شاهنامه - پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
سکندر چو بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بپیمود راه
میان دو لشکر دو فرسنگ ماند سکندر گرانمایگان را بخواند
چو سیر آمد از گفتهٔ رهنمای چنین گفت کاکنون جزین نیست رای
که من چون فرستاده ای پیش اوی شوم برگرایم کم و بیش اوی
کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی خسروی جامهٔ زرنگار
ببردند بالای زرین ستام به زین اندرون تیغ زرین نیام
سواری ده از رومیان برگزید که دانند هرگونه گفت و شنید
ز لشکر بیامد سپیده دمان خود و نامداران ابا ترجمان
چو آمد به نزدیک دارا فراز پیاده شد و برد پیشش نماز
جهاندار دارا مر او را بخواند بپرسید و بر زیر گاهش نشاند
همه نامداران فروماندند بروبر نهان آفرین خواندند
ز دیدار آن فر و فرهنگ او ز بالا و از شاخ و آهنگ او
همانگه چو بنشست بر پای خاست پیام سکندر بیاراست راست
نخست آفرین کرد بر شهریار که جاوید بادا سر تاج دار
سکندر چنین گفت کای نیک نام به گیتی بهرجای گسترده کام
مرا آرزو نیست با شاه جنگ نه بر بوم ایران گرفتن درنگ
برآنم که گرد زمین اندکی بگردم ببینم جهان را یکی
همه راستی خواهم و نیکویی به ویژه که سالار ایران تویی
اگر خاک داری تو از من دریغ نشاید سپردن هوا را چو میغ
چنین با سپاه آمدی پیش من نه آگاهی از رای کم بیش من
چو رزم آوری باتو رزم آورم ازین بوم بی رزم برنگذرم
گزین کن یکی روزگار نبرد برین باش و زین آرزو برمگرد
که من سر نپیچم ز جنگ سران وگر چند باشد سپاهی گران
چو دارا بدید آن دل و رای او سخن گفتن و فر و بالای او
تو گفتی که داراست بر تخت عاج ابا یاره و طوق و با فر و تاج
بدو گفت نام و نژاد تو چیست که بر فر و شاخت نشان کییست
از اندازهٔ کهتران برتری من ایدون گمانم که اسکندری
بدین فر و بالا و گفتار و چهر مگر تخت را پروریدت سپهر
چنین داد پاسخ که این کس نکرد نه در آشتی و نه اندر نبرد
نه گویندگان بر درش کمترند که بر تارک بخردان افسرند
کجا خود پیام آرد از خویشتن چنان شهریاری سر انجمن
سکندر بدان مایه دارد خرد که از رای پیشینگان بگذرد
پیامم سپهبد بدین گونه داد بگفتم به شاه آنچ او کرد یاد
بیاراستندش یکی جایگاه چنانچون بود درخور پایگاه
سپهدار ایران چو بنهاد خوان به سالار فرمود کو را بخوان
چو نان خورده شد مجلس آراستند می و رود و رامشگران خواستند
سکندر چو خوردی می خوشگوار نهادی سبک جام را بر کنار
چنین تا می و جام چندی بگشت نهادن ز اندازه اندر گذشت
دهنده بیامد به دارا بگفت که رومی شد امروز با جام جفت
بفرمود تا زو بپرسند شاه که جام نبید از چه داری نگاه
بدو گفت ساقی که ای شیر فش چه داری همی جام زرین به کش
سکندر چنین داد پاسخ که جام فرستاده را باشد ای نیک نام
گر آیین ایران جز اینست راه ببر جام زرین سوی گنج شاه
بخندید از آیین او شهریار یکی جام پرگوهر شاهوار
بفرمود تا بر کفش برنهند یکی سرخ یاقوت بر سر نهند
هم اندر زمان باژ خواهان روم کجا رفته بودند زان مرز و بوم
ز خانه بدان بزمگاه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند
فرستاده روی سکندر بدید بر شاه رفت آفرین گسترید
بدو گفت کاین مهتر اسکندرست که بر تخت با گرز و با افسرست
بدانگه که ما را بفرمود شاه برفتیم نزدیک او باژخواه
برآشفت و ما را بدان خوار کرد به گفتار با شاه پیکار کرد
چو از پادشاهیش بگریختم شب تیره اسپان برانگیختم
ندیدیم مانندهٔ او به روم دلیر آمدست اندرین مرز و بوم
همی برگراید سپاه ترا همان گنج و تخت و کلاه ترا
چو گفت فرستاده بشنید شاه فزون کرد سوی سکندر نگاه
سکندر بدانست کاندر نهان چه گفتند با شهریار جهان
همی بود تا تیره تر گشت روز سوی باختر گشت گیتی فروز
بیامد به دهلیز پرده سرای دلاور به اسپ اندر آورد پای
چنین گفت پس با سواران خویش بلنداختر و نامداران خویش
که ما را کنون جان به اسپ اندرست چو سستی کند باد ماند به دست
همه بادپایان برانگیختند ز پیش جهاندار بگریختند
چو دارا سر و افسر او ندید به تاریکی از چشم شد ناپدید
نگهبان فرستاد هم در زمان به نزدیکی خیمهٔ بدگمان
چو رفتند بیداردل رفته بود نه بخت چنان پادشا خفته بود
پس او فرستاد دارا سوار دلیران و پرخاشجویان هزار
چو باد از پس او همی تاختند شب تیرهٔ بد راه نشناختند
طلایه بدیدند گشتند باز نبد سود جز رنج و راه دراز
چو اسکندر آمد به پرده سرای برفتند گردان رومی ز جای
بدیدند شب شاه را شادکام به پیش اندرون پرگهر چار جام
به گردان چنین گفت کاباد بید بدین فرخی فال ما شاد بید
که این جام پیروزی جان ماست سر اختران زیر فرمان ماست
هم از لشکرش برگرفتم شمار فراوان کم است از شنیده سوار
همه جنگ را تیغها برکشید وزین دشت هامون سر اندرکشید
چو در جنگ تن را به رنج آورید ازان رنج شاهی و گنج آورید
جهان آفریننده یار منست سر اختر اندر کنار منست
بزرگان برو خواندند آفرین که آباد بادا به قیصر زمین
فدای تو بادا تن و جان ما برینست جاوید پیمان ما
ز شاهان که یارد بدن یار تو به مردی و بالا و دیدار تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان پیش رو، روایتی از رویاروییِ خردمندانه و در عین حال پرمخاطره میان دو پادشاه بزرگ، اسکندر و دارا، پیش از وقوع نبردی سهمگین است. این بخش از متن، بیش از آنکه بر جنگ و خونریزی تمرکز داشته باشد، بر تدبیر، هوشمندی، آداب دیپلماتیک و شخصیت والای دو حاکم تأکید می‌ورزد. اسکندر با بهره‌گیری از نیروی تعقل و پوشش مبدل، به میان سپاه ایران می‌رود تا نه تنها ارزیابی دقیقی از دشمن داشته باشد، بلکه با اتکا به عزت نفس و خردمندی خویش، اقتدار خود را به رخ کشد.

فضا آکنده از کشمکشِ میان ظواهرِ قدرت و باطنِ سیاست است. دارا در جایگاه پادشاهی پرشکوه، مجذوبِ ابهت و رفتارِ سنجیده‌ی اسکندر می‌شود، بی‌آنکه در ابتدا پی ببرد فردی که در مقام سفیرِ یک پادشاه سخن می‌گوید، خودِ همان پادشاه است. این رویارویی نمادی از برخورد دو اندیشه و دو روش کشورداری است که در آن آگاهی و خویشتن‌داری، در نهایت بر خشم و تعصب برتری می‌یابد.

معنای روان

سکندر چو بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بپیمود راه

اسکندر چون خبر رسیدن سپاه دارا را شنید، برای استقبال و رویارویی با آنان، راهی شد.

نکته ادبی: پذیره شدن در متون کهن به معنای به پیشواز رفتن و استقبال کردن است.

میان دو لشکر دو فرسنگ ماند سکندر گرانمایگان را بخواند

فاصله دو لشکر به دو فرسنگ رسید؛ در این هنگام اسکندر بزرگان و نامداران سپاه خود را فراخواند.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای اشراف، بزرگان و افراد باارزش است.

چو سیر آمد از گفتهٔ رهنمای چنین گفت کاکنون جزین نیست رای

چون از سخنان راهنما و مشاوران خود آسوده خاطر شد، گفت اکنون تنها راه چاره این است که...

نکته ادبی: سیر آمدن به معنای بی‌نیاز شدن یا به حد کافی رسیدن در یک کار است.

که من چون فرستاده ای پیش اوی شوم برگرایم کم و بیش اوی

که من خود به شکل فرستاده‌ای نزد او بروم و وضعیت و احوال او را از نزدیک بررسی کنم.

نکته ادبی: برگرایم به معنای روی آوردن و بررسی کردن است.

کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی خسروی جامهٔ زرنگار

شاه دستور داد تا کمرین گران‌بها و پر از جواهر و جامه‌ای فاخر و زرکوب برایش بیاورند.

نکته ادبی: شاهوار صفتی است برای آنچه در خور پادشاه باشد.

ببردند بالای زرین ستام به زین اندرون تیغ زرین نیام

اسبِ زرین‌زین و تجهیزات نظامی او را آماده کردند و شمشیری با غلاف زرین در کنارش گذاشتند.

نکته ادبی: ستام به معنای زین و برگ اسب است.

سواری ده از رومیان برگزید که دانند هرگونه گفت و شنید

ده سوار برگزیده از رومیان را همراه خود کرد که به فنون گفت‌وگو و دیپلماسی آشنا بودند.

نکته ادبی: گفت و شنید در اینجا کنایه از مذاکره سیاسی است.

ز لشکر بیامد سپیده دمان خود و نامداران ابا ترجمان

سپیده‌دمان همراه با نامداران و مترجمان از میان لشکر خود بیرون آمد.

نکته ادبی: سپیده دمان به معنای زمان دمیدن سپیده صبح است.

چو آمد به نزدیک دارا فراز پیاده شد و برد پیشش نماز

وقتی به نزدیکی دارا رسید، از اسب پیاده شد و به نشانه احترام برای او نماز برد.

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن علاوه بر معنای نیایش، به معنای تعظیم و کرنش در برابر بزرگان نیز بوده است.

جهاندار دارا مر او را بخواند بپرسید و بر زیر گاهش نشاند

دارای جهان‌دار او را فراخواند، از حالش پرسید و او را در جایگاهی والا نزد خود نشاند.

نکته ادبی: زیرگاه به معنای جایگاه نشستن پادشاه و تخت است.

همه نامداران فروماندند بروبر نهان آفرین خواندند

همه بزرگان و سرداران در حضور او حیرت‌زده ماندند و در دل، او را تحسین کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از تحسین و ستایش کردن است.

ز دیدار آن فر و فرهنگ او ز بالا و از شاخ و آهنگ او

آن‌ها مجذوبِ شکوه، شخصیت، قامت بلند و رفتار موزون او شدند.

نکته ادبی: فر و فرهنگ اشاره به شکوه ظاهری و خردمندی باطنی دارد.

همانگه چو بنشست بر پای خاست پیام سکندر بیاراست راست

همان‌جا وقتی نشست، دوباره برخاست و پیام اسکندر را با دقت و درستی بیان کرد.

نکته ادبی: بیاراستن در اینجا به معنای منظم و مرتب بیان کردن سخن است.

نخست آفرین کرد بر شهریار که جاوید بادا سر تاج دار

نخست بر پادشاه درود فرستاد و آرزو کرد که عمرش جاویدان و تاجش برقرار بماند.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

سکندر چنین گفت کای نیک نام به گیتی بهرجای گسترده کام

اسکندر (در نقش فرستاده) گفت: ای پادشاه نیک‌نام که شهرت و قدرتت در همه جای جهان گسترده است.

نکته ادبی: گسترده کام کنایه از کسی است که خواسته‌اش در همه جا نافذ است.

مرا آرزو نیست با شاه جنگ نه بر بوم ایران گرفتن درنگ

من هیچ میلی به جنگ با شاه ندارم و قصد ندارم در سرزمین ایران توقف کنم.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و مرز و بوم است.

برآنم که گرد زمین اندکی بگردم ببینم جهان را یکی

قصد من این است که کمی در جهان گردش کنم و زیبایی‌های زمین را ببینم.

نکته ادبی: جهان را یکی دیدن کنایه از شناخت و تجربه کردن دنیاست.

همه راستی خواهم و نیکویی به ویژه که سالار ایران تویی

من فقط خواهان نیکی و راستی هستم، به‌ویژه که تو سالار و حاکم ایران هستی.

نکته ادبی: سالار عنوانی برای فرمانده و حاکم است.

اگر خاک داری تو از من دریغ نشاید سپردن هوا را چو میغ

اگر اجازه عبور از سرزمینت را از من دریغ کنی، این کار مانند آن است که بخواهی مانع حرکت ابرها در آسمان شوی (غیرممکن است).

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است؛ تشبیه زیبایی برای بیان اجتناب‌ناپذیری حرکت.

چنین با سپاه آمدی پیش من نه آگاهی از رای کم بیش من

با این حال، تو با تمام سپاهت به جنگ من آمدی، بدون اینکه از نیت و توان واقعی من آگاه باشی.

نکته ادبی: رای کم و بیش کنایه از اندیشه و قدرت واقعی است.

چو رزم آوری باتو رزم آورم ازین بوم بی رزم برنگذرم

اگر طالب جنگ هستی، من نیز آماده نبرد با تو هستم و بدون جنگ از این سرزمین عبور نخواهم کرد.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین مورد نظر است.

گزین کن یکی روزگار نبرد برین باش و زین آرزو برمگرد

یک روز را برای نبرد تعیین کن و بر سر حرف خود بمان و از این تصمیم بازنگرد.

نکته ادبی: گزین کن به معنای انتخاب کردن است.

که من سر نپیچم ز جنگ سران وگر چند باشد سپاهی گران

زیرا من حتی اگر سپاه تو بسیار بزرگ باشد، از جنگ با سران و بزرگان هراسی ندارم.

نکته ادبی: سران کنایه از پادشاهان و بزرگان سپاه است.

چو دارا بدید آن دل و رای او سخن گفتن و فر و بالای او

دارا وقتی شهامت، کلام، ابهت و قامت اسکندر را دید، حیران شد.

نکته ادبی: دل و رای به معنای شجاعت و اندیشه است.

تو گفتی که داراست بر تخت عاج ابا یاره و طوق و با فر و تاج

به‌طوری که گویی اسکندر با آن شکوه و جواهرات، خودِ داراست که بر تخت عاج نشسته است.

نکته ادبی: تخت عاج کنایه از تخت پادشاهی مجلل است.

بدو گفت نام و نژاد تو چیست که بر فر و شاخت نشان کییست

دارا به او گفت: نام و نژاد تو چیست؟ که در چهره‌ات نشان پادشاهی پیداست.

نکته ادبی: شاخ در اینجا کنایه از قامت و شکوه است.

از اندازهٔ کهتران برتری من ایدون گمانم که اسکندری

تو از سطح آدم‌های معمولی و زیردست بالاتر هستی؛ گمان می‌کنم که خودِ اسکندر باشی.

نکته ادبی: کهتران به معنای زیردستان و مردم عادی است.

بدین فر و بالا و گفتار و چهر مگر تخت را پروریدت سپهر

با این شکوه، قامت، طرز بیان و سیمایی که داری، گویی آسمان تو را برای پادشاهی پرورش داده است.

نکته ادبی: سپهر کنایه از فلک و سرنوشت است.

چنین داد پاسخ که این کس نکرد نه در آشتی و نه اندر نبرد

اسکندر پاسخ داد: هیچ کس، چه در زمان صلح و چه در میدان جنگ، چنین کاری نکرده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هیچ پادشاهی در هیبت سفیر نمی‌آید.

نه گویندگان بر درش کمترند که بر تارک بخردان افسرند

همچنین در دربار پادشاهان، کسانی که سخن‌سنج هستند و از همه خردمندان برترند، کم نیستند.

نکته ادبی: تارک به معنای فرق سر است و در اینجا کنایه از بزرگی و سرآمدی است.

کجا خود پیام آرد از خویشتن چنان شهریاری سر انجمن

چگونه ممکن است پادشاهی به آن بزرگی، خودش شخصاً پیام‌رسانِ خود باشد؟

نکته ادبی: سراینجمن به معنای رئیس یا پادشاه و سرآمد انجمن است.

سکندر بدان مایه دارد خرد که از رای پیشینگان بگذرد

اسکندر آن‌قدر خردمند است که از دیدگاه‌های گذشتگان هم فراتر رفته و اندیشه‌ای نو دارد.

نکته ادبی: پیشینیان به معنای گذشتگان و نیاکان است.

پیامم سپهبد بدین گونه داد بگفتم به شاه آنچ او کرد یاد

پادشاه من این‌گونه پیام داد و من دقیقاً همان را به تو منتقل کردم.

نکته ادبی: سپهبد عنوانی برای پادشاه یا فرمانده است.

بیاراستندش یکی جایگاه چنانچون بود درخور پایگاه

سپس برای او جایگاهی درخور و شایسته مقامش آماده کردند.

نکته ادبی: پایگاه در اینجا به معنای منزلت و جایگاه اجتماعی است.

سپهدار ایران چو بنهاد خوان به سالار فرمود کو را بخوان

فرمانده ایران چون سفره را پهن کرد، به مسئول پذیرایی دستور داد تا او را دعوت کند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره غذا است.

چو نان خورده شد مجلس آراستند می و رود و رامشگران خواستند

پس از خوردن غذا، مجلس بزم را آراستند و درخواست می و موسیقی و نوازندگان کردند.

نکته ادبی: رود نام ساز موسیقی است.

سکندر چو خوردی می خوشگوار نهادی سبک جام را بر کنار

اسکندر وقتی می می‌نوشید، بلافاصله جام را کنار می‌گذاشت و خود را کنترل می‌کرد.

نکته ادبی: سبک در اینجا به معنای فوری و بدون درنگ است.

چنین تا می و جام چندی بگشت نهادن ز اندازه اندر گذشت

این وضعیت چند بار تکرار شد و میزان نوشیدن او از حد معمول گذشت (اما او همچنان هوشیار بود).

نکته ادبی: از اندازه درگذشتن کنایه از افراط است.

دهنده بیامد به دارا بگفت که رومی شد امروز با جام جفت

ساقی نزد دارا آمد و گفت: این رومی امروز با جام می همراه شده است.

نکته ادبی: با جام جفت شدن کنایه از زیاد نوشیدن است.

بفرمود تا زو بپرسند شاه که جام نبید از چه داری نگاه

دارا دستور داد که از او بپرسند چرا جام شراب را نگه می‌داری و نمی‌نوشی؟

نکته ادبی: نگاه داشتن در اینجا به معنای ننوشیدن و مراقبت کردن است.

بدو گفت ساقی که ای شیر فش چه داری همی جام زرین به کش

ساقی به او گفت: ای شیرمرد، چرا جام زرین را در دست گرفته‌ای و نمی‌نوشی؟

نکته ادبی: شیر فش به معنای کسی است که مانند شیر قدرتمند است.

سکندر چنین داد پاسخ که جام فرستاده را باشد ای نیک نام

اسکندر پاسخ داد: ای نیک‌نام، جام شراب برای فرستاده است (یعنی فرستاده باید هوشیار باشد).

نکته ادبی: کنایه از اینکه سفیر باید در حال مأموریت مراقب هشیاری خود باشد.

گر آیین ایران جز اینست راه ببر جام زرین سوی گنج شاه

اگر آیین ایرانیان غیر از این است، پس جام زرین را به خزانه شاه برگردان.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت فرهنگ‌ها در آداب بزم.

بخندید از آیین او شهریار یکی جام پرگوهر شاهوار

دارا از این رفتار و آیین او خندید و (تحسین کرد) و جامی پر از جواهر به او هدیه داد.

نکته ادبی: شاهوار به معنای گران‌بها و در خور شاه است.

بفرمود تا بر کفش برنهند یکی سرخ یاقوت بر سر نهند

دستور داد یاقوتی سرخ بر سرِ آن جام نهادند و به او بخشیدند.

نکته ادبی: یاقوت نماد ثروت و شکوه است.

هم اندر زمان باژ خواهان روم کجا رفته بودند زان مرز و بوم

در همان زمان، فرستادگان روم که از سرزمین خود رفته بودند، دوباره بازگشتند.

نکته ادبی: باژ خواستن به معنای مطالبه خراج است.

ز خانه بدان بزمگاه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند

آن‌ها از اقامتگاه خود به مجلس بزم آمدند و خرامان به سوی شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: بزمگاه به معنای محل برگزاری جشن و ضیافت است.

فرستاده روی سکندر بدید بر شاه رفت آفرین گسترید

فرستاده، اسکندر را دید و پیش او رفت و آفرین و درود نثارش کرد.

نکته ادبی: آفرین گستردن کنایه از دعا و ستایش کردن است.

بدو گفت کاین مهتر اسکندرست که بر تخت با گرز و با افسرست

به دارا گفت: این بزرگ‌مرد که می‌بینی، همان اسکندر است که بر تخت با گرز و تاج نشسته است.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

بدانگه که ما را بفرمود شاه برفتیم نزدیک او باژخواه

زمانی که پادشاه به ما دستور داد، ما با هدف درخواست خراج به نزد او رفتیم.

نکته ادبی: باژخواه به معنای کسی است که برای گرفتن باج و خراج می‌رود.

برآشفت و ما را بدان خوار کرد به گفتار با شاه پیکار کرد

دارا خشمگین شد و ما را با آن رفتار خوار و کوچک شمرد و با سخنان تند به نبرد با شاه برخاست.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن است و پیکار به معنای نبرد و ستیز.

چو از پادشاهیش بگریختم شب تیره اسپان برانگیختم

وقتی از دست پادشاهی او (دارا) گریختم، در دلِ تاریکیِ شب اسبان را به تاخت واداشتم.

نکته ادبی: تیره بودن شب استعاره از دشواریِ مسیر و پنهان‌کاری است.

ندیدیم مانندهٔ او به روم دلیر آمدست اندرین مرز و بوم

کسی مانند او در روم ندیدیم؛ او در این سرزمین بسیار دلاور و بی‌باک ظاهر شده است.

نکته ادبی: روم در ادبیات حماسی نماد غرب است و دلاور وصفی برای اسکندر.

همی برگراید سپاه ترا همان گنج و تخت و کلاه ترا

او اکنون با سپاه و گنج و تخت و تاج تو (دارا) در حال پیشروی و رویارویی است.

نکته ادبی: تخت و کلاه نمادهایی از حاکمیت و قدرت سیاسی هستند.

چو گفت فرستاده بشنید شاه فزون کرد سوی سکندر نگاه

وقتی شاه (دارا) سخن فرستاده را شنید، با دقت و تأملِ بیشتری به اسکندر نگریست.

نکته ادبی: نگاه کردن در اینجا کنایه از ارزیابی موقعیت و سنجشِ خطرِ حریف است.

سکندر بدانست کاندر نهان چه گفتند با شهریار جهان

اسکندر دریافت که در نهان، چه گفتگویی میان دارا و اطرافیانش گذشته است.

نکته ادبی: شهریار جهان در اینجا به دارا اشاره دارد.

همی بود تا تیره تر گشت روز سوی باختر گشت گیتی فروز

او منتظر ماند تا هوا تاریک‌تر شد و خورشید در مغرب غروب کرد.

نکته ادبی: گیتی‌فروز استعاره‌ای فاخر برای خورشید است.

بیامد به دهلیز پرده سرای دلاور به اسپ اندر آورد پای

اسکندر به سوی پرده‌سرای آمد و آن دلاور بر اسب نشست و آماده حرکت شد.

نکته ادبی: دهلیز پرده‌سرا به معنای ورودی خیمه‌گاه شاهی است.

چنین گفت پس با سواران خویش بلنداختر و نامداران خویش

پس از آن، با سواران خویش که از نجیب‌زادگان و نامداران بودند، سخن گفت.

نکته ادبی: بلنداختر به معنای خوش‌بخت و بلندپایه است.

که ما را کنون جان به اسپ اندرست چو سستی کند باد ماند به دست

گفت که جان ما اکنون به اسبان ما وابسته است؛ اگر در این کار سستی کنیم، دستمان از همه چیز تهی می‌ماند و شکست می‌خوریم.

نکته ادبی: باد به دست ماندن کنایه از نرسیدن به هدف و شکست کامل است.

همه بادپایان برانگیختند ز پیش جهاندار بگریختند

همه سوارانِ تندرو برانگیختند و از پیشگاه پادشاه گریختند.

نکته ادبی: بادپایان به اسبان سریع‌السیر اشاره دارد.

چو دارا سر و افسر او ندید به تاریکی از چشم شد ناپدید

وقتی دارا سر و تاج اسکندر را ندید، او در تاریکی از چشم دارا پنهان شد.

نکته ادبی: سر و افسر کنایه از حضورِ عینی پادشاه و ارتش اوست.

نگهبان فرستاد هم در زمان به نزدیکی خیمهٔ بدگمان

دارا بلافاصله نگهبانی را به سوی خیمهٔ آن رقیبِ بدگمان فرستاد.

نکته ادبی: خیمه بدگمان اشاره به خیمه اسکندر دارد که در آنجا مستقر بوده است.

چو رفتند بیداردل رفته بود نه بخت چنان پادشا خفته بود

وقتی به خیمه رسیدند، آن بیداردل (اسکندر) آنجا نبود؛ بختِ چنان پادشاهی به خواب نرفته بود.

نکته ادبی: بیدار بودن بخت کنایه از موفقیت و هوشیاریِ فرد در امور سیاسی است.

پس او فرستاد دارا سوار دلیران و پرخاشجویان هزار

پس از آن، دارا هزار سوارِ دلاور و جنگجو را به تعقیب او فرستاد.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی به معنای جنگ‌طلب و جسور است.

چو باد از پس او همی تاختند شب تیرهٔ بد راه نشناختند

آن‌ها همچون باد در پی او تاختند، اما چون شب تیره بود، راه را تشخیص ندادند.

نکته ادبی: تکرار صفت شب تیره برای تأکید بر گمگشتگیِ سپاه تعقیب‌کننده است.

طلایه بدیدند گشتند باز نبد سود جز رنج و راه دراز

آن‌ها نگهبانان (طلایه) را دیدند و بازگشتند؛ چرا که در آن راهِ دور و دراز جز رنج، نتیجه‌ای نداشت.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و دیده‌بانان سپاه است.

چو اسکندر آمد به پرده سرای برفتند گردان رومی ز جای

وقتی اسکندر به پرده‌سرایِ خود رسید، سپاهیان رومی از جای برخاستند.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و جنگاوران است.

بدیدند شب شاه را شادکام به پیش اندرون پرگهر چار جام

آن‌ها شب‌هنگام شاه را شادکام دیدند که چهار جامِ گرانبها پیش رو داشت.

نکته ادبی: پرگهر اشاره به ظرف‌های جواهرنشان دارد که نشانه ثروت و شکوه شاهانه است.

به گردان چنین گفت کاباد بید بدین فرخی فال ما شاد بید

او به جنگجویان گفت که شاد و پیروز باشید و این فالِ فرخنده را گرامی بدارید.

نکته ادبی: فرخی فال به معنای پیش‌آمد نیکو و مبارک است.

که این جام پیروزی جان ماست سر اختران زیر فرمان ماست

چرا که این جامِ پیروزی، جانِ ماست و بخت و اختران اکنون مطیعِ فرمان ما هستند.

نکته ادبی: اختران به معنای ستارگان و بخت و اقبال است.

هم از لشکرش برگرفتم شمار فراوان کم است از شنیده سوار

شمار سپاه او را نیز برآورد کردم؛ تعداد سوارانش بسیار کمتر از آن چیزی است که شنیده بودیم.

نکته ادبی: برگرفتن شمار به معنای آمارگیری و تخمین زدن است.

همه جنگ را تیغها برکشید وزین دشت هامون سر اندرکشید

برای جنگ شمشیرها را از نیام بیرون بکشید و از این دشتِ هموار حرکت کنید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین صاف است.

چو در جنگ تن را به رنج آورید ازان رنج شاهی و گنج آورید

وقتی در جنگ تن را به سختی و رنج بیندازید، در عوض به پادشاهی و گنج دست خواهید یافت.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیمِ رنج کشیدن در جنگ و رسیدن به پاداش و فتح است.

جهان آفریننده یار منست سر اختر اندر کنار منست

خداوندِ جهان یاورِ من است و بخت و اقبال (اختران) همراه و در کنارِ من قرار دارند.

نکته ادبی: سر اختر در کنار کسی بودن کنایه از پشتیبانیِ بخت و اقبالِ بلند است.

بزرگان برو خواندند آفرین که آباد بادا به قیصر زمین

بزرگان بر او آفرین گفتند و آرزو کردند که زمین تحت فرمانِ قیصر آبادان بماند.

نکته ادبی: قیصر در اینجا به عنوان لقبی برای اسکندر به کار رفته است.

فدای تو بادا تن و جان ما برینست جاوید پیمان ما

گفتند که جان و تنِ ما فدای تو باد و پیمانِ ما بر این عهد تا ابد پایدار است.

نکته ادبی: جاوید به معنای همیشگی و پایدار است.

ز شاهان که یارد بدن یار تو به مردی و بالا و دیدار تو

از میان پادشاهان، چه کسی یارایِ برابری با تو را در دلاوری و قد و قامت و سیما دارد؟

نکته ادبی: بالا و دیدار به معنای قد و قامت و چهره و سیمای ظاهری است.