شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۳۱

فردوسی
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونه ای رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آب روی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهٔ تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهٔ درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینه جوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشن روان
نبیره که از جان گرامی تر است به دانش ز جاماسپ نامی تر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانش پذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهٔ نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشن دل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از روایت شاهنامه، تصویری از بلوغ و تربیتِ سیاسی بهمن، فرزندِ اسفندیار، تحتِ نظرِ پهلوانِ بزرگ، رستم، در زابلستان است. شاعر در این ابیات، فضای خصومت‌آمیزِ پیشین را به فضایی از صلح، مفاهمه و بازسازیِ پیوندهای خانوادگی و سیاسی تبدیل می‌کند. رستم، با وجودِ دردهای تاریخی که از خاندانِ گشتاسپ دیده است، بهمن را همچون فرزندِ خویش پرورانده و او را برای پذیرشِ مسئولیتِ پادشاهی آماده می‌سازد که نشان‌دهنده عظمتِ روحی و خردِ او در اولویت‌بخشی به مصلحتِ کشور بر انتقامِ شخصی است.

مفهومِ محوری در این بخش، چرخشِ روزگار و پذیرشِ تقدیر است. تأکیدِ مکرر بر دانشِ بهمن، خردِ جاماسپ در مشورت به شاه، و سرانجامِ نیکوی این پیوند، همگی بیانگرِ این حقیقت است که پادشاهیِ پایدار بر پایه‌ی دانش، خرد و گذشت استوار است. در نهایت، با فراخوانده شدنِ بهمن به دربار و تجهیزِ او توسطِ رستم با گنجینه‌ها و سلاح‌های گران‌بها، حلقه‌ی مفقوده‌ی قدرتِ سیاسی ترمیم شده و دورانی تازه برای ایران‌زمین آغاز می‌گردد.

معنای روان

همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان

بهمن در زابلستان نزد رستم اقامت داشت و اوقات خود را به شکار، باده‌نوشی و گردش در گلستان می‌گذراند.

نکته ادبی: نخچیر در فارسیِ کهن و زبانِ پهلوی به معنای شکارگاه یا شکار است.

سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه

رستم به این شاهزاده، فنون سوارکاری، آدابِ بزم و نحوه حضور در دربار و بارگاه را آموخت.

نکته ادبی: بارگاه در اینجا به معنای آدابِ درباری و تشریفاتِ سلطنتی است.

به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش

رستم او را بیش از فرزندِ خودش گرامی می‌داشت و شب و روز با لبخند و شادمانی از او مراقبت می‌کرد.

نکته ادبی: به‌بر داشتن کنایه از نهایتِ مهرورزی و مراقبتِ پدرانه است.

چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد

وقتی بهمن به کمالِ عقل رسید و سخن و کردارش هماهنگ شد، کینه و دشمنی با گشتاسپ از میان برداشته شد.

نکته ادبی: کنایه از به کمال رسیدنِ شخصیتِ بهمن است.

یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد

رستم نامه‌ای پُر از درد و گلایه نوشت و در آن تمامیِ وقایع و کارهایی را که برای فرزندِ اسفندیار انجام داده بود، شرح داد.

نکته ادبی: به‌درد یعنی با لحنی آمیخته به رنجِ درونی.

سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست

رستم سرِ نامه را با ستایشِ پروردگار آغاز کرد، همان خدایی که او هرگز به دنبالِ دشمنی و جنگ با او نبوده است.

نکته ادبی: اشاره به بیگناهیِ رستم در جنگ با اسفندیار دارد.

دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست

سپس نوشت که خداوند گواه من است و پشوتن (برادرِ بهمن) نیز در این راهِ آشتی، راهنمای من بوده است.

نکته ادبی: پشوتن در اینجا به عنوانِ شاهدِ عینی بر رفتارِ رستم ذکر شده است.

که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار

رستم یادآوری کرد که من بارها با اسفندیار سخن گفتم تا مگر از تصمیمِ خود برای جنگ و کینه‌جویی منصرف شود.

نکته ادبی: کارزار در اینجا استعاره از درگیریِ خونین است.

سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونه ای رنج خویش

من کشور و گنج‌هایم را در اختیارِ او قرار دادم و رنج‌های بسیاری را به جان خریدم.

نکته ادبی: گزیدن در اینجا به معنای انتخاب کردن و پذیرفتنِ سختی است.

زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر

اما سرنوشت او چنین بود و چهره‌ی مقصود را به من نشان نداد؛ با این حال دلِ من از رنج پر بود و سرم پُر از مهر به او بود.

نکته ادبی: نگشادنِ چهر کنایه از به مراد نرسیدن و آشکار نشدنِ بخت است.

بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان

گردشِ آسمان و تقدیر بدین‌گونه بود؛ هیچ‌کس توانِ رویارویی و پیروزی بر زمانه را ندارد.

نکته ادبی: بسنده در اینجا به معنای قادر و توانا در برابرِ قضا و قدر است.

کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست

اکنون این جوینده‌ی جهان (بهمن) نزد من است که او را همچون اورمزد (خداوندِ خرد)ِ خود گرامی می‌دارم.

نکته ادبی: اورمزد در اینجا نمادِ خرد و پاکی است.

هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم

من هنرهای پادشاهی را به او آموختم و با اندرزهای خردمندانه، او را پرورش دادم.

نکته ادبی: توختن به معنای آموختن و اندوختن است.

چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر

هرگاه شاه (گشتاسپ) عذرخواهیِ مرا بپذیرد، دیگر نگرانِ جنگ و تیراندازی نخواهم بود.

نکته ادبی: پوزش‌پذیر به معنای کسی است که عذر را می‌پذیرد.

نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست

جان و وجودِ من فدای اوست، چه گنج و تخت باشد و چه مغز و استخوان (تمامِ هستی من متعلق به اوست).

نکته ادبی: مغز و پوست اصطلاحی برای اشاره به کلِ وجود و هستی است.

چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان

وقتی نامه به نزدِ شاهِ جهان (گشتاسپ) رسید، بزرگانِ دربار پراکنده شدند تا مقدماتِ کار را فراهم کنند.

نکته ادبی: میانِ مهان کنایه از درباریان و بزرگانِ کشور است.

پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد

پشوتن نزد شاه آمد و گواهی داد و تمامِ سخنانِ رستم را بازگو کرد.

نکته ادبی: یاد کردن به معنای روایت کردن و به خاطر آوردن است.

همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او

همچنین از اندوه، پندها و گفت‌وگوهای رستم درباره‌ی پیوندهای خانوادگی سخن گفت.

نکته ادبی: اروند در اینجا به معنای خشم یا شکوهِ رستم در زمانِ گفت‌وگو است.

ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت

شاه از شنیدنِ این سخنان خشنود شد و آمدنِ پشوتن و پیامِ رستم را به فالِ نیک گرفت.

نکته ادبی: گراینده کسی است که به سوی مقصدی می‌رود، در اینجا منظور پیکِ رستم است.

ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش

دلِ گشتاسپ از رستم شاد شد و دیگر هیچ‌گونه کینه‌ای از او در دل نداشت.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت

همان زمان شاه پاسخِ نامه را نوشت، گویی در باغِ بزرگی درختی از صلح کاشت.

نکته ادبی: کاشتنِ درخت کنایه از ایجادِ یک بنیادِ خیر و پایدار است.

چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند

شاه چنین نوشت که از ستمِ روزگار، هنگامی که قرار است به کسی گزندی برسد، کاری نمی‌توان کرد.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از گردشِ افلاک و تقدیرِ محتوم است.

به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی

چگونه می‌توان در برابرِ سرنوشت پرهیز کرد یا با تکیه بر دانش، از آن گریخت؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ بشر در برابرِ تقدیرِ الهی.

پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی

پشوتن آنچه را که رستم خواسته بود، بازگو کرد و دلم را از بابتِ خوبی‌ها و خیرخواهی‌هایش روشن کرد.

نکته ادبی: آراستنِ دل کنایه از آرامش دادن و خوشحال کردن است.

ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت

چه کسی می‌تواند از تقدیرِ آسمان بگذرد؟ انسانِ خردمند هرگز به گذشته و آنچه رخ داده، افسوس نمی‌خورد.

نکته ادبی: گردون گردان استعاره از آسمان و سرنوشتِ در حالِ تغییر است.

تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری

تو همان رستمِ سابق هستی، بلکه بهتر از آن؛ تو همچنان بر سرزمین‌های هند و قنوج بزرگ و فرمانروایی.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگی و ریاست است.

ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

از من هر چه می‌خواهی طلب کن؛ از تخت، مهر، شمشیر تا کلاهِ شاهی، همه در اختیارِ توست.

نکته ادبی: کلاه در ادبیاتِ حماسی نمادِ پادشاهی و قدرت است.

فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود

پیک، پاسخِ نامه را به سرعت نزد رستم آورد، همان‌گونه که رستم به او دستور داده بود.

نکته ادبی: فرستاده در اینجا همان پیکِ دربار است.

چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند

مدتی بدین منوال گذشت و شاهزاده بهمن، بلندبالا و برومند شد.

نکته ادبی: به‌بالا بلند کنایه از رشد کردن و به کمالِ جسمانی رسیدن است.

خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه

او خردمند و توانا شد و شایستگیِ آن را یافت که تاجِ پادشاهی بر سر نهد.

نکته ادبی: برافراختنِ فرخ کلاه کنایه از پادشاه شدن است.

بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد

جاماسپِ خردمند می‌دانست که سرانجامِ این پادشاهی به بهمن خواهد رسید.

نکته ادبی: جاماسپ وزیرِ دانا و پیشگویِ شاهِ ایران است.

به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه

او به گشتاسپ گفت: ای شاهِ شایسته، تو باید به فکرِ بهمن باشی و به او توجه کنی.

نکته ادبی: نگاه داشتن به معنای مراقبت و توجه ویژه است.

ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آب روی

هر آنچه پدرش (اسفندیار) در او جست‌وجو می‌کرد، اکنون به بار نشسته و او به کمال و آبرو رسیده است.

نکته ادبی: آبِ روی کنایه از اعتبار و شأن و مرتبه است.

به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهٔ تو بروبر نخواند

او مدتِ زیادی در شهری بیگانه مانده است و شایسته نیست که نامه و فرمانِ تو به او نرسیده باشد.

نکته ادبی: نامه خواندن کنایه از فرمان دادن و احضار کردن است.

به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت

باید برای بهمن نامه‌ای بنویسی؛ نامه‌ای که همچون درختی در باغِ بهشت ثمر داشته باشد.

نکته ادبی: تشبیه نامه به درختی پربار برای نمایشِ نیک‌فرجامیِ این دعوت.

که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهٔ درد اسفندیار

چرا که در این جهان، جز او یادگاری برای اسفندیارِ دردمند باقی نمانده است.

نکته ادبی: گسارنده در اینجا به معنای کسی است که دردِ اسفندیار را به یاد می‌آورد.

خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را

سخنانِ جاماسپ برای گشتاسپ خوشایند بود و به او دستورِ نوشتنِ نامه را داد.

نکته ادبی: خوش آمدن به معنای موافقت کردن و پذیرفتن است.

که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینه جوی

دستور داد تا نامه‌ای خطاب به رستم و نامه‌ای دیگر خطاب به آن جنگجوی کینه‌جو (بهمن) بنویسد.

نکته ادبی: گردنکش در اینجا به معنای دلاور و سلحشور است.

که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشن روان

در نامه نوشت: ای جهان‌پهلوان، خداوند را سپاس که ما از تو شادمان و دل‌روشن هستیم.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از آسودگیِ خاطر است.

نبیره که از جان گرامی تر است به دانش ز جاماسپ نامی تر است

بهمن که از جانِ ما گرامی‌تر است، اکنون در دانش و فرهنگ از جاماسپ نیز نام‌آورتر شده است.

نکته ادبی: نبیره در اینجا نوه‌ی گشتاسپ (بهمن) است.

به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای

او با حمایتِ تو فرهنگ و خرد آموخت؛ اکنون شایسته است که او را به وطن بازگردانی.

نکته ادبی: بازِ جای به معنای به وطن یا دربارِ اصلی بازگشتن است.

یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان

و در نامه‌ای دیگر خطاب به بهمن نوشت که به محضِ خواندنِ این نامه، در زابل نمان.

نکته ادبی: اندر زمان قیدِ زمان به معنای فوراً و بلافاصله است.

که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز

زیرا ما مشتاقِ دیدارِ تو هستیم؛ کارها را آماده کن و بدون درنگ نزدِ ما بازگرد.

نکته ادبی: نیاز به معنای اشتیاق و دلتنگیِ شدید است.

به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانش پذیر

وقتی دبیرِ دربار، نامه را برای رستم خواند، رستم که مردی خردمند و دانش‌پذیر بود، از این خبر شاد شد.

نکته ادبی: دانش‌پذیر کسی است که اهلِ منطق و خرد است.

ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون

رستم هر چه در گنجینه‌های خود داشت، از زره و خنجرهای باکیفیت و آبدیده بیرون آورد.

نکته ادبی: خنجرِ آبگون کنایه از خنجرِ بسیار تیز و باکیفیت است که در آب خنک شده.

ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان

از جوشن، تیر و کمان، گرزِ گران و خنجرهای هندی، همه را آماده کرد.

نکته ادبی: گوپال (گرز) و برگستوان (زره) از ابزارهای جنگیِ پهلوانی هستند.

ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر

از کافور، مشک، عودِ تر، عنبر، جواهرات، نقره و طلا نیز بخشید.

نکته ادبی: اشاره به ثروت و شکوهِ هدیه‌های رستم به بهمن دارد.

ز بالا و از جامهٔ نابرید پرستار وز کودکان نارسید

پارچه‌های نفیس، کنیزکان و خادمانِ جوان را نیز برای خدمت به بهمن آماده کرد.

نکته ادبی: کودکانِ نارسید به معنای خدمتکارانِ جوان و نوجوان است.

کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام

کمربندهای زرین، دهنه‌ اسب‌های زرین و دو جامِ یاقوت‌نشان را نیز بخشید.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه‌ی اسب و تجهیزاتِ زین‌وبرگ است.

همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد

رستم تمامِ این گنجینه‌ها را خالصانه به بهمن بخشید و مسئولِ خزانه‌داری او تمامِ آن‌ها را صورت‌جلسه کرد.

نکته ادبی: بر شمردن به معنای فهرست کردن و شمارشِ اموال است.

تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه

رستمِ دستان پس از دو منزل راه پیمودن، بهمن را برای دیدار با پادشاه (گشتاسپ) نزد او فرستاد.

نکته ادبی: تهمتن، لقبِ مشهورِ رستم به معنای کسی است که تنی قوی و سترگ دارد.

چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید

گشتاسپ همین که نوه‌اش را دید، از شدتِ شباهتِ او به اسفندیار، به گریه افتاد و اشکِ چشمانش مانع دیدنِ چهره‌ی او شد.

نکته ادبی: نبیره در اینجا به معنای نواده است.

بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس

گشتاسپ به او گفت: «تو خودِ اسفندیاری؛ چرا که در تمام جهان، هیچ‌کس جز تو به او شباهت ندارد.»

نکته ادبی: استفاده از جملات پرسشیِ انکاری برای تاکید بر شباهتِ فوق‌العاده‌ی بهمن به پدرش.

ورا یافت روشن دل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر

پادشاه او را بسیار باهوش و خوش‌فکر یافت و از آن پس او را با نام 'اردشیر' خطاب می‌کرد.

نکته ادبی: روشن‌دل در اینجا به معنای دانا و تیزهوش است.

گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست

او جوانی نیرومند، ماهر در گرفتن و نگه داشتن، دانا و خداشناس بود.

نکته ادبی: گیرنده دست به معنای دلاوری است که در نبرد و گرفتنِ حریف مهارتی ویژه دارد.

چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی

توصیفِ قدرت بدنی او به سبکِ حماسی: هنگامی که ایستاده بود، دستانش به اندازه‌ای بلند بود که مشتش از زانو پایین‌تر قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: بلند بودنِ دست تا زیر زانو، از نشانه‌های کلاسیکِ پهلوانی و زورمندی در متون حماسی ایران است.

همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه

گشتاسپ برای مدتی او را در موقعیت‌های مختلف از جمله در ضیافت‌ها، میدان جنگ و شکارگاه آزمود.

نکته ادبی: نخجیرگاه به معنای شکارگاه است.

به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار

در میدانِ بازیِ چوگان، در بزم و در شکار، بهمن در توانایی و مهارت، دقیقاً مانند اسفندیار بود.

نکته ادبی: چوگان بازیِ شاهان و پهلوانان قدیم بوده است.

ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی

گشتاسپ چنان دلبسته‌ی او شد که نمی‌توانست لحظه‌ای دوری‌اش را تحمل کند و با سرگرم کردنِ او به بزم و می، سعی می‌کرد همواره در کنارش باشد.

نکته ادبی: نشکیفتی به معنای تاب نیاوردن و تحمل نکردن است.

همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد

گشتاسپ می‌گفت: خداوند این نواده را به من بخشیده است تا جای خالیِ فرزندم را پر کند و اندوه مرا تسلی دهد.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم، اندوه و مراقبت است.

بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم

ای کاش بهمنِ من تا ابد زنده بماند، اکنون که اسفندیارِ دلاور و رویین‌تنِ من از میان رفته است.

نکته ادبی: رویین‌تن، صفتِ مشهور اسفندیار است که بدنی آسیب‌ناپذیر داشت.

سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار

داستان و عمرِ اسفندیار به پایان رسید؛ باشد که پادشاه (گشتاسپ) جاودانه بماند.

نکته ادبی: سرآمدن در اینجا کنایه از مرگ و پایان یافتنِ عمر است.

همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته

همیشه دلش از رنج و اندوه پاک باد و روزگار چنان باشد که مطابق فرمان او پیش رود.

نکته ادبی: پرداخته در اینجا به معنای خالی و رها از چیزی است.

دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمند

دلش همیشه شادمان و تاج پادشاهی‌اش سربلند باشد و کمندِ قدرتِ او همواره بر گردن دشمنان و بداندیشان فرود آید.

نکته ادبی: کمند نمادِ اسارت و غلبه بر دشمن است.