شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۶

فردوسی
ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند
از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد برفتند با او سه هشیار و گرد
فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید
ز مجمر یکی آتشی برفروخت به بالای آن پر لختی بسوخت
چو پاسی ازان تیره شب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت
همانگه چو مرغ از هوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال با درد و غم ز پرواز مرغ اندر آمد دژم
بشد پیش با عود زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز
به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد
بدو گفت سیمرغ شاها چه بود که آمد ازین سان نیازت به دود
چنین گفت کاین بد به دشمن رساد که بر من رسید از بد بدنژاد
تن رستم شیردل خسته شد ازان خستگی جان من بسته شد
کزان خستگی بیم جانست و بس بران گونه خسته ندیدست کس
همان رخش گویی که بیجان شدست ز پیکان تنش زار و بیجان شدست
بیامد برین کشور اسفندیار نکوبد همی جز در کارزار
نجوید همی کشور و تاج و تخت برو بار خواهد همی با درخت
بدو گفت سیمرغ کای پهلوان مباش اندرین کار خسته روان
سزد گر نمایی به من رخش را همان سرفراز جهان بخش را
کسی سوی رستم فرستاد زال که لختی به چاره برافراز یال
بفرمای تا رخش را همچنان بیارند پیش من اندر زمان
چو رستم بران تند بالا رسید همان مرغ روشن دل او را بدید
بدو گفت کای ژنده پیل بلند ز دست که گشتی بدین سان نژند
چرا رزم جستی ز اسفندیار چرا آتش افگندی اندر کنار
بدو گفت زال ای خداوند مهر چو اکنون نمودی بما پاک چهر
گر ایدونک رستم نگردد درست کجا خواهم اندر جهان جای جست
همه سیستان پاک ویران کنند به کام دلیران ایران کنند
شود کنده این تخمهٔ ما ز بن کنون بر چه رانیم یکسر سخن
نگه کرد مرغ اندران خستگی بدید اندرو راه پیوستگی
ازو چار پیکان به بیرون کشید به منقار از ان خستگی خون کشید
بران خستگیها بمالید پر هم اندر زمان گشت با زیب و فر
بدو گفت کاین خستگیها ببند همی باش یکچند دور از گزند
یکی پر من تر بگردان به شیر بمال اندران خستگیهای تیر
بران همنشان رخش را پیش خواست فرو کرد منقار بر دست راست
برون کرد پیکان شش از گردنش نبد خسته گر بسته جایی تنش
همانگه خروشی برآورد رخش بخندید شادان دل تاج بخش
بدو گفت مرغ ای گو پیلتن توی نامبردار هر انجمن
چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویین تن و نامدار
بدو گفت رستم گر او را ز بند نبودی دل من نگشتی نژند
مرا کشتن آسان تر آید ز ننگ وگر بازمانم به جایی ز جنگ
چنین داد پاسخ کز اسفندیار اگر سر بجا آوری نیست عار
که اندر زمانه چنویی نخاست بدو دارد ایران همی پشت راست
بپرهیزی از وی نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت
که آن جفت من مرغ با دستگاه به دستان و شمشیر کردش تباه
اگر با من اکنون تو پیمان کنی سر از جنگ جستن پشمان کنی
نجویی فزونی به اسفندیار گه کوشش و جستن کارزار
ور ایدونک او را بیامد زمان نیندیشی از پوزش بی گمان
پس انگه یکی چاره سازم ترا به خورشید سر برفرازم ترا
چو بشنید رستم دلش شاد شد از اندیشهٔ بستن آزاد شد
بدو گفت کز گفت تو نگذرم وگر تیغ بارد هوا بر سرم
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر بگویم کنون باتو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد نماندش گنج
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
شگفتی نمایم هم امشب ترا ببندم ز گفتار بد لب ترا
برو رخش رخشنده را برنشین یکی خنجر آبگون برگزین
چو بشنید رستم میان را ببست وزان جایگه رخش را برنشست
به سیمرغ گفت ای گزین جهان چه خواهد برین مرگ ما ناگهان
جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند بجز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست
کجا شد فریدون و هوشنگ شاه که بودند با گنج و تخت و کلاه
برفتند و ما را سپردند جای جهان را چنین است آیین و رای
همی راند تا پیش دریا رسید ز سیمرغ روی هوا تیره دید
چو آمد به نزدیک دریا فراز فرود آمد آن مرغ گردنفراز
به رستم نمود آن زمان راه خشک همی آمد از باد او بوی مشک
بمالید بر ترکش پر خویش بفرمود تا رستم آمدش پیش
گزی دید بر خاک سر بر هوا نشست از برش مرغ فرمانروا
بدو گفت شاخی گزین راست تر سرش برترین و تنش کاست تر
بدان گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوار مایه مدار
بر آتش مرین چوب را راست کن نگه کن یکی نغز پیکان کهن
بنه پر و پیکان و برو بر نشان نمودم ترا از گزندش نشان
چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و رز
بران کار سیمرغ بد رهنمای همی بود بر تارک او به پای
بدو گفت اکنون چو اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارزار
تو خواهش کن و لابه و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی
مگر بازگردد به شیرین سخن بیاد آیدش روزگار کهن
که تو چند گه بودی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان
چو پوزش کنی چند نپذیردت همی از فرومایگان گیردت
به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز
ابر چشم او راست کن هر دو دست چنانچون بود مردم گزپرست
زمانه برد راست آن را به چشم بدانگه که باشد دلت پر ز خشم
تن زال را مرغ پدرود کرد ازو تار وز خویشتن پود کرد
ازان جایگه نیک دل برپرید چو اندر هوا رستم او را بدید
یکی آتش چوب پرتاب کرد دلش را بران رزم شاداب کرد
یکی تیز پیکان بدو در نشاند چپ و راست پرها بروبر نشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ی گذار از اوجِ خشونت و ستیز به مرحله‌ی تأمل و حکمت است. پس از آنکه نبردِ سهمگینِ میان رستم و اسفندیار به زخمی شدنِ مرگبارِ رستم و رخش انجامیده، زال با توسل به سیمرغ، که نماد خردِ کیانی و فرابشری است، طلب یاری می‌کند. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از استیصالِ پهلوان و شکوهِ حضورِ سیمرغ است که همچون مرشدی دانا، رستم را از سرنوشتِ شومِ ستیز با اسفندیار برحذر می‌دارد.

سیمرغ در این روایت، نه تنها نقش درمانگرِ جسمی، بلکه نقشِ وجدانِ بیدار و مشاورِ سیاسی را ایفا می‌کند. او با برشمردنِ جایگاهِ بلندِ اسفندیار و اشاره به بیهودگیِ جنگ، رستم را دعوت می‌کند تا از درگیری بپرهیزد و در عوض، راه صلح و تدبیر را پیش بگیرد. این گفت‌وگو نشانگر آن است که حتی بزرگترین پهلوانان نیز برای بقا و حفظِ جایگاهِ خود، به خردِ جمعی و آینده‌نگری نیاز دارند و تکیه بر بازویِ تنها، عاقبتی جز ویرانی نخواهد داشت.

معنای روان

ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند

زال و یارانش بر سر آن تصمیم به توافق رسیدند و زال به سمتِ قله‌ی بلندِ کوه حرکت کرد.

نکته ادبی: رای‌مند به معنای صاحبِ رأی و اندیشه و تدبیر است.

از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد برفتند با او سه هشیار و گرد

زال سه ظرف عود و آتش (مجمر) برداشت و به همراه سه نفر از همراهانِ هوشیار و دلیر خود به راه افتاد.

نکته ادبی: مجمر ظرفی است که در آن آتش و بخور می‌نهند تا در مراسم آیینی بسوزد.

فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید

وقتی آن ساحر و جادوگر (زال) به بالای قله رسید، یکی از پرهای سیمرغ را از کیسه‌ای (دیبا) بیرون آورد.

نکته ادبی: دیبا در اینجا استعاره از پارچه‌ی ابریشمی گران‌بهایی است که پرِ سیمرغ را در آن نگهداری می‌کرد.

ز مجمر یکی آتشی برفروخت به بالای آن پر لختی بسوخت

سپس یکی از مجمرها را آتش زد و بخشی از آن پر را روی آتش سوزاند.

نکته ادبی: لختی به معنای بخش یا تکه‌ای است.

چو پاسی ازان تیره شب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت

وقتی پاسی از شب تیره گذشت، آسمان چنان سیاه شد که گویی ابری از آهن تیره، آسمان را پوشانده بود.

نکته ادبی: تشبیه آسمانِ شب به آهنِ سیاه نشان‌دهنده‌ی تراکم و تیرگی شدید آن است.

همانگه چو مرغ از هوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید

همان‌دم که سیمرغ از هوا به پایین نگاه کرد، شعله‌های تیز و درخشانِ آتش را دید.

نکته ادبی: درخشیدن آتشِ تیز، اشاره به درخششِ خیره‌کننده‌ی نوری است که از سوزاندنِ پر برمی‌خاست.

نشسته برش زال با درد و غم ز پرواز مرغ اندر آمد دژم

زال با غم و اندوه در کنار آتش نشسته بود و از اینکه مرغ (سیمرغ) پرواز کرده و به سوی او می‌آمد، در دل نگران و افسرده بود.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و خشمگین است که در اینجا به معنای اندوهناکیِ ناشی از نگرانی است.

بشد پیش با عود زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز

زال با عود و خوشبوکننده به پیشوازِ سیمرغ رفت، او را بسیار ستایش کرد و در برابرش تعظیم نمود.

نکته ادبی: نماز در متون کهن علاوه بر معنای دینی، به معنای کرنش و تعظیم در برابر بزرگان نیز هست.

به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد

زال سه مجمر پر از بوی خوش را پیشِ سیمرغ قرار داد و از شدتِ غم و خونِ دل، بر صورتش اشک ریخت.

نکته ادبی: خون جگر بر رخ جوی کرد، کنایه از گریستنِ بسیار شدید و اندوهناک است.

بدو گفت سیمرغ شاها چه بود که آمد ازین سان نیازت به دود

سیمرغ به زال گفت: ای شاه، چه اتفاقی افتاده که این‌گونه به دود و آتش متوسل شده‌ای و از من یاری می‌خواهی؟

نکته ادبی: نیاز به دود در اینجا استعاره از همان آیینِ فراخواندنِ سیمرغ است.

چنین گفت کاین بد به دشمن رساد که بر من رسید از بد بدنژاد

زال پاسخ داد: این بدبختی فقط نصیبِ دشمنانم شود، چرا که از دستِ شخصِ بدذاتی، این بلا بر سرِ من آمده است.

نکته ادبی: بدنژاد اشاره به اسفندیار یا عاملی است که این مصیبت را پدید آورده است.

تن رستم شیردل خسته شد ازان خستگی جان من بسته شد

بدنِ رستمِ شیردل به شدت آسیب دیده و خسته شده است و از آن زخم‌ها، جانِ من در فشار و تنگناست.

نکته ادبی: جان من بسته شد، کنایه از گرفتاری و اضطراب شدید روحی زال است.

کزان خستگی بیم جانست و بس بران گونه خسته ندیدست کس

از این زخم‌ها، بیمِ مرگ برای رستم وجود دارد و تاکنون هیچ‌کس چنین زخم‌های عمیقی بر تن کسی ندیده است.

نکته ادبی: بیم جان، به معنای ترس از دست دادنِ جان است.

همان رخش گویی که بیجان شدست ز پیکان تنش زار و بیجان شدست

همان اسبِ رخش هم گویی جانش را از دست داده و از شدتِ تیرها، بدنش پر از زخم و ناتوان شده است.

نکته ادبی: پیکان در اینجا استعاره از تیرهایی است که به تن رخش فرو رفته است.

بیامد برین کشور اسفندیار نکوبد همی جز در کارزار

اسفندیار به این سرزمین آمده و هیچ کاری جز جنگ و ستیز نمی‌شناسد.

نکته ادبی: نکوبد همی جز در کارزار، کنایه از این است که تمام دغدغه‌ی او جنگ است.

نجوید همی کشور و تاج و تخت برو بار خواهد همی با درخت

او نه به دنبال کشورگشایی و تخت و تاج است، بلکه می‌خواهد با زور و ستیز، نتیجه بگیرد.

نکته ادبی: برو بار خواهد همی با درخت، ضرب‌المثلی است که به معنای عجله در نتیجه‌گیریِ پیش از موعد یا زورگویی است.

بدو گفت سیمرغ کای پهلوان مباش اندرین کار خسته روان

سیمرغ به زال گفت: ای پهلوان، نگران و اندوهگین مباش و خاطر خود را پریشان مکن.

نکته ادبی: خسته روان، اشاره به روحِ آزرده و پریشان است.

سزد گر نمایی به من رخش را همان سرفراز جهان بخش را

شایسته است که رخش و رستمِ بزرگ، که بخشنده‌ی نیکی‌ها در جهان است را به نزدِ من بیاوری.

نکته ادبی: جهان‌بخش لقبی در ستایشِ رستم است.

کسی سوی رستم فرستاد زال که لختی به چاره برافراز یال

زال کسی را نزد رستم فرستاد و گفت به او بگو که کمی با چاره‌جویی و امید، روحیه خود را بالا ببرد.

نکته ادبی: برافراز یال، کنایه از ایستادن و قوتِ قلب یافتن است.

بفرمای تا رخش را همچنان بیارند پیش من اندر زمان

فرمان بده تا رخش را همان‌طور (زخمی) در این لحظه نزد من بیاورند.

نکته ادبی: اندر زمان، به معنای فوراً و بلافاصله است.

چو رستم بران تند بالا رسید همان مرغ روشن دل او را بدید

هنگامی که رستم بر آن مرکبِ تندرو (رخش) نزد سیمرغ رسید، آن مرغِ روشن‌ضمیر او را دید.

نکته ادبی: تند بالا، صفتِ مرکبِ رستم است.

بدو گفت کای ژنده پیل بلند ز دست که گشتی بدین سان نژند

سیمرغ به او گفت: ای پیلِ تنومند و بلندبالا، از دست چه کسی به این روزِ سیاه و ناتوان افتادی؟

نکته ادبی: ژنده پیل کنایه از رستم است که به بزرگی و قدرت مشهور است. نژند به معنای اندوهگین و خسته است.

چرا رزم جستی ز اسفندیار چرا آتش افگندی اندر کنار

چرا با اسفندیار جنگیدی و چرا خود را به آتشِ این ستیز افکندی؟

نکته ادبی: آتش افگندن در کنار، کنایه از درگیر شدن در مشکلات است.

بدو گفت زال ای خداوند مهر چو اکنون نمودی بما پاک چهر

زال به سیمرغ گفت: ای خداوندِ لطف و مهربانی، حالا که چهره‌ی پرمهرِ خود را به ما نشان دادی...

نکته ادبی: خداوند مهر، اشاره به سیمرغ است که به عنوان موجودی خردمند و مهربان ستوده می‌شود.

گر ایدونک رستم نگردد درست کجا خواهم اندر جهان جای جست

اگر رستم بهبود نیابد و زنده نماند، دیگر کجا می‌توانم پناهی در این جهان پیدا کنم؟

نکته ادبی: درست شدن در اینجا به معنای بهبود یافتن و تندرست شدن است.

همه سیستان پاک ویران کنند به کام دلیران ایران کنند

آن‌ها تمامِ سیستان را ویران خواهند کرد و آن را طبق میلِ دلیرانِ ایران، نابود می‌سازند.

نکته ادبی: به کام بودن، به معنای طبق میل و اراده‌ی کسی عمل کردن است.

شود کنده این تخمهٔ ما ز بن کنون بر چه رانیم یکسر سخن

نژاد و دودمانِ ما از ریشه کنده خواهد شد؛ اکنون درباره‌ی این موضوع چه می‌توانیم بگوییم؟

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و نسل است.

نگه کرد مرغ اندران خستگی بدید اندرو راه پیوستگی

سیمرغ به زخم‌های رستم نگاه کرد و راهِ درمانِ آن‌ها را دید.

نکته ادبی: راه پیوستگی در اینجا به معنای راهِ چاره و التیامِ زخم‌هاست.

ازو چار پیکان به بیرون کشید به منقار از ان خستگی خون کشید

چهار پیکانِ تیر را از تنِ رستم بیرون کشید و با منقار خود خونِ آن زخم‌ها را پاک کرد.

نکته ادبی: اشاره به عمل جراحیِ ظریف سیمرغ است.

بران خستگیها بمالید پر هم اندر زمان گشت با زیب و فر

سیمرغ بر آن زخم‌ها بال کشید و در همان لحظه، رستم با زیبایی و شکوهِ پیشین خود تندرست شد.

نکته ادبی: زیب و فر، به معنای زیبایی و شکوه و جلال است.

بدو گفت کاین خستگیها ببند همی باش یکچند دور از گزند

سیمرغ به او گفت: این زخم‌ها را بپوشان و مدتی از خطر و آسیب دور بمان.

نکته ادبی: بستنِ زخم، به معنای پانسمان و مراقبت از آن است.

یکی پر من تر بگردان به شیر بمال اندران خستگیهای تیر

یکی از پرهای مرا به شیرِ (حیوان) آغشته کن و بر روی آن زخم‌های تیر بمال.

نکته ادبی: شیر در اینجا می‌تواند به معنای شیر (حیوان) یا شاید عصاره‌ای دارویی باشد.

بران همنشان رخش را پیش خواست فرو کرد منقار بر دست راست

سپس اسبِ رخش را پیش خواند و منقار خود را بر دستِ راستِ اسب فرو برد.

نکته ادبی: پیش خواست، به معنای فراخواندن و احضار کردن است.

برون کرد پیکان شش از گردنش نبد خسته گر بسته جایی تنش

شش پیکانِ تیر را از گردنِ رخش بیرون کشید؛ بدنش چنان زخمی بود که گویی جایی سالم نداشت.

نکته ادبی: نبد خسته گر بسته جایی تنش، به این معناست که تمامِ بدنش پر از زخم بود.

همانگه خروشی برآورد رخش بخندید شادان دل تاج بخش

همان‌دم رخش شیهه‌ای از سرِ خوشحالی کشید و رستمِ بخشنده نیز با شادی خندید.

نکته ادبی: تاج‌بخش لقبی برای رستم که پادشاهان را بر تخت می‌نشاند.

بدو گفت مرغ ای گو پیلتن توی نامبردار هر انجمن

سیمرغ به رستم گفت: ای پهلوانِ پیل‌تن که در هر انجمنی نام‌دار و مشهوری.

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و جوانمرد است.

چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویین تن و نامدار

چرا با اسفندیار جنگیدی؟ او که رویین‌تن است و بسیار نامدار و قدرتمند است.

نکته ادبی: رویین‌تن، صفتِ اسفندیار است که در نبرد آسیب‌ناپذیر است.

بدو گفت رستم گر او را ز بند نبودی دل من نگشتی نژند

رستم پاسخ داد: اگر دلِ من از بندها و محدودیت‌های او به تنگ نمی‌آمد، هرگز اندوهگین نمی‌شدم.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین است که ناشی از فشارِ اسفندیار بوده.

مرا کشتن آسان تر آید ز ننگ وگر بازمانم به جایی ز جنگ

برای من مرگ آسان‌تر از ننگ است؛ اگر در جنگ کم بیاورم و عقب‌نشینی کنم، شرمسار خواهم شد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی روحیه پهلوانی رستم است که ننگ را از مرگ بدتر می‌داند.

چنین داد پاسخ کز اسفندیار اگر سر بجا آوری نیست عار

سیمرغ پاسخ داد: اگر از اسفندیار اطاعت کنی و سر فرود آوری، ننگی برای تو نیست.

نکته ادبی: سر بجا آوردن، کنایه از تسلیم شدن و احترام گذاشتن است.

که اندر زمانه چنویی نخاست بدو دارد ایران همی پشت راست

چرا که در این روزگار کسی مانند او زاده نشده است و او حامی و تکیه‌گاهِ ایران است.

نکته ادبی: پشتِ راست نگه داشتن کنایه از حمایت و حفاظت است.

بپرهیزی از وی نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت

اگر از او دوری کنی و بپرهیزی، تعجبی ندارد؛ من باید خود را معیارِ سنجش قرار دهم (تجربه‌ام را به تو بگویم).

نکته ادبی: مرا از خود اندازه باید گرفت، اشاره به پند و اندرزِ سیمرغ بر اساس تجربه‌ی زیسته‌ی خودش است.

که آن جفت من مرغ با دستگاه به دستان و شمشیر کردش تباه

همان مرغِ هم‌جنسِ من (اشاره به سیمرغِ قصه) بود که او را با حیله و شمشیر از پای درآورد.

نکته ادبی: دستان، تخلصِ زال است که به مکر و حیله‌گری نیز معروف است؛ اینجا اشاره به راهِ چاره‌ی خردمندانه دارد.

اگر با من اکنون تو پیمان کنی سر از جنگ جستن پشمان کنی

اگر اکنون با من پیمان ببندی که از جنگِ با او پشیمان شوی (دست برداری).

نکته ادبی: سر از جنگ پشمان کردن، کنایه از دست کشیدن از جنگ است.

نجویی فزونی به اسفندیار گه کوشش و جستن کارزار

و در زمانِ کوشش و کارزار، به دنبال برتری‌جویی و جنگ با اسفندیار نباشی.

نکته ادبی: فزونی جستن، به معنای طلبِ پیروزی و غلبه است.

ور ایدونک او را بیامد زمان نیندیشی از پوزش بی گمان

و اگر روزگارِ او به سر آمده باشد، بدون شک از عذرخواهیِ او اندیشناک مباش.

نکته ادبی: پوزش در اینجا به معنای عذرخواهی یا بهانه‌جویی است.

پس انگه یکی چاره سازم ترا به خورشید سر برفرازم ترا

آنگاه من راهِ چاره‌ای به تو می‌آموزم که تو را به اوجِ افتخار و خورشید برسانم.

نکته ادبی: به خورشید سر برفراشتن، کنایه از رسیدن به مقامِ والا و عزتِ بسیار است.

چو بشنید رستم دلش شاد شد از اندیشهٔ بستن آزاد شد

وقتی رستم این سخنان را شنید، دلش شاد شد و از فکرِ بند و گرفتاری رهایی یافت.

نکته ادبی: از اندیشه بستن، به معنای رهایی از نگرانیِ زنجیر و بند است.

بدو گفت کز گفت تو نگذرم وگر تیغ بارد هوا بر سرم

رستم به سیمرغ گفت: من از حرفِ تو سرپیچی نخواهم کرد، حتی اگر آسمان بر سرم تیغ ببارد.

نکته ادبی: تیغ باریدن کنایه از سختی‌ها و بلاهای بزرگ است.

چنین گفت سیمرغ کز راه مهر بگویم کنون باتو راز سپهر

سیمرغ گفت: از سرِ مهربانی، اکنون رازِ سپهر (گردشِ روزگار و سرنوشت) را برایت می‌گویم.

نکته ادبی: راز سپهر در ادبیاتِ کهن، اشاره به تقدیر و سرنوشتِ محتومِ انسان دارد.

که هرکس که او خون اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار

هر کس که خونِ اسفندیار را بریزد، روزگار او را بدبخت و تباه خواهد کرد.

نکته ادبی: «بشکرد» در اینجا به معنای شکست دادن، تباه کردن و به سرنوشتِ شوم دچار کردن است.

همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد نماندش گنج

چنین فردی تا زمانی که زنده است، از رنج و اندوه رهایی نمی‌یابد و هیچ ثروت و گنجی برایش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «نماندش گنج» کنایه از بی‌ارزش شدنِ تمامِ دستاوردها و ثروت‌های مادی در برابرِ سنگینیِ گناهِ قتل است.

بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود

چنین شخصی در این دنیا شوربخت خواهد بود و اگر بمیرد نیز، با سختی و عقابِ اخروی روبه‌رو خواهد شد.

نکته ادبی: «گیتی» به معنای عالمِ ماده و جهانِ کنونی است که در مقابلِ جهانِ پس از مرگ (که در مصرع دوم اشاره شده) قرار دارد.

شگفتی نمایم هم امشب ترا ببندم ز گفتار بد لب ترا

امشب برایت شگفتی و راه‌حلی خواهم آورد که با آن، سخنانِ گزنده‌ی دشمن (اسفندیار) را برای همیشه خاموش کنی.

نکته ادبی: «ببندم ز گفتار بد لب ترا» کنایه‌ای زیبا از از میان بردنِ توانِ پرخاشگری و کلامِ تهدیدآمیزِ حریف است.

برو رخش رخشنده را برنشین یکی خنجر آبگون برگزین

برو و بر رخشِ پرتوان سوار شو و خنجری آبی‌رنگ (تیز و آبدیده) انتخاب کن.

نکته ادبی: «آبگون» صفتِ خنجر، به معنای درخشان و صیقلی است که به دلیلِ تیزی و کیفیتِ فولادِ آن، به آب تشبیه شده است.

چو بشنید رستم میان را ببست وزان جایگه رخش را برنشست

رستم وقتی سخنِ سیمرغ را شنید، کمرِ همت بست و از آنجا بر رخش سوار شد.

نکته ادبی: «میان را ببست» کنایه از آمادگی برای اقدام و عزمِ راسخ برای انجامِ کاری دشوار است.

به سیمرغ گفت ای گزین جهان چه خواهد برین مرگ ما ناگهان

رستم به سیمرغ گفت ای برگزیده‌ی جهان، این مرگِ ناگهانی و تقدیرِ ما چه خواهد بود؟

نکته ادبی: «گزینِ جهان» عنوانی است که رستم برای سیمرغ به کار می‌برد تا جایگاهِ برترِ او را در میانِ موجودات نشان دهد.

جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند بجز مردمی

این دنیا مانندِ یادگاری است و ما مسافرانِ رفتنی هستیم؛ در گیتی چیزی جز نیکی و مردمی (انسانیت) باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «مردمی» به معنای خصلت‌های انسانی، جوانمردی و رفتارهای شایسته است.

به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست

اگر با نامِ نیک بمیرم برایم بهتر است، زیرا من نیازمندِ شهرت و نامِ خوش هستم و تنِ آدمی سرانجام محکوم به مرگ است.

نکته ادبی: «تن مرگ راست» یک عبارتِ تأکیدی است که نشان می‌دهد مرگِ فیزیکی حقیقتی غیرقابل‌انکار است، پس باید به فکرِ جاودانگیِ معنوی بود.

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه که بودند با گنج و تخت و کلاه

فریدون و هوشنگِ شاه کجا رفتند؟ کسانی که صاحبِ گنج‌ها و تخت و تاج بودند.

نکته ادبی: «کلاه» در اینجا نمادِ سلطنت و پادشاهی است.

برفتند و ما را سپردند جای جهان را چنین است آیین و رای

آن‌ها رفتند و این جایگاه را به ما سپردند؛ آیین و روشِ جهان این‌گونه است.

نکته ادبی: «آیین و رای» به معنای قانونِ نانوشته و سنتِ جاریِ هستی است.

همی راند تا پیش دریا رسید ز سیمرغ روی هوا تیره دید

رستم اسب راند تا به دریا رسید؛ از پرهای سیمرغ، فضای آسمان تیره و تار شد.

نکته ادبی: «تیره دید» اشاره به بزرگیِ جثه‌ی سیمرغ دارد که گویی خورشید را می‌پوشاند.

چو آمد به نزدیک دریا فراز فرود آمد آن مرغ گردنفراز

وقتی رستم به نزدیکیِ ساحل رسید، آن مرغِ بلندمرتبه بر زمین نشست.

نکته ادبی: «گردنفراز» صفتِ سیمرغ است که به شکوه و جلالِ او اشاره دارد.

به رستم نمود آن زمان راه خشک همی آمد از باد او بوی مشک

سیمرغ راهِ خشک (خشکی) را به رستم نشان داد و از بال‌زدنِ او بوی مشک به مشام می‌رسید.

نکته ادبی: «بوی مشک» نمادی از قداست و پاکیِ این مرغِ اساطیری است.

بمالید بر ترکش پر خویش بفرمود تا رستم آمدش پیش

سیمرغ پرِ خود را بر ترکشِ رستم کشید و از او خواست که نزدیک‌تر بیاید.

نکته ادبی: «بمالید بر ترکش» اقدامی آیینی برای تبرک یا ایجادِ جادو بر سلاحِ رستم است.

گزی دید بر خاک سر بر هوا نشست از برش مرغ فرمانروا

رستم درختی را دید که سرش رو به آسمان بود و سیمرغ بر فرازِ آن نشست.

نکته ادبی: «گزی» اشاره به درختِ گز دارد که ابزارِ نهاییِ پیروزی بر رویین‌تنی است.

بدو گفت شاخی گزین راست تر سرش برترین و تنش کاست تر

سیمرغ به رستم گفت: شاخه‌ای از این درخت برگزین که راست باشد؛ سری بلند و تنی باریک‌تر داشته باشد.

نکته ادبی: «کاست تر» به معنای باریک‌تر و تراش‌خورده‌تر است.

بدان گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوار مایه مدار

هوش و حواس و نقطه‌ی ضعفِ اسفندیار در این شاخه‌ی گز نهفته است؛ این چوب را دستِ‌کم نگیر.

نکته ادبی: «خوار مایه مدار» یعنی آن را بی‌ارزش و حقیر ندان.

بر آتش مرین چوب را راست کن نگه کن یکی نغز پیکان کهن

این چوب را روی آتش راست کن و یک پیکانِ نغز (خوب و تیز) قدیمی بر آن نصب کن.

نکته ادبی: «نغز» به معنای زیبا، ظریف و باکیفیت است.

بنه پر و پیکان و برو بر نشان نمودم ترا از گزندش نشان

پر و پیکان را بر آن بنشان؛ من راهِ آسیب زدن به او را به تو نشان دادم.

نکته ادبی: «گزندش» اشاره به آسیب‌پذیریِ اسفندیار دارد.

چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و رز

وقتی رستم شاخه گز را برید، از دریا به سمتِ کاخ و باغِ خود بازگشت.

نکته ادبی: «ایوان و رز» استعاره از خانه و محلِ اقامت است.

بران کار سیمرغ بد رهنمای همی بود بر تارک او به پای

در تمامِ این کار، سیمرغ راهنما بود و همواره بر بالای سرِ رستم پرواز می‌کرد.

نکته ادبی: «تارک» به معنای سر است و پروازِ سیمرغ بر تارکِ رستم، استعاره‌ای از حمایتِ دائمیِ خرد از قهرمان است.

بدو گفت اکنون چو اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارزار

سیمرغ به او گفت: اکنون که اسفندیار برای جنگیدن با تو می‌آید...

نکته ادبی: «کارزار» به معنای میدانِ جنگ است.

تو خواهش کن و لابه و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی

تو خواهش کن و لابه و راستی پیشه کن؛ به هیچ وجه در مسیرِ صلح کوتاهی نکن.

نکته ادبی: «مکوب ایچ گونه در کاستی» به معنای این است که در راهِ کاهشِ تنش و صلح‌جویی سستی مکن.

مگر بازگردد به شیرین سخن بیاد آیدش روزگار کهن

شاید با سخنانِ شیرین و نرمِ تو بازگردد و روزگارِ گذشته را به یاد آورد.

نکته ادبی: «شیرین سخن» کنایه از گفتارِ نرم و خردمندانه است.

که تو چند گه بودی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان

به او یادآوری کن که چقدر در این جهان رنج کشیدی و برای بزرگان تلاش کردی.

نکته ادبی: «مهان» جمعِ مه، به معنای بزرگان و پادشاهان است.

چو پوزش کنی چند نپذیردت همی از فرومایگان گیردت

اگر عذرخواهی کردی و نپذیرفت و تو را در زمره‌ی افرادِ فرومایه و کوچک شمرد...

نکته ادبی: «فرومایگان» در اینجا به معنای افرادِ کم‌ارزش و حقیر است که اسفندیار ممکن است رستم را به آن نسبت دهد.

به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز

آنگاه کمان را زه کن و این چوبِ گز را که در آبِ رز (شراب یا آبِ انگور) پرورده شده، استفاده کن.

نکته ادبی: «پرورده در آب رز» به معنای آبدیده کردنِ چوب در محلولِ خاص برای استحکامِ آن است.

ابر چشم او راست کن هر دو دست چنانچون بود مردم گزپرست

تیر را به سمتِ چشمانِ او نشانه بگیر، همان‌طور که تیراندازانِ ماهر انجام می‌دهند.

نکته ادبی: «گزپرست» کنایه از تیراندازِ ماهر و دقیق است.

زمانه برد راست آن را به چشم بدانگه که باشد دلت پر ز خشم

سرنوشت آن را مستقیماً به چشمِ او می‌برد، در همان لحظه‌ای که قلبت از خشم پر است.

نکته ادبی: «زمانه» در اینجا همان سرنوشتِ مقدر است که تیر را به مقصد می‌رساند.

تن زال را مرغ پدرود کرد ازو تار وز خویشتن پود کرد

سیمرغ از زال خداحافظی کرد و گویی تار و پودِ وجودشان به هم پیوند خورد.

نکته ادبی: «تار و پود» استعاره از پیوندِ ناگسستنی و عمیقِ دوستی و حمایت است.

ازان جایگه نیک دل برپرید چو اندر هوا رستم او را بدید

مرغ از آنجا به پرواز درآمد و رستم او را در آسمان تماشا می‌کرد.

نکته ادبی: «نیک دل برپرید» نشان‌دهنده‌ی اطمینانِ سیمرغ از اجرای دستوراتش است.

یکی آتش چوب پرتاب کرد دلش را بران رزم شاداب کرد

رستم چوب را در آتش گرفت تا آماده‌اش کند و با این کار دلش برای نبرد شاد شد.

نکته ادبی: «شاداب» در اینجا به معنای آمادگیِ روانی و اشتیاق برای انجامِ کارِ درست است.

یکی تیز پیکان بدو در نشاند چپ و راست پرها بروبر نشاند

یک پیکانِ تیز بر آن نشاند و پرهایش را در دو طرفش مرتب کرد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ مراحلِ ساختِ تیرِ نهایی برای کشتنِ رویین‌تن.