شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۱۲

فردوسی
بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید
پس از لشکر نامور صدسوار برفتند با فرخ اسفندیار
بیامد دمان تا لب هیرمند به فتراک بر گرد کرده کمند
ازین سو خروشی برآورد رخش وزان روی اسپ یل تاج بخش
چنین تا رسیدند نزدیک آب به دیدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشک اندر آمد به رود پیاده شد و داد یل را درود
پس از آفرین گفت کز یک خدای همی خواستم تا بود رهنمای
که با نامداران بدین جایگاه چنین تندرست آید و با سپاه
نشینیم یکجای و پاسخ دهیم همی در سخن رای فرخ نهیم
چنان دان که یزدان گوای منست خرد زین سخن رهنمای منست
که من زین سخنها نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
که روی سیاوش گر دیدمی بدین تازه رویی نگردیدمی
نمانی همی چز سیاوخش را مر آن تاج دار جهان بخش را
خنک شاه کو چون تو دارد پسر به بالا و فرت بنازد پدر
خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند بیدار بخت ترا
دژم گردد آنکس که با تو نبرد بجوید سرش اندر آید به گرد
همه دشمنان از تو پر بیم باد دل بدسگالان به دو نیم باد
همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد
چو بشنید گفتارش اسفندیار فرود آمد از بارهٔ نامدار
گو پیلتن را به بر در گرفت چو خشنود شد آفرین برگرفت
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که دیدم ترا شاد و روشن روان
سزاوار باشد ستودن ترا یلان جهان خاک بودن ترا
خنک آنک چون تو پسر باشدش یکی شاخ بیند که بر باشدش
خنک آنک او را بود چون تو پشت بود ایمن از روزگار درشت
خنک زال کش بگذرد روزگار به گیتی بماند ترا یادگار
بدیدم ترا یادم آمد زریر سپهدار اسپ افگن و نره شیر
بدو گفت رستم که ای پهلوان جهاندار و بیدار و روشن روان
یکی آرزو دارم از شهریار که باشم بران آرزو کامگار
خرامان بیایی سوی خان من به دیدار روشن کنی جام من
سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای از یلان جهان یادگار
هرانکس کجا چون تو باشد به نام همه شهر ایران بدو شادکام
نشاید گذر کردن از رای تو گذشت از بر و بوم وز جای تو
ولیکن ز فرمان شاه جهان نپیچم روان آشکار و نهان
به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران این بوم جنگ
تو آن کن که بر یابی از روزگار بران رو که فرمان دهد شهریار
تو خود بند بر پای نه بی درنگ نباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزدیک شاه سراسر بدو بازگردد گناه
وزین بستگی من جگر خسته ام به پیش تو اندر کمر بسته ام
نمانم که تا شب بمانی به بند وگر بر تو آید ز چیزی گزند
همه از من انگار ای پهلوان بدی ناید از شاه روشن روان
ازان پس که من تاج بر سر نهم جهان را به دست تو اندر نهم
نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه
چو تو بازگردی به زابلستان به هنگام بشکوفهٔ گلستان
ز من نیز یابی بسی خواسته که گردد بر و بومت آراسته
بدو گفت رستم که ای نامدار همی جستم از داور کردگار
که خرم کنم دل به دیدار تو کنون چون بدیدم من آزار تو
دو گردن فرازیم پیر و جوان خردمند و بیدار دو پهلوان
بترسم که چشم بد آید همی سر از خوب خوش برگراید همی
همی یابد اندر میان دیو راه دلت کژ کند از پی تاج و گاه
یکی ننگ باشد مرا زین سخن که تا جاودان آن نگردد کهن
که چون تو سپهبد گزیده سری سرافراز شیری و نام آوری
نیایی زمانی تو در خان من نباشی بدین مرز مهمان من
گر این تیزی از مغز بیرون کنی بکوشی و بر دیو افسون کنی
ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم به دیدار تو رامش جان کنم
مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کس که روشن روانم برینست و بس
ز تو پیش بودند کنداوران نکردند پایم به بند گران
به پاسخ چنین گفتش اسفندیار که ای در جهان از گوان یادگار
همه راست گفتی نگفتی دروغ به کژی نگیرند مردان فروغ
ولیکن پشوتن شناسد که شاه چه فرمود تا من برفتم به راه
گر اکنون بیایم سوی خان تو بوم شاد و پیروز مهمان تو
تو گردن بپیچی ز فرمان شاه مرا تابش روز گردد سیاه
دگر آنک گر با تو جنگ آورم به پرخاش خوی پلنگ آورم
فرامش کنم مهر نان و نمک به من بر دگرگونه گردد فلک
وگر سربپیچم ز فرمان شاه بدان گیتی آتش بود جایگاه
ترا آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
که داند که فردا چه شاید بدن بدین داستانی نباید زدن
بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامهٔ راه بیرون کنم
به یک هفته نخچیر کردم همی به جای بره گور خوردم همی
به هنگام خوردن مرا باز خوان چون با دوده بنشینی از پیش خوان
ازان جایگه رخش را برنشست دل خسته را اندر اندیشه بست
بیامد دمان تا به ایوان رسید رخ زال سام نریمان بدید
بدو گفت کای مهتر نامدار رسیدم به نزدیک اسفندیار
سواریش دیدم چو سرو سهی خردمند و با زیب و با فرهی
تو گفتی که شاه فریدون گرد بزرگی دانایی او را سپرد
به دیدن فزون آمد از آگهی همی تافت زو فر شاهنشهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه روایتگر برخورد دو پهلوان بزرگ ایران‌زمین، رستم و اسفندیار است که در سایه سنگینِ تقدیر و وظیفه‌شناسی قرار دارد. فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از احترام متقابل، ستایشِ تبار و پهلوانی، و در عین حال، اندوهی عمیق برای سرنوشتی است که به ناچار این دو را در برابر یکدیگر قرار داده است.

رستم به عنوان نماد کهن‌سالی، حکمت و عزت نفس، خواهانِ گفتگو و مدارا است، اما اسفندیار که در بندِ فرمانِ شاه و تعصبِ قانونی خویش است، نمی‌تواند از دستور سرپیچی کند. این تقابل میانِ شرافتِ پهلوانی و اطاعتِ محض از قدرت، فضایی تراژیک پدید آورده است که در آن هر دو طرف با وجودِ الفت و نزدیکی، به سوی جدایی و نزاعِ ناخواسته پیش می‌روند.

معنای روان

بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید

اسفندیار دستور داد اسبِ سیاه او (کاسپ) را زین کنند و بر پشتِ آن زینِ زرین و گران‌بها بگذارند.

نکته ادبی: کاسپ در اینجا نام خاص اسب اسفندیار است.

پس از لشکر نامور صدسوار برفتند با فرخ اسفندیار

سپس همراه با صد سوارِ نام‌آور و دلاور، به راه افتاد و با اسفندیارِ فرخنده و مبارک همراه شد.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و صاحب‌نام است که صفت سوارانِ همراه اوست.

بیامد دمان تا لب هیرمند به فتراک بر گرد کرده کمند

با شتابِ تمام خود را به کنار رودخانه هیرمند رساند و در حالی که کمندِ شکار خود را برای استفاده آماده کرده بود، به راهش ادامه داد.

نکته ادبی: دمان به معنی خروشان و با شتاب است. فتراک بندِ چرمی است که پشت زین اسب می‌بندند.

ازین سو خروشی برآورد رخش وزان روی اسپ یل تاج بخش

از یک سو رخش (اسب رستم) شیهه‌ای بلند کشید و از سوی دیگر اسبِ اسفندیارِ دلاور نیز پاسخی داد.

نکته ادبی: تاج‌بخش صفتِ فاعلی برای اسفندیار است که به مقامِ شاهزادگی و بخشندگی او اشاره دارد.

چنین تا رسیدند نزدیک آب به دیدار هر دو گرفته شتاب

به همین ترتیب تا به نزدیک آب (رودخانه) رسیدند و هر دو با اشتیاق و شتاب به دیدار یکدیگر شتافتند.

نکته ادبی: به دیدار گرفتن به معنای تمایل به دیدن و مشتاقِ دیدار بودن است.

تهمتن ز خشک اندر آمد به رود پیاده شد و داد یل را درود

رستمِ نیرومند از روی خشکی به سمت رودخانه آمد، از اسب پیاده شد و به اسفندیارِ دلاور سلام و درود فرستاد.

نکته ادبی: تهمتن لقب خاص رستم به معنای صاحب‌تنِ بزرگ و نیرومند است.

پس از آفرین گفت کز یک خدای همی خواستم تا بود رهنمای

سپس آفرین گفت و بیان کرد که از خداوند یگانه می‌خواستم تا راهنمای من باشد.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای دعا و تحیت است.

که با نامداران بدین جایگاه چنین تندرست آید و با سپاه

که با بزرگانی همانند تو در این مکان، به سلامت و با لشکری آراسته دیدار کنم.

نکته ادبی: نامداران در اینجا به معنای بزرگان و اشراف است.

نشینیم یکجای و پاسخ دهیم همی در سخن رای فرخ نهیم

بیایید یک‌جا بنشینیم و با هم گفتگو کنیم و در این سخن، راهی خردمندانه و مبارک بیابیم.

نکته ادبی: رای فرخ نهادن به معنای اندیشیدن به راهکار درست و مبارک است.

چنان دان که یزدان گوای منست خرد زین سخن رهنمای منست

بدان که خداوند گواه من است و خرد، راهنمای من در این گفتگوست.

نکته ادبی: گوای به معنای شاهد و گواه است.

که من زین سخنها نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ

که من از این سخنان قصد فریب و ریاکاری ندارم و در هیچ کاری به سمت دروغ نمی‌روم.

نکته ادبی: فروغ در اینجا به معنای درخششِ ریاکارانه یا تظاهر است.

که روی سیاوش گر دیدمی بدین تازه رویی نگردیدمی

اگر من سیاوش را می‌دیدم، احتمالاً با این چهره شاداب و بی‌دغدغه (که اکنون تو داری) او را نمی‌دیدم.

نکته ادبی: ایهام در یادآوری چهره سیاوش؛ تأکیدی بر زیبایی و اصالت اسفندیار.

نمانی همی چز سیاوخش را مر آن تاج دار جهان بخش را

تو شبیه سیاوش هستی، همان پادشاهِ جهان‌بخش و صاحب‌تاج.

نکته ادبی: سیاوخش صورتِ کهن‌تر نام سیاوش است.

خنک شاه کو چون تو دارد پسر به بالا و فرت بنازد پدر

خوشا به حالِ پادشاهی که پسری چون تو دارد که پدر به قامت و فرّ و شکوه او می‌بالد.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و مبارک باد است.

خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند بیدار بخت ترا

خوشا به حالِ ایران‌زمین که بختِ بیدارِ تو را پرستش می‌کند و به تختِ تو چشم دوخته است.

نکته ادبی: بیدار‌بخت کنایه از اقبالِ بلند و شایستگی برای پادشاهی است.

دژم گردد آنکس که با تو نبرد بجوید سرش اندر آید به گرد

کسی که با تو بجنگد، خوار و ذلیل می‌شود و سرش به خاک مالیده خواهد شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است؛ گرد آمدن سر در اینجا کنایه از شکست و تحقیر است.

همه دشمنان از تو پر بیم باد دل بدسگالان به دو نیم باد

امیدوارم همه دشمنان از تو در هراس باشند و دلِ بدخواهانِ تو دو نیم شود.

نکته ادبی: دل به دو نیم شدن کنایه از ترس و وحشتِ شدید است.

همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد

همیشه بختِ تو پیروز باشد و شب‌های سیاه و دشوارِ تو، همواره چون نوروز (روشن و خجسته) باشد.

نکته ادبی: مقابله شب سیه و نوروز نمادِ غلبه خوشبختی بر بدبختی است.

چو بشنید گفتارش اسفندیار فرود آمد از بارهٔ نامدار

چون اسفندیار این گفتار را از رستم شنید، از اسبِ نامدارِ خود پیاده شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

گو پیلتن را به بر در گرفت چو خشنود شد آفرین برگرفت

رستمِ پیلتن را در آغوش گرفت و چون از دیدارش خشنود شد، او را ستود و برایش دعا کرد.

نکته ادبی: گو پیلتن لقبی برای رستم است که نشان‌دهنده قدرتِ بی‌حد اوست.

که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که دیدم ترا شاد و روشن روان

خدا را سپاس که ای جهان‌پهلوان، تو را شاد و با دلی روشن و امیدوار دیدم.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای خردمند و آگاه است.

سزاوار باشد ستودن ترا یلان جهان خاک بودن ترا

سزاوار است که تو را ستایش کنند و پهلوانانِ جهان، خود را در برابر تو ناچیز و خاکِ پای تو بدانند.

نکته ادبی: خاک بودن در اینجا کنایه از تواضع و کمتر بودنِ مرتبه است.

خنک آنک چون تو پسر باشدش یکی شاخ بیند که بر باشدش

خوشا به حالِ کسی که پسری چون تو دارد، گویی شاخه‌ای را می‌بیند که پربار و میوه‌دار است.

نکته ادبی: شاخ در اینجا نمادِ فرزند و بر به معنای میوه (حاصل تربیت) است.

خنک آنک او را بود چون تو پشت بود ایمن از روزگار درشت

خوشا به حالِ کسی که پشتیبان و تکیه‌گاهی چون تو دارد، چرا که از حوادثِ سختِ روزگار در امان خواهد بود.

نکته ادبی: روزگارِ درشت کنایه از سختی‌ها و ناملایمات است.

خنک زال کش بگذرد روزگار به گیتی بماند ترا یادگار

خوشا به حالِ زال (پدر رستم) که وقتی عمرش به پایان برسد، یادگاری چون تو در گیتی باقی می‌گذارد.

نکته ادبی: زال نام پدر رستم است.

بدیدم ترا یادم آمد زریر سپهدار اسپ افگن و نره شیر

تو را که دیدم، یادِ زریر افتادم، همان سپهبدِ شجاع و شیرِ بیشه که اسب‌افکن بود.

نکته ادبی: زریر عموی اسفندیار و سردارِ بزرگ ایرانی است.

بدو گفت رستم که ای پهلوان جهاندار و بیدار و روشن روان

رستم به او گفت: ای پهلوانِ جهان‌دار، که بیدار و آگاه هستی.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا صفتِ مدحی برای پهلوان است.

یکی آرزو دارم از شهریار که باشم بران آرزو کامگار

من یک آرزو از پادشاه دارم که می‌خواهم به آن برسم.

نکته ادبی: کامگار به معنای کسی است که به مراد و آرزوی خود رسیده است.

خرامان بیایی سوی خان من به دیدار روشن کنی جام من

به خانه من بیایی و با دیدارت، قلبِ مرا روشن و شاد کنی.

نکته ادبی: جام در اینجا می‌تواند استعاره از جان یا وجودِ رستم باشد.

سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست

اگر چیزی که دارم در خورِ شأن تو نیست، تمام تلاشمان را می‌کنیم تا آن را بهتر کنیم.

نکته ادبی: دست ساییدن کنایه از کوشش و تلاش فراوان برای پذیرایی است.

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای از یلان جهان یادگار

اسفندیار چنین پاسخ داد که ای یادگارِ پهلوانانِ بزرگِ جهان.

نکته ادبی: یادگار بودن رستم به پیشینه تاریخی و حماسی او اشاره دارد.

هرانکس کجا چون تو باشد به نام همه شهر ایران بدو شادکام

هر کسی که نام و نشانی چون تو دارد، تمامِ ایران از او شادکام است.

نکته ادبی: به نام بودن کنایه از مشهور و با افتخار بودن است.

نشاید گذر کردن از رای تو گذشت از بر و بوم وز جای تو

نمی‌شود که از نظرِ تو گذشت و به بوم و مکانِ تو توجهی نکرد.

نکته ادبی: رای به معنای نظر و اندیشه است.

ولیکن ز فرمان شاه جهان نپیچم روان آشکار و نهان

اما من از فرمانِ پادشاهِ جهان، در آشکار و پنهان نافرمانی نمی‌کنم.

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای جان و دل یا اراده است.

به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران این بوم جنگ

شاه به ما دستور نداد که در زابل درنگ کنیم یا با بزرگانِ این دیار بجنگیم.

نکته ادبی: درنگ به معنای ماندن و تأخیر است.

تو آن کن که بر یابی از روزگار بران رو که فرمان دهد شهریار

تو کاری را انجام بده که به صلاحِ تو باشد و طبقِ فرمانِ پادشاه پیش برو.

نکته ادبی: برآی و رو دو فعل امر هستند که مسیرِ عمل را نشان می‌دهند.

تو خود بند بر پای نه بی درنگ نباشد ز بند شهنشاه ننگ

تو خودت بدون درنگ، بند بر دست و پای خود بگذار؛ چرا که اطاعت از شاه ننگ نیست.

نکته ادبی: بند بر پای نهادن نمادِ تسلیم و اطاعتِ مطلق است.

ترا چون برم بسته نزدیک شاه سراسر بدو بازگردد گناه

وقتی تو را بسته نزدِ شاه ببرم، تمامیِ گناهِ این ماجرا متوجه او (شاه) خواهد شد (و من مسئول نیستم).

نکته ادبی: گناه در اینجا به معنای بارِ مسئولیت و خبطِ کار است.

وزین بستگی من جگر خسته ام به پیش تو اندر کمر بسته ام

از این بستنِ تو، جگرم زخمی و اندوهگین است، در حالی که در برابر تو ایستاده‌ام (و به نشانه احترام کمر بسته‌ام).

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده‌باش و احترام است.

نمانم که تا شب بمانی به بند وگر بر تو آید ز چیزی گزند

نمی‌گذارم که حتی تا شب در بند بمانی و اجازه نمی‌دهم هیچ گزندی به تو برسد.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

همه از من انگار ای پهلوان بدی ناید از شاه روشن روان

ای پهلوان، همه چیز را از طرفِ من بدان؛ هیچ بدی از جانبِ پادشاهِ آگاه به تو نخواهد رسید.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتِ شاه است که در اینجا به معنای عادل و خردمند به کار رفته است.

ازان پس که من تاج بر سر نهم جهان را به دست تو اندر نهم

پس از آنکه من به پادشاهی برسم و تاج بر سر بگذارم، جهان را به دستِ تو می‌سپارم.

نکته ادبی: جهان به دست کسی سپردن کنایه از تفویض قدرت و اختیارات است.

نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه

در این صورت نه در پیشگاهِ خداوند گناهی کرده‌ام و نه از روی شاه شرمنده خواهم شد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار و خداوند است.

چو تو بازگردی به زابلستان به هنگام بشکوفهٔ گلستان

چون تو به زابلستان بازگردی، در فصلی که گلستان‌ها شکوفه می‌دهند.

نکته ادبی: شکوفه گلستان نمادِ رفاه و آسایش پس از سختی است.

ز من نیز یابی بسی خواسته که گردد بر و بومت آراسته

از من نیز دارایی‌های بسیاری دریافت می‌کنی که سرزمینت را آباد و آراسته می‌کند.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

بدو گفت رستم که ای نامدار همی جستم از داور کردگار

رستم به او گفت که ای نامدار، من از پروردگارِ جهان تنها یک چیز می‌خواستم.

نکته ادبی: داور کردگار یکی از القاب خداوند به معنای قاضی و آفریننده است.

که خرم کنم دل به دیدار تو کنون چون بدیدم من آزار تو

که دلِ خود را با دیدارت شاد کنم، اما اکنون که آزار و سختی تو را دیدم، اندوهگینم.

نکته ادبی: آزار در اینجا به معنای پریشانی و درگیری‌های فکری اسفندیار است.

دو گردن فرازیم پیر و جوان خردمند و بیدار دو پهلوان

ما دو نفرِ سرافراز، یکی پیر و دیگری جوان، هر دو خردمند و پهلوان هستیم.

نکته ادبی: گردن‌فراز به معنای سرافراز و قدرتمند است.

بترسم که چشم بد آید همی سر از خوب خوش برگراید همی

می‌ترسم که چشمِ بد (حسد و تقدیرِ شوم) به ما برسد و این وضعیتِ خوش و خرمِ ما دگرگون شود.

نکته ادبی: چشمِ بد نمادِ بلا و قضا و قدرِ ناخوشایند است.

همی یابد اندر میان دیو راه دلت کژ کند از پی تاج و گاه

می‌ترسم که شیطان راهی میانِ ما پیدا کند و دلِ تو را به خاطرِ تاج و تخت از من منحرف کند.

نکته ادبی: دیو راه یافتن استعاره از وسوسه و ایجادِ تفرقه است؛ گاه به معنای تخت پادشاهی است.

یکی ننگ باشد مرا زین سخن که تا جاودان آن نگردد کهن

برای من بسیار ناگوار و شرم‌آور است که این ماجرا میان ما رخ دهد و تا همیشه به عنوان داستانی که هرگز فراموش نمی‌شود، باقی بماند.

نکته ادبی: واژه "ننگ" در اینجا به معنای شرمساری و عار است و "جاودان" بر پایداری روایت در حافظه تاریخی دلالت دارد.

که چون تو سپهبد گزیده سری سرافراز شیری و نام آوری

چرا که تو به عنوان یک فرماندهِ برجسته، همانند شیری سرافراز و نام‌آور هستی.

نکته ادبی: تشبیه اسفندیار به شیر، نمادی از دلاوری و قدرتِ ذاتی اوست که فردوسی برای تأکید بر بزرگیِ او به کار برده است.

نیایی زمانی تو در خان من نباشی بدین مرز مهمان من

اگر مدتی به خانه من نیایی و در این سرزمین مهمان من نباشی، برای من دردناک است.

نکته ادبی: واژه "مرز" در اینجا به معنای قلمرو و سرزمین تحت فرمان رستم است.

گر این تیزی از مغز بیرون کنی بکوشی و بر دیو افسون کنی

اگر این خشم و لجاجت را از ذهن خود بیرون کنی و با خرد و تدبیر به جای زورگویی با دیو نفس بجنگی، بهتر است.

نکته ادبی: کنایه از "تیزی از مغز بیرون کردن" به معنای فروکش کردنِ خشم و لجاجت است.

ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم به دیدار تو رامش جان کنم

هرچه از من بخواهی اطاعت می‌کنم و با پذیرایی از تو، جانم به آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: رامش در اینجا به معنای آسودگیِ خاطر و شادمانی ناشی از مهمان‌نوازی است.

مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود

تنها موضوعی که مرا آزار می‌دهد، بند و اسارت است که برای هر آزاده‌ای ننگ و کاری زشت است.

نکته ادبی: شاعر تأکید دارد که بند و زنجیر با شأن پهلوانیِ رستم در تضادِ کامل است.

نبیند مرا زنده با بند کس که روشن روانم برینست و بس

کسی مرا زنده در بند نخواهد دید؛ این عقیده و باورِ راسخِ من است و همین بس.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای کسی است که دارای خردِ تابناک و آگاهیِ درونی است.

ز تو پیش بودند کنداوران نکردند پایم به بند گران

پیش از تو نیز دلاوران بسیاری بودند، اما هیچ‌کدام نتوانستند مرا اسیر و پای‌بند کنند.

نکته ادبی: کُنداوران اشاره به جنگجویانِ قدرتمند دارد.

به پاسخ چنین گفتش اسفندیار که ای در جهان از گوان یادگار

اسفندیار در پاسخ به رستم گفت: ای کسی که در جهان، یادگارِ دلاورانِ پیشین هستی.

نکته ادبی: گوان جمعِ "گیو" یا پهلوان است؛ خطابِ اسفندیار به رستم آمیخته به احترام و شکوه است.

همه راست گفتی نگفتی دروغ به کژی نگیرند مردان فروغ

هرچه گفتی درست بود و دروغ نگفتی؛ مردانِ آزاده با فریبکاری و کژی به شکوه و بزرگی نمی‌رسند.

نکته ادبی: فروغ در اینجا استعاره از آبرو، اعتبار و شکوهِ پهلوانی است.

ولیکن پشوتن شناسد که شاه چه فرمود تا من برفتم به راه

اما پشوتن شاهد است که شاه چه فرمانی به من داد که به این راه بیایم.

نکته ادبی: پشوتن نام برادر اسفندیار است که در اینجا به عنوان شاهد و گواه حضور دارد.

گر اکنون بیایم سوی خان تو بوم شاد و پیروز مهمان تو

اگر اکنون به خانه تو بیایم، شادمانه مهمان تو خواهم بود.

نکته ادبی: خان به معنای خانه و سراست.

تو گردن بپیچی ز فرمان شاه مرا تابش روز گردد سیاه

اما اگر از دستور شاه سرپیچی کنم، روزگارم سیاه و تیره خواهد شد.

نکته ادبی: کنایه از "تابش روز سیاه گشتن" به معنای بدبختی و تباهی است.

دگر آنک گر با تو جنگ آورم به پرخاش خوی پلنگ آورم

دیگر آنکه اگر با تو بجنگم، با خویِ پلنگ و درندگیِ حیوانی به جنگ می‌آیم.

نکته ادبی: خوی پلنگ استعاره از درندگی و بی‌رحمی در نبرد است.

فرامش کنم مهر نان و نمک به من بر دگرگونه گردد فلک

مهر و نمک‌شناسی را فراموش می‌کنم و روزگار برایم دگرگون خواهد شد.

نکته ادبی: حقِ نان و نمک، اصطلاحی کهن برای پاسداشتِ پیمانِ وفاداری و دوستی است.

وگر سربپیچم ز فرمان شاه بدان گیتی آتش بود جایگاه

و اگر از فرمان شاه سر باز زنم، در آن دنیا جایگاهم در آتش خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به کیفرِ اخروی برای نافرمانی از دستوراتِ مشروع.

ترا آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست

اگر چنین خواسته‌ای داری، دست‌کم امروز را به میگساری و شادمانی بگذرانیم.

نکته ادبی: می ساییدن دست کنایه از وقت گذراندن با شادی و نوشیدنِ شراب است.

که داند که فردا چه شاید بدن بدین داستانی نباید زدن

چه کسی می‌داند فردا چه پیش می‌آید؟ نباید با این افکارِ بد، خود را نگران کرد.

نکته ادبی: اشاره به غنیمت شمردنِ دم و پرهیز از اندیشیدن به آینده‌ای نامعلوم.

بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامهٔ راه بیرون کنم

رستم به او گفت که همین کار را می‌کنم و زره و لباس رزم را از تن در می‌آورم.

نکته ادبی: جامه راه در اینجا همان تجهیزاتِ جنگی و زره است.

به یک هفته نخچیر کردم همی به جای بره گور خوردم همی

یک هفته شکار می‌کردم و به جای بره، گورخر کباب کردم و خوردم.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است و رستم بر سادگیِ معیشتِ خود در بیابان تأکید دارد.

به هنگام خوردن مرا باز خوان چون با دوده بنشینی از پیش خوان

هنگام غذا خوردن مرا فرا بخوان، همان‌طور که وقتی با خانواده‌ات می‌نشینی، سفره می‌اندازی.

نکته ادبی: دوده به معنای خاندان و خانواده است.

ازان جایگه رخش را برنشست دل خسته را اندر اندیشه بست

از آنجا بر رخش سوار شد و با دلی پر از غم و اندوه به فکر فرو رفت.

نکته ادبی: دل خسته استعاره از روحی آزرده و پریشان است.

بیامد دمان تا به ایوان رسید رخ زال سام نریمان بدید

با شتاب آمد تا به ایوان رسید و نزد زال، پدرش، رفت.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خروشان است.

بدو گفت کای مهتر نامدار رسیدم به نزدیک اسفندیار

به او گفت ای بزرگِ نامدار، من با اسفندیار دیدار کردم.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

سواریش دیدم چو سرو سهی خردمند و با زیب و با فرهی

سواری دیدم که همچون سرو بلند و مستقیم بود؛ خردمند و زیبا و با شکوه.

نکته ادبی: سرو سهی تشبیهی برای قد و قامتِ بلند و موزون اسفندیار است.

تو گفتی که شاه فریدون گرد بزرگی دانایی او را سپرد

گویی فریدونِ پادشاهِ پهلوان، تمام بزرگی و دانایی خود را به او بخشیده بود.

نکته ادبی: تلمیح به شاهِ اساطیری فریدون برای نشان دادن عظمتِ اسفندیار.

به دیدن فزون آمد از آگهی همی تافت زو فر شاهنشهی

در دیداری که داشتم، بیش از آنچه شنیده بودم، فره ایزدی و شاهی از او ساطع بود.

نکته ادبی: فر شاهنشهی اصطلاحی عرفانی-حماسی به معنای شکوه و نورِ الهیِ مخصوصِ پادشاهان است.