شاهنامه - پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
سکندر چو از کارش آگاه شد که دارا به تخت افسر ماه شد
سپه برگرفت از عراق و براند به رومی همی نام یزدان بخواند
سپه را میان و کرانه نبود همان بخت دارا جوانه نبود
پذیره شدن را بیاراست شاه بیاورد ز اصطخر چندان سپاه
که گفتی ستاره نتابد همی فلک راه رفتن نیابد همی
سپاه دو کشور کشیدند صف همه نیزه و گرز و خنجر به کف
برآمد چنان از دو لشکر خروش که چرخ فلک را بدرید گوش
چو دریا شد از خون گردان زمین تن بی سران بد همه دشت کین
پدر را نبد بر پسر جای مهر بریشان نبخشید گردان سپهر
سیم ره به دارا درآمد شکست سکندر میان تاختن را ببست
جهاندار لشکر به کرمان کشید همی از بد دشمنان جان کشید
سکندر بیامد زی اصطخر پارس که دیهیم شاهان بد و فخر پارس
خروشی بلند آمد از بارگاه که ای مهتران نماینده راه
هرانکس که زنهار خواهد همی ز کرده به یزدان پناهد همی
همه یکسره در پناه منید بدانید اگر نیک خواه منید
همه خستگان را ببخشیم چیز همان خون دشمن نریزیم نیز
ز چیز کسان دست کوته کنیم خرد را سوی روشنی ره کنیم
که پیروزگر دادمان فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی
کسی کو ز فرمان ما بگذرد همی گردن اژدها بشکرد
ز چیزی که دید اندران رزمگاه ببخشید یکسر همه بر سپاه
چو دارا ز ایران به کرمان رسید دو بهر از بزرگان لشکر ندید
خروشی بد اندر میان سپاه یکی را ندیدند بر سر کلاه
بزرگان فرزانه را گرد کرد کسی را که با او بد اندر نبرد
همه مهتران زار و گریان شدند ز بخت بد خویش بریان شدند
چنین گفت دارا که هم بی گمان ز ما بود بر ما بد آسمان
شکن زین نشان در جهان کس ندید نه از کاردانان پیشین شنید
زن و کودک شهریاران اسیر وگر کشته خسته به ژوپین و تیر
چه بینید و این را چه درمان کنید که بدخواه را زین پشیمان کنید
نه کشور نه لشکر نه تخت و کلاه نه شاهی نه فرزند و گنج و سپاه
ار ایدونک بخشایش کردگار نباشد تبه شد به ما روزگار
کسی کز گرانمایگان زیستند به پیش شهنشاه بگریستند
به آواز گفتند کای شهریار همه خسته ایم از بد روزگار
سپه را ز کوشش سخن درگذشت ز تارک دم آب برتر گذشت
پدر بی پسر شد پسر بی پدر چنین آمد از چرخ گردان به سر
کرا مادر و خواهر و دختر است همه پاک بر دست اسکندر است
همان پاک پوشیده رویان تو که بودند لرزنده بر جان تو
چو گنج نیاکان برترمنش که آمد به دست تو بی سرزنش
کنون مانده اندر کف رومیان نژاد بزرگان و گنج کیان
ترا چاره با او مداراست بس که تاج بزرگی نماند به کس
کسی گوید آتش زبانش نسوخت به چاره بد از تن بباید سپوخت
تو او را به تن زیردستی نمای یکی در سخن نیز چربی فزای
ببینیم فرجام تا چون بود که گردش ز اندیشه بیرون بود
یکی نامه بنویس نزدیک او پراندیشه کن جان تاریک او
هم این چرخ گردان برو بگذرد چنین داند آنکس که دارد خرد
از ایشان چو بشنید فرمان گزید چنان کز دل شهریاران سزید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بخش نخست، توصیفِ آغازِ تقابلِ بزرگ میان اسکندر و دارا است که با تصویری از شکوهِ لشکریان و سهمگینیِ میدانِ نبرد آغاز می‌شود. شاعر با زبانی حماسی، بی‌ثباتیِ اقبال و تغییرِ ناگهانیِ سرنوشت را ترسیم می‌کند که چگونه چرخِ روزگار از یک پادشاه، قدرت را می‌ستاند و به دیگری می‌دهد.

در بخش دوم، فضایِ اندوهناکِ اردوگاهِ شکست‌خورده‌ی دارا روایت می‌شود. بزرگان و مشاورانِ او، که به پایانِ کار می‌اندیشند، راهِ چاره را در مدارا و کنار آمدن با واقعیتِ تلخِ قدرتِ نوظهورِ اسکندر می‌بینند. این ابیاتِ پایانی، آکنده از پند و عبرت است که بر ناپایداریِ دنیا و لزومِ خردمندی در لحظاتِ بحرانی تأکید می‌ورزد.

معنای روان

سکندر چو از کارش آگاه شد که دارا به تخت افسر ماه شد

زمانی که اسکندر از وضعیت دارا مطلع شد و فهمید که دارا بر تخت پادشاهی نشسته است.

نکته ادبی: افسر ماه استعاره از تاج و تخت پادشاهی با شکوه است.

سپه برگرفت از عراق و براند به رومی همی نام یزدان بخواند

سپاه خود را از عراق به حرکت درآورد و در راه، نام خداوند را بر زبان داشت و او را یاد کرد.

نکته ادبی: به رومی همی نام یزدان بخواند اشاره به نیایش پیش از حرکت دارد.

سپه را میان و کرانه نبود همان بخت دارا جوانه نبود

لشکر اسکندر به قدری انبوه بود که ابتدا و انتهایی نداشت و در مقابل، بخت و اقبال دارا نیز رو به زوال بود.

نکته ادبی: جوانه نبودن بخت دارا کنایه از پایان یافتن دوران شکوفایی و خوش‌اقبالی اوست.

پذیره شدن را بیاراست شاه بیاورد ز اصطخر چندان سپاه

دارا برای مقابله و پذیرایی از دشمن، لشکری از شهر اصطخر تدارک دید و آماده نبرد شد.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشوازِ دشمن رفتن و آماده‌باش جنگی است.

که گفتی ستاره نتابد همی فلک راه رفتن نیابد همی

سپاه دارا آن‌قدر وسیع بود که گویی ستارگان در برابر آن نورافشانی نمی‌کردند و آسمان مجالی برای حرکت نداشت.

نکته ادبی: این بیت دارای مبالغه بسیار شدید برای نشان دادن کثرت لشکر است.

سپاه دو کشور کشیدند صف همه نیزه و گرز و خنجر به کف

لشکریان هر دو کشور در مقابل هم صف‌آرایی کردند و همگی در دستان خود نیزه، گرز و خنجر داشتند.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ نظامیِ کلاسیک در ادبیات حماسی.

برآمد چنان از دو لشکر خروش که چرخ فلک را بدرید گوش

صدای مهیبی از تقابل دو سپاه برآمد که گویی گوش آسمان را کر کرد.

نکته ادبی: تشخیص و استعاره در بدریدن گوش چرخ فلک.

چو دریا شد از خون گردان زمین تن بی سران بد همه دشت کین

دشت نبرد از خون جنگجویان همچون دریا شد و زمین پر از اجساد بی‌سر بود.

نکته ادبی: تشبیه میدان جنگ به دریا برای بیان کثرت خونریزی.

پدر را نبد بر پسر جای مهر بریشان نبخشید گردان سپهر

در آن صحنه، شفقت و مهربانیِ پدری نسبت به فرزند رنگ باخته بود و روزگارِ بی‌رحم بر آنان رحم نکرد.

نکته ادبی: گردان سپهر نماد بی‌ثباتی و قساوتِ تقدیر است.

سیم ره به دارا درآمد شکست سکندر میان تاختن را ببست

نوبت سوم که شد، دارا شکست خورد و اسکندر برای حمله نهایی کمر بست.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار است.

جهاندار لشکر به کرمان کشید همی از بد دشمنان جان کشید

دارا لشکریان خود را به سمت کرمان عقب‌نشینی داد و از ستم دشمن جانش به لب رسیده بود.

نکته ادبی: جان کشیدن کنایه از سختی و فشار شدید است.

سکندر بیامد زی اصطخر پارس که دیهیم شاهان بد و فخر پارس

اسکندر به سمت اصطخرِ پارس آمد؛ جایی که جایگاه تاج‌گذاری شاهان و افتخار سرزمین پارس بود.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج پادشاهی است.

خروشی بلند آمد از بارگاه که ای مهتران نماینده راه

از دربارِ اسکندر فریاد بلندی بلند شد که ای بزرگان و راهنمایان ملت.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و سروران است.

هرانکس که زنهار خواهد همی ز کرده به یزدان پناهد همی

هرکسی که از من امان و پناه بخواهد، باید از کرده‌های گذشته خود به درگاه خداوند توبه کند.

نکته ادبی: زنهار خواستن اصطلاحی قدیمی برای درخواست امان و صلح است.

همه یکسره در پناه منید بدانید اگر نیک خواه منید

اگر خیرخواه من هستید، بدانید که اکنون همگی در پناه و حمایت من قرار دارید.

نکته ادبی: تأکید بر برتری اسکندر در این مرحله از داستان.

همه خستگان را ببخشیم چیز همان خون دشمن نریزیم نیز

ما به تمام کسانی که مجروح شده‌اند، بخشش و کمک خواهیم کرد و دیگر خون هیچ دشمنی را نخواهیم ریخت.

نکته ادبی: استعاره از رویکرد سیاسیِ اسکندر برای جلب رضایتِ مردمِ تسخیر شده.

ز چیز کسان دست کوته کنیم خرد را سوی روشنی ره کنیم

دست از غارت اموال مردم برمی‌داریم و عقل و خرد را چراغ راه خود قرار می‌دهیم.

نکته ادبی: دست کوته کردن کنایه از پرهیز از ظلم و دست‌درازی است.

که پیروزگر دادمان فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی

زیرا خداوندِ پیروزگر، فر و شکوه و بزرگیِ پادشاهی را به ما عطا کرده است.

نکته ادبی: فرهی در متون کهن به معنای فر ایزدی و شکوهِ پادشاهی است.

کسی کو ز فرمان ما بگذرد همی گردن اژدها بشکرد

هرکس که از دستورات ما سرپیچی کند، گویی گردن اژدها را شکسته است (خود را به کشتن می‌دهد).

نکته ادبی: گردن اژدها شکستن کنایه از انجام کاری خطرناک و مهلک است.

ز چیزی که دید اندران رزمگاه ببخشید یکسر همه بر سپاه

هرآنچه که در میدان جنگ به دست آمده بود، تماماً میان لشکریان تقسیم کرد.

نکته ادبی: بخشیدن در اینجا به معنای غنایم جنگی است.

چو دارا ز ایران به کرمان رسید دو بهر از بزرگان لشکر ندید

هنگامی که دارا از ایران به کرمان رسید، دید که دو سوم از بزرگان لشکرش حضور ندارند.

نکته ادبی: دو بهر یعنی دو قسمت از سه قسمت.

خروشی بد اندر میان سپاه یکی را ندیدند بر سر کلاه

در میان سپاه همهمه و غوغایی بود و بسیاری از بزرگان کلاه‌خود و نشانه پادشاهی بر سر نداشتند.

نکته ادبی: کلاه نشان‌دهنده شأن و مقامِ بزرگان بوده است.

بزرگان فرزانه را گرد کرد کسی را که با او بد اندر نبرد

دارا بزرگان و خردمندانِ باقی‌مانده و کسانی را که در نبرد همراه او بودند، جمع کرد.

نکته ادبی: فرزانه به معنای دانا و حکیم است.

همه مهتران زار و گریان شدند ز بخت بد خویش بریان شدند

تمام بزرگان زار و گریان شدند و از بخت بد خود، دلشان سوخته و بریان گشت.

نکته ادبی: بریان شدن کنایه از شدتِ اندوه است.

چنین گفت دارا که هم بی گمان ز ما بود بر ما بد آسمان

دارا چنین گفت: تردیدی نیست که این بدبختی از جانب خودِ ماست که آسمان (تقدیر) با ما سر ناسازگاری گذاشت.

نکته ادبی: به گردنِ آسمان انداختنِ تقصیر، اشاره به تقدیرگراییِ حماسی است.

شکن زین نشان در جهان کس ندید نه از کاردانان پیشین شنید

شکستی به این بزرگی را کسی در جهان ندیده و از گذشتگان نیز نشنیده است.

نکته ادبی: شکن به معنای شکست و آسیب است.

زن و کودک شهریاران اسیر وگر کشته خسته به ژوپین و تیر

زنان و فرزندانِ پادشاهان اسیر شده‌اند یا با نیزه و تیر کشته و زخمی گشته‌اند.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوتاه است.

چه بینید و این را چه درمان کنید که بدخواه را زین پشیمان کنید

چه چاره‌ای می‌بینید و چه درمانی پیشنهاد می‌کنید که بتوانیم دشمن را از کرده‌اش پشیمان کنیم؟

نکته ادبی: سؤالِ راهبردیِ دارا برای عبور از بحران.

نه کشور نه لشکر نه تخت و کلاه نه شاهی نه فرزند و گنج و سپاه

دیگر نه کشوری مانده، نه لشکری، نه تاج و تختی و نه فرزند و گنج و سپاهی.

نکته ادبی: برشمردنِ مصائب برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

ار ایدونک بخشایش کردگار نباشد تبه شد به ما روزگار

اگر بخشش و لطف پروردگار شامل حال ما نشود، روزگارمان تیره و تباه خواهد شد.

نکته ادبی: بخشایش به معنای رحمتِ الهی است.

کسی کز گرانمایگان زیستند به پیش شهنشاه بگریستند

کسانی از بزرگان که زنده مانده بودند، در برابر شاهنشاه شروع به گریستن کردند.

نکته ادبی: گرانمایگان یعنی افراد بلندپایه و ارزشمند.

به آواز گفتند کای شهریار همه خسته ایم از بد روزگار

با صدایی لرزان گفتند ای پادشاه، ما همگی از ظلمِ روزگار خسته و دردمند هستیم.

نکته ادبی: خسته در متون کهن علاوه بر معنیِ امروزی، به معنای زخمی هم هست.

سپه را ز کوشش سخن درگذشت ز تارک دم آب برتر گذشت

فشارِ جنگ از حد گذشت و سختی‌ها آن‌چنان زیاد شد که آب از سر گذشت (به نهایتِ سختی رسید).

نکته ادبی: آب از تارک (سر) گذشتن ضرب‌المثلی است به معنای رسیدن به شرایط اضطرار.

پدر بی پسر شد پسر بی پدر چنین آمد از چرخ گردان به سر

پدر بی‌فرزند شد و پسر بی‌ پدر؛ این‌گونه چرخ روزگار کار را به سرانجام رساند.

نکته ادبی: بیانِ تراژدیِ از دست رفتنِ نسل‌ها در جنگ.

کرا مادر و خواهر و دختر است همه پاک بر دست اسکندر است

هر کسی که مادر، خواهر یا دختر دارد، اکنون همگی تحت سلطه و در اختیار اسکندر هستند.

نکته ادبی: اشاره به اسارتِ خاندانِ شاهی.

همان پاک پوشیده رویان تو که بودند لرزنده بر جان تو

همان زنانِ پاک‌دامن و پوشیده که همواره نگرانِ جانِ تو بودند.

نکته ادبی: پوشیده رویان کنایه از زنانِ نجیب و باحیاست.

چو گنج نیاکان برترمنش که آمد به دست تو بی سرزنش

همان گنج‌های نیاکان که با بزرگواری و بدون سرزنش به دست تو رسیده بود.

نکته ادبی: برترمنش به معنای کسی است که طبع بلند و جایگاه والایی دارد.

کنون مانده اندر کف رومیان نژاد بزرگان و گنج کیان

اکنون نژاد بزرگان و گنج‌های کیانی همگی در چنگال یونانیان (رومیان) افتاده است.

نکته ادبی: کیان نمادِ سلسله‌ی پادشاهانِ کهنِ ایران است.

ترا چاره با او مداراست بس که تاج بزرگی نماند به کس

تنها راه چاره تو با او، مدارا کردن است، چرا که تاج پادشاهی برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: پندِ بزرگان به دارا برای پذیرشِ شکست و حفظِ جان.

کسی گوید آتش زبانش نسوخت به چاره بد از تن بباید سپوخت

کسی که تندی و پرخاشگری نکرد (آتش زبانش نسوخت)، باید با تدبیر و چاره‌جویی خود را از این مهلکه نجات دهد.

نکته ادبی: آتش زبان کنایه از تندی و بی‌ادبی در سخن است.

تو او را به تن زیردستی نمای یکی در سخن نیز چربی فزای

تو در برابر او خود را فروتن و زیردست نشان بده و در سخن گفتن، چرب‌زبانی و نرمش بیشتری به خرج بده.

نکته ادبی: چربی فزودن در سخن به معنای سیاست‌مداری و نرم‌خویی است.

ببینیم فرجام تا چون بود که گردش ز اندیشه بیرون بود

ببینیم عاقبت کار چگونه می‌شود، چرا که گردش روزگار فراتر از پیش‌بینی‌های ماست.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ نادانستنیِ الهی.

یکی نامه بنویس نزدیک او پراندیشه کن جان تاریک او

نامه‌ای برای او بنویس و در آن چنان سخن بگو که ذهنِ او را مشغول و دچار تردید کنی.

نکته ادبی: پراندیشه کردن کنایه از ایجادِ تزلزل و فکر کردن در ذهنِ دشمن است.

هم این چرخ گردان برو بگذرد چنین داند آنکس که دارد خرد

این چرخ روزگار از روی ما نیز خواهد گذشت؛ این را کسی می‌فهمد که خرد و دانش دارد.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ عمر و قدرت.

از ایشان چو بشنید فرمان گزید چنان کز دل شهریاران سزید

وقتی این فرمان را از بزرگان شنید، آن‌چنان که شایسته پادشاهان بود، راه چاره را برگزید.

نکته ادبی: سزیدن به معنای لایق بودن و شایسته بودن است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه (غلو) گفتی ستاره نتابد همی / فلک راه رفتن نیابد همی

توصیفِ اغراق‌آمیزِ کثرتِ سپاه اسکندر به گونه‌ای که برای ستاره‌ها و خودِ آسمان هم جا تنگ شده است.

استعاره چرخ فلک را بدرید گوش

چرخِ فلک به انسانی تشبیه شده که گوش دارد و از شدت فریاد، گوشش دریده شده است.

تضاد و تناقض پدر بی پسر شد پسر بی پدر

بیانِ تراژدیِ نبردِ خانمان‌سوز که روابطِ عاطفی را از بین برده است.

کنایه میان بستن

به معنای آماده شدن برایِ نبردی دشوار یا کاری سخت.

تشبیه چو دریا شد از خون گردان زمین

تشبیه میدان جنگ به دریا برای نشان دادنِ حجم عظیم خون‌های ریخته شده.