شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۹

فردوسی
چنین گفت با رستم اسفندیار که اکنون سرآمد مرا روزگار
تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونه تر گشت رای
مگر بشنوی پند و اندرز من بدانی سر مایه و ارز من
بکوشی و آن را بجای آوری بزرگی برین رهنمای آوری
تهمتن به گفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش
همی ریخت از دیدگان آب گرم همی مویه کردش به آوای نرم
چو دستان خبر یافت از رزمگاه ز ایوان چو باد اندر آمد به راه
ز خانه بیامد به دشت نبرد دو دیده پر از آب و دل پر ز درد
زواره فرامرز چو بیهشان برفتند چندی ز گردنکشان
خروشی برآمد ز آوردگاه که تاریک شد روی خورشید و ماه
به رستم چنین گفت زال ای پسر ترا بیش گریم به درد جگر
که ایدون شنیدم ز دانای چین ز اخترشناسان ایران زمین
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد سرآید برو روزگار
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
چنین گفت با رستم اسفندیار که از تو ندیدم بد روزگار
زمانه چنین بود و بود آنچ بود سخن هرچ گویم بباید شنود
بهانه تو بودی پدر بد زمان نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان
مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج بدو ماند و من بمانم به رنج
کنون بهمن این نامور پور من خردمند و بیدار دستور من
بمیرم پدروارش اندر پذیر همه هرچ گویم ترا یادگیر
به زابلستان در ورا شاد دار سخنهای بدگوی را یاد دار
بیاموزش آرایش کارزار نشستنگه بزم و دشت شکار
می و رامش و زخم چوگان و کار بزرگی و برخوردن از روزگار
چنین گفت جاماسپ گم بوده نام که هرگز به گیتی مبیناد کام
که بهمن ز من یادگاری بود سرافرازتر شهریاری بود
تهمتن چو بشنید بر پای خاست ببر زد به فرمان او دست راست
که تو بگذری زین سخن نگذرم سخن هرچ گفتی به جای آورم
نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دلارای تاج
ز رستم چو بشنید گویا سخن بدو گفت نوگیر چون شد کهن
چنان دان که یزدان گوای منست برین دین به رهنمای منست
کزین نیکویها که تو کرده ای ز شاهان پیشین که پرورده ای
کنون نیک نامت به بد بازگشت ز من روی گیتی پرآواز گشت
غم آمد روان ترا بهره زین چنین بود رای جهان آفرین
چنین گفت پس با پشوتن که من نجویم همی زین جهان جز کفن
چو من بگذرم زین سپنجی سرای تو لشکر بیارای و شو باز جای
چو رفتی به ایران پدر را بگوی که چون کام یابی بهانه مجوی
زمانه سراسر به کام تو گشت همه مرزها پر ز نام تو گشت
امیدم نه این بود نزدیک تو سزا این بد از جان تاریک تو
جهان راست کردم به شمشیر داد به بد کس نیارست کرد از تو یاد
به ایران چو دین بهی راست شد بزرگی و شاهی مرا خواست شد
به پیش سران پندها دادیم نهانی به کشتن فرستادیم
کنون زین سخن یافتی کام دل بیارای و بنشین به آرام دل
چو ایمن شدی مرگ را دور کن به ایوان شاهی یکی سور کن
ترا تخت سختی و کوشش مرا ترا نام تابوت و پوشش مرا
چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر که نگریزد از مرگ پیکان تیر
مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه روانم ترا چشم دارد به راه
چو آیی بهم پیش داور شویم بگوییم و گفتار او بشنویم
کزو بازگردی به مادر بگوی که سیر آمد از رزم پرخاشجوی
که با تیر او گبر چون باد بود گذر کرده بر کوه پولاد بود
پس من تو زود آیی ای مهربان تو از من مرنج و مرنجان روان
برهنه مکن روی بر انجمن مبین نیز چهر من اندر کفن
ز دیدار زاری بیفزایدت کس از بخردان نیز نستایدت
همان خواهران را و جفت مرا که جویا بدندی نهفت مرا
بگویی بدان پرهنر بخردان که پدرود باشید تا جاودان
ز تاج پدر بر سرم بد رسید در گنج را جان من شد کلید
فرستادم اینک به نزدیک او که شرم آورد جان تاریک او
بگفت این و برزد یکی تیز دم که بر من ز گشتاسپ آمد ستم
هم انگه برفت از تنش جان پاک تن خسته افگنده بر تیره خاک
تهمتن بنزد پشوتن رسید همه جامه بر تن سراسر درید
بر و جامه رستم همی پاره کرد سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد
همی گفت زار ای نبرده سوار نیا شاه جنگی پدر شهریار
به خوبی شده در جهان نام من ز گشتاسپ بد شد سرانجام من
چو بسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بی یار و جفت
روان تو بادا میان بهشت بداندیش تو بدرود هرچ کشت
زواره بدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت زو زینهار
ز دهقان تو نشنیدی آن داستان که یاد آرد از گفتهٔ باستان
که گر پروری بچهٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر
چو سر برکشد زود جوید شکار نخست اندر آید به پروردگار
دو پهلو برآشفته از خشم بد نخستین ازان بد به زابل رسد
چو شد کشته شاهی چو اسفندیار ببینند ازین پس بد روزگار
ز بهمن رسد بد به زابلستان بپیچند پیران کابلستان
نگه کن که چون او شود تاجدار به پیش آورد کین اسفندیار
بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکی گمان
من آن برگزیدم که چشم خرد بدو بنگرد نام یاد آورد
گر او بد کند پیچد از روزگار تو چشم بلا را به تندی مخار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، بازنمایی یکی از تراژیک‌ترین لحظات شاهنامه فردوسی، یعنی فرجام نبرد رستم و اسفندیار است. فضا در این بخش از شور و هیجان میدان جنگ به سمت اندوه، پذیرش تقدیر محتوم و تامل در بی‌وفایی روزگار تغییر جهت می‌دهد. اسفندیار که در آستانه مرگ قرار دارد، کینه‌توزی را کنار گذاشته و با نگاهی فراتر از دوگانگی‌های سیاسی، به وصیت برای فرزندش بهمن و سرزنش رستم و ساختار قدرت می‌پردازد.

مفهوم محوری این بخش، گذرا بودن قدرت و پادشاهی و سیطره سرنوشت بر اراده انسان‌هاست. اسفندیار نه تنها به رستم، بلکه به تاریخ و آیندگان پیام می‌دهد که مرگ، پایان‌بخش تمامی کشمکش‌هاست و آنچه باقی می‌ماند، نه قدرت، بلکه نام نیک و شیوه‌ی برخورد با ناملایمات است.

معنای روان

چنین گفت با رستم اسفندیار که اکنون سرآمد مرا روزگار

اسفندیار خطاب به رستم گفت: اکنون زمان مرگ من فرا رسیده است.

نکته ادبی: سرآمدن روزگار کنایه از فرارسیدن اجل است.

تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونه تر گشت رای

دیگر از من دوری نکن و بیا نزدیک، زیرا نظر من تغییر کرده است.

نکته ادبی: ایدَر در فارسی باستان و پهلوی به معنای «اینجا» است.

مگر بشنوی پند و اندرز من بدانی سر مایه و ارز من

باشد که پند و اندرزهای مرا بشنوی و به جایگاه و ارزش واقعی من پی ببری.

نکته ادبی: سرمایه در اینجا به معنای اصل و گوهر وجودی است.

بکوشی و آن را بجای آوری بزرگی برین رهنمای آوری

اگر بکوشی و توصیه‌هایم را اجرا کنی، به بزرگی و کمال دست خواهی یافت.

نکته ادبی: رهنمای در اینجا به معنای راه و روش رسیدن به کمال است.

تهمتن به گفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش

رستمِ پهلوان به سخنان او گوش سپرد و پیاده، با فریاد و شیون به سوی او آمد.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم به معنای دارای تنِ قوی و بزرگ است.

همی ریخت از دیدگان آب گرم همی مویه کردش به آوای نرم

رستم اشک‌های گرم از چشمانش جاری بود و با صدایی ملایم و سوزناک، ناله و زاری می‌کرد.

نکته ادبی: مویه کردن به معنای گریه و زاری برای فردی است که در حال مرگ یا فوت شده است.

چو دستان خبر یافت از رزمگاه ز ایوان چو باد اندر آمد به راه

وقتی زال (پدر رستم) از ماجرا و میدان نبرد آگاه شد، همچون باد با شتاب از ایوان (قصر) به راه افتاد.

نکته ادبی: دستان لقب زال، پدر رستم است.

ز خانه بیامد به دشت نبرد دو دیده پر از آب و دل پر ز درد

او از خانه خارج شد و به دشت نبرد رفت؛ در حالی که چشمانش پر از اشک و دلش سرشار از اندوه بود.

نکته ادبی: دیده استعاره از چشم و دل استعاره از وجود انسان است.

زواره فرامرز چو بیهشان برفتند چندی ز گردنکشان

زواره و فرامرز (برادر و پسر رستم) نیز بهت‌زده و آشفته، به همراه گروهی از دلاوران به دنبال او راهی شدند.

نکته ادبی: بیهشان به معنای از خود بی‌خود شده و حیرت‌زده است.

خروشی برآمد ز آوردگاه که تاریک شد روی خورشید و ماه

فریاد و هیاهویی عظیم از میدان جنگ برخاست که گویی خورشید و ماه در برابر آن تیره و تار شدند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شدت اندوه و هیاهو است.

به رستم چنین گفت زال ای پسر ترا بیش گریم به درد جگر

زال به رستم گفت: ای فرزند، برای تو بیش از اسفندیار از ته دل گریه می‌کنم.

نکته ادبی: درد جگر کنایه از سوزش و رنج عمیق درونی است.

که ایدون شنیدم ز دانای چین ز اخترشناسان ایران زمین

چرا که از دانایان و اخترشناسان سرزمین چین و ایران چنین شنیده‌ام.

نکته ادبی: اخترشناسان در قدیم به منجمان و پیش‌گویان اطلاق می‌شد.

که هرکس که او خون اسفندیار بریزد سرآید برو روزگار

که هر کس خون اسفندیار را بر زمین بریزد، خودش نیز به زودی خواهد مرد.

نکته ادبی: سرآمدن روزگار در اینجا به معنای مرگ قاتل است.

بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود

او در این دنیا هرگز روی خوشی نخواهد دید و عمرش به رنج و سختی خواهد گذشت.

نکته ادبی: شوربختی به معنای بدشانسی و بیچارگی است.

چنین گفت با رستم اسفندیار که از تو ندیدم بد روزگار

اسفندیار به رستم گفت: من از تو هیچ بدی ندیدم (مرا مقصر نمی‌دانم).

نکته ادبی: بد روزگار به معنای بداقبالی و رفتار ناشایست است.

زمانه چنین بود و بود آنچ بود سخن هرچ گویم بباید شنود

سرنوشت این‌گونه بود و آنچه باید می‌شد، شد؛ اکنون هر چه می‌گویم باید بشنوی.

نکته ادبی: زمانه در ادبیات حماسی به معنای تقدیر و سرنوشت است.

بهانه تو بودی پدر بد زمان نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان

بهانه‌تراش این نبرد پدرم (گشتاسب) بود، نه رستم و نه سیمرغ و نه تیر و کمان.

نکته ادبی: اشاره به نقش اصلی گشتاسب در تحریک این جنگ است.

مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز

پدرم به من گفت برو و سیستان را به آتش بکش؛ او دیگر نمی‌خواست که این سرزمین (نیمروز) وجود داشته باشد.

نکته ادبی: نیمروز نام دیگر سیستان است.

بکوشید تا لشکر و تاج و گنج بدو ماند و من بمانم به رنج

او تلاش کرد تا لشکر و تاج و گنج برای خودش بماند و من در این راه رنج بکشم و کشته شوم.

نکته ادبی: اشاره به خودخواهی گشتاسب در قدرت‌طلبی است.

کنون بهمن این نامور پور من خردمند و بیدار دستور من

اکنون پسرم بهمن که دانا و خردمند است را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر یا مشاور است.

بمیرم پدروارش اندر پذیر همه هرچ گویم ترا یادگیر

چون مردم، او را چون فرزند خود بپذیر و هر چه به تو می‌گویم را به خاطر بسپار.

نکته ادبی: پدروار به معنای مانند پدر است.

به زابلستان در ورا شاد دار سخنهای بدگوی را یاد دار

او را در زابلستان با شادی بزرگ کن و سخنان بدگویان را از یاد ببر.

نکته ادبی: به کار بردن واژه بدگویان برای اشاره به اطرافیان فتنه‌انگیز است.

بیاموزش آرایش کارزار نشستنگه بزم و دشت شکار

به او رسم جنگیدن، نشستن در بزم و آداب شکار را بیاموز.

نکته ادبی: آرایش کارزار کنایه از فنون و استراتژی‌های نظامی است.

می و رامش و زخم چوگان و کار بزرگی و برخوردن از روزگار

رسم می و شادی، چوگان‌بازی و آداب بزرگی و بهره‌مندی از روزگار را به او یاد بده.

نکته ادبی: رامش به معنای موسیقی و شادی و نشاط است.

چنین گفت جاماسپ گم بوده نام که هرگز به گیتی مبیناد کام

جاماسپ (پیش‌گوی دربار) چنین پیش‌گویی کرده بود که او هرگز به آرزوهایش در دنیا نمی‌رسد.

نکته ادبی: گم‌بوده نام کنایه از فردی است که نامش در میان مردم یا تاریخ برجسته نیست یا فراموش شده است.

که بهمن ز من یادگاری بود سرافرازتر شهریاری بود

که بهمن برای من یادگاری است و او پادشاهی سرافرازتر از من خواهد بود.

نکته ادبی: شهریار به معنای پادشاه است.

تهمتن چو بشنید بر پای خاست ببر زد به فرمان او دست راست

رستم وقتی سخن او را شنید، برخاست و به نشانه وفاداری به فرمان او، دست راست بر سینه زد.

نکته ادبی: ببر زدن اشاره به ضربه زدن به سینه به نشانه عهد و پیمان است.

که تو بگذری زین سخن نگذرم سخن هرچ گفتی به جای آورم

گفت: من هرگز از عهد خود سرپیچی نخواهم کرد و تمام خواسته‌هایت را عملی می‌کنم.

نکته ادبی: به جای آوردن کنایه از انجام دادن وعده است.

نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دلارای تاج

او را بر تخت پادشاهی می‌نشانم و تاج شاهی را بر سرش می‌گذارم.

نکته ادبی: تخت عاج نماد شکوه پادشاهی در قدیم است.

ز رستم چو بشنید گویا سخن بدو گفت نوگیر چون شد کهن

اسفندیار که از رستم سخنان وفادارانه شنید، گفت: چرا اکنون که کار از کار گذشته، این را می‌گویی؟

نکته ادبی: نوگیر چون شد کهن یعنی چرا پس از مرگ به فکر افتادی؟

چنان دان که یزدان گوای منست برین دین به رهنمای منست

بدان که خداوند گواه من است که او در این دین و آیین راهنمای من است.

نکته ادبی: یزدان نامی برای پروردگار در متون کهن است.

کزین نیکویها که تو کرده ای ز شاهان پیشین که پرورده ای

از این نیکی‌هایی که انجام دادی و شاهانی که تا به حال پرورش دادی.

نکته ادبی: پروردن در اینجا به معنای حمایت کردن و بزرگ کردن است.

کنون نیک نامت به بد بازگشت ز من روی گیتی پرآواز گشت

اکنون نیک‌نامی تو به بدنامی تبدیل شد؛ چرا که خبر کشتن من در سراسر جهان پیچید.

نکته ادبی: روی گیتی پرآواز گشت کنایه از شهرت یافتن خبر ناخوشایند است.

غم آمد روان ترا بهره زین چنین بود رای جهان آفرین

غم و اندوه سهم تو خواهد شد؛ تقدیر جهان آفرین این بود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین نامی برای خداوند است.

چنین گفت پس با پشوتن که من نجویم همی زین جهان جز کفن

سپس به پشوتن (برادرش) گفت: من دیگر در این دنیا چیزی جز کفن نمی‌خواهم.

نکته ادبی: نجویم جز کفن کنایه از پذیرش حتمی مرگ است.

چو من بگذرم زین سپنجی سرای تو لشکر بیارای و شو باز جای

وقتی من از این سرای سپنج (عاریتی) رفتم، تو لشکر را جمع کن و به وطن بازگرد.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای دنیای ناپایدار و عاریتی است.

چو رفتی به ایران پدر را بگوی که چون کام یابی بهانه مجوی

وقتی به ایران رسیدی، به پدرم بگو که وقتی به قدرت و خواسته خود رسیدی، دیگر بهانه‌تراشی نکن.

نکته ادبی: کام یابی کنایه از رسیدن به قدرت است.

زمانه سراسر به کام تو گشت همه مرزها پر ز نام تو گشت

زمانه کاملاً طبق خواسته تو پیش رفت و تمام مرزها پر از نام و یاد تو شد.

نکته ادبی: مرزها پر از نام شد کنایه از فتوحات و شهرت است.

امیدم نه این بود نزدیک تو سزا این بد از جان تاریک تو

من از تو انتظار چنین رفتاری نداشتم، اما این نتیجه تاریکی دل تو بود.

نکته ادبی: جان تاریک کنایه از سنگدلی و بداندیشی است.

جهان راست کردم به شمشیر داد به بد کس نیارست کرد از تو یاد

من جهان را با شمشیر عدالت اصلاح کردم و هیچ‌کس جرأت نکرد از تو (به نیکی) یاد کند.

نکته ادبی: شمشیر داد یعنی شمشیر عدالت‌خواه.

به ایران چو دین بهی راست شد بزرگی و شاهی مرا خواست شد

وقتی در ایران دین بهی (زرتشتی) گسترش یافت، تو به دنبال قدرت و شاهی من بودی.

نکته ادبی: دین بهی اشاره به آیین زرتشت دارد.

به پیش سران پندها دادیم نهانی به کشتن فرستادیم

در حضور بزرگان، من به تو پند دادم، اما تو پنهانی مرا برای کشته شدن فرستادی.

نکته ادبی: اشاره به دسیسه گشتاسب برای به کشتن دادن اسفندیار به دست رستم.

کنون زین سخن یافتی کام دل بیارای و بنشین به آرام دل

اکنون که به خواسته دلت رسیدی، با آرامش خاطر حکومت کن.

نکته ادبی: آرامش دل کنایه از آسودگی خاطر ناشی از حذف رقیب است.

چو ایمن شدی مرگ را دور کن به ایوان شاهی یکی سور کن

چون دیگر ترسی نداری، مرگ را از خود دور بدان و در قصر خود جشن بگیر.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و ضیافت است.

ترا تخت سختی و کوشش مرا ترا نام تابوت و پوشش مرا

سهم تو تخت پادشاهی است و سهم من تلاش و رنج؛ برای تو نام نیک می‌ماند و برای من تابوت و کفن.

نکته ادبی: تقابل قدرت و مرگ در این بیت مشهود است.

چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر که نگریزد از مرگ پیکان تیر

آن پیر دانای روستایی چه گفت؟ گفت که هیچ‌کس نمی‌تواند از مرگ فرار کند.

نکته ادبی: دهقان در ادبیات حماسی اغلب به معنای کشاورزِ صاحب‌اصالت یا راوی تاریخ است.

مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه روانم ترا چشم دارد به راه

به گنج و تاج و سپاه خود دل نبند، چرا که روح من (در آن دنیا) چشم‌انتظار توست.

نکته ادبی: چشم به راه داشتن کنایه از انتظار برای دیدار پس از مرگ است.

چو آیی بهم پیش داور شویم بگوییم و گفتار او بشنویم

وقتی به آن دنیا بیایی، پیش خداوند حاضر می‌شویم و حرف‌هایمان را می‌گوییم و داوری او را می‌شنویم.

نکته ادبی: داور به معنای قاضی و در اینجا اشاره به خداوند است.

کزو بازگردی به مادر بگوی که سیر آمد از رزم پرخاشجوی

و وقتی از اینجا برگشتی، به مادرم بگو که من از این دنیای جنگ‌طلب سیر شده‌ام.

نکته ادبی: رزم پرخاشجوی کنایه از دنیایی است که مدام درگیر جنگ است.

که با تیر او گبر چون باد بود گذر کرده بر کوه پولاد بود

چرا که تیر رستم مثل باد بود و از کوه آهنین هم عبور می‌کرد.

نکته ادبی: کوه پولاد استعاره از سختی و نفوذناپذیری زره اسفندیار است.

پس من تو زود آیی ای مهربان تو از من مرنج و مرنجان روان

ای مهربان، زودتر به سوی جایگاه ابدی‌ات برو و از من دلگیر نباش و روان مرا نیز با کینه‌توزی آزار مده.

نکته ادبی: روان به معنای روح و جان است که در ادبیات حماسی به معنای نفسِ فرد نیز به کار می‌رود.

برهنه مکن روی بر انجمن مبین نیز چهر من اندر کفن

جراحت‌های تنت را در برابر مردم آشکار مکن و مگذار که من نیز چهره‌ات را در کفن ببینم و دردم افزون شود.

نکته ادبی: اشاره به شرم و اندوه رستم از دیدن پیکر بی‌جان کسی که به دست او کشته شده است.

ز دیدار زاری بیفزایدت کس از بخردان نیز نستایدت

نگاه کردن به جسد تو، اندوه مرا بیشتر می‌کند و خردمندان نیز به خاطر این کار، مرا ستایش نخواهند کرد.

نکته ادبی: واژه «بخردان» به معنای خردمندان و دانایان است که مخاطبِ قضاوتِ اخلاقیِ رستم هستند.

همان خواهران را و جفت مرا که جویا بدندی نهفت مرا

به خواهران و همسرم که پیوسته جویای حال و احوال نهانی من بودند، خبر برسان...

نکته ادبی: واژه «نهفت» به معنای راز یا احوالِ درونی است.

بگویی بدان پرهنر بخردان که پدرود باشید تا جاودان

به آن بانوانِ خردمند و هنرمند بگو که تا ابد در پناه حق باشید و مرا بدرود گویید.

نکته ادبی: استفاده از «پدرود» به معنای خداحافظی و درودِ آخر است.

ز تاج پدر بر سرم بد رسید در گنج را جان من شد کلید

تاج و تخت پدر به من رسید و جان من کلید گنجینه‌هایی شد که دیگر برایم اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به پوچیِ قدرت و ثروت در برابر مرگ.

فرستادم اینک به نزدیک او که شرم آورد جان تاریک او

من اینک پیامِ صلح و آشتی را نزد او فرستادم، شاید که شرمِ این اقدام، جانِ تیره و سختِ او را نرم کند.

نکته ادبی: «جان تاریک» کنایه از لجاجت و سخت‌گیری اسفندیار است.

بگفت این و برزد یکی تیز دم که بر من ز گشتاسپ آمد ستم

رستم این را گفت و آهی سرد و سوزناک از سینه برکشید که گویی ستمِ گشتاسپ بر او تحمیل شده بود.

نکته ادبی: «تیز دم» کنایه از نَفَسِ تند و همراه با اندوه و خشم است.

هم انگه برفت از تنش جان پاک تن خسته افگنده بر تیره خاک

همان لحظه جان از بدنِ پاک اسفندیار پرواز کرد و تنِ خسته‌اش بر خاک تیره افتاد.

نکته ادبی: «جان پاک» صفتی برای اشاره به بزرگی و اصالتِ شاهزادگیِ اسفندیار است.

تهمتن بنزد پشوتن رسید همه جامه بر تن سراسر درید

رستم نزد پشوتن (برادر اسفندیار) رفت و از شدت غم، جامه بر تنش درید.

نکته ادبی: دریدن جامه نشانه سوگواری بزرگ در ایران باستان بوده است.

بر و جامه رستم همی پاره کرد سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد

رستم جامه‌های خود را پاره‌ پاره کرد، سر و رویش را با خاک آلود و قلبش لبریز از درد و پشیمانی شد.

نکته ادبی: «خاک بر سر ریختن» کنایه از اوجِ مصیبت و سوگواری است.

همی گفت زار ای نبرده سوار نیا شاه جنگی پدر شهریار

رستم با زاری خطاب به اسفندیار می‌گفت: ای پهلوانِ شکست‌ناپذیر، ای نوه‌ی پادشاه و فرزندِ شهریار.

نکته ادبی: «نبرده سوار» لقبِ پهلوانِ دلیر و جنگاور است.

به خوبی شده در جهان نام من ز گشتاسپ بد شد سرانجام من

من در تمامِ جهان به نیکی و خوبی شهره بودم، اما در پایان، به خاطرِ کارهای گشتاسپ، سرنوشتِ من به بدی گرایید.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان شهرتِ دیرین رستم و فرجامِ تلخِ این نبرد.

چو بسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بی یار و جفت

رستم بسیار گریست و به پیکر بی‌جان گفت: ای شاهی که در این دنیا بی‌یار و یاور مانده‌ای.

نکته ادبی: «شاه بی‌ یار و جفت» اشاره به تنهایی اسفندیار در لحظاتِ مرگ است.

روان تو بادا میان بهشت بداندیش تو بدرود هرچ کشت

امیدوارم روانِ تو در بهشت جای گیرد و هر کسی که بدخواه تو بود، در عاقبتِ کارهایش شکست بخورد.

نکته ادبی: نفرینِ بدخواهانِ اسفندیار توسط رستم که نشان از احترامِ دیرهنگامِ اوست.

زواره بدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت زو زینهار

زواره به رستم گفت: ای پهلوانِ نامدار، تو نباید درخواستِ امانِ او را می‌پذیرفتی.

نکته ادبی: «زینهار» به معنای امان خواستن و پناه گرفتن است.

ز دهقان تو نشنیدی آن داستان که یاد آرد از گفتهٔ باستان

آیا از زبان کشاورزان و دهقانان آن داستانِ کهن را نشنیدی؟

نکته ادبی: «دهقان» در شاهنامه به معنای تاریخ‌نگار و راویِ اخبارِ ایرانِ باستان است، نه لزوماً کشاورز.

که گر پروری بچهٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر

که اگر بچه‌ی شیر را پرورش دهی، عاقبت دندان‌هایش تیز می‌شود و خوی درندگی‌اش آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ شیر برای اسفندیار و ماهیتِ خطرناکِ قدرت.

چو سر برکشد زود جوید شکار نخست اندر آید به پروردگار

وقتی بزرگ شد، به دنبال شکار می‌رود و نخستین کسی که به او حمله می‌کند، پرورش‌دهنده‌ی خودش است.

نکته ادبی: پیش‌گوییِ زواره از آینده و خطرِ فرزندانِ اسفندیار (بهمن).

دو پهلو برآشفته از خشم بد نخستین ازان بد به زابل رسد

خشمِ دو پهلو (کنایه از جدی بودن خشم بهمن) بالا گرفته است و اولین جایی که مورد حمله قرار می‌گیرد، زابلستان است.

نکته ادبی: اشاره به کینه‌توزیِ احتمالیِ بهمن.

چو شد کشته شاهی چو اسفندیار ببینند ازین پس بد روزگار

وقتی شاهی چون اسفندیار کشته شود، از این پس باید منتظرِ روزگارِ تلخ و پرآشوب باشیم.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ هرج‌ومرج سیاسی و اجتماعی.

ز بهمن رسد بد به زابلستان بپیچند پیران کابلستان

از طرف بهمن، بدی به زابلستان خواهد رسید و بزرگانِ کابل از این فاجعه در عذاب خواهند بود.

نکته ادبی: «پیران» به معنای بزرگان و خردمندان است.

نگه کن که چون او شود تاجدار به پیش آورد کین اسفندیار

ببین که وقتی بهمن به پادشاهی برسد، چگونه برای خون‌خواهیِ پدرش به جنگِ ما می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به کینِ موروثی و ادامه دار بودنِ نزاع.

بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکی گمان

رستم در پاسخ گفت: در برابرِ تقدیرِ آسمانی، هیچ بدخواهی نمی‌تواند ایستادگی کند.

نکته ادبی: رستم تقدیرگرا شده و قدرتِ خود را در برابر چرخ گردون ناچیز می‌بیند.

من آن برگزیدم که چشم خرد بدو بنگرد نام یاد آورد

من راهی را برگزیدم که چشمِ خردمندان بپسندد و نامِ نیکی از من بر جای بماند.

نکته ادبی: دفاع رستم از حیثیت و آبرویِ خویش.

گر او بد کند پیچد از روزگار تو چشم بلا را به تندی مخار

اگر او بدی کند و سرنوشتِ ما پیچیده شود، تو خود را با بی‌تابیِ بیهوده زجر مده.

نکته ادبی: «چشم بلا را به تندی مخار» ضرب‌المثلی است به معنایِ پرهیز از تحریکِ بدبختی و دعوتِ بلا به سوی خود.