شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۱۸

فردوسی
چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید
سر جادوان را بکندم ز تن ستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تخت شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بود که شمشیر تیزم جهان بخش بود
وزان پس که شد سوی هاماوران ببستند پایش به بند گران
ببردم ز ایرانیان لشکری به جایی که بد مهتری گر سری
بکشتم به جنگ اندرون شاهشان تهی کردم آن نامور گاهشان
جهاندار کاوس کی بسته بود ز رنج و ز تیمار دل خسته بود
بیاوردم از بند کاوس را همان گیو و گودرز و هم طوس را
به ایران بد افراسیاب آن زمان جهان پر ز درد از بد بدگمان
به ایران کشیدم ز هاماوران خود و شاه با لشکری بی کران
شب تیره تنها برفتم ز پیش همه نام جستم نه آرام خویش
چو دید آن درفشان درفش مرا به گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ایران و شد سوی چین جهان شد پر از داد و پر آفرین
گر از یال کاوس خون آمدی ز پشتش سیاوش چون آمدی
وزو شاه کیخسرو پاک و راد که لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلیر گرانمایه مرد ز ننگ اندران انجمن خاک خورد
که لهراسپ را شاه بایست خواند ازو در جهان نام چندین نماند
چه نازی بدین تاج گشتاسپی بدین تازه آیین لهراسپی
که گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
که گر چرخ گوید مراکاین نیوش به گرز گرانش بمالم دو گوش
من از کودکی تا شدستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن
مرا خواری از پوزش و خواهش است وزین نرم گفتن مرا کاهش است
ز تیزیش خندان شد اسفندیار بیازید و دستش گرفت استوار
بدو گفت کای رستم پیلتن چنانی که بشنیدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شیر برو یال چون اژدهای دلیر
میان تنگ و باریک همچون پلنگ به ویژه کجا گرز گیرد به چنگ
بیفشارد چنگش میان سخن ز برنا بخندید مرد کهن
ز ناخن فرو ریختش آب زرد همانا نجنبید زان درد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر به دست چنین گفت کای شاه یزدان پرست
خنک شاه گشتاسپ آن نامدار کجا پور دارد چو اسفندیار
خنک آنک چون تو پسر زاید او همی فر گیتی بیفزاید او
همی گفت و چنگش به چنگ اندرون همی داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب کرد سپهبد بروها پر از تاب کرد
بخندید ازو فرخ اسفندیار چنین گفت کای رستم نامدار
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
چو من زین زرین نهم بر سپاه به سر بر نهم خسروانی کلاه
به نیزه ز اسپت نهم بر زمین ازان پس نه پرخاش جویی نه کین
دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم که من زو ندیدم گناه
بباشیم پیشش به خواهشگری بسازیم هرگونه ای داوری
رهانم ترا از غم و درد و رنج بیابی پس از رنج خوبی و گنج
بخندید رستم ز اسفندیار بدو گفت سیر آیی از کارزار
کجا دیده ای رزم جنگاوران کجا یافتی باد گرز گران
اگر بر جزین روی گردد سپهر بپوشید میان دو تن روی مهر
به جای می سرخ کین آوریم کمند نبرد و کمین آوریم
غو کوس خواهیم از آوای رود به تیغ و به گوپال باشد درود
ببینی تو ای فرخ اسفندیار گراییدن و گردش کارزار
چو فردا بیایی به دشت نبرد به آورد مرد اندر آید به مرد
ز باره به آغوش بردارمت ز میدان به نزدیک زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج نهم بر سرت بر دل افروز تاج
کجا یافتستم من از کیقباد به مینو همی جان او باد شاد
گشایم در گنج و هر خواسته نهم پیش تو یکسر آراسته
دهم بی نیازی سپاه ترا به چرخ اندر آرم کلاه ترا
ازان پس بیابم به نزدیک شاه گرازان و خندان و خرم به راه
به مردی ترا تاج بر سر نهم سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
ازان پس ببندم کمر بر میان چنانچون ببستم به پیش کیان
همه روی پالیز بی خو کنم ز شادی تن خویش را نو کنم
چو تو شاه باشی و من پهلوان کسی را به تن در نباشد روان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از شاهنامه، ترسیم‌گر تقابل میان دو دنیای متفاوت است؛ یکی رستم که نماینده پهلوانی، خردورزی و استقلالِ شخصی است و دیگری اسفندیار که نماد قدرتِ نوظهور، تعصبِ مذهبی و اطاعتِ محض از شاه است. رستم با برشمردن افتخارات بی‌بدیل خود، می‌کوشد تا اسفندیار را از اقدامِ نابخردانه بستنِ دستِ یک پهلوان برحذر دارد، اما اسفندیار که غرور جوانی و فرمان شاه را پیش‌رو دارد، به این نصیحت‌ها بی‌اعتناست.

تنش موجود در این ابیات، بیانگرِ یک تراژدیِ ناگزیر است. رستم تلاش می‌کند تا با یادآوری گذشته، ارزشِ خود را به رخ بکشد، اما اسفندیار تنها در پیِ اجرای فرمان است. این جدالِ کلامی که با آزمونِ قدرتِ بدنی (فشردن دست) همراه می‌شود، نقطه عطفی است که نشان می‌دهد هیچ‌یک از طرفین حاضر به کوتاه آمدن نیستند و سرنوشتِ شومی در انتظار آن‌هاست.

معنای روان

چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار

رستم به اسفندیار گفت که آنچه از ما در این جهان باقی می‌ماند، فقط کارهای نیک و افتخارات ماست.

نکته ادبی: کردار در اینجا به معنای کنش‌های قهرمانانه و کارنامه فرد است.

کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن

اکنون سخن مرا بشنو و از احوال این پهلوان کهن و نامدار آگاه باش.

نکته ادبی: نامبردار به معنای مشهور و پرآوازه است.

اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران

اگر من به مازندران نمی‌رفتم و آن گرز سنگین را بر گردن دشمن نمی‌کوبیدم،

نکته ادبی: مازندران در شاهنامه سرزمینی افسانه‌ای و پرخطر است.

کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس

جایی که کی‌کاوس و گیو و طوس گرفتار شده بودند و گوش‌ها از صدای طبل جنگ کر شده بود،

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است که نشانه آغاز درگیری است.

که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید

چه کسی می‌توانست قلب و مغز دیو سپید را بیرون بکشد؟ چه کسی به جز من چنین توانایی و امیدی داشت؟

نکته ادبی: دیو سپید نماد تاریکی و شر در اساطیر است.

سر جادوان را بکندم ز تن ستودان ندیدند و گور و کفن

من سرِ جادوگران را از بدن جدا کردم، چنان‌که حتی اثری از جسد و گور و کفن آن‌ها باقی نماند.

نکته ادبی: ستودان به معنای استخوان‌دان است.

ز بند گران بردمش سوی تخت شد ایران بدو شاد و او نیکبخت

من کاوس را از بند آزاد کردم و به تخت پادشاهی رساندم، ایران با این کار شاد شد و شاه نیز بخت‌یافته گردید.

نکته ادبی: بند گران کنایه از اسارت سخت است.

مرا یار در هفتخوان رخش بود که شمشیر تیزم جهان بخش بود

در خوان‌های هفت‌گانه، رخش تنها یار و یاور من بود و شمشیر تیز من جهان را از شر دشمنان نجات می‌داد.

نکته ادبی: جهان‌بخش به معنای نجات‌دهنده و بخشنده امنیت به جهان است.

وزان پس که شد سوی هاماوران ببستند پایش به بند گران

و پس از آن که کاوس به سمت هاماوران رفت، پادشاهان آنجا پاهای او را در بندهای محکم اسیر کردند.

نکته ادبی: هاماوران سرزمینی بیگانه و دشمن در متون حماسی است.

ببردم ز ایرانیان لشکری به جایی که بد مهتری گر سری

من لشکری از ایرانیان برداشتم و به سرزمینی رفتم که در آن بزرگان و پادشاهانی حکومت می‌کردند.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگی و ریاست است.

بکشتم به جنگ اندرون شاهشان تهی کردم آن نامور گاهشان

شاهان آن‌ها را در جنگ کشتم و جایگاه باشکوهشان را خالی از صاحب کردم.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

جهاندار کاوس کی بسته بود ز رنج و ز تیمار دل خسته بود

کاووسِ جهان‌دار که اسیر شده بود، از غم و رنج بسیار دلش شکسته و ناامید بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

بیاوردم از بند کاوس را همان گیو و گودرز و هم طوس را

من کاووس و همچنین گیو و گودرز و طوس را از اسارت نجات دادم.

نکته ادبی: اشاره به بازگرداندن بزرگان از اسارت هاماوران.

به ایران بد افراسیاب آن زمان جهان پر ز درد از بد بدگمان

در آن زمان افراسیاب در ایران بود و جهان به خاطر کارهای بد او، پر از درد و رنج شده بود.

نکته ادبی: افراسیاب دشمن دیرینه ایران و نماد شرارت است.

به ایران کشیدم ز هاماوران خود و شاه با لشکری بی کران

من خود و شاه (کاووس) را به همراه لشکری بی‌شمار از هاماوران به ایران بازگرداندم.

نکته ادبی: بی‌کران به معنای بی‌شمار و بسیار است.

شب تیره تنها برفتم ز پیش همه نام جستم نه آرام خویش

در آن شرایط سخت، من تنها و در دل شب به پیش رفتم و به دنبال کسب نام و افتخار بودم، نه آسایش خود.

نکته ادبی: تیره بودن شب استعاره از سختیِ شرایط است.

چو دید آن درفشان درفش مرا به گوش آمدش بانگ رخش مرا

وقتی دشمن درفشِ (پرچم) باشکوه مرا دید و صدای شیهه اسب مرا شنید، هراسان شد.

نکته ادبی: درفشان به معنای درخشان و پرشکوه است.

بپردخت ایران و شد سوی چین جهان شد پر از داد و پر آفرین

او ایران را رها کرد و به سمت چین گریخت و جهان پر از عدل و آفرین شد.

نکته ادبی: گریختن دشمن نماد پیروزی نهایی خیر است.

گر از یال کاوس خون آمدی ز پشتش سیاوش چون آمدی

اگر از نسل کاووس خونِ پهلوانی جاری نبود، چگونه سیاوش از پشت او پدید می‌آمد؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری است برای اثبات بزرگیِ خاندان کیانی.

وزو شاه کیخسرو پاک و راد که لهراسپ را تاج بر سر نهاد

و از نسل او کیخسروِ پاک و جوانمرد به وجود آمد که تاج پادشاهی را بر سر لهراسپ گذاشت.

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

پدرم آن دلیر گرانمایه مرد ز ننگ اندران انجمن خاک خورد

پدرم (زال) که مردی دلیر و ارجمند بود، از ننگِ تصمیماتِ آن انجمن رنج کشید.

نکته ادبی: خاک خوردن کنایه از تحمل رنج و غم است.

که لهراسپ را شاه بایست خواند ازو در جهان نام چندین نماند

او معتقد بود که لهراسپ شایسته لقب شاهی نیست و نامی از او در جهان باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: خواند در اینجا به معنای خطاب کردن و لقب دادن است.

چه نازی بدین تاج گشتاسپی بدین تازه آیین لهراسپی

چرا به این تاج و تختِ گشتاسپی و این آیین تازه‌ی لهراسپی افتخار می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به پذیرش دین زرتشت توسط گشتاسپ که رستم به آن نگاهی تردیدآمیز دارد.

که گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند

چه کسی به تو می‌گوید برو و دست رستم را ببند؟ حتی چرخ روزگار هم جرأت نمی‌کند دست مرا ببندد.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از تقدیر و روزگار است.

که گر چرخ گوید مراکاین نیوش به گرز گرانش بمالم دو گوش

اگر تقدیر هم از من بخواهد که تسلیم شوم، با گرز گرانم به گوش او می‌مالم (و مقاومت می‌کنم).

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از تنبیه کردن است.

من از کودکی تا شدستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن

من از کودکی تا پیری، از هیچ‌کس چنین سخن ناشایستی نشنیده بودم.

نکته ادبی: کهن به معنای پیر و سالخورده است.

مرا خواری از پوزش و خواهش است وزین نرم گفتن مرا کاهش است

خواری من در التماس و خواهش کردن است و این نرم صحبت کردن باعث کاهش منزلت من می‌شود.

نکته ادبی: کاهش در اینجا به معنای کم شدنِ قدر و مقام است.

ز تیزیش خندان شد اسفندیار بیازید و دستش گرفت استوار

اسفندیار از تندی سخن رستم خندید، پیش آمد و دست او را محکم گرفت.

نکته ادبی: استوار به معنای محکم و قوی است.

بدو گفت کای رستم پیلتن چنانی که بشنیدم از انجمن

به او گفت ای رستمِ پهلوان، همان‌طور که درباره تو شنیده‌ام،

نکته ادبی: پیلتن کنایه از کسی است که تنومند و قدرتمند است.

ستبرست بازوت چون ران شیر برو یال چون اژدهای دلیر

بازوهای تو مانند ران شیر ستبر است و شانه‌هایت همچون اژدهایی دلیر است.

نکته ادبی: ران شیر تشبیهی برای قدرت بازو است.

میان تنگ و باریک همچون پلنگ به ویژه کجا گرز گیرد به چنگ

کمرت مانند پلنگ باریک است، به‌ویژه وقتی گرز را به دست می‌گیری.

نکته ادبی: میان‌تنگ به معنای باریک‌کمر بودن است که نشان چابکی و قدرت است.

بیفشارد چنگش میان سخن ز برنا بخندید مرد کهن

اسفندیار در میان سخن، دست رستم را فشرد و رستمِ پیر از قدرتِ او خندید.

نکته ادبی: برنا به معنای جوان است (اشاره به اسفندیار).

ز ناخن فرو ریختش آب زرد همانا نجنبید زان درد مرد

از شدت فشار، از ناخن‌های رستم آب زردی چکید، اما او از آن درد تکانی نخورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌العاده رستم که درد را تحمل می‌کند.

گرفت آن زمان دست مهتر به دست چنین گفت کای شاه یزدان پرست

رستم در آن لحظه دستِ شاهزاده را گرفت و گفت ای شاهِ خداپرست،

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ‌زاده و شاهزاده است.

خنک شاه گشتاسپ آن نامدار کجا پور دارد چو اسفندیار

خوش به حال گشتاسپِ نامدار که پسری چون اسفندیار دارد.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا به حال و مبارک‌باد است.

خنک آنک چون تو پسر زاید او همی فر گیتی بیفزاید او

خوشا به حال کسی که پسری مثل تو دارد، چرا که او شکوه و بزرگی جهان را می‌افزاید.

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و فره ایزدی است.

همی گفت و چنگش به چنگ اندرون همی داشت تا چهر او شد چو خون

رستم هم‌زمان با سخن گفتن، دست اسفندیار را در دستش فشرد تا جایی که صورتِ اسفندیار از فشار خونین شد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت متقابل رستم در فشردن دست.

همان ناخنش پر ز خوناب کرد سپهبد بروها پر از تاب کرد

او ناخن‌های اسفندیار را پر از خون کرد و اسفندیار از شدت درد ابروهایش را در هم کشید.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به اسفندیار است.

بخندید ازو فرخ اسفندیار چنین گفت کای رستم نامدار

اسفندیارِ فرخنده خندید و گفت ای رستمِ نامدار،

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خوش‌بخت است.

تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم

امروز را به خوشی بگذران، چرا که فردا در میدان نبرد چنان در تنگنا قرار می‌گیری که بزم و خوشی را فراموش خواهی کرد.

نکته ادبی: می خوردن کنایه از خوش‌گذرانی و غفلت است.

چو من زین زرین نهم بر سپاه به سر بر نهم خسروانی کلاه

وقتی من زین زرین را بر اسب خود بگذارم و کلاه پادشاهی را بر سر نهم،

نکته ادبی: زین زرین نشان از آمادگی برای جنگ و شکوه شاهانه است.

به نیزه ز اسپت نهم بر زمین ازان پس نه پرخاش جویی نه کین

با نیزه تو را از اسب به زمین می‌زنم و پس از آن دیگر به دنبال جنگ و کینه نخواهی بود.

نکته ادبی: پرخاش به معنای جنگ و ستیز است.

دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم که من زو ندیدم گناه

دو دستت را می‌بندم و نزد شاه می‌برم و به او می‌گویم که من از تو گناهی ندیدم.

نکته ادبی: اسارت دست‌ها نماد تحقیر در آیین پهلوانی است.

بباشیم پیشش به خواهشگری بسازیم هرگونه ای داوری

آنجا پیش شاه خواهش می‌کنیم و هر نوع داوری که لازم باشد انجام می‌دهیم.

نکته ادبی: خواهشگری به معنای واسطه‌گری و شفاعت است.

رهانم ترا از غم و درد و رنج بیابی پس از رنج خوبی و گنج

تو را از این غم و رنج نجات می‌دهم و پس از تحمل این سختی، به پاداش و گنج خواهی رسید.

نکته ادبی: خوبی در اینجا به معنای نیکی و پاداش است.

بخندید رستم ز اسفندیار بدو گفت سیر آیی از کارزار

رستم از حرف‌های اسفندیار خندید و گفت: آیا از جنگ خسته شده‌ای؟

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از خسته شدن و تمایل نداشتن است.

کجا دیده ای رزم جنگاوران کجا یافتی باد گرز گران

تو کجا جنگاوران را دیده‌ای که از شدت گرزی سنگین این‌گونه سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: باد گرز کنایه از قدرت گرز است.

اگر بر جزین روی گردد سپهر بپوشید میان دو تن روی مهر

اگر روزگار بخواهد که به شکلی دیگر بگردد، ما دو نفر میان خود پرده‌ای از مهر خواهیم کشید (یعنی با هم می‌جنگیم).

نکته ادبی: سپهر استعاره از آسمان و تقدیر است.

به جای می سرخ کین آوریم کمند نبرد و کمین آوریم

به جای می، کینه می‌آوریم و به جای جام، کمند نبرد و کمین می‌سازیم.

نکته ادبی: تقابل می و کینه، نشان‌دهنده تغییر فضا از صلح به جنگ است.

غو کوس خواهیم از آوای رود به تیغ و به گوپال باشد درود

صدای طبل جنگ را به جای صدای موسیقی (رود) می‌خواهیم و با شمشیر و گرز به هم درود می‌فرستیم.

نکته ادبی: رود نام یک ساز موسیقی است که نماد آرامش است.

ببینی تو ای فرخ اسفندیار گراییدن و گردش کارزار

ای اسفندیارِ خجسته، خوب نگاه کن و ببین که میدان نبرد چگونه تغییر جهت می‌دهد و کارزار چه فرجامی دارد.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است و گراییدن در اینجا به معنای میل کردن و تغییر جهت دادن است.

چو فردا بیایی به دشت نبرد به آورد مرد اندر آید به مرد

زمانی که فردا به میدان جنگ آمدی، هر مردی در برابر حریف خود قرار خواهد گرفت و نبرد تن‌به‌تن آغاز خواهد شد.

نکته ادبی: آورد به معنای نبرد و میدان جنگ است.

ز باره به آغوش بردارمت ز میدان به نزدیک زال آرمت

من تو را از روی اسب با احترام برمی‌گیرم و به آغوش می‌کشم و با خود نزد زال می‌برم.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

نشانمت بر نامور تخت عاج نهم بر سرت بر دل افروز تاج

تو را بر تخت عاج که نشانه پادشاهی است می‌نشانم و آن تاج گران‌بها و دل‌انگیز را بر سرت می‌گذارم.

نکته ادبی: تخت عاج کنایه از اریکه سلطنت و قدرت است.

کجا یافتستم من از کیقباد به مینو همی جان او باد شاد

تختی که از کیقباد به یادگار گرفته‌ام؛ روانش در بهشت شاد و پرنور باد.

نکته ادبی: مینو به معنای بهشت و جهانِ بالا است.

گشایم در گنج و هر خواسته نهم پیش تو یکسر آراسته

در گنجینه ثروت را به رویت می‌گشایم و تمام دارایی و جواهرات آراسته را پیشکش تو می‌کنم.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای مال، ثروت و دارایی است.

دهم بی نیازی سپاه ترا به چرخ اندر آرم کلاه ترا

سپاه تو را از نظر مالی بی‌نیاز می‌کنم و مقام و مرتبه تو را به اوج آسمان می‌رسانم.

نکته ادبی: به چرخ اندر آوردن کلاه، کنایه از رفعت مقام و بلندی مرتبه است.

ازان پس بیابم به نزدیک شاه گرازان و خندان و خرم به راه

پس از آن من نزد شاه می‌روم، در حالی که شادمان و خرامان و امیدوار هستم.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامیدن و با ناز و شکوه راه رفتن است.

به مردی ترا تاج بر سر نهم سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم

با قدرت و پهلوانی خویش تاج پادشاهی را بر سرت می‌نهم و از گشتاسپ به خاطر این خدمت پاداش می‌طلبم.

نکته ادبی: به مردی به معنای با زور بازو و پهلوانی است.

ازان پس ببندم کمر بر میان چنانچون ببستم به پیش کیان

سپس در پیشگاه تو کمر خدمت می‌بندم و همان‌گونه که برای پادشاهان کیانی خدمت می‌کردم، تو را یاری می‌دهم.

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از اعلام آمادگی برای خدمت و بندگی است.

همه روی پالیز بی خو کنم ز شادی تن خویش را نو کنم

تمام خار و خاشاک را از گلستانِ وجودمان پاک می‌کنم و با این صلح و دوستی، جان و جهان خود را تازه و شاداب می‌سازم.

نکته ادبی: بی‌خو کردن به معنای خارزدایی و زدودن موانع و کدورت‌هاست.

چو تو شاه باشی و من پهلوان کسی را به تن در نباشد روان

وقتی تو پادشاه باشی و من پهلوانِ تو، دیگر هیچ‌کس جرئت نمی‌کند که با ما سر ستیز داشته باشد.

نکته ادبی: روان نداشتن کسی در تن، کنایه از ترس و وحشت داشتن و جرئت نداشتن است.