شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۱۸

فردوسی
چو اسکندر آمد به نزدیک فور بدید آن سپه این سپه را ز دور
خروش آمد و گرد رزم او دو روی برفتند گردان پرخاشجوی
به اسپ و به نفط آتش اندر زدند همه لشکر فور برهم زدند
از آتش برافروخت نفط سیاه بجنبید ازان کاهنین بد سپاه
چو پیلان بدیدند ز آتش گریز برفتند با لشکر از جای تیز
ز لشکر برآمد سراسر خروش به زخم آوریدند پیلان به جوش
چو خرطومهاشان بر آتش گرفت بماندند زان پیلبانان شگفت
همه لشکر هند گشتند باز همان ژنده پیلان گردن فراز
سکندر پس لشکر بدگمان همی تاخت بر سان باددمان
چنین تا هوا نیلگون شد به رنگ سپه را نماند آن زمان جای جنگ
جهانجوی با رومیان همگروه فرود آمد اندر میان دو کوه
طلایه فرستاد هر سو به راه همی داشت لشکر ز دشمن نگاه
چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شید جهان شد بسان بلور سپید
برآمد خروش از بر گاودم دم نای سرغین و رویینه خم
سپه با سپه جنگ برساختند سنانها به ابر اندر افراختند
سکندر بیامد میان دو صف یکی تیغ رومی گرفته به کف
سواری فرستاد نزدیک فور که او را بخواند بگوید ز دور
که آمد سکندر به پیش سپاه به دیدار جوید همی با تو راه
سخن گوید و گفت تو بشنود اگر دادگویی بدان بگرود
چو بشنید زو فور هندی برفت به پیش سپاه آمد از قلب تفت
سکندر بدو گفت کای نامدار دو لشکر شکسته شد از کارزار
همی دام و دد مغز مردم خورد همی نعل اسپ استخوان بسپرد
دو مردیم هر دو دلیر و جوان سخن گوی و با مغز دو پهلوان
دلیران لشکر همه کشته اند وگر زنده از رزم برگشته اند
چرا بهر لشکر همه کشتن است وگر زنده از رزم برگشتن است
میان را ببندیم و جنگ آوریم چو باید که کشور به چنگ آوریم
ز ما هرک او گشت پیروز بخت بدو ماند این لشکر و تاج و تخت
ز رومی سخنها چو بشنید فور خریدار شد رزم او را به سور
تن خویش را دید با زور شیر یکی باره چون اژدهای دلیر
سکندر سواری بسان قلم سلیحی سبک بادپایی دژم
بدوگفت کاینست آیین و راه بگردیم یک با دگر بی سپاه
دو خنجر گرفتند هر دو به کف بگشتند چندان میان دو صف
سکندر چو دید آن تن پیل مست یکی کوه زیر اژدهایی به دست
به آورد ازو ماند اندر شگفت غمی شد دل از جان خود برگرفت
همی گشت با او به آوردگاه خروشی برآمد ز پشت سپاه
دل فور پر درد شد زان خروش بران سو کشیدش دل و چشم و گوش
سکندر چو باد اندر آمد ز گرد بزد تیغ تیزی بران شیر مرد
ببرید پی بر بر و گردنش ز بالا به خاک اندر آمد تنش
سر لشکر روم شد به آسمان برفتند گردان لشکر دمان
یکی کوس بودش ز چرم هژبر که آواز او برگذشتی ز ابر
برآمد دم بوق و آواس کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس
بران هم نشان هندوان رزمجوی به تنگی به روی اندر آورده روی
خروش آمد از روم کای دوستان سر مایهٔ مرز هندوستان
سر فور هندی به خاک اندرست تن پیلوارش به چاک اندرست
شما را کنون از پی کیست جنگ چنین زخم شمشیر و چندین درنگ
سکندر شما را چنان شد که فور ازو جست باید همی رزم و سور
برفتند گردان هندوستان به آواز گشتند همداستان
تن فور دیدند پر خون و خاک بر و تنش کرده به شمشیر چاک
خروشی برآمد ز لشکر به زار فرو ریختند آلت کارزار
پر از درد نزدیک قیصر شدند پر از ناله و خاک بر سر شدند
سکندر سلیح گوان بازداد به خوبی ز هرگونه آواز داد
چنین گفت کز هند مردی به مرد شما را به غم دل نباید سپرد
نوزاش کنون من به افزون کنم بکوشم که غم نیز بیرون کنم
ببخشم شما را همه گنج اوی حرامست بر لشکرم رنج اوی
همه هندوان را توانگر کنم بکوشم که با تخت و افسر کنم
وزان جایگه شد بر تخت فور بران جشن ماتم برین جشن سور
چنین است رسم سرای سپنج بخواهد که مانی بدو در به رنج
بخور هرچ داری منه بازپس تو رنجی چرا ماند باید به کس
همی بود بر تخت قیصر دو ماه ببخشید گنجش همه بر سپاه
یکی با گهر بود نامش سورگ ز هندوستان پهلوانی سترگ
سر تخت شاهی بدو داد و گفت که دینار هرگز مکن در نهفت
ببخش و بخور هرچ آید فراز بدین تاج و تخت سپنجی مناز
که گاهی سکندر بود گاه فور گهی درد و خشمست و گه کام و سور
درم داد و دینار لشکرش را بیاراست گردان کشورش را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ی تقابل سرنوشت‌ساز اسکندر و پادشاه هند، فور، را روایت می‌کند. فضا، فضای حماسی و پرکششِ میدان جنگ است که در آن، تقابلِ تمدن‌ها و استراتژی‌های نظامی به تصویر کشیده شده است. در ابتدا، برتریِ تاکتیکی اسکندر (استفاده از آتش و نفت برای مهار فیل‌های جنگی) هوش و ذکاوت او را نشان می‌دهد و در ادامه، داستان از یک جنگِ فراگیرِ خونین به یک نبردِ تن‌به‌تن (دوئل) بدل می‌شود که نمادی از رویاروییِ دو قهرمان و دو سرنوشت است.

مفهوم بنیادین در این روایت، پیروزیِ کیاست و چابکی بر قدرتِ محض و متکی به ابزار (فیل‌های عظیم‌الجثه) است. شاعر با توصیف شکستِ نیروهای هندی در برابر آتش و سپس توصیفِ نبردِ نهایی، بر این نکته تأکید دارد که در نهایت، این اراده و مهارتِ فردیِ رهبران است که نتیجه‌ی نهاییِ تاریخ را رقم می‌زند. فضای حاکم بر این روایت، آمیزه‌ای از غرور حماسی، اندوه ناشی از مرگ جنگجویان و وقارِ حاکم بر دیدارهای سرنوشت‌ساز است.

معنای روان

چو اسکندر آمد به نزدیک فور بدید آن سپه این سپه را ز دور

زمانی که اسکندر به نزدیکی پادشاه هند (فور) رسید، دو سپاه از دور یکدیگر را نظاره کردند.

نکته ادبی: چو: در اینجا به معنای حرف ربط زمانی (هنگامی که) است. فور: نام پادشاه هند در روایات اسکندرنامه.

خروش آمد و گرد رزم او دو روی برفتند گردان پرخاشجوی

از دو سو هیاهوی جنگ و غبار میدان نبرد برخاست و جنگجویانِ تشنه‌ی پیکار به سوی هم یورش بردند.

نکته ادبی: خروش: به معنای فریاد و هیاهوی جنگ. گرد رزم: کنایه از غباری که در میدان نبرد برمی‌خیزد.

به اسپ و به نفط آتش اندر زدند همه لشکر فور برهم زدند

سپاهیان اسکندر به اسب‌ها و نفت (ماده آتش‌زا) آتش زدند و نظم سپاه فور را به هم ریختند.

نکته ادبی: نفط: ماده‌ای مشتعل که در جنگ‌های قدیم برای ایجاد وحشت و سوختن استفاده می‌شد.

از آتش برافروخت نفط سیاه بجنبید ازان کاهنین بد سپاه

نفط سیاه با آتش شعله‌ور شد و با دیدن این منظره، سپاه بدکار و خشمگینِ هندی متزلزل شد.

نکته ادبی: کاهنین: در اینجا به معنای صفوفِ سپاه است که به دلیل دیدن آتش دچار تزلزل شده‌اند.

چو پیلان بدیدند ز آتش گریز برفتند با لشکر از جای تیز

فیل‌های جنگی وقتی از آتش گریزان شدند، به سرعت همراه با لشکر از میدان نبرد فرار کردند.

نکته ادبی: تیز: به معنای سریع و شتابان. پیلان: نماد قدرتِ فیزیکی سپاه هند.

ز لشکر برآمد سراسر خروش به زخم آوریدند پیلان به جوش

صدای فریاد از کل لشکر بلند شد و فیل‌ها را با زخم زدن به جوش و خروش واداشتند.

نکته ادبی: به جوش آمدن فیل‌ها کنایه از رم کردن و بیقراری آن‌هاست.

چو خرطومهاشان بر آتش گرفت بماندند زان پیلبانان شگفت

وقتی آتش به خرطوم فیل‌ها رسید، فیل‌بانان از این وضعیت دچار شگفتی و درماندگی شدند.

نکته ادبی: شگفت ماندن: به معنای حیرت و تعجب توأم با عجز.

همه لشکر هند گشتند باز همان ژنده پیلان گردن فراز

تمام سپاه هند به همراه فیل‌های عظیم‌الجثه و گردن‌فراز عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: ژنده پیل: ترکیب وصفی برای فیل‌های تنومند و بزرگ.

سکندر پس لشکر بدگمان همی تاخت بر سان باددمان

اسکندر که به سپاهیانِ مقابل بدگمان بود، با سرعتی همچون باد تندرو آن‌ها را تعقیب کرد.

نکته ادبی: باددمان: بادِ تند و خروشان. تشبیه به سرعت و بی‌قراری.

چنین تا هوا نیلگون شد به رنگ سپه را نماند آن زمان جای جنگ

این تعقیب و گریز تا زمانی که رنگ آسمان به تیرگی گرایید ادامه یافت و دیگر فرصتی برای ادامه جنگ باقی نماند.

نکته ادبی: نیلگون شدن آسمان: استعاره از فرارسیدن شب و تاریکی.

جهانجوی با رومیان همگروه فرود آمد اندر میان دو کوه

اسکندر که جویای جهان بود، به همراه رومیان در میان دو کوه اردو زد.

نکته ادبی: جهانجوی: لقبی برای قهرمانان فاتح. رومیان در اینجا به سپاهیان یونانی/مقدونی اسکندر اشاره دارد.

طلایه فرستاد هر سو به راه همی داشت لشکر ز دشمن نگاه

او دیده‌بانانی به هر سو فرستاد تا از هرگونه غافلگیری توسط دشمن در امان بماند.

نکته ادبی: طلایه: پیش‌قراولان و جاسوسان نظامی که برای مراقبت فرستاده می‌شوند.

چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شید جهان شد بسان بلور سپید

همین که خورشید از افق طلوع کرد، جهان همچون بلور شفاف و سفید گشت.

نکته ادبی: شوشه تاج شید: استعاره از تکه‌ای از خورشید (نور خورشید). بلور سپید: تشبیه روشنایی صبح به شفافیت بلور.

برآمد خروش از بر گاودم دم نای سرغین و رویینه خم

صدای شیپور و طبل‌های جنگی بلند شد و نغمه‌های جنگی فضای میدان را پر کرد.

نکته ادبی: گاودم: نوعی شیپور جنگی. رویینه خم: طبل‌های فلزی و بزرگ.

سپه با سپه جنگ برساختند سنانها به ابر اندر افراختند

دو سپاه آماده جنگ شدند و نیزه‌های خود را تا نزدیکی ابرها بالا بردند.

نکته ادبی: سنان: نوکِ نیزه. افراشتن به ابر: اغراق حماسی برای نمایش شکوه و انبوهیِ سلاح‌ها.

سکندر بیامد میان دو صف یکی تیغ رومی گرفته به کف

اسکندر میان دو صف نبرد ایستاد و شمشیری رومی در دست گرفت.

نکته ادبی: تیغ رومی: اشاره به سلاح‌های باکیفیت و مشهور در آن عصر.

سواری فرستاد نزدیک فور که او را بخواند بگوید ز دور

او سواری را به سوی فور فرستاد تا او را بخواند و پیامی از دور به او برساند.

نکته ادبی: در شاهنامه معمول است که پیش از نبرد نهایی، پیغام‌هایی برای اتمام‌حجت فرستاده می‌شود.

که آمد سکندر به پیش سپاه به دیدار جوید همی با تو راه

اسکندر به جلوی سپاه آمده و می‌خواهد با دیدن تو، راهی برای پایان نبرد بیابد.

نکته ادبی: دیدار جوییدن: کنایه از تمایل به ملاقات و گفتگو جهت صلح یا تعیین تکلیف نهایی.

سخن گوید و گفت تو بشنود اگر دادگویی بدان بگرود

او می‌خواهد سخن بگوید و حرف‌های تو را بشنود؛ اگر عاقلانه سخن بگویی، او آن را می‌پذیرد.

نکته ادبی: دادگویی: سخنِ حق گفتن، عدالت‌خواه بودن.

چو بشنید زو فور هندی برفت به پیش سپاه آمد از قلب تفت

فور وقتی پیام را شنید، از جایگاه خود حرکت کرد و با شجاعت به پیشاپیش سپاه آمد.

نکته ادبی: قلب تفت: مرکز سپاه یا جایگاه اصلی فرمانده که در اینجا با صفت تفت (گرم و پرحرارت/شجاع) توصیف شده است.

سکندر بدو گفت کای نامدار دو لشکر شکسته شد از کارزار

اسکندر به او گفت: ای فرد نامدار، دو سپاه در این جنگ‌ها آسیب‌های بسیاری دیده‌اند.

نکته ادبی: شکسته شد: کنایه از تضعیف شدن و تلفات دادن.

همی دام و دد مغز مردم خورد همی نعل اسپ استخوان بسپرد

حیوانات وحشی جسد مردم را می‌خورند و نعل اسب‌ها استخوان‌های کشته‌شدگان را خرد می‌کند.

نکته ادبی: دام و دد: استعاره از جانوران درنده که در میدان جنگ از اجساد تغذیه می‌کنند.

دو مردیم هر دو دلیر و جوان سخن گوی و با مغز دو پهلوان

ما هر دو مردانی دلیر و جوان هستیم، باید عاقلانه و همچون دو پهلوانِ خردمند سخن بگوییم.

نکته ادبی: سخن گوی و با مغز: یعنی سخنی که از روی تفکر و عقلانیت باشد.

دلیران لشکر همه کشته اند وگر زنده از رزم برگشته اند

دلاوران لشکر ما یا کشته شده‌اند و یا زخمی و خسته از میدان برگشته‌اند.

نکته ادبی: کشیده شدن: استعاره از مرگ و از پا درآمدن.

چرا بهر لشکر همه کشتن است وگر زنده از رزم برگشتن است

چرا باید به خاطر سپاه، همه کشته شوند یا با خستگی از میدان بازگردند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بی‌فایده بودن کشتار جمعی.

میان را ببندیم و جنگ آوریم چو باید که کشور به چنگ آوریم

ما خودمان کمر همت ببندیم و بجنگیم، اگر قرار است کشور به دست کسی بیفتد، باید این‌گونه باشد.

نکته ادبی: میان را بستن: کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ (جنگ).

ز ما هرک او گشت پیروز بخت بدو ماند این لشکر و تاج و تخت

هر کدام از ما که در این نبرد پیروز شد، لشکر و تاج و تخت از آنِ او خواهد بود.

نکته ادبی: پیروز بخت: کسی که اقبال با اوست و در جنگ پیروز می‌شود.

ز رومی سخنها چو بشنید فور خریدار شد رزم او را به سور

فور وقتی سخنان اسکندر را شنید، با اشتیاق پیشنهاد نبرد تن‌به‌تن را پذیرفت.

نکته ادبی: خریدار شد: کنایه از پذیرفتن و استقبال کردن از پیشنهاد.

تن خویش را دید با زور شیر یکی باره چون اژدهای دلیر

فور خود را دید که زور و توانایی شیر را داشت و همچون اژدهایی دلیر و پرقدرت بود.

نکته ادبی: باره: در اینجا به معنای اسب یا قدرتِ مرکب است.

سکندر سواری بسان قلم سلیحی سبک بادپایی دژم

اسکندر همچون قلمی باریک و تیز بود؛ سلاحی سبک داشت و اسبی تندرو و نیرومند.

نکته ادبی: بسان قلم: توصیف اسکندر به لاغری یا چابکی و در عین حال هوشمندی.

بدوگفت کاینست آیین و راه بگردیم یک با دگر بی سپاه

به او گفت: آیین جنگ همین است؛ بیایید بدون دخالت سپاهیان با هم بجنگیم.

نکته ادبی: آیین و راه: سنت جوانمردی و پهلوانی.

دو خنجر گرفتند هر دو به کف بگشتند چندان میان دو صف

هر دو خنجر به دست گرفتند و میان دو صف سپاه، شروع به دور زدن و آماده شدن کردند.

نکته ادبی: بگشتند: مانور دادن در میدان نبرد قبل از حمله.

سکندر چو دید آن تن پیل مست یکی کوه زیر اژدهایی به دست

اسکندر وقتی هیبتِ تنومند و قویِ فور را دید، او را همچون کوهی دید که در دست اژدهایی است.

نکته ادبی: تشبیه فور به کوه و اژدها برای نمایش عظمت و ترسناکی او.

به آورد ازو ماند اندر شگفت غمی شد دل از جان خود برگرفت

از دیدن تواناییِ رزمی او دچار شگفتی شد و دلش از ترسِ مرگ گرفت.

نکته ادبی: غمگین شدنِ دل در اینجا به معنای درکِ خطر جدیِ مرگ است.

همی گشت با او به آوردگاه خروشی برآمد ز پشت سپاه

وقتی در میدان نبرد مشغول دور زدن بودند، فریادی از پشت سپاه بلند شد.

نکته ادبی: آوردگاه: میدان جنگ.

دل فور پر درد شد زان خروش بران سو کشیدش دل و چشم و گوش

دل فور از آن فریاد پریشان شد و تمام توجه و تمرکز او به آن سو معطوف گشت.

نکته ادبی: کشیده شدن دل و چشم و گوش: یعنی تمام حواسش پرت شد.

سکندر چو باد اندر آمد ز گرد بزد تیغ تیزی بران شیر مرد

اسکندر که چون باد تندرو بود، از فرصت غفلت استفاده کرد و شمشیر تیزش را بر آن شیرمرد فرود آورد.

نکته ادبی: شیر مرد: توصیف فور به عنوان جنگجویی شجاع.

ببرید پی بر بر و گردنش ز بالا به خاک اندر آمد تنش

شمشیر، پا و گردن او را برید و تنش از روی اسب به خاک افتاد.

نکته ادبی: از بالا به خاک آمدن: استعاره از مرگ و شکستِ کامل.

سر لشکر روم شد به آسمان برفتند گردان لشکر دمان

شکوه و نام اسکندر به اوج رسید و سپاهیانش با خشم و هیاهو پیشروی کردند.

نکته ادبی: سر به آسمان شدن: کنایه از اوج گرفتن قدرت و شهرت.

یکی کوس بودش ز چرم هژبر که آواز او برگذشتی ز ابر

طبل بزرگی داشتند که از پوست شیر ساخته شده بود و صدای آن از ابرها هم فراتر می‌رفت.

نکته ادبی: کوس: طبل بزرگ جنگی. هژبر: شیر.

برآمد دم بوق و آواس کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس

صدای بوق و طبل بلند شد؛ زمین از شدت هیاهو گویی آهنین گشت و هوا تیره و تار شد.

نکته ادبی: زمین آهنین شد: کنایه از لرزش و سختی زمین. هوا آبنوس (سیاه) شد: کنایه از غبارآلود شدن شدید میدان.

بران هم نشان هندوان رزمجوی به تنگی به روی اندر آورده روی

در همان حال، هندیانِ جنگجو در تنگنا قرار گرفتند و شکست را حس کردند.

نکته ادبی: به تنگی روی آوردن: دچار مضیقه شدن.

خروش آمد از روم کای دوستان سر مایهٔ مرز هندوستان

سپاهیان روم فریاد زدند: ای دوستان، این سران و بزرگان سرزمین هندوستان هستند.

نکته ادبی: سر مایه: کنایه از بزرگان و نخبگانِ یک قوم.

سر فور هندی به خاک اندرست تن پیلوارش به چاک اندرست

سرِ فورِ هندی در خاک است و تنِ تنومندش با شمشیر تکه‌تکه شده است.

نکته ادبی: پیل‌وار: تشبیه بدن فور به فیل به دلیل جثه بزرگ.

شما را کنون از پی کیست جنگ چنین زخم شمشیر و چندین درنگ

شما اکنون برای چه کسی می‌جنگید؟ این زخم شمشیرها و این همه درنگ برای چیست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای دعوت به تسلیم.

سکندر شما را چنان شد که فور ازو جست باید همی رزم و سور

اسکندر برای شما همان‌قدر که فور بود، عزیز و مهم است؛ پس باید او را به عنوان حاکم بپذیرید.

نکته ادبی: رزم و سور: کنایه از حاکمیت و فرمانروایی.

برفتند گردان هندوستان به آواز گشتند همداستان

جنگجویان هندوستان تسلیم شدند و با صدای بلند، هم‌داستان و هم‌رأیِ صلح گشتند.

نکته ادبی: هم‌داستان: متحد شدن در یک نظر (تسلیم).

تن فور دیدند پر خون و خاک بر و تنش کرده به شمشیر چاک

جسد فور را دیدند که غرق در خون و خاک بود و تنش با شمشیر چاک‌چاک شده بود.

نکته ادبی: تن پر خون و خاک: تصویر عریان از شکست و مرگ.

خروشی برآمد ز لشکر به زار فرو ریختند آلت کارزار

فریاد زاری از لشکر بلند شد و سلاح‌های جنگی خود را بر زمین ریختند.

نکته ادبی: فرو ریختن آلت کارزار: کنایه از خلع سلاح شدن و تسلیم شدن.

پر از درد نزدیک قیصر شدند پر از ناله و خاک بر سر شدند

با دلی پر از غم به نزد قیصر (اسکندر) رفتند و با ناله و شیون، خاک بر سر ریختند.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن: کنایه از نهایت سوگواری و شکست.

سکندر سلیح گوان بازداد به خوبی ز هرگونه آواز داد

اسکندر ابزار جنگ و سلحشوری را کنار نهاد و با زبانی خوش و کلامی امیدبخش با مردم سخن گفت.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است و گوان (یا گوان باز دادن) در اینجا به معنای کنار گذاشتن تجهیزات نظامی است.

چنین گفت کز هند مردی به مرد شما را به غم دل نباید سپرد

اسکندر به مردم هند گفت: اکنون که از جنگ رها شده‌ایم، به عنوان یک انسان با شما سخن می‌گویم؛ غم و اندوه را از دل‌های خود بیرون کنید.

نکته ادبی: ترکیب مردی به مرد به معنای از سرِ برابری و انسانیت است که نشان از نگاه برابرِ پادشاه به رعیت دارد.

نوزاش کنون من به افزون کنم بکوشم که غم نیز بیرون کنم

من از این پس محبت و نیکیِ خود را نسبت به شما بیش از پیش خواهم کرد و تلاش می‌کنم تا غم را از دل‌هایتان بزایم.

نکته ادبی: افزون کردن به معنای افزودن و بیشتر کردنِ مقدارِ بخشش یا مهربانی است.

ببخشم شما را همه گنج اوی حرامست بر لشکرم رنج اوی

همه گنجینه‌های فور را به شما می‌بخشم و به لشکریانم دستور می‌دهم که هیچ دست‌درازی و تعدی به اموال و دسترنجِ شما نداشته باشند که برایشان حرام است.

نکته ادبی: رنجِ او در اینجا استعاره از حاصلِ دسترنج و ثروتی است که با تلاش به دست آمده.

همه هندوان را توانگر کنم بکوشم که با تخت و افسر کنم

همه هندیان را توانگر و ثروتمند خواهم کرد و تلاش می‌کنم تا آنان را به مقام و مرتبه‌ای درخور برسانم.

نکته ادبی: تخت و افسر در اینجا نمادِ عزت، بزرگی و جایگاهِ اجتماعی است.

وزان جایگه شد بر تخت فور بران جشن ماتم برین جشن سور

اسکندر پس از آن بر تخت پادشاهی فور نشست و در آن محلی که پیش‌تر عزای شکست بود، جشن و سروری برپا کرد.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ ماتم و سور در اینجا برای نشان دادنِ تغییرِ فضای سیاسی و روانیِ جامعه به کار رفته است.

چنین است رسم سرای سپنج بخواهد که مانی بدو در به رنج

رسمِ این دنیای گذران چنین است که انسان را در چرخه‌ی رنج و سختی گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: سرای سپنج از تعابیرِ کهن و پرکاربرد در ادبیات فارسی برای اشاره به ناپایداریِ جهان.

بخور هرچ داری منه بازپس تو رنجی چرا ماند باید به کس

هرچه ثروت داری، آن را در زمانِ حیات خرج کن و برای آیندگان ذخیره مکن؛ تو که برای به دست آوردنِ آن رنج کشیده‌ای، چرا باید آن را برای دیگران باقی بگذاری؟

نکته ادبی: بازپس نهادن به معنای ذخیره کردن و احتکار برای آینده است.

همی بود بر تخت قیصر دو ماه ببخشید گنجش همه بر سپاه

اسکندر دو ماه بر تختِ امپراتوری نشست و در این مدت تمامِ گنجینه‌هایی که داشت را میان سپاهیان خود تقسیم کرد.

نکته ادبی: قیصر در اینجا به معنای پادشاهی و سیطره است که در اینجا به تختِ فور اشاره دارد.

یکی با گهر بود نامش سورگ ز هندوستان پهلوانی سترگ

در آن میان پهلوانی نامدار از هندوستان بود که سورگ نام داشت و جنگجویی بسیار بزرگ بود.

نکته ادبی: باگهر به معنای اصیل و دارای گوهر و ذاتِ نیک است.

سر تخت شاهی بدو داد و گفت که دینار هرگز مکن در نهفت

اسکندر فرمانروایی و تختِ شاهی را به او سپرد و گفت: هرگز ثروت و دینار را پنهان مکن (خساست نورز).

نکته ادبی: در نهفت کردن به معنای مخفی کردن و گنجینه کردنِ پول است.

ببخش و بخور هرچ آید فراز بدین تاج و تخت سپنجی مناز

آنچه به دستت می‌رسد را ببخش و از آن بهره‌مند شو و به این تاج و تختِ ناپایدارِ دنیا مغرور مشو.

نکته ادبی: سپنجی صفتِ نسبی برای سپنج به معنای عاریتی و زودگذر.

که گاهی سکندر بود گاه فور گهی درد و خشمست و گه کام و سور

زیرا قدرتِ دنیا دست به دست می‌چرخد؛ گاهی سکندر پادشاه است و گاهی فور، گاهی روزگار با درد و خشم می‌گذرد و گاه با کامرانی و جشن.

نکته ادبی: ایهام در گردشِ روزگار و قدرت که از مضامینِ اصلیِ حکمتِ عملی در شاهنامه است.

درم داد و دینار لشکرش را بیاراست گردان کشورش را

اسکندر به لشکریان خود پول و سکه بخشید و با این کار، جنگجویانِ کشورش را آراسته و متمول کرد.

نکته ادبی: گردان در اینجا به معنای پهلوانان و سپاهیانِ سلحشور است.