شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۴

فردوسی
کمان برگرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ
ز پیکان همی آتش افروختند به بر بر زره را همی دوختند
دل شاه ایران بدان تنگ شد بروها و چهرش پر آژنگ شد
چو او دست بردی به سوی کمان نرستی کس از تیر او بی گمان
به رنگ طبرخون شدی این جهان شدی آفتاب از نهیبش نهان
یکی چرخ را برکشید از شگاع تو گفتی که خورشید شد در شراع
به تیری که پیکانش الماس بود زره پیش او همچو قرطاس بود
چو او از کمان تیر بگشاد شست تن رستم و رخش جنگی بخست
بر رخش ازان تیرها گشت سست نبد باره و مرد جنگی درست
همی تاخت بر گردش اسفندیار نیامد برو تیر رستم به کار
فرود آمد از رخش رستم چو باد سر نامور سوی بالا نهاد
همان رخش رخشان سوی خانه شد چنین با خداوند بیگانه شد
به بالا ز رستم همی رفت خون بشد سست و لرزان که بیستون
بخندید چون دیدش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار
چرا گم شد آن نیروی پیل مست ز پیکان چرا پیل جنگی بخست
کجا رفت آن مردی و گرز تو به رزم اندرون فره و برز تو
گریزان به بالا چرا برشدی چو آواز شیر ژیان بشندی
چرا پیل جنگی چو روباه گشت ز رزمت چنین دست کوتاه گشت
تو آنی که دیو از تو گریان شدی دد از تف تیغ تو بریان شدی
زواره پی رخش ناگه بدید کزان رود با خستگی در کشید
سیه شد جهان پیش چشمش به رنگ خروشان همی تاخت تا جای جنگ
تن مرد جنگی چنان خسته دید همه خستگیهاش نابسته دید
بدو گفت خیز اسپ من برنشین که پوشد ز بهر تو خفتان کین
بدو گفت رو پیش دستان بگوی کزین دودهٔ سام شد رنگ و بوی
نگه کن که تا چارهٔ کار چیست برین خستگیها بر آزار کیست
که گر من ز پیکان اسفندیار شبی را سرآرم بدین روزگار
چنان دانم ای زال کامروز من ز مادر بزادم بدین انجمن
چو رفتی همی چارهٔ رخش ساز من آیم کنون گر بمانم دراز
زواره ز پیش برادر برفت دو دیده سوی رخش بنهاد تفت
به پستی همی بود اسفندیار خروشید کای رستم نامدار
به بالا چنین چند باشی به پای که خواهد بدن مر ترا رهنمای
کمان بفگن از دست و ببر بیان برآهنج و بگشای تیغ از میان
پشیمان شو و دست را ده به بند کزین پس تو از من نیابی گزند
بدین خستگی نزد شاهت برم ز کردارها بی گناهت برم
وگر جنگ جویی تو اندرز کن یکی را نگهبان این مرز کن
گناهی که کردی ز یزدان بخواه سزد گر به پوزش ببخشد گناه
مگر دادگر باشدت رهنمای چو بیرون شوی زین سپنجی سرای
چنین گفت رستم که بیگاه شد ز رزم و ز بد دست کوتاه شد
شب تیره هرگز که جوید نبرد تو اکنون بدین رامشی بازگرد
من اکنون چنین سوی ایوان شوم بیاسایم و یک زمان بغنوم
ببندم همه خستگیهای خویش بخوانم کسی را که دارم به پیش
زواره فرامرز و دستان سام کسی را ز خویشان که دارند نام
بسازم کنون هرچ فرمان تست همه راستی زیر پیمان تست
بدو گفت رویین تن اسفندیار که ای برمنش پیر ناسازگار
تو مردی بزرگی و زور آزمای بسی چاره دانی و نیرنگ و رای
بدیدم همه فر و زیب ترا نخواهم که بینم نشیب ترا
به جان امشبی دادمت زینهار به ایوان رسی کام کژی مخار
سخن هرچ پذرفتی آن را بکن ازین پس مپیمای با من سخن
بدو گفت رستم که ایدون کنم چو بر خستگیها بر افسون کنم
چو برگشت از رستم اسفندیار نگه کرد تا چون رود نامدار
چو بگذشت مانند کشتی به رود همی داد تن را ز یزدان درود
همی گفت کای داور داد و پاک گر از خستگیها شوم من هلاک
که خواهد ز گردنکشان کین من که گیرد دل و راه و آیین من
چو اسفندیار از پسش بنگرید بران روی رودش به خشکی بدید
همی گفت کین را مخوانید مرد یکی ژنده پیلست با دار و برد
گذر کرد پر خستگیها بر آب ازان زخم پیکان شده پرشتاب
شگفتی بمانده بد اسفندیار همی گفت کای داور کامگار
چنان آفریدی که خود خواستی زمان و زمین را بیاراستی
بدانگه که شد نامور باز جای پشوتن بیامد ز پرده سرای
ز نوش آذر گرد وز مهر نوش خروشیدنی بود با درد و جوش
سراپردهٔ شاه پر خاک بود همه جامهٔ مهتران چاک بود
فرود آمد از باره اسفندیار نهاد آن سر سرکشان برکنار
همی گفت زارا دو گرد جوان که جانتان شد از کالبد با توان
چنین گفت پس با پشوتن که خیز برین کشتگان آب چندین مریز
که سودی نبینم ز خون ریختن نشاید به مرگ اندر آویختن
همه مرگ راایم برنا و پیر به رفتن خرد بادمان دستگیر
به تابوت زرین و در مهد ساج فرستادشان زی خداوند تاج
پیامی فرستاد نزد پدر که آن شاخ رای تو آمد به بر
تو کشتی به آب اندر انداختی ز رستم همی چاکری ساختی
چو تابوت نوش آذر و مهرنوش ببینی تو در آز چندین مکوش
به چرم اندر است گاو اسفندیار ندانم چه راند بدو روزگار
نشست از بر تخت با سوک و درد سخنهای رستم همه یادکرد
چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد ز چنگال مرد دلیر
به رستم نگه کردم امروز من بران برز بالای آن پیلتن
ستایش گرفتم به یزدان پاک کزویست امید و زو بیم و باک
که پروردگار آن چنان آفرید بران آفرین کو جهان آفرید
چنین کارها رفت بر دست او که دریای چین بود تا شست او
همی برکشیدی ز دریا نهنگ به دم در کشیدی ز هامون پلنگ
بران سان بخستم تنش را به تیر که از خون او خاک شد آبگیر
ز بالا پیاده به پیمان برفت سوی رود با گبر و شمشیر تفت
برآمد چنان خسته زان آبگیر سراسر تنش پر ز پیکان تیر
برآنم که چون او به ایوان رسد روانش ز ایوان به کیوان رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ی رویارویی دو تن از بزرگ‌ترین پهلوانان اسطوره‌ای ایران، رستم و اسفندیار را به تصویر می‌کشد. فضایی آکنده از کشمکش میان سنتِ پهلوانی و اقتدارِ سلطنتی و دینی؛ جایی که رستم، تکیه‌گاهِ کهن‌سالِ ایران‌زمین، در برابر قدرتِ رویین‌تن و فرمان‌بردارِ دربار (اسفندیار) به استیصال کشیده می‌شود. این روایت نشان‌دهنده سقوطِ تدریجیِ شکوهِ قهرمان در برابر تقدیر و چالشِ نوظهور است.

درونمایه اصلی این ابیات، تقابل میان تجربه و جوانی، و شکست‌ناپذیری در برابر تدبیر است. شاعر با تصویرسازی‌های دقیق از میدان نبرد، درماندگی رستم را در برابر اسفندیار (که به واسطه تقدس و رویین‌تنی مصونیت یافته) به نمایش می‌گذارد. این بخش نه تنها شرح یک نبرد، بلکه مرثیه‌ای است برای دورانِ درخشانِ دلیری که اکنون در برابر ایدئولوژی و اقتدارِ نوین رو به افول نهاده است.

معنای روان

کمان برگرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ

لشکریان کمان‌های خود را به دست گرفتند و تیرهای بلند و محکم (خدنگ) را آماده کردند، آن‌چنان حجم تیرها در آسمان زیاد بود که گویی نور خورشید را پوشاندند و رنگ از رخسار خورشید بردند.

ز پیکان همی آتش افروختند به بر بر زره را همی دوختند

از شدت برخورد پیکان‌های تیر به زره‌ها، جرقه‌های آتش برمی‌خاست و گویی تیرها زره‌های فولادین را به تنِ جنگجویان می‌دوختند.

دل شاه ایران بدان تنگ شد بروها و چهرش پر آژنگ شد

رستم که در اینجا شاه ایران (لقب‌گونه) خطاب شده، از این وضعیت درماند و دلش تنگ شد، آثار نگرانی و پیری در چهره‌اش نمایان گشت.

چو او دست بردی به سوی کمان نرستی کس از تیر او بی گمان

زمانی که رستم دست به کمان می‌برد و تیر می‌انداخت، بی‌تردید هیچ‌کس از تیرهای او جان سالم به در نمی‌برد.

به رنگ طبرخون شدی این جهان شدی آفتاب از نهیبش نهان

میدان نبرد به رنگ خون درآمد و از شدتِ هراس و دلهره‌ای که بر جهان حاکم بود، خورشید در پسِ تیرگی‌ها پنهان گشت.

یکی چرخ را برکشید از شگاع تو گفتی که خورشید شد در شراع

رستم کمان را با تمام قدرت کشید، آن‌چنان که گویی خورشید در پرده‌ای (شراع) پنهان و ناپیدا شد.

به تیری که پیکانش الماس بود زره پیش او همچو قرطاس بود

تیر رستم پیکانی از الماس داشت که در برابر آن، سخت‌ترین زره‌ها مانند کاغذ (قرطاس) نازک و سست می‌نمود.

چو او از کمان تیر بگشاد شست تن رستم و رخش جنگی بخست

هنگامی که رستم تیر را از کمان رها کرد، تن خود و اسبش (رخش) دچار جراحت شد.

بر رخش ازان تیرها گشت سست نبد باره و مرد جنگی درست

از شدتِ آن تیرها، رخش سست و ناتوان شد؛ به طوری که دیگر نه اسب و نه مرد جنگی، هیچ‌کدام تواناییِ ادامه نبرد را نداشتند.

همی تاخت بر گردش اسفندیار نیامد برو تیر رستم به کار

اسفندیار همچنان با غرور به گردِ رستم می‌تاخت، اما تیرهای رستم هیچ اثری بر بدن رویین‌تنِ او نداشت.

فرود آمد از رخش رستم چو باد سر نامور سوی بالا نهاد

رستم با سرعت همچون باد از روی رخش پیاده شد و به سوی بلندی‌ها (کوهستان) حرکت کرد.

همان رخش رخشان سوی خانه شد چنین با خداوند بیگانه شد

رخشِ باشکوه نیز به سوی خانه برگشت و این‌گونه پیوند میان رستم و اسبش که عمری با هم بودند، گسست.

به بالا ز رستم همی رفت خون بشد سست و لرزان که بیستون

خون از بدن رستم جاری بود و او که روزگاری چون کوه بیستون استوار بود، اکنون لرزان و ناتوان شده بود.

بخندید چون دیدش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار

اسفندیار با دیدن حال رستم خندید و با لحنی طعنه‌آمیز او را رستم نامدار خطاب کرد.

چرا گم شد آن نیروی پیل مست ز پیکان چرا پیل جنگی بخست

اسفندیار پرسید: چه شد آن نیرویِ عظیمِ فیلِ مست؟ چرا اکنون پیکانِ تیرِ من تو را این‌گونه زخمی و ناتوان کرد؟

کجا رفت آن مردی و گرز تو به رزم اندرون فره و برز تو

چه شد آن دلیری و گرز سنگین تو؟ کجا رفت آن شکوه و بزرگی (فره و برز) که در میدان نبرد داشتی؟

گریزان به بالا چرا برشدی چو آواز شیر ژیان بشندی

چرا با شنیدنِ صدایِ شیر ژیان (منظور خودش)، پا به فرار گذاشتی و به بلندی‌ها پناه بردی؟

چرا پیل جنگی چو روباه گشت ز رزمت چنین دست کوتاه گشت

چرا آن فیلِ جنگیِ نیرومند، اکنون چون روباهی ترسو شده است؟ چه شد که دستت از رزم کوتاه گشت؟

تو آنی که دیو از تو گریان شدی دد از تف تیغ تو بریان شدی

تو همان کسی هستی که دیوها از نامت می‌گریستند و حیوانات وحشی از حرارتِ تیغ تو بریان می‌شدند.

زواره پی رخش ناگه بدید کزان رود با خستگی در کشید

زواره (برادر رستم) ناگهان رخش را دید که با جراحت از سوی میدان نبرد بازگشته است.

سیه شد جهان پیش چشمش به رنگ خروشان همی تاخت تا جای جنگ

دنیا در پیش چشمان زواره تیره و تار شد و با خروش و فریاد به سمت میدان نبرد تاخت.

تن مرد جنگی چنان خسته دید همه خستگیهاش نابسته دید

او برادرش رستم را زخمی و خون‌آلود یافت و دید که تمام زخم‌هایش بدون مرهم رها شده است.

بدو گفت خیز اسپ من برنشین که پوشد ز بهر تو خفتان کین

زواره به رستم گفت: بلند شو و بر اسب من بنشین تا زرهِ مخصوصِ جنگ (خفتان کین) را بر تن کنی.

بدو گفت رو پیش دستان بگوی کزین دودهٔ سام شد رنگ و بوی

رستم به زواره گفت: نزد زال (دستان) برو و بگو که این خاندان (دوده سام) از جنگ با اسفندیار دچار رنج و سختی شده است.

نگه کن که تا چارهٔ کار چیست برین خستگیها بر آزار کیست

برو و ببین چاره کار چیست و چه کسی مسئولِ این زخم‌ها و آزارهای وارد شده است.

که گر من ز پیکان اسفندیار شبی را سرآرم بدین روزگار

رستم گفت: اگر من با این تیرهایی که از اسفندیار خورده‌ام، تا شب دوام بیاورم و زنده بمانم...

چنان دانم ای زال کامروز من ز مادر بزادم بدین انجمن

ای زال، بدان که امروز برای من گویی روزی است که از مادر زاده شده‌ام (کنایه از تولدی دوباره در سختی).

چو رفتی همی چارهٔ رخش ساز من آیم کنون گر بمانم دراز

وقتی رفتی، فکری برای مداوای رخش کن؛ اگر زنده ماندم، خودم می‌آیم.

زواره ز پیش برادر برفت دو دیده سوی رخش بنهاد تفت

زواره از پیش برادر رفت و با عجله و اندوه به رخش نگاه می‌کرد.

به پستی همی بود اسفندیار خروشید کای رستم نامدار

اسفندیار که در بلندی قرار داشت، با صدای بلند رستمِ نامدار را صدا زد.

به بالا چنین چند باشی به پای که خواهد بدن مر ترا رهنمای

اسفندیار گفت: تا کی می‌خواهی آنجا در بلندی بایستی؟ چه کسی قرار است به تو راهنمایی کند؟

کمان بفگن از دست و ببر بیان برآهنج و بگشای تیغ از میان

کمان را زمین بینداز، زره از تن درآور و شمشیرت را از کمر باز کن و تسلیم شو.

پشیمان شو و دست را ده به بند کزین پس تو از من نیابی گزند

پشیمان باش و دست‌هایت را برای بستن (اسارت) بده، تا دیگر از جانب من آسیبی نبینی.

بدین خستگی نزد شاهت برم ز کردارها بی گناهت برم

تو را با همین جراحت نزد شاه می‌برم و چون بی‌گناهی، نزد او میانجی‌گری می‌کنم.

وگر جنگ جویی تو اندرز کن یکی را نگهبان این مرز کن

و اگر همچنان به دنبال جنگ هستی، پس تدبیر کن و کسی را نگهبانِ این مرز قرار بده.

گناهی که کردی ز یزدان بخواه سزد گر به پوزش ببخشد گناه

از گناهی که مرتکب شدی از خدا طلب بخشش کن که شایسته است با پوزش‌خواهی، خداوند تو را ببخشد.

مگر دادگر باشدت رهنمای چو بیرون شوی زین سپنجی سرای

شاید اگر توبه کنی، خداوند تو را هدایت کند تا هنگامی که از این دنیای فانی (سپنجی) می‌روی، رستگار شوی.

چنین گفت رستم که بیگاه شد ز رزم و ز بد دست کوتاه شد

رستم پاسخ داد که وقت گذشته است و اکنون هنگام جنگ نیست و دست ما از ستیزه کوتاه شده است.

شب تیره هرگز که جوید نبرد تو اکنون بدین رامشی بازگرد

در شب تیره چه کسی جنگ می‌کند؟ تو اکنون به آرامش بازگرد.

من اکنون چنین سوی ایوان شوم بیاسایم و یک زمان بغنوم

من اکنون به خانه (ایوان) می‌روم تا استراحت کنم و لحظه‌ای بخوابم.

ببندم همه خستگیهای خویش بخوانم کسی را که دارم به پیش

زخم‌هایم را می‌بندم و کسانی را که مورد اعتمادم هستند، فرامی‌خوانم.

زواره فرامرز و دستان سام کسی را ز خویشان که دارند نام

کسانی چون زواره، فرامرز و زال و سایر خویشانِ نامدار را جمع می‌کنم.

بسازم کنون هرچ فرمان تست همه راستی زیر پیمان تست

اکنون هر آنچه فرمان توست انجام می‌دهم؛ تمام راستی و پیمان‌ها تحت امر توست.

بدو گفت رویین تن اسفندیار که ای برمنش پیر ناسازگار

اسفندیار رویین‌تن به رستم گفت: ای پیرِ ناسازگار و حیله‌گر.

تو مردی بزرگی و زور آزمای بسی چاره دانی و نیرنگ و رای

تو مرد بزرگی هستی و زورمند؛ چاره‌جویی و نیرنگ‌بازی را خوب می‌دانی.

بدیدم همه فر و زیب ترا نخواهم که بینم نشیب ترا

من تمام شکوه و بزرگی تو را دیدم و دیگر نمی‌خواهم شاهد خواری و شکستِ تو باشم.

به جان امشبی دادمت زینهار به ایوان رسی کام کژی مخار

امشب جانت را بخشیدم، به خانه برو اما فکرِ حیله و کژی به سرت نزند.

سخن هرچ پذرفتی آن را بکن ازین پس مپیمای با من سخن

هر قولی که دادی به آن عمل کن و از این پس با من بدعهدی نکن.

بدو گفت رستم که ایدون کنم چو بر خستگیها بر افسون کنم

رستم پاسخ داد: همان کاری را می‌کنم که گفتم و با افسون (درمان) بر زخم‌هایم چاره‌جویی خواهم کرد.

چو برگشت از رستم اسفندیار نگه کرد تا چون رود نامدار

وقتی اسفندیار از رستم روی گرداند و رفت، رستم با دقت نگاه کرد که آن پهلوانِ نامدار چگونه می‌رود.

چو بگذشت مانند کشتی به رود همی داد تن را ز یزدان درود

وقتی آن پیکر (پسر اسفندیار) همچون کشتی بر روی رودخانه حرکت می‌کرد، با تمام وجود به درگاه پروردگار دعا و نیایش می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه تن به کشتی برای القای حالت شناور بودن بر آب.

همی گفت کای داور داد و پاک گر از خستگیها شوم من هلاک

او خطاب به خداوندِ دادگر و پاک گفت: اگر قرار است به خاطر این زخم‌ها جان ببازم...

نکته ادبی: داور داد: صفت خداوند به معنای قاضیِ عادل.

که خواهد ز گردنکشان کین من که گیرد دل و راه و آیین من

چه کسی کینه‌ی مرا از این سرکشان (رستم) خواهد ستاند؟ چه کسی دلیری، راه و روشِ من را پس از من ادامه خواهد داد؟

نکته ادبی: گردنکشان: نماد پهلوانان مغرور و قدرتمند.

چو اسفندیار از پسش بنگرید بران روی رودش به خشکی بدید

وقتی اسفندیار او را از پشت سر نگریست، او را دید که بر روی خشکیِ کنار رودخانه افتاده است.

نکته ادبی: -

همی گفت کین را مخوانید مرد یکی ژنده پیلست با دار و برد

اسفندیار می‌گفت: این شخص را انسان معمولی نخوانید؛ او همچون پیلی قدرتمند است که توان و ابزاری عظیم دارد.

نکته ادبی: ژنده پیل: استعاره از پهلوانِ بسیار نیرومند و درشت‌هیکل.

گذر کرد پر خستگیها بر آب ازان زخم پیکان شده پرشتاب

او (پسر اسفندیار) در حالی که پر از زخم‌های تیر بود، با شتاب و دردمندی از آب گذشت.

نکته ادبی: -

شگفتی بمانده بد اسفندیار همی گفت کای داور کامگار

اسفندیار از دیدنِ این وضعیت در شگفتی ماند و به خداوندِ کامروا گفت:

نکته ادبی: خداوندِ کامگار: خداوندِ دارایِ قدرتِ مطلق.

چنان آفریدی که خود خواستی زمان و زمین را بیاراستی

جهان را همان‌گونه که اراده کرده بودی آفریدی و زمین و زمان را با حکمتِ خود آراستی.

نکته ادبی: تلمیح به قدرتِ مطلقِ خالق در آفرینش.

بدانگه که شد نامور باز جای پشوتن بیامد ز پرده سرای

هنگامی که آن پهلوانِ نامور (اسفندیار) به جایگاهِ خود بازگشت، پشوتن از خیمه‌ی شاهی بیرون آمد.

نکته ادبی: -

ز نوش آذر گرد وز مهر نوش خروشیدنی بود با درد و جوش

برای نوش‌آذر و مهرنوش، فریاد و ناله‌ای برخاست که همراه با درد و سوزِ دل بود.

نکته ادبی: اشاره به نام فرزندانِ اسفندیار.

سراپردهٔ شاه پر خاک بود همه جامهٔ مهتران چاک بود

خیمه‌ی بزرگِ شاهی پر از غبار شد و جامه‌ی بزرگان و اطرافیان از شدتِ اندوه چاک شد.

نکته ادبی: چاک کردنِ جامه: کنایه از اوجِ سوگواری و ماتم.

فرود آمد از باره اسفندیار نهاد آن سر سرکشان برکنار

اسفندیار از اسب (باره) فرود آمد و پیکرِ آن بزرگان را در کناری نهاد.

نکته ادبی: باره: اسبِ تندرو و جنگی.

همی گفت زارا دو گرد جوان که جانتان شد از کالبد با توان

او با زاری بر سرِ آن دو جوانِ دلاور می‌گفت که جان از کالبدِ توانمندتان رخت بربست.

نکته ادبی: -

چنین گفت پس با پشوتن که خیز برین کشتگان آب چندین مریز

سپس به پشوتن گفت: برخیز و دیگر بر این کشته‌شدگان اشک مریز.

نکته ادبی: -

که سودی نبینم ز خون ریختن نشاید به مرگ اندر آویختن

زیرا در خون گریستن و زاری کردن سودی نمی‌بینم؛ نباید به مرگِ گذرا بیش از حد دل بست و در آن غرق شد.

نکته ادبی: -

همه مرگ راایم برنا و پیر به رفتن خرد بادمان دستگیر

همه، چه جوان و چه پیر، سرانجام مرگ را ملاقات می‌کنیم؛ امیدوارم خرد در این مسیرِ رفتن، راهنمایِ ما باشد.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ مرگ به عنوان بخشی از سرنوشتِ همگانی.

به تابوت زرین و در مهد ساج فرستادشان زی خداوند تاج

آن‌ها را در تابوت‌های زرین و بسترهای چوبیِ گران‌بها نهاد و نزد پدرشان (گشتاسب) فرستاد.

نکته ادبی: مهد ساج: بستر یا تابوتی از چوب ساج (چوبی بسیار محکم و ارزشمند).

پیامی فرستاد نزد پدر که آن شاخ رای تو آمد به بر

و پیامی برای پدر فرستاد که: آن آرزوها و رای‌هایی که در سر داشتی، سرانجام به این نتیجه (مرگ فرزندان) رسید.

نکته ادبی: شاخِ رای: استعاره از نتیجه‌ی افکار و سیاست‌ورزی.

تو کشتی به آب اندر انداختی ز رستم همی چاکری ساختی

تو بودی که کشتی (و جنگ) را به راه انداختی و می‌خواستی رستم را به بندگی واداری.

نکته ادبی: اشاره به مکر و جاه‌طلبیِ گشتاسب.

چو تابوت نوش آذر و مهرنوش ببینی تو در آز چندین مکوش

وقتی تابوتِ نوش‌آذر و مهرنوش را دیدی، دیگر در پیِ آز و طمع نباش.

نکته ادبی: آز: نمادِ طمعِ نابودکننده.

به چرم اندر است گاو اسفندیار ندانم چه راند بدو روزگار

اسفندیار (که خود رویین‌تن است) در اندیشه فرو رفت که روزگار با او چه خواهد کرد؟

نکته ادبی: اشاره به رویین‌تنیِ اسفندیار و آسیب‌ناپذیریِ جسمش در برابرِ روزگار.

نشست از بر تخت با سوک و درد سخنهای رستم همه یادکرد

سپس با دلی پر از درد بر تخت نشست و تمامیِ سخنانِ رستم را به یاد آورد.

نکته ادبی: -

چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد ز چنگال مرد دلیر

سپس به پشوتن گفت: حتی شیرِ بیشه نیز از چنگالِ این مردِ دلاور (رستم) فرار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه رستم به موجودی شکست‌ناپذیر که حتی شیر از او می‌گریزد.

به رستم نگه کردم امروز من بران برز بالای آن پیلتن

امروز رستم را دیدم، آن قامتِ بلند و هیکلِ عظیمِ پیل‌مانندش را نگریستم.

نکته ادبی: برزِ بالا: قد و قامتِ بلند.

ستایش گرفتم به یزدان پاک کزویست امید و زو بیم و باک

به درگاهِ یزدانِ پاک ستایش کردم، کسی که هم امیدِ ما به اوست و هم از او بیم داریم.

نکته ادبی: -

که پروردگار آن چنان آفرید بران آفرین کو جهان آفرید

که پروردگار چنین مخلوقی را آفرید؛ آفرین بر آن خدایی که جهان را پدید آورد.

نکته ادبی: -

چنین کارها رفت بر دست او که دریای چین بود تا شست او

او چنان کارهایی انجام داد که گویا قدرتِ دستِ او به وسعتِ دریای چین می‌رسد.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ رستم.

همی برکشیدی ز دریا نهنگ به دم در کشیدی ز هامون پلنگ

او می‌توانست نهنگ را از دریا صید کند و پلنگ را در دشت شکار کند.

نکته ادبی: -

بران سان بخستم تنش را به تیر که از خون او خاک شد آبگیر

من تنِ او را چنان با تیر زخمی کردم که از خونش، زمین مانند آبگیر شد.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ نبرد و جراحاتِ عمیق.

ز بالا پیاده به پیمان برفت سوی رود با گبر و شمشیر تفت

او با وجودِ آن زخم‌ها، پیاده و با سلاح و شمشیرِ تیز به سوی رودخانه رفت.

نکته ادبی: تفت: به معنای تیز، تند و برنده.

برآمد چنان خسته زان آبگیر سراسر تنش پر ز پیکان تیر

او چنان زخمی از آب بیرون آمد که سراسرِ بدنش پر از پیکان‌های تیر بود.

نکته ادبی: -

برآنم که چون او به ایوان رسد روانش ز ایوان به کیوان رسد

با این حال، گمان می‌کنم وقتی به ایوان (کاخ) برسد، جانش از این بدنِ خاکی پرواز کرده و به آسمان‌ها (کیوان) خواهد رسید.

نکته ادبی: کیوان: استعاره از بالاترین مقام یا آسمان.