شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۳۰

فردوسی
یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی ز دیبای چین
بیندود یک روی آهن به قیر پراگند بر قیر مشک و عبیر
ز دیبای زربفت کردش کفن خروشان برو نامدار انجمن
ازان پس بپوشید روشن برش ز پیروزه بر سر نهاد افسرش
سر تنگ تابوت کردند سخت شد آن بارور خسروانی درخت
چل اشتر بیاورد رستم گزین ز بالا فروهشته دیبای چین
دو اشتر بدی زیر تابوت شاه چپ و راست پیش و پس اندر سپاه
همه خسته روی و همه کنده موی زبان شاه گوی و روان شاه جوی
بریده بش و دم اسپ سیاه پشوتن همی برد پیش سپاه
برو بر نهاده نگونسار زین ز زین اندرآویخته گرز کین
همان نامور خود و خفتان اوی همان جوله و مغفر جنگجوی
سپه رفت و بهمن به زابل بماند به مژگان همی خون دل برفشاند
تهمتن ببردش به ایوان خویش همی پرورانید چون جان خویش
به گشتاسپ آگاهی آمد ز راه نگون شد سر نامبردار شاه
همی جامه را چاک زد بر برش به خاک اندر آمد سر و افسرش
خروشی برآمد ز ایوان به زار جهان شد پر از نام اسفندیار
به ایران ز هر سو که رفت آگهی بینداخت هرکس کلاه مهی
همی گفت گشتاسپ کای پاک دین که چون تو نبیند زمان و زمین
پس از روزگار منوچهر باز نیامد چو تو نیز گردنفراز
بیالود تیغ و بپالود کیش مهان را همی داشت بر جای خویش
بزرگان ایران گرفتند خشم ز آزرم گشتاسپ شستند چشم
به آواز گفتند کای شوربخت چو اسفندیاری تو از بهر تخت
به زابل فرستی به کشتن دهی تو بر گاه تاج مهی برنهی
سرت را ز تاج کیان شرم باد به رفتن پی اخترت نرم باد
برفتند یکسر ز ایوان او پر از خاک شد کاخ و دیوان او
چو آگاه شد مادر و خواهران ز ایوان برفتند با دختران
برهنه سر و پای پرگرد و خاک به تن بر همه جامه کردند چاک
پشوتن همی رفت گریان به راه پس پشت تابوت و اسپ سیاه
زنان از پشوتن درآویختند همی خون ز مژگان فرو ریختند
که این بند تابوت را برگشای تن خسته یک بار ما را نمای
پشوتن غمی شد میان زنان خروشان و گوشت از دو بازو کنان
به آهنگران گفت سوهان تیز بیارید کامد کنون رستخیز
سر تنگ تابوت را باز کرد به نوی یکی مویه آغاز کرد
چو مادرش با خواهران روی شاه پر از مشک دیدند ریش سیاه
برفتند یکسر ز بالین شاه خروشان به نزدیک اسپ سیاه
بسودند پر مهر یال و برش کتایون همی ریخت خاک از برش
کزو شاه را روز برگشته بود به آورد بر پشت او کشته بود
کزین پس کرا برد خواهی به جنگ کرا داد خواهی به چنگ نهنگ
به یالش همی اندرآویختند همی خاک بر تارکش ریختند
به ابر اندر آمد خروش سپاه پشوتن بیامد به ایوان شاه
خروشید و دیدش نبردش نماز بیامد به نزدیک تختش فراز
به آواز گفت ای سر سرکشان ز برگشتن بختت آمد نشان
ازین با تن خویش بد کرده ای دم از شهر ایران برآورده ای
ز تو دور شد فره و بخردی بیابی تو بادافره ایزدی
شکسته شد این نامور پشت تو کزین پس بود باد در مشت تو
پسر را به خون دادی از بهر تخت که مه تخت بیناد چشمت مه بخت
جهانی پر از دشمن و پر بدان نماند بع تو تاج تا جاودان
بدین گیتیت در نکوهش بود به روز شمارت پژوهش بود
بگفت این و رخ سوی جاماسپ کرد که ای شوم بدکیش و بدزاد مرد
ز گیتی ندانی سخن جز دروغ به کژی گرفتی ز هرکس فروغ
میان کیان دشمنی افگنی همی این بدان آن بدین برزنی
ندانی همی جز بد آموختن گسستن ز نیکی بدی توختن
یکی کشت کردی تو اندر جهان که کس ندرود آشکار و نهان
بزرگی به گفتار تو کشته شد که روز بزرگان همه گشته شد
تو آموختی شاه را راه کژ ایا پیر بی راه و کوتاه و کژ
تو گفتی که هوش یل اسفندیار بود بر کف رستم نامدار
بگفت این و گویا زبان برگشاد همه پند و اندرز او کرد یاد
هم اندرز بهمن به رستم بگفت برآورد رازی که بود از نهفت
چو بشنید اندرز او شهریار پشیمان شد از کار اسفندیار
پشوتن بگفت آنچ بودش نهان به آواز با شهریار جهان
چو پردخته گشت از بزرگان سرای برفتند به آفرید و همای
به پیش پدر بر بخستند روی ز درد برادر بکندند موی
به گشتاسپ گفتند کای نامدار نیندیشی از کار اسفندیار
کجا شد نخستین به کین زریر همی گور بستد ز چنگال شیر
ز ترکان همی کین او بازخواست بدو شد همی پادشاهیت راست
به گفتار بدگوش کردی به بند بغل گران و به گرز و کمند
چو او بسته آمد نیا کشته شد سپه را همه روز برگشته شد
چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخ همه زندگانی شد از رنج تلخ
چو ما را که پوشیده داریم روی برهنه بیاورد ز ایوان به کوی
چو نوش آذر زردهشتی بکشت گرفت آن زمان پادشاهی به مشت
تو دانی که فرزند مردی چه کرد برآورد ازیشان دم و دود و گرد
ز رویین دژ آورد ما را برت نگهبان کشور بد و افسرت
از ایدر به زابل فرستادیش بسی پند و اندرزها دادیش
که تا از پی تاج بیجان شود جهانی برو زار و پیچان شود
نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال تو کشتی مر او را چو کشتی منال
ترا شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
جهاندار پیش از تو بسیار بود که بر تخت شاهی سزاوار بود
به کشتن ندادند فرزند را نه از دودهٔ خویش و پیوند را
چنین گفت پس با پشوتن که خیز برین آتش تیزبر آب ریز
بیامد پشوتن ز ایوان شاه زنان را بیاورد زان جایگاه
پشوتن چنین گفت با مادرش که چندین به تنگی چه کوبی درش
که او شاد خفتست و روشن روان چو سیر آمد از مرز و از مرزبان
بپذرفت مادر ز دین دار پند به داد خداوند کرد او پسند
ازان پس به سالی به هر برزنی به ایران خروشی بد و شیونی
ز تیر گز و بند دستان زال همی مویه کردند بسیار سال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه به سوگ‌نامه و آیین‌های تدفین اسفندیار اختصاص دارد که با اندوهی عمیق آغاز شده و به یکی از تندترین و صریح‌ترین انتقادهای سیاسی و اخلاقی تاریخ ادبیات فارسی می‌انجامد. فضای حاکم بر این ابیات، ابتدا آکنده از ماتم و آیین‌های آیینی برای بزرگداشت قهرمانی درگذشته است و سپس به فضای پرتنشی در دربار گشتاسپ تبدیل می‌شود.

شاعر در این ابیات، تقابل میان قدرت‌طلبیِ بی‌رحمانه و فضیلت‌های انسانی را به تصویر می‌کشد. گشتاسپ که سودای تاج و تخت دارد، فرزند خود را به کشتن می‌دهد و در نهایت با خشم و انزجار بزرگان و فرزند دیگرش، پشوتن، روبرو می‌شود. این گفتار، نه تنها مرثیه‌ای بر مرگ یک پهلوان، بلکه محکومیتی ابدی برای خودکامگی است که به بهای ویرانیِ نهاد خانواده و قربانی کردن جانِ عزیزان، به دنبال بقای سلطنت است.

معنای روان

یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی ز دیبای چین

تابوتی زیبا از آهن ساختند و درون آن را با فرشی از دیبای نفیس چینی پوشاندند.

نکته ادبی: نغز در اینجا به معنای زیبا و نفیس است و دیبای چین استعاره از پارچه‌ای ابریشمی و بسیار گران‌بهاست.

بیندود یک روی آهن به قیر پراگند بر قیر مشک و عبیر

یک طرف آهن را با قیر اندود کردند تا نفوذناپذیر شود و بر روی آن مشک و عطر خوشبو پاشیدند.

نکته ادبی: بیندودن از ریشه دودن به معنای پوشاندن و اندود کردن است.

ز دیبای زربفت کردش کفن خروشان برو نامدار انجمن

کفنی از دیبای زربفت برایش فراهم کردند و بزرگان و نامداران انجمن با فریاد و خروش بر آن عزاداری کردند.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای است که در آن تار و پود طلا به کار رفته است.

ازان پس بپوشید روشن برش ز پیروزه بر سر نهاد افسرش

سپس لباس‌های فاخر و روشن بر تنش پوشاندند و تاجِ فیروزه‌ای بر سرش نهادند.

نکته ادبی: پیروزه معرب فیروزه است که نماد اشرافیت و بزرگی در افسانه‌های ایران باستان است.

سر تنگ تابوت کردند سخت شد آن بارور خسروانی درخت

درب تابوت را محکم بستند و آن درخت تنومند و با‌بارِ سلطنت (اسفندیار) در تابوت جای گرفت.

نکته ادبی: درخت خسروانی استعاره از اسفندیار است که در اوج شکوه و قدرت بوده است.

چل اشتر بیاورد رستم گزین ز بالا فروهشته دیبای چین

رستم چهل شتر آورد که بر آن‌ها پارچه‌های نفیس چینی آویخته شده بود.

نکته ادبی: فروهشته به معنای آویخته و آویزان شده است.

دو اشتر بدی زیر تابوت شاه چپ و راست پیش و پس اندر سپاه

دو شتر زیرِ جایگاه تابوتِ شاه قرار گرفتند و سپاهیان در چپ و راست و پیش و پس آن حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: شاه در اینجا اشاره به جایگاه بلند اسفندیار به عنوان شاهزاده و پهلوان است.

همه خسته روی و همه کنده موی زبان شاه گوی و روان شاه جوی

همه در حال سوگواری بودند؛ صورت‌های خود را می‌خراشیدند و موی خود را می‌کندند، همگی از اسفندیار سخن می‌گفتند و در جستجوی روان او بودند.

نکته ادبی: کنده موی و خسته روی از آیین‌های باستانی عزاداری در ایران است.

بریده بش و دم اسپ سیاه پشوتن همی برد پیش سپاه

پشوتن، یال و دم اسب سیاه اسفندیار را بریده بود و آن را پیشاپیش سپاه می‌برد.

نکته ادبی: بریدن یال و دم اسب، نشانه سوگ عظیم و از دست دادنِ سوارِ دلاور است.

برو بر نهاده نگونسار زین ز زین اندرآویخته گرز کین

زین اسب را برعکس بر پشتش نهاده بودند و گرز کینه و جنگِ اسفندیار از آن آویزان بود.

نکته ادبی: نگونسار به معنای وارونه و سرنگون است که نماد شکست و مصیبت است.

همان نامور خود و خفتان اوی همان جوله و مغفر جنگجوی

همان خود و خفتان (زره) و جوشن و مغفرِ جنگجوی او را نیز به همراه می‌بردند.

نکته ادبی: جوله و مغفر از تجهیزات دفاعی جنگی در ادبیات حماسی است.

سپه رفت و بهمن به زابل بماند به مژگان همی خون دل برفشاند

سپاه به راه افتاد اما بهمن در زابل ماند و با اشک چشم، خون دلش را بر چهره می‌افشاند.

نکته ادبی: مژگان در اینجا مجاز از چشمان است.

تهمتن ببردش به ایوان خویش همی پرورانید چون جان خویش

رستمِ تهمتن، پیکر او را به ایوان خود برد و با آن چنان رفتار می‌کرد که گویی جانِ خودش است.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است به معنای کسی که تن و پیکری نیرومند دارد.

به گشتاسپ آگاهی آمد ز راه نگون شد سر نامبردار شاه

خبر مرگ به گشتاسپ رسید و سرِ آن پادشاه نامدار از غم پایین افتاد.

نکته ادبی: نگون‌شدن سر در اینجا نشان از شکستن غرور و غم شدید است.

همی جامه را چاک زد بر برش به خاک اندر آمد سر و افسرش

لباس خود را از غم چاک زد و سر و تاجش را به خاک مالید.

نکته ادبی: به خاک اندر آمدن کنایه از اوج ذلت و غم و ندامت است.

خروشی برآمد ز ایوان به زار جهان شد پر از نام اسفندیار

از ایوان گشتاسپ خروشی پر از ناله و زاری برخاست و جهان پر از نام اسفندیار شد.

نکته ادبی: جهان در اینجا مجاز از مردم جهان و فضای حاکم بر جامعه است.

به ایران ز هر سو که رفت آگهی بینداخت هرکس کلاه مهی

در ایران هر کس که خبر را می‌شنید، از شدت اندوه کلاهِ بزرگی و افتخار را از سر می‌انداخت.

نکته ادبی: کلاه مهی نماد مقام و کرامت است که انداختن آن نشانه عزا و بی‌آبرویی است.

همی گفت گشتاسپ کای پاک دین که چون تو نبیند زمان و زمین

گشتاسپ می‌گفت ای پاک‌دین، زمانه و زمین دیگر کسی مثل تو نخواهد دید.

نکته ادبی: پاک‌دین اشاره به جایگاه دینی اسفندیار دارد.

پس از روزگار منوچهر باز نیامد چو تو نیز گردنفراز

پس از دوران منوچهر، پهلوانی چون تو که سرافراز باشد نیامده است.

نکته ادبی: گردنفراز کنایه از دلاور و بزرگ‌منش است.

بیالود تیغ و بپالود کیش مهان را همی داشت بر جای خویش

او شمشیر را جلا داد (بر دشمنان پیروز شد) و دین را تصفیه کرد و بزرگان را در جایگاه واقعی خود نشاند.

نکته ادبی: بپالودن به معنای تصفیه کردن و خالص‌سازی است.

بزرگان ایران گرفتند خشم ز آزرم گشتاسپ شستند چشم

بزرگان ایران خشمگین شدند و به خاطرِ آزرم (حیای) گشتاسپ، دیگر به او به چشم احترام نگاه نکردند.

نکته ادبی: شستن چشم از کسی کنایه از قطع امید و یا بی‌احترامی نسبت به اوست.

به آواز گفتند کای شوربخت چو اسفندیاری تو از بهر تخت

با فریاد به او گفتند ای شوربخت، کسی چون اسفندیار را برای رسیدن به تخت قربانی کردی؟

نکته ادبی: شوربخت متضاد نیک‌بخت است و در اینجا خطاب به پادشاهی به کار رفته که به بی‌عدالتی متهم است.

به زابل فرستی به کشتن دهی تو بر گاه تاج مهی برنهی

او را به زابل فرستادی تا کشته شود و تو بر تخت تاج‌داری تکیه بزنی.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

سرت را ز تاج کیان شرم باد به رفتن پی اخترت نرم باد

سرت شرمگینِ تاج کیانی باد و مسیرِ سرنوشتت در هم شکسته شود.

نکته ادبی: پی اختر به معنای دنباله بخت و سرنوشت است.

برفتند یکسر ز ایوان او پر از خاک شد کاخ و دیوان او

همه از ایوان او بیرون رفتند و کاخ و دیوانش از غم و تنهایی پر از خاک شد.

نکته ادبی: خاک بر کاخ نشستن کنایه از ویرانی و متروکه شدن است.

چو آگاه شد مادر و خواهران ز ایوان برفتند با دختران

وقتی مادر و خواهرانِ اسفندیار آگاه شدند، همراه با دختران از ایوان بیرون رفتند.

نکته ادبی: این صحنه تصویری از شیونِ زنانه در فرهنگ حماسی است.

برهنه سر و پای پرگرد و خاک به تن بر همه جامه کردند چاک

با سر و پای برهنه و پر از گرد و خاک، همه لباس‌هایشان را به نشانه عزا چاک دادند.

نکته ادبی: چاک دادن جامه از سنت‌های عزاداری کهن ایرانی است.

پشوتن همی رفت گریان به راه پس پشت تابوت و اسپ سیاه

پشوتن در حالی که می‌گریست، پشت تابوت و به دنبال اسب سیاه راه می‌رفت.

نکته ادبی: پشوتن برادر اسفندیار و نماد وفاداری است.

زنان از پشوتن درآویختند همی خون ز مژگان فرو ریختند

زنان به پشوتن آویختند (التماس کردند) و خون از مژگان‌شان جاری بود.

نکته ادبی: درآویختن به معنای چنگ زدن و درخواست عاجزانه است.

که این بند تابوت را برگشای تن خسته یک بار ما را نمای

گفتند این بند تابوت را باز کن و پیکرِ زخمیِ او را یک بار به ما نشان بده.

نکته ادبی: تن خسته کنایه از پیکرِ زخمی و مجروح اسفندیار است.

پشوتن غمی شد میان زنان خروشان و گوشت از دو بازو کنان

پشوتن در میان زنان اندوهگین شد و در حالی که فریاد می‌کشید، گوشت بازوهایش را از شدت غم می‌کند.

نکته ادبی: این عمل نمادی از نهایت استیصال و اندوه است.

به آهنگران گفت سوهان تیز بیارید کامد کنون رستخیز

به آهنگران گفت سوهان‌های تیز بیاورید که وقتِ رستاخیز (باز کردن تابوت) رسیده است.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنی قیامتی است که برای عزاداران برپا شده است.

سر تنگ تابوت را باز کرد به نوی یکی مویه آغاز کرد

سرِ تنگِ تابوت را باز کرد و مویه‌خوانی (عزاداری) به شکلی تازه آغاز شد.

نکته ادبی: مویه به معنای عزاداری و ناله برای مردگان است.

چو مادرش با خواهران روی شاه پر از مشک دیدند ریش سیاه

وقتی مادر و خواهران، چهره شاه (اسفندیار) را دیدند که پر از مشک و ریشِ سیاهش نمایان بود.

نکته ادبی: ریش سیاه نشانه جوانی و شادابی پهلوان است که در مرگِ او بر آن تأکید شده.

برفتند یکسر ز بالین شاه خروشان به نزدیک اسپ سیاه

همه از بالین شاه بلند شدند و گریان به سوی اسب سیاه رفتند.

نکته ادبی: اسب در اینجا به عنوان همدمِ همیشگی پهلوان مورد توجه است.

بسودند پر مهر یال و برش کتایون همی ریخت خاک از برش

با مهر یال و برِ اسب را نوازش می‌کردند و کتایون خاک بر سر و روی خود می‌ریخت.

نکته ادبی: کتایون مادر اسفندیار است.

کزو شاه را روز برگشته بود به آورد بر پشت او کشته بود

چرا که شاه در روزگارِ برگشته (بدشانسی) بر پشت همین اسب کشته شده بود.

نکته ادبی: روز برگشته کنایه از بخت بد و سرنوشت شوم است.

کزین پس کرا برد خواهی به جنگ کرا داد خواهی به چنگ نهنگ

از این پس چه کسی را می‌خواهی به جنگ ببری و به چنگالِ نهنگ (دشمنان) بدهی؟

نکته ادبی: نهنگ در اینجا استعاره از دشمنان خطرناک و مهلک است.

به یالش همی اندرآویختند همی خاک بر تارکش ریختند

به یال اسب می‌آویختند و خاک بر سر و تارک خود می‌ریختند.

نکته ادبی: تارک به معنای بالای سر است.

به ابر اندر آمد خروش سپاه پشوتن بیامد به ایوان شاه

خروش سپاه به آسمان رسید و پشوتن به نزدِ گشتاسپ (ایوان شاه) آمد.

نکته ادبی: به ابر اندر آمدن اغراق در شدتِ صدایِ فریاد و خروش است.

خروشید و دیدش نبردش نماز بیامد به نزدیک تختش فراز

فریاد زد و به او نماز (تعظیم) نکرد و بی‌پروا به نزدیکی تختش رفت.

نکته ادبی: نبردش نماز نشان از خشم و نادیده گرفتن مقامِ پادشاهی است.

به آواز گفت ای سر سرکشان ز برگشتن بختت آمد نشان

با صدای بلند گفت ای بزرگِ سرکشان، این مرگ نشانه برگشتن بخت توست.

نکته ادبی: سرکشان به معنای بزرگان و مدعیان قدرت است.

ازین با تن خویش بد کرده ای دم از شهر ایران برآورده ای

با این کار با جانِ خودت بدی کردی و نفسِ زندگی را از شهر ایران بیرون راندی.

نکته ادبی: دم از شهر برآوردن کنایه از نابود کردن زندگی و نشاط است.

ز تو دور شد فره و بخردی بیابی تو بادافره ایزدی

فر و شکوه و خرد از تو دور شد و به زودی کیفرِ الهی را خواهی دید.

نکته ادبی: فره همان فره ایزدی و شکوهِ پادشاهی است.

شکسته شد این نامور پشت تو کزین پس بود باد در مشت تو

آن پشتِ پهلوانِ نامدارت شکست و از این پس هر چه به دست می‌آوری، پوچ و بی‌حاصل خواهد بود.

نکته ادبی: باد در مشت داشتن کنایه از بیهودگی و پوچی کارهاست.

پسر را به خون دادی از بهر تخت که مه تخت بیناد چشمت مه بخت

پسرت را برای رسیدن به تخت به کشتن دادی، که امیدوارم چشمت دیگر تخت و بخت را نبیند.

نکته ادبی: نفرینِ پشوتن نشان از شدتِ خشم او نسبت به پدر است.

جهانی پر از دشمن و پر بدان نماند بع تو تاج تا جاودان

جهانی پر از دشمن و بدخواه خواهی داشت و تاج پادشاهی هرگز برایت جاودان نخواهد ماند.

نکته ادبی: جاودان در اینجا کنایه از بقای همیشگی است.

بدین گیتیت در نکوهش بود به روز شمارت پژوهش بود

در این دنیا مورد سرزنش خواهی بود و در روز قیامت نیز بازخواست خواهی شد.

نکته ادبی: پژوهش در اینجا به معنای بازخواست و حسابرسی است.

بگفت این و رخ سوی جاماسپ کرد که ای شوم بدکیش و بدزاد مرد

این را گفت و رو به جاماسپ کرد و گفت ای شومِ بد‌سرشت و بدزاد.

نکته ادبی: جاماسپ وزیر گشتاسپ است که در اینجا به عنوان شریکِ جرم و مشاورِ بدذات مورد خطاب است.

ز گیتی ندانی سخن جز دروغ به کژی گرفتی ز هرکس فروغ

تو در این دنیا جز دروغ چیزی نمی‌گویی و با فریبکاری، فروغ و اعتبار از همه گرفتی.

نکته ادبی: فروغ در اینجا به معنای آبرو و اعتبار است که با کژی (کجی و دروغ) از بین می‌رود.

میان کیان دشمنی افگنی همی این بدان آن بدین برزنی

تو در میان خاندان پادشاهی بذر دشمنی می‌افشانی و مدام این یک را به جان آن یک می‌اندازی تا با هم بجنگند.

نکته ادبی: استعاره از آشوب‌گری؛ «برزنی» در اینجا به معنای برافروختن و ایجاد کردنِ تشنج است.

ندانی همی جز بد آموختن گسستن ز نیکی بدی توختن

تو جز بدآموزی و فتنه‌انگیزی چیزی نمی‌دانی؛ هنر تو این است که پیوند نیکی‌ها را ببری و با ترویج بدی، آن را کسب کنی.

نکته ادبی: «توختن» در اینجا به معنای اندوختن و کسب کردن است.

یکی کشت کردی تو اندر جهان که کس ندرود آشکار و نهان

تو در این جهان کشتزاری از بدی کاشته‌ای که هیچ‌کس، نه در آشکار و نه در پنهان، قادر به درو کردن آن نیست (زیرا محصولش جز تباهی نیست).

نکته ادبی: استعاره از کاشتنِ بذرِ فتنه که عاقبتِ شومی دارد.

بزرگی به گفتار تو کشته شد که روز بزرگان همه گشته شد

بزرگی و شکوه در اثر سخنان تو نابود شد و روزگارِ سرآمدان و بزرگانِ کشور به سیاهی گرایید.

نکته ادبی: اشاره به تخریبِ شأنِ والای اسفندیار به واسطه‌ی مکرِ پدر.

تو آموختی شاه را راه کژ ایا پیر بی راه و کوتاه و کژ

ای پیرمردِ گمراه و کوتاه‌بین، تو بودی که به شاه (خودت) راه کج و نادرست را آموختی.

نکته ادبی: خطاب به گشتاسب؛ کنایه از نادانیِ پیری که باید خردمند می‌بود.

تو گفتی که هوش یل اسفندیار بود بر کف رستم نامدار

تو بودی که این دروغ را شایع کردی که هوش و جانِ اسفندیارِ دلاور، در دستانِ رستمِ نامدار است.

نکته ادبی: «یل» به معنای پهلوان؛ اشاره به فریبِ گشتاسب برای به کشتن دادنِ فرزند.

بگفت این و گویا زبان برگشاد همه پند و اندرز او کرد یاد

این سخنان را گفت و زبانِ گویای خود را باز کرد و تمامِ پندها و اندرزهایی که داشت را بازگو کرد.

نکته ادبی: توصیفِ بازگوییِ حقیقت توسطِ خواهران.

هم اندرز بهمن به رستم بگفت برآورد رازی که بود از نهفت

او تمامِ نصایح و هشدارهای بهمن را به رستم بازگفت و رازهایی که پنهان بود را آشکار کرد.

نکته ادبی: اشاره به افشایِ حقایقِ مکتوم در نامه‌های بهمن.

چو بشنید اندرز او شهریار پشیمان شد از کار اسفندیار

وقتی پادشاه (گشتاسب) این پندها و حقایق را شنید، از فرستادنِ اسفندیار و فرجامِ کار او پشیمان شد.

نکته ادبی: توصیفِ انفعالِ گشتاسب پس از آگاهی از حقیقت.

پشوتن بگفت آنچ بودش نهان به آواز با شهریار جهان

پشوتن (برادر اسفندیار) نیز آنچه را در دل داشت و پوشیده بود، با صدایی رسا برای پادشاهِ جهان بازگو کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی شجاعتِ پشوتن در مواجهه با پدر.

چو پردخته گشت از بزرگان سرای برفتند به آفرید و همای

هنگامی که مجلس از بزرگان خالی شد، به‌آفرید و همای (خواهران اسفندیار) نزدِ پدر رفتند.

نکته ادبی: انتقالِ صحنه به فضایِ خصوصیِ عزاداری.

به پیش پدر بر بخستند روی ز درد برادر بکندند موی

آن‌ها در برابرِ پدر، صورتِ خود را (از شدت غم) خراشیدند و از دردِ فراقِ برادر، موهای سرشان را کندند.

نکته ادبی: «بخستند» به معنای خراشیدنِ صورت در سوگواری که از آیین‌های کهن است.

به گشتاسپ گفتند کای نامدار نیندیشی از کار اسفندیار

به گشتاسب گفتند: ای پادشاه نامدار، چرا هیچ اندیشه‌ای از حال و روزِ اسفندیار نمی‌کنی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای ملامتِ گشتاسب.

کجا شد نخستین به کین زریر همی گور بستد ز چنگال شیر

او که در ابتدا به خون‌خواهیِ زریر برخاست، چگونه توانست گور (شکار) را از چنگال شیر (دشمن) برباید.

نکته ادبی: اشاره به دلاوری‌های اسفندیار در جنگ‌های گذشته.

ز ترکان همی کین او بازخواست بدو شد همی پادشاهیت راست

او انتقامِ خونِ زریر را از تورانیان گرفت و به واسطه‌ی همین پیروزی‌ها بود که پادشاهیِ تو استوار ماند.

نکته ادبی: تاکید بر دینِ گشتاسب به پسرش.

به گفتار بدگوش کردی به بند بغل گران و به گرز و کمند

تو با سخنانِ فریبنده‌ات، او را به بند کشیدی و با دستِ سنگین و با گرز و کمند، مقیدش کردی.

نکته ادبی: کنایه از محدود کردنِ اراده‌ی اسفندیار توسطِ دستوراتِ پدر.

چو او بسته آمد نیا کشته شد سپه را همه روز برگشته شد

وقتی او اسیر شد و پدربزرگش (جاماسب یا لهراسب) کشته شد، روزگارِ سپاهِ ما نیز تیره و تار گشت.

نکته ادبی: توصیفِ اوجِ فاجعه پس از اسارت و کشته شدنِ بزرگان.

چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخ همه زندگانی شد از رنج تلخ

زمانی که ارجاسب از خلخ به بلخ تاخت، تمامِ زندگیِ ما از رنج و تلخی پر شد.

نکته ادبی: اشاره به حمله‌ی تورانیان که اسفندیار مهارش کرده بود.

چو ما را که پوشیده داریم روی برهنه بیاورد ز ایوان به کوی

مانندِ ما که در خانه پوشیده و در پناه بودیم، او (دشمن) ما را برهنه و بی‌دفاع به کوی و برزن کشاند.

نکته ادبی: اشاره به اسارتِ خواهرانِ اسفندیار توسطِ دشمن.

چو نوش آذر زردهشتی بکشت گرفت آن زمان پادشاهی به مشت

زمانی که دشمن، نوش‌آذر (برادر اسفندیار) را کشت، در همان زمان بود که دشمن پادشاهی را در مشت گرفت (بر ما مسلط شد).

نکته ادبی: یادآوریِ جنایاتِ دشمن که اسفندیار آن‌ها را جبران کرده بود.

تو دانی که فرزند مردی چه کرد برآورد ازیشان دم و دود و گرد

تو خوب می‌دانی که فرزندِ تو (اسفندیار) چه دلاوری‌هایی کرد و چگونه گرد و غبارِ شکست را از سرِ ما پاک کرد.

نکته ادبی: یادآوریِ غیرت و جوانمردیِ اسفندیار.

ز رویین دژ آورد ما را برت نگهبان کشور بد و افسرت

او ما را از دژِ روئین نجات داد و نگهبانِ کشور و افتخارِ پادشاهی تو بود.

نکته ادبی: «افسر» به معنای تاج که در اینجا نمادِ شکوه است.

از ایدر به زابل فرستادیش بسی پند و اندرزها دادیش

تو بودی که او را از اینجا به زابل فرستادی و پندها و اندرزهای (فریبکارانه) به او دادی.

نکته ادبی: اشاره به حیله‌ی گشتاسب برای فرستادن اسفندیار به جنگ رستم.

که تا از پی تاج بیجان شود جهانی برو زار و پیچان شود

همه آن پندها برای این بود که او (اسفندیار) جانش را برای تاج و تخت فدا کند و جهانی در سوگش زاری و آشوب کنند.

نکته ادبی: افشایِ نیتِ شومِ پدر.

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال تو کشتی مر او را چو کشتی منال

نه سیمرغ او را کشت، نه رستم و نه زال؛ قاتلِ او تو بودی. پس وقتی فرزندت را کشتی، دیگر ناله و زاری نکن.

نکته ادبی: اوجِ انتقاد؛ سلبِ مسئولیت از رستم و زال و متوجه ساختنِ آن به سوی گشتاسب.

ترا شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید

از این محاسنِ سفیدت شرم کن که برای رسیدن به آرزوهای خود، فرزندت را به کشتن دادی.

نکته ادبی: مخالفتِ حکمتِ پیری با عملِ سبوعانه‌ی پادشاه.

جهاندار پیش از تو بسیار بود که بر تخت شاهی سزاوار بود

پیش از تو نیز پادشاهانِ بسیاری بودند که شایستگیِ نشستن بر تختِ شاهی را داشتند.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ پادشاهیِ دادگرانه.

به کشتن ندادند فرزند را نه از دودهٔ خویش و پیوند را

آن‌ها هیچ‌گاه فرزند یا اعضای خاندانِ خود را برای رسیدن به مقاصدِ خود به کشتن نمی‌دادند.

نکته ادبی: مقایسه‌ی گشتاسب با پادشاهانِ دادگرِ پیشین.

چنین گفت پس با پشوتن که خیز برین آتش تیزبر آب ریز

گشتاسب پس از شنیدنِ این سخنان به پشوتن گفت: برخیز و بر این آتشِ خشم و تندخویی، آبِ صبر بریز.

نکته ادبی: دستورِ گشتاسب به خاموش کردنِ آتشِ انتقام و سوگ.

بیامد پشوتن ز ایوان شاه زنان را بیاورد زان جایگاه

پشوتن از ایوانِ شاه بیرون آمد و زنان را (خواهرانش را) از آن جایگاه سوگ بیرون آورد.

نکته ادبی: تلاش برای آرام کردنِ اوضاع.

پشوتن چنین گفت با مادرش که چندین به تنگی چه کوبی درش

پشوتن به مادرش گفت: چرا این‌قدر بی‌تابی می‌کنی و با شدت بر در و دیوار می‌کوبی؟

نکته ادبی: تلاش برای دعوت به آرامش و شکیبایی.

که او شاد خفتست و روشن روان چو سیر آمد از مرز و از مرزبان

او اکنون در آرامش خوابیده و روانی روشن دارد؛ چرا که از این دنیا و سختی‌های آن سیر شده بود.

نکته ادبی: توجیهِ مرگ با نگاهی عرفانی و زرتشتی (آرامشِ روان).

بپذرفت مادر ز دین دار پند به داد خداوند کرد او پسند

مادر، پندِ فرزندِ دین‌دارش را پذیرفت و به اراده و حکمِ خداوند (اهورامزدا) رضایت داد.

نکته ادبی: تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی در پایانِ سوگ.

ازان پس به سالی به هر برزنی به ایران خروشی بد و شیونی

پس از آن سال، در هر شهری از ایران، صدای خروش و شیونِ مردم برای اسفندیار بلند بود.

نکته ادبی: گستردگیِ سوگواریِ عمومی برای اسفندیار.

ز تیر گز و بند دستان زال همی مویه کردند بسیار سال

سال‌های بسیار طولانی، مردم به یادِ تیرِ گز و بندِ دستان (رستم)، مویه و زاری می‌کردند.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاریِ یادِ اسفندیار در حافظه‌ی تاریخیِ مردم.