شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۲۱

فردوسی
چو رستم بیامد به ایوان خویش نگه کرد چندی به دیوان خویش
زواره بیامد به نزدیک اوی ورا دید پژمرده و زردروی
بدو گفت رو تیغ هندی بیار یکی جوشن و مغفری نامدار
کمان آر و برگستوان آر و ببر کمند آر و گرز گران آر و گبر
زواره بفرمود تا هرچ گفت بیاورد گنجور او از نهفت
چو رستم سلیح نبردش بدید سرافشاند و باد از جگر برکشید
چنین گفت کای جوشن کارزار برآسودی از جنگ یک روزگار
کنون کار پیش آمدت سخت باش به هر جای پیراهن بخت باش
چنین رزمگاهی که غران دو شیر به جنگ اندر آیند هر دو دلیر
کنون تا چه پیش آرد اسفندیار چه بازی کند در دم کارزار
چو بشنید دستان ز رستم سخن پراندیشه شد جان مرد کهن
بدو گفت کای نامور پهلوان چه گفتی کزان تیره گشتم روان
تو تا بر نشستی بزین نبرد نبودی مگر نیک دل رادمرد
همیشه دل از رنج پرداخته به فرمان شاهان سرافراخته
بترسم که روزت سرآید همی گر اختر به خواب اندر آید همی
همی تخم دستان ز بن برکنند زن و کودکان را به خاک افگنند
به دست جوانی چو اسفندیار اگر تو شوی کشته در کارزار
نماند به زاولستان آب و خاک بلندی بر و بوم گردد مغاک
ور ایدونک او را رسد زین گزند نباشد ترا نیز نام بلند
همی هرکسی داستانها زنند برآورده نام ترا بشکرند
که او شهریاری ز ایران بکشت بدان کو سخن گفت با وی درشت
همی باش در پیش او بر به پای وگرنه هم اکنون بپرداز جای
به بیغوله ای شو فرود از مهان که کس نشنود نامت اندر جهان
کزین بد ترا تیره گردد روان بپرهیز ازین شهریار جوان
به گنج و به رنج این روان بازخر مبر پیش دیبای چینی تبر
سپاه ورا خلعت آرای نیز ازو باز خر خویشتن را به چیز
چو برگردد او از لب هیرمند تو پای اندر آور به رخش بلند
چو ایمن شدی بندگی کن به راه بدان تا ببینی یکی روی شاه
چو بیند ترا کی کند شاه بد خود از شاه کردار بد کی سزد
بدو گفت رستم که ای مرد پیر سخنها برین گونه آسان مگیر
به مردی مرا سال بسیار گشت بد و نیک چندی بسر بر گذشت
رسیدم به دیوان مازندران به رزم سواران هاماوران
همان رزم کاموس و خاقان چین که لرزان بدی زیر ایشان زمین
اگر من گریزم ز اسفندیار تو در سیستان کاخ و گلشن مدار
چو من ببر پوشم به روز نبرد سر هور و ماه اندرآرم به گرد
ز خواهش که گفتی بسی رانده ام بدو دفتر کهتری خوانده ام
همی خوار گیرد سخنهای من بپیچد سر از دانش و رای من
گر او سر ز کیوان فرود آردی روانش بر من درود آردی
ازو نیستی گنج و گوهر دریغ نه برگستوان و نه گوپال و تیغ
سخن چند گفتم به چندین نشست ز گفتار باد است ما را به دست
گر ایدونک فردا کند کارزار دل از جان او هیچ رنجه مدار
نپیچم به آورد با او عنان نه گوپال بیند نه زخم سنان
نبندم به آوردگاه راه اوی بنیرو نگیرم کمرگاه اوی
ز باره به آغوش بردارمش به شاهی ز گشتاسپ بگذارمش
بیارم نشانم بر تخت ناز ازان پس گشایم در گنج باز
چو مهمان من بوده باشد سه روز چهارم چو از چرخ گیتی فروز
بیندازد آن چادر لاژورد پدید آید از جام یاقوت زرد
سبک باز با او ببندم کمر وز ایدر نهم سوی گشتاسپ سر
نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دل افروز تاج
ببندم کمر پیش او بنده وار نجویم جدایی ز اسفندیار
تو دانی که من پیش تخت قباد چه کردم به مردی تو داری به یاد
بخندید از گفت او زال زر زمانی بجنبید ز اندیشه سر
بدو گفت زال ای پسر این سخن مگوی و جدا کن سرش را ز بن
که دیوانگان این سخن بشنوند بدین خام گفتار تو نگروند
قبادی به جایی نشسته دژم نه تخت و کلاه و نه گنج کهن
چو اسفندیاری که فعفور چین نویسد همی نام او بر نگین
تو گویی که از باره بردارمش به بر بر سوی خان زال آرمش
نگوید چنین مردم سالخورد به گرد در ناسپاسی مگرد
بگفت این و بنهاد سر بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور کردگار بگردان تو از ما بد روزگار
برین گوه تا خور برآمد ز کوه نیامد زبانش ز گفتن ستوه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از شاهنامه، تقابل دو جهان‌بینی متفاوت در برابر یک بحران سیاسی به تصویر کشیده شده است: یکی جهان‌بینی زال که بر عقلانیت مصلحت‌جویانه، احتیاط و حفظ بقای خاندان و وطن استوار است و دیگری نگاه رستم که بر محوریت عزت‌نفس، سوابق پهلوانی و پایبندی به آیین جوانمردی می‌چرخد. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از تعلیق، غم و اندوهِ ناشی از تقدیری شوم است که دو قهرمان بزرگ ایران را رو در روی یکدیگر قرار داده است.

رستم در پی آن است که با حفظ شکوه و جایگاه والای خود، از جنگی ناخواسته با اسفندیار بگریزد، اما زال با درک خطرات ناشی از غرورِ شاه‌زاده جوان، به رستم هشدار می‌دهد که در صورت کشتن اسفندیار، نام رستم در تاریخ به لکه ننگی بدل خواهد شد و زابلستان در معرض نابودی قرار می‌گیرد. در نهایت، رستم راهکاری حماسی اما در عین حال دیپلماتیک را برمی‌گزیند: او قصد دارد با غلبه بر اسفندیار در میدان نبرد، او را به نیکی و خرد دعوت کند و شاهی شایسته بر تخت بنشاند.

معنای روان

چو رستم بیامد به ایوان خویش نگه کرد چندی به دیوان خویش

رستم به کاخ خویش بازگشت و با نگاهی تأمل‌برانگیز، به ابزار جنگی و میراث پهلوانی خود نگریست.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و تالار اصلی است و دیوان در اینجا به معنای مجموعه ابزارها و آثار مکتوب یا جنگ‌افزارهای یک پهلوان به کار رفته است.

زواره بیامد به نزدیک اوی ورا دید پژمرده و زردروی

برادرش زواره نزد او آمد و رستم را با چهره‌ای اندوهگین و رنگ‌باخته یافت.

نکته ادبی: زردروی کنایه از اندوه و بیماری یا ترس است که در اینجا نشان‌دهنده تلاطم درونی رستم است.

بدو گفت رو تیغ هندی بیار یکی جوشن و مغفری نامدار

رستم به زواره گفت: برو و شمشیر هندی و جوشن (زره) و کلاه‌خودِ نام‌دار و باارزش را برایم بیاور.

نکته ادبی: تیغ هندی به دلیل کیفیت فولاد هند در ادبیات کلاسیک نماد شمشیر برنده و باکیفیت است.

کمان آر و برگستوان آر و ببر کمند آر و گرز گران آر و گبر

کمان و پوشش محافظ اسب (برگستوان) و تبر، و کمند و گرز سنگین و زره کامل مرا بیاور.

نکته ادبی: گبر در اینجا به معنای زره تن‌پوش است.

زواره بفرمود تا هرچ گفت بیاورد گنجور او از نهفت

زواره دستور داد و خزانه‌دارِ رستم، هر آنچه رستم خواسته بود را از گنجینه بیرون آورد.

نکته ادبی: نهفت به معنای جای پنهان و خزانه است.

چو رستم سلیح نبردش بدید سرافشاند و باد از جگر برکشید

هنگامی که رستم سلاح‌های جنگی‌اش را دید، از دوریِ نبرد آهی عمیق از جگر برکشید و گرد و غبار را از آن‌ها زدود.

نکته ادبی: باد از جگر برکشیدن کنایه از آه سرد و اندوه عمیق است.

چنین گفت کای جوشن کارزار برآسودی از جنگ یک روزگار

رستم رو به زره جنگی خود کرد و گفت: ای زره، مدت‌هاست که از میدان‌های جنگ دور بوده‌ای و آسوده‌ای.

نکته ادبی: آرایه تشخیص (جان‌بخشی) در خطاب کردن زره به کار رفته است.

کنون کار پیش آمدت سخت باش به هر جای پیراهن بخت باش

اکنون کار سختی در پیش است؛ پس باید آماده و استوار باشی و چون پیراهنی برای بختِ بلند من عمل کنی.

نکته ادبی: پیراهن بخت ترکیبی استعاری برای یاری‌رسانیِ سرنوشت.

چنین رزمگاهی که غران دو شیر به جنگ اندر آیند هر دو دلیر

در چنین میدان رزمی که دو شیرِ خشمگین و دلیر به نبرد با هم می‌پردازند، کار دشوار خواهد بود.

نکته ادبی: غران دو شیر استعاره از رستم و اسفندیار است.

کنون تا چه پیش آرد اسفندیار چه بازی کند در دم کارزار

باید دید که اسفندیار چه برنامه‌ای دارد و در میدان نبرد چه روشی را پیش خواهد گرفت.

نکته ادبی: دمِ کارزار به معنای لحظه حساس و آغاز درگیری است.

چو بشنید دستان ز رستم سخن پراندیشه شد جان مرد کهن

وقتی زال (دستان) این سخنان را از رستم شنید، جانِ پیرِ او پر از تشویش و نگرانی شد.

نکته ادبی: دستان لقب زال است. مرد کهن اشاره به خردمندی و پیری زال دارد.

بدو گفت کای نامور پهلوان چه گفتی کزان تیره گشتم روان

زال به او گفت: ای پهلوان نام‌دار، چه می‌گویی؟ که از شنیدنِ این سخنانِ تیره و تار، جانم پریشان شد.

نکته ادبی: تیره گشتن روان کنایه از اندوهگین شدن و به شک افتادن است.

تو تا بر نشستی بزین نبرد نبودی مگر نیک دل رادمرد

تو تا پیش از این، همیشه در میدان نبرد چون پهلوانی نیک‌دل و جوانمرد بوده‌ای.

نکته ادبی: رادمرد به معنای جوانمرد و آزاده است.

همیشه دل از رنج پرداخته به فرمان شاهان سرافراخته

تو همواره از رنج‌های دنیوی آزاد بوده‌ای و همواره با فرمان‌برداری از شاهان، سرافراز زیسته‌ای.

نکته ادبی: سرافراخته کنایه از سربلندی و افتخار است.

بترسم که روزت سرآید همی گر اختر به خواب اندر آید همی

می‌ترسم اگر اقبال و ستاره بختت به خواب رود، عمر تو نیز به پایان برسد.

نکته ادبی: اختر به خواب اندر آمدن کنایه از بدشانسی یا زوال اقبال است.

همی تخم دستان ز بن برکنند زن و کودکان را به خاک افگنند

آن‌ها دودمانِ دستان (خاندان من) را از ریشه برمی‌کنند و زنان و کودکان را نابود می‌کنند.

نکته ادبی: تخم دستان استعاره از نسل و خاندان زال است.

به دست جوانی چو اسفندیار اگر تو شوی کشته در کارزار

اگر تو به دست پهلوان جوانی چون اسفندیار در نبرد کشته شوی، چه خواهد شد؟

نکته ادبی: اشاره به بیمِ زال از شکست رستم.

نماند به زاولستان آب و خاک بلندی بر و بوم گردد مغاک

آبادانی و شکوه زابلستان از بین می‌رود و سرزمین ما به گودالی از ویرانی بدل خواهد شد.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و جای عمیق است که استعاره از ویرانی و نابودی است.

ور ایدونک او را رسد زین گزند نباشد ترا نیز نام بلند

و اگر اسفندیار از این درگیری آسیبی ببیند، نام تو نیز دیگر شکوه و اعتباری نخواهد داشت.

نکته ادبی: نام بلند کنایه از شهرت و اعتبار پهلوانی است.

همی هرکسی داستانها زنند برآورده نام ترا بشکرند

همه مردم داستان‌هایی خواهند ساخت و تو را به خاطر کشتنِ اسفندیار سرزنش خواهند کرد.

نکته ادبی: داستان زدن کنایه از بدنام کردن و در زبان مردم افتادن است.

که او شهریاری ز ایران بکشت بدان کو سخن گفت با وی درشت

خواهند گفت که او شهریاری از ایران را کشت، تنها به این دلیل که با او سخن درشت گفت.

نکته ادبی: تکیه بر این موضوع که کشته شدن شاهزاده برای رستم افتخار نیست بلکه مایه ننگ است.

همی باش در پیش او بر به پای وگرنه هم اکنون بپرداز جای

در برابر او متواضع و مطیع باش، وگرنه همین حالا این سرزمین را ترک کن.

نکته ادبی: بپرداز جای به معنای ترک کردن و رفتن از آن مکان است.

به بیغوله ای شو فرود از مهان که کس نشنود نامت اندر جهان

به گوشه‌ای دور افتاده برو تا کسی نامت را هم در جهان نشنود.

نکته ادبی: بیغوله مکانی دورافتاده و متروک است.

کزین بد ترا تیره گردد روان بپرهیز ازین شهریار جوان

چرا که از این کارِ بد، جان و روانت تیره خواهد شد؛ پس از این شهریار جوان دوری کن.

نکته ادبی: تیره شدن روان کنایه از آلوده شدن به گناه و اندوه است.

به گنج و به رنج این روان بازخر مبر پیش دیبای چینی تبر

با بذل مال و بخشش، جان خود را بخر و در برابر بزرگان و شاهزاده، با خشونت برخورد مکن.

نکته ادبی: دیبای چینی کنایه از اشیاء نفیس و ارزشمند است.

سپاه ورا خلعت آرای نیز ازو باز خر خویشتن را به چیز

به سپاهیان او هدیه و خلعت ببخش و با دارایی، خود را از مهلکه برهان.

نکته ادبی: باز خریدن جان با مال، کنایه از دیپلماسی و حل مسالمت‌آمیز منازعه است.

چو برگردد او از لب هیرمند تو پای اندر آور به رخش بلند

وقتی او از کنار رود هیرمند بازگشت، تو خود را برای همراهی با او آماده کن.

نکته ادبی: هیرمند رودی بزرگ در سیستان و نشانه مرزهای زابلستان است.

چو ایمن شدی بندگی کن به راه بدان تا ببینی یکی روی شاه

وقتی خیالش آسوده شد، راه بندگی و همراهی پیش بگیر تا بتوانی روی شاه را ببینی.

نکته ادبی: بندگی در اینجا به معنای تواضع و پذیرشِ همراهی است.

چو بیند ترا کی کند شاه بد خود از شاه کردار بد کی سزد

وقتی شاه تو را ببیند، دیگر با تو بدرفتاری نخواهد کرد؛ اصلاً از شاه، کار بد سر نمی‌زند.

نکته ادبی: اشاره به خوش‌بینی زال به ذاتِ شاه.

بدو گفت رستم که ای مرد پیر سخنها برین گونه آسان مگیر

رستم به زال گفت: ای مرد پیر، این مسائل را به این سادگی مپندار.

نکته ادبی: اشاره به دشواری‌های پنهانِ ماجرا که زال ساده می‌بیند.

به مردی مرا سال بسیار گشت بد و نیک چندی بسر بر گذشت

من عمری طولانی در مردانگی و نبرد گذرانده‌ام و تلخ و شیرین بسیاری دیده‌ام.

نکته ادبی: بد و نیک گذراندن کنایه از تجربه‌اندوزی در طول عمر است.

رسیدم به دیوان مازندران به رزم سواران هاماوران

من در دیوان مازندران جنگیده‌ام و در نبردهای سواران هاماوران حضور داشته‌ام.

نکته ادبی: مازندران و هاماوران از سرزمین‌های افسانه‌ای در نبردهای رستم هستند.

همان رزم کاموس و خاقان چین که لرزان بدی زیر ایشان زمین

همان رزم‌های بزرگ کاموس و خاقان چین که زمین از ترسِ سپاهیان زیر پای آنان می‌لرزید.

نکته ادبی: اشاره به توانمندی رستم در شکست دادن قدرت‌های بزرگ.

اگر من گریزم ز اسفندیار تو در سیستان کاخ و گلشن مدار

اگر من بخواهم از اسفندیار فرار کنم، دیگر در سیستان کاخ و باغی باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تأکید رستم بر اینکه فرار، مایه ویرانی وطن است.

چو من ببر پوشم به روز نبرد سر هور و ماه اندرآرم به گرد

وقتی من زره نبرد بر تن می‌کنم، شکوه و توانم خورشید و ماه را به خاک می‌افکند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن قدرت بی‌نظیر رستم.

ز خواهش که گفتی بسی رانده ام بدو دفتر کهتری خوانده ام

من برای آشتی، بسیار درخواست کرده‌ام و دفترِ کهتری و فروتنی را نزد او باز کرده‌ام.

نکته ادبی: دفتر کهتری خواندن کنایه از تواضع و نشان دادنِ خود به عنوان زیردست است.

همی خوار گیرد سخنهای من بپیچد سر از دانش و رای من

اما او سخنان من را خوار می‌شمارد و از دانش و رأی درستِ من دوری می‌کند.

نکته ادبی: بپیچد سر از معنای روی گرداندن و اعتنا نکردن است.

گر او سر ز کیوان فرود آردی روانش بر من درود آردی

اگر او اندکی از غرور خود می‌کاست، حتماً از خرد و دانشِ من بهره می‌برد.

نکته ادبی: سر از کیوان فرود آوردن کنایه از شکستن غرور و تکبر است.

ازو نیستی گنج و گوهر دریغ نه برگستوان و نه گوپال و تیغ

من هیچ گنج و سلاح و ابزار جنگی از او دریغ نمی‌کردم.

نکته ادبی: اشاره به آمادگی رستم برای هدیه دادنِ دارایی‌هایش جهت رفع فتنه.

سخن چند گفتم به چندین نشست ز گفتار باد است ما را به دست

در جلسات متعدد با او سخن گفتم، اما از این گفتگوها جز باد (پوچی) چیزی نصیبم نشد.

نکته ادبی: باد به دست بودن کنایه از بیهودگی و به نتیجه نرسیدن است.

گر ایدونک فردا کند کارزار دل از جان او هیچ رنجه مدار

اگر فردا او برای جنگ آماده شد، من از جان او دل‌نگران نخواهم بود (و با تمام توان می‌جنگم).

نکته ادبی: دل رنجه نداشتن در اینجا به معنای قاطعیت در برخورد با دشمن است.

نپیچم به آورد با او عنان نه گوپال بیند نه زخم سنان

در میدان نبرد، از او روی برنمی‌گردانم و ترسی از گرز و شمشیر او ندارم.

نکته ادبی: نپیچیدن عنان کنایه از نگریختن و شجاعت است.

نبندم به آوردگاه راه اوی بنیرو نگیرم کمرگاه اوی

راه او را سد نمی‌کنم و قصد ندارم به زور کمرگاهش را بگیرم.

نکته ادبی: اشاره به جوانمردی رستم که نمی‌خواهد با فنون کشتی‌گیری او را خوار کند.

ز باره به آغوش بردارمش به شاهی ز گشتاسپ بگذارمش

بلکه او را از روی اسب به آغوش می‌گیرم و او را به جای گشتاسپ، به پادشاهی می‌رسانم.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

بیارم نشانم بر تخت ناز ازان پس گشایم در گنج باز

او را بر تخت پادشاهی می‌نشانم و سپس درِ گنجینه‌ها را به روی او می‌گشایم.

نکته ادبی: طرحِ رستم برای جایگزینیِ اسفندیار با گشتاسپ.

چو مهمان من بوده باشد سه روز چهارم چو از چرخ گیتی فروز

وقتی سه روز مهمان من بود، روز چهارم که خورشید از آسمان طلوع کرد،

نکته ادبی: چرخ گیتی‌فروز استعاره از خورشید است.

بیندازد آن چادر لاژورد پدید آید از جام یاقوت زرد

و چادر لاجوردی آسمان کنار رفت و خورشیدِ درخشان نمایان شد،

نکته ادبی: چادر لاژورد کنایه از آسمان شب و سیاهی است.

سبک باز با او ببندم کمر وز ایدر نهم سوی گشتاسپ سر

به سرعت کمرِ خدمت به او می‌بندم و همراه او به سوی دربار گشتاسپ حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: سبک باز کمر بستن کنایه از آماده شدن سریع برای خدمت است.

نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دل افروز تاج

او را بر تخت باارزش عاج می‌نشانم و تاجِ درخشان و ارزشمند را بر سرش می‌گذارم.

نکته ادبی: تخت عاج و تاج دل‌افروز نشانه‌های پادشاهی با شکوه است.

ببندم کمر پیش او بنده وار نجویم جدایی ز اسفندیار

من همچون بنده‌ای در پیشگاه او می‌ایستم و هرگز از او جدا نخواهم شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده نهایتِ وفاداری و احترام رستم به اسفندیار پس از پیروزی است.

تو دانی که من پیش تخت قباد چه کردم به مردی تو داری به یاد

تو به‌خوبی می‌دانی که من در پیشگاه پادشاه (قباد) چه دلاوری‌ها و پهلوانی‌هایی از خود نشان دادم؛ هنوز آن خاطرات در ذهن تو باقی است.

نکته ادبی: واژه «مردی» در اینجا به معنای مردانگی، شجاعت و دلاوری است، نه صرفاً جنسیت.

بخندید از گفت او زال زر زمانی بجنبید ز اندیشه سر

زالِ زر با شنیدن این ادعاهای بزرگ، لبخندی زد و لحظه‌ای در اندیشه فرو رفت تا پاسخ مناسبی برای این نادانی بیابد.

نکته ادبی: «زالِ زر» لقبی برای زال است که به سپیدی موهای او اشاره دارد و نماد خردمندی کهن است.

بدو گفت زال ای پسر این سخن مگوی و جدا کن سرش را ز بن

زال به او گفت: ای پسر! از گفتن این‌گونه سخنانِ گزاف دست بردار و این ریشه‌یِ اندیشه‌های باطل را از بیخ و بن قطع کن.

نکته ادبی: «ز بن» کنایه از ریشه‌کن کردن کامل یک فکر یا عمل است.

که دیوانگان این سخن بشنوند بدین خام گفتار تو نگروند

زیرا که فقط افراد نابخرد و دیوانه‌اند که چنین سخنان بی‌اساسی را باور می‌کنند، اما مردم خردمند هرگز به این ادعاهای تو اعتنا نخواهند کرد.

نکته ادبی: «خام» در اینجا به معنای ناپخته، بی‌اساس و غیرمنطقی است.

قبادی به جایی نشسته دژم نه تخت و کلاه و نه گنج کهن

قباد پادشاهی است که اکنون در جایی (گور یا دنیای باقی) نشسته که دیگر نه تخت و کلاه پادشاهی دارد و نه گنج‌های گذشته برای او باقی مانده است.

نکته ادبی: «دژم» در اینجا به معنای اندوهگین یا گرفته است که کنایه از فضای خاموش و سرد مرگ است.

چو اسفندیاری که فعفور چین نویسد همی نام او بر نگین

تو همانند کسی هستی که ادعا می‌کند اسفندیار یا چنان پهلوانی، نامش را بر نگین انگشتریِ پادشاه چین (فغفور) حک می‌کند (اشاره به مبالغه در ادعای قدرت).

نکته ادبی: «فغفور» لقب پادشاهان چین است و نماد شکوه و اقتدار خارجی در ادبیات کهن.

تو گویی که از باره بردارمش به بر بر سوی خان زال آرمش

تو چنان سخن می‌گویی که انگار می‌توانی قباد را از درون دژ و بارویش بیرون بکشی و او را به زور به خانه‌ی زال بیاوری.

نکته ادبی: «باره» به معنای دیوار قلعه و حصار است.

نگوید چنین مردم سالخورد به گرد در ناسپاسی مگرد

انسان‌های سالخورده و آزموده هرگز چنین سخنان گزافی بر زبان نمی‌آورند؛ پس از این مسیر که نشانه‌ی ناسپاسی و نادانی است، بازگرد.

نکته ادبی: «ناسپاسی» در اینجا فراتر از شکرگزاری، به معنای نادیده گرفتن جایگاه و قدرِ خویشتن در برابر تقدیر است.

بگفت این و بنهاد سر بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین

زال این سخنان را گفت، سپس سر به نشانه تواضع بر زمین نهاد و پیوسته خداوندِ آفریننده را ستایش می‌کرد.

نکته ادبی: «سر بر زمین نهادن» کنایه از نماز یا نیایش خاشعانه است.

همی گفت کای داور کردگار بگردان تو از ما بد روزگار

او با خداوند چنین نیایش می‌کرد که: ای داور و قضاوت‌کننده‌ی هستی، ما را از شر این روزگار بد و عواقب این سخنانِ جاهلانه حفظ کن.

نکته ادبی: «داور» صفتی برای خداوند به معنای عادل و قضاوت‌کننده در روز جزا است.

برین گوه تا خور برآمد ز کوه نیامد زبانش ز گفتن ستوه

زال تا زمانی که خورشید از کوه سر برآورد (تا صبحگاه) مشغول دعا بود و زبانش از ستایش پروردگار خسته نمی‌شد.

نکته ادبی: «ستوه» به معنای درمانده، خسته و به تنگ آمده است.