شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۱۹

فردوسی
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار
شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت
بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره
بفرمود مهتر که جام آورید به جای می پخته خام آورید
ببینیم تا رستم اکنون ز می چه گوید چه آرد ز کاوس کی
بیاورد یک جام می میگسار که کشتی بکردی بروبر گذار
به یاد شهنشاه رستم بخورد برآورد ازان چشمهٔ زرد گرد
همان جام را کودک میگسار بیاورد پر بادهٔ شاهوار
چنین گفت پس با پشوتن به راز که بر می نیاید به آبت نیاز
چرا آب بر جام می بفگنی که تیزی نبیند کهن بشکنی
پشوتن چنین گفت با میگسار که بی آب جامی می افگن بیار
می آورد و رامشگران را بخواند ز رستم همی در شگفتی بماند
چو هنگامهٔ رفتن آمد فراز ز می لعل شد رستم سرفراز
چنین گفت با او یل اسفندیار که شادان بدی تا بود روزگار
می و هرچ خوردی ترا نوش باد روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم که ای نامدار همیشه خرد بادت آموزگار
هران می که با تو خورم نوش گشت روان خردمند را توش گشت
گر این کینه از مغز بیرون کنی بزرگی و دانش برافزون کنی
ز دشت اندرآیی سوی خان من بوی شاد یک چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجای آورم خرد پیش تو رهنمای آورم
بیاسای چندی و با بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش
چنین گفت با او یل اسفندیار که تخمی که هرگز نروید مکار
تو فردا ببینی ز مردان هنر چو من تاختن را ببندم کمر
تن خویش را نیز مستای هیچ به ایوان شو و کار فردا بسیچ
ببینی که من در صف کارزار چنانم چو با باده و میگسار
چو از شهر زاول به ایران شوم به نزدیک شاه و دلیران شوم
هنر بیش بینی ز گفتار من مجوی اندرین کار تیمار من
دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد
که گر من دهم دست بند ورا وگر سر فرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد
هم از بند او بد شود نام من بد آید ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرک راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن
که رستم ز دست جوانی بخست به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ
وگر کشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد
که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درشت
برین بر پس از مرگ نفرین بود همان نام من نیز بی دین بود
وگر من شوم کشته بر دست اوی نماند به زاولستان رنگ و بوی
شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیده جهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختئی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرم دار مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بی نیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه
بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار
به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت
که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود
تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی
تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود
مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکی فزای
بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید
سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت
همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت
بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت
ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد
تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی
سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن
پگاه آی در جنگ من چاره ساز مکن زین سپس کار بر خود دراز
تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه
بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی
ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم
تو در پهلوی خویش بشنیده ای به گفتار ایشان بگرویده ای
که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار
ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا
که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی
چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد
نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه
گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت
وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ای تراژیک و در عین حال متناقض را به تصویر می‌کشد؛ جایی که دو قهرمان بزرگ، رستم و اسفندیار، پیش از نبردی سرنوشت‌ساز و خونین، در فضایی به ظاهر دوستانه و همراه با ضیافت گرد هم می‌آیند. این ضیافت، نماد آرامشی پیش از توفان است و تضاد عمیقی میان خردمندی و تجربه رستم و غرور جوانی و تعصب اسفندیار بر سر وظیفه و اطاعت از شاه ایجاد می‌کند.

درونمایه اصلی این گفت‌وگو، تقابل میان عقلانیت کهن و سرسختیِ جوانی است. رستم می‌کوشد با پند و اندرز، اسفندیار را از مسیر جنگ بازدارد، اما اسفندیار که اسیرِ جزم‌گرایی و فرمان‌پذیریِ کورکورانه نسبت به پدر (گشتاسپ) است، راهی جز جنگ نمی‌بیند. این صحنه، تراژدیِ رستم را به اوج می‌رساند؛ قهرمانی که میان دوراهیِ شکستنِ غرور و تن‌دادن به بند، یا کشتنِ شاهزاده و بدنامیِ ابدی، گرفتار مانده و عمیقاً در رنج است.

معنای روان

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار

اسفندیار چنین پاسخ داد که سخن گفتن بیش از این فایده‌ای ندارد و باید به کار اصلی پرداخت.

نکته ادبی: سخن گفتن بیش از این، کنایه از بی‌فایده بودنِ ادامه بحث‌های منطقی و دیپلماتیک است.

شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت

نیمی از روز گذشت و گرسنگی بر آن‌ها چیره شد، چرا که زمان زیادی را به بحث و مجادله درباره جنگ سپری کرده بودند.

نکته ادبی: شکم گرسنه، استعاره از ضرورت‌های طبیعی بدن که بحث‌های انتزاعی را متوقف می‌کند.

بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان

اسفندیار دستور داد سفره غذا را بیاورند و گفت کسی را که پرحرفی می‌کند، نباید به سخن واداشت و باید به سکوت دعوت کرد.

نکته ادبی: خواندن در اینجا به معنای دعوت کردن یا اجازه سخن دادن است.

چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت

هنگامی که رستم شروع به خوردن غذا کرد، اسفندیار از قدرتِ اشتهای او در شگفتی فرو رفت.

نکته ادبی: شگفت ماندن، نشان‌دهنده ابهت و قدرتِ جسمانی خیره‌کننده رستم است.

یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره

اسفندیار و همه پهلوانان همراهش، با احترامِ تمام، خوراک‌های متنوعی برای رستم فراهم آوردند.

نکته ادبی: گوان جمع گو به معنای پهلوانان و دلاوران است.

بفرمود مهتر که جام آورید به جای می پخته خام آورید

اسفندیار که سرکرده بود، دستور داد شراب بیاورند و تأکید کرد به جای شرابِ پخته (شیرین یا گرم‌شده)، شرابِ خام (ناب و تند) بیاورند.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرکرده است.

ببینیم تا رستم اکنون ز می چه گوید چه آرد ز کاوس کی

اسفندیار می‌خواست ببیند رستم پس از مستیِ شراب، درباره کاوس کی (شاه ایران) چه می‌گوید و چه نظری دارد.

نکته ادبی: آزمودنِ رستم در حال مستی، حیله‌ای برای سنجشِ میزانِ وفاداری اوست.

بیاورد یک جام می میگسار که کشتی بکردی بروبر گذار

ساقی جامی بزرگ و لبریز از شراب آورد که در آن به راحتی می‌شد کشتی کوچکی را به آب انداخت.

نکته ادبی: این تشبیه، غلو‌آمیز و برای نشان دادن بزرگی جام و قدرتِ شراب‌خواریِ آن دوران است.

به یاد شهنشاه رستم بخورد برآورد ازان چشمهٔ زرد گرد

رستم به یاد شاهنشاه (گشتاسپ یا کاوس) شراب را نوشید و از آن شرابِ زرد‌رنگ، نشاط و گرمی گرفت.

نکته ادبی: چشمه زرد اشاره به رنگ شراب ناب است.

همان جام را کودک میگسار بیاورد پر بادهٔ شاهوار

ساقی دوباره همان جام بزرگ را پر از شرابِ عالی و شاهانه کرد.

نکته ادبی: کودک میگسار در اینجا اشاره به ساقی یا خادمِ جوان است.

چنین گفت پس با پشوتن به راز که بر می نیاید به آبت نیاز

اسفندیار پنهانی به برادرش پشوتن گفت که این شراب آن‌قدر تند است که نیازی نیست آن را با آب مخلوط کنی.

نکته ادبی: راز گفتن، نشان‌دهنده هماهنگی میان دو برادر برای آزمودن رستم است.

چرا آب بر جام می بفگنی که تیزی نبیند کهن بشکنی

او پرسید چرا آب به جام شراب اضافه می‌کنی؟ مگر نمی‌بینی که این شراب آن‌قدر تند است که می‌تواند جام (یا توانِ) کهن‌سالان را بشکند و آن‌ها را از پا درآورد؟

نکته ادبی: تیزیِ می، استعاره از قدرتِ تخریبی شراب است.

پشوتن چنین گفت با میگسار که بی آب جامی می افگن بیار

پشوتن در پاسخ به ساقی گفت: جام را بدون اینکه با آب مخلوط کنی، بیاور.

نکته ادبی: دستور به ساقی، تأکید بر نیتِ هوشیارانه اسفندیار برای مست کردنِ رستم است.

می آورد و رامشگران را بخواند ز رستم همی در شگفتی بماند

ساقی شرابِ خالص آورد و نوازندگان شروع به نواختن کردند و همگی از توانایی رستم در نوشیدن شراب، در شگفت ماندند.

نکته ادبی: رامشگران، نوازندگان و خوانندگانِ دربار هستند.

چو هنگامهٔ رفتن آمد فراز ز می لعل شد رستم سرفراز

هنگامی که زمانِ پایانِ مهمانی رسید، رستم به دلیل نوشیدنِ شراب، چهره‌اش برافروخته و سرخ شد.

نکته ادبی: لعل شدنِ چهره، کنایه از سرخیِ ناشی از مستی و غلبه شراب است.

چنین گفت با او یل اسفندیار که شادان بدی تا بود روزگار

اسفندیار خطاب به رستم گفت: امیدوارم تا زمانی که روزگار باقی است، شاد و سرزنده باشی.

نکته ادبی: دعای خیرِ اسفندیار در عینِ تقابل، نشان‌دهنده احترامِ متقابلِ دو پهلوان است.

می و هرچ خوردی ترا نوش باد روان دلاور پر از توش باد

امیدوارم شراب و هرچه خوردی بر تو گوارا باشد و روحِ دلاور تو همیشه سرشار از توانمندی بماند.

نکته ادبی: توش به معنای قوت، توشه و توان است.

بدو گفت رستم که ای نامدار همیشه خرد بادت آموزگار

رستم به او گفت: ای نامدار، امیدوارم همیشه خرد، راهنمای تو در زندگی باشد.

نکته ادبی: تأکید رستم بر خرد، تقابلِ اصلیِ او با اسفندیار است.

هران می که با تو خورم نوش گشت روان خردمند را توش گشت

هر شرابی که با تو نوشیدم، بر من گوارا بود و این نوشیدنی توشه‌ای برای روح خردمند من شد.

نکته ادبی: توش گشتنِ می، کنایه از بهره‌مندی از لحظاتِ صلح است.

گر این کینه از مغز بیرون کنی بزرگی و دانش برافزون کنی

اگر این کینه و دشمنی را از ذهن خود پاک کنی، بزرگی و خرد تو چندین برابر خواهد شد.

نکته ادبی: مغز، در ادبیات کهن جایگاهِ اندیشه است.

ز دشت اندرآیی سوی خان من بوی شاد یک چند مهمان من

اگر از دشت به خانه من (زاولستان) بیایی، می‌توانی مدتی با شادی مهمان من باشی.

نکته ادبی: دعوتِ رستم، آخرین تلاشِ او برای صلح است.

سخن هرچ گفتم بجای آورم خرد پیش تو رهنمای آورم

من هرچه گفتم از روی خیرخواهی بود و سعی می‌کنم که عقل و خرد را راهنمای تو قرار دهم.

نکته ادبی: به جای آوردنِ سخن، به معنای انجام دادنِ توصیه‌هاست.

بیاسای چندی و با بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش

مدتی استراحت کن و با بدی کردن مقابله مکن، به سمت انسانیت و جوانمردی بازگرد و عقل خود را به کار بینداز.

نکته ادبی: یازیدن به معنای دست یازیدن و گرایش یافتن است.

چنین گفت با او یل اسفندیار که تخمی که هرگز نروید مکار

اسفندیار در پاسخ گفت: بذری که هرگز سبز نمی‌شود و به ثمر نمی‌نشیند، نباید کاشت (اشاره به بی‌فایده بودنِ صلح).

نکته ادبی: این یک ضرب‌المثل است که ناامیدیِ اسفندیار از تغییرِ نظرِ رستم را نشان می‌دهد.

تو فردا ببینی ز مردان هنر چو من تاختن را ببندم کمر

فردا وقتی من برای نبرد آماده شوم، هنر و دلاوریِ واقعی را از مردان خواهی دید.

نکته ادبی: بستنِ کمر، کنایه از آماده شدن برای جنگ است.

تن خویش را نیز مستای هیچ به ایوان شو و کار فردا بسیچ

خودت را هم ستایش مکن، به خانه برگرد و برای کارِ فردایت (نبرد) آماده شو.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنای مهیا شدن و آماده شدن است.

ببینی که من در صف کارزار چنانم چو با باده و میگسار

خواهی دید که من در میدان نبرد، همان‌قدر که در هنگام بزم و میگساری هستم، پرقدرت و مهیای مبارزه‌ام.

نکته ادبی: مقایسه بزم و رزم، نشان‌دهنده اعتماد به نفسِ بالای اسفندیار است.

چو از شهر زاول به ایران شوم به نزدیک شاه و دلیران شوم

زمانی که از زابل به سمت ایران برگردم، نزد شاه و دلاوران ایرانی خواهم رفت.

نکته ادبی: اشاره به مسیرِ بازگشتِ اسفندیار که گویی از پیروزی‌اش اطمینان دارد.

هنر بیش بینی ز گفتار من مجوی اندرین کار تیمار من

آن‌گاه هنر و تواناییِ مرا فراتر از حرف‌هایم خواهی دید و دیگر نیازی نیست نگرانِ عاقبتِ این کار باشی.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و نگرانی است.

دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد

دل رستم از غمِ این تضادِ فکری پر از اندیشه شد و جهان برایش چون بیشه‌ای تاریک و هولناک به نظر رسید.

نکته ادبی: بیشه، استعاره از آشفتگی و ناامنیِ ذهنی است.

که گر من دهم دست بند ورا وگر سر فرازم گزند ورا

رستم با خود اندیشید که اگر تسلیم شوم و اجازه دهم مرا دست‌بند بزنند، یا اگر او را بکشم و به او آسیب برسانم...

نکته ادبی: تضادِ بند و بند (دست‌بند و آسیب زدن)، بیانگرِ دوراهیِ سخت است.

دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد

هر دو کار، عاقبتی شوم و نفرین‌شده دارد و شیوه‌ای جدید و ناپسند از بدبختی است.

نکته ادبی: نفرین و بد، توصیف‌گرِ وضعیتِ فاجعه‌بارِ پیشِ رو است.

هم از بند او بد شود نام من بد آید ز گشتاسپ انجام من

اگر تسلیمِ بندِ او شوم، نام و اعتبارم از بین می‌رود و اگر او را بکشم، نزد گشتاسپ بدنام می‌شوم.

نکته ادبی: انجام در اینجا به معنای عاقبتِ کار است.

به گرد جهان هرک راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن

در هر جای جهان که کسی از این ماجرا سخن بگوید، سرزنشِ من هرگز فراموش نخواهد شد.

نکته ادبی: کهن نگشتنِ نکوهش، کنایه از ماندگاریِ ننگ است.

که رستم ز دست جوانی بخست به زاول شد و دست او را ببست

همه خواهند گفت رستم که پهلوان بزرگی بود، از ترسِ جوانی ترسید، به زابل گریخت و دست خود را به بند داد.

نکته ادبی: خستن در اینجا به معنای شکست خوردن یا ضعف نشان دادن است.

همان نام من بازگردد به ننگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ

همان نام و آوازه من به ننگ بدل می‌شود و دیگر هیچ‌گونه احترام و اعتباری در جهان برایم باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: بوی و رنگ، استعاره از اعتبار و جلوه اجتماعی است.

وگر کشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد

و اگر اسفندیار را در میدان نبرد بکشم، نزد سایر پادشاهان شرمسار خواهم شد.

نکته ادبی: روی زرد، کنایه از شرمساری و سرافکندگی است.

که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درشت

چون خواهند گفت رستم پادشاه‌زاده‌ای جوان را کشت، فقط به این دلیل که او با وی تند سخن گفته بود.

نکته ادبی: سخنِ درشت، اشاره به کلامِ تندِ اسفندیار است.

برین بر پس از مرگ نفرین بود همان نام من نیز بی دین بود

پس از مرگِ من، همه مرا نفرین خواهند کرد و نام من به بی‌دینی و بی‌مروتی متهم خواهد شد.

نکته ادبی: بی‌دین، کنایه از بی‌اصالت و بی‌مروت بودن در فرهنگِ پهلوانی است.

وگر من شوم کشته بر دست اوی نماند به زاولستان رنگ و بوی

و اگر به دستِ او کشته شوم، شکوه و جلالِ زاولستان از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: رنگ و بوی، استعاره از عزت و قدرتِ یک سرزمین است.

شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام

نامِ خاندان دستان (رستم) تباه خواهد شد و دیگر کسی در زابل به نامِ پهلوانی افتخار نخواهد کرد.

نکته ادبی: دستان، لقبِ زال، پدر رستم است.

ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن

با این حال، امیدوارم که مردم در انجمن‌ها از سخنانِ خوب و خردمندانه من یاد کنند.

نکته ادبی: انجمن، به معنای محفل‌های عمومی و قضاوتِ آیندگان است.

چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد

رستم سپس به آن مردِ سرافراز (اسفندیار) گفت: این افکارِ پریشان، چهره مرا زرد و نگران کرده است.

نکته ادبی: روی زرد کردن، کنایه از اندوهِ عمیق است.

که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند

که تو این‌قدر از بند زدن سخن می‌گویی، در حالی که این بند و این تصمیمِ تو، برای من مایه‌ی رنج است.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و رنج است.

مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست

مگر اینکه سرنوشت و حکمِ آسمانی چیز دیگری باشد، چرا که گردشِ روزگار از فهمِ ما فراتر است.

نکته ادبی: چرخ، استعاره از سرنوشتِ گریزناپذیر است.

همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی

تو فقط حرف‌های دیوان (کسانِ نادان یا فریبکار) را می‌پذیری و از دانش و خرد چیزی نمی‌دانی.

نکته ادبی: پندِ دیوان، کنایه از وسوسه‌های شیطانی یا سخنانِ ناخردمندانه است.

ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار

تو هنوز سن و سال زیادی نداری و بی‌تجربه‌ای، از این رو فریبِ این شاهِ بدذات (گشتاسپ) را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: سال برآمدن، کنایه از بالا رفتنِ سن و کسبِ تجربه است.

تو یکتادلی و ندیده جهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان

تو ساده‌دل و بی‌تجربه‌ای و دنیا را ندیده‌ای؛ گشتاسپ در خفا برای مرگِ تو تلاش می‌کند.

نکته ادبی: یکتادلی به معنای صاف‌دلی و عدمِ مکر است.

گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت

اگر گشتاسپ بر اثرِ بخت و اقبال، از تاج و تخت سیر نمی‌شود (و طمع‌کار است)...

نکته ادبی: سیری نیافتن از تاج و تخت، نشان‌دهنده حرصِ قدرت است.

به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختئی پروراند ترا

تو را به دور دنیا می‌دواند و هر جا که سختی است، تو را به آنجا می‌فرستد تا تو را به کشتن دهد.

نکته ادبی: پروراندن در اینجا کنایه از به میدانِ خطر فرستادن است.

به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد

رستم در ذهن خود به بررسی همه‌جانبه اوضاع پرداخت؛ عقل و هوش او همچون تبر و تیشه‌ای به کار افتاد تا راهکاری برای این مشکل بتراشد و چاره‌ای بیابد.

نکته ادبی: تشبیه خرد و هوش به ابزارهای نجاری (تبر و تیشه) برای نشان دادنِ نقشِ عقل در ساختنِ راهِ برون‌رفت.

که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار

او می‌اندیشید که چه کسی در جهان چنین نامدار و شجاع است که در میدان نبرد هرگز از روبرو شدن با دشمن شانه خالی نمی‌کند؟

نکته ادبی: اشاره به منش پهلوانی که همواره با شجاعت و رویارویی همراه است.

کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند

اگر از آن فردِ نامدار آسیبی به تو برسد، پادشاهی و قدرت همچنان برای او باقی می‌ماند و تو همه چیز را از دست می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به عواقبِ شکست در برابر یک قهرمان بزرگ.

که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیم

شاید بهتر باشد که ما بر این تاج و تختِ پردردسر نفرین بفرستیم و با پایان دادن به این ماجرا، آرامش را در زیر خاک جستجو کنیم.

نکته ادبی: کنایه از بیزاری از قدرت و جاه‌طلبی که جز رنج و خاک‌نشینی ارمغانی ندارد.

همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی

رستم به اسفندیار گفت: تو مدام در حال نکوهش و سرزنش کردن من هستی؛ چرا به جای این کار، در پیِ تحقیق و شناختِ حقیقت نیستی؟

نکته ادبی: استفاده از واژه پژوهش در معنای جستجوی حقیقت و دوری از قضاوت عجولانه.

به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش

تو با دستان خودت رنج و سختی را بر خود هموار می‌کنی و غیر از بدگمانی و افکار منفی، چیزی عایدت نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که بدگمانی، منشأ رنج‌های انسان است.

مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن

ای شهریار، دست از جوانی و خامی بردار و مغرورانه بر این بلای بزرگ که در پیش داریم، پافشاری مکن.

نکته ادبی: جوانی در اینجا به معنای خامی و بی‌تجربگی است.

دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند

ای شهریار، دل مرا آزرده مکن و باعث رنج و گزند برای جانِ خودت و من مباش.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و آزرده است.

ز یزدان و از روی من شرم دار مخور بر تن خویشتن زینهار

از خداوند و از رویِ من شرم کن و با رفتارت، خود را در معرض نابودی قرار مده.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای امان و حفظ جان است؛ یعنی جانِ خود را به خطر نینداز.

ترا بی نیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من

تو نیازی به جنگیدن با من نداری و این تلاش‌ها برای درگیری با من، ضرورتی ندارد.

نکته ادبی: آهنگ در اینجا به معنای قصد و اراده برای شروع کار است.

زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه

روزگار تو را با لشکری به سوی من کشانده است تا به دست من به نابودی کشیده شوی.

نکته ادبی: زمانه در اینجا نماد تقدیر و سرنوشتِ محتوم است.

بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد

اگر من تو را بکشم، نام بدی از من در جهان باقی می‌ماند و عاقبتِ کار برای گشتاسپ (پدر تو) نیز شوم خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به عواقبِ اخلاقی و سیاسیِ قتلِ یک شاهزاده.

چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار

وقتی اسفندیارِ سرکش این سخنان را شنید، به رستم گفت: ای رستمِ نامدار...

نکته ادبی: گردنکش صفتی برای دلاوران مغرور و قدرتمند است.

به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت

به سخنِ خردمندانِ گذشته بنگر که وقتی جان را با عقل پیوند دادند، چه گفتند.

نکته ادبی: اشاره به حکمت‌های کهن و پیوندِ جان و خرد.

که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود

سخن این است که پیرمردی که فریبنده و حیله‌گر باشد، حتی اگر پیروز و دانا هم به نظر برسد، قابل اعتماد نیست.

نکته ادبی: اسفندیار سعی دارد رستم را پیرمردی حیله‌گر جلوه دهد تا حرف‌های صلح‌جویانه‌اش را بی‌اعتبار کند.

تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی

تو این‌قدر بر من افسون و فریب می‌خوانی تا شاید مرا از تصمیم خود (بستنِ تو به بند) منصرف کنی.

نکته ادبی: چنبر از یال بیرون کردن کنایه از رهایی و منصرف کردن از تصمیم است.

تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود

تو می‌خواهی هرکس که این سخنانت را می‌شنود، فریبِ گفتارِ زیبای تو را بخورد و به تو ایمان بیاورد.

نکته ادبی: سخنانِ رستم را با وجودِ صداقت، از دید اسفندیار، فریبنده می‌داند.

مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکی فزای

تو مرا ناپاک‌رأی و بدنام می‌خوانی، در حالی که مردم تو را انسانی هشیار و نیکی‌افزا می‌دانند.

نکته ادبی: تضاد میانِ جایگاهِ اجتماعیِ رستم و برچسب‌هایی که اسفندیار می‌زند.

بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید

مردم خواهند گفت که رستم با ظاهر آراسته و وعده‌های امیدوارکننده آمد تا مرا فریب دهد.

نکته ادبی: خرام و نوید نمادِ ظاهرِ فریبنده و کلامِ شیرین است.

سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت

رستم از این سخنانِ اسفندیار روی برگرداند و چون دیگر راهی جز جنگ ندید، تصمیم نهایی خود را گرفت.

نکته ادبی: سر بتافت کنایه از قطعِ امید از گفتگو است.

همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت

رستم دیگر هیچ اعتباری برای خواهش‌های اسفندیار قائل نبود و زبانی تند و تلخ برای پاسخگویی برگزید.

نکته ادبی: تلخ‌گفتار نشان‌دهنده تغییر لحن رستم از صلح به جنگ است.

بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه

بدان که من هرگز از فرمانِ شاه سرپیچی نمی‌کنم، نه به خاطر ترس از دست دادن مقام و تخت.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد پادشاهی و قدرت است.

بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت

همین پادشاه است که در دنیا سرنوشتِ خوب و بدِ مرا رقم می‌زند و هم اوست که برایم جهنم و بهشت می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به سلطه مطلقِ پادشاه بر سرنوشتِ رعیت در اندیشه باستانی.

ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد

هرچه می‌خوری و می‌اندوزی بر تو گوارا و افزون باد، اما برای دشمنانت درد و رنج به همراه داشته باشد.

نکته ادبی: دعا و نفرین همزمان برای دشمنان.

تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی

تو حالا با خوبی به قصرت برگرد و هرچه دیدی و شنیدی، با همان حیله و داستان‌سرایی برای دیگران بازگو کن.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنای حیله و نیرنگ است.

سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن

سلاح‌هایت را برای جنگ آماده کن و از این پس دیگر با من سخنِ بیهوده مگو.

نکته ادبی: ساز کردن کنایه از آمادگی برای نبرد است.

پگاه آی در جنگ من چاره ساز مکن زین سپس کار بر خود دراز

فردا صبح برای جنگ با من آماده باش و دیگر این ماجرا را کش نده.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود و زمان شروع نبرد است.

تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه

فردا در میدان نبرد خواهی دید که چگونه روزگار پیش چشمت تیره و تار می‌شود.

نکته ادبی: تیره شدنِ گیتی کنایه از شکست و مرگ است.

بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد

آن وقت خواهی دانست که نبردِ مردانِ بزرگ چگونه است و جنگ و پیکار چه معنایی دارد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه جنگ واقعی با آنچه تصور می‌کرد متفاوت است.

بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی

رستم به او گفت: ای کسی که خویِ شیر داری، اگر واقعاً چنین آرزویی (جنگ با من) داری...

نکته ادبی: شیرخوی استعاره از دلاوری و جنگجویی است.

ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم

تو را با تاخت و تازِ رخش مهمان می‌کنم و با ضرباتِ گرز، تو را مداوا و آرام خواهم کرد.

نکته ادبی: درمان با گرز کنایه از کشتن یا شکست دادنِ حریف است (ایهام طنزگونه).

تو در پهلوی خویش بشنیده ای به گفتار ایشان بگرویده ای

تو فقط در اطراف خود شنیده‌ای که دیگران چه گفته‌اند و به حرف‌های آن‌ها اعتماد کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ سخن‌چینی‌ها بر تصمیمِ اسفندیار.

که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار

شنیده‌ای که تیغِ دلاوران بر اسفندیار در میدان نبرد کارگر نیست.

نکته ادبی: اشاره به رویین‌تن بودنِ اسفندیار.

ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا

اما فردا نوکِ نیزه من و قدرتِ مهارِ اسب مرا خواهی دید.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است.

که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد

تا دیگر با نامدارانِ بزرگ، با چنین رفتاری در میدان نبرد روبرو نشوی.

نکته ادبی: اشاره به سرزنشِ اسفندیار بابتِ گستاخی‌اش.

لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد

لبِ اسفندیارِ جوان از خنده باز شد و گویی زیباییِ آن خنده، شکوه و وقارش را دوچندان کرد.

نکته ادبی: گوهر در اینجا استعاره از شکوه و ذاتِ والا است.

به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی

اسفندیار به رستم گفت: ای نامجو، چرا در این گفتگو این‌قدر تند و خشمگین شدی؟

نکته ادبی: نامجو کسی است که به دنبالِ کسبِ شهرت و افتخار است.

چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد

فردا که به دشت نبرد آمدی، آنگاه نبردِ مردانِ بزرگ را به چشم خود خواهی دید.

نکته ادبی: اعتماد به نفسِ بالای اسفندیار.

نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه

من کوه نیستم و اسبم هم کوه نیست، من یک نفرم اما به اندازه یک گروه قدرت دارم.

نکته ادبی: نفیِ شباهت به کوه، برای نشان دادنِ انسانیت و در عین حال قدرتِ خارق‌العاده.

گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت

اگر ضربه گرز من به سرت برسد، مادرت از غمِ جانِ تو زاری خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ ویرانگرِ گرزِ اسفندیار.

وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه

و اگر هم کشته شوی، تو را بر زینِ اسب می‌بندم و نزد شاه می‌برم.

نکته ادبی: تحقیرِ رستم با تهدید به حمل کردنِ جنازه‌اش.

بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزار

تا دیگر هیچ بنده‌ای جرئت نکند در برابر پادشاه، در میدان نبرد جنگ به پا کند.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تاکید بر استبداد و قدرتِ شاه.