شاهنامه - پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
به نزدیک اسکندر آمد وزیر که ای شاه پیروز و دانش پذیر
بکشتیم دشمنت را ناگهان سرآمد برو تاج و تخت مهان
چو بشنید گفتار جانوشیار سکندر چنین گفت با ماهیار
که دشمن که افگندی اکنون کجاست بباید نمودن به من راه راست
برفتند هر دو به پیش اندرون دل و جان رومی پر از خشم و خون
چو نزدیک شد روی دارا بدید پر از خون بر و روی چون شنبلید
بفرمود تا راه نگذاشتند دو دستور او را نگه داشتند
سکندر ز باره درآمد چو باد سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هست بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرویش گشاد آن بر و جوشن پهلویش
ز دیده ببارید چندی سرشک تن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کین بر تو آسان شود دل بدسگالت هراسان شود
تو برخیز و بر مهد زرین نشین وگر هست نیروت بر زین نشین
ز هند و ز رومت پزشک آورم ز درد تو خونین سرشک آورم
سپارم ترا پادشاهی و تخت چو بهتر شوی ما ببندیم رخت
جفا پیشگان ترا هم کنون بیاویزم از دارشان سرنگون
چنانچون ز پیران شنیدیم دوش دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش
ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم به بیشی چرا تخمه را برکنیم
چو بشنید دارا به آواز گفت که همواره با تو خرد باد جفت
برآنم که از پاک دادار خویش بیابی تو پاداش گفتار خویش
یکی آنک گفتی که ایران تراست سر تاج و تخت دلیران تراست
به من مرگ نزدیک تر زانک تخت به پردخت تخت و نگون گشت بخت
برین است فرجام چرخ بلند خرامش سوی رنج و سودش گزند
به من در نگر تا نگویی که من فزونم ازین نامدار انجمن
بد و نیک هر دو ز یزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من من بسم بدین در نکوهیدهٔ هرکسم
که چندان بزرگی و شاهی و گنج نبد در زمانه کس از من به رنج
همان نیز چندان سلیح و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه
همان نیز فرزند و پیوستگان چه پیوستگان داغ دل خستگان
زمان و زمین بنده بد پیش من چنین بود تا بخت بد خویش من
ز نیکی جدا مانده ام زین نشان گرفتار در دست مردم کشان
ز فرزند و خویشان شده ناامید سیه شد جهان و دو دیده سپید
ز خویشان کسی نیست فریادرس امیدم به پروردگارست و بس
برین گونه خسته به خاک اندرم ز گیتی به دام هلاک اندرم
چنین است آیین چرخ روان اگر شهریارم و گر پهلوان
بزرگی به فرجام هم بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد
سکندر ز دیده ببارید خون بران شاه خسته به خاک اندرون
چو دارا بدید آن ز دل درد او روان اشک خونین رخ زرد او
بدو گفت مگری کزین سود نیست از آتش مرا بهره جز دود نیست
چنین بود بخشش ز بخشنده ام هم از روزگار درخشنده ام
به اندرز من سر به سر گوش دار پذیرنده باش و بدل هوش دار
سکندر بدو گفت فرمان تراست بگو آنچ خواهی که پیمان تراست
زبان تیر دارا بدو برگشاد همی کرد سرتاسر اندرز یاد
نخستین چنین گفت کای نامدار بترس از جهان داور کردگار
که چرخ و زمین و زمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید
نگه کن به فرزند و پیوند من به پوشیدگان خردمند من
ز من پاک دل دختر من بخواه بدارش به آرام بر پیشگاه
کجا مادرش روشنک نام کرد جهان را بدو شاد و پدرام کرد
نیاری به فرزند من سرزنش نه پیغاره از مردم بدکنش
چو پروردهٔ شهریاران بود به بزم افسر نامداران بود
مگر زو ببینی یکی نامدار کجا نو کند نام اسفندیار
بیاراید این آتش زردهشت بگیرد همان زند و استا بمشت
نگه دارد این فال جشن سده همان فر نوروز و آتشکده
همان اورمزد و مه و روز مهر بشوید به آب خرد جان و چهر
کند تازه آیین لهراسپی بماند کیی دین گشتاسپی
مهان را به مه دارد و که به که بود دین فروزنده و روزبه
سکندر چنین داد پاسخ بدوی که ای نیکدل خسرو راست گوی
پذیرفتم این پند و اندرز تو فزون زین نباشم برین مرز تو
همه نیکویها به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم
جهاندار دست سکندر گرفت به زاری خروشیدن اندر گرفت
کف دست او بر دهان برنهاد بدو گفت یزدان پناه تو باد
سپردم ترا جای و رفتم به خاک سپردم روانرا به یزدان پاک
بگفت این و جانش برآمد ز تن برو زار بگریستند انجمن
سکندر همه جامه ها کرد چاک به تاج کیان بر پراگند خاک
یکی دخمه کردش بر آیین او بدان سان که بد فره و دین او
بشستن ازان خون به روشن گلاب چو آمدش هنگام جاوید خواب
بیاراستندش به دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم
تنش زیر کافور شد ناپدید ازان پس کسی روی دارا ندید
به دخمه درون تخت زرین نهاد یکی بر سرش تاج مشکین نهاد
نهادش به تابوت زر اندرون بروبر ز مژگان ببارید خون
چو تابوتش از جای برداشتند همه دست بر دست بگذاشتند
سکندر پیاده به پیش اندرون بزرگان همه دیدگان پر ز خون
چنین تا ستودان دارا برفت همی پوست گفتی بروبر بکفت
چو بر تخت بنهاد تابوت شاه بر آیین شاهان برآورد راه
چو پردخت از دخمهٔ ارجمند ز بیرون بزد دارهای بلند
یکی دار بر نام جانوشیار دگر همچنان از در ماهیار
دو بدخواه را زنده بردار کرد سر شاه کش مرد بیدار کرد
ز لشکر برفتند مردان جنگ گرفته یکی سنگ هر یک به چنگ
بکردند بر دارشان سنگسار مبادا کسی کو کشد شهریار
چو دیدند ایرانیان کو چه کرد بزاری بران شاه آزادمرد
گرفتند یکسر برو آفرین بدان سرور شهریار زمین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویری تراژیک و در عین حال حکیمانه از پایان حیات داریوش سوم و مواجهه او با اسکندر مقدونی است. در این صحنه، شکوهِ پوشالیِ پادشاهی و بی‌وفاییِ چرخِ گردون به تصویر کشیده شده است. اسکندر، که تا پیش از این در نقش فاتح ظاهر شده بود، با دیدن پیکرِ خونینِ رقیب، متأثر می‌شود و با او همدلی می‌کند. این رویداد، تقابل میان قدرتِ ظاهری و حقیقتِ ناگزیرِ مرگ را عیان می‌سازد.

داریوش در لحظاتِ پایانی، با سعه‌صدر و خردِ اندیشمندانه، به جای کینه‌ورزی، به اسکندر درسِ پادشاهی می‌دهد و سرنوشتِ دخترش (روشنک) و خاندانش را به او می‌سپارد. این گفتگو، تبلورِ فرزانگیِ ایرانی در رویارویی با تقدیر است و به خواننده یادآوری می‌کند که دنیا هیچ‌کس را پایدار نمی‌ماند و فضیلتِ انسان در کلامِ نیک و رفتارِ خردمندانه نهفته است.

معنای روان

به نزدیک اسکندر آمد وزیر که ای شاه پیروز و دانش پذیر

وزیر به نزد اسکندر آمد و با خطاب قرار دادن او به عنوان شاهی پیروزمند و خردمند، خبر از واقعه‌ای مهم داد.

نکته ادبی: واژه دانش‌پذیر به معنای کسی است که خرد را می‌پذیرد و پذیراست.

بکشتیم دشمنت را ناگهان سرآمد برو تاج و تخت مهان

وزیر اعلام کرد که دشمن تو ناگهان کشته شد و دوران تاج و تخت او و پادشاهان بزرگ به پایان رسید.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان و شاهان است.

چو بشنید گفتار جانوشیار سکندر چنین گفت با ماهیار

اسکندر پس از شنیدن گفته‌های جانوشیار، با ماهیار (دیگر خیانتکار) سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به دو خیانتکاری که به داریوش آسیب زدند.

که دشمن که افگندی اکنون کجاست بباید نمودن به من راه راست

اسکندر پرسید که آن دشمنی که او را از پای درآورده‌ای کجاست؟ باید راهِ درست را به من نشان دهی تا او را بیابم.

نکته ادبی: تأکید بر یافتن حقیقت در میان آشوب.

برفتند هر دو به پیش اندرون دل و جان رومی پر از خشم و خون

هر دو به سمت محل واقعه رفتند، در حالی که سپاهیان رومی از خشم و اندوهِ این رویداد ملتهب بودند.

نکته ادبی: ترکیب خشم و خون کنایه از التهاب و تلاطم روحی است.

چو نزدیک شد روی دارا بدید پر از خون بر و روی چون شنبلید

وقتی نزدیک شدند، اسکندر چهره‌ی داریوش را دید که پر از خون بود و رنگِ آن به سرخیِ گل شنبلید درآمده بود.

نکته ادبی: شنبلید (شنبلیله) استعاره از رنگِ زردِ رخسارِ بیمار یا سرخی خون است.

بفرمود تا راه نگذاشتند دو دستور او را نگه داشتند

اسکندر دستور داد تا کسی به نزدیک او نرود و تنها دو وزیر (خیانتکاران) از او مراقبت کنند.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر و صاحب‌منصب است.

سکندر ز باره درآمد چو باد سر مرد خسته به ران بر نهاد

اسکندر همچون باد از اسب فرود آمد و سرِ داریوشِ زخمی را بر روی زانوی خود نهاد.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده سرعت و اشتیاق او برای رسیدن به داریوش است.

نگه کرد تا خسته گوینده هست بمالید بر چهر او هر دو دست

اسکندر نگریست تا ببیند آیا آن زخمی هنوز توان سخن گفتن دارد، سپس دستان خود را بر چهره او کشید.

نکته ادبی: مالیدن دست بر چهره نشان از مهر و شفقت دارد.

ز سر برگرفت افسر خسرویش گشاد آن بر و جوشن پهلویش

اسکندر تاج پادشاهی را از سر داریوش برداشت و زره و لباس جنگی او را باز کرد.

نکته ادبی: برداشتن تاج نشانه کنار رفتن قدرت سیاسی و باز کردن زره برای کمک به تنفس اوست.

ز دیده ببارید چندی سرشک تن خسته را دور دید از پزشک

اسکندر از چشمانش اشک ریخت، چرا که دید پیکرِ مجروحِ داریوش از پزشک دور است و کسی او را مداوا نمی‌کند.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

بدو گفت کین بر تو آسان شود دل بدسگالت هراسان شود

به داریوش گفت که این زخم بر تو بهبود می‌یابد و بدخواهانِ تو از این پس هراسان خواهند شد.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش و دشمن است.

تو برخیز و بر مهد زرین نشین وگر هست نیروت بر زین نشین

تو برخیز و بر تختِ زرین بنشین، یا اگر توان داری دوباره بر اسبِ خود سوار شو.

نکته ادبی: مهد زرین کنایه از تخت پادشاهی است.

ز هند و ز رومت پزشک آورم ز درد تو خونین سرشک آورم

از هند و روم بهترین پزشکان را نزد تو می‌آورم، تا درد تو درمان شود و از دیدن خونِ تو قلبم به درد نیاید.

نکته ادبی: خونین سرشک در اینجا اشاره به اشکِ خونین از سرِ تأسف است.

سپارم ترا پادشاهی و تخت چو بهتر شوی ما ببندیم رخت

دوباره پادشاهی و تخت را به تو می‌سپارم و وقتی حالت بهتر شد، ما از این سرزمین می‌رویم.

نکته ادبی: بستن رخت کنایه از کوچ کردن و رفتن است.

جفا پیشگان ترا هم کنون بیاویزم از دارشان سرنگون

کسانی که به تو جفا کردند، همین حالا آنان را مجازات کرده و به دار می‌آویزم.

نکته ادبی: جفا پیشگان اشاره به قاتلان داریوش است.

چنانچون ز پیران شنیدیم دوش دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش

چنان‌که دیشب از بزرگان شنیدم، قلبم پر از خون و جانم پر از جوشش شد.

نکته ادبی: دوش به معنای دیشب است.

ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم به بیشی چرا تخمه را برکنیم

ما از یک ریشه و نژاد هستیم، چرا باید با زیاده‌خواهی تبار خود را نابود کنیم؟

نکته ادبی: شاخ و بیخ کنایه از هم‌تبار بودن است.

چو بشنید دارا به آواز گفت که همواره با تو خرد باد جفت

وقتی داریوش این را شنید، با صدایی لرزان گفت: همواره خرد همراه تو باشد.

نکته ادبی: جفتِ خرد بودن دعای خیر برای اسکندر است.

برآنم که از پاک دادار خویش بیابی تو پاداش گفتار خویش

بر این باورم که از جانبِ خداوندِ پاک، پاداشِ گفتارِ نیکت را خواهی دید.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار است.

یکی آنک گفتی که ایران تراست سر تاج و تخت دلیران تراست

یکی از آن حرف‌ها که گفتی ایران از آنِ توست، یعنی تاج و تخت دلاوران ایران به دست تو افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به وصیت نمادینِ واگذاری ایران.

به من مرگ نزدیک تر زانک تخت به پردخت تخت و نگون گشت بخت

برای من مرگ از تخت پادشاهی نزدیک‌تر است، چرا که تخت رها شده و بخت من واژگون گشته است.

نکته ادبی: پردخت در اینجا به معنای رها شده و خالی است.

برین است فرجام چرخ بلند خرامش سوی رنج و سودش گزند

فرجامِ چرخِ گردون بر این است که گردشِ آن به سوی رنج و نتیجه‌اش برای آدمی زیان است.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از آسمان و تقدیر است.

به من در نگر تا نگویی که من فزونم ازین نامدار انجمن

به من نگاه کن تا گمان نکنی که من از این انجمنِ بزرگان برتر هستم (همه در برابر مرگ برابریم).

نکته ادبی: نامدار انجمن اشاره به لشکر و بزرگانِ همراه اسکندر است.

بد و نیک هر دو ز یزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس

بد و نیکِ روزگار را از جانب خدا بدان و تا زنده‌ای از او سپاسگزار باش.

نکته ادبی: یزدان اشاره به پروردگار است.

نمودار گفتار من من بسم بدین در نکوهیدهٔ هرکسم

نمونه‌ی حرف‌های من خودم هستم که اکنون نزد همه نکوهیده و خوار شده‌ام.

نکته ادبی: نکوهیده به معنای سرزنش‌شده و خوار است.

که چندان بزرگی و شاهی و گنج نبد در زمانه کس از من به رنج

کسی در این زمانه به اندازه من از بزرگی، پادشاهی و گنج بهره‌مند نبود.

نکته ادبی: رنج در اینجا می‌تواند هم به معنای سختیِ کشیده شده باشد و هم به معنای داراییِ گرانبها.

همان نیز چندان سلیح و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه

همچنین آن همه سلاح و سپاه و اسب‌های گران‌بها و تخت و کلاه پادشاهی داشتم.

نکته ادبی: کلاه نماد تاج و پادشاهی است.

همان نیز فرزند و پیوستگان چه پیوستگان داغ دل خستگان

همچنین فرزندان و بستگان داشتم، چه بستگانِ دلسوزی که اکنون از دردِ دلم آزرده‌اند.

نکته ادبی: خستگان به معنای مجروحان یا دردمندان است.

زمان و زمین بنده بد پیش من چنین بود تا بخت بد خویش من

زمان و زمین بنده من بود، تا اینکه بختِ بدِ من به سراغم آمد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر ناگهانی تقدیر.

ز نیکی جدا مانده ام زین نشان گرفتار در دست مردم کشان

اکنون از نیکی جدا مانده‌ام و گرفتارِ مردمِ ستمگر شده‌ام.

نکته ادبی: مردم کشان اشاره به خیانتکاران و قاتلان است.

ز فرزند و خویشان شده ناامید سیه شد جهان و دو دیده سپید

از فرزندان و خویشان ناامید شدم، دنیا برایم تاریک و چشمانم از پیری و اندوه سپید شد.

نکته ادبی: سپید شدن دیده کنایه از کوری و نابینایی ناشی از گریه و اندوه است.

ز خویشان کسی نیست فریادرس امیدم به پروردگارست و بس

از خویشان کسی نیست که به دادم برسد، امیدم تنها به پروردگار است.

نکته ادبی: تکیه بر یگانگی و قدرت مطلق خداوند در لحظات آخر.

برین گونه خسته به خاک اندرم ز گیتی به دام هلاک اندرم

بدین صورت در خاک افتاده‌ام و از دنیا در دامِ هلاکت و مرگ گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: خسته در اینجا به معنای مجروح است.

چنین است آیین چرخ روان اگر شهریارم و گر پهلوان

آیینِ روزگارِ ناپایدار چنین است، چه شهریار باشی و چه پهلوان.

نکته ادبی: چرخِ روان استعاره از جریانِ بی‌پایانِ روزگار است.

بزرگی به فرجام هم بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد

بزرگی سرانجام به پایان می‌رسد و مرگ، مانند شکارچی، آن را به دام می‌اندازد.

نکته ادبی: شکارست مرگش کنایه از اینکه مرگ همه را صید می‌کند.

سکندر ز دیده ببارید خون بران شاه خسته به خاک اندرون

اسکندر با دیدن آن شاهِ مجروح بر خاک، اشک‌های خونین از چشمانش جاری کرد.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از شدتِ اندوه است.

چو دارا بدید آن ز دل درد او روان اشک خونین رخ زرد او

چون داریوش دردِ دلِ اسکندر و اشک‌های او را دید، خودش نیز غمگین شد.

نکته ادبی: رخ زرد نشان از احتضار و مرگِ نزدیک است.

بدو گفت مگری کزین سود نیست از آتش مرا بهره جز دود نیست

به اسکندر گفت گریه نکن که سودی ندارد، از این آتشِ اندوه، برای من جز دود چیزی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: بهره جز دود، استعاره از بی‌حاصلیِ سوختن و غم خوردن است.

چنین بود بخشش ز بخشنده ام هم از روزگار درخشنده ام

روزگارِ درخشان و بخشنده، چنین تقدیری را برای من رقم زد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگراییِ خردمندانه.

به اندرز من سر به سر گوش دار پذیرنده باش و بدل هوش دار

به وصیتِ من به دقت گوش فرا ده، آن را بپذیر و با هوشمندی به یاد داشته باش.

نکته ادبی: اندرز به معنای نصیحت و وصیت است.

سکندر بدو گفت فرمان تراست بگو آنچ خواهی که پیمان تراست

اسکندر به او گفت فرمان تو را می‌پذیرم، هر چه می‌خواهی بگو که پیمان تو محترم است.

نکته ادبی: پیمان در اینجا به معنای عهد و وصیتِ نهایی است.

زبان تیر دارا بدو برگشاد همی کرد سرتاسر اندرز یاد

داریوش زبان به سخن گشود و تمامِ وصایای خود را بازگو کرد.

نکته ادبی: زبان تیر کنایه از سخن گفتن با صراحت و تندی (یا سخنِ نافذ).

نخستین چنین گفت کای نامدار بترس از جهان داور کردگار

نخستین پندش این بود که ای نامدار، از خداوندِ جهان بترس (تقوا داشته باش).

نکته ادبی: داور کردگار اشاره به خداوندِ عادل است.

که چرخ و زمین و زمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید

که او آسمان و زمین و زمان را آفرید و هم توانایی و هم ناتوانی را خلق کرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقِ خالق در دوگانه پدیده‌ها.

نگه کن به فرزند و پیوند من به پوشیدگان خردمند من

به فرزندان و پیوندِ من و به بانوانِ خردمندِ خاندانم توجه کن.

نکته ادبی: پوشیدگان اشاره به زنانِ پرده‌نشین و محترم است.

ز من پاک دل دختر من بخواه بدارش به آرام بر پیشگاه

دخترم را با پاکی از من بخواه و او را در آرامش و جایگاهِ شایسته نگاه دار.

نکته ادبی: پاک دل بودنِ دختر تأکیدی بر نجابت اوست.

کجا مادرش روشنک نام کرد جهان را بدو شاد و پدرام کرد

همان کسی که مادرش او را روشنک نام نهاد و جهان را با وجودش شاد و پدرام کرد.

نکته ادبی: پدرام به معنای شادمان و خرم است.

نیاری به فرزند من سرزنش نه پیغاره از مردم بدکنش

به فرزندم سرزنش مکن و اجازه نده که مردمِ بدکار به او طعنه بزنند.

نکته ادبی: پیغاره به معنای سرزنش و عیب‌جویی است.

چو پروردهٔ شهریاران بود به بزم افسر نامداران بود

چون او در مکتبِ شهریاران پرورش یافته و در مجالسِ بزرگان حضور داشته است.

نکته ادبی: افسر نماد مجالسِ بزرگان و جایگاهِ ممتاز است.

مگر زو ببینی یکی نامدار کجا نو کند نام اسفندیار

امیدوارم از تو فرزندی نامدار و شایسته پدید آید که بتواند نام و یاد اسفندیارِ دلاور را دوباره در جهان زنده کند.

نکته ادبی: اسفندیار نماد پهلوانی و آزادگی است؛ شاعر با آوردن این نام، آرزوی بازگشت شکوهِ باستانی ایران را دارد.

بیاراید این آتش زردهشت بگیرد همان زند و استا بمشت

باید آیین آتش مقدس زرتشت را گرامی بداری و کتاب‌های مقدس زند و اوستا را همواره در اختیار داشته باشی و به آن عمل کنی.

نکته ادبی: زند و استا اشاره به متون کهن دینی زرتشتی دارد که دارا بر حفظ آن تأکید دارد.

نگه دارد این فال جشن سده همان فر نوروز و آتشکده

جشن‌های ملی مانند سده و آیین‌های نوروزی و احترام به آتشکده‌ها را همچنان پاس بدار و زنده نگه دار.

نکته ادبی: فال به معنای آیین و سنت است؛ این بیت بر تداومِ هویت فرهنگی تأکید دارد.

همان اورمزد و مه و روز مهر بشوید به آب خرد جان و چهر

نام‌های مقدسِ اهورامزدا و ماه‌ها و روزهای خجسته را محترم بشمار و جان و چهره‌ات را با آبِ خرد و دانش پاکیزه کن.

نکته ادبی: شستن جان به آب خرد، استعاره‌ای از تطهیر روح و افزایش بینش است.

کند تازه آیین لهراسپی بماند کیی دین گشتاسپی

سنت‌های پادشاهان کهن مانند لهراسپ و گشتاسپ را احیا کن تا آیین پادشاهی کیانی همچنان استوار بماند.

نکته ادبی: لهراسپ و گشتاسپ از پادشاهان کیانی هستند که در شاهنامه نماد ترویج دین و پادشاهی‌اند.

مهان را به مه دارد و که به که بود دین فروزنده و روزبه

بزرگان را بر اساس بزرگی‌شان و کوچک‌ترها را مطابق جایگاه‌شان تکریم کن تا دین و آیین در زمان تو همواره درخشان و پربرکت باشد.

نکته ادبی: ترکیب 'مهان را به مه دارد و که به که' اشاره به عدالت اجتماعی و رعایت مراتب است.

سکندر چنین داد پاسخ بدوی که ای نیکدل خسرو راست گوی

سکندر در پاسخ به او چنین گفت: ای پادشاهِ نیک‌نهاد و راست‌گوی، آنچه گفتی را پذیرفتم.

نکته ادبی: واژه 'خسرو' به معنای پادشاه است که سکندر در لحظه مرگ دارا، احترامِ پادشاهی او را حفظ می‌کند.

پذیرفتم این پند و اندرز تو فزون زین نباشم برین مرز تو

این نصیحت‌های ارزشمند تو را می‌پذیرم و پیمان می‌بندم که از مرزهای کشور تو فراتر نروم و به حریم تو تجاوز نکنم.

نکته ادبی: مرز در اینجا هم به معنای حدود جغرافیایی و هم به معنای حریم اخلاقی است.

همه نیکویها به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم

تمام نیکی‌ها و رسم‌های خوبِ تو را اجرا خواهم کرد و خردمندی را راهنمای خود در حکمرانی قرار می‌دهم.

نکته ادبی: خرد در ادبیات فارسی همیشه ستون و پایه تدبیر و حکومت‌داری است.

جهاندار دست سکندر گرفت به زاری خروشیدن اندر گرفت

پادشاه (دارا) دست سکندر را گرفت و با صدایی بلند، از سرِ اندوه و زاری شروع به گریستن کرد.

نکته ادبی: دست گرفتن در اینجا نشان‌دهنده آخرین پیوند عاطفی و واگذاری مسئولیت است.

کف دست او بر دهان برنهاد بدو گفت یزدان پناه تو باد

سکندر از سرِ احترام، دستِ دارا را بر دهانش گذاشت و به او گفت که خداوند پناه و نگهدارِ تو باشد.

نکته ادبی: دست بر دهان نهادن نشان از نهایت احترام و ادبِ سکندر در برابر شاهِ در حال احتضار است.

سپردم ترا جای و رفتم به خاک سپردم روانرا به یزدان پاک

دارا گفت: پادشاهی را به تو سپردم و خود راهیِ خاک می‌شوم، اکنون جان و روانم را به خداوند پاک می‌سپارم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده پذیرشِ سرنوشت و مرگ در عرفِ باستانی است.

بگفت این و جانش برآمد ز تن برو زار بگریستند انجمن

دارا این سخنان را گفت و جان سپرد؛ تمام حاضران و بزرگان از این واقعه تلخ، زار زار گریستند.

نکته ادبی: جان برآمدن کنایه از مرگ است.

سکندر همه جامه ها کرد چاک به تاج کیان بر پراگند خاک

سکندر از شدت اندوه، جامه‌های خود را پاره کرد و بر سر و تاجِ پادشاهی خاکِ سوگواری ریخت.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن از آیین‌های قدیمی سوگواری و نشانه‌ی نهایت تالم است.

یکی دخمه کردش بر آیین او بدان سان که بد فره و دین او

سکندری دخمه‌ای (آرامگاهی) شایسته برای او ساخت، دقیقاً مطابق با شکوه و آیینِ مذهبی‌اش.

نکته ادبی: دخمه محل نگهداری پیکر بزرگان در آیین زرتشتی بوده است.

بشستن ازان خون به روشن گلاب چو آمدش هنگام جاوید خواب

هنگامی که زمانِ سفرِ ابدی دارا فرا رسید، پیکرش را با گلابِ خوش‌بو شست‌وشو دادند.

نکته ادبی: جاوید خواب کنایه از مرگ است.

بیاراستندش به دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم

پیکر او را با پارچه‌های زربفتِ رومی پوشاندند که سراسرِ آن با طلا و جواهرات تزیین شده بود.

نکته ادبی: دیبای روم کنایه از پارچه‌های نفیس و گران‌بهاست.

تنش زیر کافور شد ناپدید ازان پس کسی روی دارا ندید

بدن او را با کافور پوشاندند تا نمایان نباشد و پس از آن دیگر کسی چهره دارا را ندید.

نکته ادبی: کافور برای معطر کردن و حفظ پیکر در آیین تدفین به کار می‌رفته است.

به دخمه درون تخت زرین نهاد یکی بر سرش تاج مشکین نهاد

درونِ دخمه، تختی زرین قرار دادند و تاجی گران‌بها بر سرِ پیکرِ او نهادند.

نکته ادبی: تخت و تاج نمادِ جایگاه پادشاهی است که حتی در مرگ نیز حفظ شده است.

نهادش به تابوت زر اندرون بروبر ز مژگان ببارید خون

پیکر را در تابوتی طلایی قرار دادند و بر آن، اشکِ خونین از مژگان فرو ریختند.

نکته ادبی: مژگان ببارید خون، اغراقی ادبی برای بیان شدت گریه و اندوه عمیق است.

چو تابوتش از جای برداشتند همه دست بر دست بگذاشتند

هنگامی که تابوتش را از جای برداشتند، همه بزرگان از سرِ ماتم، دست بر دستِ یکدیگر نهادند.

نکته ادبی: دست بر دست گذاشتن کنایه از حیرت و اندوه جمعی است.

سکندر پیاده به پیش اندرون بزرگان همه دیدگان پر ز خون

سکندر پیاده در پیشاپیش تابوت حرکت می‌کرد و چشمانِ تمامی بزرگانِ لشکر پر از اشک بود.

نکته ادبی: پیاده رفتن سکندر نشان از احترامِ ویژه او به مقام شاهِ مغلوب است.

چنین تا ستودان دارا برفت همی پوست گفتی بروبر بکفت

تا رسیدن به آرامگاهِ دارا، این سوگواری ادامه داشت و چنان گریه می‌کردند که گویی پوستِ صورت‌شان از شدتِ غم پاره می‌شد.

نکته ادبی: پوست بروبر بکفت کنایه از شدتِ فراوانِ گریه و بی‌تابی است.

چو بر تخت بنهاد تابوت شاه بر آیین شاهان برآورد راه

وقتی تابوتِ شاه را بر تخت آرامگاه گذاشتند، طبقِ آیینِ پادشاهان، مراسم تدفین را به جا آوردند.

نکته ادبی: آیین شاهان اشاره به تشریفاتِ خاصِ خاکسپاری بزرگان دارد.

چو پردخت از دخمهٔ ارجمند ز بیرون بزد دارهای بلند

پس از آنکه از دخمه باشکوه بیرون آمدند، سکندر دستور داد دارها (چوبه‌های اعدام) را در بیرون برپا کنند.

نکته ادبی: دار، چوبه‌ای برای مجازاتِ مجرمان است.

یکی دار بر نام جانوشیار دگر همچنان از در ماهیار

یک دار برای جانوشیار برپا کردند و داری دیگر برای ماهیار آماده کردند.

نکته ادبی: جانوشیار و ماهیار دو تن از خیانت‌کارانی بودند که دارا را به قتل رسانده بودند.

دو بدخواه را زنده بردار کرد سر شاه کش مرد بیدار کرد

آن دو بدخواه را زنده به دار آویختند؛ همان‌هایی که با خیانت، سرِ شاهِ بیدار و هشیار را از تن جدا کرده بودند.

نکته ادبی: مردِ بیدار کنایه از شاهی است که آگاه و هشیار بوده است.

ز لشکر برفتند مردان جنگ گرفته یکی سنگ هر یک به چنگ

سربازانِ لشکر جلو آمدند و هر کدام سنگی در دست گرفتند.

نکته ادبی: سنگ در دست گرفتن مقدمه‌ای برای اجرای حکم سنگسار است.

بکردند بر دارشان سنگسار مبادا کسی کو کشد شهریار

قاتلان را بر دار سنگسار کردند تا درسی باشد برای هر کس که قصدِ جانِ پادشاه را داشته باشد.

نکته ادبی: این بیت فلسفه عدالت کیفری در شاهنامه را نشان می‌دهد.

چو دیدند ایرانیان کو چه کرد بزاری بران شاه آزادمرد

ایرانیان وقتی دیدند که سکندر با قاتلانِ آن شاهِ آزادمرد چه کرد، بسیار تحت تأثیر قرار گرفتند.

نکته ادبی: آزادمرد صفتِ داراست که نشان‌دهنده احترامِ مردم به اوست.

گرفتند یکسر برو آفرین بدان سرور شهریار زمین

همگی بر سکندر آفرین گفتند و او را به خاطرِ عدالت‌خواهی‌اش در حقِ آن پادشاهِ زمین ستودند.

نکته ادبی: شهریارِ زمین، لقبی است که در اینجا برای نشان دادن عظمت دارا به کار رفته است.