شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۲

فردوسی
چو شد روز رستم بپوشید گبر نگهبان تن کرد بر گبر ببر
کمندی به فتراک زین بر ببست بران بارهٔ پیل پیکر نشست
بفرمود تا شد زواره برش فراوان سخن راند از لشکرش
بدو گفت رو لشکر آرای باش بر کوههٔ ریگ بر پای باش
بیامد زواره سپه گرد کرد به میدان کار و به دشت نبرد
تهمتن همی رفت نیزه به دست چو بیرون شد از جایگاه نشست
سپاهش برو خواندند آفرین که بی تو مباد اسپ و گوپال و زین
همی رفت رستم زواره پسش کجا بود در پادشاهی کسش
بیامد چنان تا لب هیرمند همه دل پر از باد و لب پر ز پند
سپه با برادر هم آنجا بماند سوی لشکر شاه ایران براند
چنین گفت پس با زواره به راز که مردیست این بدرگ دیوساز
بترسم که بااو نیارم زدن ندانم کزین پس چه شاید بدن
تو اکنون سپه را هم ایدر بدار شوم تا چه پیش آورد روزگار
اگر تند یابمش هم زان نشان نخواهم ز زابلستان سرکشان
به تنها تن خویش جویم نبرد ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد
کسی باشد از بخت پیروز و شاد که باشد همیشه دلش پر ز داد
گذشت از لب رود و بالا گرفت همی ماند از کار گیتی شگفت
خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برآرای کار
چو بشنید اسفندیار این سخن ازان شیر پرخاشجوی کهن
بخندید و گفت اینک آراستم بدانگه که از خواب برخاستم
بفرمود تا جوشن و خود اوی همان ترکش و نیزهٔ جنگجوی
ببردند و پوشید روشن برش نهاد آن کلاه کیی بر سرش
بفرمود تا زین بر اسپ سیاه نهادند و بردند نزدیک شاه
چو جوشن بپوشید پرخاشجوی ز زور و ز شادی که بود اندر اوی
نهاد آن بن نیزه را بر زمین ز خاک سیاه اندر آمد به زین
بسان پلنگی که بر پشت گور نشیند برانگیزد از گور شور
سپه در شگفتی فروماندند بران نامدار آفرین خواندند
همی شد چو نزد تهمتن رسید مر او را بران باره تنها بدید
پس از بارگی با پشوتن بگفت که ما را نباید بدو یار و جفت
چو تنهاست ما نیز تنها شویم ز پستی بران تند بالا شویم
بران گونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم
چو نزدیک گشتند پیر و جوان دو شیر سرافراز و دو پهلوان
خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد تو گفتی بدرید دشت نبرد
چنین گفت رستم به آواز سخت که ای شاه شادان دل و نیک بخت
ازین گونه مستیز و بد را مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش
اگر جنگ خواهی و خون ریختن برین گونه سختی برآویختن
بگو تا سوار آورم زابلی که باشند با خنجر کابلی
برین رزمگه شان به جنگ آوریم خود ایدر زمانی درنگ آوریم
بباشد به کام تو خون ریختن ببینی تگاپوی و آویختن
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که چندین چه گویی چنین نابکار
ز ایوان به شبگیر برخاستی ازین تند بالا مرا خواستی
چرا ساختی بند و مکر و فریب همانا بدیدی به تنگی نشیب
چه باید مرا جنگ زابلستان وگر جنگ ایران و کابلستان
مبادا چنین هرگز آیین من سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم
منم پیشرو هرک جنگ آیدم وگر پیش جنگ نهنگ آیدم
ترا گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار
مرا یار در جنگ یزدان بود سر و کار با بخت خندان بود
توی جنگجوی و منم جنگخواه بگردیم یک با دگر بی سپاه
ببینیم تا اسپ اسفندیار سوی آخور آید همی بی سوار
وگر بارهٔ رستم جنگجوی به ایوان نهد بی خداوند روی
نهادند پیمان دو جنگی که کس نباشد بران جنگ فریادرس
نخستین به نیزه برآویختند همی خون ز جوشن فرو ریختند
چنین تا سنانها به هم برشکست به شمشیر بردند ناچار دست
به آوردگه گردن افراختند چپ و راست هر دو همی تاختند
ز نیروی اسپان و زخم سران شکسته شد آن تیغهای گران
چو شیران جنگی برآشوفتند پر از خشم اندامها کوفتند
همان دسته بشکست گرز گران فروماند از کار دست سران
گرفتند زان پس دوال کمر دو اسپ تگاور فروبرده سر
همی زور کرد این بران آن برین نجنبید یک شیر بر پشت زین
پراگنده گشتند ز آوردگاه غمی گشته اسپان و مردان تباه
کف اندر دهانشان شده خون و خاک همه گبر و برگستوان چاک چاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه روایتگر یکی از تراژیک‌ترین رویارویی‌های حماسی در ادب فارسی است؛ صحنه نبرد میان دو پهلوان بزرگ، رستم و اسفندیار. این مواجهه فراتر از یک جنگ ساده، جدالی میان دو جهان‌بینی متفاوت است: یکی نماد کهن‌سالِ تجربه، مصلحت‌اندیشی و آزادگی (رستم) و دیگری نماد جوانی، تعصب در انجام وظیفه و پایبندیِ خشک به فرمان پادشاه (اسفندیار). فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از شکوه حماسی و اندوهی نهفته است که در آن، دو جنگجوی نامدار، علی‌رغم میل باطنی و با احترام متقابل، به حکم تقدیر و سوءتفاهم‌های سیاسی به سوی نبردی ناگزیر کشیده می‌شوند.

مفهوم بنیادین این متن، تقدیرگرایی و تضاد میان آرمان‌های فردی و تکالیف بیرونی است. رستم در پی راهی برای پرهیز از خون‌ریزی و حفظ کرامت انسانی است، در حالی که اسفندیار به دلیل تربیت درباری و روحیه جنگ‌جویانه، هرگونه صلح یا گفت‌وگو را نشانه‌ای از ترس یا فریب می‌داند. شاعر با توصیف دقیق لحظاتِ آمادگی پیش از نبرد و دیالوگ‌های میان این دو قهرمان، اوجِ هنرِ دراماتیک خود را به نمایش می‌گذارد تا نشان دهد که چگونه افتخار و نام‌جویی، حتی میان دو پهلوانِ نیک‌نهاد، می‌تواند به فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر بدل شود.

معنای روان

چو شد روز رستم بپوشید گبر نگهبان تن کرد بر گبر ببر

هنگامی که روز آغاز شد، رستم زره جنگی خود را بر تن کرد و لباس محافظ را روی زره پوشید.

نکته ادبی: گبر به معنای زره و ببر به معنای پوششی از پوست ببر یا زرهی محکم است که رستم بر تن داشت.

کمندی به فتراک زین بر ببست بران بارهٔ پیل پیکر نشست

رستم کمندی به قسمت پشتِ زین اسب بست و بر آن اسب نیرومندِ قدرتمند که همچون پیل بود، سوار شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است و پیل‌پیکر کنایه از عظمت و قدرت اسب است.

بفرمود تا شد زواره برش فراوان سخن راند از لشکرش

رستم دستور داد تا زواره، برادرش، نزد او بیاید و درباره آرایش لشکر با او به تفصیل سخن گفت.

نکته ادبی: برش به معنای در نزد او یا کنار اوست.

بدو گفت رو لشکر آرای باش بر کوههٔ ریگ بر پای باش

رستم به زواره گفت که فرماندهی لشکر را بر عهده بگیر و بر روی تپه‌های شنی موضع بگیر و آماده باش.

نکته ادبی: کوهه به معنای تپه یا برآمدگی زمین است.

بیامد زواره سپه گرد کرد به میدان کار و به دشت نبرد

زواره فرمان را اجرا کرد و سپاهیان را در میدان جنگ و دشت نبرد گردآوری و سازماندهی کرد.

نکته ادبی: گرد کردن به معنای فراهم آوردن و آرایش نظامی دادن است.

تهمتن همی رفت نیزه به دست چو بیرون شد از جایگاه نشست

رستم، پهلوانِ بزرگ، در حالی که نیزه‌ای در دست داشت، از جایگاه استقرار خود به سمت میدان حرکت کرد.

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای رستم است که به معنای دارنده تنِ نیرومند می‌باشد.

سپاهش برو خواندند آفرین که بی تو مباد اسپ و گوپال و زین

سپاهیان رستم او را ستودند و برایش دعا کردند که هرگز اسب و سلاح و زینِ پهلوانی از تو جدا مباد.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین و از سلاح‌های معروف پهلوانان است.

همی رفت رستم زواره پسش کجا بود در پادشاهی کسش

رستم به راه افتاد و زواره در پی او حرکت کرد؛ زواره کسی بود که در دستگاه پادشاهی، تکیه‌گاه رستم محسوب می‌شد.

نکته ادبی: پادشاهی در اینجا اشاره به جایگاه سیاسی و اقتدار رستم در دربار است.

بیامد چنان تا لب هیرمند همه دل پر از باد و لب پر ز پند

رستم تا کنار رود هیرمند پیش رفت، در حالی که دلش پر از اندیشه و خشم بود و لب‌هایش پر از نصیحت و سخن.

نکته ادبی: دل پر از باد کنایه از خشم و اضطراب درونی است.

سپه با برادر هم آنجا بماند سوی لشکر شاه ایران براند

سپاه، تحت فرمان زواره در همان‌جا ماند و رستم به سمت سپاه پادشاه ایران حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به تفکیکِ وظایف در میدان نبرد دارد.

چنین گفت پس با زواره به راز که مردیست این بدرگ دیوساز

سپس رستم به صورت محرمانه به زواره گفت که این اسفندیار، فردی نیرومند است که گویی از نسل دیوان است و قدرت شگفت‌انگیزی دارد.

نکته ادبی: بدرگ در اینجا صفتی برای توانایی خارق‌العاده و گویی شیطانیِ اسفندیار است.

بترسم که بااو نیارم زدن ندانم کزین پس چه شاید بدن

می‌ترسم که توان مقابله با او را نداشته باشم و نمی‌دانم که پس از این نبرد، چه سرنوشتی در انتظار ماست.

نکته ادبی: اشاره به تردید رستم نه از ترس، بلکه از شناختِ قدرت بی‌حدِ اسفندیار است.

تو اکنون سپه را هم ایدر بدار شوم تا چه پیش آورد روزگار

تو اکنون سپاه را در همین‌جا نگه دار تا ببینم روزگار چه تقدیری برای ما رقم می‌زند.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

اگر تند یابمش هم زان نشان نخواهم ز زابلستان سرکشان

اگر او را تندخو و جنگ‌طلب دیدم، دیگر حاضر نیستم از بزرگان زابلستان کمک بگیرم.

نکته ادبی: سرکشان به معنای بزرگان و دلاوران زابل است.

به تنها تن خویش جویم نبرد ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد

تنها و بدون همراه به جنگ او می‌روم و نمی‌خواهم هیچ‌کدام از لشکریان را به زحمت و خطر بیندازم.

نکته ادبی: تأکید بر شجاعت فردی و مسئولیت‌پذیری رستم.

کسی باشد از بخت پیروز و شاد که باشد همیشه دلش پر ز داد

کسی در زندگی پیروز و شادمان است که همیشه دلش لبریز از عدالت و راستی باشد.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و انصاف است.

گذشت از لب رود و بالا گرفت همی ماند از کار گیتی شگفت

رستم از کنار رود گذشت و به سمت بلندی‌ها رفت و از اوضاع زمانه در شگفت بود.

نکته ادبی: بالا گرفتن در اینجا به معنای ارتفاع گرفتن یا پیش‌روی به سوی میدان نبرد است.

خروشید کای فرخ اسفندیار هماوردت آمد برآرای کار

رستم با فریاد گفت: ای اسفندیارِ بلندمرتبه، هماورد تو به میدان آمد، آماده نبرد باش.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و بزرگ‌زاده است.

چو بشنید اسفندیار این سخن ازان شیر پرخاشجوی کهن

چون اسفندیار این سخن را از آن شیرِ جنگجویِ کهنه‌کار شنید.

نکته ادبی: شیر پرخاشجوی کنایه از رستم است که در جنگ دلاور و بی‌باک است.

بخندید و گفت اینک آراستم بدانگه که از خواب برخاستم

اسفندیار خندید و گفت: من از زمانی که از خواب بیدار شدم، برای نبرد با تو آماده بودم.

نکته ادبی: آراستن در اینجا به معنای مهیا کردن تجهیزات و خود است.

بفرمود تا جوشن و خود اوی همان ترکش و نیزهٔ جنگجوی

دستور داد تا زره، کلاه‌خود، ترکش و نیزه جنگی‌اش را بیاورند.

نکته ادبی: جوشن پوشش فلزی برای محافظت از تن است.

ببردند و پوشید روشن برش نهاد آن کلاه کیی بر سرش

تجهیزات را آوردند و او آن‌ها را پوشید و کلاه پادشاهی را بر سر نهاد.

نکته ادبی: کلاه کیی اشاره به کلاهی است که نشانه پادشاهی و بزرگی خاندان کیانی است.

بفرمود تا زین بر اسپ سیاه نهادند و بردند نزدیک شاه

دستور داد تا زین بر اسب سیاه نهادند و اسب را نزدیک شاه بردند.

نکته ادبی: اسب سیاه نمادی از قدرت و هیبت اسفندیار است.

چو جوشن بپوشید پرخاشجوی ز زور و ز شادی که بود اندر اوی

وقتی اسفندیار زره را پوشید، به دلیل قدرت و شوقی که برای نبرد داشت، هیبت او دوچندان شد.

نکته ادبی: پرخاشجوی صفتی برای فردی است که به دنبال ستیز است.

نهاد آن بن نیزه را بر زمین ز خاک سیاه اندر آمد به زین

پایه‌ی نیزه را بر زمین گذاشت و از روی خاک بلند شد و بر زین اسب نشست.

نکته ادبی: این توصیف نشان‌دهنده چابکی و قدرت فیزیکی پهلوان است.

بسان پلنگی که بر پشت گور نشیند برانگیزد از گور شور

او همانند پلنگی بود که بر پشت گورخری می‌جهد و از این کار شور و هیاهو به پا می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه اسفندیار به پلنگ نمادی از سرعت و درندگی است.

سپه در شگفتی فروماندند بران نامدار آفرین خواندند

سپاهیان از قدرت و هیبت او در شگفت ماندند و او را ستایش کردند.

نکته ادبی: نامدار اشاره به اسفندیار است.

همی شد چو نزد تهمتن رسید مر او را بران باره تنها بدید

رستم حرکت کرد و وقتی به نزدیکی اسفندیار رسید، او را بر اسبش تنها دید.

نکته ادبی: تهمتن در اینجا دوباره برای رستم به کار رفته است.

پس از بارگی با پشوتن بگفت که ما را نباید بدو یار و جفت

سپس اسفندیار به پشوتن گفت که ما نباید در نبرد با او یار و همراهی داشته باشیم.

نکته ادبی: پشوتن برادر اسفندیار است که نقش مشاور و همراه او را دارد.

چو تنهاست ما نیز تنها شویم ز پستی بران تند بالا شویم

چون او تنها آمده، ما نیز تنهایی به میدان می‌رویم و از زمین پست به سوی او که در بلندی است می‌رویم.

نکته ادبی: پستی و بالا اشاره به موقعیت جغرافیایی و نمادین است.

بران گونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

هر دو به سمت میدان نبرد رفتند؛ گویی که در جهان، آرامش و صلح دیگر معنایی نداشت.

نکته ادبی: بزم نماد آسایش و شادی است و نبود آن نشان‌دهنده جدیت نبرد است.

چو نزدیک گشتند پیر و جوان دو شیر سرافراز و دو پهلوان

وقتی آن دو پهلوانِ بلندآوازه، یکی پیر و دیگری جوان، به یکدیگر نزدیک شدند.

نکته ادبی: پیر و جوان تضادی است میان رستمِ باتجربه و اسفندیارِ جوان.

خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد تو گفتی بدرید دشت نبرد

صدای فریاد اسبان هر دو پهلوان به گوش می‌رسید؛ گویی دشت نبرد از هیبت آن‌ها در حال شکافتن بود.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف شدت هراس و بزرگی صحنه.

چنین گفت رستم به آواز سخت که ای شاه شادان دل و نیک بخت

رستم با صدایی رسا گفت: ای پادشاهی که دلی شاد و بختی بلند داری.

نکته ادبی: آواز سخت به معنای صدای بلند و کوبنده است.

ازین گونه مستیز و بد را مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش

این‌گونه ستیز نکن و بیهوده خون نریز؛ به سوی انسانیت و جوانمردی بازگرد و خرد خود را به کار گیر.

نکته ادبی: مردمی به معنای انسانیت و مروت است.

اگر جنگ خواهی و خون ریختن برین گونه سختی برآویختن

اگر همچنان خواهان جنگ و خون‌ریزی هستی و می‌خواهی این سختی را بر خود و دیگران هموار کنی.

نکته ادبی: برآویختن به معنای درگیر شدن در جنگ است.

بگو تا سوار آورم زابلی که باشند با خنجر کابلی

بگو تا از زابلستان سوارکارانی بیاورم که با خنجرهای کابلیِ تیز مسلح هستند.

نکته ادبی: خنجر کابلی کنایه از سلاحی بسیار برنده و مشهور است.

برین رزمگه شان به جنگ آوریم خود ایدر زمانی درنگ آوریم

آن‌ها را به میدان نبرد می‌آوریم تا بجنگند و خودمان مدتی درنگ کنیم و نظاره‌گر باشیم.

نکته ادبی: ایدر به معنای همین‌جا است.

بباشد به کام تو خون ریختن ببینی تگاپوی و آویختن

آنگاه هر چه می‌خواهی خون‌ریزی کن و میدانِ تاخت و تاز و درگیری را تماشا کن.

نکته ادبی: تگاپوی به معنای دوندگی و تکاپو در جنگ است.

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که چندین چه گویی چنین نابکار

اسفندیار پاسخ داد: چرا این‌گونه سخنان ناپسند و بی‌معنی می‌گویی؟

نکته ادبی: نابکار به معنای زشت، ناپسند و بی‌فایده است.

ز ایوان به شبگیر برخاستی ازین تند بالا مرا خواستی

تو بودی که شبانگاه از کاخ خود برخاستی و به دنبال من آمدی و مرا به این بلندی‌ها کشاندی.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود یا هنگام سحر است.

چرا ساختی بند و مکر و فریب همانا بدیدی به تنگی نشیب

چرا این بند و فریب و نیرنگ را ساختی؟ لابد دیدی که در تنگنا قرار گرفته‌ای و راهی نداری.

نکته ادبی: نشیب در اینجا به معنای فرود آمدن یا شکست خوردن است.

چه باید مرا جنگ زابلستان وگر جنگ ایران و کابلستان

من چه نیازی به جنگیدن با زابلستان دارم و چرا باید میان ایران و کابلستان جنگی در بگیرد؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌میلی اسفندیار به جنگ‌های بی‌دلیل و خانمان‌سوز.

مبادا چنین هرگز آیین من سزا نیست این کار در دین من

هرگز چنین شیوه‌ای در آیین و مذهب من نیست و چنین کاری شایسته نیست.

نکته ادبی: آیین در اینجا به معنای مرام و روش زندگی است.

که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم

نمی‌خواهم ایرانیان را به کشتن دهم تا خودم در جهان به پادشاهی برسم و تاج بر سر نهم.

نکته ادبی: نکته اخلاقی اسفندیار در حفظ جان هم‌وطنان.

منم پیشرو هرک جنگ آیدم وگر پیش جنگ نهنگ آیدم

من پیشروِ هر جنگی هستم، حتی اگر با نهنگی خطرناک روبرو شوم، باز هم پیشقدم خواهم بود.

نکته ادبی: نهنگ استعاره‌ای برای دشمنی بسیار بزرگ و مهیب است.

ترا گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار

اگر تو به یار نیاز داری، بیاور؛ من هرگز نیازی به کمک دیگران در جنگ ندارم.

نکته ادبی: تأکید اسفندیار بر استقلال و قدرت شخصی خود.

مرا یار در جنگ یزدان بود سر و کار با بخت خندان بود

یاور من در جنگ، خداوند است و سرنوشت من با اقبالِ خوش گره خورده است.

نکته ادبی: بخت خندان کنایه از سرنوشت نیک و پیروزی است.

توی جنگجوی و منم جنگخواه بگردیم یک با دگر بی سپاه

تو پهلوانی و من هم جنگجو هستم؛ بدون حضور سپاهیان، خودمان به تنهایی با هم می‌جنگیم.

نکته ادبی: جنگ‌جوی و جنگ‌خواه هر دو به معنای آمادگی برای مبارزه است.

ببینیم تا اسپ اسفندیار سوی آخور آید همی بی سوار

ببینیم که سرانجام، اسب اسفندیار بی‌سوار به آخور برمی‌گردد یا اسب تو بی‌سوار می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به مرگ یکی از دو پهلوان در این نبرد.

وگر بارهٔ رستم جنگجوی به ایوان نهد بی خداوند روی

حتی اگر اسب رستمِ جنگجو، بدون سوارِ خود به میدان و ایوان بازگردد.

نکته ادبی: باره در اینجا به معنای اسب و مرکب است.

نهادند پیمان دو جنگی که کس نباشد بران جنگ فریادرس

آن دو جنگجو با هم پیمان بستند که هیچ‌کس در این مبارزه به یاری آن‌ها نیاید.

نکته ادبی: جنگی در اینجا صفت فاعلی به معنای دلاور و اهل جنگ است.

نخستین به نیزه برآویختند همی خون ز جوشن فرو ریختند

ابتدا با نیزه به یکدیگر حمله کردند و خون از زره‌هایشان جاری شد.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن و مبارزه کردن است.

چنین تا سنانها به هم برشکست به شمشیر بردند ناچار دست

وقتی نوک نیزه‌ها در اثر برخورد شکست، ناچار دست به شمشیر بردند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوک نیزه و ابزار جنگی است.

به آوردگه گردن افراختند چپ و راست هر دو همی تاختند

در میدان نبرد با غرور و دلاوری، اسب‌هایشان را به چپ و راست می‌راندند.

نکته ادبی: گردن افراختن کنایه از ابهت، قدرت و اعتماد به نفس در میدان است.

ز نیروی اسپان و زخم سران شکسته شد آن تیغهای گران

بر اثر نیروی زیاد اسب‌ها و ضربات سنگین مبارزان، شمشیرهای محکم و گران‌بها شکست.

نکته ادبی: گران در اینجا به معنای سنگین و ارزشمند است.

چو شیران جنگی برآشوفتند پر از خشم اندامها کوفتند

آن‌ها مانند شیرانِ بیشه به خشم آمدند و با تمام توان، اندام یکدیگر را هدف ضربات سنگین قرار دادند.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن و به هیجان آمدن است.

همان دسته بشکست گرز گران فروماند از کار دست سران

همان گرزهای سنگین نیز شکست و دستِ دلاوران از شدتِ فشارِ جنگ، از کار افتاد.

نکته ادبی: گرز گران یکی از سلاح‌های سنتی و سنگین در متون حماسی است.

گرفتند زان پس دوال کمر دو اسپ تگاور فروبرده سر

پس از آن، دو جنگجو کمربند یکدیگر را گرفتند، در حالی که اسب‌های تندرو از شدت خستگی سر به زیر افکنده بودند.

نکته ادبی: دوال کمر اشاره به کمربند چرمی و محکم لباس رزم است.

همی زور کرد این بران آن برین نجنبید یک شیر بر پشت زین

هرکدام سعی می‌کرد دیگری را از پشت زین بلند کند، اما هیچ‌یک از آن دو پهلوان، از جای خود تکان نخوردند.

نکته ادبی: شیر در اینجا نماد پهلوان و جنگجوی قدرتمند است.

پراگنده گشتند ز آوردگاه غمی گشته اسپان و مردان تباه

مبارزان از میدان نبرد دور شدند، در حالی که اسب‌ها و مردان، همگی خسته و از کار افتاده بودند.

نکته ادبی: تباه در اینجا به معنی فرسوده، ناتوان و درهم‌شکسته است.

کف اندر دهانشان شده خون و خاک همه گبر و برگستوان چاک چاک

دهان اسب‌ها پر از خون و خاک شد و زره و پوشش اسب‌ها کاملاً پاره‌پاره گشت.

نکته ادبی: برگستوان زرهی است که در زمان قدیم برای محافظت بر تن اسب می‌پوشاندند.