شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۳

فردوسی
بدانگه که رزم یلان شد دراز همی دیر شد رستم سرفراز
زواره بیاورد زان سو سپاه یکی لشکری داغ دل کینه خواه
به ایرانیان گفت رستم کجاست برین روز بیهوده خامش چراست
شما سوی رستم به جنگ آمدید خرامان به چنگ نهنگ آمدید
همی دست رستم نخواهید بست برین رزمگه بر نشاید نشست
زواره به دشنام لب برگشاد همی کرد گفتار ناخوب یاد
برآشفت ازان پور اسفندیار سواری بد اسپ افگن و نامدار
جوانی که نوش آذرش بود نام سرافراز و جنگاور و شادکام
برآشفت با سگزی آن نامدار زبان را به دشنام بگشاد خوار
چنین گفت کری گو برمنش به فرمان شاهان کند بدکنش
نفرمود ما را یل اسفندیار چنین با سگان ساختن کارزار
که پیچد سر از رای و فرمان او که یارد گذشتن ز پیمان او
اگر جنگ بر نادرستی کنید به کار اندرون پیش دستی کنید
ببینید پیکار جنگاوران به تیغ و سنان و به گرز گران
زواره بفرمود کاندر نهید سران را ز خون بر سر افسر نهید
زواره بیامد به پیش سپاه دهاده برآمد ز آوردگاه
بکشتند ز ایرانیان بی شمار چو نوش آذر آن دید بر ساخت کار
سمند سرافراز را بر نشست بیامد یکی تیغ هندی به دست
یکی نامور بود الوای نام سرافراز و اسپ افگن و شادکام
کجا نیزهٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی
چو از دور نوش آذر او را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی تیغ زد بر سر و گردنش بدو نیمه شد پیل پیکر تنش
زواره برانگیخت اسپ نبرد به تندی به نوش آذر آواز کرد
که او را فگندی کنون پای دار چو الوای را من نخوانم سوار
زواره یکی نیزه زد بر برش به خاک اندر آمد همانگه سرش
چو نوش آذر نامور کشته شد سپه را همه روز برگشته شد
برادرش گریان و دل پر ز جوش جوانی که بد نام او مهرنوش
غمی شد دل مرد شمشیرزن برانگیخت آن بارهٔ پیلتن
برفت از میان سپه پیش صف ز درد جگر بر لب آورده کف
وزان سو فرامرز چون پیل مست بیامد یکی تیغ هندی به دست
برآویخت با او همی مهرنوش دو رویه ز لشکر برآمد خروش
گرامی دو پرخاشجوی جوان یکی شاهزاده دگر پهلوان
چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند
در آوردگه تیز شد مهرنوش نبودش همی با فرامرز توش
بزد تیغ بر گردن اسپ خویش سر بادپای اندرافگند پیش
فرامرز کردش پیاده تباه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چو بهمن برادرش را کشته دید زمین زیر او چون گل آغشته دید
بیامد دوان نزد اسفندیار به جایی که بود آتش کارزار
بدو گفت کای نره شیر ژیان سپاهی به جنگ آمد از سگزیان
دو پور تو نوش آذر و مهرنوش به خواری به سگزی سپردند هوش
تو اندر نبردی و ما پر ز درد جوانان و کی زادگان زیر گرد
برین تخمه این ننگ تا جاودان بماند ز کردار نابخردان
دل مرد بیدارتر شد ز خشم پر از تاب مغز و پر از آب چشم
به رستم چنین گفت کای بدنشان چنین بود پیمان گردنکشان
تو گفتی که لشکر نیارم به جنگ ترا نیست آرایش نام و ننگ
نداری ز من شرم وز کردگار نترسی که پرسند روز شمار
ندانی که مردان پیمان شکن ستوده نباشد بر انجمن
دو سگزی دو پور مرا کشته اند بران خیرگی باز برگشته اند
چو بشنید رستم غمی گشت سخت بلرزید برسان شاخ درخت
به جان و سر شاه سوگند خورد به خورشید و شمشیر و دشت نبرد
که من جنگ هرگز نفرموده ام کسی کین چنین کرد نستوده ام
ببندم دو دست برادر کنون گر او بود اندر بدی رهنمون
فرامرز را نیز بسته دو دست بیارم بر شاه یزدان پرست
به خون گرانمایگانشان بکش مشوران ازین رای بیهوده هش
چنین گفت با رستم اسفندیار که بر کین طاوس نر خون مار
بریزیم ناخوب و ناخوش بود نه آیین شاهان سرکش بود
تو ای بدنشان چارهٔ خویش ساز که آمد زمانت به تنگی فراز
بر رخش با هردو رانت به تیر برآمیزم اکنون چو با آب شیر
بدان تا کس از بندگان زین سپس نجویند کین خداوند کس
وگر زنده مانی ببندمت چنگ به نزدیک شاهت برم بی درنگ
بدو گفت رستم کزین گفت و گوی چه باشد مگر کم شود آبروی
به یزدان پناه و به یزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ای تراژیک و سرنوشت‌ساز از نبرد میان یاران رستم و فرزندان اسفندیار را به تصویر می‌کشد که در آن، خشم و غرور جوانی، فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر می‌آفریند. فضای شعر سرشار از تنش، دلاوری‌های میدان نبرد و در عین حال اندوهی است که از نبرد میان دو خاندان بزرگ پهلوانی برمی‌خیزد. شاعر با استادی تمام، سردرگمی و خشم بزرگان را در برابر بی‌خردی جوانان جویای نام ترسیم کرده است.

پیام اصلی این ابیات، هشداری است بر سرنوشت محتوم و ننگِ ناشی از پیمان‌شکنی و تندخویی در میدان جنگ که سرانجام به کشته شدن جوانان برومند و شکسته شدن دل بزرگان می‌انجامد. این نبرد، پیش‌درآمدی است بر رویارویی نهایی و جانکاه رستم و اسفندیار که در آن، تقدیر شوم بر جایگاه خرد و تدبیر می‌نشیند.

معنای روان

بدانگه که رزم یلان شد دراز همی دیر شد رستم سرفراز

در آن هنگام که نبرد دلاوران به طول انجامید، رستمِ سرافراز نیز از طولانی شدن آن نگران و بی‌تاب شد.

نکته ادبی: بدانگه: آن هنگام؛ سرفراز: بلندمرتبه و باشکوه.

زواره بیاورد زان سو سپاه یکی لشکری داغ دل کینه خواه

زواره از آن سوی میدان، سپاهی کینه‌توز و دلی پر از خشم به همراه آورد.

نکته ادبی: داغ‌دل: کنایه از خشمگین و کینه‌خواه.

به ایرانیان گفت رستم کجاست برین روز بیهوده خامش چراست

رستم از سپاهیان پرسید که رستم کجاست و چرا در چنین روزی که باید بجنگند، ساکت و خاموش نشسته‌اید؟

نکته ادبی: خامش: کوتاه شده خاموش؛ بیهوده: بی‌دلیل و بی‌ثمر.

شما سوی رستم به جنگ آمدید خرامان به چنگ نهنگ آمدید

شما برای جنگ با رستم آمده‌اید، اما خود را به میان دهان نهنگ (مرگ) انداخته‌اید.

نکته ادبی: چنگ نهنگ: استعاره از خطر مرگ و نابودی.

همی دست رستم نخواهید بست برین رزمگه بر نشاید نشست

شما هرگز توان آن را ندارید که رستم را شکست دهید و اسیر کنید، پس نشستن در این میدان جنگ بی‌فایده است.

نکته ادبی: دست کسی را بستن: کنایه از شکست دادن و اسیر کردن.

زواره به دشنام لب برگشاد همی کرد گفتار ناخوب یاد

زواره از روی خشم شروع به دشنام دادن کرد و سخنان زشت و نامناسبی بر زبان راند.

نکته ادبی: ناخوب: زشت و ناپسند.

برآشفت ازان پور اسفندیار سواری بد اسپ افگن و نامدار

از این سخنان، جوانی از یاران اسفندیار که سواری بسیار توانمند و نامدار و اسب‌افکن بود، به خشم آمد.

نکته ادبی: اسب‌افکن: صفت پهلوانی که اسب دشمن را واژگون می‌کند.

جوانی که نوش آذرش بود نام سرافراز و جنگاور و شادکام

جوانی که نامش نوش‌آذر بود، مردی سرافراز، جنگجو و شادکام بود.

نکته ادبی: شادکام: کسی که به مراد خود رسیده است.

برآشفت با سگزی آن نامدار زبان را به دشنام بگشاد خوار

آن سوار نامدار با دیدن زواره (سگزی/سیستانی) خشمگین شد و با خواری و دشنام به او تاخت.

نکته ادبی: سگزی: منسوب به سیستان که اشاره به رستم و یاران او دارد.

چنین گفت کری گو برمنش به فرمان شاهان کند بدکنش

آن جوان با تندی گفت: ای بی‌خرد، کسی که به فرمان پادشاهان خیانت کند، رفتاری زشت دارد.

نکته ادبی: کَرَی: در اینجا به معنای مردِ بی‌خرد یا نادان است؛ بدکنش: بدرفتار.

نفرمود ما را یل اسفندیار چنین با سگان ساختن کارزار

او ادامه داد که اسفندیار به ما دستور نداده است که با چنین آدم‌های پستی (سگان) به جنگ برخیزیم.

نکته ادبی: سگان: توهین‌آمیز که در اینجا استعاره از فرودستان است.

که پیچد سر از رای و فرمان او که یارد گذشتن ز پیمان او

چه کسی جرئت دارد که از فرمان و رای اسفندیار سرپیچی کند و از پیمان او بگذرد؟

نکته ادبی: پیچیدن سر: کنایه از سرپیچی و نافرمانی.

اگر جنگ بر نادرستی کنید به کار اندرون پیش دستی کنید

اگر می‌خواهید از راه نادرست وارد جنگ شوید، پس بیایید و همین الان پیش‌دستی کنید.

نکته ادبی: به کار اندرون: در میانه میدان عمل.

ببینید پیکار جنگاوران به تیغ و سنان و به گرز گران

مردان جنگی را ببینید که با شمشیر و نیزه و گرزهای سنگین چگونه مبارزه می‌کنند.

نکته ادبی: سنان: نیزه؛ گرز گران: گرز سنگین و قدرتمند.

زواره بفرمود کاندر نهید سران را ز خون بر سر افسر نهید

زواره دستور داد که به نبرد بپردازید و سرهای بزرگان دشمن را با خون آلوده کنید.

نکته ادبی: کاندر نهید: آغاز به جنگ کنید؛ افسر نهادن: کنایه از کشتن و سر از تن جدا کردن.

زواره بیامد به پیش سپاه دهاده برآمد ز آوردگاه

زواره پیشاپیش سپاه حرکت کرد و هیاهوی بسیاری در میدان جنگ برپا شد.

نکته ادبی: دهاده: فریاد و هیاهوی سپاه در جنگ.

بکشتند ز ایرانیان بی شمار چو نوش آذر آن دید بر ساخت کار

بسیاری از ایرانیان کشته شدند، وقتی نوش‌آذر این وضعیت را دید، آماده کارزار شد.

نکته ادبی: برساخت کار: آماده نبرد شد.

سمند سرافراز را بر نشست بیامد یکی تیغ هندی به دست

او بر اسب جنگی و سرافراز خود نشست و شمشیری هندی به دست گرفت.

نکته ادبی: سمند: اسب؛ تیغ هندی: شمشیر تیز و باکیفیت.

یکی نامور بود الوای نام سرافراز و اسپ افگن و شادکام

پهلوان نامداری به نام الوای وجود داشت که او نیز دلاور و اسب‌افکن بود.

نکته ادبی: نامور: مشهور و نامدار.

کجا نیزهٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی

او کسی بود که نیزه رستم را حمل می‌کرد و همیشه پشت سر رستم قرار داشت.

نکته ادبی: پس پشت: کنایه از وفاداری و محافظت.

چو از دور نوش آذر او را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید

وقتی نوش‌آذر او را از دور دید، دست برد و شمشیر خود را از نیام بیرون کشید.

نکته ادبی: میان: کمر که جایگاه شمشیر است.

یکی تیغ زد بر سر و گردنش بدو نیمه شد پیل پیکر تنش

نوش‌آذر ضربه‌ای بر سر و گردن او زد و پیکر ستبر و پیل‌مانندش را به دو نیم کرد.

نکته ادبی: پیل‌پیکر: بزرگ‌جثه و قدرتمند.

زواره برانگیخت اسپ نبرد به تندی به نوش آذر آواز کرد

زواره با دیدن این صحنه، اسبش را به تاخت واداشت و با خشم نوش‌آذر را صدا زد.

نکته ادبی: برانگیختن: تحریک کردن و به حرکت واداشتن.

که او را فگندی کنون پای دار چو الوای را من نخوانم سوار

او گفت: کسی را که کشتی، همان‌جا بمان، زیرا من تو را سوارکار و دلاور نمی‌دانم.

نکته ادبی: پای دار: بایست و فرار نکن.

زواره یکی نیزه زد بر برش به خاک اندر آمد همانگه سرش

زواره نیزه‌ای به سینه او زد و همان لحظه سرش به خاک افتاد.

نکته ادبی: بر: سینه.

چو نوش آذر نامور کشته شد سپه را همه روز برگشته شد

وقتی نوش‌آذر کشته شد، وضعیت سپاه در آن روز تغییر کرد و ورق به ضررشان برگشت.

نکته ادبی: برگشته شد: شکست خورد یا وضعیتش دگرگون شد.

برادرش گریان و دل پر ز جوش جوانی که بد نام او مهرنوش

برادرش که نام او مهرنوش بود، گریان و با دلی پر از خشم و جوشش، به میدان آمد.

نکته ادبی: دل پر ز جوش: کنایه از خشم و اندوه شدید.

غمی شد دل مرد شمشیرزن برانگیخت آن بارهٔ پیلتن

دل این مرد شمشیرزن از اندوه لبریز شد و بر اسب قدرتمندش تازیانه زد.

نکته ادبی: باره: اسب؛ پیل‌تن: صفت نیرومندی.

برفت از میان سپه پیش صف ز درد جگر بر لب آورده کف

او از میان سپاه به پیش صف دشمن رفت، در حالی که از شدت خشم بر لبانش کف نشسته بود.

نکته ادبی: کف بر لب آوردن: نشانه‌ی خشم شدید.

وزان سو فرامرز چون پیل مست بیامد یکی تیغ هندی به دست

از آن سو فرامرز مانند پیل مست، با شمشیری هندی به میدان آمد.

نکته ادبی: پیل مست: تشبیه برای نمایش قدرت و خشم.

برآویخت با او همی مهرنوش دو رویه ز لشکر برآمد خروش

مهرنوش با فرامرز درگیر شد و فریاد از دو سوی سپاه برآمد.

نکته ادبی: برآویخت: درگیر شد.

گرامی دو پرخاشجوی جوان یکی شاهزاده دگر پهلوان

دو جوان دلاور، یکی شاهزاده و دیگری پهلوان، با هم به نبرد پرداختند.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی: جنگ‌طلب و جسور.

چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند

آن دو مانند شیران جنگی خشمگین شدند و بر سر یکدیگر ضربه می‌زدند.

نکته ادبی: کوفتن: زدن و ضربه وارد کردن.

در آوردگه تیز شد مهرنوش نبودش همی با فرامرز توش

در میدان نبرد، مهرنوش ضعیف شد و دیگر توانی برای مقابله با فرامرز نداشت.

نکته ادبی: توش: توان، قدرت و سازوبرگ.

بزد تیغ بر گردن اسپ خویش سر بادپای اندرافگند پیش

او از سر استیصال به اسب خودش ضربه زد و سر اسب تندرویش را پیش انداخت (اسب را از پای درآورد).

نکته ادبی: بادپای: اسب سریع.

فرامرز کردش پیاده تباه ز خون لعل شد خاک آوردگاه

فرامرز او را در حالی که پیاده شده بود، از پای درآورد و خاک میدان نبرد از خون او لعل‌گون شد.

نکته ادبی: لعل شدن خاک: استعاره از خونین شدن زمین.

چو بهمن برادرش را کشته دید زمین زیر او چون گل آغشته دید

وقتی بهمن برادرش را کشته دید، زمین زیر پایش را آلوده به خون یافت.

نکته ادبی: آغشته: آلوده شده.

بیامد دوان نزد اسفندیار به جایی که بود آتش کارزار

او دوان‌دوان نزد اسفندیار رفت، جایی که درگیری اصلی در جریان بود.

نکته ادبی: آتش کارزار: استعاره از شدت جنگ.

بدو گفت کای نره شیر ژیان سپاهی به جنگ آمد از سگزیان

به او گفت ای دلاورِ همچون شیر ژیان، سپاهی از سگزیان (رستم و یارانش) برای جنگ آمده‌اند.

نکته ادبی: نره‌شیر ژیان: تشبیه به شیر خشمگین.

دو پور تو نوش آذر و مهرنوش به خواری به سگزی سپردند هوش

دو فرزند تو، نوش‌آذر و مهرنوش، توسط سگزیان به خاری کشته شدند.

نکته ادبی: سپردن هوش: کنایه از کشته شدن و از دست دادن جان.

تو اندر نبردی و ما پر ز درد جوانان و کی زادگان زیر گرد

تو در نبرد هستی و ما پر از دردیم؛ جوانان و شاهزادگان ما زیر گرد و غبار میدان نبرد جان باختند.

نکته ادبی: کی‌زادگان: فرزندان کیان و شاهزادگان؛ زیر گرد: کنایه از دفن شدن در خاک یا شکست خوردن.

برین تخمه این ننگ تا جاودان بماند ز کردار نابخردان

این ننگ به خاطر کردار نابخردان، تا ابد بر دامن این خاندان باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: تخمه: نسل و خاندان؛ تا جاودان: تا ابد.

دل مرد بیدارتر شد ز خشم پر از تاب مغز و پر از آب چشم

دل اسفندیار از خشم بیدارتر و هوشیارتر شد، مغزش از حرارت خشم پر و چشمانش پر از اشک گشت.

نکته ادبی: تاب مغز: خشم و حرارت درونی.

به رستم چنین گفت کای بدنشان چنین بود پیمان گردنکشان

او به رستم گفت: ای بدرفتار، آیا پیمان پهلوانان این بود که چنین کنی؟

نکته ادبی: بدنشان: بدکار و شرور.

تو گفتی که لشکر نیارم به جنگ ترا نیست آرایش نام و ننگ

تو گفتی که لشکر به جنگ نمی‌آوری، پس تو به نام و ننگ خود اهمیت نمی‌دهی؟

نکته ادبی: آرایش نام و ننگ: حفظ آبرو و شرافت.

نداری ز من شرم وز کردگار نترسی که پرسند روز شمار

آیا از من و از خداوند شرم نداری؟ نمی‌ترسی که در روز حساب از تو بازخواست کنند؟

نکته ادبی: روز شمار: روز قیامت و حسابرسی.

ندانی که مردان پیمان شکن ستوده نباشد بر انجمن

نمی‌دانی که مردان پیمان‌شکن نزد مردم ستوده نیستند؟

نکته ادبی: انجمن: جمع مردم و جامعه.

دو سگزی دو پور مرا کشته اند بران خیرگی باز برگشته اند

دو سگزی، دو پسر مرا کشتند و دوباره با خیره‌سری به میدان بازگشتند.

نکته ادبی: خیرگی: نادانی و گستاخی.

چو بشنید رستم غمی گشت سخت بلرزید برسان شاخ درخت

رستم وقتی این خبر را شنید، بسیار اندوهگین شد و مانند شاخ درخت لرزید.

نکته ادبی: لرزیدن برسان شاخ درخت: تشبیه برای نمایش شدت اندوه.

به جان و سر شاه سوگند خورد به خورشید و شمشیر و دشت نبرد

او به جان و سر شاه سوگند یاد کرد، به خورشید و شمشیر و دشت نبرد قسم خورد (که مقصر نبوده است).

نکته ادبی: سوگند خوردن: برای اثبات بی‌گناهی یا تایید حرف.

که من جنگ هرگز نفرموده ام کسی کین چنین کرد نستوده ام

رستم در پاسخ می‌گوید: من هرگز فرمان جنگ نداده‌ام و از کسی که چنین نبردی را به ناحق آغاز کرده باشد، پشتیبانی نمی‌کنم و او را نمی‌ستایم.

نکته ادبی: واژه 'نفرموده ام' به معنای فرمان ندادن و آغاز نکردن است که نشان از رویکرد صلح‌طلبانه رستم دارد.

ببندم دو دست برادر کنون گر او بود اندر بدی رهنمون

رستم ادامه می‌دهد: اگر برادرم زواره نیز در مسیر نادرست و تباهی گام بردارد، هم‌اکنون دستانش را می‌بندم.

نکته ادبی: اشاره به انضباط اخلاقی رستم؛ او حتی نزدیکان خود را نیز اگر در خطا باشند، تبرئه نمی‌کند.

فرامرز را نیز بسته دو دست بیارم بر شاه یزدان پرست

حتی فرزندم فرامرز را هم اگر خطاکار باشد، با دستان بسته نزد شاه خداپرست می‌برم.

نکته ادبی: تاکید بر پایبندی رستم به عدالت و قانون، حتی فراتر از پیوندهای خونی.

به خون گرانمایگانشان بکش مشوران ازین رای بیهوده هش

اسفندیار می‌گوید: این بحث‌های بیهوده را کنار بگذار و خرد خود را صرف این سخنان بی‌ارزش نکن.

نکته ادبی: اشاره به 'مشوران' که از مصدر شوریدن یا به مشورت پرداختن است؛ در اینجا به معنای هدر دادن اندیشه است.

چنین گفت با رستم اسفندیار که بر کین طاوس نر خون مار

اسفندیار با کنایه‌ای سنگین می‌گوید: تو می‌خواهی که خونِ افراد گرانمایه مانند ریختن خون مار بر پر و بال طاووس، ناپاک و آلوده شود.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای 'طاووس' (سمبل زیبایی و شکوه) و 'مار' (سمبل پلیدی و زهر) برای نشان دادن تباهیِ حاصل از جنگ.

بریزیم ناخوب و ناخوش بود نه آیین شاهان سرکش بود

این جنگ و خون‌ریزی، امری ناخوشایند است و هرگز آیینِ پادشاهان بزرگ و بلندمرتبه نبوده است.

نکته ادبی: تضاد میان رفتارِ حاکمانِ خردمند و جنگ‌افروزان.

تو ای بدنشان چارهٔ خویش ساز که آمد زمانت به تنگی فراز

اسفندیار به رستم خطاب می‌کند: تو که اکنون در تنگنا قرار گرفته‌ای و بدنام شده‌ای، چاره‌ای برای خود بیندیش که زمان سختی و گرفتاری‌ات فرارسیده است.

نکته ادبی: تنگنایِ استعاری؛ اشاره به موقعیت بحرانی رستم که میان ذلتِ بند شدن و رنجِ جنگ مانده است.

بر رخش با هردو رانت به تیر برآمیزم اکنون چو با آب شیر

تو را با تیر بر رخش هدف قرار می‌دهم و خونت را مانند آمیختن آب و شیر، با هم یکی می‌کنم.

نکته ادبی: آرایه تشبیه؛ آمیختن خون با آب و شیر، کنایه از کشتن و از بین بردن قاطعانه رستم است.

بدان تا کس از بندگان زین سپس نجویند کین خداوند کس

این کار را می‌کنم تا از این پس هیچ بنده‌ای جرئت نکند در برابر خداوند و ارباب خود نافرمانی کند.

نکته ادبی: اشاره به جنبه‌ی تربیتی و ارعابیِ قدرت از نگاه اسفندیار.

وگر زنده مانی ببندمت چنگ به نزدیک شاهت برم بی درنگ

و اگر از این نبرد زنده بمانی، دستانت را می‌بندم و تو را بی‌درنگ نزد پادشاه می‌برم.

نکته ادبی: تهدید مستقیم و بیان نهاییِ خواسته اسفندیار.

بدو گفت رستم کزین گفت و گوی چه باشد مگر کم شود آبروی

رستم به او گفت: این گفتگوها چه فایده‌ای دارد؟ جز اینکه آبروی هر دوی ما از بین برود.

نکته ادبی: استفاده از 'آبروی' به معنای حیثیت و اعتبار نزد مردم و تاریخ.

به یزدان پناه و به یزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای

به سوی پروردگار پناه ببر و به او روی آور، چرا که او تنها راهنمای انسان در مسیر خیر و شر است.

نکته ادبی: دعوت به توبه و پرهیز از غرور، پیامی عرفانی و اخلاقی از زبان رستم.