شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
چو بشنید مهران ز کید این سخن بدو گفت ازین خواب دل بد مکن
نه کمتر شود بر تو نام بلند نه آید بدین پادشاهی گزند
سکندر بیارد سپاهی گران ز روم و ز ایران گزیده سران
چو خواهی که باشد ترا آب روی خرد یار کن رزم او را مجوی
ترا چار چیزست کاندر جهان کسی آن ندید از کهان و مهان
یکی چون بهشت برین دخترت کزو تابد اندر زمین افسرت
دگر فیلسوفی که داری نهان بگوید همه با تو راز جهان
سه دیگر پزشکی که هست ارجمند به دانندگی نام کرده بلند
چهارم قدح کاندرو ریزی آب نه ز آتش شود کم نه از آفتاب
ز خوردن نگیرد کمی آب اوی بدین چیزها راست کن آب روی
چو آید بدین باش و مسگال جنگ چو خواهی که ایدر نسازد درنگ
بسنده نباشی تو با لشکرش نه با چاره و گنج و با افسرش
چو بر کار تو رای فرخ کنیم همان خواب را نیز پاسخ کنیم
یکی خانه دیدی و سوراخ تنگ کزو پیل بیرون شدی بی درنگ
تو آن خانه را همچو گیتی شناس همان پیل شاهی بود ناسپاس
که بیدادگر باشد و کژ گوی جز از نام شاهی نباشد بدوی
ازین پس بیاید یکی پادشا چنان سست و بی سود و ناپارسا
به دل سفله باشد به تن ناتوان به آز اندرون نیز تیره روان
کجا زیردستانش باشند شاد پر از غم دل شاه و لب پر ز باد
دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز گرفته ورا چار پاکیزه مغز
نه کرپاس نغز از کشیدن درید نه آمد ستوه آنک او را کشید
ازین پس بیاید یکی نامدار ز دشت سواران نیزه گزار
یکی مرد پاکیزه و نیکخوی بدو دین یزدان شود چارسوی
یکی پیر دهقان آتش پرست که بر واژ برسم بگیرد بدست
دگر دین موسی که خوانی جهود که گوید جز آن را نشاید ستود
دگر دین یونانی آن پارسا که داد آورد در دل پادشا
چهارم بیاید همین پاک رای سر هوشمندان برآرد ز جای
چنان چارسو از پی پاس را کشیدند زانگونه کرپاس را
تو کرپاس را دین یزدان شناس کشنده چهار آمد از بهر پاس
همی درکشد این ازان آن ازین شوند آن زمان دشمن از بهر دین
دگر تشنه ای کو شد از آب خوش گریزان و ماهی ورا آب کش
زمانی بیاید که پاکیزه مرد شود خوار چون آب دانش بخورد
به کردار ماهی به دریا شود گر از بدکنش بر ثریا شود
همی تشنگان را بخواند برآب کس او را ز دانش نسازد جواب
گریزند زان مرد دانش پژوه گشایند لبها به بد هم گروه
به پنجم که دیدی یکی شارستان بدو اندرون ساخته کارستان
پر از خورد و داد و خرید و فروخت تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت
ز کوری یکی دیگری را ندید همی این بدان آن بدین ننگرید
زمانی بیاید کزان سان شود که دانا پرستار نادان شود
بدیشان بود دانشومند خوار درخت خردشان نیاید به بار
ستایندهٔ مرد نادان شوند نیایش کنان پیش یزدان شوند
همی داند آنکس که گوید دروغ همی زان پرستش نگیرد فروغ
ششم آنک دیدی بر اسپی دو سر خورش را نبودی بروبر گذر
زمانی بیاید که مردم به چیز شود شاد و سیری نیابند نیز
نه درویش یابد ازو بهره ای نه دانش پژوهی و نه شهره ای
جز از خویشتن را نخواهند بس کسی را نباشند فریادرس
به هفتم که پرآب دیدی سه خم یکی زو تهی مانده بد تا بدم
دو از آب دایم سراسر بدی میانه یکی خشک و بی بر بدی
ازین پس بیاید یکی روزگار که درویش گردد چنان سست و خوار
که گر ابر گردد بهاران پرآب ز درویش پنهان کند آفتاب
نبارد بدو نیز باران خویش دل مرد درویش زو گشته ریش
توانگر ببخشد همی این بران یکی با دگر چرب و شیرین زبان
شود مرد درویش را خشک لب همی روز را بگذراند به شب
دگر آنک گاوی چنان تن درست ز گوسالهٔ لاغر او شیر جست
چو کیوان به برج ترازو شود جهان زیر نیروی بازو شود
شود کار بیمار و درویش سست وزو چیز خواهد همی تن درست
نه هرگز گشاید سر گنج خویش نه زو باز دارد به تن رنج خویش
دگر چشمه ای دیدی از آب خشک به گرد اندرش آبهای چو مشک
نه زو بردمیدی یکی روشن آب نه آن آبها را گرفتی شتاب
ازین پس یکی روزگاری وبد که اندر جهان شهریاری بود
که دانش نباشد به نزدیک اوی پر از غم بود جان تاریک اوی
همی هر زمان نو کند لشکری که سازند زو نامدار افسری
سرانجام لشکر نماند نه شاه بیاید نو آیین یکی پیش گاه
کنون این زمان روز اسکندرست که بر تارک مهتران افسرست
چو آید بدو ده تو این چار چیز برآنم که چیزی نخواهد به نیز
چو خشنود داری ورا بگذرد که دانش پژوهست و دارد خرد
ز مهران چو بشنید کید این سخن برو تازه شد روزگار کهن
بیامد سر و چشم او بوس داد دلارام و پیروز برگشت شاد
ز نزدیک دانا چو برگشت شاه حکیمان برفتند با او براه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه صحنه‌ای خردمندانه و سیاسی را به تصویر می‌کشد که در آن مهران، وزیر دانا، خواب‌های پادشاه هند (کید) را تفسیر می‌کند. فضا بسیار سنگین، رازآلود و سرشار از هشدارهای پیش‌گویانه درباره تحولات اجتماعی، مذهبی و اخلاقی آینده است که در قالب نمادهای درونیِ خواب بیان می‌شود.

مقصود شاعر در اینجا تبیینِ جایگاه خرد و دانش در مقابلِ جهل و طمع است. او با استفاده از استعاره‌های چندگانه، دوران‌های مختلفِ تاریخی را پیش‌بینی می‌کند و می‌کوشد اهمیتِ حفظِ ارزش‌های انسانی و فرهنگی را در برابرِ تندبادهای حوادث سیاسی گوشزد کند و راهبردِ برون‌رفت از بحران را نه در جنگ، بلکه در حفظِ سرمایه‌های معنوی و خردورزی می‌داند.

معنای روان

چو بشنید مهران ز کید این سخن بدو گفت ازین خواب دل بد مکن

مهران پس از شنیدن روایتِ خوابِ کید، به او آرامش داد و گفت که از این رؤیا نگران نباش و هراسی به دل راه مده.

نکته ادبی: کید: اسم خاص پادشاه هند در متن داستان. خواب دیدن در اینجا کنایه از رؤیای صادقه و پیش‌گویانه است.

نه کمتر شود بر تو نام بلند نه آید بدین پادشاهی گزند

این رؤیا از جایگاه و نام بلند تو چیزی کم نمی‌کند و هیچ گزندی به ارکان پادشاهی تو نمی‌رساند.

نکته ادبی: گزند: آسیب و زیان.

سکندر بیارد سپاهی گران ز روم و ز ایران گزیده سران

اسکندر با لشکری عظیم و قدرتمند که متشکل از جنگجویان سرآمدِ ایران و روم است، به سوی تو می‌آید.

نکته ادبی: گران: در اینجا به معنای بزرگ و سنگین (عظیم).

چو خواهی که باشد ترا آب روی خرد یار کن رزم او را مجوی

اگر می‌خواهی آبرو و اعتبار خود را حفظ کنی، با خرد و اندیشه همراه شو و در پیِ جنگ مباش.

نکته ادبی: آب روی: کنایه از آبرو و عزت نفس.

ترا چار چیزست کاندر جهان کسی آن ندید از کهان و مهان

تو چهار گنجینه ارزشمند داری که در جهان، کمتر کسی از بزرگان و کهن‌سالان نظیر آن را دیده است.

نکته ادبی: کهان و مهان: کوچک و بزرگ، اشاره به عموم مردم و بزرگان.

یکی چون بهشت برین دخترت کزو تابد اندر زمین افسرت

نخستین گنج، دخترِ شایسته‌ای داری که همچون بهشتی برین است و شکوه و اعتبارِ تو از وجود او در زمین می‌تابد.

نکته ادبی: افسر: در اینجا استعاره از اعتبار و شکوه.

دگر فیلسوفی که داری نهان بگوید همه با تو راز جهان

دیگری، فیلسوفی فرزانه است که در نهان داری و تمام رازهای هستی را برایت بازگو می‌کند.

نکته ادبی: فیلسوف: واژه یونانی به معنای دوستدار دانش، در متون کهن به معنای دانای اسرار.

سه دیگر پزشکی که هست ارجمند به دانندگی نام کرده بلند

سومین گنج، پزشکی ارجمند است که به واسطه‌ی دانش و مهارتش، نامی بلند در جهان پیدا کرده است.

نکته ادبی: ارجمند: گران‌بها و با ارزش.

چهارم قدح کاندرو ریزی آب نه ز آتش شود کم نه از آفتاب

چهارمین گنجینه، پیاله‌ای است که اگر در آن آب بریزی، هرگز از اثر آتش یا تابش آفتاب کم نمی‌شود.

نکته ادبی: قدح: پیاله و جام.

ز خوردن نگیرد کمی آب اوی بدین چیزها راست کن آب روی

از نوشیدنِ آبِ این ظرف، چیزی از آن کم نمی‌شود؛ با تکیه بر این چهار ارزش، آبروی خود را حفظ کن.

نکته ادبی: راست کردن: در اینجا به معنای حفظ کردن و به پا داشتن.

چو آید بدین باش و مسگال جنگ چو خواهی که ایدر نسازد درنگ

وقتی اسکندر آمد، در این اندیشه باش و فکر جنگ را از سر بیرون کن، اگر می‌خواهی که کارها به تأخیر نیفتد.

نکته ادبی: مسگال: مخفف مگال (مکن)، از مصدر گالیدن (گذاشتن/اندیشیدن).

بسنده نباشی تو با لشکرش نه با چاره و گنج و با افسرش

تو با سپاه، چاره‌جویی، گنج و اعتبار دخترت، حریفِ لشکرِ او نخواهی شد.

نکته ادبی: بسنده نباشی: حریف و کافی نباشی.

چو بر کار تو رای فرخ کنیم همان خواب را نیز پاسخ کنیم

وقتی به کار تو با خرد و تدبیرِ فرخنده نگریستیم، همان خوابت را نیز پاسخ و تعبیر خواهیم کرد.

نکته ادبی: رای فرخ: تدبیر خردمندانه و مبارک.

یکی خانه دیدی و سوراخ تنگ کزو پیل بیرون شدی بی درنگ

در خواب خانه‌ای دیدی با سوراخی تنگ که فیلی به آسانی از آن عبور می‌کرد.

نکته ادبی: در اینجا فیل نماد قدرتِ سلطنت یا پادشاه است.

تو آن خانه را همچو گیتی شناس همان پیل شاهی بود ناسپاس

آن خانه را مانندِ این جهانِ فانی بدان و آن فیل، پادشاهی ناسپاس و مغرور است.

نکته ادبی: گیتی: جهان هستی.

که بیدادگر باشد و کژ گوی جز از نام شاهی نباشد بدوی

پادشاهی که ستمگر و بدگوی است و جز نام پادشاهی، خیری از او به کسی نمی‌رسد.

نکته ادبی: کژگوی: دروغگو و کسی که سخن ناروا می‌گوید.

ازین پس بیاید یکی پادشا چنان سست و بی سود و ناپارسا

پس از این پادشاهی می‌آید که سست‌اراده، بی‌فایده و ناپاکدامن است.

نکته ادبی: ناپارسا: کسی که پرهیزکار نیست.

به دل سفله باشد به تن ناتوان به آز اندرون نیز تیره روان

او در باطن حقیر و پست است و در ظاهر ناتوان، و از درون به حرص و طمع آلوده و تیره است.

نکته ادبی: سفله: پست و فرومایه.

کجا زیردستانش باشند شاد پر از غم دل شاه و لب پر ز باد

در حالی که زیردستانش شادمان‌اند، دلِ آن پادشاه از غمِ آز پُر است و کلامش پوچ و بی‌حاصل است.

نکته ادبی: لب پر ز باد: کنایه از سخنان پوچ و بیهوده.

دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز گرفته ورا چار پاکیزه مغز

آنچه از پارچه‌ای گران‌بها دیدی که چهار فرد خردمند آن را گرفته بودند.

نکته ادبی: کرپاس نغز: پارچه پنبه‌ای نفیس.

نه کرپاس نغز از کشیدن درید نه آمد ستوه آنک او را کشید

نه پارچه با کشیدنِ چهار طرف پاره شد و نه آن چهار نفر از کشیدنِ آن خسته شدند.

نکته ادبی: ستوه: درمانده و خسته.

ازین پس بیاید یکی نامدار ز دشت سواران نیزه گزار

در آینده مردی بزرگ از میان سوارانِ دلاور و نیزه‌ور خواهد آمد.

نکته ادبی: دشت سواران: کنایه از میدان نبرد.

یکی مرد پاکیزه و نیکخوی بدو دین یزدان شود چارسوی

مردی پاک و نیک‌سیرت که به واسطه او، دینِ یزدان در چهار گوشه جهان گسترش می‌یابد.

نکته ادبی: یزدان: خداوند.

یکی پیر دهقان آتش پرست که بر واژ برسم بگیرد بدست

یکی از آن‌ها پیری آتش‌پرست (زرتشتی) است که برسم (شاخه مقدس) را در دست می‌گیرد.

نکته ادبی: برسم: دسته‌ای از شاخه‌های درخت که موبدان زرتشتی در مراسم آیینی در دست می‌گیرند.

دگر دین موسی که خوانی جهود که گوید جز آن را نشاید ستود

دین دیگر، دین موسی است که آن را یهود می‌خوانند و پیروانش می‌گویند جز این دین، دین دیگری شایسته پرستش نیست.

نکته ادبی: جهود: نام تاریخی پیروان دین یهود.

دگر دین یونانی آن پارسا که داد آورد در دل پادشا

دین سوم، آیین یونانیانِ پارساست که عدالت و راستی را در دلِ پادشاهان نشاند.

نکته ادبی: داد: عدالت و انصاف.

چهارم بیاید همین پاک رای سر هوشمندان برآرد ز جای

چهارمین آیین نیز خواهد آمد که صاحب‌رأی است و خردمندان را سرگشته و حیرانِ خود می‌کند.

نکته ادبی: پاک‌رای: صاحب اندیشه درست.

چنان چارسو از پی پاس را کشیدند زانگونه کرپاس را

آن چهار نفر پارچه را به آن شکل کشیدند تا از آن چهار سو محافظت کنند.

نکته ادبی: پاس: محافظت و نگهبانی.

تو کرپاس را دین یزدان شناس کشنده چهار آمد از بهر پاس

تو آن پارچه را آیینِ یزدان بدان و آن چهار کشنده، محافظانِ آن آیین هستند.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای ادیان بزرگ.

همی درکشد این ازان آن ازین شوند آن زمان دشمن از بهر دین

آن‌ها مدام با یکدیگر در کشمکش‌اند و به خاطرِ تفاوتِ آیین‌ها، با هم دشمنی می‌کنند.

نکته ادبی: دشمن شدن: اشاره به اختلافات مذهبی تاریخی.

دگر تشنه ای کو شد از آب خوش گریزان و ماهی ورا آب کش

دیگر آن تشنه‌ای که از آبِ خوش گریزان بود و ماهی او را به سمت آب می‌کشید.

نکته ادبی: ماهی در اینجا نمادِ هدایت یا دانشِ پنهان است.

زمانی بیاید که پاکیزه مرد شود خوار چون آب دانش بخورد

زمانی خواهد آمد که مردِ پاک و دانا در برابرِ جهلِ عمومی، خوار شمرده می‌شود.

نکته ادبی: آب دانش: اضافه تشبیهی دانش به آب.

به کردار ماهی به دریا شود گر از بدکنش بر ثریا شود

او مانند ماهی در دریا به جست‌وجو می‌پردازد، حتی اگر بدکاران او را تا ثریا دنبال کنند.

نکته ادبی: ثُریا: ستاره‌ای در آسمان که کنایه از دورترین و بلندترین نقاط است.

همی تشنگان را بخواند برآب کس او را ز دانش نسازد جواب

آن مردِ دانا، تشنگان را به سوی حقیقت (آب) فرا می‌خواند، اما کسی به دانشِ او پاسخِ درستی نمی‌دهد.

نکته ادبی: کس او را ز دانش نسازد جواب: یعنی کسی قدر دانش او را نمی‌داند.

گریزند زان مرد دانش پژوه گشایند لبها به بد هم گروه

مردم از آن دانشمند گریزان‌اند و به جای آموختن، زبان به بدگویی از او می‌گشایند.

نکته ادبی: دانش‌پژوه: کسی که در پی دانش است.

به پنجم که دیدی یکی شارستان بدو اندرون ساخته کارستان

پنجمین تصویری که دیدی، شهری پر جنب‌وجوش بود که در آن داد و ستد جریان داشت.

نکته ادبی: شارستان: شهر بزرگ و آباد.

پر از خورد و داد و خرید و فروخت تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت

پر از خرید و فروش بود، اما گویی چشمانِ ایشان را بسته بودند.

نکته ادبی: چشم دوختن: کنایه از کوریِ باطنی و غفلت.

ز کوری یکی دیگری را ندید همی این بدان آن بدین ننگرید

از شدتِ غفلت و کوری، هیچ‌کس دیگری را نمی‌دید و به هم توجهی نداشتند.

نکته ادبی: ننگریدن: نگاه نکردن و توجه نداشتن.

زمانی بیاید کزان سان شود که دانا پرستار نادان شود

زمانی می‌رسد که دانا و خردمند به خدمتِ افرادِ نادان در می‌آید.

نکته ادبی: پرستار: خدمتکار.

بدیشان بود دانشومند خوار درخت خردشان نیاید به بار

در آن دوران، خردمندان نزدِ جاهلان خوارند و درختِ خرد به ثمر نمی‌نشیند.

نکته ادبی: نیاید به بار: میوه نمی‌دهد (کنایه از بی‌فایده بودنِ خرد در نگاهِ جامعه).

ستایندهٔ مرد نادان شوند نیایش کنان پیش یزدان شوند

مردم به جای ستایشِ حقیقت، مردِ نادان را ستایش می‌کنند و در پیشگاهِ خداوند تظاهر به نیایش می‌کنند.

نکته ادبی: ستاینده: کسی که می‌ستاید.

همی داند آنکس که گوید دروغ همی زان پرستش نگیرد فروغ

کسی که دروغ می‌گوید، خودش هم می‌داند که حقیقت چیست، اما از آن پرستشِ ریاکارانه نوری نمی‌گیرد.

نکته ادبی: فروغ: روشنی و هدایت.

ششم آنک دیدی بر اسپی دو سر خورش را نبودی بروبر گذر

ششمین تصویر، اسبی دو سر بود که هیچ خوارکی از مقابلش نمی‌توانست عبور کند.

نکته ادبی: نمادِ طمعِ بی‌حد و حصر.

زمانی بیاید که مردم به چیز شود شاد و سیری نیابند نیز

زمانی می‌آید که مردم چنان حریصِ مال و اموال می‌شوند که هیچ‌گاه سیر نمی‌شوند.

نکته ادبی: چیز: در متون کهن به معنای مال و ثروت است.

نه درویش یابد ازو بهره ای نه دانش پژوهی و نه شهره ای

در این روزگار، نه درویش و فقیر به نوایی می‌رسد و نه دانش‌پژوه و انسانِ برجسته سودی می‌برد.

نکته ادبی: شهره: مشهور و نامدار.

جز از خویشتن را نخواهند بس کسی را نباشند فریادرس

همه فقط به فکرِ خویش‌اند و هیچ‌کس فریادرسِ دیگری نیست.

نکته ادبی: خویشتن: خود.

به هفتم که پرآب دیدی سه خم یکی زو تهی مانده بد تا بدم

هفتمین تصویر، سه خمره پُر از آب بود که یکی از آن‌ها تا انتها خالی بود.

نکته ادبی: خمره: ظرف بزرگ سفالی.

دو از آب دایم سراسر بدی میانه یکی خشک و بی بر بدی

دو خمره همیشه پر از آب بودند و آن یکی که در میان بود، خشک و بی‌حاصل مانده بود.

نکته ادبی: بی‌بر: بی‌میوه و بی‌ثمر.

ازین پس بیاید یکی روزگار که درویش گردد چنان سست و خوار

در آینده روزگاری می‌آید که درویش و نیازمند چنان ذلیل و خوار می‌شود.

نکته ادبی: سست و خوار: ناتوان و بی‌مقدار.

که گر ابر گردد بهاران پرآب ز درویش پنهان کند آفتاب

که حتی اگر بهار شود و ابرهای پرباران ببارند، بخت و اقبال (آفتاب) از دیدگانِ درویش پنهان می‌ماند و از نعمات بی‌بهره می‌ماند.

نکته ادبی: آفتاب: در اینجا استعاره از بخت و شادی است.

نبارد بدو نیز باران خویش دل مرد درویش زو گشته ریش

خداوند هیچ‌گاه باران رحمت خود را بر سرزمینِ درویش نازل نمی‌کند و دلِ مردِ تهیدست از این همه رنج و سختی، زخمی و مجروح شده است.

نکته ادبی: واژه «ریش» در اینجا به معنای زخم و جراحت است، نه موی صورت.

توانگر ببخشد همی این بران یکی با دگر چرب و شیرین زبان

ثروتمندان تنها به یکدیگر می‌بخشند و با هم، با زبانِ چرب‌وزبان و متملقانه سخن می‌گویند (و به دیگران توجهی ندارند).

نکته ادبی: «چرب و شیرین زبان» کنایه از تملق و سخنان فریبنده و نرم برای جلب منافع متقابل است.

شود مرد درویش را خشک لب همی روز را بگذراند به شب

مردِ فقیر پیوسته در سختی و تشنگی به سر می‌برد و روزهای خود را با رنج و سختی به شب می‌رساند.

نکته ادبی: استعاره از استمرار وضعیتِ معیشتیِ دشوار.

دگر آنک گاوی چنان تن درست ز گوسالهٔ لاغر او شیر جست

همچنین آن گاوِ فربه (کنایه از ثروتمند)، شیر خود را از گوساله لاغر (کنایه از فقیر) دریغ می‌کند و به او نمی‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بخل و عدم بخشش توانگران نسبت به ضعفا.

چو کیوان به برج ترازو شود جهان زیر نیروی بازو شود

زمانی که سیاره کیوان (زحل) در برج ترازو قرار گیرد، تمامِ جهان تحتِ سلطه و زور بازو (قدرت نظامی) در می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم که قرار گرفتن زحل در ترازو را نشانه‌ی آشوب یا تغییرات قهری می‌دانستند.

شود کار بیمار و درویش سست وزو چیز خواهد همی تن درست

در آن شرایط، کارِ بیمار و تهیدست به سستی و تباهی می‌گراید و افرادِ سالم و قوی، از همان‌ها طلبِ یاری و مال می‌کنند.

نکته ادبی: «تنِ درست» در اینجا به معنای افراد مرفه و برخوردار از سلامت و ثروت است.

نه هرگز گشاید سر گنج خویش نه زو باز دارد به تن رنج خویش

آن شخصِ ثروتمند، هرگز گنجینه‌ی خود را نمی‌گشاید و در عین حال، رنج و مشقتِ تنِ خود را نیز به گردنِ دیگران نمی‌اندازد (یا از دیگران کمک نمی‌گیرد).

نکته ادبی: تضاد میان خساست و غرورِ ثروتمند.

دگر چشمه ای دیدی از آب خشک به گرد اندرش آبهای چو مشک

همچنین چشمه‌ای را می‌بینی که آب ندارد و خشکیده است، در حالی که اطرافِ آن را آب‌هایی به رنگِ مشک (پر از خیر و برکت) فرا گرفته است.

نکته ادبی: تصویرسازی از فقر در عینِ دیدنِ رفاه و وفور نعمت در اطراف.

نه زو بردمیدی یکی روشن آب نه آن آبها را گرفتی شتاب

نه آن چشمه‌ی خشک، آبِ گوارایی از خود می‌تراود و نه آن آب‌های فراوانِ اطراف، به سویِ آن چشمه‌ی خشک جاری می‌شوند.

نکته ادبی: تمثیلی از بی‌توجهیِ اغنیا به نیازِ فقرا.

ازین پس یکی روزگاری وبد که اندر جهان شهریاری بود

پس از این دوران، روزگاری فرا رسید که در آن، پادشاهی بر جهان فرمان می‌راند.

نکته ادبی: آغاز گذار به حکایت جدید.

که دانش نباشد به نزدیک اوی پر از غم بود جان تاریک اوی

پادشاهی که بویی از دانش نبرده بود و جانِ تاریکش سرشار از اندوه و جهل بود.

نکته ادبی: جانِ تاریک کنایه از ناآگاهی و دوری از بصیرت است.

همی هر زمان نو کند لشکری که سازند زو نامدار افسری

او دائماً سپاهیانِ تازه‌ای فراهم می‌کرد تا به واسطه‌ی آن‌ها برای خود نام و آوازه و جایگاهی رفیع دست و پا کند.

نکته ادبی: «افسری ساختن» کنایه از رسیدن به مقام و پادشاهی است.

سرانجام لشکر نماند نه شاه بیاید نو آیین یکی پیش گاه

سرانجام نه آن لشکر باقی ماند و نه آن پادشاه؛ و سرانجام زمانه به سویِ نظامی نو و پیش‌گاهی جدید حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیریِ قدرت‌های ظاهری و آمدنِ نظمِ جدید.

کنون این زمان روز اسکندرست که بر تارک مهتران افسرست

اکنون روزگار، نوبتِ اسکندر است که بر سرِ بزرگان و پادشاهان، تاجِ سروری می‌زند.

نکته ادبی: «تارک» به معنای فرق سر و «افسر» به معنای تاج است.

چو آید بدو ده تو این چار چیز برآنم که چیزی نخواهد به نیز

اگر تو این چهار چیز را به او تقدیم کنی، گمانِ من بر این است که او دیگر هیچ چیزِ اضافه‌ای از تو طلب نخواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به چهار گوهرِ حکمت که اسکندر در روایتِ حکایت خواهانِ آن بوده است.

چو خشنود داری ورا بگذرد که دانش پژوهست و دارد خرد

اگر او را از خود خشنود کنی، به راحتی از تو می‌گذرد، زیرا او دانش‌پژوه است و خرد و اندیشه دارد.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ خردمندی در حاکمیت.

ز مهران چو بشنید کید این سخن برو تازه شد روزگار کهن

کید، هنگامی که این سخن را از مهران شنید، روزگارِ کهن (امیدِ از دست رفته‌اش) در نظرش تازه و زنده شد.

نکته ادبی: کنایه از بازگشتِ امید و نشاط.

بیامد سر و چشم او بوس داد دلارام و پیروز برگشت شاد

نزدیک آمد و سر و چشمِ مهران را بوسید و در حالی که آرامش یافته و پیروزمند بود، با شادی بازگشت.

نکته ادبی: بوسیدن سر و چشم نشانه‌ی نهایتِ احترام و سپاس‌گزاری است.

ز نزدیک دانا چو برگشت شاه حکیمان برفتند با او براه

هنگامی که پادشاه از نزدِ آن دانا (مهران) بازگشت، حکیمان نیز او را در این راه همراهی کردند.

نکته ادبی: همنشینی پادشاه با حکیمان، نشان از تغییر رویکردِ او به سمت خردگرایی دارد.