شاهنامه - پادشاهی داراب دوازده سال بود

فردوسی

بخش ۴

فردوسی
شبی خفته بد ماه با شهریار پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار
همانا که برزد یکی تیز دم شهنشاه زان تیز دم شد دژم
بپیچید در جامه و سر بتافت که از نکهتش بوی ناخوش بیافت
ازان بوی شد شاه ایران دژم پراندیشه جان ابروان پر ز خم
پزشکان داننده را خواندند به نزدیک ناهید بنشاندند
یکی مرد بینادل و نیک رای پژوهید تا دارو آمد به جای
گیاهی که سوزندهٔ کام بود به روم اندر اسکندرش نام بود
بمالید بر کام او بر پزشک ببارید چندی ز مژگان سرشک
بشد ناخوشی بوی و کامش بسوخت به کردار دیبا رخش برفروخت
اگر چند مشکین شد آن خوب چهر دژم شد دلارای را جای مهر
دل پادشا سرد گشت از عروس فرستاد بازش بر فیلقوس
غمی دختر و کودک اندر نهان نگفت آن سخن با کسی در جهان
چو نه ماه بگذشت بر خوب چهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر
ز بالا و اروند و بویا برش سکندر همی خواندی مادرش
بفرخ همی داشت آن نام را کزو یافت از ناخوشی کام را
همی گفت قیصر به هر مهتری که پیدا شد از تخم من قیصری
نیاورد کس نام دارا به بر سکندر پسر بود و قیصر پدر
همی ننگش آمد که گفتی به کس که دارا ز فرزند من کرد بس
بر آخر یکی مادیان بد بلند که کارزاری و زیبا سمند
همان شب یکی کره ای زاد خنگ برش چون بر شیر و کوتاه لنگ
ز زاینده قیصر برافراخت یال که آن زادنش فرخ آمد به فال
به شبگیر فرزند را خواستی همان مادیان را بیاراستی
بسودی همان کره را چشم و یال که همتای اسکندر او بد به سال
سپهر اندرین نیز چندی بگشت ز هرگونه ای سالیان برگذشت
سکندر دل خسروانی گرفت سخن گفتن پهلوانی گرفت
فزون از پسر داشتی قیصرش بیاراستی پهلوانی برش
خرد یافت لختی و شد کاردان هشیوار و با سنگ و بسیاردان
ولی عهد گشت از پس فیلقوس بدیدار او داشتی نعم و بوس
هنرها که باشد کیان را به کار سکندر بیاموخت ز آموزگار
تو گفتی نشاید مگر داد را وگر تخت شاهی و بنیاد را
وزان پس که ناهید نزد پدر بیامد زنی خواست دارا دگر
یکی کودک آمدش با فر و یال ز فرزند ناهید کهتر به سال
همان روز داراش کردند نام که تا از پدر بیش باشد به کام
چو ده سال بگذشت زین با دو سال شکست اندر آمد به سال و به مال
بپژمرد داراب پور همای همی خواندندش به دیگر سرای
بزرگان و فرزانگان را بخواند ز تخت بزرگی فراوان براند
بگفت این که دارای داراکنون شما را به نیکی بود رهنمون
همه گوش دارید و فرمان کنید ز فرمان او رامش جان کنید
که این تخت شاهی نماند دراز به خوشی رود زود خوانند باز
بکوشید تا مهر و داد آورید به شادی مرا نیز یاد آورید
بگفت این و باد از جگر برکشید شد آن برگ گلنار چون شنبلید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه به ماجرای پیوند میان فیلقوس و ناهید، دختر دارا، و پیچیدگی‌هایی که در این پیوند پدید آمد، می‌پردازد. این داستان در بستری از واقعیت و اسطوره، چگونگی تولد اسکندر و جدایی ناگهانی والدین او را روایت می‌کند؛ واقعه‌ای که سرنوشت او را در هاله‌ای از پنهان‌کاری و تقدیر رقم می‌زند و مسیر سیاسی تاریخ را دگرگون می‌کند.

تکیه اصلی داستان بر چرخش سرنوشت است؛ از دوری‌گزینی شاه از همسرش به سبب یک عارضه‌ی جسمانی ناخوشایند تا تربیت اسکندر در دربار و پنهان نگاه داشتن تبار او. نویسنده با ترسیم فضای دربار و پیوند میان سرنوشت اسکندر و اسبی که هم‌زمان با او زاده شده، به پیوند میان قدرت، تقدیر و پرورش قهرمان اشاره دارد و در نهایت با رسیدن دارا به پادشاهی، صحنه را برای جانشینی و دگرگونی قدرت آماده می‌کند.

معنای روان

شبی خفته بد ماه با شهریار پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار

شبی ناهید در کنار شهریار (فیلقوس) در کمال آراستگی و بوی خوش و زیبایی هم‌نشین شد.

نکته ادبی: «خفته بد» به معنای در کنار هم آرمیده بود؛ «نگار» استعاره از زیبایی و نقش و نگار است.

همانا که برزد یکی تیز دم شهنشاه زان تیز دم شد دژم

ناگهان بوی بسیار تند و ناخوشایندی به مشام رسید که پادشاه را بسیار آزرده‌خاطر و دگرگون کرد.

نکته ادبی: «تیز دم» استعاره از بوی تند و زننده است؛ «دژم» به معنای غمگین و خشمگین است.

بپیچید در جامه و سر بتافت که از نکهتش بوی ناخوش بیافت

شاه از همسرش روی برگرداند و در لباس خود پیچید، چرا که از رایحه نامطبوع او آزرده شد.

نکته ادبی: «نکهت» به معنای بوی خوش و در اینجا بوی ناخوش است؛ «سر بتافت» کنایه از روی گرداندن و دوری گزیدن است.

ازان بوی شد شاه ایران دژم پراندیشه جان ابروان پر ز خم

از آن بوی بد، شاه ایران خشمگین شد و در اندیشه‌ای عمیق فرو رفت، به‌طوری که ابروانش در هم گره خورد.

نکته ادبی: «پراندیشه» به معنای غرق در فکر و تشویش است.

پزشکان داننده را خواندند به نزدیک ناهید بنشاندند

پزشکان متخصص را فراخواندند و آنان را نزد ناهید برای درمان نشاندند.

نکته ادبی: «داننده» صفت فاعلی به معنای عالم و متخصص است.

یکی مرد بینادل و نیک رای پژوهید تا دارو آمد به جای

یکی از پزشکان که بسیار خردمند و خوش‌فکر بود، به جستجو و تحقیق پرداخت تا داروی مناسب را پیدا کند.

نکته ادبی: «بینادل» ترکیبی است به معنای روشن‌بین و خردمند.

گیاهی که سوزندهٔ کام بود به روم اندر اسکندرش نام بود

گیاهی که کام را می‌سوزاند و درمان‌بخش بود، در سرزمین روم به نام «اسکندر» شناخته می‌شد.

نکته ادبی: در اینجا اشاره به نام‌گذاری اسکندر بر اساس گیاه دارو است.

بمالید بر کام او بر پزشک ببارید چندی ز مژگان سرشک

پزشک دارو را بر کام ناهید مالید و در این حین، اشک از چشمانش جاری شد.

نکته ادبی: «سرشک» به معنای اشک چشم است.

بشد ناخوشی بوی و کامش بسوخت به کردار دیبا رخش برفروخت

بوی ناخوش از بین رفت و کامش سوخت، اما صورتش مانند پارچه دیبا (ابریشم) درخشندگی و زیبایی یافت.

نکته ادبی: «دیبا» نوعی پارچه ابریشمی فاخر است که برای تشبیه زیبایی صورت به کار رفته است.

اگر چند مشکین شد آن خوب چهر دژم شد دلارای را جای مهر

اگرچه چهره ناهید زیبا و خوش‌بو شد، اما مهر و محبت پادشاه نسبت به او سرد شد.

نکته ادبی: «دلارای» در اینجا صفت ناهید است؛ «جای مهر» کنایه از قلب و کانون عاطفه است.

دل پادشا سرد گشت از عروس فرستاد بازش بر فیلقوس

دل پادشاه از همسرش سرد شد و او را به نزد فیلقوس (پدرش) بازگرداند.

نکته ادبی: در اینجا فیلقوس به عنوان مرجع بازگشت ناهید ذکر شده است.

غمی دختر و کودک اندر نهان نگفت آن سخن با کسی در جهان

ناهید در حالی که از این جدایی غمگین بود و کودکی در بطن داشت، این راز را در جهان با کسی در میان نگذاشت.

نکته ادبی: «نهان» قید حالت است؛ اشاره به بارداری پنهانی ناهید.

چو نه ماه بگذشت بر خوب چهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر

پس از نه ماه، کودکی از آن زن زیبا به دنیا آمد که همچون خورشید درخشان بود.

نکته ادبی: «تابنده مهر» استعاره از کودک درخشان و زیباست.

ز بالا و اروند و بویا برش سکندر همی خواندی مادرش

اسکندر به خاطر قامت بلند، شکوه و سینه پهن و خوش‌بوی کودک، نامش را اسکندر گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌شناسی نام اسکندر در شاهنامه.

بفرخ همی داشت آن نام را کزو یافت از ناخوشی کام را

پادشاه (فیلقوس) این نام را گرامی داشت، چرا که با آن به کام و مراد خود از درمان رسید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نام کودک با گیاه درمانی (اسکندر) پیوند خورده است.

همی گفت قیصر به هر مهتری که پیدا شد از تخم من قیصری

فیلقوس به همه بزرگان می‌گفت که این کودک فرزند من است و از تبار من زاده شده است.

نکته ادبی: «قیصری» منسوب به قیصر که در اینجا کنایه از تبار شاهی است.

نیاورد کس نام دارا به بر سکندر پسر بود و قیصر پدر

هیچ‌کس نام دارا را به میان نمی‌آورد؛ اسکندر را فرزند و فیلقوس را پدر می‌دانستند.

نکته ادبی: اشاره به مصلحت‌اندیشی سیاسی برای پنهان کردن تبار اصلی اسکندر.

همی ننگش آمد که گفتی به کس که دارا ز فرزند من کرد بس

پادشاه از اینکه به کسی بگوید فرزند من از تبار داراست، شرمگین بود و ننگ می‌دانست.

نکته ادبی: «ننگ» به معنای عار و شرم است.

بر آخر یکی مادیان بد بلند که کارزاری و زیبا سمند

در اصطبل شاهی، مادیانی بلندبالا و جنگجو و زیبا وجود داشت.

نکته ادبی: «سمند» اسبی با رنگ متمایل به زرد یا طلایی است.

همان شب یکی کره ای زاد خنگ برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

همان شب کره‌ای (کره اسب) به رنگ خنگ زاده شد که سینه‌ای فراخ چون شیر داشت و کوتاه‌پا بود.

نکته ادبی: «خنگ» اسبی به رنگ سفید مایل به خاکستری است.

ز زاینده قیصر برافراخت یال که آن زادنش فرخ آمد به فال

فیلقوس از تولد این اسب خوشحال شد و آن را به فال نیک گرفت.

نکته ادبی: «یال برافراختن» کنایه از سرور و افتخار است.

به شبگیر فرزند را خواستی همان مادیان را بیاراستی

صبحگاهان به فرزند (اسکندر) رسیدگی می‌کرد و همان مادیان را نیز تیمار می‌نمود.

نکته ادبی: «شبگیر» به معنای وقت سحر و صبح زود است.

بسودی همان کره را چشم و یال که همتای اسکندر او بد به سال

کره اسب را نیز مانند اسکندر تیمار می‌کرد، زیرا هم‌سال اسکندر بود.

نکته ادبی: «بسودن» به معنای مالیدن و تیمار کردن است.

سپهر اندرین نیز چندی بگشت ز هرگونه ای سالیان برگذشت

چرخ روزگار به گردش خود ادامه داد و سالیان بسیاری سپری شد.

نکته ادبی: «سپهر» استعاره از روزگار و تقدیر است.

سکندر دل خسروانی گرفت سخن گفتن پهلوانی گرفت

اسکندر به سن جوانی رسید و روحیه‌ای شاهانه یافت و شیوه سخن گفتن بزرگان را پیش گرفت.

نکته ادبی: «دل خسروانی» کنایه از شکوه و عظمت پادشاهی است.

فزون از پسر داشتی قیصرش بیاراستی پهلوانی برش

فیلقوس او را بیش از فرزند حقیقی دوست می‌داشت و او را برای پهلوانی آماده می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به توجه ویژه فیلقوس به تربیت اسکندر.

خرد یافت لختی و شد کاردان هشیوار و با سنگ و بسیاردان

اسکندر به خرد و دانش دست یافت و کاردان و هشیار و بسیار دانا شد.

نکته ادبی: «سنگ» در اینجا کنایه از متانت و وقار و سنگینی فکر است.

ولی عهد گشت از پس فیلقوس بدیدار او داشتی نعم و بوس

پس از فیلقوس، او ولی‌عهد شد و شاه به دیدار و تربیت او بسیار اهمیت می‌داد.

نکته ادبی: «نعم و بوس» کنایه از نوازش و محبت است.

هنرها که باشد کیان را به کار سکندر بیاموخت ز آموزگار

اسکندر تمام هنرهایی که برای یک پادشاه لازم بود، از معلمان خود آموخت.

نکته ادبی: «کیان» جمع کی به معنای پادشاهان است.

تو گفتی نشاید مگر داد را وگر تخت شاهی و بنیاد را

او چنان خردمند بود که گویی تنها شایسته دادگری و تخت و بخت پادشاهی است.

نکته ادبی: «داد» به معنای عدالت است.

وزان پس که ناهید نزد پدر بیامد زنی خواست دارا دگر

پس از مدتی که ناهید نزد پدر رفت، فیلقوس با زنی دیگر ازدواج کرد.

نکته ادبی: شروع بخش دوم داستان؛ ازدواج مجدد فیلقوس.

یکی کودک آمدش با فر و یال ز فرزند ناهید کهتر به سال

از این همسر جدید، کودکی با شکوه به دنیا آمد که از فرزند ناهید (اسکندر) کوچک‌تر بود.

نکته ادبی: اشاره به تولد دارا (داراب).

همان روز داراش کردند نام که تا از پدر بیش باشد به کام

همان روز نام او را دارا گذاشتند تا از پدر در کامروایی پیشی گیرد.

نکته ادبی: نام‌گذاری دارا.

چو ده سال بگذشت زین با دو سال شکست اندر آمد به سال و به مال

چون دوازده سال از این ماجرا گذشت، زمان مرگ و پایان ثروت فیلقوس فرا رسید.

نکته ادبی: «شکست اندر آمد» کنایه از زوال و مرگ است.

بپژمرد داراب پور همای همی خواندندش به دیگر سرای

فیلقوس که فرزند همای بود، ضعیف شد و به استقبال مرگ رفت.

نکته ادبی: «به دیگر سرای خواندن» کنایه از مرگ و رفتن به عالم دیگر است.

بزرگان و فرزانگان را بخواند ز تخت بزرگی فراوان براند

بزرگان و فرزانگان را فراخواند و توصیه‌های بسیاری درباره تخت و پادشاهی کرد.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای تعیین جانشین.

بگفت این که دارای داراکنون شما را به نیکی بود رهنمون

گفت که این کودک (دارا) اکنون پادشاه شماست و شما را به نیکی رهنمون خواهد بود.

نکته ادبی: تعیین دارا به عنوان جانشین.

همه گوش دارید و فرمان کنید ز فرمان او رامش جان کنید

سخنان او را بشنوید و فرمانبردار باشید تا از فرمان‌برداری او به آرامش برسید.

نکته ادبی: «رامش جان» کنایه از آرامش روح است.

که این تخت شاهی نماند دراز به خوشی رود زود خوانند باز

چرا که تخت شاهی برای هیچ‌کس پایدار نیست و به سرعت دست‌به‌دست می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری قدرت دنیوی.

بکوشید تا مهر و داد آورید به شادی مرا نیز یاد آورید

تلاش کنید که مهر و دادگری را بگسترید و مرا نیز به شادی یاد کنید.

نکته ادبی: توصیه به عدل و داد.

بگفت این و باد از جگر برکشید شد آن برگ گلنار چون شنبلید

این را گفت و آهی از جگر کشید و چهره سرخش همچون گل شنبلید (زرد) شد و درگذشت.

نکته ادبی: «گلنار» استعاره از سرخی چهره؛ «شنبلید» به معنای زردی است که کنایه از احتضار و مرگ است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تابنده مهر

اشاره به کودک (اسکندر) که همچون خورشید درخشان و تابناک است.

کنایه سر بتافت

به معنای روی گرداندن و ابراز انزجار یا بی‌میلی.

کنایه به دیگر سرای خواندن

اشاره‌ای ادیبانه و غیرمستقیم به مرگ.

تشبیه به کردار دیبا

مانند کردنِ شفافیت و زیبایی چهره به پارچه ابریشمین گران‌بها.