شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۲۳

فردوسی
جهانجوی ده نامور برگزید ز مردان رومی چنانچون سزید
که بودند یکسر هم آواز اوی نگه داشتندی همه راز اوی
چنین گفت کاکنون به راه اندرون مخوانید ما را جز از بیقطون
همی رفت پیش اندرون قیدروش سکندر سپرده بدو چشم و گوش
چو آتش همی راند مهتر ستور به کوهی رسیدند سنگش بلور
بدودر ز هرگونه ای میوه دار فراوان گیا بود بر کوهسار
برفتند زانگونه پویان به راه برآن بوم و بر کاندرو بود شاه
چو قیدافه آگه شد از قیدروش ز بهر پسر پهن بگشاد گوش
پذیره شدش با سپاهی گران همه نامداران و نیک اختران
پسر نیز چون مادرش را بدید پیاده شد و آفرین گسترید
بفرمود قیدافه تا برنشست همی راند و دستش گرفته به دست
بدو قیدروش آنچ دید و شنید همی گفت و رنگ رخش ناپدید
که بر شهر فریان چه آمد ز رنج نماند افسر و تخت و لشکر نه گنج
مرا این که آمد همی با عروس رها کرد ز اسکندر فیلقوس
وگرنه بفرمود تا گردنم زنند و به آتش بسوزد تنم
کنون هرچ باید به خوبی بکن برو هیچ مشکن بخواهش سخن
چو بشنید قیدافه این از پسر دلش گشت زان درد زیر و زبر
از ایوان فرستاده را پیش خواند به تخت گرانمایگان برنشاند
فراوان بپرسید و بنواختش یکی مایه ور جایگه ساختش
فرستاد هرگونه ای خوردنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی
بشد آن شب و بامداد پگاه به پرسش بیامد به درگاه شاه
پرستندگان پرده برداشتند بر اسپش ز درگاه بگذاشتند
چو قیدافه را دید بر تخت عاج ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج
ز زربفت پوشیده چینی قبای فراوان پرستنده گردش به پای
رخ شاه تابان به کردار هور نشستن گهش را ستونها بلور
زبر پوششی جزع بسته به زر برو بافته دانه های گهر
پرستنده با طوق و با گوشوار به پای اندر آن گلشن زرنگار
سکندر بدان درشگفتی بماند فراوان نهان نام یزدان بخواند
نشستن گهی دید مهتر که نیز نیامد ورا روم و ایران به چیز
بر مهتر آمد زمین داد بوس چنانچون بود مردم چاپلوس
ورا دید قیدافه بنواختش بپرسید بسیار و بنشاختش
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت گه بار بیگانه اندر گذشت
بفرمود تا خوان بیاراستند پرستندهٔ رود و می خواستند
نهادند یک خانه خوانهای ساج همه پیکرش زر و کوکبش عاج
خورشهای بسیار آورده شد می آورد و چون خوردنی خورده شد
طبقهای زرین و سیمین نهاد نخستین ز قیدافه کردند یاد
به می خوردن اندر گرانمایه شاه فزون کرد سوی سکندر نگاه
به گنجور گفت آن درخشان حریر نوشته برو صورت دلپذیر
به پیش من آور چنان هم که هست به تندی برو هیچ مبسای دست
بیاورد گنجور و بنهاد پیش چو دیدش نگه کرد ز اندازه بیش
بدانست قیدافه کو قیصرست بران لشکر نامور مهترست
فرستاده ای کرده از خویشتن دلیر آمدست اندرین انجمن
بدو گفت کای مرد گسترده کام بگو تا سکندر چه دادت پیام
چنین داد پاسخ که شاه جهان سخن گفت با من میان مهان
که قیدافهٔ پاکدل را بگوی که جز راستی در زمانه مجوی
نگر سر نپیچی ز فرمان من نگه دار بیدار پیمان من
وگر هیچ تاب اندر آری به دل بیارم یکی لشکری دل گسل
نشان هنرهای تو یافتم به جنگ آمدن تیز نشتافتم
خردمندی و شرم نزدیک تست جهان ایمن از رای باریک تست
کنون گر نتابی سر از باژ و ساو بدانی که با ما نداری تو تاو
نبینی بجز خوبی و راستی چو پیچی سر از کژی و کاستی
برآشفت قیدافه چون این شنید بجز خامشی چارهٔ آن ندید
بدو گفت کاکنون ره خانه گیر بیاسای با مردم دلپذیر
چو فردا بیایی تو پاسخ دهم به بر گشتنت رای فرخ نهم
سکندر بیامد سوی خان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش
چو بر زد سر از کوه روشن چراغ چو دیبا فروزنده شد دشت و راغ
سکندر بیامد بران بارگاه دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را دید سالار بار بپرسید و بردش بر شهریار
همه کاخ او پر ز بیگانه بود نشستن بلورین یکی خانه بود
عقیق و زبرجد بروبر نگار میان اندرون گوهر شاهوار
زمینش همه صندل و چوب عود ز جزع و ز پیروزه او را عمود
سکندر فروماند زان جایگاه ازان فر و اورنگ و آن دستگاه
همی گفت کاینت سرای نشست نبیند چنین جای یزدان پرست
خرامان بیامد به نزدیک شاه نهادند زرین یکی زیرگاه
بدو گفت قیدافه ای بیطقون چرا خیره ماندی به جزع اندرون
همانا که چونین نباشد به روم که آسیمه گشتی بدین مایه بوم
سکندر بدو گفت کای شهریار تو این خانه را خوارمایه مدار
ز ایوان شاهان سرش برترست که ایوان تو معدن گوهرست
بخندید قیدافه از کار اوی دلش گشت خرم به بازار اوی
ازان پس بدر کرد کسهای خویش فرستاده را تنگ بنشاند پیش
بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس
سکندر ز گفتار او گشت زرد روان پر ز درد و رخان لاژورد
بدو گفت کای مهتر پرخرد چنین گفتن از تو نه اندر خورد
منم بیطقون کدخدای جهان چنین تخمهٔ فیلقوسم مخوان
سپاسم ز یزدان پروردگار که با من نبد مهتری نامدار
که بردی به شاه جهان آگهی تنم را ز جان زود کردی تهی
بدو گفت قیدافه کز داوری لبت را بپرداز کاسکندری
اگر چهرهٔ خویش بینی به چشم ز چاره بیاسای و منمای خشم
بیاورد و بنهاد پیشش حریر نوشته برو صورت دلپذیر
که گر هیچ جنبش بدی در نگار نبودی جز اسکندر شهریار
سکندر چو دید آن بخایید لب برو تیره شد روز چون تیره شب
چنین گفت بی خنجری در نهان مبادا که باشد کس اندر جهان
بدو گفت قیدافه گر خنجرت حمایل بدی پیش من بر برت
نه نیروت بودی نه شمشیر تیز نه جای نبرد و نه راه گریز
سکندر بدو گفت هر کز مهان به مردی بود خواستار جهان
نباید که پیچد ز راه گزند که بد دل به گیتی نگردد بلند
اگر با منستی سلیحم کنون همه خانه گشتی چو دریای خون
ترا کشتمی گر جگرگاه خویش بدریدمی پیش بدخواه خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی هوشمندانه و پرکشش از رویارویی دو شخصیت مقتدر، یعنی سکندر و قیدافه است. سکندر با زیرکی و در نقاب فرستاده‌ای از سوی خویش، به دربار قیدافه می‌رود تا قدرت و درایت او را بسنجد. فضای داستان آمیخته به بیم و امید، سیاست‌ورزی و ستایش هوش و ذکاوت است؛ جایی که قیدافه نیز با بینش و خرد خویش، دست سکندر را خوانده و با ظرافت و دیپلماسی، او را به چالش می‌کشد. محور اصلی این داستان، تقابل دو اندیشه مقتدر است که نه تنها در میدان جنگ، بلکه در میدان گفت‌وگو و شناخت، یکدیگر را می‌آزمایند.

شاعر در این ابیات به زیبایی فضای درباری باشکوه، آدابِ میزبانی و تنشِ پنهان در گفت‌وگوها را ترسیم کرده است. تقابل میان هویتِ ظاهری سکندر به عنوان فرستاده و حقیقتِ وجودی او به عنوان شاه، بن‌مایه اصلی کنش‌های روایی را تشکیل می‌دهد که در نهایت به شناسایی او توسط ملکه می‌انجامد.

معنای روان

جهانجوی ده نامور برگزید ز مردان رومی چنانچون سزید

سکندر ده تن از مردان جنگجوی و بزرگ‌زاده رومی را برگزید، همان‌گونه که برای چنین ماموریتی سزاوار بود.

نکته ادبی: جهانجوی از القاب سکندر است. نامور به معنای نامدار و بزرگ‌زاده است.

که بودند یکسر هم آواز اوی نگه داشتندی همه راز اوی

این ده تن همگی مطیع و هم‌داستان او بودند و راز او را به خوبی حفظ می‌کردند.

نکته ادبی: هم‌آواز به معنای هم‌نظر و همراه است.

چنین گفت کاکنون به راه اندرون مخوانید ما را جز از بیقطون

سکندر به آن‌ها دستور داد که از این پس در مسیر حرکت، او را با نامی جز بیقطون خطاب نکنند.

نکته ادبی: بیقطون نام مستعار سکندر در این ماجراست.

همی رفت پیش اندرون قیدروش سکندر سپرده بدو چشم و گوش

قیدروش در پیشاپیش سپاه حرکت می‌کرد و سکندر تمام توجه و دقت خود را به او سپرده بود.

نکته ادبی: قیدروش نام پسر قیدافه است. سپرده بود چشم و گوش یعنی تمامی هوش و حواسش را معطوف او کرده بود.

چو آتش همی راند مهتر ستور به کوهی رسیدند سنگش بلور

سکندر با سرعتی همچون آتش اسب می‌راند تا به کوهی رسید که سنگ‌هایش همچون بلور شفاف بود.

نکته ادبی: مهتر در اینجا اشاره به سکندر است. ستور به معنای چهارپا و اسب است.

بدودر ز هرگونه ای میوه دار فراوان گیا بود بر کوهسار

آن کوه پر از درختان گوناگون میوه‌دار بود و گیاهان فراوانی در آن کوهسار روییده بود.

نکته ادبی: کوهسار یعنی کوهستان.

برفتند زانگونه پویان به راه برآن بوم و بر کاندرو بود شاه

آنان با شتاب به راه خود ادامه دادند و به سرزمینی رسیدند که پادشاهی بر آن حکم می‌راند.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و اقلیم است.

چو قیدافه آگه شد از قیدروش ز بهر پسر پهن بگشاد گوش

وقتی قیدافه از آمدن قیدروش آگاه شد، با دقت و اشتیاق فراوان برای دیدن پسرش گوش فرا داد و آماده شد.

نکته ادبی: پهن بگشاد گوش کنایه از توجه کامل و گوش به زنگ بودن است.

پذیره شدش با سپاهی گران همه نامداران و نیک اختران

قیدافه با لشکری بزرگ و با حضور بزرگان و افراد نیک‌بخت به استقبال او رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

پسر نیز چون مادرش را بدید پیاده شد و آفرین گسترید

پسر نیز وقتی مادرش را دید، از اسب پیاده شد و با احترام بسیار او را ستود و برایش دعا کرد.

نکته ادبی: آفرین گسترید یعنی دعا و ستایش کرد.

بفرمود قیدافه تا برنشست همی راند و دستش گرفته به دست

قیدافه دستور داد تا پسر سوار شود و در حالی که دستش را در دست داشت، به سمت قصر حرکت کردند.

نکته ادبی: راندن در اینجا به معنای حرکت کردن با مرکب است.

بدو قیدروش آنچ دید و شنید همی گفت و رنگ رخش ناپدید

قیدروش تمام آنچه دیده و شنیده بود را برای مادر تعریف کرد و از شدت ترس، رنگ چهره‌اش پریده بود.

نکته ادبی: ناپدید شدن رنگ رخ کنایه از ترس شدید است.

که بر شهر فریان چه آمد ز رنج نماند افسر و تخت و لشکر نه گنج

او گفت که چه بلاها و مصیبت‌هایی بر سر شهر فریان آمده و دیگر نه افسر و تخت و لشکری باقی مانده و نه گنجی.

نکته ادبی: فریان نام شهری است که سکندر فتح کرده است.

مرا این که آمد همی با عروس رها کرد ز اسکندر فیلقوس

او توضیح داد که سکندر تنها به خاطر نسب و پیوندی که با من داشت، مرا از مرگ رها کرد.

نکته ادبی: فیلقوس پدر سکندر است.

وگرنه بفرمود تا گردنم زنند و به آتش بسوزد تنم

و اگر این پیوند نبود، فرمان می‌داد تا گردنم را بزنند و پیکرم را در آتش بسوزانند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده خطر بزرگی است که قیدروش از سر گذرانده است.

کنون هرچ باید به خوبی بکن برو هیچ مشکن بخواهش سخن

اکنون هر کاری که لازم است به نیکی انجام ده و در برابر خواسته او (سکندر) مخالفت نکن.

نکته ادبی: مشکن سخن کنایه از نافرمانی نکردن است.

چو بشنید قیدافه این از پسر دلش گشت زان درد زیر و زبر

قیدافه با شنیدن این سخنان از زبان پسرش، دگرگون شد و از درون آشفته گشت.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن دل کنایه از آشفتگی و نگرانی شدید است.

از ایوان فرستاده را پیش خواند به تخت گرانمایگان برنشاند

سپس قیدافه فرستاده (سکندر) را به کاخ فرا خواند و او را بر جایگاه بزرگان نشاند.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و قصر است.

فراوان بپرسید و بنواختش یکی مایه ور جایگه ساختش

از او بسیار پرسش کرد و با گرمی با او رفتار کرد و جایگاهی ارزشمند برایش فراهم آورد.

نکته ادبی: نواختن به معنای دلجویی و احترام گذاشتن است.

فرستاد هرگونه ای خوردنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی

برای او انواع خوراکی‌ها و پوشاک و وسایل رفاهی فراهم کرد.

نکته ادبی: گستردنی به معنای فرش و وسایل خانه است.

بشد آن شب و بامداد پگاه به پرسش بیامد به درگاه شاه

آن شب گذشت و بامداد روز بعد، سکندر برای دیدار و پرسش به درگاه پادشاه رفت.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

پرستندگان پرده برداشتند بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

خدمتکاران پرده‌ها را کنار زدند و او را با اسبش از درگاه عبور دادند.

نکته ادبی: پرستندگان به معنای خدمتکاران و محافظان است.

چو قیدافه را دید بر تخت عاج ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

هنگامی که سکندر قیدافه را بر تخت عاج دید که تاجی از یاقوت و فیروزه بر سر دارد.

نکته ادبی: عاج ماده‌ای گران‌بها و نماد تجمل است.

ز زربفت پوشیده چینی قبای فراوان پرستنده گردش به پای

او زربفتی از پارچه چینی به تن داشت و خدمتکاران بسیاری اطرافش ایستاده بودند.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای گران‌بها با تار و پود طلا است.

رخ شاه تابان به کردار هور نشستن گهش را ستونها بلور

چهره ملکه همچون خورشید می‌درخشید و ستون‌های محل نشستن او از بلور بود.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

زبر پوششی جزع بسته به زر برو بافته دانه های گهر

او روی پوششی از سنگ جزع که با طلا تزئین شده بود نشسته بود و بر آن دانه‌های گهر دوخته بودند.

نکته ادبی: جزع سنگی قیمتی و تیره است.

پرستنده با طوق و با گوشوار به پای اندر آن گلشن زرنگار

خدمتکاران با طوق‌ها و گوشواره‌های طلا در آن محیطِ گلگون و زرنگار حضور داشتند.

نکته ادبی: گلشن زرنگار استعاره از فضای کاخ پرزرق و برق است.

سکندر بدان درشگفتی بماند فراوان نهان نام یزدان بخواند

سکندر از شکوه آن درگاه شگفت‌زده شد و پنهانی بسیار نام خدا را بر زبان آورد.

نکته ادبی: نهان نام یزدان خواندن کنایه از دعا و تضرع است.

نشستن گهی دید مهتر که نیز نیامد ورا روم و ایران به چیز

سکندر جایگاهی دید که هیچ‌گاه در روم و ایران همتایی برای آن ندیده بود.

نکته ادبی: به چیز نیامد یعنی همتایی نداشت و برتر بود.

بر مهتر آمد زمین داد بوس چنانچون بود مردم چاپلوس

او نزد ملکه رفت و زمین را بوسید، همان‌طور که یک فرستاده چاپلوس باید رفتار کند.

نکته ادبی: داد بوس زمین اشاره به مراسم تعظیم در دربار است.

ورا دید قیدافه بنواختش بپرسید بسیار و بنشاختش

قیدافه او را دید و با گرمی با او رفتار کرد، از او پرس‌وجو کرد و او را گرامی داشت.

نکته ادبی: ننشاختن در اینجا به معنای پذیرایی و تکریم است.

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت گه بار بیگانه اندر گذشت

وقتی خورشید در آسمان چرخید و غروب شد، نوبت به ضیافت شبانه رسید.

نکته ادبی: گنبد اشاره به آسمان است.

بفرمود تا خوان بیاراستند پرستندهٔ رود و می خواستند

فرمان داد تا سفره را بیاراستند و نوازندگان و میِ ناب حاضر کنند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره غذاست.

نهادند یک خانه خوانهای ساج همه پیکرش زر و کوکبش عاج

سفره‌هایی از چوب ساج نهادند که نقش‌های زرین داشت و تزئیناتش از عاج بود.

نکته ادبی: ساج چوبی گران‌بها و محکم است.

خورشهای بسیار آورده شد می آورد و چون خوردنی خورده شد

انواع غذاها و شراب آوردند و پس از صرف غذا، مجلس به گرمی گذشت.

نکته ادبی: خورش به معنای غذاست.

طبقهای زرین و سیمین نهاد نخستین ز قیدافه کردند یاد

ظرف‌های زرین و سیمین چیدند و ابتدا به یاد قیدافه نوشیدند.

نکته ادبی: یاد کردن در اینجا به معنای ادای احترام و نوشیدن به نام کسی است.

به می خوردن اندر گرانمایه شاه فزون کرد سوی سکندر نگاه

شاه (سکندر) در حال می نوشیدن بود و قیدافه نگاهش را بیش از پیش به او دوخت.

نکته ادبی: گرانمایه شاه در اینجا به سکندر اشاره دارد.

به گنجور گفت آن درخشان حریر نوشته برو صورت دلپذیر

ملکه به گنجور گفت آن پارچه حریر درخشان را که تصویری زیبا بر آن نقاشی شده، بیاور.

نکته ادبی: صورت دلپذیر اشاره به تصویر چهره سکندر بر پارچه است.

به پیش من آور چنان هم که هست به تندی برو هیچ مبسای دست

گفت آن را پیش من بیاور و با ملایمت و احتیاط با آن رفتار کن.

نکته ادبی: مبسای دست کنایه از دست زدن و آسیب رساندن به پارچه است.

بیاورد گنجور و بنهاد پیش چو دیدش نگه کرد ز اندازه بیش

گنجور آن را آورد و پیش ملکه گذاشت. قیدافه با دقت و فراتر از حد معمول به آن نگریست.

نکته ادبی: اندازه بیش کنایه از دقت و موشکافی است.

بدانست قیدافه کو قیصرست بران لشکر نامور مهترست

قیدافه پی برد که این فرستاده، همان قیصر (سکندر) است و فرمانده واقعی آن سپاه اوست.

نکته ادبی: قیصر نام دیگر سکندر در متون کهن است.

فرستاده ای کرده از خویشتن دلیر آمدست اندرین انجمن

او خودش به جای فرستاده آمده و با جسارت در این مجلس حاضر شده است.

نکته ادبی: دلیر آمدن کنایه از شجاعت و گستاخی است.

بدو گفت کای مرد گسترده کام بگو تا سکندر چه دادت پیام

به او گفت ای کسی که خواسته‌هایت برآورده شده، بگو سکندر چه پیامی برای من دارد؟

نکته ادبی: گسترده کام کنایه از کسی است که در اوج قدرت و کامیابی است.

چنین داد پاسخ که شاه جهان سخن گفت با من میان مهان

او در پاسخ گفت که شاه جهان در میان بزرگان با من سخن گفت.

نکته ادبی: شاه جهان لقب سکندر است.

که قیدافهٔ پاکدل را بگوی که جز راستی در زمانه مجوی

که به قیدافه‌ی پاک‌دل بگو که در این زمانه، هیچ راهی جز راستی و درستی نجوید.

نکته ادبی: پاک‌دل صفتی برای ستایش شخصیت قیدافه است.

نگر سر نپیچی ز فرمان من نگه دار بیدار پیمان من

مراقب باش که از فرمان من سرپیچی نکنی و پیمانی که بستیم را بیدار و استوار نگه دار.

نکته ادبی: نگه داشتن پیمان کنایه از وفاداری به عهد است.

وگر هیچ تاب اندر آری به دل بیارم یکی لشکری دل گسل

و اگر ذره‌ای سرکشی کنی، لشکری ویرانگر به سوی تو خواهم فرستاد.

نکته ادبی: دل‌گسل کنایه از سپاهی است که دل دشمن را از وحشت می‌لرزاند.

نشان هنرهای تو یافتم به جنگ آمدن تیز نشتافتم

من از هنرها و توانمندی‌های تو آگاه بودم، به همین دلیل در حمله به تو شتاب نکردم.

نکته ادبی: تیز شتافتن کنایه از عجله کردن در جنگ است.

خردمندی و شرم نزدیک تست جهان ایمن از رای باریک تست

خردمندی و شرم ویژگی توست و جهان به خاطر تدبیر دقیق تو در امنیت است.

نکته ادبی: رای باریک کنایه از فکر دقیق و تدبیر زیرکانه است.

کنون گر نتابی سر از باژ و ساو بدانی که با ما نداری تو تاو

اکنون اگر از پرداخت باج و خراج سر باز نزنی، می‌دانی که توان ایستادگی در برابر مرا نداری.

نکته ادبی: باژ و ساو به معنای مالیات و خراج است. تاو به معنای تاب، طاقت و توان است.

نبینی بجز خوبی و راستی چو پیچی سر از کژی و کاستی

اگر از کجی و ناپاکی روی برگردانی، جز خوبی و راستی چیزی نخواهی دید.

نکته ادبی: کژی و کاستی در اینجا به معنای فریب‌کاری و نقص در کردار است.

برآشفت قیدافه چون این شنید بجز خامشی چارهٔ آن ندید

قیدافه چون این سخنان را شنید، خشمگین شد اما صلاح دید که فعلاً سکوت کند و دم نزند.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن ناگهانی است.

بدو گفت کاکنون ره خانه گیر بیاسای با مردم دلپذیر

به او گفت حالا به اقامتگاهت برو و در کنار مردمِ خوش‌مشرب استراحت کن.

نکته ادبی: ره خانه گیر به معنای به سمت خانه برو است.

چو فردا بیایی تو پاسخ دهم به بر گشتنت رای فرخ نهم

فردا که بیایی پاسخ تو را خواهم داد و درباره بازگشت تو تصمیم نهایی را می‌گیرم.

نکته ادبی: رای فرخ به معنای اندیشه نیک و تصمیم مبارک است.

سکندر بیامد سوی خان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش

اسکندر به خانه‌اش برگشت و تمام شب را در فکر راه چاره برای گرفتاری خود بود.

نکته ادبی: درمان خویش یعنی راه چاره‌ای برای مشکل خود.

چو بر زد سر از کوه روشن چراغ چو دیبا فروزنده شد دشت و راغ

وقتی خورشید (چراغِ روشن) از پشت کوه سر برآورد، دشت و کوهپایه همچون پارچه‌ای زربفت (دیبا) درخشان شد.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه گران‌بها و راغ به معنای دامنه‌ی کوه یا مرغزار است.

سکندر بیامد بران بارگاه دو لب پر ز خنده دل از غم تباه

اسکندر به بارگاه آمد، در حالی که در ظاهر لبخند می‌زد اما دلش از اندوهِ آشکار شدنِ هویتش، ویران بود.

نکته ادبی: تبا به معنای تباه و خراب است.

فرستاده را دید سالار بار بپرسید و بردش بر شهریار

فرمانده بارگاه (حاجب) او را دید، از او پرس‌وجو کرد و نزد ملکه برد.

نکته ادبی: سالار بار به معنای مسئول تشریفات دربار است.

همه کاخ او پر ز بیگانه بود نشستن بلورین یکی خانه بود

همه جای کاخِ ملکه پر از افراد بیگانه بود و جایگاهی که ملکه در آن نشسته بود، از بلور ساخته شده بود.

نکته ادبی: خانه در اینجا به معنای تالار یا اتاق مخصوص است.

عقیق و زبرجد بروبر نگار میان اندرون گوهر شاهوار

دیوارهای آن تالار با عقیق و زبرجد تزیین شده بود و در میان آن، جواهرات گران‌بها به چشم می‌خورد.

نکته ادبی: شاهوار صفت گوهر، به معنای گوهری درخورِ شاه است.

زمینش همه صندل و چوب عود ز جزع و ز پیروزه او را عمود

کفِ آن تالار با چوب صندل و عود فرش شده بود و ستون‌هایش از سنگ‌های قیمتی جزع و فیروزه بود.

نکته ادبی: جزع نوعی سنگ قیمتی (عقیق سیاه) است.

سکندر فروماند زان جایگاه ازان فر و اورنگ و آن دستگاه

اسکندر از دیدن آن شکوه، زیبایی و تجهیزاتِ کاخ، حیرت‌زده شد.

نکته ادبی: فر و اورنگ نماد شکوه و تخت پادشاهی است.

همی گفت کاینت سرای نشست نبیند چنین جای یزدان پرست

اسکندر می‌گفت چنین کاخی که خداپرستان (یا ایزدپرستان) ساخته‌اند، در جای دیگری دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: یزدان‌پرست در اینجا می‌تواند به معنای باشکوه یا ساخته‌ی دستِ شایستگان باشد.

خرامان بیامد به نزدیک شاه نهادند زرین یکی زیرگاه

اسکندر در حال خرامیدن نزد ملکه رفت و برایش یک صندلی زرین قرار دادند.

نکته ادبی: زیرگاه به معنای جای نشستن یا صندلی است.

بدو گفت قیدافه ای بیطقون چرا خیره ماندی به جزع اندرون

قیدافه به او گفت: ای بیطقون، چرا این‌قدر مبهوتِ این تزیینات شده‌ای؟

نکته ادبی: بیطقون نام مستعار و مجهولی است که اسکندر برای خود ساخته است.

همانا که چونین نباشد به روم که آسیمه گشتی بدین مایه بوم

حتماً در سرزمین روم چنین چیزی ندیده‌ای که این‌طور از دیدنِ این همه ثروت، شگفت‌زده و سرگشته شدی.

نکته ادبی: آسیمه به معنای سرگشته و حیران است.

سکندر بدو گفت کای شهریار تو این خانه را خوارمایه مدار

اسکندر به او گفت: ای ملکه، این خانه را ناچیز مشمار.

نکته ادبی: خوارمایه یعنی کم‌ارزش و بی‌قدر.

ز ایوان شاهان سرش برترست که ایوان تو معدن گوهرست

این کاخ از کاخِ بسیاری از پادشاهان برتر است، زیرا ایوان تو معدنِ جواهرات است.

نکته ادبی: اشاره به تجمّل بیش از حد کاخ ملکه.

بخندید قیدافه از کار اوی دلش گشت خرم به بازار اوی

قیدافه از این چاپلوسی و سخنِ اسکندر خندید و دلش از این بازارگرمی و سخنانِ او شاد شد.

نکته ادبی: بازار اوی کنایه از سخنان و ترفندهای اوست.

ازان پس بدر کرد کسهای خویش فرستاده را تنگ بنشاند پیش

سپس ملکه اطرافیان خود را بیرون کرد و فرستاده (اسکندر) را نزد خود نشاند.

نکته ادبی: تنگ نشستن به معنای نشستن در جای نزدیک و خلوت برای گفتگوی خصوصی است.

بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس

ملکه به او گفت: ای فرزندِ فیلقوس (پدر اسکندر)، تو هم اهل بزم و جنگی و هم اهل نعمت و بوسه و عشق.

نکته ادبی: فیلقوس همان فیلیپ مقدونی است و ملکه با این خطاب، نقاب از چهره او برمی‌دارد.

سکندر ز گفتار او گشت زرد روان پر ز درد و رخان لاژورد

اسکندر از شنیدن این حرف رنگش زرد شد، روحش پر از درد گشت و چهره‌اش از ترس و اضطراب تغییر کرد (لاژورد شد).

نکته ادبی: لاژورد به رنگ آبیِ کبود اشاره دارد که کنایه از تغییر رنگ چهره در اثر ترس است.

بدو گفت کای مهتر پرخرد چنین گفتن از تو نه اندر خورد

اسکندر گفت: ای ملکه خردمند، چنین نسبتی دادن از تو بعید است.

نکته ادبی: نه اندر خورد یعنی شایسته نیست.

منم بیطقون کدخدای جهان چنین تخمهٔ فیلقوسم مخوان

من بیطقونم، حاکمِ جهان؛ مرا فرزندِ فیلقوس خطاب نکن.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و فرزند است.

سپاسم ز یزدان پروردگار که با من نبد مهتری نامدار

سپاس خدا را که من آن پادشاه نامدار (اسکندر) نیستم.

نکته ادبی: مهتری نامدار اشاره به عظمت و شهرتِ واقعی اسکندر است که او انکار می‌کند.

که بردی به شاه جهان آگهی تنم را ز جان زود کردی تهی

که اگر بودی، خبرِ حضور مرا به شاهِ جهان می‌رساندی و جانم را می‌گرفتی.

نکته ادبی: تنم را ز جان تهی کردن کنایه از کشتن است.

بدو گفت قیدافه کز داوری لبت را بپرداز کاسکندری

قیدافه به او گفت: از این داوری و انکار دست بردار و دیگر لافِ اینکه اسکندر نیستی را نزن.

نکته ادبی: پرداختن لبت به معنای ساکت شدن و دست کشیدن از سخن است.

اگر چهرهٔ خویش بینی به چشم ز چاره بیاسای و منمای خشم

اگر خودت را (در تصویر) نگاه کنی، دست از حیله برمی‌داری و دیگر خشمگین نمی‌شوی.

نکته ادبی: چاره به معنای مکر و حیله است.

بیاورد و بنهاد پیشش حریر نوشته برو صورت دلپذیر

ملکه پارچه‌ای حریر آورد که تصویر بسیار زیبایی از اسکندر بر آن نقش بسته بود.

نکته ادبی: صورت در اینجا به معنای نقاشی یا چهره‌نگاری است.

که گر هیچ جنبش بدی در نگار نبودی جز اسکندر شهریار

گفت: اگر این تصویر ذره‌ای حرکت داشت، شک نکن که خودِ اسکندرِ شهریار بود.

نکته ادبی: اشاره به دقتِ بسیار زیادِ نقاشی که کاملاً شبیه اسکندر بوده است.

سکندر چو دید آن بخایید لب برو تیره شد روز چون تیره شب

اسکندر چون تصویر را دید، از شدتِ خشم و ندامت لبش را گزید و روزگارش تیره و تار شد.

نکته ادبی: بخاییدنِ لب کنایه از شدت پشیمانی و خشم درونی است.

چنین گفت بی خنجری در نهان مبادا که باشد کس اندر جهان

با خود گفت: کاش در دنیا کسی نبود که بدونِ شمشیر (قدرت) باشد و این‌طور تحقیر شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسکندر اکنون بدونِ سلاح و سپاه است و احساس بی‌پناهی می‌کند.

بدو گفت قیدافه گر خنجرت حمایل بدی پیش من بر برت

قیدافه گفت: اگر شمشیرت همراهت بود و آن را به کمر بسته بودی، چه می‌کردی؟

نکته ادبی: حمایل به معنای چیزی است که از دوش یا کمر آویزان می‌کنند، در اینجا شمشیر.

نه نیروت بودی نه شمشیر تیز نه جای نبرد و نه راه گریز

نه قدرتی برایت باقی می‌ماند و نه شمشیر تیزی؛ نه جای جنگی بود و نه راه فراری.

نکته ادبی: تأکید ملکه بر اینکه در اینجا، اسکندر کاملاً تحت تسلط اوست.

سکندر بدو گفت هر کز مهان به مردی بود خواستار جهان

اسکندر به او گفت: هر کدام از بزرگان که با مردانگی در پیِ تسخیر جهان است...

نکته ادبی: خواستار جهان یعنی کسی که در پیِ قدرت و حکومت است.

نباید که پیچد ز راه گزند که بد دل به گیتی نگردد بلند

...نباید از راهِ راستی و درستی (و پرهیز از بدی) بگردد، زیرا آدم‌های بدطینت در دنیا به جایگاهِ والایی نمی‌رسند.

نکته ادبی: بد دل به معنای کسی است که نیتِ بد و خبیث دارد.

اگر با منستی سلیحم کنون همه خانه گشتی چو دریای خون

اگر سلاحِ جنگی‌ام اکنون همراهم بود، تمامِ این خانه به دریایی از خون تبدیل می‌شد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

ترا کشتمی گر جگرگاه خویش بدریدمی پیش بدخواه خویش

حتی اگر قرار بود جگرگاهِ خودم را پاره کنم (جان خودم را به خطر بیندازم)، تو را می‌کشتم تا از دستِ دشمنِ خود رها شوم.

نکته ادبی: جگرگاهِ خویش بدریدن کنایه از نهایتِ تلاش و فدا کردنِ جان است.