شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۸

فردوسی
بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز که پیکانش را داده بد آب رز
همی راند تیر گز اندر کمان سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور فزایندهٔ دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا توان مرا هم روان مرا
که چندین بپیچم که اسفندیار مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بیداد کوشد همی همی جنگ و مردی فروشد همی
به بادافره این گناهم مگیر توی آفرینندهٔ ماه و تیر
چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ که رستم همی دیر شد سوی جنگ
بدو گفت کای سگزی بدگمان نشد سیر جانت ز تیر و کمان
ببینی کنون تیر گشتاسپی دل شیر و پیکان لهراسپی
یکی تیر بر ترگ رستم بزد چنان کز کمان سواران سزد
تهمتن گز اندر کمان راند زود بران سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرهی
نگون شد سر شاه یزدان پرست بیفتاد چاچی کمانش ز دست
گرفته بش و یال اسپ سیاه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چنین گفت رستم به اسفندیار که آوردی آن تخم زفتی به بار
تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم
من از شست تو هشت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
به یک تیر برگشتی از کارزار بخفتی بران بارهٔ نامدار
هم اکنون به خاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت
هم انگه سر نامبردار شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه
زمانی همی بود تا یافت هوش بر خاک بنشست و بگشاد گوش
سر تیر بگرفت و بیرون کشید همی پر و پیکانش در خون کشید
همانگه به بهمن رسید آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
بیامد به پیش پشوتن بگفت که پیکار ما گشت با درد جفت
تن ژنده پیل اندر آمد به خاک دل ما ازین درد کردند چاک
برفتد هر دو پیاده دوان ز پیش سپه تا بر پهلوان
بدیدند جنگی برش پر ز خون یکی تیر پرخون به دست اندرون
پشوتن بر و جامه را کرد چاک خروشان به سر بر همی کرد خاک
همی گشت بهمن به خاک اندرون بمالید رخ را بدان گرم خون
پشوتن همی گفت راز جهان که داند ز دین آوران و مهان
چو اسفندیاری که از بهر دین به مردی برآهیخت شمشیر کین
جهان کرد پاک از بد بت پرست به بد کار هرگز نیازید دست
به روز جوانی هلاک آمدش سر تاجور سوی خاک آمدش
بدی را کزو هست گیتی به درد پرآزار ازو جان آزاد مرد
فراوان برو بگذرد روزگار که هرگز نبیند بد کارزار
جوانان گرفتندش اندر کنار همی خون ستردند زان شهریار
پشوتن بروبر همی مویه کرد رخی پر ز خون و دلی پر ز درد
همی گفت زار ای یل اسفندیار جهانجوی و از تخمهٔ شهریار
که کند این چنین کوه جنگی ز جای که افگند شیر ژیان را ز پای
که کند این پسندیده دندان پیل که آگند با موج دریای نیل
چه آمد برین تخمه از چشم بد که بر بدکنش بی گمان بد رسد
کجا شد به رزم اندرون ساز تو کجا شد به بزم آن خوش آواز تو
کجا شد دل و هوش و آیین تو توانایی و اختر و دین تو
چو کردی جهان را ز بدخواه پاک نیامدت از پیل وز شیر باک
کنون آمدت سودمندی به کار که در خاک بیند ترا روزگار
که نفرین برین تاج و این تخت باد بدین کوشش بیش و این بخت باد
که چو تو سواری دلیر و جوان سرافراز و دانا و روشن روان
بدین سان شود کشته در کارزار به زاری سرآید برو روزگار
که مه تاج بادا و مه تخت شاه مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه
چنین گفت پر دانش اسفندیار که ای مرد دانای به روزگار
مکن خویشتن پیش من بر تباه چنین بود بهر من از تاج و گاه
تن کشته را خاک باشد نهال تو از کشتن من بدین سان منال
کجا شد فریدون و هوشنگ و جم ز باد آمده باز گردد به دم
همان پاک زاده نیاکان ما گزیده سرافراز و پاکان ما
برفتند و ما را سپردند جای نماند کس اندر سپنجی سرای
فراوان بکوشیدم اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان
که تا رای یزدان به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم
چو از من گرفت ای سخن روشنی ز بد بسته شد راه آهرمنی
زمانه بیازید چنگال تیز نبد زو مرا روزگار گریز
امید من آنست کاندر بهشت دل افروز من بدرود هرچ کشت
به مردی مرا پور دستان نکشت نگه کن بدین گز که دارم به مشت
بدین چوب شد روزگارم به سر ز سیمرغ وز رستم چاره گر
فسونها و نیرنگها زال ساخت که اروند و بند جهان او شناخت
چو اسفندیار این سخن یاد کرد بپیچید و بگریست رستم به درد
چنین گفت کز دیو ناسازگار ترا بهره رنج من آمد به کار
چنانست کو گفت یکسر سخن ز مردی به کژی نیفگند بن
که تا من به گیتی کمر بسته ام بسی رزم گردنکشان جسته ام
سواری ندیدم چو اسفندیار زره دار با جوشن کارزار
چو بیچاره برگشتم از دست اوی بدیدم کمان و بر و شست اوی
سوی چاره گشتم ز بیچارگی بدادم بدو سر به یکبارگی
زمان ورا در کمان ساختم چو روزش سرآمد بینداختم
گر او را همی روز باز آمدی مرا کار گز کی فراز آمدی
ازین خاک تیره بباید شدن به پرهیز یک دم نشاید زدن
همانست کز گز بهانه منم وزین تیرگی در فسانه منم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حماسه ملی ایران، اوج تراژدی برخورد دو قهرمان نامدار است؛ جایی که عقل و تدبیر رستم در برابر تعصب و یک‌دندگی اسفندیار به بن‌بست می‌رسد. رستم که تمامی راه‌های صلح و مدارا را آزموده، ناچار به استفاده از سلاحی جادویی می‌شود که یادگار خردِ سیمرغ است. این تقابلِ خونین، نه نبرد خیر و شر، بلکه رویارویی دو نوع پهلوانی است که در آن، تقدیرِ محتوم، پایانِ کارِ جوانِ مغرور و پرشور را رقم می‌زند.

در بخش پایانی، با تغییر لحنِ داستان به سوگ‌نامه، بیهودگی جنگ و تلخیِ مرگِ جوانان در راه جاه‌طلبی‌های سلطنتی و عقیدتی به تصویر کشیده می‌شود. مویه‌های فرزندان و یاران اسفندیار، بازتاب‌دهنده این حقیقت است که در صحنه نبرد، حتی قدرتمندترین پهلوانان نیز در برابرِ چرخشِ روزگار و ضربِ دستِ قضا، خاکی می‌شوند و آنچه باقی می‌ماند، دریغ و حسرت برای فرصت‌های سوخته و جان‌های شیرینی است که بیهوده هدر شده‌اند.

معنای روان

بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار

رستم دریافت که زبانِ خوش و خواهش و لابه در برابرِ اسفندیار کارساز نیست و او به صلح تن نمی‌دهد.

نکته ادبی: لابه به معنای التماس و خواهش است.

کمان را به زه کرد و آن تیر گز که پیکانش را داده بد آب رز

رستم کمان را آماده کرد و آن تیرِ گزِ معروف را که سرِ پیکانش را در آبِ زهرِ گیاهِ رز آب‌دیده کرده بود، در آن جای داد.

نکته ادبی: آبِ رز در اینجا کنایه از سمّ مهلک و زهرآگین است.

همی راند تیر گز اندر کمان سر خویش کرده سوی آسمان

تیر را در کمان گذاشت و در حالی که سر به سوی آسمان داشت، آماده رها کردن شد.

نکته ادبی: سر به سوی آسمان کردن، نمادِ نیایش و استعانت از درگاه خداوند است.

همی گفت کای پاک دادار هور فزایندهٔ دانش و فر و زور

گفت ای خدای پاک و خالقِ خورشید، تو که بر دانش و شکوه و توانِ من می‌افزایی.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید و مظهرِ روشنایی و آگاهی است.

همی بینی این پاک جان مرا توان مرا هم روان مرا

خدایا تو به باطنِ پاک و نیتِ درونی من آگاهی و می‌دانی که چه رنجی می‌کشم.

نکته ادبی: توان و روان در اینجا به معنای روح و جانِ آدمی به کار رفته است.

که چندین بپیچم که اسفندیار مگر سر بپیچاند از کارزار

تو می‌دانی که چقدر تلاش کردم و در خود پیچیدم تا شاید اسفندیار از این جنگِ بیهوده دست بردارد.

نکته ادبی: پیچیدن در اینجا به معنای رنج کشیدن و در تردید و سختی بودن است.

تو دانی که بیداد کوشد همی همی جنگ و مردی فروشد همی

خداوندا تو آگاهی که او بر بیداد اصرار می‌ورزد و در راهِ جنگ و غرورِ خود گام برمی‌دارد.

نکته ادبی: فروشدن در اینجا به معنای پیش رفتن و غرق شدن در کاری است.

به بادافره این گناهم مگیر توی آفرینندهٔ ماه و تیر

مرا به خاطرِ گناهِ این کشتن، مجازات مکن؛ چرا که تو خالقِ ماه و ستارگانی و از نیتِ قلبی من باخبری.

نکته ادبی: بادافره به معنای کیفر و مجازات است.

چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ که رستم همی دیر شد سوی جنگ

وقتی اسفندیارِ خودرأی دید که رستم در شروع جنگ تعلل می‌کند و دیر می‌جنبد،

نکته ادبی: خودکامه به معنای کسی است که تنها به رأی خود عمل می‌کند و مغرور است.

بدو گفت کای سگزی بدگمان نشد سیر جانت ز تیر و کمان

به رستم گفت: ای سگزیِ بدگمان، آیا هنوز از تیر و کمان خوردن سیر نشده‌ای؟

نکته ادبی: سگزی اشاره به زابلستان و وطنِ رستم دارد.

ببینی کنون تیر گشتاسپی دل شیر و پیکان لهراسپی

اکنون ببین که چگونه با تیرِ گشتاسپی (خاندان سلطنتی)، دلِ شیرِ تو را هدف قرار می‌دهم.

نکته ادبی: تیر گشتاسپی و لهراسپی اشاره به اصالتِ شاهانه و نیرویِ جادویی اسفندیار دارد.

یکی تیر بر ترگ رستم بزد چنان کز کمان سواران سزد

اسفندیار تیری به سمتِ کلاه‌خودِ رستم زد؛ همان‌طور که از یک سوارکارِ جنگاور برمی‌آید.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

تهمتن گز اندر کمان راند زود بران سان که سیمرغ فرموده بود

رستم نیز بی‌درنگ تیرِ گز را در کمان نهاد، دقیقاً همان‌گونه که سیمرغ به او آموخته بود.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ زال و سیمرغ و چاره‌جویی برای شکستِ رویین‌تن.

بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار

تیر به چشمان اسفندیار اصابت کرد و جهان برای آن دلاورِ نامدار تیره و تار شد.

نکته ادبی: سیه شد جهان کنایه از فرارسیدنِ لحظه مرگ است.

خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرهی

قامتِ بلند و رعنای او خمید و دانش و شکوه از وجودش رخت بربست.

نکته ادبی: سرو سهی استعاره از قامتِ بلند و موزون اسفندیار است.

نگون شد سر شاه یزدان پرست بیفتاد چاچی کمانش ز دست

سرِ آن شاهِ خداپرست به زیر افتاد و کمانِ چاچی‌اش از دستش رها شد.

نکته ادبی: چاچی اشاره به کمانِ مرغوبی است که از شهر چاچ می‌آوردند.

گرفته بش و یال اسپ سیاه ز خون لعل شد خاک آوردگاه

اسفندیار یالِ اسبِ سیاهش را گرفت و از خونِ او، خاکِ میدانِ جنگ همچون لعل سرخ شد.

نکته ادبی: خون لعل، تشبیهی برای غلظت و قرمزی خون در اثرِ جراحت عمیق است.

چنین گفت رستم به اسفندیار که آوردی آن تخم زفتی به بار

رستم به اسفندیار گفت: دیدی که آن بذرِ تکبر و سختی را که کاشتی، چه محصولِ تلخی به بار آورد؟

نکته ادبی: تخم زفتی به بار آوردن کنایه از نتیجه گرفتنِ عملِ زشت است.

تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم

تو همان کسی بودی که ادعا می‌کردی رویین‌تن هستی و می‌توانی آسمان را به زمین بدوزی و همه را شکست دهی.

نکته ادبی: رویین‌تن صفتی برای کسی است که آسیب‌ناپذیر است.

من از شست تو هشت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ

من از کمانِ تو هشت تیرِ خدنگ خوردم اما به خاطرِ حفظِ نام و ننگ (آبرو) دم نزدم و شکایت نکردم.

نکته ادبی: تیر خدنگ، تیرِ راست و محکم است.

به یک تیر برگشتی از کارزار بخفتی بران بارهٔ نامدار

اما تو با تنها یک تیر از میدانِ نبرد بازگشتی و بر همان اسبِ نامدارِ خود بی‌جان افتادی.

نکته ادبی: باره به معنای اسبِ جنگی است.

هم اکنون به خاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت

اکنون سرِ تو بر خاک می‌افتد و دلِ مادرت از داغِ تو خواهد سوخت.

نکته ادبی: به خاک اندر آمدن سر، کنایه از مرگ و ذلت است.

هم انگه سر نامبردار شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه

همان لحظه سرِ آن شاهزاده‌ی نامدار با سرافکندگی از پشتِ اسب به روی زمین افتاد.

نکته ادبی: نگون آمدن نشان‌دهنده سقوطِ اقتدار و مقام است.

زمانی همی بود تا یافت هوش بر خاک بنشست و بگشاد گوش

زمانی گذشت تا دوباره هوشیاری‌اش را به دست آورد؛ بر خاک نشست و گوش فرا داد.

نکته ادبی: گشادنِ گوش در اینجا به معنای شنیدن و درکِ شرایطِ جدید است.

سر تیر بگرفت و بیرون کشید همی پر و پیکانش در خون کشید

سرِ تیر را گرفت و از چشم بیرون کشید و پر و پیکانِ تیر را خون‌آلود بیرون آورد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صحنه دردناکِ بیرون کشیدن تیر.

همانگه به بهمن رسید آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی

در همان زمان به بهمن خبر رسید که شکوه و فرّ پادشاهیِ پدرش رو به خاموشی گذاشته است.

نکته ادبی: فرّ شاهنشهی نمادِ تقدس و مشروعیتِ پادشاه است.

بیامد به پیش پشوتن بگفت که پیکار ما گشت با درد جفت

به نزدِ پشوتن آمد و با اندوه گفت که جنگِ ما با مصیبتی بزرگ گره خورده است.

نکته ادبی: با درد جفت شدن کنایه از دچار شدن به مصیبت است.

تن ژنده پیل اندر آمد به خاک دل ما ازین درد کردند چاک

آن پهلوانِ بزرگ و نیرومند (اسفندیار) به خاک افتاد و دلِ ما از این غم چاک‌چاک شد.

نکته ادبی: ژنده پیل تشبیهی است برای بزرگی و قدرتِ اسفندیار.

برفتد هر دو پیاده دوان ز پیش سپه تا بر پهلوان

هر دو برادر (بهمن و پشوتن) دوان‌دوان از میانِ سپاه به سمتِ پهلوان (رستم) رفتند.

نکته ادبی: پیاده دوان بودن نشان‌دهنده شتاب و اضطراب است.

بدیدند جنگی برش پر ز خون یکی تیر پرخون به دست اندرون

رستمِ جنگاور را دیدند که تنش پر از خون است و تیری خونین در دست دارد.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه با تمرکز بر خون‌آلود بودن برای نشان دادن شدت نبرد.

پشوتن بر و جامه را کرد چاک خروشان به سر بر همی کرد خاک

پشوتن از شدتِ غم لباسش را درید و در حالی که فریاد می‌کشید، بر سر و روی خود خاک می‌پاشید.

نکته ادبی: خاک بر سر کردن، نشانه سوگواری و مصیبتِ بزرگ است.

همی گشت بهمن به خاک اندرون بمالید رخ را بدان گرم خون

بهمن به روی خاک افتاد و صورتش را به خونِ گرمِ پدرش آغشته کرد.

نکته ادبی: این صحنه تصویری بسیار عاطفی از وابستگی فرزند به پدر است.

پشوتن همی گفت راز جهان که داند ز دین آوران و مهان

پشوتن با اندوه می‌گفت: چه کسی اسرارِ روزگار و پادشاهان و دین‌داران را می‌داند؟

نکته ادبی: رازِ جهان کنایه از ندانستنِ سرنوشت و حکمتِ اتفاقات است.

چو اسفندیاری که از بهر دین به مردی برآهیخت شمشیر کین

همانندِ اسفندیار که برای گسترشِ دین، شمشیرِ کین کشیده بود و می‌جنگید.

نکته ادبی: آهیختن به معنای بیرون کشیدنِ سلاح است.

جهان کرد پاک از بد بت پرست به بد کار هرگز نیازید دست

او جهان را از آلودگیِ بت‌پرستان پاک کرد و هرگز به سمتِ اعمالِ زشت دست دراز نکرد.

نکته ادبی: نیازیدن دست به معنای دراز کردنِ دست یا اقدام به کاری است.

به روز جوانی هلاک آمدش سر تاجور سوی خاک آمدش

اما در دورانِ جوانی‌اش به مرگ دچار شد و سرِ تاج‌دارش در خاک دفن گشت.

نکته ادبی: به خاک آمدن سر استعاره‌ای از مرگ و پایانِ حیات است.

بدی را کزو هست گیتی به درد پرآزار ازو جان آزاد مرد

همان کسی که بدی‌ها از او در رنج بودند و جانِ آزادگان از دستِ او در عذاب بود.

نکته ادبی: تناقضِ رفتاری اسفندیار که هم مایه دین‌داری بود و هم مایه رنجِ آزادگان.

فراوان برو بگذرد روزگار که هرگز نبیند بد کارزار

روزگارِ بسیاری می‌گذرد که دیگر چنین جنگجویِ قدرتمندی در میدانِ نبرد دیده نشود.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارنشدنی بودنِ شخصیتِ اسفندیار.

جوانان گرفتندش اندر کنار همی خون ستردند زان شهریار

جوانان او را در آغوش گرفتند و خون‌های جاری بر چهره‌ی آن شهریار را پاک می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه‌ی وداعِ تلخ با پیکرِ نیمه‌جان.

پشوتن بروبر همی مویه کرد رخی پر ز خون و دلی پر ز درد

پشوتن بر بالینِ او مویه می‌کرد؛ صورتی خون‌آلود و دلی لبریز از اندوه داشت.

نکته ادبی: مویه کردن به معنای زاری و مرثیه‌خوانی است.

همی گفت زار ای یل اسفندیار جهانجوی و از تخمهٔ شهریار

با گریه می‌گفت: ای یلِ نامدار، ای اسفندیار، ای کسی که به دنبالِ فتحِ جهان بودی و از نژادِ شاهان هستی.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

که کند این چنین کوه جنگی ز جای که افگند شیر ژیان را ز پای

چه کسی می‌تواند این کوهِ استوارِ جنگ را از جای برکند و این شیرِ ژیان را از پا درآورد؟

نکته ادبی: کوهِ جنگی استعاره از صلابت و قدرتِ ایستادگیِ اسفندیار است.

که کند این پسندیده دندان پیل که آگند با موج دریای نیل

چه کسی توانست این دندانِ قدرتمندِ پیل را بشکند و او را با موجِ دریایِ نیل (مرگ) غرق کند؟

نکته ادبی: دندانِ پیل کنایه از قدرتِ تهاجمی و کلامِ برنده است.

چه آمد برین تخمه از چشم بد که بر بدکنش بی گمان بد رسد

چه بلایی بر سرِ این خاندان آمد که چشم‌زخم خورده‌اند؟ بی‌شک برای هر بدکاری، جزایی وجود دارد.

نکته ادبی: چشمِ بد نمادِ تقدیرِ شوم و بدشانسی است.

کجا شد به رزم اندرون ساز تو کجا شد به بزم آن خوش آواز تو

آن توانایی و تدبیرت در میدانِ جنگ کجا رفت؟ و آن صدایِ خوش و آوازِ دل‌نشینت در بزم کجا ماند؟

نکته ادبی: تقابلِ جنگ و بزم، نمادِ جنبه‌های گوناگونِ زندگیِ پهلوانان است.

کجا شد دل و هوش و آیین تو توانایی و اختر و دین تو

هوش و آیین و قدرت و ستاره‌ی بخت و دین‌داری‌ات اکنون کجا هستند؟

نکته ادبی: اختر در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است.

چو کردی جهان را ز بدخواه پاک نیامدت از پیل وز شیر باک

تو که جهان را از دشمنان پاک می‌کردی و از هیچ شیر و پیلی هراسی به دل نداشتی.

نکته ادبی: شیر و پیل استعاره از دشمنانِ بزرگ و نیرومند است.

کنون آمدت سودمندی به کار که در خاک بیند ترا روزگار

اکنون سودمندی‌ات کجاست که روزگارِ تو را در خاک می‌بیند؟

نکته ادبی: توبیخِ ملایمِ روزگار توسطِ پشوتن.

که نفرین برین تاج و این تخت باد بدین کوشش بیش و این بخت باد

نفرین بر این تاج و تخت باد؛ و نفرین بر این همه تلاش و این بختِ شوم باد.

نکته ادبی: اظهارِ بیزاری از سلطنت و قدرت که منجر به چنین عاقبتی شد.

که چو تو سواری دلیر و جوان سرافراز و دانا و روشن روان

که چنین سوارِ دلیر و جوان و سرافراز و دانا و روشن‌ضمیری را از میان برد.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای دانا و خردمند است.

بدین سان شود کشته در کارزار به زاری سرآید برو روزگار

این‌گونه است که در میدان نبرد، زندگی به پایان می‌رسد و روزگار با گریه و زاری برای فرد به سر می‌آید.

نکته ادبی: زاری در اینجا به معنای اندوه و گریه ناشی از مرگ است که با ترکیبِ «سرآمدنِ روزگار» کنایه از پایان عمر دارد.

که مه تاج بادا و مه تخت شاه مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه

این تاج و تخت شاهی و حتی جایگاه گشتاسپ و جاماسپ و آن درگاه باشکوه، همگی ناپایدارند و زوال می‌پذیرند.

نکته ادبی: «مَه» در اینجا صورت کهن «این» است که در متون قدیم برای اشاره به کار می‌رفته است.

چنین گفت پر دانش اسفندیار که ای مرد دانای به روزگار

اسفندیار که بسیار خردمند بود، خطاب به رستم گفت: ای مردی که در گذر روزگار دانا شده‌ای.

نکته ادبی: «پر دانش» ترکیبی وصفی است که کمالِ خرد اسفندیار را نشان می‌دهد.

مکن خویشتن پیش من بر تباه چنین بود بهر من از تاج و گاه

خودت را در پیشگاه من به خاطر کشتن من نابود نکن و در عذاب مگذار؛ چرا که سرنوشتِ من این بود که با از دست دادن تاج و تخت، جان ببازم.

نکته ادبی: «به تباه شدن» به معنایِ نابود شدن و دچار خسران گشتن است.

تن کشته را خاک باشد نهال تو از کشتن من بدین سان منال

جسمِ کشته شده، سهمش خاک است (به خاک تبدیل می‌شود)؛ پس تو برای مرگ من این‌چنین بی‌تابی و ناله نکن.

نکته ادبی: «نهال» در اینجا استعاره از رویش مجدد در خاک یا بازگشت به اصل است.

کجا شد فریدون و هوشنگ و جم ز باد آمده باز گردد به دم

آن پادشاهان بزرگ همچون فریدون و هوشنگ و جمشید کجا رفتند؟ زندگی مانند بادی است که می‌وزد و به همان سرعت با دمی (نفسی) بازمی‌گردد و تمام می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های اساطیری برای نشان دادن زوالِ قدرت است.

همان پاک زاده نیاکان ما گزیده سرافراز و پاکان ما

نیاکانِ پاک‌زاد و برگزیده و سرافراز ما نیز، سرنوشتی جز این نداشتند.

نکته ادبی: «پاک‌زاده» به معنای نجیب و اصیل است.

برفتند و ما را سپردند جای نماند کس اندر سپنجی سرای

آن‌ها رفتند و این دنیا را به ما سپردند؛ در این خانه موقتی که دنیا نام دارد، هیچ‌کس برای همیشه نمی‌ماند.

نکته ادبی: «سپنجی» به معنای عاریتی، موقتی و ناپایدار است که صفتی برای جهان است.

فراوان بکوشیدم اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان

من در این جهان بسیار تلاش کردم، چه آشکارا و چه در نهان.

نکته ادبی: تضاد میان «آشکار» و «نهان» نشان‌دهنده گستردگی تلاش‌های اوست.

که تا رای یزدان به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم

تلاش کردم تا فرمان خداوند را اجرا کنم و خرد را راهنمای خود در این مسیر قرار دهم.

نکته ادبی: «رای یزدان» به معنای خواست و فرمان الهی است.

چو از من گرفت ای سخن روشنی ز بد بسته شد راه آهرمنی

وقتی به واسطه سخنان تو (ای رستم) به روشنی دست یافتم، راه بر اهریمن و بدی بسته شد.

نکته ادبی: اسفندیار در لحظات آخر، به نوعی بینش و آرامش رسیده است.

زمانه بیازید چنگال تیز نبد زو مرا روزگار گریز

زمانه چنگال تیز خود را به سوی من گشود و راه فراری از دست آن نداشتم.

نکته ادبی: «زمانه» در اینجا نمادِ مرگ و تقدیر است که «چنگال» دارد.

امید من آنست کاندر بهشت دل افروز من بدرود هرچ کشت

امید من این است که در بهشت، آن‌چه را در دنیا کاشته‌ام (اعمال نیکم) را برداشت کنم و دلم شاد شود.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم «دنیا مزرعه آخرت است».

به مردی مرا پور دستان نکشت نگه کن بدین گز که دارم به مشت

رستم به زال (پور دستان) گفت: من نه با زور بازو و مردانگی، بلکه با این چوب (تیرِ گز) که در مشت دارم تو را کشتم.

نکته ادبی: «پور دستان» لقبِ زال، پدر رستم است.

بدین چوب شد روزگارم به سر ز سیمرغ وز رستم چاره گر

زندگی من با این چوب (تیرِ جادویی) به پایان رسید که آن را سیمرغ و رستم با چاره‌جویی ساخته بودند.

نکته ادبی: «گز» چوبی مخصوص است که سیمرغ به زال آموخته بود تا به چشم اسفندیار بزنند.

فسونها و نیرنگها زال ساخت که اروند و بند جهان او شناخت

زال افسون‌ها و نیرنگ‌هایی به کار برد که گویی بر تمام رازها و بندهای جهان مسلط بود.

نکته ادبی: «فسون» به معنای جادو و نیرنگ است.

چو اسفندیار این سخن یاد کرد بپیچید و بگریست رستم به درد

وقتی اسفندیار این سخنان را به یاد آورد (و جان داد)، رستم از شدت درد و رنج به خود پیچید و گریست.

نکته ادبی: توصیف حالِ رستم پس از پیروزی که نشان از پشیمانی و اندوه عمیق اوست.

چنین گفت کز دیو ناسازگار ترا بهره رنج من آمد به کار

رستم گفت: ای اسفندیار، به خاطرِ این دیوِ (اهریمنِ) ناسازگار، بهره‌ی من از رنج‌های تو این شد که ترا بکشم.

نکته ادبی: «دیو ناسازگار» کنایه از سرنوشت شوم یا عامل بدخواهی است.

چنانست کو گفت یکسر سخن ز مردی به کژی نیفگند بن

آنچه او گفت کاملاً درست بود و او از روی جوانمردی، پایه‌های انسانیت را به پستی و کژی نکشاند.

نکته ادبی: رستم صداقت اسفندیار را تایید می‌کند.

که تا من به گیتی کمر بسته ام بسی رزم گردنکشان جسته ام

از زمانی که کمر به خدمت بسته‌ام، در پی جنگ با پهلوانان و دلاوران بوده‌ام.

نکته ادبی: «کمر بسته ام» کنایه از آمادگی برای جنگ و خدمت است.

سواری ندیدم چو اسفندیار زره دار با جوشن کارزار

سوارکاری مانند اسفندیار ندیدم؛ کسی که زره‌پوش و آماده نبرد باشد.

نکته ادبی: اعتراف رستم به برتری رزمی اسفندیار.

چو بیچاره برگشتم از دست اوی بدیدم کمان و بر و شست اوی

وقتی از دست او عاجز شدم، کمان و بازو و مهارت او را در تیراندازی دیدم (و متوجه شدم حریفش نمی‌شوم).

نکته ادبی: «شست» در اینجا به معنای مهارت تیراندازی یا انگشت‌دانه تیرانداز است.

سوی چاره گشتم ز بیچارگی بدادم بدو سر به یکبارگی

از روی بیچارگی به سمت چاره (نیرنگ) رفتم و یک‌باره تسلیم شدم و مرگ او را رقم زدم.

نکته ادبی: «بیچارگی» کلید اصلیِ توجیه رستم برای استفاده از جادوست.

زمان ورا در کمان ساختم چو روزش سرآمد بینداختم

تقدیر و زمانه، اسفندیار را در تیررس کمان من قرار داد و وقتی عمرش به سر آمد، تیر را رها کردم.

نکته ادبی: «زمان ورا در کمان ساختم» استعاره از اینکه دستِ سرنوشت، تیر را به سوی او هدایت کرد.

گر او را همی روز باز آمدی مرا کار گز کی فراز آمدی

اگر زمان مرگ او نرسیده بود، تیرِ من به او کارگر نمی‌شد.

نکته ادبی: باور به اینکه تقدیر بر اراده انسان مقدم است.

ازین خاک تیره بباید شدن به پرهیز یک دم نشاید زدن

همه ما باید از این خاکِ تیره بگذریم و برویم؛ حتی برای یک لحظه هم نمی‌توان از مرگ پرهیز کرد.

نکته ادبی: «خاک تیره» استعاره از دنیاست.

همانست کز گز بهانه منم وزین تیرگی در فسانه منم

منم که با آن تیرِ گز باعث مرگ او شدم و به همین خاطر، در این تراژدی و قصه، من به بدنامی (یا شهرت به کشتن) ماندگار شدم.

نکته ادبی: «افسانه» در اینجا به معنایِ داستانِ مشهور و ماندگارِ این واقعه است.