شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار

فردوسی

بخش ۷

فردوسی
بفرمود تا بهمن آمدش پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدو گفت اسپ سیه بر نشین بیارای تن را به دیبای چین
بنه بر سرت افسر خسروی نگارش همه گوهر پهلوی
بران سان که هرکس که بیند ترا ز گردنکشان برگزیند ترا
بداند که هستی تو خسرونژاد کند آفریننده را بر تو یاد
ببر پنج بالای زرین ستام سرافراز ده موبد نیک نام
هم از راه تا خان رستم بران مکن کار بر خویشتن برگران
درودش ده از ما و خوبی نمای بیارای گفتار و چربی فزای
بگویش که هرکس که گردد بلند جهاندار وز هر بدی بی گزند
ز دادار باید که دارد سپاس که اویست جاوید نیکی شناس
چو باشد فزایندهٔ نیکویی به پرهیز دارد سر از بدخویی
بیفزایدش کامگاری و گنج بود شادمان در سرای سپنج
چو دوری گزیند ز کردار زشت بیابد بدان گیتی اندر بهشت
بد و نیک بر ما همی بگذرد چنین داند آن کس که دارد خرد
سرانجام بستر بود تیره خاک بپرد روان سوی یزدان پاک
به گیتی هرانکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت
همان بر که کاری همان بدروی سخن هرچ گویی همان بشنوی
کنون از تو اندازه گیریم راست نباید برین بر فزون و نه کاست
که بگذاشتی سالیان بی شمار به گیتی بدیدی بسی شهریار
اگر بازجویی ز راه خرد بدانی که چونین نه اندر خورد
که چندین بزرگی و گنج و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه
ز پیش نیاکان ما یافتی چو در بندگی تیز بشتافتی
چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه نکردی گذر سوی آن بارگاه
چو او شهر ایران به گشتاسپ داد نیامد ترا هیچ زان تخت یاد
سوی او یکی نامه ننوشته ای از آرایش بندگی گشته ای
نرفتی به درگاه او بنده وار نخواهی به گیتی کسی شهریار
ز هوشنگ و جم و فریدون گرد که از تخم ضحاک شاهی ببرد
همی رو چنین تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد
چو گشتاسپ شه نیست یک نامدار به رزم و به بزم و به رای و شکار
پذیرفت پاکیزه دین بهی نهان گشت گمراهی و بی رهی
چو خورشید شد راه گیهان خدیو نهان شد بدآموزی و راه دیو
ازان پس که ارجاسپ آمد به جنگ سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ
ندانست کس لشکرش را شمار پذیره شدش نامور شهریار
یکی گورستان کرد بر دشت کین که پیدا نبد پهن روی زمین
همانا که تا رستخیز این سخن میان بزرگان نگردد کهن
کنون خاور او راست تا باختر همی بشکند پشت شیران نر
ز توران زمین تا در هند و روم جهان شد مر او را چو یک مهره موم
ز دشت سواران نیزه گزار به درگاه اویند چندی سوار
فرستندش از مرزها باژ و ساو که با جنگ او نیستشان زور و تاو
ازان گفتم این با توای پهلوان که او از تو آزرده دارد روان
نرفتی بدان نامور بارگاه نکردی بدان نامداران نگاه
کرانی گرفتستی اندر جهان که داری همی خویشتن را نهان
فرامش ترا مهتران چون کنند مگر مغز و دل پاک بیرون کنند
همیشه همه نیکویی خواستی به فرمان شاهان بیاراستی
اگر بر شمارد کسی رنج تو به گیتی فزون آید از گنج تو
ز شاهان کسی بر چنین داستان ز بنده نبودند همداستان
مرا گفت رستم ز بس خواسته هم از کشور و گنج آراسته
به زاول نشستست و گشتست مست نگیرد کس از مست چیزی به دست
برآشفت یک روز و سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد
که او را بجز بسته در بارگاه نبیند ازین پس جهاندار شاه
کنون من ز ایران بدین آمدم نبد شاه دستور تا دم زدم
بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی ندیدی که خشم آورد چشم اوی
چو اینجا بیایی و فرمان کنی روان را به پوزش گروگان کنی
به خورشید رخشان و جان زریر به جان پدرم آن جهاندار شیر
که من زین پشیمان کنم شاه را برافرزوم این اختر و ماه را
که من زین که گفتم نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
پشوتن برین بر گوای منست روان و خرد رهنمای منست
همی جستم از تو من آرام شاه ولیکن همی از تو دیدم گناه
پدر شهریارست و من کهترم ز فرمان او یک زمان نگذرم
همه دوده اکنون بباید نشست زدن رای و سودن بدین کار دست
زواره فرامرز و دستان سام جهاندیده رودابهٔ نیک نام
همه پند من یک به یک بشنوید بدین خوب گفتار من بگروید
نباید که این خانه ویران شود به کام دلیران ایران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم بدو بر فراوان گناه آورم
بباشیم پیشش بخواهش به پای ز خشم و ز کین آرمش باز جای
نمانم که بادی بتو بر وزد بران سان که از گوهر من سزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ای از تقابل میان قدرتِ مرکزیِ شاهنشاهی و استقلالِ فردیِ پهلوانِ نامدار (رستم) را ترسیم می‌کند. درونمایه‌ی اصلی، نکوهشِ انزواطلبی و سرپیچی از آدابِ درباری است. گشتاسپ، که در جایگاه شاهِ قانونی و مروجِ دینِ بهی قرار دارد، بهمن را مأمور می‌کند تا رستم را به دلیلِ کوتاهی در بندگی، عدمِ حضور در درگاه، و فرستادنِ باژ و ساو، به بادِ انتقاد بگیرد و او را به بازگشت به مسیرِ اطاعت دعوت کند.

در کنارِ این لحنِ توبیخی، شاعر با بهره‌گیری از مضامینِ حکمت‌آمیز، یادآور می‌شود که جهان ناپایدار است و جایگاهِ انسان در نهایت در خاک است. این پندها به مخاطب گوشزد می‌کند که پیش از آنکه دیر شود، باید با کردارِ نیک و خردمندی، نامِ نیک از خود به جای گذارد و از طغیان و غرور پرهیز کند. این متن ترکیبی است از سیاست‌نامه‌نویسی و پندنامه‌نویسی که در قالبِ روایتی حماسی بیان شده است.

معنای روان

بفرمود تا بهمن آمدش پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش

پادشاه به بهمن دستور داد تا نزد او بیاید و او را به بیش از حدِ معمول، پند و اندرز داد.

نکته ادبی: در اینجا بهمن، پسر اسفندیار است که مأمورِ ابلاغِ پیامِ شاه می‌شود.

بدو گفت اسپ سیه بر نشین بیارای تن را به دیبای چین

به او گفت: بر اسب سیاهِ خود سوار شو و خودت را با لباس‌های گران‌بهای چینی بیارای.

نکته ادبی: دیبای چین: استعاره از پارچه‌های فاخر و ابریشمین که در ادبیات کلاسیک نماد شکوه و زیبایی است.

بنه بر سرت افسر خسروی نگارش همه گوهر پهلوی

تاج شاهی بر سرت بگذار که نگین‌های آن از جواهراتِ اصیلِ ایرانی است.

نکته ادبی: گوهر پهلوی: اشاره به اصالت و ارزشِ جواهرات ایرانی و کهن.

بران سان که هرکس که بیند ترا ز گردنکشان برگزیند ترا

به گونه‌ای خود را بیارای که هر کس تو را ببیند، از میانِ همه بزرگان و گردن‌کشان، تو را برای مأموریت برگزیند.

نکته ادبی: گردنکشان: به معنای دلاوران و بزرگانِ مغرور که رقیب یکدیگر هستند.

بداند که هستی تو خسرونژاد کند آفریننده را بر تو یاد

همگان بدانند که تو از نژادِ شاهان هستی و خدایِ آفریننده را به خاطرِ وجودِ تو ستایش کنند.

نکته ادبی: خسرونژاد: اشاره به اصالت و تبارِ پادشاهی یا بزرگیِ خاندانی.

ببر پنج بالای زرین ستام سرافراز ده موبد نیک نام

پنج اسبِ گران‌بها با زین‌های زرین به همراه ده تن از بزرگانِ موبد و خوش‌نام را با خود ببر.

نکته ادبی: ستام: به معنای زین و برگِ اسب است.

هم از راه تا خان رستم بران مکن کار بر خویشتن برگران

از همان راهی که می‌شناسی تا خانِ رستم برو و کار را بر خود دشوار مکن.

نکته ادبی: خان رستم: اشاره به اقامتگاهِ رستم در زابلستان.

درودش ده از ما و خوبی نمای بیارای گفتار و چربی فزای

از جانب ما به او درود بفرست و رفتاری شایسته داشته باش؛ سخنانت را بیارای و با چرب‌زبانی و نرم‌خویی، تأثیرِ کلامت را بیشتر کن.

نکته ادبی: چربی فزای: به معنای افزایشِ مهربانی و نرمی در گفتار برای جلبِ نظر است.

بگویش که هرکس که گردد بلند جهاندار وز هر بدی بی گزند

به او بگو هر کسی که در جهان به مقام و مرتبه می‌رسد و صاحبِ قدرت می‌شود و از گزندِ بدی‌ها در امان می‌ماند،

نکته ادبی: جهاندار: در اینجا به معنای کسی است که به مرتبه و مکنت رسیده است.

ز دادار باید که دارد سپاس که اویست جاوید نیکی شناس

باید از خداوند سپاس‌گزار باشد، چرا که تنها اوست که همواره ارزشِ نیکی را می‌شناسد.

نکته ادبی: دادار: نامی برای خداوند که اشاره به دادگر و آفریننده دارد.

چو باشد فزایندهٔ نیکویی به پرهیز دارد سر از بدخویی

کسی که به دنبالِ افزایشِ نیکی‌هاست، باید از سرکشی و بدخویی پرهیز کند.

نکته ادبی: فزاینده‌ی نیکویی: صفتِ کسی است که در پیِ خیر و اصلاحِ امور است.

بیفزایدش کامگاری و گنج بود شادمان در سرای سپنج

خداوند گنج و قدرتِ او را می‌افزاید و او در این دنیایِ زودگذر، شادمان خواهد بود.

نکته ادبی: سرای سپنج: استعاره از دنیای فانی و گذران.

چو دوری گزیند ز کردار زشت بیابد بدان گیتی اندر بهشت

و اگر کسی از کارهای زشت دوری کند، در جهانِ پس از مرگ، پاداشِ بهشتی خواهد یافت.

نکته ادبی: گیتی: در این بیت به معنای جهانِ آخرت یا جهانِ باقی است.

بد و نیک بر ما همی بگذرد چنین داند آن کس که دارد خرد

کسی که از خرد بهره‌مند است، می‌داند که خوبی و بدی در این دنیا برای همه می‌گذرد و ماندنی نیست.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ احوالاتِ بشری و گذرا بودنِ غم و شادی.

سرانجام بستر بود تیره خاک بپرد روان سوی یزدان پاک

سرانجامِ همه‌ی ما تیره خاکِ گور است و پس از آن، روانِ ما به سوی خداوندِ پاک پرواز می‌کند.

نکته ادبی: تیره خاک: کنایه از قبر و پایانِ عمرِ دنیوی.

به گیتی هرانکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

در این دنیا هر کس قدرِ نیکی را شناخت، در پیِ آن بود که با پادشاهان و حاکمانِ زمانه همراهی و سازگاری کند.

نکته ادبی: بساخت: به معنای همراهی و سازگاری و وفاداری است.

همان بر که کاری همان بدروی سخن هرچ گویی همان بشنوی

هر بذری که بکاری، همان را درو می‌کنی و هر سخنی که بر زبان بیاوری، همان را پاسخ خواهی شنید.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ معروفِ «هر چه بکاری همان بدروی» که به قانونِ کنش و واکنش اشاره دارد.

کنون از تو اندازه گیریم راست نباید برین بر فزون و نه کاست

اکنون از تو حساب‌رسیِ دقیقی خواهیم کرد و نباید هیچ کم‌وکاستی در آن باشد.

نکته ادبی: اندازه گرفتن: به معنای حساب‌رسی و سنجیدنِ کارهاست.

که بگذاشتی سالیان بی شمار به گیتی بدیدی بسی شهریار

زیرا سالیانِ بسیاری از عمرِ تو گذشته و در این مدت، پادشاهانِ زیادی را دیده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به عمرِ طولانیِ رستم و تجربه‌ی او از دوران‌های مختلف.

اگر بازجویی ز راه خرد بدانی که چونین نه اندر خورد

اگر با دیده‌ی خرد به قضایا نگاه کنی، می‌فهمی که رفتارِ فعلیِ تو شایسته و سزاوار نیست.

نکته ادبی: نا اندر خورد: به معنایِ ناشایست و غیرِ منطقی است.

که چندین بزرگی و گنج و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه

که این همه بزرگی، گنج، سپاه، اسبانِ گران‌بها و تخت و کلاهِ سلطنتی،

نکته ادبی: اشاره به ثروت و قدرتِ عظیمِ رستم که باید در خدمتِ دولت باشد.

ز پیش نیاکان ما یافتی چو در بندگی تیز بشتافتی

همه را از پیشینیانِ ما به ارث برده‌ای؛ پس لازم است که در بندگیِ ما نیز بیش از پیش تلاش کنی.

نکته ادبی: در اینجا شاه ادعا می‌کند که قدرتِ رستم مدیونِ حمایتِ شاهانِ پیشین است.

چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه نکردی گذر سوی آن بارگاه

لهراسپ شاه چه اندازه بر جهان حکومت داشت، اما تو هرگز به درگاهِ او راه نیافتی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌اعتناییِ رستم به شاهانِ گذشته.

چو او شهر ایران به گشتاسپ داد نیامد ترا هیچ زان تخت یاد

وقتی هم که او حکومتِ ایران را به گشتاسپ واگذار کرد، تو هیچ اعتنایی به این موضوع نکردی.

نکته ادبی: یاد کردن: در اینجا به معنای توجه کردن و اهمیت دادن است.

سوی او یکی نامه ننوشته ای از آرایش بندگی گشته ای

حتی یک نامه هم برای او ننوشته‌ای و گویی از آیینِ بندگی و اطاعت خارج شده‌ای.

نکته ادبی: آرایش بندگی: به معنای رسم و رسومِ وفاداری و خدمتگزاری است.

نرفتی به درگاه او بنده وار نخواهی به گیتی کسی شهریار

مانندِ یک بنده‌ی وفادار به درگاهِ او نرفتی و گویی در جهان، پادشاهی را به رسمیت نمی‌شناسی.

نکته ادبی: توبیخِ رستم به دلیلِ عدمِ حضور در دربار.

ز هوشنگ و جم و فریدون گرد که از تخم ضحاک شاهی ببرد

از هوشنگ، جم و فریدونِ دلاور که پادشاهی را از نسلِ ضحاک بازپس گرفتند،

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌های پهلوانی و شاهانِ دادگرِ ایران‌زمین.

همی رو چنین تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد

همین‌طور برو تا به پادشاهیِ کی‌قباد که تاجِ فریدون را بر سر نهاد.

نکته ادبی: کی‌قباد: بنیان‌گذارِ سلسله‌ی کیانیان.

چو گشتاسپ شه نیست یک نامدار به رزم و به بزم و به رای و شکار

مانندِ گشتاسپِ شاه، هیچ پادشاهی نیست که در میدانِ جنگ، بزم، تدبیر و شکار، سرآمد باشد.

نکته ادبی: تمجیدِ شاه توسطِ پیام‌رسان برایِ تأکید بر مشروعیتِ او.

پذیرفت پاکیزه دین بهی نهان گشت گمراهی و بی رهی

او دینِ پاکِ بهی را پذیرفت و با این کار، گمراهی و بی‌راهه از میان رفت.

نکته ادبی: دین بهی: اشاره به دینِ زرتشتی که گشتاسپ مروجِ آن بود.

چو خورشید شد راه گیهان خدیو نهان شد بدآموزی و راه دیو

وقتی پادشاهِ جهان راهِ حق را در پیش گرفت، مانندِ خورشید درخشید و بدآموزی و وسوسه‌های اهریمنی ناپدید شد.

نکته ادبی: راهِ دیو: استعاره از پلیدی و شرارت.

ازان پس که ارجاسپ آمد به جنگ سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ

پس از آنکه ارجاسپ با سپاهی مانندِ پلنگان و با سرداریِ نهنگ‌صفت به جنگ آمد،

نکته ادبی: تشبیه ارتش به حیواناتِ درنده برای نشان دادنِ وحشت و قدرتِ آن‌ها.

ندانست کس لشکرش را شمار پذیره شدش نامور شهریار

هیچ‌کس نتوانست شمارِ سپاهیانِ او را بداند، اما پادشاهِ نامور (گشتاسپ) به مقابله با او شتافت.

نکته ادبی: پذیره شدن: به معنای به پیشواز رفتن یا به مقابله رفتن است.

یکی گورستان کرد بر دشت کین که پیدا نبد پهن روی زمین

گشتاسپ در دشتِ نبرد چنان کشتاری کرد که دیگر پهنه‌ی زمین دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: گورستان کردن: مبالغه برای نشان دادنِ شدتِ کشتار در نبرد.

همانا که تا رستخیز این سخن میان بزرگان نگردد کهن

همانا تا روزِ قیامت، یادِ این نبرد در میانِ بزرگان باقی خواهد ماند و کهنه نخواهد شد.

نکته ادبی: رستخیز: روز قیامت یا رستاخیز.

کنون خاور او راست تا باختر همی بشکند پشت شیران نر

اکنون قلمروِ او از خاور تا باختر گسترده است و پشتِ دشمنانِ نیرومند را می‌شکند.

نکته ادبی: خاور تا باختر: کنایه از گستردگیِ جغرافیاییِ امپراتوری.

ز توران زمین تا در هند و روم جهان شد مر او را چو یک مهره موم

از زمینِ توران تا هند و روم، جهان برای او مانندِ مهره‌ای از موم در دست است.

نکته ادبی: مهره موم: استعاره از تسلطِ کامل و آسانیِ فرمانروایی بر جهان.

ز دشت سواران نیزه گزار به درگاه اویند چندی سوار

سوارانِ دشت‌های نیزه‌گذار همواره در درگاهِ او حاضرند.

نکته ادبی: نیزه‌گذار: اشاره به سوارکارانِ ماهر و جنگجو.

فرستندش از مرزها باژ و ساو که با جنگ او نیستشان زور و تاو

حاکمانِ مرزها برای او خراج و مالیات می‌فرستند، چون در برابرِ جنگ‌آوریِ او توانِ ایستادگی ندارند.

نکته ادبی: باژ و ساو: مالیات و خراجِ حکومتی.

ازان گفتم این با توای پهلوان که او از تو آزرده دارد روان

ای پهلوان، این حرف‌ها را به تو گفتم چون او از دستِ تو دل‌گیر و آزرده است.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ رستم با صفتِ پهلوان برای تلطیفِ لحنِ تندِ نامه.

نرفتی بدان نامور بارگاه نکردی بدان نامداران نگاه

چرا که به دربارِ آن پادشاهِ نامور نرفتی و به آن بزرگان توجهی نکردی.

نکته ادبی: دلیلِ اصلیِ دل‌خوریِ شاه، نادیده گرفته شدن از سویِ رستم است.

کرانی گرفتستی اندر جهان که داری همی خویشتن را نهان

تو در گوشه‌ای از جهان منزوی شده‌ای و خود را از چشم‌ها پنهان داشته‌ای.

نکته ادبی: کرانی گرفتن: به معنای گوشه‌نشینی و دوری گزیدن است.

فرامش ترا مهتران چون کنند مگر مغز و دل پاک بیرون کنند

بزرگان چگونه تو را فراموش کنند؟ مگر اینکه عقل و دلِ پاک را از وجودِ تو بیرون کنند.

نکته ادبی: این بیت در مقامِ ستایشِ جایگاهِ رستم در ذهنِ بزرگان است.

همیشه همه نیکویی خواستی به فرمان شاهان بیاراستی

تو همواره خواهانِ نیکی بوده‌ای و همیشه در راهِ فرمان‌برداری از شاهان، کارهای بزرگ انجام داده‌ای.

نکته ادبی: بیاراستی: به معنای انجام دادنِ کارها به نحوِ احسن است.

اگر بر شمارد کسی رنج تو به گیتی فزون آید از گنج تو

اگر کسی رنج‌های تو را بشمارد، ارزشِ آن‌ها از گنج‌های تو بسیار بیشتر است.

نکته ادبی: ارزش‌گذاری بر فداکاری‌های رستم در برابرِ ثروتِ او.

ز شاهان کسی بر چنین داستان ز بنده نبودند همداستان

در تاریخِ شاهان، هیچ شاهی چنین رفتارِ نامناسبی را از بنده‌ی خود برنمی‌تابید.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه بردباریِ شاهِ فعلی در برابرِ نافرمانیِ رستم، بی‌سابقه است.

مرا گفت رستم ز بس خواسته هم از کشور و گنج آراسته

رستم به من گفت که از بس دارایی و ثروت و کشور و گنج دارد،

نکته ادبی: روایتِ غیرمستقیمِ وضعِ رستم از زبانِ بهمن.

به زاول نشستست و گشتست مست نگیرد کس از مست چیزی به دست

در زابل نشسته و مستِ قدرت شده است؛ و کسی از فردِ مست چیزی نمی‌تواند به دست آورد.

نکته ادبی: مست بودن: استعاره از غرورِ ناشی از ثروت و قدرت.

برآشفت یک روز و سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد

یک روز به خشم آمد و به روزِ روشن و شبِ تار سوگند خورد،

نکته ادبی: روز سپید و شب لاژورد: کنایه از تمامِ هستی و کلِ زمان.

که او را بجز بسته در بارگاه نبیند ازین پس جهاندار شاه

که از این پس، پادشاهِ جهان دیگر رستم را جز در حالِ اسارت و در بندِ درگاه نخواهد دید.

نکته ادبی: تهدیدِ نهاییِ شاه که نشان‌دهنده‌ی جدیتِ بحران میانِ پادشاه و پهلوان است.

کنون من ز ایران بدین آمدم نبد شاه دستور تا دم زدم

تا این لحظه که از ایران به اینجا آمده‌ام، به سبب فرمان شاه حتی جرئت نفس کشیدن نداشتم.

نکته ادبی: دستور در ادبیات کهن به معنای اجازه و رخصت است.

بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی ندیدی که خشم آورد چشم اوی

از خشم او بپرهیز و خود را از مسیر عصبانیتش کنار بکش؛ آیا ندیدی که خشم چه بلایی بر چشمان او می‌آورد؟

نکته ادبی: پیچان شدن کنایه از دور شدن و پرهیز کردن است.

چو اینجا بیایی و فرمان کنی روان را به پوزش گروگان کنی

اگر به حضور شاه بروی و فرمانش را بپذیری، باید جان و وجود خود را در گرو پوزش‌خواهی بگذاری.

نکته ادبی: گروگان کردن روان کنایه از متعهد شدن تمام‌عیار به عذرخواهی است.

به خورشید رخشان و جان زریر به جان پدرم آن جهاندار شیر

سوگند به خورشید تابان و به روح زریر و به جان پدرم که آن شاه شیردل است...

نکته ادبی: جهاندار شیر استعاره از پادشاهی است که صفات شجاعت و دلیری دارد.

که من زین پشیمان کنم شاه را برافرزوم این اختر و ماه را

که من شاه را از این تصمیم پشیمان می‌کنم و بخت و جایگاه تو را دوباره درخشان خواهم کرد.

نکته ادبی: افروختن اختر و ماه استعاره از بهبود بخشیدن به وضعیت و بخت و اقبال است.

که من زین که گفتم نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ

من در آنچه گفتم به دنبال فریب و نیرنگ نیستم و در هیچ کاری به دروغ پناه نمی‌برم.

نکته ادبی: گرد دروغ گشتن کنایه از نیرنگ‌بازی و توسل به کذب است.

پشوتن برین بر گوای منست روان و خرد رهنمای منست

پشوتن بر این حرف‌های من گواه است و جان و خردم راهنمای من در این مسیر هستند.

نکته ادبی: روان و خرد در اینجا نماد ضمیر آگاه و وجدان بیدار گوینده است.

همی جستم از تو من آرام شاه ولیکن همی از تو دیدم گناه

من به دنبال این بودم که آسایش شاه را برایت فراهم کنم، اما از سوی تو جز گناه و نافرمانی ندیدم.

نکته ادبی: آرام شاه کنایه از خشنودی و رضایت پادشاه است.

پدر شهریارست و من کهترم ز فرمان او یک زمان نگذرم

پدر (شاه)، صاحب اختیار است و من زیردست او هستم؛ لذا لحظه‌ای از فرمانش سرپیچی نمی‌کنم.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر و زیردست است که در برابر شهریار به کار رفته است.

همه دوده اکنون بباید نشست زدن رای و سودن بدین کار دست

اکنون همه اعضای خاندان باید بنشینند تا برای این کار چاره‌اندیشی کنیم و با هم متحد شویم.

نکته ادبی: سودن دست کنایه از تلاش کردن و به انجام رساندن امری است.

زواره فرامرز و دستان سام جهاندیده رودابهٔ نیک نام

زواره، فرامرز، دستان (زال) و رودابه خردمند و نیک‌نام...

نکته ادبی: جهاندیده صفت برای رودابه به معنای پیر و با‌تجربه‌ای است که فراز و نشیب روزگار را دیده است.

همه پند من یک به یک بشنوید بدین خوب گفتار من بگروید

همه شما پند مرا یک به یک بشنوید و به این سخن درست من ایمان بیاورید.

نکته ادبی: گرویدن به معنای باور داشتن و ایمان آوردن است.

نباید که این خانه ویران شود به کام دلیران ایران شود

نباید اجازه دهیم که این خانه ویران شود و به دست دشمنان و دلیران ایران بیفتد.

نکته ادبی: به کام دلیران شدن کنایه از مسلط شدن دشمنان بر آن است.

چو بسته ترا نزد شاه آورم بدو بر فراوان گناه آورم

اگر مجبور شوم تو را با دست بسته نزد شاه ببرم، در نزد او گناهان بسیاری را به تو نسبت خواهم داد.

نکته ادبی: بسته نزد شاه آوردن کنایه از اسیر و حقیر کردن مخاطب است.

بباشیم پیشش بخواهش به پای ز خشم و ز کین آرمش باز جای

باید در پیشگاه شاه با خواهش و التماس بایستیم تا خشم و کینه‌اش را از بین ببریم و او را آرام کنیم.

نکته ادبی: به پای ایستادن کنایه از ایستادگی در خواهش و طلب بخشش است.

نمانم که بادی بتو بر وزد بران سان که از گوهر من سزد

به اندازه شأن و جایگاه خودم، اجازه نخواهم داد که کوچک‌ترین آسیبی به تو برسد.

نکته ادبی: وزیدن باد به کسی کنایه از وارد شدن آسیب و گزند است.