شاهنامه - داستان بیژن و منیژه

فردوسی

داستان بیژن و منیژه

فردوسی
شبی چون شبه روی شسته بقیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان بجای شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اند آن چادر قیرگون تو گفتی شدستی بخواب اندرون
جهان از دل خویشتن پر هراس جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چباید همی شب تیره خوبت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن بچنگ ار چنگ و می آغاز کن
بیاورد شمع و بیامد بباغ برافروخت رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه ز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کرد که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی یکی داستان امشبم بازگونی
که دل گیرد از مهر او فر و مهر بدو اندرون خیره ماند سپهر
مرا مهربان یار بشنو چگفت ازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستان بگویمت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهر بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار که آرد بمردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی نه پیدا بود درد و درمان اوی
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی بشعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاس کنون بشنو ای جفت نیکی شناس
چو کیخسرو آمد بکین خواستن جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه برآمد بخورشید بر تاج شاه
بپیوست با شاه ایران سپهر بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد که بود از نخست بب وفا روی خسرو بشست
بجویی که یک روز بگذشت آب نسازد خردمند ازو جای خواب
چو بهری ز گیتی برو گشت راست که کین سیاوش همی باز خواست
ببگماز بنشست یک روز شاد ز گردان لشکر همی کرد یاد
بدیبا بیاراسته گاه شاه نهاده بسر بر کیانی کلاه
نشسته بگاه اندرون می بچنگ دل و گوش داده بوای چنگ
برامش نشسته بزرگان بهم فریبرز کاوس با گستهم
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو چو گرگین میلاد و شاپور نیو
شه نوذر آن طوس لشکرشکن چو رهام و چون بیژن رزم زن
همه بادهٔ خسروانی بدست همه پهلوانان خسروپرست
می اندر قدح چون عقیق یمن بپیش اندرون لاله و نسترن
پریچهرگان پیش خسرو بپای سر زلفشان بر سمن مشک سای
همه بزمگه بوی و رنگ بهار کمر بسته بر پیش سالاربار
ز پرده درآمد یکی پرده دار بنزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان سر مرز توران و ایرانیان
همی راه جویند نزدیک شاه ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشیار بشنید رفت بنزدیک خسرو خرامید تفت
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید بپیش اندر آوردشان چون سزید
بکش کرده دست و زمین را بروی ستردند زاری کنان پیش اوی
که ای شاه پیروز جاوید زی که خود جاودان زندگی را سزی
ز شهری بداد آمدستیم دور که ایران ازین سوی زان سوی تور
کجا خان ارمانش خوانند نام وز ارمانیان نزد خسرو پیام
که نوشه زی ای شاه تا جاودان بهر کشوری دسترس بر بدان
بهر هفت کشور توی شهریار ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار
سر مرز توران در شهر ماست ازیشان بما بر چه مایه بلاست
سوی شهر ایران یکی بیشه بود که ما را بدان بیشه اندیشه بود
چه مایه بدو اندرون کشتزار درخت برآور هم میوه دار
چراگاه ما بود و فریاد ما ایا شاه ایران بده داد ما
گراز آمد اکنون فزون از شمار گرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه وزیشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپایان و هم کشتمند ازیشان بما بر چه مایه گزند
درختان کشته ندرایم یاد بدندان به دو نیم کردند شاد
نیاید بدندانشان سنگ سخت مگرمان بیکباره برگشت بخت
چو بشنید گفتار فریادخواه بدرد دل اندر بپیچید شاه
بریشان ببخشود خسرو بدرد بگردان گردنکش آواز کرد
که ای نامداران و گردان من که جوید همی نام ازین انجمن
شود سوی این بیشهٔ خوک خورد بنام بزرگ و بننگ و نبرد
ببرد سران گرازان بتیغ ندارم ازو گنج گوهر دریغ
یکی خوان زرین بفرمود شاه ک بنهاد گنجور در پیشگاه
ز هر گونه گوهر برو ریختند همه یک بدیگر برآمیختند
ده اسب گرانمایه زرین لگام نهاده برو داغ کاوس نام
بدیبای رومی بیاراستند بسی ز انجمن نامور خواستند
چنین گفت پس شهریار زمین که ای نامداران با آفرین
که جوید بزرم من رنج خویش ازان پس کند گنج من گنج خویش
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد مگر بیژن گیو فرخ نژاد
نهاد از میان گوان پیش پای ابر شاه کرد آفرین خدای
که جاوید بادی و پیروز و شاد سرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته بدست اندرون جام می شب و روز بر یاد کاوس کی
که خرم بمینو بود جان تو بگیتی پراگنده فرمان تو
من آیم بفرمان این کار پیش ز بهر تو دارم تن و جان خویش
چو بیژن چنین گفت گیو از کران نگه کرد و آن کارش آمد گران
نخست آفرین کرد مر شاه را ببیژن نمود آنگهی راه را
بفرزند گفت این جوانی چراست بنیروی خویش این گمانی چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر ابی آزمایش نگیرد هنر
بد و نیک هر گونه باید کشید ز هر تلخ و شوری بباید چشید
براهی که هرگز نرفتی مپوی بر شاه خیره مبر آبروی
ز گفت پدر پس برآشفت سخت جوان بود و هشیار و پیروز بخت
چنین گفت کای شاه پیروزگر تو بر من به سستی گمانی مبر
تو این گفته ها از من اندر پذیر جوانم ولیکن باندیشه پیر
منم بیژن گیو لشکرشکن سر خوک را بگسلانم ز تن
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد برو آفرین کرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو که ای پر هنر همیشه بپیش بدیها سپر
کسی را کجا چون تو کهتر بود ز دشمن بترسید سبکسر بود
بگرگین میلاد گفت آنگهی که بیژن بتوران نداند رهی
تو با او برو تا سر آب بند همیش راهبر باش و هم یار مند
از آنجا بسیچید بیژن براه کمر بست و بنهاد بر سر کلاه
بیاورد گرگین میلاد را همواز ره را و فریاد را
برفت از در شاه با یوز و باز بنخچیر کردن براه دراز
همی رفت چون پیل کفک افگنان سر گور و آهو ز تن برکنان
ز چنگال یوزان همه دشت غرم دریده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم کمند چه بیژن چه طهمورث دیوبند
تذروان بچنگال باز اندرون چکان از هوا بر سمن برگ خون
بدین سان همی راه بگذاشتند همه دشت را باغ پنداشتند
چو بیژن به بیشه برافگند چشم بجوشید خونش بتن بر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازین که بیژن نهادست بر بور زین
بگرگین میلاد گفت اندرآی وگرنه ز یکسو بپرداز جای
برو تا بنزدیک آن آبگیر چو من با گراز اندر آیم بتیر
بدانگه که از بیشه خیزد خروش تو بردار گرز و بجای آر هوش
ببیژن چنین گفت گرگین گو که پیمان نه این بود با شاه نو
تو برداشتی گوهر و سیم و زر تو بستی مرین رزمگه را کمر
چو بیژن شنید این سخن خیره شد همه چشمش از روی او تیره شد
ببیشه درآمد بکردار شیر کمان را بزه کرد مرد دلیر
چو ابر بهاران بغرید سخت فرو ریخت پیکان چو برگ درخت
برفت از پس خوک چون پیل مست یکی خنجر آب داده بدست
همه جنگ را پیش او تاختند زمین را بدندان برانداختند
ز دندان همی آتش افروختند تو گفتی که گیتی همی سوختند
گرازی بیامد چو آهرمنا زره را بدرید بر بیژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت همی سود دندان او بر درخت
برانگیختند آتش کارزار برآمد یکی دود زان مرغزار
بزد خنجری بر میان بیژنش بدو نیمه شد پیل پیکر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلیر تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر
سرانشان بخنجر ببرید پست بفتراک شبرنگ سرکش ببست
که دندانها نزد شاه آورد تن بی سرانشان براه آورد
بگردان ایران نماید هنر ز پیلان جنگی جدا کرده سر
بگردون برافگند هر یک چو کوه بشد گاومیش از کشیدن ستوه
بداندیش گرگین شوریده رفت ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت
همه بیشه آمد بچشمش کبود برو آفرین کرد و شادی نمود
بدلش اندر آمد ازان کار درد ز بدنامی خویش ترسید مرد
دلش را بپیچید آهرمنا بد انداختن کرد با بیژنا
سگالش چنین بد نوشته جزین نکرد ایچ یاد از جهان آفرین
کسی کو بره بر کند ژرف چاه سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزونی وز بهر نام براه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بی وفا مر او را چه پیش آورید از جفا
بدو آن زمان مهربانی نمود بخوبی مر او را فراوان ستود
چو از جنگ و کشتن بپرداختند نشستنگه رود و می ساختند
نبد بیژن آگه ز کردار اوی همی راست پنداشت گفتار اوی
چو خوردن زان سرخ می اندکی بگرگین نگه کرد بیژن یکی
بدو گفت چون دیدی این جنگ من بدین گونه با خوک آهنگ من
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی
بایران و توران ترا یار نیست چنین کار پیش تو دشوار نیست
دل بیژن از گفت او شاد شد بسان یکی سرو آزاد شد
بیژن چنین گفت پس پهلوان که ای نامور گرد روشن روان
برآمد ترا این چنین کار چند بنیروی یزدان و بخت بلند
کنون گفتنیها بگویم ترا که من چندگه بوده ام ایدرا
چه با رستم و گیو و با گژدهم چه با طوس نوذر چه با گستهم
چه مایه هنرها برین پهن دشت که کردیم و گردون بران بر گذشت
کجا نام ما زان برآمد بلند بنزدیک خسرو شدیم ارجمند
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور به دو روزه راه اندر آید بتور
یکی دشت بینی همه سبز و زرد کزو شاد گردد دل رادمرد
همه بیشه و باغ و آب روان یکی جایگه از در پهلوان
زمین پرنیان و هوا مشکبوی گلابست گویی مگر آب جوی
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ
خم آورده از بار شاخ سمن صنم گشته پالیز و گلبن شمن
خرامان بگرد گل اندر تذرو خروشیدن بلبل از شاخ سرو
ازین پس کنون تا نه بس روزگار شد چون بهشت آن در و مرغزار
پری چهره بینی همه دشت و کوه ز هر سو نشسته بشادی گروه
منیژه کجا دخت افراسیاب درفشان کند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشیده روی همه سرو بالا همه مشک موی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب همه لب پر از می ببوی گلاب
اگر ما بنزدیک آن جشنگاه شویم و بتازیم یک روزه راه
بگیریم ازیشان پری چهره چند بنزدیک خسرو شویم ارجمند
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان بجوشیدش آن گوهر پهلوان
گهی نام جست اندران گاه کام جوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو براه دراز یکی از نوشته دگر کینه ساز
میان دو بیشه بیک روزه راه فرود آمد آن گرد لشکر پناه
بدان مرغزاران ارمان دو روز همی شاد بودند باباز و یوز
چو دانست گرگین که آمد عروس همه دشت ازو شد چو چشم خروس
ببیژن پس آن داستان برگشاد وزان جشن و رامش بسی کرد یاد
بگرگین چنین گفت پس بیژنا که من پیشتر سازم این رفتنا
شوم بزمگه را ببینم ز دور که ترکان همی چون بسیچند سور
وز آن جایگه پس بتابم عنان بگردن برآرم ز دوده سنان
زنیم آنگهی رای هشیارتر شود دل ز دیدار بیدارتر
بگنجور گفت آن کلاه بزر که در بزمگه بر نهادم بسر
که روشن شدی زو همه بزمگاه بیاور که ما را کنونست گاه
همان طوق کیخسرو و گوشوار همان یارهٔ گیو گوهرنگار
بپوشید رخشنده رومی قبای ز تاج اندر آویخت پر همای
نهادند بر پشت شبرنگ زین کمر خواست با پهلوانی نگین
بیامد بنزدیک آن بیشه شد دل کامجویش پر اندیشه شد
بزیر یکی سر وبن شد بلند که تا ز آفتابش نباشد گزند
بنزدیک آن خیمهٔ خوب چهر بیامد بدلش اندر افروخت مهر
همه دشت ز آوای رود و سرود روان را همی داد گفتی درود
منیژه چو از خیمه کردش نگاه بدید آن سهی قد لشکر پناه
برخسارگان چون سهیل یمن بنفشه گرفته دو برگ سمن
کلاه تهم پهلوان بر سرش درفشان ز دیبای رومی برش
بپرده درون دخت پوشیده روی بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند که رو زیر آن شاخ سرو بلند
نگه کن که آن ماه دیدار کیست سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون آمدی ایدرا نیایی بدین بزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا که دلها بمهرت همی جوشیا
وگر خاست اندر جهان رستخیز که بفروختی آتش مهر تیز
که من سالیان اندرین مرغزار همی جشن سازم بهر نوبهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس ترا دیدم ای سرو آزاده بس
چو دایه بر بیژن آمد فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
پیام منیژه به بیژن بگفت همه روی بیژن چو گل بر شکفت
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی که من ای فرستادهٔ خوب روی
سیاوش نیم نز پری زادگان از ایرانم از تخم آزادگان
منم بیژن گیو ز ایران بجنگ بزخم گراز آمدم بی درنگ
سرانشان بریدم فگندم براه که دندانهاشان برم نزد شاه
چو زین جشنگاه آگهی یافتم سوی گیو گودرز نشتافتم
بدین رزمگاه آمدستم فراز بپیموده بسیار راه دراز
مگر چهرهٔ دخت افراسیاب نماید مرا بخت فرخ بخواب
همی بینم این دشت آراسته چو بتخانهٔ چین پر از خواسته
اگر نیک رایی کنی تاج زر ترا بخشم و گوشوار و کمر
مرا سوی آن خوب چهر آوری دلش با دل من بمهر آوری
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز بگوش منیژه سرایید راز
که رویش چنینست بالا چنین چنین آفریدش جهان آفرین
چو بشنید از دایه او این سخن بفرمود رفتن سوی سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمان کت آمد بدست آنچ بردی گمان
گر آیی خرامان بنزدیک من بیفروزی این جان تاریک من
نماند آنگهی جایگاه سخن خرامید زان سایهٔ سروبن
سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی پیاده همی گام زد برزوی
بپرده درآمد چو سرو بلند میانش بزرین کمر کرده بند
منیژه بیامد گرفتش ببر گشاد از میانش کیانی کمر
بپرسیدش از راه و رنج دراز که با تو که آمد بجنگ گراز
چرا این چنین روی و بالا و برز برنجانی ای خوب چهره بگرز
بشستند پایش بمشک و گلاب گرفتند زان پس بخوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گون همی ساختند از گمانی فزون
نشستنگه رود و می ساختند ز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده بپای ابا بربط و چنگ و رامش سرای
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر سراپرده آراسته سربسر
می سالخورده بجام بلور برآورده با بیژن گیو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم گرفته برو خواب مستی ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش بدیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند مر بیژن گیو را مر آن نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند پرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن براه مر آن خفته را اندر آن جایگاه
ز یک سو نشستنگه کام را دگر ساخته جای آرام را
بگسترد کافور بر جای خواب همی ریخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزدیک شهر اندرا بپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته بکاخ اندر آمد بشب به بیگانگان هیچ نگشاد لب
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت نگار سمن بر در آغوش یافت
بایوان افراسیاب اندرا ابا ماه رخ سر ببالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنا بیزدان بنالید ز آهرمنا
چنین گفت کای کردگار ار مرا رهایی نخواهد بدن ز ایدرا
ز گرگین تو خواهی مگر کین من برو بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمون همی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاددار همه کار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه کار آیدا گهی بزم و گه کارزار آیدا
ز هر خرگهی گل رخی خواستند بدیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتند بشادی همه روز بگذاشتند
چو بگذشت یک چندگاه این چنین پس آگاهی آمد بدربان ازین
نهفته همه کارشان بازجست بژرفی نگه کرد کار از نخست
کسی کز گزافه سخن راندا درخت بلا را بجنباندا
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست بدین آمدن سوی توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خویش شتابید نزدیک درمان خویش
جز آگاه کردن ندید ایچ رای دوان از پس پرده برداشت پای
بیامد بر شاه ترکان بگفت که دختت ز ایران گزیدست جفت
جهانجوی کرد از جهاندار یاد تو گفتی که بیدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت برآشفت و این داستان باز گفت
کرا از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بداختر بود
کرا دختر آید بجای پسر به از گور داماد ناید بدر
ز کار منیژه دلش خیره ماند قراخان سالار را پیش خواند
بدو گفت ازین کار ناپاک زن هشیوار با من یکی رای زن
قراخان چنین داد پاسخ بشاه که در کار هشیارتر کن نگاه
اگر هست خود جای گفتار نیست ولیکن شنیدن چو دیدار نیست
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد پر از خون دل و دیده پر آب زرد
زمانه چرا بندد این بند من غم شهر ایران و فرزند من
برو با سواران هشیار سر نگه دار مر کاخ را بام و در
نگر تا که بینی بکاخ اندرا ببند و کشانش بیار ایدرا
چو گرسیوز آمد بنزدیک در از ایوان خروش آمد و نوش و خور
غریویدن چنگ و بانگ رباب برآمد ز ایوان افراسیاب
سواران در و بام آن کاخ شاه گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید می و غلغل نوش پیوسته دید
سواران گرفتندگرد اندرش چو سالار شد سوی بسته درش
بزد دست و برکند بندش ز جای بجست از میان در اندر سرای
بیامد بنزدیک آن خانه زود کجا پیشگه مرد بیگانه بود
ز در چون به بیژن برافگند چشم بچوشید خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سیصد پرستنده بود همه با رباب و نبید و سرود
بپیچید بر خویشتن بیژنا که چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور همانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کس بجز ایزدم نیست فریادرس
کجا گیو و گودرز کشوادگان که سر داد باید همی رایگان
همیشه بیک ساق موزه درون یکی خنجری داشتی آبگون
بزد دست و خنجر کشید از نیام در خانه بگرفت و برگفت نام
که من بیژنم پور کشوادگان سر پهلوانان و آزادگان
ندرد کسی پوست بر من مگر همی سیری آید تنش را ز سر
وگر خیزد اندر جهان رستخیز نبیند کسی پشتم اندر گریز
تو دانی نیاکان و شاه مرا میان یلان پایگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ را همیشه بشویم بخون چنگ را
ز تورانیان من بدین خنجرا ببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بری بخوبی برو داستان آوری
تو خواهشگری کن مرا زو بخون سزد گر بنیکی بوی رهنمون
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی
بدانست کو راست گوید همی بخون ریختن دست شوید همی
وفا کرد با او بسوگندها بخوبی بدادش بسی پندها
بپیمان جدا کرد زو خنجرا بخوبی کشیدش ببند اندرا
بیاورد بسته بکردار یوز چه سود از هنرها چو برگشت روز
چنینست کردار این گوژپشت چو نرمی بسودی بیابی درشت
چو آمد بنزدیک شاه اندرا گو دست بسته برهنه سرا
برو آفرین کردکای شهریار گر از من کنی راستی خواستار
بگویم ترا سربسر داستان چو گردی بگفتار همداستان
نه من بزرو جستم این جشنگاه نبود اندرین کار کس را گناه
از ایران بجنگ گراز آمدم بدین جشن توران فراز آمدم
ز بهر یکی باز گم بوده را برانداختم مهربان دوده را
بزیر یکی سرو رفتم بخواب که تا سایه دارد مرا ز آفتاب
پری دربیامد بگسترد پر مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا کرد و شد تا براه که آمد همی لشکر و دخت شاه
سوران پراگنده بر گرد دشت چه مایه عماری بمن برگذشت
یکی چتر هندی برآمد ز دور ز هر سو گرفته سواران تور
یکی کرده از عود مهدی میان کشیده برو چادر پرنیان
بدو اندرون خفته بت پیکری نهاده ببالین برش افسری
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد میان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماری نشاند بران خوب چهره فسونی بخواند
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب نجنبید و من چشم کرده پر آب
گناهی مرا اندرین بوده نیست منیژه بدین کار آلوده نیست
پری بی گمان بخت برگشته بود که بر من همی جادوی آزمود
چنین بد که گفتم کم و بیش نه مرا ایدر اکنون کس و خویش نه
چنین داد پاسخ پس افراسیاب که بخت بدت کرد بر تو شتاب
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند همی رزم جستی به نام بلند
کنون چون زنان پیش من بسته دست همی خواب گویی به کردار مست
بکار دروغ آزمودن همی بخواهی سر از من ربودن همی
بدو گفت بیژن که ای شهریار سخن بشنو از من یکی هوشیار
گرازان بدندان و شیران بچنگ توانند کردن بهر جای جنگ
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان توانند کوشید با بدگمان
یکی دست بسته برهنه تنا یکی را ز پولاد پیراهنا
چگونه درد شیر بی چنگ تیز اگر چند باشد دلش پر ستیز
اگر شاه خواهد که بنید ز من دلیری نمودن بدین انجمن
یکی اسب فرمای و گرزی گران ز ترکان گزین کن هزار از سران
به آوردگه بر یکی زین هزار اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم بروبر فگند و برآورد خشم
بگرسیوز اندر یکی بنگرید کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید
نبینی که این بدکنش ریمنا فزونی سگالد همی بر منا
بسنده نبودش همین بد که کرد همی رزم جوید بننگ و نبرد
ببر همچنین بند بر دست و پای هم اندر زمان زو بپرداز جای
بفرمای داری زدن پیش در که باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار کن وزو نیز با من مگردان سخن
بدان تا ز ایرانیان زین سپس نیارد بتوران نگه کرد کس
کشیدندش از پیش افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب
چو آمد بدر بیژن خسته دل ز خون مژه پای مانده بگل
همی گفت اگر بر سرم کردگار نوشتست مردن ببد روزگار
ز دار و ز کشتن نترسم همی ز گردان ایران بترسم همی
که نامرد خواند مرا دشمنم ز ناخسته بردار کرده تنم
بپیش نیاکان پهلو منش پس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ایدر بجای ز شرم پدر چون شوم باز جای
دریغا که شادان شود دشمنم چو بینند بر دار روشن تنم
دریغا ز شاه و ز مردان نیو دریغا که دورم ز دیدار گیو
ایا باد بگذر بایران زمین پیامی بر از من بشاه گزین
بگویش که بیژن بسختی درست چو آهو که در چنگ شیر نرست
ببخشود یزدان جوانیش را بهم برشکست آن گمانیش را
کننده همی کند جای درخت پدید آمد از دور پیران ز بخت
چو پیران ویسه بدانجا رسید همه راه ترک کمربسته دید
یکی دار برپای کرده بلند کمندی برو بسته چون پای بند
ز ترکان بپرسید کین دار چیست در شاه را از در دار کیست
بدو گفت گرسیوز این بیژنست از ایران کجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بیژنا جگر خسته دیدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ
بپرسید و گفتش که چون آمدی از ایران همانا بخون آمدی
همه داستان بیژن او را بگفت چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
ببخشود پیران ویسه بروی ز مژگان سرشکش فرو شد بروی
بفرمود تا یک زمانش بدار نکردند و گفتا هم ایدر بدار
بدان تا ببینم یکی روی شاه نمایم بدو اختر نیک راه
بکاخ اندر آمد پرستارفش بر شاه با دست کرده بکش
بیامد دمان تا بنزدیک تخت بر افراسیاب آفرین کرد سخت
همی بود در پیش تختش بپای چو دستور پاکیزه و رهنمای
سپهبد بدانست کز آرزوی بپایست پیران آزاده خوی
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی ترا بیشتر نزد من آبروی
اگر زر خواهی و گر گوهرا و گر پادشاهی هر کشورا
ندارم دریغ از تو من گنج خویش چرا برگزینی همی رنج خویش
چو بشنید پیران خسرو پرست زمین را ببوسید و بر پای جست
که جاوید بادا ترا بخت و جای مبادا ز تخت تو پردخته جای
ز شاهان گیتی ستایش تراست ز خورشید برتر نمایش تراست
مرا هرچ باید ببخت تو هست ز مردان وز گنج و نیروی دست
مرا این نیاز از در خویش نیست کس از کهتران تو درویش نیست
بداند شهنشاه برترمنش ستوده بهر کار بی سرزنش
که من شاه را پیش ازین چند بار همی دادمی پند بر چند کار
بفرمان من هیچ نامد فراز ازو داشتم کارها دست باز
مکش گفتمت پور کاوس را که دشمن کنی رستم و طوس را
کز ایران بپیلان بکوبندمان ز هم بگسلانند پیوندمان
سیاوش که بود از نژاد کیان ز بهر تو بسته کمر بر میان
بکشتی بخیره سیاوش را بزهر اندر آمیختی نوش را
بدیدی بدیهای ایرانیان که کردند با شهر تورانیان
ز ترکان دو بهره بپای ستور سپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تیغ دستان سام همانا نیاسود اندر نیام
که رستم همی سرفشاند ازوی بخورشید بر خون چکاند ازوی
برام بر کینه جویی همی گل زهر خیره ببویی همی
اگر خون بیژن بریزی برین ز توران برآید همان گرد کین
خردمند شاهی و ما کهترا تو چشم خرد باز کن بنگرا
نگه کن ازان کین که گستردیا ابا شاه ایران چه بر خوردیا
هم آنرا همی خواستار آوری درخت بلا را ببار آوری
چو کینه دو گردد نداریم پای ایا پهلوان جهان کدخدای
به از تو نداند کسی گیو را نهنگ بلا رستم نیو را
چو گودرز کشواد پولادچنگ که آید ز بهر نبیره بجنگ
چو برزد بران آتش تیز آب چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بیژن نبینی که با من چه کرد بایران و توران شدم روی زرد
نبینی کزین بدهنر دخترم چه رسوایی آمد بپیران سرم
همان نام پوشیده رویان من ز پرده بگسترد بر انجمن
کزین ننگ تا جاودان بر سرم بخندد همی کشور و لشکرم
چنو یابد از من رهایی بجان گشایند بر من ز هر سو زبان
برسوایی اندر بمانم بدرد بپالایم از دیدگان آب زرد
دگر آفرین کرد پیران بدوی که ای شاه نیک اختر راست گوی
چنینست کین شاه گوید همی جز از نیک نامی نجوید همی
ولیکن بدین رای هشیار من یکی بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گران کجا دار و کشتن گزیند بران
هر آنکو بزندان تو بسته ماند ز دیوانها نام او کس نخواند
ازو پند گیرند ایرانیان نبندند ازین پس بدی را میان
چنان کرد سالار کو رای دید دلش با زبان شاه بر جای دید
ز دستور پاکیزهٔ راهبر درفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه که بند گران ساز و تاریک چاه
دو دستش بزنجیر و گردن بغل یکی بند رومی بکردار مل
ببندش بمسمار آهنگران ز سر تا بپایش ببند اندران
چو بستی نگون اندر افگن بچاه چو بی بهره گردد ز خورشید و ماه
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو که از ژرف دریای گیهان خدیو
فگندست در بیشهٔ چین ستان بیاور ز بیژن بدان کین ستان
بپیلان گردون کش آن سنگ را که پوشد سر چاه ارژنگ را
بیاور سر چاه او را بپوش بدان تا بزاری برآیدش هوش
وز آنجا بایوان آن بی هنر منیژه کزو ننگ یابد گهر
برو با سواران و تاراج کن نگون بخت را بی سر و تاج کن
بگو ای بنفرین شوریده بخت که بر تو نزیبد همی تاج و تخت
بننگ از کیان پست کردی سرم بخاک اندر انداختی افسرم
برهنه کشانش ببر تا بچاه که در چاه بین آنک دیدی بگاه
بهارش توی غمگسارش توی درین تنگ زندان زوارش توی
خرامید گرسیوز از پیش اوی بکردند کام بداندیش اوی
کشان بیژن گیو از پیش دار ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا به پایش به آهن ببست بر و بازوی و گردن و پای و دست
بپولاد خایسک آهنگران فروبرد مسمارهای گران
نگونش بچاه اندر انداختند سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بایوان آن دخترش بیاورد گرسیوز آن لشکرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد ازین بدره بستد بدان تاج داد
منیژه برهنه بیک چادرا برهنه دو پای و گشاده سرا
کشیدش دوان تا بدان چاهسار دو دیده پر از خون و رخ جویبار
بدو گفت اینک ترا خان و مان زواری برین بسته تا جاودان
غریوان همی گشت بر گرد دشت چو یک روز و یک شب برو بر گذشت
خروشان بیامد بنزدیک چاه یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدی منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی بروز دراز بسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستی بران شوربختی همی زیستی
چو یک هفته گرگین بره بر بپای همی بود و بیژن نیامد بجای
ز هر سوش پویان بجستن گرفت رخان را بخوناب شستن گرفت
پشیمانی آمدش زان کار خویش که چون بد سگالید بر یار خویش
بشد تازیان تا بدان جشنگاه کجا بیژن گیو گم کرد راه
همه بیشه برگشت و کس را ندید نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید
همی گشت بر گرد آن مرغزار همی یار کرد اندرو خواستار
یکایک ز دور اسب بیژن بدید که آمد ازان مرغزاران پدید
گسسته لگام و نگون کرده زین فرو مانده بر جای اندوهگین
بدانست کو را تباهست کار بایران نیاید بدین روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند از افراسیاب آمدستش گزند
کمند اندرافگند و برگاشت روی ز کرده پشیمان و دل جفت جوی
ازان مرغزار اسب بیژن براند بخیمه در آورد و روزی بماند
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت شب و روز آرام و خوردن نیافت
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه که بیژن نبودست با او براه
بگفت این سخن گیو را شهریار بدان تا ز گرگین کند خواستار
پس آگاهی آمد همانگه بگیو ز گم بودن رزمزن پور نیو
ز خانه بیامد دمان تا بکوی دل از درد خسته پر از آب روی
همی گفت بیژن نیامد همی بارمان ندانم چه ماند همی
بفرمود تا بور کشواد را کجا داشتی روز فریاد را
بروبر نهادند زین خدنگ گرفته بدل گیو کین پلنگ
همانگه بدو اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای
پذیره شدش تا کند خواستار که بیژن کجا ماند و چون بود کار
همی گفت گرگین بدو ناگهان همانا بدی ساخت اندر نهان
شوم گر ببینمش بی بیژنم همانگه سرش را ز تن بر کنم
بیامد چو گرگین مر او را بدید پیاده شد و پیش او در دوید
همی گشت غلتان بخاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا
بپرسید و گفت ای گزین سپاه سپهدار سالار و خورشید گاه
پذیره بدین راه چون آمدی که با دیدگان پر ز خون آمدی
مرا جان شیرین نباید همی کنون خوارتر گر برآید همی
چو چشمم بروی تو آید ز شرم بپالایم از دیدگان آب گرم
کنون هیچ مندیش کو را بجان نیامد گزند و بگویم نشان
چو اسب پسر دید گرگین بدست پر از خاک و آسیمه برسان مست
چو گفتار گرگینش آمد بگوش ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
بخاک اندرون شد سرش ناپدید همه جامهٔ پهلوی بردرید
همی کند موی از سر و ریش پاک خروشان بسر بر همی ریخت خاک
همی گفت کای کردگار سپهر تو گستردی اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من روا دارم ار بگلسد بند من
روانم بدان جای نیکان بری ز درد دل من تو آگه تری
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس چه انده گسار و چه فریادرس
کنون بخت بد کردش از من جدا بماندم چنین در جهان مبتلا
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست که چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجایش کسی برگزید وگر خود ز چشم تو شد ناپدید
ز بدها چه آمد مر او را بگوی چه افگند بند سپهرش بروی
چه دیو آمدش پیش در مرغزار که او را تبه کرد و برگشت کار
تو این مرده ری اسب چون یافتی ز بیژن کجا روی برتافتی
بدو گفت گرگین که بازآر هوش سخن بشنو و پهن بگشای گوش
که این کار چون بود و کردار چون بدان بیشه با خوک پیکار چون
بدان پهلوانا و آگاه باش همیشه فروزندهٔ گاه باش
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز رسیدیم نزدیک ارمان فراز
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست درختان بریده چراگاه پست
همه جای گشته کنام گراز همه شهر ارمان از آن در کزاز
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم ببیشه درون بانگ برداشتیم
گراز اندر آمد بکردار کوه نه یک یک بهر جای گشته گروه
بکردیم جنگی بکردار شیر بشد روز و نامد دل از جنگ سیر
چو پیلان بهم بر فگندیمشان بمسمار دندان بکندیمشان
وزآنجا بایران نهادیم روی همه راه شادان و نخچیر جوی
برآمد یکی گور زان مرغزار کزان خوبتر کس نبیند نگار
بکردار گلگون گودرز موی چو خنگ شباهنگ فرهاد روی
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم
بگردن چو شیر و برفتن چو باد تو گفتی که از رخش دارد نژاد
بر بیژن آمد چو پیلی نژند برو اندر افگند بیژن کمند
فگندن همان بود و رفتن همان دوان گور و بیژن پس اندر دمان
ز تازیدن گور و گرد سوار برآمد یکی دود زان مرغزار
بکردار دریا زمین بردمید کمندافگن و گور شد ناپدید
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه که از تاختن شد سمندم ستوه
ز بیژن ندیدم بجایی نشان جزین اسب و زین از پس ایدر کشان
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی که چون بود با گور پیکار اوی
بماندم فراوان بر آن مرغزار همی کردمش هر سوی خواستار
ازو باز گشتم چنین ناامید که گور ژیان بود و دیو سپید
چو بشنید گیو این سخن هوشیار بدانست کو را تباهست کار
ز گرگین سخن سربسر خیره دید همی چشمش از روی او تیره دید
رخش زرد از بیم سالار شاه سخن لرزلرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گیو گم بوده دید سخن را برآنگونه آلوده دید
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای همی خواست کو را درآرد ز پای
بخواهد ازو کین پور گزین وگر چند نیک آید او را ازین
پس اندیشه کرد اندران بنگرید نیامد همی روشنایی پدید
چه آید مرا گفت از کشتنا مگر کام بدگوهر آهرمنا
به بیژن چه سود آید از جان اوی دگرگونه سازیم درمان اوی
بباشیم تا زین سخن نزد شاه شود آشکارا ز گرگین گناه
ازو کین کشیدن بسی کار نیست سنان مرا پیش دیوار نیست
بگرگین یکی بانگ برزد بلند که ای بدکنش ریمن پرگزند
تو بردی ز من شید و ماه مرا گزین سواران و شاه مرا
فگندی مرا در تک و پوی پوی بگرد جهان اندرون چاره جوی
پس اکنون بدستان و بند و فریب کجا یابی آرام و خواب و شکیب
نباشد ترا بیش ازین دستگاه کجا من ببینم یکی روی شاه
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش ز بهر گرامی جهانبین خویش
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه دو دیده پر از خون و دل کینه خواه
برو آفرین کرد کای شهریار همیشه جهان را بشادی گذار
انوشه جهاندار نیک اخترا نبینی که بر سر چه آمد مرا
ز گیتی یکی پور بودم جوان شب و روز بودم بدوبر نوان
بجانش پر از بیم گریان بدم ز درد جداییش بریان بدم
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه زبان پر ز یافه روان پر گناه
بدآگاهی آورد از پور من ازان نامور پاک دستور من
یکی اسب دیدم نگونسار زین ز بیژن نشانی ندارد جزین
اگر داد بیند بدین کار ما یکی بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگین دهد داد من شهریار کزو گشتم اندر جهان خاکسار
غمی شد ز درد دل گیو شاه برآشفت و بنهاد فرخ کلاه
رخ شاه بر گاه بی رنگ شد ز تیمار بیژن دلش تنگ شد
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت چه گوید کجا ماند از نیک جفت
ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو سخن گفت با خسرو از پور نیو
چو از گیو بشنید خسرو سخن بدو گفت مندیش و زاری مکن
که بیژن بجانست خرسند باش بر امید گم بوده فرزند باش
که ایدون شنیدستم از موبدان ز بیدار دل نامور بخردان
که من با سواران ایران بجنگ سوی شهر توران شوم بی درنگ
بکین سیاوش کشم لشکرا بپیلان سرآرم از آن کشورا
بدان کینه اندر بود بیژنا همی رزم جوید چو آهرمنا
تو دل را بدین کار غمگین مدار من این را همانا بسم خواستار
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد دو دیده پر از آب و رخساره زرد
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید ز گردان در شاه پردخته دید
ز تیمار بیژن همه مهتران ز درگاه با گیو رفته سران
همه پر ز درد و همه پر زرنج همه همچو گم کرده صد گونه گنج
پراگنده رای و پراگنده دل همه خاک ره ز اشک کرده چو گل
وزین روی گرگین شوریده رفت بنزدیک ایوان درگاه تفت
چو در پیش کیخسرو آمد زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین
چو الماس دندانهای گراز بر تخت بنهاد و بردش نماز
که خسرو بهر کار پیروز باد همه روزگارش چو نوروز باد
سر دشمنان تو بادا بگاز بریده چنان کار سران گراز
بدندانها چون نگه کرد شاه بپرسید و گفتش که چون بود راه
کجا ماند از تو جدا بیژنا بروبر چه بد ساخت آهرمنا
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای فرو ماند خیره همیدون بپای
ندانست پاسخ چه گوید بدوی فروماند بر جای بر زرد روی
زبان پر ز یافه روان پر گناه رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه
چو گفتارها یک بدیگر نماند برآشفت وز پیش تختش براند
همش خیره سر دید هم بدگمان بدشنام بگشاد خسرو زبان
بدو گفت نشنیدی آن داستان که دستان زدست از گه باستان
که گر شیر با کین گودرزیان بسیچد تنش را سر آید زمان
اگر نیستی از پی نام بد وگر پیش یزدان سرانجام بد
بفرمودمی تا سرت را ز تن بکنید بکردار مرغ اهرمن
بفرمود خسرو بپولادگر که بندگران ساز و مسمارسر
هم اندر زمان پای کردش ببند که از بند گیرد بداندیش پند
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش بجویش بهر جای و هر سو بکوش
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه فرستم بجویم بهر جا نگاه
ز بیژن مگر آگهی یابما بدین کار هشیار بشتابما
وگر دیر یابیم زو آگهی تو جای خرد را مگردان تهی
بمان تا بیاید مه فرودین که بفروزد اندر جهان هور دین
بدانگه که بر گل نشاندت باد چو بر سر همی گل فشاندت باد
زمین چادر سبز در پوشدا هوا بر گلان زار بخروشدا
بهرسو شود پاک فرمان ما پرستش که فرمود یزدان ما
بخواهم من آن جام گیتی نمای شوم پیش یزدان بباشم بپای
کجا هفت کشور بدو اندرا ببینم بر و بوم هر کشورا
کنم آفرین بر نیاکان خویش گزیده جهاندار و پاکان خویش
بگویم ترا هر کجا بیژنست بجام اندرون این مرا روشنست
چو بشنید گیو این سخن شاد شد ز تیمار فرزند آزاد شد
بخندید و بر شاه کرد آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین
بکام تو بادا سپهر بلند بجان تو هرگز مبادا گزند
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین که بر تو برازد کلاه و نگین
چو گیو از بر گاه خسرو برفت ز هر سو سواران فرستاد تفت
بجستن گرفتند گرد جهان که یابد مگر زو بجایی نشان
همه شهر ارمان و تورانیان سپردند و نامد ز بیژن نشان
چو نوروز فرخ فراز آمدش بدان جام روشن نیاز آمدش
بیامد پر امید دل پهلوان ز بهر پسر گوژ گشته نوان
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید دلش را بدرد اندر آزرده دید
بیامد بپوشید رومی قبای بدان تا بود پیش یزدان بپای
خروشید پیش جهان آفرین بخورشید بر چند برد آفرین
ز فریادرس زور و فریاد خواست از آهرمن بدکنش داد خواست
خرامان ازان جا بیامد بگاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
یکی جام بر کف نهاده نبید بدو اندرون هفت کشور پدید
زمان و نشان سپهر بلند همه کرده پیدا چه و چون و چند
ز ماهی بجام اندون تا بره نگاریده پیکر همه یکسره
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر
همه بودنیها بدو اندرا بدیدی جهاندارا فسونگرا
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش بدید اندرو بودنیها ز بیش
بهر هفت کشور همی بنگرید ز بیژن بجایی نشانی ندید
سوی کشور گرگساران رسید بفرمان یزدان مر او را بدید
بچاهی ببسته ببند گران ز سختی همی مرگ جست اندران
یکی دختری از نژاد کیان ز بهر زوارش ببسته میان
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه
که زندست بیژن دلت شاد دار ز هر بد تن مهتر آزاد دار
نگر غم نداری بزندان و بند ازان پس که بر جانش نامد گزند
که بیژن بتوران ببند اندرست زوارش یکی نامور دخترست
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی پر از درد گشتم من از کار اوی
بدان سان گذارد همی روزگار که هزمان بروبر بگرید زوار
ز پیوند و خویشان شده ناامید گرازنده بر سان یک شاخ بید
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد زبانش ز خویشان پر از یاد کرد
چو ابر بهاران ببارندگی همی مرگ جوید بدان زندگی
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای که خیزد میان بسته این را بپای
که دارد بدین کار ما را وفا که آرد ز سختی مر او را رها
نشاید جز از رستم تیز چنگ که از ژرف دریا برآرد نهنگ
کمربند و برکش سوی نیمروز شب از رفتن راه ماسا و روز
ببر نامهٔ من بر رستما مزن داستان را بره بر دما
نویسندهٔ نامه را پیش خواند وزین داستان چند با او براند
برستم یکی نامه فرمود شاه نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر ز گردان لشکر برآورده سر
دل شهریاران و پشت کیان بفرمان هر کس کمر بر میان
توی از نیاکان مرا یادگار همیشه کمربستهٔ کارزار
ترا داد گردون بمردی پلنگ بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
جهان را ز دیوان مازندران بشستی و کندی بدان را سران
چه مایه سر تاجداران ز گاه ربودی و برکندی از پیشگاه
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
سر پهلوانی و لشکر پناه بنزدیک شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستی بگرز بیفروختی تاج شاهان ببرز
چه افراسیاب و چه شاهان چین نوشته همه نام تو بر نگین
هران بند کز دست تو بسته شد گشایندگان را جگر خسته شد
گشایندهٔ بند بسته توی کیان را سپهر خجسته توی
ترا ایزد این زور پیلان که داد دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد
بدان داد تا دست فریاد خواه بگیری برآری ز تاریک چاه
کنون این یکی کار بایسته پیش فراز آمد و اینت شایسته خویش
بتو دارد امید گودرز و گیو که هستی بهر کشور امروز نیو
شناسی بنزدیک من جاهشان زبان و دل و رای یکتاهشان
سزدگر تو اینرا نداری برنج بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
که هرگز بدین دودمان غم نبود فروزنده تر زین چنانکم شنود
نبد گیو را خود جز این پور کس چه فرزند بود و چه فریادرس
فراوان بنزد منش دستگاه مرا و نیای مرا نیکخواه
بهر سو که جویمش یابم بجای بهر نیک و بد پیش من بربپای
چو این نامهٔ من بخوانی مپای بزودی تو با گیو خیز اندرآی
بدان تا بدین کار با ما بهم زنی رای فرخ بهر بیش و کم
ز مردان وز گنج وز خواسته بیارم بپیش تو آراسته
بفرخ پی و بر شده نام تو ز توران برآید همه کام تو
چنانچون بباید بسازی نوا مگر بیژن از بند یابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگین بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
سواران دوده همه برنشاند بیزدان پناهید و لشکر براند
چو نخجیر از آنجا که برداشتی دو روزه بیک روزه بگذاشتی
بیابان گرفت و ره هیرمند همی رفت پویان بساند نوند
بکوه و بصحرا نهادند روی همی شد خلیده دل و راه جوی
چو از دیده گه دیده بانش بدید سوی زابلستان فغان برکشید
که آمد سواری سوی هیرمند سواران بگرد اندرش نیز چند
درفشی درفشان پس پشت اوی یکی زابلی تیغ در مشت اوی
غو دیده بشنید دستان سام بفرمود بر چرمه کردن لگام
پراندیشه آمد پذیره براه بدان تا نباشد یکی کینه خواه
ز ره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی
بدل گفت کاری نو آمد بشاه فرستاده گیوست کامد براه
چو نزدیک شد پهلوان سپاه نیایش کنان برگفتند راه
بپرسید دستان ز ایرانیان ز شاه و ز پیکار تورانیان
درود بزرگان بدستان بداد ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پیش دستان بخواند غم پور گم بوده با او براند
همی گفت رویم نبینی برنگ ز خون مژه پشت پایم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست بپرسید و گفتش که رستم کجاست
بدو گفت رستم بنخچیر گور بیاید همانا که برگشت هور
شوم گفت تا من ببینمش روی ز خسرو یکی نامه درام بدوی
بدو گفت دستان کز ایدر مرو که زود آید از دشت نخچیرگو
تو تا رستم آید بخانه بپای یک امروز با ما بشادی گرای
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
پذیره شدش گیو کامد فراز پیاده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روی برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
چو رستم دل گیو را خسته دید بب مژه روی او نشسته دید
بدو گفت باری تباهست کار بایوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد بپرسیدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم ز گردان لشکر همه بیش و کم
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا ز رهام و گرگین وز هرتنا
چو آواز بیژن رسیدش بگوش برآمد بناکام ازو یک خروش
برستم چنین گفت کای بفرین گزین همه خسروان زمین
چنان شاد گشتم بدیدار تو بدین پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازین هرک بردی تو نام ازیشان فراوان درود و پیام
نبینی که بر من بپیران سرم چه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزیان کزان سود ما را سر آمد زیان
ز گیتی مرا خود یکی پور بود همم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدید بدین دودمان کس چنین غم ندید
چنینم که بینی بپشت ستور شب و روز تازان بتاریک هور
ز بیژن شب و روز چون بیهشان بجستم بهر سو ز هر کس نشان
کنون شاه با جام گیتی نمای بپیش جهان آفرین شد بپای
چه مایه خروشید و کرد آفرین بجشن کیان هرمز فرودین
پس آمد ز آتشکده تا بگاه کمربست و بنهاد بر سر کلاه
همان جام رخشنده بنهاد پیش بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
بتوران نشان داد زو شهریار ببند گران و ببد روزگار
چو در جام کیخسرو ایدون نمود سوی پهلوانم دوانید زود
کنون آمدم با دلی پر امید دو رخساره زرد و دو دیده سپید
ترا دیدم اندر جهان چاره گر تو بندی بفریاد هر کس کمر
همی گفت و مژگان پر از آب زرد همی برکشید از جگر باد سرد
ازان پس که نامه برستم داد همه کار گرگین بدو کرد یاد
ازو نامه بستد دو دیده پر آب همه دل پر از کین افراسیاب
پس از بهر بیژن خروشید زار فرو ریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین که رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدست همه بند و زندان او کرده پست
بنیروی یزدان و فرمان شاه ز توران بگردانم این تاج و گاه
وز آنجا بایوان رستم شدند بره بر همی رای رفتن زدند
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند ز گفتار خسرو بخیره بماند
ز بس آفرید جهاندار شاه بد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگیو آنگهی گفت بشناختم بفرمان او راه را ساختم
بدانستم این رنج و کردار تو کشیدن بهر کار تیمار تو
چه مایه ترا نزد من دستگاه بهر کینه گاه اندرون کینه خواه
چه کین سیاوش چه مازندران کمر بسته بر پیش جنگاوران
برین آمدن رنج برداشتی چنین راه دشوار بگذاشتی
بدیدار تو سخت شادان شدم ولیکن ز بیژن غریوان شدم
نبایستمی کاین چنین سوگوار ترا دیدمی خستهٔ روزگار
من از بهر این نامهٔ شاه را بفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خسته ام بدین کار بیژن کمر بسته ام
بکوشم بدین کارگر جان من ز تن بگسلد پاک یزدان من
من از بهر بیژن ندارم برنج فدا کردن جان و مردان و گنج
بنیروی یزدان ببندم کمر ببخت شهنشاه پیروزگر
بیارمش زان بند تاریک چاه نشانمش با شاه در پیشگاه
سه روز اندرین خان من شاد باش ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
که این خانه زان خانه بخشیده نیست مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
چهارم سوی شهر ایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم
چو رستم چنین گفت بر جست گیو ببوسید دست و سر و پای نیو
برو آفرین کرد کای نامور بمردی و نیروی و بخت و هنر
بماناد بر تو چنین جاودان تن پیل و هوش و دل موبدان
ز هر نیکی بهره ور بادیا چنین کز دلم زنگ بزدادیا
چو رستم دل گیو پدرام دید ازان پس بنیکی سرانجام دید
بسالار خوان گفت پیش آر خوان بزرگان و فرزانگان را بخوان
زواره فرامرز و دستان و گیو نشستند بر خوان سالار نیو
بخوردند خوان و بپرداختند نشستنگه رود و می ساختند
نوازندهٔ رود با میگسار بیامد بایوان گوهر نگار
همه دست لعل از می لعل فام غریونده چنگ و خروشنده جام
بروز چهارم گرفتند ساز چو آمدش هنگام رفتن فراز
بفرمود رستم که بندید بار سوی شاه ایران بسیچید کار
سواران گردنکش از کشورش همه راه را ساخته بر درش
بیامد برخش اندر آورد پای کمر بست و پوشید رومی قبای
بزین اندر افگند گرز نیا پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
بگردون برافراخته گوش رخش ز خورشید برتر سر تاج بخش
خود و گیو با زابلی صد سوار ز لشکر گزید از در کارزار
که نابردنی بود برگاشتند بزال و فرامرز بگذاشتند
سوی شهر ایران نهادند روی همه راه پویان و دل کینه جوی
چو رستم بنزدیک ایران رسید بنزدیک شهر دلیران رسید
یکی باد نوشین درود سپهر برستم رسانید شادان بمهر
بر رستم آمد همانگاه گیو کز ایدر نباید شدن پیش نیو
شوم گفت و آگه کنم شاه را که پیمود رخش تهم راه را
چو رفت از بر رستم پهلوان بیامد بدرگاه شاه جوان
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز ستودش فراوان و بردش نماز
پس از گیو گودرز پرسید شاه که رستم کجا ماند چون بود راه
بدو گفت گیو ای شه نامدار برآید ببخت تو هرگونه کار
نتابید رستم ز فرمان تو دلش بسته دید بپیمان تو
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی بمالید بر نامه بر چشم و روی
عنان با عنان من اندر ببست چنانچون بود گرد خسروپرست
برفتم من از پیش تا با تو شاه بگویم که آمد تهمتن ز راه
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست که پشت بزرگی و تخم وفاست
گرامیش کردن سزاوار هست که نیکی نمایست و خسروپرست
بفرمود خسرو بفرزانگان بمهتر نژادان و مردانگان
پذیره شدن پیش او با سپاه که آمد بفرمان خسرو براه
بگفتند گودرز کشواد را شه نوذران طوس و فرهاد را
دو بهره ز گردان گردنکشان چه از گرزداران مردمکشان
بر آیین کاوس برخاستند پذیره شدن را بیاراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفش درخشان سنان و درفشان درفش
چو نزدیک رستم فراز آمدند پیاده برسم نماز آمدند
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان کجا پهلوانان بپشش نوان
بپرسید مر هریکی را ز شاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه
نشستند گردان و رستم بر اسب بکردار رخشنده آذرگشسب
چو آمد بر شاه کهترنواز نوان پیش او رفت و بردش نماز
ستایش کنان پیش خسرو دوید که مهر و ستایش مر او را سزید
برآورد سر آفرین کرد و گفت مبادت جز از بخت پیروز جفت
چو هرمزد بادت بدین پایگاه چو بهمن نگهبان فرخ کلاه
همه ساله اردیبهشت هژیر نگهبان تو با هش و رای پیر
چو شهریورت باد پیروزگر بنام بزرگی و فر و هنر
سفندارمذ پاسبان تو باد خرد جان روشن روان تو باد
چو خردادت از یاوران بر دهاد ز مرداد باش از بر و بوم شاد
دی و اورمزدت خجسته بواد در هر بدی بر تو بسته بواد
دیت آذر افروز و فرخنده روز تو شادان و تاج تو گیتی فروز
چو این آفرین کرد رستم بپای بپرسید و کردش بر خویش جای
بدو گفت خسرو درست آمدی که از جان تو دور بادا بدی
توی پهلوان کیان جهان نهان آشکار آشکارت نهان
گزین کیانی و پشت سپاه نگهدار ایران و لشکر پناه
مرا شاد کردی بدیدار خویش بدین پر هنر جان بیدار خویش
زواره فرامرز و دستان سام درستند ازیشان چه داری پیام
فرو بود رستم ببوسید تخت که ای نامور خسرو نیکبخت
ببخت تو هر سه درستند و شاد انوشه کسی کش کند شاه یاد
بسالار نوبت بفرمود شاه که گودرز و طوس و گوان را بخواه
در باغ بگشاد سالار بار نشستنگهی بود بس شاهوار
بفرمود تا تاج زرین و تخت نهادند زیر گلفشان درخت
همه دیبهٔ خسروانی بباغ بگسترد و شد گلستان چون چراغ
درختی زدند از بر گاه شاه کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر برو گونه گون خوشه های گهر
عقیق و زمرد همه برگ و بار فروهشته از تاج چون گوشوار
همه بار زرین ترنج و بهی میان ترنج و بهیها تهی
بدو اندرون مشک سوده بمی همه پیکرش سفته برسان نی
کرا شاه بر گاه بنشاندی برو باد ازو مشک بفشاندی
همه میگساران بیپش اندرا همه بر سران افسر از گوهرا
ز دیبای زربفت چینی قبای همه پیش گاه سپهبد بپای
همه طوق بربسته و گوشوار بریشان همه جامه گوهرنگار
همه رخ چو دیبای رومی برنگ فروزنده عود و خروشنده چنگ
همه دل پر از شادی و می بدست رخان ارغوانی و نابوده مست
بفرمود تا رستم آمد بتخت نشست از بر گاه زیر درخت
برستم چنین گفت پس شهریار که ای نیک پیوند و به روزگار
ز هر بد توی پیش ایران سپر همیشه چو سیمرغ گسترده پر
چه درگاه ایران چه پیش کیان همه بر در رنج بندی میان
شناسی تو کردار گودرزیان به آسانی و رنج و سود و زیان
میان بسته دارند پیشم بپای همیشه بنیکی مرا رهنمای
بتنها تن گیو کز انجمن ز هر بد سپر بود در پیش من
چنین غم بدین دوده نامد بنیز غم و درد فرزند برتر ز چیز
بدین کار گر تو ببندی میان پذیره نیایدت شیر ژیان
کنون چارهٔ کار بیژن بجوی که او را ز توران بد آمد بروی
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج ببر هرچ باید مدار این برنج
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید زمین را ببوسید و دم درکشید
برو آفرین کرد کای نیک نام چو خورشید هر جای گسترده کام
ز تو دور بادا دو چشم نیاز دل بدسگالت بگرم و گداز
توی بر جهان شاه و سالار و کی کیان جهان مر ترا خاک پی
که چون تو ندیدست یک شاه گاه نه تابنده خروشید و گردنده ماه
بدان را ز نیکان تو کردی جدا تو داری بافسون و بند اژدها
بکندم دل دیو مازندران بفر کیانی و گرز گران
مرامادر از بهر رنج تو زاد تو باید که باشی برام و شاد
منم گوش داده بفرمان تو نگردم بهرسان ز پیمان تو
دل و جان نهاده بسوی کلاه بران ره روم کم بفرمود شاه
و نیز از پی گیو اگر بر سرم هوا بارد آتش بدو ننگرم
رسیده بمژگانم اندر سنان ز فرمان خسرو نتابم عنان
برآرم ببخت تو این کار کرد سپهبد نخواهم نه مردان مرد
کلید چنین بند باشد فریب نه هنگام گرزست و روز نهیب
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
بزرگان لشکر برو آفرین همی خواندند از جهان آفرین
بمی دست بردند با شهریار گشاده بشادی در نوبهار
چو گرگین نشان تهمتن شنید بدانست کآمد غمش را کلید
فرستاد نزدیک رستم پیام که ای تیغ بخت و وفا را نیام
درخت بزرگی و گنج وفا در رادمردی و بند بلا
گرت رنج ناید ز گفتار من سخن گسترانی ز کردار من
نگه کن بدین گنبد گوژپشت که خیره چراغ دلم را بکشت
بتاریکی اندر مرا ره نمود نوشته چنین بود بود آنچ بود
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه گر آمرزش آرد مرا زین گناه
مگر باز گردد ز بد نام من بپیران سر این بد سرانجام من
مرا گر بخواهی ز شاه جوان چو غرم ژیان با تو آیم دوان
شوم پیش بیژن بغلتم بخاک مگر بازیابم من آن کیش پاک
چو پیغام گرگین برستم رسید یکی باد سرد از جگر برکشید
بپیچید ازان درد و پیغام اوی غم آمدش ازان بیهده کام اوی
فرستاده را گفت رو باز گرد بگویش که ای خیره ناپاک مرد
تو نشنیدی آن داستان پلنگ بدان ژرف دریا که زد با نهنگ
که گر بر خرد چیره گردد هوا نیابد ز چنگ هوا کس رها
خردمند کرد هوا را بزیر بود داستانش چو شیر دلیر
نبایدش بردن بنخچیر روی نه نیز از ددان رنجش آید بدوی
تو دستان نمودی چو روباه پیر ندیدی همی دام نخچیرگیر
نشاید کزین بیهده کام تو که من پیش خسرو برم نام تو
ولیکن چو اکنون ببیچارگی فرو مانده گشتی بیکبارگی
ز خسرو بخواهم گناه ترا بیفروزم این تیره ماه ترا
اگر بیژن از بند یابد رها بفرمان دادار گیهان خدا
رهاگشتی از بند و رستی بجان ز تو دور شد کینهٔ بدگمان
وگر جز برین روی گردد سپهر ز جان و تن خویش بردار مهر
نخستین من آیم بدین کینه خواه بنیروی یزدان و فرمان شاه
وگر من نیایم چو گودرز و گیو بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو
برآمد برین کار یک روز و شب و زین گفته بر شاه نگشاد لب
دوم روز چون شاه بنمود تاج نشست از بر سیمگون تخت عاج
بیامد تهمتن بگسترد بر بخواهش بر شاه خورشید فر
ز گرگین سخن گفت با شهریار ازان گم شده بخت و بد روزگار
بدو گفت شاه ای سپهدار من همی بگسلی بند و زنهار من
که سوگند خوردم بتخت و کلاه بدارای بهرام و خورشید و ماه
که گرگین نبیند ز من جز بلا مگر بیژن از بند یابد رها
جزین آرزو هرچ باید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه که ای پرهنر نامور پیشگاه
اگر بد سگالید پیچد همی فدا کردن جان بسیچد همی
گر آمرزش شاه نایدش پیش نبودیش نام و برآید ز کیش
هرآن کس که گردد ز راه خرد سرانجام پیچد ز کردار خود
سزد گر کنی یاد کردار اوی همیشه بهر کینه پیکار اوی
بپیش نیاکانت بسته کمر بهر کینه گه با یکی کینه ور
اگر شاه بیند بمن بخشدش مگر اختر نیک بدرخشدش
برستم ببخشید پیروز شاه رهانیدش از بند و تاریک چاه
ز رستم بپرسید پس شهریار که چون راند خواهی برین گونه کار
چه باید ز گنج و زلشکر بخواه که باید که با تو بیاید براه
بترسم ز بد گوهر افراسیاب که بر جان بیژن بگیرد شتاب
یکی بادسارست دیو نژند بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند
بجنباندش اهرمن دل ز جای بیندازد آن تیغ زن را زپای
چنین گفت رستم بشاه جهان که این کار ببسیچم اندر نهان
کلید چنین بند باشد فریب نباید برین کار کردن نهیب
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان بدین کار باید کشیدن عنان
فراوان گهر باید و زرو سیم برفتن پر امید و بودن به بیم
بکردار بازارگانان شدن شکیبا فراوان بتوران بدن
ز گستردنی هم ز پوشیدنی بباید بهایی و بخشیدنی
چو بشنید خسرو ز رستم سخن بفرمود تا گنجهای کهن
همه پاک بگشاد گنجور شاه بدینار و گوهر بیاراست گاه
تهمتن بیامد همه بنگرید هر آنچش ببایست زان برگزید
ازان صد شتر بار دینار کرد صد اشتر ز گنج درم بار کرد
بفرمود رستم بسالار بار که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند چنانچون ببایست برساختند
پس آگاهی آمد بگردنکشان بدان گرزداران دشمن کشان
بپرسید زنگه که خسرو کجاست چه آمد برویش که ما را بخواست
چو سالار نوبت بیامد بدر بشبگیر بستند گردان کمر
همه نیزه داران جنگ آوران همه مرزبانان ناماوران
همه نیزه و تیر بار هیون همه جنگ را دست شسته بخون
سپیده دمان گاه بانگ خروس ببستند بر کوههٔ پیل کوس
تهمتن بیامد چو سرو بلند بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
سپاه از پس پشت و گردان ز پیش نهاده بکف بر همه جان خویش
برفت از در شاه با لشکرش بسی آفرین خواند برکشورش
چو نزدیکی مرز توران رسید سران را ز لشکر همه برگزید
بلشکر چنین گفت پس پهلوان که ایدر بباشید روشن روان
مجنبید از ایدر مگر جان من ز تن بگسلد پاک یزدان من
بسیچیده باشید مر جنگ را همه تیز کرده بخون چنگ را
سپه بر سر مرز ایران بماند خود و سرکشان سوی توران براند
همه جامه برسان بازارگان بپوشید و بگشاد بند از میان
گشادند گردان کمرهای سیم بپوشیدشان جامه های گلیم
سوی شهر توران نهادند روی یکی کاروانی پر از رنگ و بوی
گرانمایه هفت اسب با کاروان یکی رخش و دیگر نشست گوان
صد اشتر همه بار او گوهرا صد اشتر همه جامهٔ لشکرا
ز بس های و هوی و درنگ درای بکردار تهمورثی کرنای
همی شهر بر شهر هودج کشید همی رفت تا شهر توران رسید
چو آمد بنزدیک شهر ختن نظاره بیامد برش مرد و زن
همه پهلوانان توران بجای شده پیش پیران ویسه بپای
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه بیامد تهمتن بدیدش براه
یکی جام زرین پر از گوهرا بدیبا بپوشید رستم سرا
ده اسب گرانمایه با زیورش بدیبا بیاراست اندر خورش
بفرمانبران داد و خود پیش رفت بدرگاه پیران خرامید تفت
برو آفرین کرد کای نامور بایران و توران ببخت و هنر
چنان کرد رویش جهاندار ساز که پیران مر او را ندانست باز
بپرسید و گفت از کجایی بگوی چه مردی و چون آمدی پوی پوی
بدو گفت رستم ترا کهترم بشهر تو کرد ایزد آبشخورم
ببازارگانی ز ایران بتور بپیمودم این راه دشوار و دور
فروشنده ام هم خریدار نیز فروشم بخرم ز هر گونه چیز
بمهر تو دارم روان را نوید چنین چیره شد بر دلم بر امید
اگر پهلوان گیردم زیر بر خرم چارپای و فروشم گهر
هم از داد تو کس نیازاردم هم از ابر مهرت گهر باردم
پس آن جام پر گوهر شاهوار میان کیان کرد پیشش نثار
گرانمایه اسبان تازی نژاد که بر مویشان گرد نفشاند باد
بسی آفرین کرد و آن خواسته بدو داد و شد کار آراسته
چو پیران بدان گوهران بنگرید کزان جام رخشنده آمد پدید
برو آفرین کرد وبنواختش بران تخت پیروزه بنشاختش
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا کنون نزد خویشت بسازیم جا
کزین خواسته بر تو تیمار نیست کسی را بدین با تو پیکار نیست
برو هرچ داری بهایی بیار خریدار کن هر سوی خواستار
فرود آی در خان فرزند من چنان باش با من که پیوند من
بدو گفت رستم که ای پهلوان هم ایدر بباشیم با کاروان
که با ما ز هر گونه مردم بود نباید که زان گوهری گم بود
بدو گفت رو برزو گیر جای کنم رهنمایی بپیشت بپای
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار بکلبه درون رخت بنهاد و بار
خبر شد کز ایران یکی کاروان بیامد بر نامور پهلوان
ز هر سو خریدار بنهاد گوش چو آگاهی آمد ز گوهر فروش
خریدار دیبا و فرش و گهر بدرگاه پیران نهادند سر
چو خورشید گیتی بیاراستی بدان کلبه بازار برخاستی
منیژه خبر یافت از کاروان یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت همی بستین خون مژگان برفت
که برخوردی از جان وز گنج خویش مبادت پشیمانی از رنج خویش
بکام تو بادا سپهر بلند ز چشم بدانت مبادا گزند
هر امید دل را که بستی میان ز رنجی که بردی مبادت زیان
همیشه خرد بادت آموزگار خنک بوم ایران و خوش روزگار
چه آگاهی استت ز گردان شاه ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد بایران ز بیژن خبر نیایش نخواهد بدن چاره گر
که چون او جوانی ز گودرزیان همی بگسلاند بسختی میان
بسودست پایش ز بند گران دو دستش ز مسمار آهنگران
کشیده بزنجیر و بسته ببند همه چاه پرخون آن مستمند
نیابم ز درویشی خویش خواب ز نالیدن او دو چشمم پر آب
بترسید رستم ز گفتار اوی یکی بانگ برزد براندش ز روی
بدو گفت کز پیش من دور شو نه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی که مغزم ز گفتار کردی تهی
برستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون بر کنار
بدو گفت کای مهتر پرخرد ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگویی مرانم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیین ایران مگر که درویش را کس نگوید خبر
بدو گفت رستم که ای زن چبود مگر اهرمن رستخیزت نمود
همی بر نوشتی تو بازار من بدان روی بد با تو پیکار من
بدین تندی از من میازار بیش که دل بسته بودم ببازار خویش
و دیگر بجایی که کیخسروست بدان شهر من خود ندارم نشست
ندانم همی گیو و گودرز را نه پیموده ام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنی هرچ بود نهادند در پیش درویش زود
یکایک سخن کرد ازو خواستار که با تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه چه داری همی راه ایران نگاه
منیژه بدو گفت کز کار من چه پرسی ز بدبخت و تیمار من
کزان چاه سر با دلی پر ز درد دویدم بنزد تو ای رادمرد
زدی بانگ بر من چو جنگاوران نترسیدی از داور داوران
منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیدی رخم آفتاب
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد ازین در بدان در دوان گردگرد
همی نان کشکین فرازآورم چنین راند یزدان قضا بر سرم
ازین زارتر چون بود روزگار سر آرد مگر بر من این کردگار
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه نبیند شب و روز خورشید و ماه
بغل و بمسمار و بند گران همی مرگ خواهد ز یزدان بران
مرا درد بر درد بفزود زین نم دیدگانم بپالود زین
کنون گرت باشد بایران گذر ز گودرز کشواد یابی خبر
بدرگاه خسرو مگر گیو را ببینی و گر رستم نیو را
بگویی که بیژن بسختی درست اگر دیر گیری شود کار پست
گرش دید خواهی میاسای دیر که بر سرش سنگست و آهن بزیر
بدو گفت رستم که ای خوب چهر که مهرت مبراد از وی سپهر
چرا نزد باب تو خواهشگران نینگیزی از هر سوی مهتران
مگر بر تو بخشایش آرد پدر بجوشدش خون و بسوزد جگر
گر آزار بابت نبودی ز پیش ترا دادمی چیز ز اندازه بیش
بخوالیگرش گفت کز هر خورش که او را بباید بیاور برش
یکی مرغ بریان بفرمود گرم نوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پری بدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه بر که بیچارگان را توی راهبر
منیژه بیامد بدان چاه سر دوان و خورشها گرفته ببر
نوشته بدستار چیزی که برد چنان هم که بستد ببیژن سپرد
نگه کرد بیژن بخیره بماند ازان چاه خورشید رخ را بخواند
که ای مهربان از کجا یافتی خورشها کزین گونه بشتافتی
بسا رنج و سختی کت آمد بروی ز بهر منی در جهان پوی پوی
منیژه بدو گفت کز کاروان یکی مایه ور مرد بازارگان
از ایران بتوران ز بهر درم کشیده ز هر گونه بسیار غم
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر ز هر گونه با او فراوان گهر
گشن دستگاهی نهاده فراخ یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
بمن داد زین گونه دستارخوان که بر من جهان آفرین را بخوان
بدان چاه نزدیک آن بسته بر دگر هرچ باید ببر سربسر
بگسترد بیژن پس آن نان پاک پراومید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد زان داوری بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی نبشته بهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید بدانست کآمد غمش را کلید
بخندید خندیدنی شاهوار چنان کآمد آواز بر چاهسار
منیژه چو بشنید خندیدنش ازان چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت بگفت این چه خندست ای نیکبخت
شگفت آمدش داستانی بزد که دیوانه خندد ز کردار خود
چه گونه گشادی بخنده دو لب که شب روز بینی همی روز شب
چه رازست پیش آر و با من بگوی مگر بخت نیکت نمودست روی
بدو گفت بیژن کزین کارسخت بر اومید آنم که بگشاد بخت
چو با من بسوگند پیمان کنی همانا وفای مرا نشکنی
بگویم سراسر تورا داستان چو باشی بسوگند همداستان
که گر لب بدوزی ز بهر گزند زنان را زبان کم بماند ببند
منیژه خروشید و نالید زار که بر من چه آمد بد روزگار
دریغ آن شده روزگاران من دل خسته و چشم باران من
بدادم ببیژن تن و خان و مان کنون گشت بر من چنین بدگمان
همان گنج دینار و تاج گهر بتاراج دادم همه سربسر
پدر گشته بیزار و خویشان ز من برهنه دوان بر سر انجمن
ز امید بیژن شدم ناامید جهانم سیاه و دو دیده سپید
بپوشد همی راز بر من چنین تو داناتری ای جهان آفرین
بدو گفت بیژن همه راستست ز من کار تو جمله برکاستست
چنین گفتم اکنون نبایست گفت ایا مهربان یار و هشیار جفت
سزد گر بهر کار پندم دهی که مغزم برنج اندرون شد تهی
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش که خوالیگرش مر ترا داد توش
ز بهر من آمد بتوران فراز وگرنه نبودش بگوهر نیاز
ببخشود بر من جهان آفرین ببینم مگر پهن روی زمین
رهاند مرا زین غمان دراز ترا زین تکاپوی و گرم و گداز
بنزدیک او شو بگویش نهان که ای پهلوان کیان جهان
بدل مهربان و بتن چاره جوی اگر تو خداوند رخشی بگوی
منیژه بیامد بکردار باد ز بیژن برستم پیامش بداد
چو بشنید گفتار آن خوب روی کزان راه دور آمده پوی پوی
بدانست رستم که بیژن سخن گشادست بر لالهٔ سروبن
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر که یزدان ترا زو مبراد مهر
بگویش که آری خداوند رخش ترا داد یزدان فریاد بخش
ز زاول بایران ز ایران بتور ز بهر تو پیمودم این راه دور
بگویش که ما را بسان پلنگ بسود از پی تو کمرگاه و چنگ
چو با او بگویی سخن راز دار شب تیره گوشت به آواز دار
ز بیشه فرازآر هیزم بروز شب آید یکی آتشی برفروز
منیژه ز گفتار او شاد شد دلش ز اندهان یکسر آزاد شد
بیامد دوان تا بدان چاهسار که بودش بچاه اندرون غمگسار
بگفتش که دادم سراسر پیام بدان مرد فرخ پی نیک نام
چنین داد پاسخ که آنم درست که بیژن بنام و نشانم بجست
تو با داغ دل چون پویی همی که رخرا بخوناب شویی همی
کنون چون درست آمد از تو نشان ببینی سر تیغ مردم کشان
زمین را بدرانم اکنون بچنگ بپروین براندازم آسوده سنگ
مرا گفت چون تیره گردد هوا شب از چنگ خورشید یابد رها
بکردار کوه آتشی برفروز که سنگ و سر چاه گردد چو روز
بدان تا ببینم سر چاه را بدان روشنی بسپرم راه را
بفرمود بیژن که آتش فروز که رستیم هر دو ز تاریک روز
سوی کردگار جهان کرد سر که ای پاک و بخشنده و دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر تو زن بر دل و جان بدخواه تیر
بده داد من زآنک بیداد کرد تو دانی غمان من و داغ و درد
مگر بازیابم بر و بوم را نمانم بننگ اختر شوم را
تو ای دخت رنج آزموده ز من فدا کرده جان و دل و چیز و تن
بدین رنج کز من تو برداشتی زیان مرا سود پنداشتی
بدادی بمن گنج و تاج و گهر جهاندار خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگ این اژدها بدین روزگار جوانی رها
بکردار نیکان یزدان پرست بپویم بپای و بیازم بدست
بسان پرستار پیش کیان بپاداش نیکیت بندم میان
منیژه بهیزم شتابید سخت چو مرغان برآمد بشاخ درخت
بخورشید بر چشم و هیزم ببر که تا کی برآرد شب از کوه سر
چو از چشم خورشید شد ناپدید شب تیره بر کوه دامن کشید
بدانگه که آرام گیرد جهان شود آشکارای گیتی نهان
که لشکر کشد تیره شب پیش روز بگردد سر هور گیتی فروز
منیژه سبک آتشی برفروخت که چشم شب قیرگون را بسوخت
بدلش اندرون بانگ رویینه خم که آید ز ره رخش پولاد سم
بدانگه که رستم ببربر گره برافگند و زد بر گره بر زره
بشد پیش یزدان خورشید و ماه بیامد بدو کرد پشت و پناه
همی گفت چشم بدان کور باد بدین کار بیژن مرا زور باد
بگردان بفرمود تا همچنین ببستند بر گردگه بند کین
بر اسبان نهادند زین خدنگ همه جنگ را تیز کردند چنگ
تهمتن برخشنده بنهاد روی همی رفت پیش اندرون راه جوی
چو آمد بر سنگ اکوان فراز بدان چاه اندوه و گرم و گداز
چنین گفت با نامور هفت گرد که روی زمین را بباید سترد
بباید شما را کنون ساختن سر چاه از سنگ پرداختن
پیاده شدند آن سران سپاه کزان سنگ پردخت مانند چاه
بسودند بسیار بر سنگ چنگ شده مانده گردان و آسوده سنگ
چو از نامداران بپالود خوی که سنگ از سر چاه ننهاد پی
ز رخش اندر آمد گو شیرنر زره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدان جان آفرین زور خواست بزد دست و آن سنگ برداشت داست
بینداخت در بیشهٔ شهر چین بلرزید ازان سنگ روی زمین
ز بیژن بپرسید و نالید زار که چون بود کارت ببد روزگار
همه نوش بودی ز گیتیت بهر ز دستش چرا بستدی جام زهر
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه که چون بود بر پهلوان رنج راه
مرا چون خروش تو آمد بگوش همه زهر گیتی مرا گشت نوش
بدین سان که بینی مرا خان و مان ز آهن زمین و ز سنگ آسمان
بکنده دلم زین سرای سپنج ز بس درد و سختی و اندوه و رنج
بدو گفت رستم که بر جان تو ببخشود روشن جهانبان تو
کنون ای خردمند آزاده خوی مرا هست با تو یکی آرزوی
بمن بخش گرگین میلاد را ز دل دور کن کین و بیداد را
بدو گفت بیژن که ای یار من ندانی که چون بود پیکار من
ندانی تو ای مهتر شیرمرد که گرگین میلاد با من چه کرد
گرافتد بروبر جهانبین من برو رستخیز آید از کین من
بدو گفت رستم که گر بدخوی بیاری و گفتار من نشنوی
بمانم ترا بسته در چاه پای برخش اندر آرم شوم باز جای
چو گفتار رستم رسیدش بگوش ازان تنگ زندان برآمد خروش
چنین داد پاسخ که بد بخت من ز گردان وز دوده و انجمن
ز گرگین بدان بد که بر من رسید چنین روز نیزم بباید کشید
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی ز کینه دل من بیاسود ازوی
فروهشت رستم بزندان کمند برآوردش از چاه با پای بند
برهنه تن و موی و ناخن دراز گدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زرد ازان بند زنجیر زنگار خورد
خروشید رستم چو او را بدید همه تن در آهن شده ناپدید
بزد دست و بگسست زنجیر و بند رها کرد ازو حلقهٔ پای بند
سوی خانه رفتند زان چاهسار بیک دست بیژن بدیگر زوار
تهمتن بفرمود شستن سرش یکی جامه پوشید نو بر برش
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی بیامد بمالید بر خاک روی
ز کردار بد پوزش آورد پیش بپیچید زان خام کردار خویش
دل بیژن از کینش آمد براه مکافات ناورد پیش گناه
شتر بار کردند و اسبان بزین بپوشید رستم سلیح گزین
نشستند بر باره ناموران کشیدند شمشیر و گرز گران
گسی کرد بار و برآراست کار چنانچون بود در خور کارزار
بشد با بنه اشکش تیزهوش که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو تو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیاب نیابیم آرام و نه خورد و خواب
یکی کار سازم کنون بر درش که فردا بخندد برو کشورش
بدو گفت بیژن منم پیش رو که از من همی کینه سازند نو
برفتند با رستم آن هفت گرد بنه اشکش تیزهش را سپرد
عنانها فگندند بر پیش زین کشیدند یکسر همه تیغ کین
بشد تا بدرگاه افراسیاب بهنگام سستی و آرام و خواب
برآمد ز ناگه ده و دار و گیر درخشیدن تیغ و باران تیر
سران را بسی سر جدا شد ز تن پر از خاک ریش و پر از خون دهن
ز دهلیز در رستم آواز داد که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه مگر باره دیدی ز آهن براه
منم رستم زابلی پور زال نه هنگام خوابست و آرام و هال
شکستم در بند زندان تو که سنگ گران بد نگهبان تو
رها شد سر و پای بیژن ز بند بداماد بر کس نسازد گزند
ترا رزم و کین سیاوخش بس بدین دشت گردیدن رخش بس
همیدون برآورد بیژن خروش که ای ترک بدگوهر تیره هوش
براندیش زان تخت فرخنده جای مرا بسته در پیش کرده بپای
همی رزم جستی بسان پلنگ مرا دست بسته بکردار سنگ
کنونم گشاده بهامون ببین که با من نجوید ژیان شیر کین
بزد دست بر جامه افراسیاب که جنگ آوران را ببستست خواب
بفرمود زان پس که گیرند راه بدان نامداران جوینده گاه
ز هر سو خروش تکاپوی خاست ز خون ریختن بر درش جوی خاست
هرآنکس که آمد ز توران سپاه زمانه تهی ماند زو جایگاه
گرفتند بر کینه جستن شتاب ازان خانه بگریخت افراسیاب
بکاخ اندر آمد خداوند رخش همه فرش و دیبای او کرد بخش
پریچهرگان سپهبدپرست گرفته همه دست گردان بدست
گرانمایه اسبان و زین پلنگ نشانده گهر در جناغ خدنگ
ازان پس ز ایوان ببستند بار بتوران نکردند بس روزگار
ز بهر بنه تاخت اسبان بزور بدان تا نخیزد ازان کار شور
چنان رنجه بد رستم از رنج راه که بر سرش بر درد بود از کلاه
سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ یکی را بتن بر نجنبید رگ
بلشکر فرستاد رستم پیام که شمشیر کین بر کشید از نیام
که من بیگمانم کزین پس بکین سیه گردد از سم اسبان زمین
گشن لشکری سازد افراسیاب بنیزه بپوشد رخ آفتاب
برفتند یکسر سواران جنگ همه رزم را تیز کردند چنگ
همه نیزه داران زدوده سنان همه جنگ را گرد کرده عنان
منیژه نشسته بخیمه درون پرستنده بر پیش او رهنمون
یکی داستان زد تهمتن بروی که گر می بریزد نریزدش بوی
چنینست رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
چو خورشید سر برزد از کوهسار سواران توران ببستند بار
بتوفید شهر و برآمد خروش تو گفتی همی کر کند نعره گوش
بدرگاه افراسیاب آمدند کمربستگان بر درش صف زدند
همه یکسره جنگ را ساخته دل از بوم و آرام پرداخته
بزرگان توران گشاده کمر به پیش سپهدار بر خاک سر
همه جنگ را پاک بسته میان همه دل پر از کین ایرانیان
کز اندازه بگذشت ما را سخن چه افگند باید بدین کار بن
کزین ننگ بر شاه و گردنکشان بماند ز کردار بیژن نشان
بایران بمردان ندانندمان زنان کمربسته خوانندمان
برآشفت پس شه بسان پلنگ ازان پس بفرمودشان ساز جنگ
به پیران بفرمود تا بست کوس که بر ما ز ایران همین بد فسوس
بزد نای رویین بدرگاه شاه بجوشید در شهر توران سپاه
یلان صف کشیدند بر در سرای خروش آمد از بوق و هندی درای
سپاهی ز توران بدان مرز راند که روی زمین جز بدریا نماند
چو از دیدگه دیدبان بنگرید زمین را چو دریای جوشان بدید
بر رستم آمد که ببسیچ کار که گیتی سیه شد ز گرد سوار
بدو گفت ما زین نداریم باک همی جنگ را برفشانیم خاک
بنه با منیژه گسی کرد و بار بپوشید خود جامهٔ کارزار
ببالا برآمد سپه را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید
یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر
بگردان جنگاور آواز کرد که پیش آمد امروز ننگ و نبرد
کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار
هنرها کنون کرد باید پدید برین دشت بر کینه باید کشید
برآمد خروشیدن کرنای تهمتن برخش اندر آورد پای
ازان کوه سر سوی هامون کشید چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید
کشیدند لشکر بران پهن جای بهرسو ببستند ز آهن سرای
بیاراست رستم یکی رزمگاه که از گرد اسبان هوا شد سیاه
ابر میمنه اشکش و گستهم سواران بسیار با او بهم
چو رهام و چون زنگه بر میسره بخون داده مر جنگ را یکسره
خود و بیژن گیو در قلبگاه نگهدار گردان و پشت سپاه
پس پشت لشکر که بیستون حصاری ز شمشیر پیش اندرون
چو افراسیاب آن سپه را بدید که سالارشان رستم آمد پدید
غمی گشت و پوشید خفتان جنگ سپه را بفرمود کردن درنگ
برابر به آیین صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید
چپ لشکرش را بپیران سپرد سوی راستش را به هومان گرد
بگرسیوز و شیده قلب سپاه سپرد و همی کرد هر سو نگاه
تهمتن همی گشت گرد سپاه ز آهن بکردار کوهی سیاه
فغان کرد کای ترک شوریده بخت که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت
ترا چون سواران دل جنگ نیست ز گردان لشکر ترا ننگ نیست
که چندین بپیش من آیی بکین بمردان و اسبان بپوشی زمین
چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ همی پشت بینم ترا سوی جنگ
ز دستان تو نشنیدی آن داستان که دارد بیاد از گه باستان
که شیری نترسد ز یک دشت گور ستاره نتابد چو تابنده هور
بدرد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ
چو اندر هوا باز گسترد پر بترسد ز چنگال او کبک نر
نه روبه شود ز آزمودن دلیر نه گوران بسایند چنگال شیر
چو تو کس سبکسار خسرو مباد چو باشد دهد پادشاهی بباد
بدین دشت و هامون تو از دست من رهایی نیابی بجان و بتن
چو این گفته بشنید ترک دژم بلرزید و برزد یکی تیز دم
برآشفت کای نامداران تور که این دشت جنگست گر جای سور
بباید کشیدن درین رزم رنج که بخشم شما رابسی تاج و گنج
چو گفتار سالارشان شد بگوش زگردان لشکر برآمد خروش
چنان تیره گون شد ز گرد آفتاب که گفتی همی غرقه ماند در آب
ببستند بر پیل رویینه خم دمیدند شیپور با گاودم
ز جوشن یکی بارهٔ آهنین کشیدند گردان بروی زمین
بجوشید دشت و بتوفید کوه ز بانگ سواران هر دو گروه
درفشان بگرد اندرون تیغ تیز تو گفتی برآمد همی رستخیز
همی گرز بارید همچون تگرگ ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ
و زان رستمی اژدهافش درفش شده روی خورشید تابان بنفش
بپوشید روی هوا گرد پیل بخورشید گفتی براندود نیل
بهر سو که رستم برافگند رخش سران را سر از تن همی کرد بخش
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار بسان هیونی گسسته مهار
همی کشت و می بست در رزمگاه چو بسیار کرد از بزرگان تباه
بقلب اندر آمد بکردار گرگ پراگنده کرد آن سپاه بزرگ
برآمد چو باد آن سران را ز جای همان بادپایان فرخ همای
چو گرگین و رهام و فرهاد گرد چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست
بقلب اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ
سران سواران چو برگ درخت فرو ریخت از بار و برگشت بخت
همه رزمگه سربسر جوی خون درفش سپهدار توران نگون
سپهدار چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید
بیفگند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده تر برنشست
خود و ویژگان سوی توران شتافت کزایرانیان کام و کینه نیافت
برفت از پسش رستم گرد گیر ببارید بر لشکرش گرز و تیر
دو فرسنگ چون اژدهای دژم همی مردم آهخت ازیشان بدم
سواران جنگی ز توران هزار گرفتند زنده پس از کارزار
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه که بخشش کند خواسته بر سپاه
ببخشید و بنهاد بر پیل بار بپیروزی آمد بر شهریار
چو آگاهی آمد بشاه دلیر که از بیشه پیروز برگشت شیر
چو بیژن شد از بند و زندان رها ز بند بداندیش نراژدها
سپاهی ز توران بهم برشکست همه لشکر دشمنان کرد پست
بشادی به پیش جهان آفرین بمالید روی و کله بر زمین
چو گودرز و گیو آگهی یافتند سوی شاه پیروز بشتافتند
برآمد خروش و بیامد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه
دمنده دمان گاودم بر درش برآمد خروشیدن از لشکرش
سیه کرده میدانش اسبان بسم همه شهر آوای رویینه خم
بیک دست بربسته شیر و پلنگ بزنجیر دیگر سواران جنگ
گرازان سواران دمان و دنان بدندان زمین ژنده پیلان کنان
بپیش سپاه اندرون بوق و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس
پذیره شدن پیش پهلو سپاه بدین گونه فرمود بیدار شاه
برفتند لشکر گروها گروه زمین شد ز گردان بکردار کوه
چو آمد پدیدار از انبوه نیو پیاده شد از باره گودرز و گیو
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان بپرسیدش از رنج دیده گوان
برو آفرین کرد گودرز و گیو که ای نامبردار و سالار نیو
دلیر از تو گردد بهر جای شیر سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
ترا جاودان باد یزدان پناه بکام تو گرداد خورشید و ماه
همه بنده کردی تو این دوده را زتو یافتم پور گم بوده را
ز درد و غمان رستگان تویم بایران کمربستگان تویم
بر اسبان نشستند یکسر مهان گرازان بنزدیک شاه جهان
چو نزدیک شهر جهاندار شاه فرازآمد آن گرد لشکرپناه
پذیره شدش نامدار جهان نگهدار ایران و شاه مهان
چو رستم بفر جهاندار شاه نگه کرد کآمد پذیره براه
پیاده شد و برد پیشش نماز غمی گشته از رنج و راه دراز
جهاندار خسرو گرفتش ببر که ای دست مردی و جان هنر
تهمتن سبک دست بیژن گرفت چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت
بیاورد و بسپرد و بر پای خاست چنان پشت خمیده را کرد راست
ازان پس اسیران توران هزار بیاورد بسته بر شهریار
برو آفرین کرد خسرو بمهر که جاوید بادا بکامت سپهر
خنک زال کش بگذرد روزگار بماند بگیتی ترا یادگار
خجسته بر و بوم زابل که شیر همی پروراند گوان و دلیر
خنک شهر ایران و فرخ گوان که دارند چون تو یکی پهلوان
وزین هر سه برتر سر و بخت من که چون تو پرستد همی تخت من
به خورشید ماند همی کار تو بگیتی پراگنده کردار تو
بگیو آنگهی گفت شاه جهان که نیکست با کردگارت نهان
که بر دست رستم جهان آفرین بتو داد پیروز پور گزین
گرفت آفرین گیو بر شهریار که شادان بدی تا بود روزگار
سر رستمت جاودان سبز باد دل زال فرخ بدو باد شاد
بفرمود خسرو که بنهید خوان بزرگان برترمنش را بخوان
چو از خوان سالار برخاستند نشستنگه می بیاراستند
فروزندهٔ مجلس و میگسار نوازندهٔ چنگ با پیشکار
همه بر سران افسران گران بزر اندرون پیکر از گوهران
همه رخ چو دیبای رومی برنگ خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ
طبقهای سیمین پر از مشک ناب بپیش اندرون آبگیری گلاب
همی تافت ازفر شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی
همه پهلوانان خسروپرست برفتند زایوان سالار مست
بشبگیر چون رستم آمد بدر گشاده دل و تنگ بسته کمر
بدستوری بازگشتن بجای همی زد هشیوار با شاه رای
یکی دست جامه بفرمود شاه گهر بافته با قبا و کلاه
یکی جام پر گوهر شاهوار صد اسب و صد اشتر بزین و ببار
دو پنجه پری روی بسته کمر دو پنجه پرستار با طوق زر
همه پیش شاه جهان کدخدای بیاورد و کردند یک سر بپای
همه رستم زابلی را سپرد زمین را ببوسید و برخاست گرد
بسربر نهاد آن کلاه کیان ببست آن کیانی کمر برمیان
ابر شاه کرد آفرین و برفت ره سیستان را بسیچید تفت
بزرگان که بودند با او بهم برزم و ببزم و بشادی و غم
براندازه شان یک بیک هدیه داد از ایوان خسرو برفتند شاد
چو از کار کردن بپردخت شاه برام بنشست بر پیشگاه
بفرمود تا بیژن آمدش پیش سخن گفت زان رنج و تیمار خویش
ازان تنگ زندان و رنج زوار فراوان سخن گفت با شهریار
وزان گردش روزگاران بد همه داستان پیش خسرو بزد
بپیچید و بخشایش آورد سخت ز درد و غم دخت گم بوده بخت
بفرمود صد جامه دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر و بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته ببر سوی ترک روان کاسته
برنجش مفرسا و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را بروی
تو با او جهان را بشادی گذار نگه کن بدین گردش روزگار
یکی را برآرد بچرخ بلند ز تیمار و دردش کند بی گزند
وزانجاش گردان برد سوی خاک همه جای بیمست و تیمار و باک
هم آن را که پرورده باشد بناز بیفگند خیره بچاه نیاز
یکی را ز چاه آورد سوی گاه نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه
جهان را ز کردار بد شرم نیست کسی را برش آب و آزرم نیست
همیشه بهر نیک و بد دسترس ولیکن نجوید خود آزرم کس
چنینست کار سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
ز بهر درم تا نباشی بدرد بی آزار بهتر دل رادمرد
بدین کار بیژن سخن ساختم بپیران و گودرز پرداختم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شبی چون شبه روی شسته بقیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

شبی بود چنان تاریک که گویی آن را با قیر شسته‌اند (بسیار تیره)؛ نه سیاره بهرام دیده می‌شد و نه کیوان و نه تیر.

نکته ادبی: استعاره از سیاهی مطلق شب.

دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

ماه آرایش دیگری به خود گرفت و برای عبور از آسمان (پیشگاه) آماده شد.

نکته ادبی: تشخیص ماه به عنوان موجودی که در حال آرایش است.

شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ

در آن شبِ طولانی و ساکن، همه چیز تیره و تار شد و گویی دنیا دلتنگ و در تنگنا قرار گرفت.

نکته ادبی: سرای درنگ کنایه از دنیاست.

ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را بزنگار و گرد

سه بخش از آسمان (تاج شب) به رنگ لاجوردی تیره درآمد و هوا را با گرد و غبار و رنگِ زنگار پوشاند.

نکته ادبی: اشاره به تیرگی آسمان در شب.

سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرزاغ

سپاهِ شبِ تاریک همچون فرشی از پرِ کلاغ، بر دشت‌ها و کوه‌ها گسترده شد.

نکته ادبی: تشبیه شب به فرش پر کلاغ برای نمایش سیاهی.

نموده ز هر سو بچشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن

این تاریکی از هر سو مانند دهان بازکرده‌ی ماری سیاه، به چشمِ شیطان می‌نمود.

نکته ادبی: تشبیه سیاهی شب به دهان مار.

چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

آسمان مانند پولادی که زنگ زده باشد تیره بود، گویی روی آن را با قیر پوشانده باشند.

نکته ادبی: تصویرسازی قوی از تیرگی آسمان.

هرآنگه که برزد یکی باد سرد چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد

هر زمان که باد سردی می‌وزید، همچون فردی زنگی (سیاه‌پوست در ادبیات قدیم)، از برخورد انگشتانش با خاک، گرد و غبار برمی‌خاست.

نکته ادبی: تشبیه حرکت باد به زنگی که گرد و غبار برمی‌انگیزد.

چنان گشت باغ و لب جویبار کجا موج خیزد ز دریای قار

باغ و کنار جویبار چنان تاریک شد که گویی امواجِ دریایی از قیر در حال خروشیدن است.

نکته ادبی: استعاره از تیرگی مطلق و غلیظ.

فرو ماند گردون گردان بجای شده سست خورشید را دست و پای

آسمانِ گردان از حرکت ایستاد و خورشید (که منبع نور است) قدرت و رمق خود را از دست داد.

نکته ادبی: کنایه از شدت تاریکی که خورشید را هم بی‌اثر کرده است.

سپهر اند آن چادر قیرگون تو گفتی شدستی بخواب اندرون

آسمان در آن چادرِ سیاه (قیرگون)، گویی به خوابی عمیق فرو رفته بود.

نکته ادبی: استعاره چادر قیرگون برای شب.

جهان از دل خویشتن پر هراس جرس برکشیده نگهبان پاس

جهان از درون خود پر از هراس بود و نگهبانِ پاسِ شب، صدای زنگش را بلند کرده بود.

نکته ادبی: جرس (زنگ) نماد هوشیاری در شب.

نه آوای مرغ و نه هرای دد زمانه زبان بسته از نیک و بد

نه صدایی از پرنده شنیده می‌شد و نه بانگی از درندگان؛ زمانه گویی زبان از گفتنِ خوبی و بدی بسته بود.

نکته ادبی: توصیف سکوت سنگین شب.

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز دلم تنگ شد زان شب دیریاز

هیچ چیز (نه بالا و نه پایین) پیدا نبود و من از این شبِ طولانی دلتنگ شدم.

نکته ادبی: دیریاز به معنای دیرگذر و طولانی است.

بدان تنگی اندر بجستم ز جای یکی مهربان بودم اندر سرای

در آن تنگنا از جای برخاستم و به دنبال یاری مهربان در خانه گشتم.

نکته ادبی: اشاره به تنهایی شاعر در شب.

خروشیدم و خواستم زو چراغ برفت آن بت مهربانم ز باغ

فریاد زدم و از او چراغ خواستم، اما آن یار مهربان از باغ رفت.

نکته ادبی: نمادپردازی شمع به عنوان مایه آرامش و روشنایی.

مرا گفت شمعت چباید همی شب تیره خوبت بباید همی

به من گفت چرا شمع می‌خواهی؟ همین شبِ تیره برای تو خوب و دلپذیر است.

نکته ادبی: نکته عرفانی: گاهی تاریکی مطلوب است.

بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب یکی شمع پیش آر چون آفتاب

به او گفتم ای زیباچهره، من اهلِ خواب نیستم؛ شمعی همچون خورشید برایم بیاور.

نکته ادبی: بت در ادبیات فارسی نماد زیبایی و معشوق است.

بنه پیشم و بزم را ساز کن بچنگ ار چنگ و می آغاز کن

آن را پیشم بگذار و بزم را آماده کن، و با چنگ و شراب، شادی را آغاز کن.

نکته ادبی: دعوت به بزم برای غلبه بر غم.

بیاورد شمع و بیامد بباغ برافروخت رخشنده شمع و چراغ

شمع را آورد و به باغ آمد و شمعِ درخشان را روشن کرد.

نکته ادبی: روشن شدن فضای شعر.

می آورد و نار و ترنج و بهی زدوده یکی جام شاهنشهی

شراب و انار و ترنج و به آورد و جامی شاهانه و پاکیزه را مهیا کرد.

نکته ادبی: اشاره به خوراکی‌ها و جام‌های بزم.

مرا گفت برخیز و دل شاددار روان را ز درد و غم آزاد دار

به من گفت برخیز و دلت را شاد نگه دار و جانت را از درد و اندوه آزاد کن.

نکته ادبی: توصیه به رهایی از غم.

نگر تا که دل را نداری تباه ز اندیشه و داد فریاد خواه

مراقب باش که دلت را تباه نکنی و از اندیشه و داد (عدالت) کمک بگیر.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و انصاف است.

جهان چون گذاری همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد

دنیا هر طور که باشد می‌گذرد، پس خردمند چرا باید غصه بخورد؟

نکته ادبی: اشاره به فناپذیری جهان (مضمون خیامی).

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

گاهی شراب می‌نوشید و گاهی چنگ می‌نواخت، گویی هاروت (فرشته اساطیری) داشت سحر و جادو می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان هاروت و ماروت.

دلم بر همه کام پیروز کرد که بر من شب تیره نوروز کرد

دلم را بر تمام آرزوها پیروز کرد، چرا که شبِ تیره را برای من مثل نوروزِ شاد ساخت.

نکته ادبی: تشبیه شادیِ بزم به نوروز.

بدان سرو بن گفتم ای ماهروی یکی داستان امشبم بازگونی

به آن سروقامتِ ماه‌روی گفتم: امشب یک داستان برایم بازگو کن.

نکته ادبی: سرو بن کنایه از معشوق خوش‌قد و قامت است.

که دل گیرد از مهر او فر و مهر بدو اندرون خیره ماند سپهر

داستانی که دل از مهرِ آن، فر و شکوه بگیرد و آسمان در برابر آن حیران بماند.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر داستان.

مرا مهربان یار بشنو چگفت ازان پس که با کام گشتیم جفت

یار مهربانم پس از آنکه با هم هم‌نشین شدیم، شنید که چه گفتم.

نکته ادبی: اشاره به وصال و هم‌نشینی.

بپیمای می تا یکی داستان بگویمت از گفتهٔ باستان

شراب بنوش تا داستانی از گفته‌های گذشتگان برایت بگویم.

نکته ادبی: پیوند شراب با روایت‌گری.

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ همان از در مرد فرهنگ و سنگ

داستانی پر از چاره‌جویی، عشق، نیرنگ، جنگ، و همچنین در باب فرهنگ و سنگینی (وقار).

نکته ادبی: فرهنگ در اینجا به معنای خرد و دانش است.

بگفتم بیار ای بت خوب چهر بخوان داستان و بیفزای مهر

گفتم ای زیباچهره، آن را بیاور و داستان را بخوان و مهر را افزون کن.

نکته ادبی: تاکید بر پیوند داستان و محبت.

ز نیک و بد چرخ ناسازگار که آرد بمردم ز هرگونه کار

از نیک و بدِ روزگارِ ناسازگار که انواع بلاها را برای مردم می‌آورد.

نکته ادبی: چرخ ناسازگار استعاره از تقدیر است.

نگر تا نداری دل خویش تنگ بتابی ازو چند جویی درنگ

مراقب باش دلت را تنگ نکنی، که اگر از آن روی برتابی، چقدر می‌خواهی صبر کنی؟

نکته ادبی: تاکید بر گذرا بودن غم.

نداند کسی راه و سامان اوی نه پیدا بود درد و درمان اوی

هیچ‌کس راه و سامانِ آن (روزگار) را نمی‌داند و نه دردش پیدا است و نه درمانش.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پایداری و رازآلودگی دنیا.

پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی بشعر آری از دفتر پهلوی

سپس گفت: اگر می‌خواهی بشنوی، آن را به نظم درآور و از دفترهای پهلوی بخوان.

نکته ادبی: اشاره به منابع پهلوی (شاهنامه و متون قدیمی).

همت گویم و هم پذیرم سپاس کنون بشنو ای جفت نیکی شناس

گفتم هم آن را می‌گویم و هم سپاس‌گزار می‌شوم؛ اکنون ای همسرِ نیکی‌شناس، بشنو.

نکته ادبی: جفت نیکی‌شناس خطاب به معشوق با معرفت.

چو کیخسرو آمد بکین خواستن جهان ساز نو خواست آراستن

وقتی کی‌خسرو برای کین‌خواهی آمد، جهان خواست که دوباره از نو آراسته شود.

نکته ادبی: شروع داستان حماسی (کی‌خسرو).

ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه برآمد بخورشید بر تاج شاه

آن تخت و گاه (پادشاهی) از توران‌زمین گم شد (پایان یافت) و تاج شاهی بر خورشید (مقام بالا) برآمد.

نکته ادبی: استعاره از پیروزی ایران بر توران.

بپیوست با شاه ایران سپهر بر آزادگان بر بگسترد مهر

آسمان با شاه ایران همراه شد و مهرش را بر آزادگان گستراند.

نکته ادبی: پیروزی حق بر باطل.

زمانه چنان شد که بود از نخست بب وفا روی خسرو بشست

زمانه چنان شد که از ابتدا بود و وفا، چهره‌ی خسرو را (با شادی) شست و درخشان کرد.

نکته ادبی: بازگشت به دوران عدل و داد.

بجویی که یک روز بگذشت آب نسازد خردمند ازو جای خواب

خردمند در رودی که آبش یک روز گذشته است، جای خواب نمی‌سازد (فرصت را از دست نمی‌دهد).

نکته ادبی: تمثیل خردمندی و هوشیاری.

چو بهری ز گیتی برو گشت راست که کین سیاوش همی باز خواست

چون بخشی از جهان برایش مهیا شد که کینِ سیاوش را بازخواست کند.

نکته ادبی: اشاره به هدف اصلی کی‌خسرو یعنی انتقام خون سیاوش.

ببگماز بنشست یک روز شاد ز گردان لشکر همی کرد یاد

یک روز با شادی بر تخت نشست و از پهلوانان لشکرش یاد کرد.

نکته ادبی: بگماز یعنی تخت پادشاهی.

بدیبا بیاراسته گاه شاه نهاده بسر بر کیانی کلاه

گاهِ شاه با دیبا آراسته شده بود و کلاهِ کیانی بر سر شاه بود.

نکته ادبی: توصیف شکوه شاهنشاهی.

نشسته بگاه اندرون می بچنگ دل و گوش داده بوای چنگ

بر تخت نشسته بود و شراب در دست داشت و دل و گوش به آوای چنگ سپرده بود.

نکته ادبی: تکرار فضای بزم و موسیقی.

برامش نشسته بزرگان بهم فریبرز کاوس با گستهم

بزرگان در حال رامش (آرامش و شادی) کنار هم نشسته بودند؛ فریبرز، کاوس و گستهم.

نکته ادبی: معرفی پهلوانان.

چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو چو گرگین میلاد و شاپور نیو

مانند گودرزِ کشواد، فرهاد، گیو، گرگینِ میلاد و شاپورِ دلاور.

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و پهلوان است.

شه نوذر آن طوس لشکرشکن چو رهام و چون بیژن رزم زن

طوسِ لشکرشکن، رهام و بیژنِ رزم‌زن (جنگجو) نیز بودند.

نکته ادبی: توصیف مهارت پهلوانان.

همه بادهٔ خسروانی بدست همه پهلوانان خسروپرست

همه شرابِ خسروانی در دست داشتند و همه پهلوانان، خسروپرست (وفادار به شاه) بودند.

نکته ادبی: پایان‌بندی فضای بزم و وفاداری به شاه.

می اندر قدح چون عقیق یمن بپیش اندرون لاله و نسترن

شراب در درون جام، به رنگ عقیق یمن (سرخ و درخشان) می‌نماید و در اطراف آن گل‌های لاله و نسترن چیده شده است.

نکته ادبی: عقیق یمن استعاره از سرخی و درخشش شراب است.

پریچهرگان پیش خسرو بپای سر زلفشان بر سمن مشک سای

زیبارویان در برابر پادشاه ایستاده‌اند و زلف‌های مشک‌سای (خوش‌بو) آن‌ها بر چهره‌های گلگون همچون سمن (یاسمن) می‌لغزد.

نکته ادبی: پریچهرگان صفتی است برای زنان زیبا؛ مشک‌سای ترکیبی برای توصیف عطر گیسوان.

همه بزمگه بوی و رنگ بهار کمر بسته بر پیش سالاربار

تمام فضای بزم به رنگ و بوی بهار آراسته شده و کمرهای بسته‌شده (حالت خدمتگزاری) در برابر سالار مجلس نمایان است.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای خدمت و ادای احترام است.

ز پرده درآمد یکی پرده دار بنزدیک سالار شد هوشیار

پرده‌داری (نگهبان درگاه) از پسِ پرده بیرون آمد و به سوی سالار مجلس با هوشیاری حرکت کرد.

نکته ادبی: پرده‌دار به معنای حاجب و نگهبان درگاه پادشاه است.

که بر در بپایند ارمانیان سر مرز توران و ایرانیان

او خبر داد که گروهی از مردم ارمان (ناحیه‌ای مرزی) در مرز ایران و توران منتظر اجازه ورود هستند.

نکته ادبی: ارمانیان نام قومی در منطقه مرزی است که نباید با ارمنیان به معنای امروزی لزوماً خلط شود.

همی راه جویند نزدیک شاه ز راه دراز آمده دادخواه

آن‌ها راهی طولانی را برای رسیدن به شاه طی کرده‌اند تا دادخواهی کنند.

نکته ادبی: دادخواه به کسی گفته می‌شود که برای احقاق حق به سوی حاکم می‌آید.

چو سالار هشیار بشنید رفت بنزدیک خسرو خرامید تفت

سالار هوشیار وقتی سخن را شنید، به‌سرعت و با شتاب به سوی خسرو (کی‌کاووس) رفت.

نکته ادبی: خرامیدن در ادب کهن به معنای خرامیده و با وقار راه رفتن است اما اینجا همراه با تفت (شتاب) نشان از فوریت دارد.

بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید بپیش اندر آوردشان چون سزید

آنچه شنیده بود را بازگو کرد و اجازه گرفت تا دادخواهان را مطابق شایستگی‌شان به حضور بپذیرد.

نکته ادبی: فرمان گزید به معنای اجازه گرفتن یا کسب تکلیف است.

بکش کرده دست و زمین را بروی ستردند زاری کنان پیش اوی

دادخواهان با دست‌های بسته (نشانه فروتنی و اسارت در غم) به درگاه آمدند و با زاری بر زمین افتادند.

نکته ادبی: بکش کرده دست کنایه از تواضع و استیصال در برابر مقام بلندپایه است.

که ای شاه پیروز جاوید زی که خود جاودان زندگی را سزی

گفتند: ای شاه پیروز، جاودانه باشی که سزاوار زندگیِ جاویدانی.

نکته ادبی: نیایش‌گونه‌ای برای تداوم سلطنت شاه.

ز شهری بداد آمدستیم دور که ایران ازین سوی زان سوی تور

ما از شهری دوردست آمده‌ایم که در مرز ایران و توران واقع شده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده موقعیت جغرافیایی حساس منطقه ارمان.

کجا خان ارمانش خوانند نام وز ارمانیان نزد خسرو پیام

نام آن مکان ارمان است و ما پیام ارمانیان را برای شاه آورده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به نام خاص مکان (خان ارمان).

که نوشه زی ای شاه تا جاودان بهر کشوری دسترس بر بدان

ای شاه تا ابد زنده باشی و بر تمام کشورها و بدخواهان تسلط داشته باشی.

نکته ادبی: نوشه زی دعایی است برای سلامت و طول عمر شاه.

بهر هفت کشور توی شهریار ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار

تو پادشاهِ هفت کشور هستی و در هر شهری که مشکلی باشد، تو یاور آن شهر هستی.

نکته ادبی: هفت کشور اصطلاحی در جغرافیای قدیم برای کل جهان مسکون است.

سر مرز توران در شهر ماست ازیشان بما بر چه مایه بلاست

شهر ما در مرز توران است و مردم آنجا برای ما بلای بزرگی ایجاد کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تنش‌های مرزی.

سوی شهر ایران یکی بیشه بود که ما را بدان بیشه اندیشه بود

در نزدیکی شهر ایران بیشه‌ای وجود داشت که ما همیشه نگران آن بودیم.

نکته ادبی: بیشه به معنای جنگل و محل رویش درختان انبوه.

چه مایه بدو اندرون کشتزار درخت برآور هم میوه دار

در آن بیشه کشتزارهای فراوان و درختان پرمیوه وجود داشت.

نکته ادبی: توصیف آبادانی منطقه قبل از هجوم.

چراگاه ما بود و فریاد ما ایا شاه ایران بده داد ما

آن بیشه چراگاه و محل زندگی ما بود؛ ای شاه ایران داد ما را از این بلا بستان.

نکته ادبی: داد خواستن به معنای طلب عدالت است.

گراز آمد اکنون فزون از شمار گرفت آن همه بیشه و مرغزار

اکنون گرازان (خوک‌های وحشی) بسیاری آمده‌اند و تمام بیشه و مرغزار ما را اشغال کرده‌اند.

نکته ادبی: گراز در اینجا نماد آفتی است که حیات اقتصادی منطقه را تهدید می‌کند.

به دندان چو پیلان بتن همچو کوه وزیشان شده شهر ارمان ستوه

آن‌ها دندان‌هایی چون فیل و جثه‌ای همچون کوه دارند و مردم ارمان از دست آن‌ها به ستوه آمده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه گرازان به پیل و کوه برای القای بزرگی و خطرناک بودن آن‌ها.

هم از چارپایان و هم کشتمند ازیشان بما بر چه مایه گزند

آن‌ها هم به دام‌ها و هم به محصولات کشاورزی ما آسیب‌های فراوان می‌زنند.

نکته ادبی: کشتمند به معنای کسی است که به کشت و زرع مشغول است.

درختان کشته ندرایم یاد بدندان به دو نیم کردند شاد

درختان بارور ما را هم از ریشه در می‌آورند و با دندان خرد می‌کنند.

نکته ادبی: شدت تخریب به تصویر کشیده شده است.

نیاید بدندانشان سنگ سخت مگرمان بیکباره برگشت بخت

دندان‌های آن‌ها حتی سنگ‌های سخت را هم می‌شکند، مگر اینکه بخت ما به کلی برگشته باشد.

نکته ادبی: استعاره از قدرت ویرانگر گرازان.

چو بشنید گفتار فریادخواه بدرد دل اندر بپیچید شاه

وقتی شاه این سخنان دادخواهان را شنید، دلش به درد آمد و غمگین شد.

نکته ادبی: بپیچید به معنای دچار غم و اضطراب شدن است.

بریشان ببخشود خسرو بدرد بگردان گردنکش آواز کرد

خسرو از روی دلسوزی بر آنان رحم کرد و بزرگان و پهلوانان خود را صدا زد.

نکته ادبی: گردنکش در اینجا به معنای پهلوانان و بزرگان سپاه است.

که ای نامداران و گردان من که جوید همی نام ازین انجمن

گفت: ای نامداران و دلاوران من، چه کسی در این جمع هست که به دنبال کسب نام (افتخار) باشد؟

نکته ادبی: دعوت شاه برای یک مأموریت افتخارآمیز.

شود سوی این بیشهٔ خوک خورد بنام بزرگ و بننگ و نبرد

چه کسی حاضر است به سوی این بیشه برود و با این گرازان بجنگد و نامی از خود به جای بگذارد؟

نکته ادبی: خوک‌خورد یا بیشه خوک‌خورد استعاره از مکانِ خطرناک است.

ببرد سران گرازان بتیغ ندارم ازو گنج گوهر دریغ

هر کس سر این گرازان را با شمشیر قطع کند، از هیچ گنج و جواهری دریغ نخواهم کرد.

نکته ادبی: وعده پاداش برای تشویق پهلوانان.

یکی خوان زرین بفرمود شاه ک بنهاد گنجور در پیشگاه

شاه دستور داد یک خوان (سینی) زرین آماده کنند و خزانه‌دار آن را در پیشگاه آورد.

نکته ادبی: خوان سینی بزرگی برای غذا یا نمایش اموال بوده است.

ز هر گونه گوهر برو ریختند همه یک بدیگر برآمیختند

انواع جواهرات را روی آن ریختند و همه را با هم آمیختند.

نکته ادبی: توصیفِ غنای پاداش شاهی.

ده اسب گرانمایه زرین لگام نهاده برو داغ کاوس نام

ده اسب گران‌بها با لگام‌های زرین که داغ (نشان) کیکاووس بر آن‌ها بود، آماده کردند.

نکته ادبی: اسب‌های داغ‌دار نشان از اسب‌های سلطنتی و اصیل دارد.

بدیبای رومی بیاراستند بسی ز انجمن نامور خواستند

آن‌ها را با دیبای رومی (پارچه‌های گران‌بها) آراستند و بسیاری از بزرگان انجمن را فراخواندند.

نکته ادبی: دیبای رومی از پارچه‌های بسیار نفیس و مشهور در ادب فارسی است.

چنین گفت پس شهریار زمین که ای نامداران با آفرین

سپس پادشاه گفت: ای نامداران، خدا به شما برکت دهد.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای دعا و درود است.

که جوید بزرم من رنج خویش ازان پس کند گنج من گنج خویش

هر کس در این میدانِ رزم رنج بکشد، گنج من متعلق به او خواهد بود.

نکته ادبی: معامله‌ای برای پاداش پهلوانی.

کس از انجمن هیچ پاسخ نداد مگر بیژن گیو فرخ نژاد

هیچ‌کس از حاضران پاسخ نداد، مگر بیژن که فرزند گیو و از نژاد نیکو بود.

نکته ادبی: بیژن در اینجا به عنوان جوانی شجاع معرفی می‌شود.

نهاد از میان گوان پیش پای ابر شاه کرد آفرین خدای

بیژن از میان پهلوانان برخاست و در برابر شاه زمین را بوسید و برای شاه دعا کرد.

نکته ادبی: رسم زمین‌بوسی برای پادشاه.

که جاوید بادی و پیروز و شاد سرت سبز باد و دلت پر ز داد

گفت: جاویدان باشی و پیروز و شاد، سرت سبز و دلت سرشار از عدل و داد باشد.

نکته ادبی: دعا برای بقای شاه.

گرفته بدست اندرون جام می شب و روز بر یاد کاوس کی

همواره جام می در دست داشته باشی و شب و روز به یاد کاووس کی (جد بزرگ) باشی.

نکته ادبی: ذکر نام پادشاهان اسطوره‌ای برای تبرک.

که خرم بمینو بود جان تو بگیتی پراگنده فرمان تو

جانت در بهشت خرم باشد و فرمان تو در تمام گیتی پراکنده گردد.

نکته ادبی: مینو استعاره از جایگاه متعالی و بهشتی.

من آیم بفرمان این کار پیش ز بهر تو دارم تن و جان خویش

من این کار را به فرمان تو انجام می‌دهم و جان و تنم را در راه تو می‌گذارم.

نکته ادبی: اعلام وفاداری بیژن.

چو بیژن چنین گفت گیو از کران نگه کرد و آن کارش آمد گران

وقتی بیژن این سخن را گفت، گیو (پدرش) که در گوشه‌ای بود، به او نگریست و این کار را برای او سنگین و سخت شمرد.

نکته ادبی: نگرانی پدری گیو به خاطر جوانی و کم‌تجربگی فرزند.

نخست آفرین کرد مر شاه را ببیژن نمود آنگهی راه را

گیو ابتدا برای شاه دعا کرد و سپس راهِ این مأموریت را برای بیژن توضیح داد.

نکته ادبی: تفاوت در لحن پدر که هم ادب درگاه را رعایت می‌کند و هم نصیحت فرزند.

بفرزند گفت این جوانی چراست بنیروی خویش این گمانی چراست

به فرزندش گفت: این جوانی و خودبزرگ‌بینی برای چیست؟ این گمانِ توانایی از کجاست؟

نکته ادبی: پدر نگران غرور کاذب جوان است.

جوان گرچه دانا بود با گهر ابی آزمایش نگیرد هنر

جوان هرچقدر هم که دانا و با اصالت باشد، بدون تجربه و آزمایشِ کار، به هنر واقعی نمی‌رسد.

نکته ادبی: نصیحت حکیمانه پدر درباره اهمیت تجربه.

بد و نیک هر گونه باید کشید ز هر تلخ و شوری بباید چشید

باید تلخی و شیرینیِ روزگار را چشید و با حوادث گوناگون روبه‌رو شد.

نکته ادبی: استعاره از پستی و بلندی‌های زندگی.

براهی که هرگز نرفتی مپوی بر شاه خیره مبر آبروی

راهی را که قبلاً نرفته‌ای، نرو و بیهوده آبروی خود را نزد شاه مبر.

نکته ادبی: هشدار پدر نسبت به عواقب شکست احتمالی.

ز گفت پدر پس برآشفت سخت جوان بود و هشیار و پیروز بخت

بیژن پس از شنیدن حرف‌های پدر سخت برآشفت، چرا که او جوان بود و هشیار و خوش‌بخت.

نکته ادبی: غرور جوانی در برابر تجربه.

چنین گفت کای شاه پیروزگر تو بر من به سستی گمانی مبر

گفت: ای پادشاهِ پیروز، تو به من گمان سستی (ضعف) مبر.

نکته ادبی: بیژن مستقیماً خطاب به شاه پاسخ می‌دهد.

تو این گفته ها از من اندر پذیر جوانم ولیکن باندیشه پیر

این حرف‌های مرا بپذیر؛ درست است که جوانم اما در اندیشه و خرد، پیر هستم.

نکته ادبی: تضاد جوانی تن و پیری خرد.

منم بیژن گیو لشکرشکن سر خوک را بگسلانم ز تن

من بیژن، پسر گیو و شکننده لشکر هستم؛ سر این گرازان را از تنشان جدا خواهم کرد.

نکته ادبی: اعلام آمادگی نهایی و اعتمادبه‌نفس پهلوان جوان.

چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد برو آفرین کرد و فرمانش داد

هنگامی که بیژن این سخن را گفت، شاه شادمان شد و او را آفرین گفت و فرمانِ شکار را به او سپرد.

نکته ادبی: واژه «آفرین» در اینجا به معنای دعا کردن و ستایش کردن است.

بدو گفت خسرو که ای پر هنر همیشه بپیش بدیها سپر

خسرو به او گفت ای کسی که دارای هنر و فضیلت بسیار هستی، تو همیشه همچون سپری در برابر زشتی‌ها و بدی‌ها ایستاده‌ای.

نکته ادبی: «پر هنر» در ادبیات حماسی به معنای کسی است که توانایی‌های رزم و خرد لازم را دارد.

کسی را کجا چون تو کهتر بود ز دشمن بترسید سبکسر بود

هر کس که جایگاهش از تو پایین‌تر است، اگر از دشمن بترسد، نشان‌دهنده سبک‌سری و نادانی اوست.

نکته ادبی: «کهتر» در برابر «مهتر» به معنای زیردست و در اینجا اشاره به جایگاه بیژن به عنوان سردار نسبت به شاه دارد.

بگرگین میلاد گفت آنگهی که بیژن بتوران نداند رهی

سپس خسرو به گرگینِ میلاد گفت که بیژن راهِ توران را نمی‌شناسد و با آن دیار ناآشناست.

نکته ادبی: «گرگینِ میلاد» نام یکی از پهلوانان ایرانی در شاهنامه است.

تو با او برو تا سر آب بند همیش راهبر باش و هم یار مند

تو همراه او برو تا به نزدیکیِ آب‌بند برسی؛ هم راهنمای او باش و هم یاری‌رسانِ او در مسیر.

نکته ادبی: «مند» در ترکیب «یار مند» به معنای صاحب‌ِ یاری و یاری‌کننده است.

از آنجا بسیچید بیژن براه کمر بست و بنهاد بر سر کلاه

بیژن پس از شنیدنِ دستور، برای رفتن به راه آماده شد؛ کمرِ همت بست و کلاهِ جنگی بر سر نهاد.

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ و دشوار است.

بیاورد گرگین میلاد را همواز ره را و فریاد را

بیژن، گرگینِ میلاد را همراه خود آورد تا راهنمای او در مسیر و فریادرسِ او در هنگام سختی باشد.

نکته ادبی: «فریاد» در متون کهن اغلب به معنای دادخواهی یا یاری‌خواهی است.

برفت از در شاه با یوز و باز بنخچیر کردن براه دراز

بیژن از درگاه شاه با یوزپلنگ و بازِ شکاری بیرون رفت تا در آن راه طولانی به شکار بپردازد.

نکته ادبی: «یوز و باز» از ابزارهای شکارِ اشرافی در آن دوره بوده است.

همی رفت چون پیل کفک افگنان سر گور و آهو ز تن برکنان

او در حالی که همچون فیلی خشمگین بود، می‌رفت و سرِ گورخر و آهوان را از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: «کفک‌افگن» توصیفی است برای فیل مست و خشمگین که از دهانش کف بیرون می‌زند.

ز چنگال یوزان همه دشت غرم دریده بر و دل پر از داغ و گرم

از چنگال یوزهای شکاری، سراسر دشت پر از گوسفندان وحشی شد که سینه‌هایشان دریده و دلهایشان از شدتِ ضربه، داغ و گرم بود.

نکته ادبی: «غرم» به معنای قوچِ کوهی یا گوسفند وحشی است.

همه گردن گور زخم کمند چه بیژن چه طهمورث دیوبند

همه گردن گورخرها در دامِ کمندِ او افتاد؛ گویی بیژن همان تهمورثِ دیوبندِ قدرتمند است.

نکته ادبی: «تهمورث دیوبند» از پادشاهان اساطیری است که دیوان را مهار کرد؛ تشبیه بیژن به او نشان از قدرت اوست.

تذروان بچنگال باز اندرون چکان از هوا بر سمن برگ خون

قرقاول‌ها در چنگالِ بازهای شکاری اسیر بودند و خونِ آنان از آسمان بر برگ‌های گلِ یاس می‌چکید.

نکته ادبی: «تذرو» به معنای قرقاول است. «سمن» به معنای گل یاسمن است.

بدین سان همی راه بگذاشتند همه دشت را باغ پنداشتند

آنها با این شیوه، راه را طی کردند و دشت را چنان سرسبز و پر شکار دیدند که گمان می‌کردند باغ است.

نکته ادبی: تشبیه دشت به باغ اشاره به فراوانی نعمت و شکار در آنجاست.

چو بیژن به بیشه برافگند چشم بجوشید خونش بتن بر ز خشم

هنگامی که چشم بیژن به بیشه افتاد، خشم در وجودش جوشید و خونِ غیرت در رگ‌هایش به حرکت درآمد.

نکته ادبی: خشم در اینجا به معنای هیجانِ پهلوانی و آمادگی برای نبرد است.

گرازان گرازان نه آگاه ازین که بیژن نهادست بر بور زین

گرازها در حال گشت‌ و گذار بودند و خبر نداشتند که بیژن بر اسبِ بورِ خود زین نهاده و به قصدِ شکار به سوی آن‌ها می‌آید.

نکته ادبی: «بور» نام رنگ اسب است (قهوه‌ای مایل به قرمز).

بگرگین میلاد گفت اندرآی وگرنه ز یکسو بپرداز جای

بیژن به گرگینِ میلاد گفت که تو هم واردِ بیشه شو و بجنگ، وگرنه از این مکان فاصله بگیر و جای را برای من خالی کن.

نکته ادبی: اشاره به روحیه جوانمردی بیژن که در نبرد هم به همراه خود تعارف می‌کند.

برو تا بنزدیک آن آبگیر چو من با گراز اندر آیم بتیر

تو به سمتِ آن آبگیر برو، تا من با تیراندازی به شکارِ گرازها مشغول شوم.

نکته ادبی: اشاره به تقسیم وظایف در شکار.

بدانگه که از بیشه خیزد خروش تو بردار گرز و بجای آر هوش

هر زمان که از بیشه صدای خروشِ گرازها بلند شد، تو گرز خود را بردار و هوشیار باش.

نکته ادبی: هشدار بیژن به گرگین برای آمادگی در هنگام نبرد.

ببیژن چنین گفت گرگین گو که پیمان نه این بود با شاه نو

گرگینِ پهلوان به بیژن گفت که پیمانِ ما با شاهِ جدید این نبود که تو این‌گونه خطر کنی.

نکته ادبی: گرگین اینجا با زیرکی از نام شاه استفاده می‌کند تا بیژن را از نبرد منصرف کند.

تو برداشتی گوهر و سیم و زر تو بستی مرین رزمگه را کمر

تو همه جواهرات و دارایی‌ها را با خود آوردی و این‌چنین برای این میدانِ نبرد، کمرِ همت بستی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیژن نباید جان خود را برای شکارِ گراز به خطر بیندازد.

چو بیژن شنید این سخن خیره شد همه چشمش از روی او تیره شد

چون بیژن این سخنانِ بی‌هوده را شنید، خشمگین و آشفته شد و از دیدنِ چهره گرگین، چشمانش تیره و تار گشت.

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای سخن بیهوده و نابجاست.

ببیشه درآمد بکردار شیر کمان را بزه کرد مرد دلیر

بیژن مانند شیری به بیشه وارد شد و آن پهلوانِ دلیر، کمانِ خود را زه کرد.

نکته ادبی: «کمان را بزه کرد» یعنی کمان را برای تیراندازی آماده کرد.

چو ابر بهاران بغرید سخت فرو ریخت پیکان چو برگ درخت

او همانند ابرِ بهاری به شدت فریاد زد و پیکان‌های تیرش همچون برگِ درخت بر سرِ گرازها فرو ریخت.

نکته ادبی: تشبیه تیر به برگ درخت نشان از پرتابِ پی‌درپی و فراوانِ تیر است.

برفت از پس خوک چون پیل مست یکی خنجر آب داده بدست

سپس مانندِ فیلی مست به دنبالِ خوک‌ها رفت و خنجری تیز و آبدیده در دست گرفت.

نکته ادبی: «آب‌داده» صفت خنجرِ بسیار تیز و باکیفیت است.

همه جنگ را پیش او تاختند زمین را بدندان برانداختند

آن گرازها برای جنگ با او حمله کردند و زمین را با دندان‌هایشان شخم زدند.

نکته ادبی: توصیفی از وحشی‌گری و خشم گرازها در نبرد.

ز دندان همی آتش افروختند تو گفتی که گیتی همی سوختند

از شدتِ سایشِ دندان‌های گرازها جرقه می‌جهید، گویی که داشتند جهان را به آتش می‌کشیدند.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ خشمِ گرازها.

گرازی بیامد چو آهرمنا زره را بدرید بر بیژنا

گرازی مانندِ اهریمن بیرون آمد و زرهِ بیژن را درید.

نکته ادبی: «آهرمنا» همان اهریمن (نماد شرارت) است.

چو سوهان پولاد بر سنگ سخت همی سود دندان او بر درخت

آن گراز مانندِ سوهانِ پولادی که روی سنگِ سخت کشیده شود، دندان‌هایش را بر درخت می‌سایید.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ دندان‌های گراز.

برانگیختند آتش کارزار برآمد یکی دود زان مرغزار

آنان آتشِ نبرد را شعله‌ور کردند و دودی سیاه از میانِ آن بیشه به آسمان برخاست.

نکته ادبی: دود نمادِ شدتِ درگیری و غبارِ نبرد است.

بزد خنجری بر میان بیژنش بدو نیمه شد پیل پیکر تنش

بیژن خنجری بر میانِ آن گراز زد و بدنش را به دو نیم کرد.

نکته ادبی: «پیل پیکر» به معنای تنومند مانند فیل است.

چو روبه شدند آن ددان دلیر تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر

وقتی آن حیواناتِ دلیر مانند روباه (ذلیل) شدند، پیکرشان از خونِ تیغ، رنگین و دلشان از جنگ سیر شد.

نکته ادبی: تشبیه دشمنِ قدرتمند به روباه پس از شکست، نشانِ خواریِ آنان است.

سرانشان بخنجر ببرید پست بفتراک شبرنگ سرکش ببست

سرهایشان را با خنجر برید و به فترکِ اسبِ سیاه و سرکشِ خود بست.

نکته ادبی: «فترک» بندی است که بر پشت زین می‌بندند برای حملِ لوازم.

که دندانها نزد شاه آورد تن بی سرانشان براه آورد

او سرهای بریده را نزدِ شاه آورد و تن‌های بی‌سرشان را در راه رها کرد.

نکته ادبی: نشان دادنِ سرِ حیواناتِ درنده نشانه پیروزی و هنرِ پهلوان بود.

بگردان ایران نماید هنر ز پیلان جنگی جدا کرده سر

او در برابرِ بزرگانِ ایران هنرمندیِ خود را نشان داد و سرِ آن گرازهای جنگی را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: «گردان» جمع گرد و به معنای پهلوانان است.

بگردون برافگند هر یک چو کوه بشد گاومیش از کشیدن ستوه

او هر یک از آن سرها را همچون کوهی به هوا پرتاب می‌کرد و گاو‌میشِ او از کشیدنِ این بارِ سنگین، خسته و درمانده شد.

نکته ادبی: «ستوه» به معنای به تنگ آمدن و خسته شدن است.

بداندیش گرگین شوریده رفت ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت

گرگینِ بداندیش، هراسان و شوریده راه افتاد و از سویی دیگر واردِ بیشه شد.

نکته ادبی: «تفت» در اینجا به معنای شتابان و باعجله است.

همه بیشه آمد بچشمش کبود برو آفرین کرد و شادی نمود

تمامِ بیشه در نظرش تیره و تار (کبود) آمد و با این حال، به بیژن آفرین گفت و شادی کرد.

نکته ادبی: ریاکاریِ گرگین که در باطن ناراحت و در ظاهر شاد است.

بدلش اندر آمد ازان کار درد ز بدنامی خویش ترسید مرد

در دلش از این کارِ بیژن درد و حسد موج می‌زد و از بدنامیِ خود در نزدِ شاه می‌ترسید.

نکته ادبی: تضاد میان حسادتِ درونی و ترس از قضاوت دیگران.

دلش را بپیچید آهرمنا بد انداختن کرد با بیژنا

دلش به وسوسه‌ی اهریمن آلوده شد و تصمیم گرفت با بیژن دشمنی کند و بد اندیشید.

نکته ادبی: «دل پیچیدن» کنایه از تغییرِ جهتِ فکر و تصمیم‌گیری به سوی شر است.

سگالش چنین بد نوشته جزین نکرد ایچ یاد از جهان آفرین

اندیشه‌ی او چنین بود و حتی یک‌بار هم از خدا (جهان‌آفرین) یاد نکرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کفر و دوری از معنویت در هنگامِ گناه.

کسی کو بره بر کند ژرف چاه سزد گر نهد در بن چاه گاه

کسی که در راهِ دیگری چاهی عمیق می‌کند، سزاوار است که خود در بنِ آن چاه بیفتد.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی که سرنوشتِ بدخواه را پیش‌گویی می‌کند.

ز بهر فزونی وز بهر نام براه جوان بر بگسترد دام

او برای برتری‌جویی و به دست آوردنِ نام و شهرت، بر سرِ راهِ آن جوان (بیژن) دام پهن کرد.

نکته ادبی: «دام» استعاره از نیرنگ است.

نگر تا چه بد ساخت آن بی وفا مر او را چه پیش آورید از جفا

بنگر که آن انسانِ بی‌وفا چه نقشه‌ی شومی کشید و چه ستمی در حقِ بیژن روا داشت.

نکته ادبی: هشدار به خواننده برای توجه به عمقِ خیانت.

بدو آن زمان مهربانی نمود بخوبی مر او را فراوان ستود

گرگین در همان لحظه با بیژن مهربانی کرد و او را به نیکی بسیار ستود.

نکته ادبی: تداومِ دورویی و ریاکاریِ گرگین.

چو از جنگ و کشتن بپرداختند نشستنگه رود و می ساختند

هنگامی که از نبرد و کشتار فارغ شدند، جایی برای نشستن و نوشیدنِ شراب آماده کردند.

نکته ادبی: «می» در متون کهن علاوه بر شراب، نمادِ جشن و سرور پس از پیروزی است.

نبد بیژن آگه ز کردار اوی همی راست پنداشت گفتار اوی

بیژن از نیاتِ پلیدِ او آگاه نبود و گفتارهای او را راست و درست پنداشت.

نکته ادبی: سادگی و نجابتِ بیژن که او را در معرضِ فریب قرار می‌دهد.

چو خوردن زان سرخ می اندکی بگرگین نگه کرد بیژن یکی

وقتی بیژن کمی از آن شرابِ سرخ نوشید، با نگاهی به گرگین نگریست.

نکته ادبی: شراب در اینجا بهانه‌ای است برای باز کردنِ سرِ گفتگو.

بدو گفت چون دیدی این جنگ من بدین گونه با خوک آهنگ من

بیژن به او گفت: آیا دیدی که من چگونه با آن گرازها جنگیدم و بر آن‌ها پیروز شدم؟

نکته ادبی: فخرِ بیژن، فخرِ پهلوانی است، نه غرورِ بیجا.

چنین داد پاسخ که ای شیرخوی بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی

گرگین در پاسخ گفت: ای کسی که خویِ شیران داری، در جهان کسی را مانند تو جنگجو ندیدم.

نکته ادبی: «شیرخوی» کنایه از شجاعت و دلیری است.

بایران و توران ترا یار نیست چنین کار پیش تو دشوار نیست

در ایران و توران کسی مانند تو نیست و چنین کارِ دشواری برای تو، آسان است.

نکته ادبی: چاپلوسیِ گرگین برای جلبِ اعتمادِ بیشترِ بیژن.

دل بیژن از گفت او شاد شد بسان یکی سرو آزاد شد

دل بیژن از سخنان گرگین شادمان شد و قامت و جایگاهش مانند سروی بلند و آزاده، استوار و رسا گردید.

نکته ادبی: سرو آزاد کنایه از بلندقامتی و سروری و جوانمردی است.

بیژن چنین گفت پس پهلوان که ای نامور گرد روشن روان

سپس بیژنِ پهلوان خطاب به گرگین که مردی نامدار و روشن‌ضمیر بود، چنین گفت:

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجو است.

برآمد ترا این چنین کار چند بنیروی یزدان و بخت بلند

تو به یاری خداوند و بخت بلندت، به چنین جایگاهی دست یافته‌ای.

نکته ادبی: بخت بلند استعاره از اقبال نیک و خوش‌شانسی است.

کنون گفتنیها بگویم ترا که من چندگه بوده ام ایدرا

اکنون سخنانی به تو می‌گویم که در این مدت که اینجا بوده‌ام، تجربه کرده‌ام.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و پهلوی به معنای اینجا است.

چه با رستم و گیو و با گژدهم چه با طوس نوذر چه با گستهم

از معاشرت با پهلوانانی چون رستم، گیو، گژدهم، طوسِ نوذر و گستهم سخن می‌گویم.

نکته ادبی: اشاره به نام پهلوانان بزرگ شاهنامه که نماد قدرت و اصالت هستند.

چه مایه هنرها برین پهن دشت که کردیم و گردون بران بر گذشت

و چه هنرمندی‌ها و رشادت‌ها که در این دشت پهناور انجام دادیم و روزگار بر آن گذشت.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای چرخ زمان و روزگار است.

کجا نام ما زان برآمد بلند بنزدیک خسرو شدیم ارجمند

که چگونه نام ما به خاطر آن کارها بلندآوازه شد و نزد خسرو (کیخسرو) گرامی شدیم.

نکته ادبی: ارجمند شدن نزد شاه، نشان‌دهنده اوجِ موفقیت یک پهلوان است.

یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور به دو روزه راه اندر آید بتور

جشنگاهی در همین نزدیکی است که با دو روز راه پیمودن به آن می‌رسند.

نکته ادبی: ایدر در اینجا مجدداً به معنای اینجا/نزدیک است.

یکی دشت بینی همه سبز و زرد کزو شاد گردد دل رادمرد

دشتی را می‌بینی که سراسر سبز و پرگل است و هر مرد آزاده و با‌فرهنگی با دیدنش شاد می‌شود.

نکته ادبی: رادمرد به معنای جوانمرد و اهل کرم است.

همه بیشه و باغ و آب روان یکی جایگه از در پهلوان

آن مکان پر از بیشه و باغ و آب روان است و جایگاهی مناسب برای پهلوانان است.

نکته ادبی: اشاره به فضای تفرجگاهی که با خصلت‌های پهلوانی سازگار است.

زمین پرنیان و هوا مشکبوی گلابست گویی مگر آب جوی

زمین چنان لطیف است که گویی پرنیان است و هوا معطر به مشک است؛ آب جویبار نیز مانند گلاب خوش‌بو است.

نکته ادبی: پرنیان نوعی پارچه ابریشمی نفیس است.

ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ

خاکش از عنبر و سنگ‌هایش از یاقوت است؛ هوا خوش‌بو و زمین رنگارنگ است.

نکته ادبی: مبالغه برای توصیف زیبایی مفرط طبیعت.

خم آورده از بار شاخ سمن صنم گشته پالیز و گلبن شمن

شاخه‌های سمن از بار گل خم شده‌اند و باغ و گلستان مانند بتکده یا مکان‌های مقدس زیبا شده است.

نکته ادبی: شمن به معنای بت‌پرست یا راهب است که اینجا کنایه از زیبایی خیره‌کننده و غیرمعمول است.

خرامان بگرد گل اندر تذرو خروشیدن بلبل از شاخ سرو

پرنده تذرو میان گل‌ها خرامان است و بلبل از بالای شاخه سرو آواز می‌خواند.

نکته ادبی: تذرو همان قرقاول است.

ازین پس کنون تا نه بس روزگار شد چون بهشت آن در و مرغزار

از این پس تا مدتی، آن دره و مرغزار مانند بهشت می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه بهشت برای نشان دادن زیبایی بی‌مانند.

پری چهره بینی همه دشت و کوه ز هر سو نشسته بشادی گروه

در دشت و کوه، دختران زیبارویی را می‌بینی که هر سو به شادی نشسته‌اند.

نکته ادبی: پری‌چهره کنایه از نهایت زیبایی زنانه.

منیژه کجا دخت افراسیاب درفشان کند باغ چون آفتاب

منیژه، دختر افراسیاب، در آن باغ می‌درخشد و آنجا را مانند خورشید روشن کرده است.

نکته ادبی: تشبیه به آفتاب برای نشان دادن شکوه و درخشش منیژه.

همه دخت توران پوشیده روی همه سرو بالا همه مشک موی

همه دختران تورانی پوشیده‌روی و نجیب‌اند، همه بلندبالا و دارای گیسوان مشکین‌اند.

نکته ادبی: سرو بالا کنایه از قد بلند و موزون است.

همه رخ پر از گل همه چشم خواب همه لب پر از می ببوی گلاب

همه رخساره‌ای گلگون و چشمانی خمار دارند و لبانشان از می و بوی گلاب پر است.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناسیِ کلاسیکِ چهره در شعر حماسی.

اگر ما بنزدیک آن جشنگاه شویم و بتازیم یک روزه راه

اگر ما به سمت آن جشنگاه برویم و یک روزه راه را بپیماییم،

نکته ادبی: طرح‌ریزیِ نقشه توسط گرگین برای فریب بیژن.

بگیریم ازیشان پری چهره چند بنزدیک خسرو شویم ارجمند

چند دختر پری‌چهره را بگیریم و نزد خسرو برویم تا مقام و احتراممان افزون شود.

نکته ادبی: انگیزه بیژن برای رفتن به مرز توران.

چو گرگین چنین گفت بیژن جوان بجوشیدش آن گوهر پهلوان

وقتی گرگین این سخنان را گفت، خون پهلوانی در رگ‌های بیژن جوان به جوش آمد.

نکته ادبی: جوشیدن گوهر پهلوان کنایه از تحریک حس غرور و ماجراجویی.

گهی نام جست اندران گاه کام جوان بد جوانوار برداشت گام

او هم جویای نام و افتخار بود و هم مشتاق کامیابی؛ پس مانند جوانان گام در راه نهاد.

نکته ادبی: جوانوار یعنی مطابق با خصلت‌های دوران جوانی.

برفتند هر دو براه دراز یکی از نوشته دگر کینه ساز

هر دو به راه دور رفتند؛ یکی از سر تقدیر و دیگری با نیت کینه‌توزی.

نکته ادبی: نوشته در اینجا به معنای سرنوشت و تقدیر است.

میان دو بیشه بیک روزه راه فرود آمد آن گرد لشکر پناه

بین دو بیشه که یک روز راه بود، آن پهلوانِ لشکریان فرود آمد.

نکته ادبی: لشکر پناه وصفی است برای بیژن که حامی سپاه است.

بدان مرغزاران ارمان دو روز همی شاد بودند باباز و یوز

آن دو روز در آن مرغزار با شکار کردن (با باز و یوز) شاد بودند.

نکته ادبی: باز و یوز از وسایل شکار پهلوانان در شکارگاه‌ها بوده است.

چو دانست گرگین که آمد عروس همه دشت ازو شد چو چشم خروس

چون گرگین دانست که زمان رسیدن به مقصد (عروس/مقصود) نزدیک شده، دشت از حضور زنان شلوغ و پررنگ‌ولعاب شد.

نکته ادبی: چشم خروس کنایه از شلوغی و رنگارنگی است.

ببیژن پس آن داستان برگشاد وزان جشن و رامش بسی کرد یاد

سپس گرگین داستان آن جشن و رامشگری را برای بیژن بازگو کرد.

نکته ادبی: برگشادن کنایه از آغاز سخن گفتن و روایت کردن.

بگرگین چنین گفت پس بیژنا که من پیشتر سازم این رفتنا

بیژن به گرگین گفت که من زودتر به آن سمت می‌روم تا آنجا را شناسایی کنم.

نکته ادبی: ساز کردنِ رفتن کنایه از آماده‌سازی برای عزیمت.

شوم بزمگه را ببینم ز دور که ترکان همی چون بسیچند سور

به بزمگاه می‌روم و از دور می‌بینم که ترکان چگونه مشغول برگزاری جشن هستند.

نکته ادبی: بسیچیدن سور یعنی تدارک دیدن برای جشن.

وز آن جایگه پس بتابم عنان بگردن برآرم ز دوده سنان

و از آنجا برمی‌گردم و سپاه را برای حمله آماده می‌کنم.

نکته ادبی: دوده سنان کنایه از لشکر و سربازان مسلح به نیزه.

زنیم آنگهی رای هشیارتر شود دل ز دیدار بیدارتر

سپس با هوشیاری بیشتری تصمیم می‌گیریم که با دیدنِ واقعیت، دلمان برای تصمیم‌گیری بیدارتر شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ شناختِ میدانی پیش از نبرد.

بگنجور گفت آن کلاه بزر که در بزمگه بر نهادم بسر

بیژن به گنجور خود گفت کلاهِ پادشاهی و جنگی که در بزمگاه بر سر می‌گذارم را بیاور.

نکته ادبی: کلاهِ بزر همان کلاهِ مخصوصِ پهلوانان و بزرگان است.

که روشن شدی زو همه بزمگاه بیاور که ما را کنونست گاه

که بزمگاه از درخشش آن روشن می‌شود؛ آن را بیاور که اکنون زمانش فرا رسیده است.

نکته ادبی: مبالغه برای شکوهِ ظاهریِ بیژن.

همان طوق کیخسرو و گوشوار همان یارهٔ گیو گوهرنگار

همان طوقِ کیخسرو و گوشواره و یاره (دستبند) گیو که گوهرنشان است را بیاور.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند یا دستبند زرین است.

بپوشید رخشنده رومی قبای ز تاج اندر آویخت پر همای

بیژن قبای رومیِ درخشانی پوشید و از تاج خود پر همای نمادین را آویخت.

نکته ادبی: پر همای نماد سعادت و پادشاهی است.

نهادند بر پشت شبرنگ زین کمر خواست با پهلوانی نگین

زین را بر پشت اسب شبرنگ نهادند و او کمری با نگین پهلوانی طلب کرد.

نکته ادبی: شبرنگ نام اسب معروف بیژن است.

بیامد بنزدیک آن بیشه شد دل کامجویش پر اندیشه شد

بیژن به نزدیک آن بیشه آمد و دل مشتاقش پر از اندیشه و خیالات شد.

نکته ادبی: کام‌جو یعنی کسی که به دنبال رسیدن به آرزو است.

بزیر یکی سر وبن شد بلند که تا ز آفتابش نباشد گزند

زیر درخت سرو بلندی ایستاد تا از گزند و گرمای آفتاب در امان باشد.

نکته ادبی: استفاده از طبیعت برای پنهان شدن و مراقبت.

بنزدیک آن خیمهٔ خوب چهر بیامد بدلش اندر افروخت مهر

نزدیک خیمه زیبارویان آمد و مهر و عشق در دلش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: خوب‌چهر توصیف‌کننده مکان یا شخصی است که زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد.

همه دشت ز آوای رود و سرود روان را همی داد گفتی درود

سراسر دشت از صدای ساز و آواز پر بود و گویی به روح و جانِ آدمی درود می‌فرستاد.

نکته ادبی: رود و سرود نماد شادی و بزم است.

منیژه چو از خیمه کردش نگاه بدید آن سهی قد لشکر پناه

منیژه چون از خیمه نگاه کرد، آن سروقامتِ حامی لشکر را دید.

نکته ادبی: سهی‌قد کنایه از قامتِ کشیده و زیبا.

برخسارگان چون سهیل یمن بنفشه گرفته دو برگ سمن

رخسارگانش مانند ستاره سهیل درخشان بود و زلفش بر گونه‌هایش مانند برگ سمن نشسته بود.

نکته ادبی: سهیل یمن کنایه از درخشش و نوری که در شب ظاهر می‌شود.

کلاه تهم پهلوان بر سرش درفشان ز دیبای رومی برش

کلاه پهلوانی بر سر داشت و دیبای رومیِ درخشانی بر تن کرده بود.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای ابریشمی و نفیس است.

بپرده درون دخت پوشیده روی بجوشید مهرش دگر شد به خوی

منیژه که در پرده بود، با دیدن بیژن عشق در دلش جوشید و حالش دگرگون شد.

نکته ادبی: دگر شدن به خوی کنایه از به هم ریختنِ آرامشِ درونی در اثر عشق.

فرستاد مر دایه را چون نوند که رو زیر آن شاخ سرو بلند

دایه را مانند اسب تندرویی نزد او فرستاد و گفت: برو زیر آن شاخ سرو بلند.

نکته ادبی: نوند به معنای اسب تندرو و چالاک است.

نگه کن که آن ماه دیدار کیست سیاوش مگر زنده شد گر پریست

نگاه کن و ببین این ماهِ زیبا کیست؛ آیا سیاوش زنده شده یا پری است؟

نکته ادبی: اشاره به سیاوش که نماد زیبایی و مظلومیت در ادبیات حماسی است.

بپرسش که چون آمدی ایدرا نیایی بدین بزمگاه اندرا

از او بپرس که چگونه به اینجا آمدی و چرا به این بزمگاه نمی‌آیی؟

نکته ادبی: دعوت غیرمستقیم منیژه برای دیدار با بیژن.

پریزاده ای گر سیاوشیا که دلها بمهرت همی جوشیا

اگر پری‌زاده‌ای یا سیاوشی، که دل‌ها با دیدن تو به مهر به جوش می‌آید.

نکته ادبی: تکرارِ نام سیاوش برای تأکید بر زیباییِ غیرزمینیِ بیژن.

وگر خاست اندر جهان رستخیز که بفروختی آتش مهر تیز

یا اینکه رستاخیزی در جهان برپا شده که این‌گونه آتشِ مهر تند را در دل‌ها افروخته‌ای.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و دگرگونی عظیم است که کنایه از شوکِ عشقی است.

که من سالیان اندرین مرغزار همی جشن سازم بهر نوبهار

من سالیان درازی است که در این سبزه‎زار، برای آمدن بهار جشن می‌گیرم.

نکته ادبی: مرغزار به معنای سبزه‎زار و چمن‎زار است.

بدین بزمگه بر ندیدیم کس ترا دیدم ای سرو آزاده بس

در این محلِ جشن، کسی را ندیده بودم تا اینکه تو را ای همچون سروِ آزاد و بلندقامت دیدم که برایم کافی هستی.

نکته ادبی: سرو آزاده استعاره از معشوق خوش‌قد و قامت است.

چو دایه بر بیژن آمد فراز برو آفرین کرد و بردش نماز

وقتی دایه به نزد بیژن رسید، او را دعا کرد و در برابرش کرنش نمود.

نکته ادبی: نماز بردن کنایه از احترام و تعظیم کردن است.

پیام منیژه به بیژن بگفت همه روی بیژن چو گل بر شکفت

دایه پیام منیژه را به بیژن رساند و صورتِ بیژن از شادی مانند گل شکفت.

نکته ادبی: شکفتن چهره کنایه از شادمان شدن است.

چنین پاسخ آورد بیژن بدوی که من ای فرستادهٔ خوب روی

بیژن در پاسخ به دایه گفت: ای فرستاده زیباچهره، بدان که من کیستم.

نکته ادبی: خوب‌روی صفت فاعلی مرکب به معنای زیباست.

سیاوش نیم نز پری زادگان از ایرانم از تخم آزادگان

من از نسل پریان نیستم، من از نژادِ آزادگانِ ایران زمین هستم.

نکته ادبی: تخم به معنای نژاد و تبار است.

منم بیژن گیو ز ایران بجنگ بزخم گراز آمدم بی درنگ

من بیژن، پسر گیو، از ایران برای جنگ آمده‌ام و به دلیلِ کشتنِ گرازها، بی‌درنگ به اینجا رسیدم.

نکته ادبی: گیو نام پدر بیژن و از سرداران بزرگ ایرانی است.

سرانشان بریدم فگندم براه که دندانهاشان برم نزد شاه

سرِ آن گرازها را بریدم و در راه افکندم تا دندان‌هایشان را به عنوان نشانِ دلاوری نزد شاه ببرم.

نکته ادبی: نزد شاه اشاره به کیخسرو است.

چو زین جشنگاه آگهی یافتم سوی گیو گودرز نشتافتم

وقتی از این محلِ جشن خبردار شدم، دیگر به سوی اردوگاهِ گیو و گودرز نرفتم.

نکته ادبی: گودرز پدر گیو و پدربزرگ بیژن است.

بدین رزمگاه آمدستم فراز بپیموده بسیار راه دراز

به این محلِ نبرد (محل بزم) آمده‌ام و راه بسیار دوری را پیموده‌ام.

نکته ادبی: رزمگاه در اینجا با نگاهی به گذشته به محل حضور گرازها اشاره دارد.

مگر چهرهٔ دخت افراسیاب نماید مرا بخت فرخ بخواب

شاید بختِ فرخنده، چهره‌ی دختر افراسیاب را در خواب به من نشان دهد.

نکته ادبی: بخت فرخ کنایه از اقبال نیک و خوش‌عاقبتی است.

همی بینم این دشت آراسته چو بتخانهٔ چین پر از خواسته

این دشت را که می‌بینم، چنان آراسته و پر از ثروت است که گویی بتخانه‌ای در چین است.

نکته ادبی: بتخانه چین نماد زیبایی‌های خیره‌کننده و آراستگیِ فراوان است.

اگر نیک رایی کنی تاج زر ترا بخشم و گوشوار و کمر

اگر مرا یاری کنی، تاج طلا، گوشواره و کمربندِ گرانبها به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: نیک‌رایی به معنای تدبیر نیک و کمک کردن است.

مرا سوی آن خوب چهر آوری دلش با دل من بمهر آوری

مرا به سوی آن خوب‌چهره ببر و دلِ او را با مهرِ من پیوند بزن.

نکته ادبی: خوب‌چهر استعاره از منیژه است.

چو بیژن چنین گفت شد دایه باز بگوش منیژه سرایید راز

وقتی بیژن این سخنان را گفت، دایه بازگشت و رازِ عشق را در گوش منیژه بازگو کرد.

نکته ادبی: سراییدن راز کنایه از بیان اسرار دل است.

که رویش چنینست بالا چنین چنین آفریدش جهان آفرین

گفت که صورتش این‌گونه و قد و بالایش این‌چنین است و جهان‌آفرین او را این‌گونه زیبا آفریده است.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القاب خداوند است.

چو بشنید از دایه او این سخن بفرمود رفتن سوی سرو بن

وقتی منیژه این سخن را از دایه شنید، دستور داد که به سوی آن سروِ آزاد (بیژن) بروند.

نکته ادبی: سرو بن استعاره از بیژن است.

فرستاد پاسخ هم اندر زمان کت آمد بدست آنچ بردی گمان

در همان لحظه پاسخ فرستاد که آنچه آرزو می‌کردی، به دستت رسید.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای آرزو و تصورِ ذهنی است.

گر آیی خرامان بنزدیک من بیفروزی این جان تاریک من

اگر خرامان به نزد من بیایی، جانِ تاریک و بی‌فروغِ مرا روشن می‌کنی.

نکته ادبی: جانِ تاریک کنایه از تنهایی و بی‌هدفیِ قبل از عاشقی است.

نماند آنگهی جایگاه سخن خرامید زان سایهٔ سروبن

پس از آن دیگر جای سخن گفتن نبود، بیژن از زیر سایه‌ی آن درخت سرو بیرون آمد.

نکته ادبی: اشاره به لحظه حرکت و دیدار حضوری است.

سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی پیاده همی گام زد برزوی

بیژن با وقار و آرامش به سوی خیمه‌ی آن دخترِ بلندمرتبه گام برداشت.

نکته ادبی: آزاده‌خوی به معنای نجیب و بزرگ‌منش است.

بپرده درآمد چو سرو بلند میانش بزرین کمر کرده بند

همچون سروی بلند وارد پرده‌سرا شد در حالی که کمربندی زرین بر میان بسته بود.

نکته ادبی: سرو بلند تشبیه بیژن به درخت سرو است.

منیژه بیامد گرفتش ببر گشاد از میانش کیانی کمر

منیژه پیش آمد و او را در آغوش گرفت و کمربند کیانی‌اش را باز کرد.

نکته ادبی: کمربند کیانی نشانه‌ی مقام و اصالت بیژن است.

بپرسیدش از راه و رنج دراز که با تو که آمد بجنگ گراز

منیژه از راهی که آمده و رنج‌های طولانی‌اش پرسید و اینکه چه کسی همراه تو در جنگ با گرازها بود.

نکته ادبی: در اینجا منیژه کنجکاوی زنانه و عاشقانه خود را نشان می‌دهد.

چرا این چنین روی و بالا و برز برنجانی ای خوب چهره بگرز

چرا این صورت زیبا و قد و بالای بلند را با جنگیدن به رنج می‌اندازی؟

نکته ادبی: گرز نماد سختی جنگ و مبارزه است.

بشستند پایش بمشک و گلاب گرفتند زان پس بخوردن شتاب

پاهای او را با مشک و گلاب شستند و سپس با عجله به خوردن غذا مشغول شدند.

نکته ادبی: شستن پا نشانه احترام و پذیرایی گرم است.

نهادند خوان و خورش گونه گون همی ساختند از گمانی فزون

سفره‌ای پر از غذاهای متنوع چیدند و بیش از حدِ تصور، تجملات فراهم کردند.

نکته ادبی: خوان و خورش کنایه از سفره و خوراک است.

نشستنگه رود و می ساختند ز بیگانه خیمه بپرداختند

مکانی برای نشستن در کنار رود آماده کردند و محیط را از بیگانگان خالی کردند.

نکته ادبی: خلوت کردن برای لذت بردن از لحظات عاشقانه است.

پرستندگان ایستاده بپای ابا بربط و چنگ و رامش سرای

پرستاران در حالی که بربط و چنگ در دست داشتند و آهنگِ شاد می‌نواختند، ایستاده بودند.

نکته ادبی: رامش‌سرای به معنای محل طرب و موسیقی است.

بدیبا زمین کرده طاوس رنگ ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ

زمین را با دیباهای رنگارنگ همچون پر طاووس فرش کرده بودند و از طلا و پارچه‌های گران‌بها در آنجا بود که جلوه‌ای شبیه پشت پلنگ داشت.

نکته ادبی: تشبیه دیبا به پشت پلنگ نشان‌دهنده‌ی نقش‌ و نگارهای زیباست.

چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر سراپرده آراسته سربسر

سراپرده از مشک، عنبر، یاقوت و طلا به‌طور کامل تزیین شده بود.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ و مجلل است.

می سالخورده بجام بلور برآورده با بیژن گیو شور

شراب کهنه‌ در جام‌های بلورین ریختند و با بیژنِ گیو، شور و حالی به پا کردند.

نکته ادبی: می سالخورده کنایه از شراب قدیمی و باکیفیت است.

سه روز و سه شب شاد بوده بهم گرفته برو خواب مستی ستم

سه شب و سه روز را در شادی گذراندند تا اینکه خوابِ مستی بر بیژن چیره شد.

نکته ادبی: خواب مستی کنایه از بی‌خبری و غفلت بر اثر خوش‌گذرانی است.

چو هنگام رفتن فراز آمدش بدیدار بیژن نیاز آمدش

وقتی زمان رفتن فرا رسید و منیژه میلِ دیدارِ او را در کاخ پیدا کرد.

نکته ادبی: نیاز به معنای اشتیاق و طلب است.

بفرمود تا داروی هوشبر پرستنده آمیخت با نوش بر

منیژه دستور داد تا پرستار، داروی بیهوشی را با نوشیدنی مخلوط کند.

نکته ادبی: داروی هوش‌بر وسیله‌ای برای فریب و انتقال مخفیانه است.

بدادند مر بیژن گیو را مر آن نیک دل نامور نیو را

آن دارو را به بیژنِ گیو، آن دلاورِ نامدارِ خوش‌قلب، خوراندند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

منیژه چو بیژن دژم روی ماند پرستندگان را بر خویش خواند

منیژه با دیدن بیژنِ بیهوش که چهره‌اش در هم بود، پرستاران را فراخواند.

نکته ادبی: دژم‌روی به معنای غمگین و درهم‌رفته است.

عماری بسیچید رفتن براه مر آن خفته را اندر آن جایگاه

منیژه برای رفتن به راه، عماری آماده کرد تا بیژنِ خفته را در آن جای دهد.

نکته ادبی: عماری کجاوه‌ای است که بر شتر می‌بستند.

ز یک سو نشستنگه کام را دگر ساخته جای آرام را

یک طرف را برای نشستنِ خود و طرف دیگر را برای استراحت آماده کرد.

نکته ادبی: کنایه از برنامه‌ریزی دقیق برای جابجایی بیژن.

بگسترد کافور بر جای خواب همی ریخت بر چوب صندل گلاب

بر جای خواب کافور پاشید و بر چوبِ صندل، گلاب می‌پاشید.

نکته ادبی: توصیفِ تشریفاتِ تجملی برای استراحت در طول مسیر.

چو آمد بنزدیک شهر اندرا بپوشید بر خفته بر چادرا

وقتی به شهر نزدیک شد، بر روی بیژنِ خفته چادری کشید.

نکته ادبی: پوشاندن بیژن برای پنهان نگه داشتن او از دید مردم.

نهفته بکاخ اندر آمد بشب به بیگانگان هیچ نگشاد لب

شبانه او را پنهانی به کاخ برد و با هیچ غریبه‌ای سخن نگفت.

نکته ادبی: تأکید بر مخفی‌کاری منیژه برای حفظ جان بیژن و راز خود.

چو بیدار شد بیژن و هوش یافت نگار سمن بر در آغوش یافت

هنگامی که بیژن بیدار شد و هوشیاری‌اش را بازیافت، یارِ سیمین‌بدنِ خود را در آغوش یافت.

نکته ادبی: نگار سمن‌بر استعاره از منیژه با پوست سپید و زیباست.

بایوان افراسیاب اندرا ابا ماه رخ سر ببالین برا

او خود را در کاخ افراسیاب یافت که در کنار آن ماهِ زیباخو سر بر بالین نهاده بود.

نکته ادبی: ماه رخ کنایه از منیژه است.

بپیچید بر خویشتن بیژنا بیزدان بنالید ز آهرمنا

بیژن با پریشانی به خود پیچید و نزد خدا از دست اهریمن (یا تقدیر شوم) نالید.

نکته ادبی: اهریمن نماد بدبختی و دشمنی است.

چنین گفت کای کردگار ار مرا رهایی نخواهد بدن ز ایدرا

گفت: ای پروردگار! اگر قرار نیست از اینجا رهایی یابم، پس چرا مرا بدین حال انداختی؟

نکته ادبی: ایدرا به معنای اینجا است.

ز گرگین تو خواهی مگر کین من برو بشنوی درد و نفرین من

آیا از دستِ گرگین می‌خواهی انتقام مرا بگیری؟ که از تو سخنان تلخ و نفرین‌های مرا بشنوی.

نکته ادبی: گرگین یکی از شخصیت‌های داستان است که باعث و بانی آمدن بیژن به این دام بود.

که او بد مرا بر بدی رهنمون همی خواند بر من فراوان فسون

او بود که مرا به این بدی راهنمایی کرد و افسون‌های بسیار بر من خواند تا فریب خوردم.

نکته ادبی: فسون به معنای نیرنگ و جادو است.

منیژه بدو گفت دل شاددار همه کار نابوده را باد دار

منیژه به او گفت که دلت را شاد نگه دار و به اتفاقاتی که هنوز رخ نداده (یا کارهای بیهوده)، بی‌توجه باش.

نکته ادبی: باد داشتن کنایه از اهمیت ندادن و فراموش کردن است.

بمردان ز هر گونه کار آیدا گهی بزم و گه کارزار آیدا

برای مردان هر نوع پیشامدی ممکن است رخ دهد؛ گاهی بزم و خوشی و گاهی میدان کارزار و سختی.

نکته ادبی: اشاره به چرخه‌ی بی‌ثبات روزگار.

ز هر خرگهی گل رخی خواستند بدیبای رومی بیاراستند

منیژه از هر جایگاهی زنانی زیبا را فراخواند و آنجا را با پارچه‌های زربفت رومی آراست.

نکته ادبی: خرگه در اینجا استعاره از اتاق و خلوتگاه است. دیبای رومی نماد ثروت و تجمل است.

پری چهرگان رود برداشتند بشادی همه روز بگذاشتند

زنانِ زیبا روی آوردند و روز را به شادی و خوش‌گذرانی سپری کردند.

نکته ادبی: پری‌چهرگان ترکیبی است برای توصیف زیباییِ خیره‌کننده.

چو بگذشت یک چندگاه این چنین پس آگاهی آمد بدربان ازین

وقتی مدتی از این وضعیت گذشت، خبر این ماجرا به گوش دربان رسید.

نکته ادبی: بگذشت یک چندگاه، اشاره به گذشتِ زمانِ روایت در داستان دارد.

نهفته همه کارشان بازجست بژرفی نگه کرد کار از نخست

او تمام جزئیات پنهانی کارشان را جستجو کرد و از ابتدا با دقت و عمق به ماجرا نگریست.

نکته ادبی: بژرفی (به عمق) نشان‌دهندۀ کنجکاوی و تحقیق دقیق دربان است.

کسی کز گزافه سخن راندا درخت بلا را بجنباندا

کسی که از روی بی‌خردی و گزافه‌گویی حرفی بزند، در واقع خودش ریشۀ بلا و گرفتاری را برای خود ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: این بیت یک ضرب‌المثل درونیِ داستان است که به عاقبتِ افشای اسرار اشاره دارد.

نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست بدین آمدن سوی توران چراست

او بررسی کرد که آن فرد کیست، اهل کجاست و چرا به توران آمده است.

نکته ادبی: دربان در حال تحلیل هویت بیژن به عنوان یک بیگانه در قلمرو توران است.

بدانست و ترسان شد از جان خویش شتابید نزدیک درمان خویش

او حقیقت را دریافت و از ترس جانِ خودش، شتابان به سوی راه چاره و پناهگاهِ خود رفت.

نکته ادبی: درمان خویش در اینجا به معنایِ پناه بردن به نزدِ مافوق (افراسیاب) برای رهایی از مسئولیت است.

جز آگاه کردن ندید ایچ رای دوان از پس پرده برداشت پای

هیچ راهی جز خبر دادن به پادشاه ندید، پس دوان‌دوان از پرده‌سرا بیرون زد.

نکته ادبی: برداشت پای، کنایه از شتاب و حرکتِ سریع است.

بیامد بر شاه ترکان بگفت که دختت ز ایران گزیدست جفت

نزد افراسیاب آمد و گفت که دخترت از ایران، همسری برای خود برگزیده است.

نکته ادبی: گزیدن در اینجا به معنای انتخاب کردن است که در نظام فکری شاهانه، نوعی گستاخی تلقی می‌شود.

جهانجوی کرد از جهاندار یاد تو گفتی که بیدست هنگام باد

وقتی دربان نام بیژن را پیشِ پادشاهِ بزرگ (افراسیاب) برد، گویی افراسیاب طوفانی سهمگین به پا کرد.

نکته ادبی: تشبیه خشم افراسیاب به طوفان، نشان‌دهندۀ شدتِ ناگهانیِ غضب اوست.

بدست از مژه خون مژگان برفت برآشفت و این داستان باز گفت

از شدت خشم، خون به چشمانش دوید، برآشفت و ماجرا را برای اطرافیان بازگو کرد.

نکته ادبی: خون از مژه رفتن، کنایه از شدتِ خشمِ غیرقابلِ کنترل است.

کرا از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بداختر بود

کسی که دختری در پس پرده دارد، حتی اگر تاج و تخت داشته باشد، بدبخت است.

نکته ادبی: این بیت بازتابی از نگاهِ سنتی و پدرسالارانۀ افراسیاب است که وجود دختر را مایۀ ننگ می‌داند.

کرا دختر آید بجای پسر به از گور داماد ناید بدر

کسی که به جای پسر، دختر برایش متولد شود، بهتر است که برای دامادش قبری آماده کند (یعنی دختر مایۀ مرگ و شر است).

نکته ادبی: این ابیات بیانگر دیدگاهِ سخت‌گیرانه و زن‌ستیزانۀ افراسیاب است.

ز کار منیژه دلش خیره ماند قراخان سالار را پیش خواند

از کار منیژه عقلش حیران ماند و قراخان (یکی از بزرگان) را پیش خود فراخواند.

نکته ادبی: خیره ماندن، نشان‌دهندۀ بُهت و ناباوری پادشاه از جسارتِ دخترش است.

بدو گفت ازین کار ناپاک زن هشیوار با من یکی رای زن

به او گفت درباره این کارِ شرم‌آورِ زن، با من مشورت کن و نظر بده.

نکته ادبی: ناپاک‌زن، واژه‌ای برای سرزنش منیژه از سوی افراسیاب است.

قراخان چنین داد پاسخ بشاه که در کار هشیارتر کن نگاه

قراخان به پادشاه پاسخ داد که در این کار، هوشمندانه‌تر و با دقت بیشتر بررسی کن.

نکته ادبی: هوشیوار اشاره به دعوتِ شاه به صبر و تدبیر است.

اگر هست خود جای گفتار نیست ولیکن شنیدن چو دیدار نیست

اگر مسئله‌ای باشد که ارزش گفتن نداشته باشد که هیچ، اما شنیدن ماجرا هرگز به اندازۀ دیدن آن با چشم واقعیت نیست.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی قدیمی که بر لزوم بررسیِ عینی تأکید دارد.

بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد پر از خون دل و دیده پر آب زرد

سپس افراسیاب با دلی پر از خون و چشمانی گریان و زرد، با رنج و درد به گرسیوز دستور داد.

نکته ادبی: آب زرد، کنایه از اشکِ ناشی از خشم و غمِ شدید است.

زمانه چرا بندد این بند من غم شهر ایران و فرزند من

او با گلایه گفت: چرا روزگار این‌چنین مرا گرفتار غم کرده و فرزندم و شهر ایران را مایۀ دردم ساخته است؟

نکته ادبی: زمانه در ادبیات حماسی اغلب به معنای تقدیر یا روزگارِ بدکردار است.

برو با سواران هشیار سر نگه دار مر کاخ را بام و در

برو با سوارانِ هوشیار، کاخ را از تمام جهات محاصره کن و مراقبِ در و بام آن باش.

نکته ادبی: هوشیارِ سر، اشاره به سربازانِ زبده و گوش‌به‌زنگ دارد.

نگر تا که بینی بکاخ اندرا ببند و کشانش بیار ایدرا

ببین در کاخ چه کسی است، او را دستگیر کن و با خواری و خفت نزد من بیاور.

نکته ادبی: کشانش (او را کشان‌کشان) نشان‌دهندۀ ذلتِ مدِ نظرِ افراسیاب برای بیژن است.

چو گرسیوز آمد بنزدیک در از ایوان خروش آمد و نوش و خور

وقتی گرسیوز به نزدیکی در رسید، صدای شادی و آواز و پذیرایی از داخل کاخ شنیده می‌شد.

نکته ادبی: نوش و خور، استعاره از بساطِ عیش و جشن است.

غریویدن چنگ و بانگ رباب برآمد ز ایوان افراسیاب

صدای چنگ و رباب از کاخ افراسیاب (که در آنجا منیژه و بیژن بودند) به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: توصیفِ فضای جشن برای تقابل با خشونتِ پیشِ رو.

سواران در و بام آن کاخ شاه گرفتند و هر سو ببستند راه

سواران تمام راه‌های ورودی و خروجیِ کاخ را محاصره کردند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ نظامیِ محاصره.

چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید می و غلغل نوش پیوسته دید

چون گرسیوز دید که درها بسته است و صدای بساطِ عیش و نوش همچنان می‌آید.

نکته ادبی: غلغل، صدای همهمه و شادی است.

سواران گرفتندگرد اندرش چو سالار شد سوی بسته درش

سواران گرد کاخ را گرفتند و وقتی سالار (گرسیوز) به سوی درِ بسته رفت.

نکته ادبی: سالار در اینجا به معنای فرمانده یا مسئول عملیات است.

بزد دست و برکند بندش ز جای بجست از میان در اندر سرای

دست برد و در را شکست و به درونِ کاخ وارد شد.

نکته ادبی: برکند بندش، اشاره به شکستنِ قفل و حصارِ امنیتی دارد.

بیامد بنزدیک آن خانه زود کجا پیشگه مرد بیگانه بود

سریع به آن اتاقی آمد که بیژنِ بیگانه در آنجا اقامت داشت.

نکته ادبی: پیشگه، جایگاهِ اصلی یا اتاقِ پذیرایی است.

ز در چون به بیژن برافگند چشم بچوشید خونش برگ بر ز خشم

وقتی چشمش به بیژن افتاد، از شدت خشم، خون در رگ‌هایش به جوش آمد.

نکته ادبی: بچوشید خونش، توصیفِ واکنشِ فیزیکیِ گرسیوز به دیدنِ دشمن.

در آن خانه سیصد پرستنده بود همه با رباب و نبید و سرود

در آن خانه سیصد پرستار و خدمتکار با ساز و آواز و شراب حضور داشتند.

نکته ادبی: تعدادِ پرستاران نمادی از شکوه و تجملِ منیژه برای پذیرایی از بیژن است.

بپیچید بر خویشتن بیژنا که چون رزم سازم برهنه تنا

بیژن بر خود پیچید و با ناراحتی گفت: چگونه بدون سلاح و زره با آن‌ها بجنگم؟

نکته ادبی: برهنه تنا، کنایه از نداشتنِ زره و پوششِ جنگی است.

نه شبرنگ با من نه رهوار بور همانا که برگشتم امروز هور

نه اسب جنگی دارم و نه زره؛ گویی که بخت و اقبالِ من امروز رو به زوال گذاشته است.

نکته ادبی: هور (خورشید) در اینجا استعاره از اقبال و سعادت است که غروب کرده.

ز گیتی نبینم همی یار کس بجز ایزدم نیست فریادرس

هیچ‌کس در این جهان یار و یاورم نیست و جز خدا کسی به دادم نمی‌رسد.

نکته ادبی: بیانِ تنهاییِ قهرمان در لحظۀ بحرانی.

کجا گیو و گودرز کشوادگان که سر داد باید همی رایگان

گیو و گودرز و خاندان کشواد کجا هستند که حالا باید جانم را به سادگی از دست بدهم؟

نکته ادبی: اشاره به نام‌آورانِ ایران برای تکیه بر افتخاراتِ خونی.

همیشه بیک ساق موزه درون یکی خنجری داشتی آبگون

همیشه در پوتینِ خود یک خنجر تیز و آبگون پنهان داشت.

نکته ادبی: آبگون، توصیفِ کیفیتِ فولادِ صیقلی و برندۀ خنجر.

بزد دست و خنجر کشید از نیام در خانه بگرفت و برگفت نام

دست برد و خنجر را از نیام درآورد و در خانه ایستاد و خود را معرفی کرد.

نکته ادبی: نام گفتن، رسمِ پهلوانی برای معرفیِ هویت و نسبِ جنگجو قبل از رزم است.

که من بیژنم پور کشوادگان سر پهلوانان و آزادگان

گفت: من بیژن، پسرِ خاندانِ کشواد و از سرآمدانِ پهلوانان و آزادگان هستم.

نکته ادبی: تاکید بر تبارِ پهلوانی برای نشان دادنِ جایگاهِ اجتماعی.

ندرد کسی پوست بر من مگر همی سیری آید تنش را ز سر

کسی نمی‌تواند پوست بر تنِ من بدَرَد مگر اینکه از زندگی سیر شده باشد و بخواهد بمیرد.

نکته ادبی: تهدیدِ قهرمانانه برای ترساندنِ دشمن.

وگر خیزد اندر جهان رستخیز نبیند کسی پشتم اندر گریز

حتی اگر قیامت در جهان برپا شود، کسی نمی‌تواند پشتِ من را در حال فرار ببیند (چون من هرگز فرار نمی‌کنم).

نکته ادبی: کنایه از دلاوری و عدمِ پذیرشِ شکست.

تو دانی نیاکان و شاه مرا میان یلان پایگاه مرا

تو خود جایگاهِ نیاکان و شاهِ مرا می‌دانی و می‌دانی که من میان پهلوانان چه مقام بالایی دارم.

نکته ادبی: اشاره به شناخته‌شدگیِ بیژن نزدِ دشمن.

وگر جنگ سازند مر جنگ را همیشه بشویم بخون چنگ را

اگر قصدِ جنگ دارید، من همیشه در میدان جنگ دستانم را به خونِ دشمنان می‌آلایم.

نکته ادبی: کنایه از آمادگیِ همیشگی برای رزم.

ز تورانیان من بدین خنجرا ببرم فراوان سران را سرا

من با همین خنجر، سرِ بسیاری از تورانیان را از تنشان جدا خواهم کرد.

نکته ادبی: ادعای قدرت با وجودِ نابرابریِ شرایط.

گرم نزد سالار توران بری بخوبی برو داستان آوری

اگر مرا نزدِ پادشاهِ توران می‌بری، با نیکی از من یاد کن و داستانِ مرا به خوبی بازگو کن.

نکته ادبی: تلاش برای استفاده از مذاکره و دیپلماسی.

تو خواهشگری کن مرا زو بخون سزد گر بنیکی بوی رهنمون

تو برای من از او درخواستِ گذشت و بخشش کن، شایسته است که در این راه راهنما و نیکی‌رسان باشی.

نکته ادبی: امیدِ واهی به واسطه‌گریِ دشمن.

نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی

گرسیوز چون آن همه دلاوری و تیزیِ دست و خنجرِ بیژن را دید، به او حمله نکرد.

نکته ادبی: تأییدِ ترسِ گرسیوز از قدرتِ رزمیِ بیژن.

بدانست کو راست گوید همی بخون ریختن دست شوید همی

فهمید که بیژن راست می‌گوید و حقیقتاً کسی است که دستانش به خون‌ریزی عادت دارد.

نکته ادبی: اذعانِ دشمن به تواناییِ بیژن.

وفا کرد با او بسوگندها بخوبی بدادش بسی پندها

با سوگندهای دروغینِ بسیاری، به او اطمینان داد و پندهای فریبنده‌ای به او گفت.

نکته ادبی: فریب‌کاریِ گرسیوز برای خلع سلاحِ پهلوان.

بپیمان جدا کرد زو خنجرا بخوبی کشیدش ببند اندرا

با پیمان‌های دروغین، خنجر را از او گرفت و با ترفند او را به بند کشید.

نکته ادبی: پیروزیِ مکر بر زور.

بیاورد بسته بکردار یوز چه سود از هنرها چو برگشت روز

او را مانند یوزِ شکاری بسته و با خود آورد؛ چه سود از هنر و دلاوری وقتی بخت برگشته باشد؟

نکته ادبی: بیانِ فلسفی در موردِ بی‌اثر بودنِ توانایی‌های انسانی در برابرِ گردشِ روزگار.

چنینست کردار این گوژپشت چو نرمی بسودی بیابی درشت

کردارِ آسمانِ کج‌مدار این‌گونه است که هرگاه نرمی و خوشی ببیند، به سرعت آن را به سختی و تندی تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: چرخ گوژپشت استعاره از تقدیرِ کج‌مدار و بی‌رحم است.

چو آمد بنزدیک شاه اندرا گو دست بسته برهنه سرا

بیژن در حالی که دست‌هایش بسته بود و سری برهنه داشت، به پیشگاه افراسیاب آورده شد.

نکته ادبی: سرا در اینجا به معنای سر است و برهنه سرا کنایه از اسیر و حقیر بودن در برابر پادشاه است.

برو آفرین کردکای شهریار گر از من کنی راستی خواستار

بیژن به او سلام کرد و گفت: ای پادشاه، اگر خواهان شنیدن حقیقت از زبان من هستی،

نکته ادبی: آفرین کردن در متون کهن هم به معنای ستایش و هم در معنای سلام و درود به کار می‌رود.

بگویم ترا سربسر داستان چو گردی بگفتار همداستان

تمام ماجرا را برایت بازگو می‌کنم، مشروط بر آنکه تو نیز با گفتار من همراه و هم‌نظر شوی.

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای موافقت و همراهی در رای است.

نه من بزرو جستم این جشنگاه نبود اندرین کار کس را گناه

بدان که من به زور و قصدِ جنگ به این تفریح‌گاه نیامدم و در این واقعه، هیچ‌کس گناهی مرتکب نشده است.

نکته ادبی: جشنگاه به محلی اطلاق می‌شود که برای تفریح یا شکار در نظر گرفته شده بود.

از ایران بجنگ گراز آمدم بدین جشن توران فراز آمدم

من از ایران برای جنگ با گرازها به این منطقه آمدم و به همین جشن و تفرجگاهِ تورانیان نزدیک شدم.

نکته ادبی: گراز در متون حماسی نماد دشمن و گاهی حیوانات وحشی خطرناک برای شکار است.

ز بهر یکی باز گم بوده را برانداختم مهربان دوده را

به خاطرِ پیدا کردنِ یک بازِ شکاری که گم شده بود، تمامِ این دشتِ سرسبز و زیبا را زیر پا گذاشتم.

نکته ادبی: دوده در اینجا به معنای دشت و چراگاه و گاهی به معنی دودمان است که در سیاق متن به معنای منطقه و زیستگاه است.

بزیر یکی سرو رفتم بخواب که تا سایه دارد مرا ز آفتاب

به زیر سایه‌ی درختی رفتم تا بخوابم و از گزند تابش آفتاب در امان باشم.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و بلندی است و در اینجا به عنوان سایه‌بان استفاده شده است.

پری دربیامد بگسترد پر مرا اندر آورد خفته ببر

ناگهان زنی پری‌چهره پدیدار شد، پر و بال گسترد و مرا که در خواب بودم، ربود.

نکته ادبی: پری در اساطیر ایرانی موجودی زیبا و گاهی دارای قدرت‌های جادویی است.

از اسبم جدا کرد و شد تا براه که آمد همی لشکر و دخت شاه

او مرا از اسبم جدا کرد و به راه خود رفت، چرا که لشکر و دخترِ پادشاه در حال آمدن بودند.

نکته ادبی: دخت شاه اشاره به منیژه دارد که در آن زمان در حال عبور بود.

سوران پراگنده بر گرد دشت چه مایه عماری بمن برگذشت

سواران تورانی در دشت پراکنده بودند و من شاهد عبور عماری‌ها (کجاوه زنان) از کنار خود بودم.

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه و اتاقکی است که بر پشت شتر یا فیل برای حمل بزرگان و زنان نصب می‌شد.

یکی چتر هندی برآمد ز دور ز هر سو گرفته سواران تور

از دور چتری هندی (نماد بزرگی و پادشاهی) نمایان شد و سواران تورانی از هر سو آن را احاطه کرده بودند.

نکته ادبی: چتر هندی اصطلاحی است که به کالاهای تجملی و گرانبها که از هند وارد می‌شد اشاره دارد.

یکی کرده از عود مهدی میان کشیده برو چادر پرنیان

کجاوه‌ای که از چوب عود ساخته شده و با چادرهای پرنیانی (ابریشمین) پوشیده شده بود، پدیدار شد.

نکته ادبی: پرنیان به معنای پارچه‌ای از ابریشم ظریف و نقاشی شده است.

بدو اندرون خفته بت پیکری نهاده ببالین برش افسری

درون آن کجاوه، زنی بت‌چهره (بسیار زیبا) آرمیده بود و افسری بر بالینش قرار داشت.

نکته ادبی: بت پیکر استعاره از زیبایی خیره‌کننده است.

پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد میان سواران درآمد چو باد

آن پری‌چهره که انگار با نیروهای اهریمنی آشنا بود، همچون باد میان سواران درخشید و حرکت کرد.

نکته ادبی: اهرمن در اینجا نه به معنای شیطان مطلق، بلکه به معنای موجودی با نیروهای مرموز و جادویی به کار رفته است.

مرا ناگهان در عماری نشاند بران خوب چهره فسونی بخواند

او مرا ناگهان در آن کجاوه نشاند و افسون و جادویی بر من خواند تا بی‌هوش شوم.

نکته ادبی: فسون به معنای افسون، جادو و کلام سحرآمیز است.

که تا اندر ایوان نیامد ز خواب نجنبید و من چشم کرده پر آب

تا زمانی که در ایوان (کاخ) از خواب برنخاستم، تکان نخوردم و چشمانم پر از اشک بود.

نکته ادبی: جنبیدن در اینجا به معنای بیدار شدن و به هوش آمدن است.

گناهی مرا اندرین بوده نیست منیژه بدین کار آلوده نیست

من در این میان هیچ گناهی ندارم و منیژه نیز به این کار آلوده و مقصر نیست.

نکته ادبی: شاعر برای تبرئه منیژه از نفوذ جادو استفاده می‌کند تا عشق او را پاک جلوه دهد.

پری بی گمان بخت برگشته بود که بر من همی جادوی آزمود

بی‌شک آن پری، فردی بدبخت و جادوگری بود که بر من جادو آزمود.

نکته ادبی: جادوی آزمودن کنایه از استفاده از طلسم و نیروی ماورایی برای فریب است.

چنین بد که گفتم کم و بیش نه مرا ایدر اکنون کس و خویش نه

آنچه گفتم تمام ماجراست؛ نه کمتر و نه بیشتر، و اکنون کسی از خویشان من اینجا نیست که پشتیبانم باشد.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

چنین داد پاسخ پس افراسیاب که بخت بدت کرد بر تو شتاب

افراسیاب در پاسخ گفت: بخت بد توست که این چنین به دستِ ما گرفتار شدی.

نکته ادبی: بخت بد تعبیری است برای توجیه تقدیرگرایی در شاهنامه.

تو آنی کز ایران بتیغ و کمند همی رزم جستی به نام بلند

تو همان کسی هستی که از ایران با شمشیر و کمند برای کسب نام و نبرد به اینجا آمده‌ای.

نکته ادبی: تیغ و کمند نماد جنگاوری و مهارت‌های پهلوانی است.

کنون چون زنان پیش من بسته دست همی خواب گویی به کردار مست

اکنون که مانند زنان دست‌هایت بسته است، ادای آدم‌های مست را در می‌آوری و سخنان بیهوده می‌گویی.

نکته ادبی: تشبیه بیژن به زنان کنایه‌ای برای تحقیر و سرزنش است.

بکار دروغ آزمودن همی بخواهی سر از من ربودن همی

تو می‌خواهی با دروغ‌گویی، مرا فریب دهی و با این حرف‌ها جانت را نجات دهی.

نکته ادبی: سر ربودن کنایه از کشتن است.

بدو گفت بیژن که ای شهریار سخن بشنو از من یکی هوشیار

بیژن به او گفت: ای پادشاه، سخنِ یک انسان هوشیار را از من بشنو.

نکته ادبی: هوشیار خطاب کردن خود در برابر پادشاه نشان‌دهنده عزت‌نفس بیژن است.

گرازان بدندان و شیران بچنگ توانند کردن بهر جای جنگ

گرازها با دندان و شیرها با چنگالشان می‌توانند در هر مکانی بجنگند.

نکته ادبی: استفاده از حیوانات برای توصیف قدرت جنگی از آرایه‌های رایج حماسی است.

یلان هم بشمشیر و تیر و کمان توانند کوشید با بدگمان

دلاوران نیز با شمشیر و تیر و کمان می‌توانند با دشمنانِ بدگمان نبرد کنند.

نکته ادبی: بدگمان صفتی برای افراسیاب است که به سوءظن او اشاره دارد.

یکی دست بسته برهنه تنا یکی را ز پولاد پیراهنا

کسی که دست‌بسته و برهنه است، نمی‌تواند همانند کسی باشد که زره پولادین بر تن دارد.

نکته ادبی: پولاد پیراهنا استعاره از زره است که نشان‌دهنده آمادگی جنگی است.

چگونه درد شیر بی چنگ تیز اگر چند باشد دلش پر ستیز

چگونه شیر می‌تواند بدون چنگال‌های تیزش نبرد کند، حتی اگر دلش پر از کینه و ستیز باشد؟

نکته ادبی: این بیت در مقام تمثیل برای اثبات بی‌دفاع بودن بیژن است.

اگر شاه خواهد که بنید ز من دلیری نمودن بدین انجمن

اگر شاه می‌خواهد دلیری مرا در این انجمن ببیند،

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای مجلس شاهی و میدان است.

یکی اسب فرمای و گرزی گران ز ترکان گزین کن هزار از سران

فرمان بده یک اسب و گرزی سنگین به من بدهند و هزار تن از بهترین جنگجویان توران را انتخاب کن.

نکته ادبی: گرز نماد قدرت پهلوانی و از سلاح‌های اصلی است.

به آوردگه بر یکی زین هزار اگر زنده مانم بمردم مدار

اگر در میدان نبرد از میان این هزار نفر زنده ماندم، مرا دیگر انسان حساب نکن.

نکته ادبی: مردم مدار در اینجا به معنای حساب کردنِ فرد به عنوان انسان شایسته است.

ز بیژن چو این گفته بشنید چشم بروبر فگند و برآورد خشم

وقتی افراسیاب این سخنان را از بیژن شنید، با خشم به او نگاه کرد.

نکته ادبی: برآورد خشم کنایه از غضبناک شدن است.

بگرسیوز اندر یکی بنگرید کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید

به گرسیوز نگاه کرد و گفت: ببین که از ایرانیان چه دیدیم و در آینده چه خواهیم دید.

نکته ادبی: گرسیوز برادر افراسیاب است که نقش شرور و تحریک‌کننده دارد.

نبینی که این بدکنش ریمنا فزونی سگالد همی بر منا

نمی‌بینی که این مردِ بدکارِ ناپاک (بیژن)، هر روز به دنبال قدرت‌طلبی و فزونی‌خواهی بر ضد من است؟

نکته ادبی: ریمنا واژه‌ای اوستایی به معنای پلید، ناپاک و بدبو است.

بسنده نبودش همین بد که کرد همی رزم جوید بننگ و نبرد

همین‌قدر که کارهای بدی کرده برایش کافی نبود، اکنون هم می‌خواهد با ننگ و نبرد دوباره بجنگد.

نکته ادبی: بسنده نبودن کنایه از این است که قبلاً به اندازه کافی آسیب دیده یا آسیب زده است.

ببر همچنین بند بر دست و پای هم اندر زمان زو بپرداز جای

همین حالا دستور بده دست و پای او را ببندند و فوراً او را از اینجا دور کنید.

نکته ادبی: بپرداز جای به معنای خالی کردن مکان و دور کردن شخص است.

بفرمای داری زدن پیش در که باشد ز هر سو برو رهگذر

دستور بده که او را در جلوی دروازه دار بزنند، جایی که محل رفت و آمد همه باشد.

نکته ادبی: دار زدن در شاهنامه نماد نهایت تحقیر و مجازات است.

نگون بخت را زنده بر دار کن وزو نیز با من مگردان سخن

آن انسانِ نگون‌بخت را زنده بر دار کنید و دیگر با من در مورد او حرفی نزنید.

نکته ادبی: نگون‌بخت به معنای تیره‌روز و کسی است که اقبالش برگشته.

بدان تا ز ایرانیان زین سپس نیارد بتوران نگه کرد کس

تا دیگر از این پس، هیچ ایرانی جرات نکند حتی نگاهی به توران بیندازد.

نکته ادبی: نگه کردن کنایه از قصد تجاوز یا تعرض است.

کشیدندش از پیش افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب

بیژن را از پیش افراسیاب بردند، در حالی که دلش از درد مجروح و چشمانش پر از اشک بود.

نکته ادبی: خسته دل کنایه از غمگین و داغدار بودن است.

چو آمد بدر بیژن خسته دل ز خون مژه پای مانده بگل

وقتی بیژنِ دل‌شکسته به دروازه رسید، از شدتِ گریه پاهایش در گل مانده بود.

نکته ادبی: خون مژه کنایه از گریه شدید و خونین است.

همی گفت اگر بر سرم کردگار نوشتست مردن ببد روزگار

با خود می‌گفت: اگر آفریدگار برای من مرگ را در چنین روز شومی مقدر کرده است،

نکته ادبی: بد روزگار استعاره از تقدیر شوم است.

ز دار و ز کشتن نترسم همی ز گردان ایران بترسم همی

من از دار و کشته شدن نمی‌ترسم، تنها ترس من از جنگجویان ایران است.

نکته ادبی: هراسِ بیژن در اینجا ترسِ فیزیکی نیست، بلکه ترس از بی‌آبرویی در برابر هم‌رزم است.

که نامرد خواند مرا دشمنم ز ناخسته بردار کرده تنم

چرا که دشمنانم مرا نامرد خواهند خواند، چون بدون اینکه در نبرد زخمی شوم، تنم بر دار رفته است.

نکته ادبی: ناخسته به معنای بدون زخم و جراحت است که ننگِ پهلوانی محسوب می‌شد.

بپیش نیاکان پهلو منش پس از مرگ بر من بود سرزنش

اگر بدون نبرد بمیرم، نزد نیاکان پهلوانم، پس از مرگ تنها سرزنش نصیبم خواهد شد.

نکته ادبی: نیاکان پهلو اشاره به تبارِ جنگجوی بیژن است.

روانم بماند هم ایدر بجای ز شرم پدر چون شوم باز جای

اگر جانم در اینجا بماند (بمیرم)، از شرم پدر، چگونه می‌توانم به وطن بازگردم؟

نکته ادبی: باز جای به معنای بازگشت به جایگاه اصلی (ایران) است.

دریغا که شادان شود دشمنم چو بینند بر دار روشن تنم

دریغ و افسوس که دشمنانم با دیدنِ تنِ آویخته‌ی من بر دار، شادمان شوند.

نکته ادبی: روشن تن در اینجا به معنای جسدِ بی‌جان است که در معرض دید قرار گرفته.

دریغا ز شاه و ز مردان نیو دریغا که دورم ز دیدار گیو

افسوس بر شاهِ بزرگ و مردان دلاور و افسوس که از دیدار پدرم گیو دور مانده‌ام.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلیر است.

ایا باد بگذر بایران زمین پیامی بر از من بشاه گزین

ای باد، به سمت ایران زمین عبور کن و پیامی از من به پادشاه برگزیده برسان.

نکته ادبی: باد در ادبیات فارسی اغلب پیام‌رسانِ میانِ عاشق و معشوق یا قهرمان و وطن است.

بگویش که بیژن بسختی درست چو آهو که در چنگ شیر نرست

به او بگو که بیژن در سختی گرفتار شده است، درست مثل آهویی که در چنگال شیر نر اسیر شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه بیژن به آهو و دشمن به شیر نشان‌دهنده ناتوانی در برابر قدرت دشمن است.

ببخشود یزدان جوانیش را بهم برشکست آن گمانیش را

خداوند جوانی بیژن را بر او بخشید و از مرگ نجاتش داد و گمانی که به مرگ او می‌رفت، برطرف شد.

نکته ادبی: بهم برشکست کنایه از منتفی شدن و پایان یافتن است.

کننده همی کند جای درخت پدید آمد از دور پیران ز بخت

هرکس که در حال کندن زمین برای کاشت درخت است، ناگهان پیران (از سرنوشت) از دور پدیدار شد.

نکته ادبی: بخت در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت است که سببِ رسیدنِ پیران شده است.

چو پیران ویسه بدانجا رسید همه راه ترک کمربسته دید

زمانی که پیرانِ ویسه به آن مکان رسید، دید که تمام مسیر را سربازانِ ترک با تجهیزات جنگی بسته‌اند.

نکته ادبی: کمر بسته کنایه از آماده جنگ و آماده‌باش بودن است.

یکی دار برپای کرده بلند کمندی برو بسته چون پای بند

داری (چوبه داری) بلند برپا کرده بودند و کمندی را همانند پابند بر آن بسته بودند.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه‌یِ شکنجه که نشان از قصدِ کشتنِ بیژن دارد.

ز ترکان بپرسید کین دار چیست در شاه را از در دار کیست

پیران از سربازان ترک پرسید که این دار برای چیست و چه کسی قرار است بر بالای این چوبه دار برود؟

نکته ادبی: در شاه کنایه از جایگاهِ اعدام یا مجازاتِ شاهانه است.

بدو گفت گرسیوز این بیژنست از ایران کجا شاه را دشمنست

گرسیوز به او گفت که این فرد بیژن است، همان کسی که دشمنِ سرسختِ شاه ایران است.

نکته ادبی: از ایران کجا شاه را دشمنست؛ اشاره به تبار و کینه‌توزیِ بیژن نسبت به توران.

بزد اسب و آمد بر بیژنا جگر خسته دیدش برهنه تنا

پیران اسب را پیش راند و نزد بیژن آمد؛ دید که او جگری خسته و زخمی دارد و بدنش برهنه است.

نکته ادبی: جگر خسته کنایه از دردمندی و رنجوری شدید است.

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ

هر دو دستش از پشت مانند سنگ (سفت و سخت) بسته شده بود، دهانش خشکیده و رنگ از چهره‌اش پریده بود.

نکته ادبی: تشبیه دست‌های بسته به سنگ، استعاره از شدتِ اسارت است.

بپرسید و گفتش که چون آمدی از ایران همانا بخون آمدی

پیران از او پرسید که چگونه به اینجا آمدی؟ آیا از ایران برای خون‌خواهی و جنگ آمده بودی؟

نکته ادبی: بخون آمدن کنایه از آمدن برای جنگ و خون‌ریزی است.

همه داستان بیژن او را بگفت چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت

بیژن تمام داستان خود را برای او بازگو کرد، همان‌طور که از دستِ دشمنِ فریبکار (گرسیوز) بر سرش آمده بود.

نکته ادبی: جفتِ بدخواه در اینجا اشاره به گرسیوز است.

ببخشود پیران ویسه بروی ز مژگان سرشکش فرو شد بروی

پیرانِ ویسه به حال بیژن دلش سوخت و رحم آورد، به طوری که اشک از مژگانش بر چهره‌اش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک در اینجا به معنای اشک است.

بفرمود تا یک زمانش بدار نکردند و گفتا هم ایدر بدار

پیران دستور داد که اجرای حکم را کمی به تأخیر بیندازند، اما آن‌ها قبول نکردند و او گفت همان‌جا او را نگه دارید.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه به معنای همین‌جا است.

بدان تا ببینم یکی روی شاه نمایم بدو اختر نیک راه

تا من نزد شاه بروم، چهره‌اش را ببینم و راهِ چاره و فالِ نیکی به او نشان دهم.

نکته ادبی: اختر نیک راه کنایه از پیشنهادی خیرخواهانه و رهایی‌بخش است.

بکاخ اندر آمد پرستارفش بر شاه با دست کرده بکش

پیران با لباسِ مخصوصِ خدمتکاران وارد کاخ شد و با حالتی متواضعانه نزد شاه رفت.

نکته ادبی: پرستار به معنای خدمتکار و کسی که در دربار خدمت می‌کند.

بیامد دمان تا بنزدیک تخت بر افراسیاب آفرین کرد سخت

با شتاب نزد تخت شاه رفت و افراسیاب را ستایش کرد و به او درود فرستاد.

نکته ادبی: دمان به معنای دمان و شتابان است.

همی بود در پیش تختش بپای چو دستور پاکیزه و رهنمای

مانند یک وزیرِ پاکیزه و راهنمایِ دانا، در برابرِ تخت شاه ایستاده بود.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور است.

سپهبد بدانست کز آرزوی بپایست پیران آزاده خوی

شاه متوجه شد که پیرانِ آزاده‌منش با خواسته‌ای به نزد او آمده است.

نکته ادبی: آرزو در اینجا به معنای خواسته و حاجت است.

بخندید و گفتش چه خواهی بگوی ترا بیشتر نزد من آبروی

افراسیاب خندید و گفت: هرچه می‌خواهی بگو، زیرا نزد من آبروی تو از همه بیشتر است.

نکته ادبی: آبرو در اینجا به معنای ارج و قرب و منزلت است.

اگر زر خواهی و گر گوهرا و گر پادشاهی هر کشورا

اگر طلا و جواهر می‌خواهی یا حکومتِ هر کشوری را می‌طلبی، بگو.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگیِ شاهانه برای خشنود کردنِ مشاور.

ندارم دریغ از تو من گنج خویش چرا برگزینی همی رنج خویش

من گنجینه‌هایم را از تو دریغ نمی‌کنم، پس چرا خود را به رنج می‌اندازی؟

نکته ادبی: دریغ نداشتن کنایه از نهایتِ سخاوت است.

چو بشنید پیران خسرو پرست زمین را ببوسید و بر پای جست

چون پیران، که همیشه خواهانِ سربلندیِ شاه بود، این سخنان را شنید، زمین را بوسید و با اشتیاق برخاست.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای کسی است که به شاه وفادار است و او را گرامی می‌دارد.

که جاوید بادا ترا بخت و جای مبادا ز تخت تو پردخته جای

گفت: بخت و جایگاهت جاودان باشد و هیچ‌گاه تخت پادشاهی‌ات خالی از وجودت نماند.

نکته ادبی: پردخته جای کنایه از خالی شدنِ تخت و زوالِ پادشاهی است.

ز شاهان گیتی ستایش تراست ز خورشید برتر نمایش تراست

ستایش تمام شاهانِ جهان شایسته‌یِ توست و شکوهِ تو حتی از خورشید هم فراتر است.

نکته ادبی: اغراق و مبالغه‌یِ مرسوم در ستایشِ پادشاه.

مرا هرچ باید ببخت تو هست ز مردان وز گنج و نیروی دست

من هرچه نیاز دارم، با برکتِ وجودِ تو دارم؛ چه نیرو و گنج و چه مردان جنگی.

نکته ادبی: اشاره به کفایت و داراییِ پیران در سایه‌یِ توجهاتِ شاه.

مرا این نیاز از در خویش نیست کس از کهتران تو درویش نیست

نیازِ من به خاطرِ کمبودِ مالی نیست، زیرا در میانِ زیردستانِ تو، هیچ‌کس فقیر نیست.

نکته ادبی: درویش در اینجا به معنای فقیر و ندار است.

بداند شهنشاه برترمنش ستوده بهر کار بی سرزنش

ای شاهنشاهِ بلندمرتبه و ستوده در هر کار که بهانه‌ای برای سرزنش نداری، این را بدان.

نکته ادبی: بی‌سرزنش صفتی است برای شاه که از دیدِ پیران، تمام‌عیار است.

که من شاه را پیش ازین چند بار همی دادمی پند بر چند کار

من پیش از این، چندین بار در موردِ کارهایِ مختلف به شما پند و اندرز داده‌ام.

نکته ادبی: یادآوریِ نقشِ مشورتیِ پیران.

بفرمان من هیچ نامد فراز ازو داشتم کارها دست باز

اما هیچ‌کدام از پندهایِ من به نتیجه نرسید و شما از انجامِ آن کارها خودداری کردید.

نکته ادبی: دست باز داشتن کنایه از رها کردن یا عمل نکردن است.

مکش گفتمت پور کاوس را که دشمن کنی رستم و طوس را

به شما گفتم که بیژن را نکشید تا باعث نشوید رستم و طوس دشمنِ شما شوند.

نکته ادبی: اشاره به عواقبِ کشتنِ بیژن و درگیر شدن با پهلوانانِ ایران.

کز ایران بپیلان بکوبندمان ز هم بگسلانند پیوندمان

چرا که ایرانیان با سپاهِ عظیمشان ما را سرکوب خواهند کرد و پیوندهایِ صلح را از هم خواهند گسست.

نکته ادبی: پیلهایِ کوبنده استعاره از سپاهِ انبوه و قدرتمندِ ایران است.

سیاوش که بود از نژاد کیان ز بهر تو بسته کمر بر میان

سیاوش که از نژاد کیانیان بود، فقط برایِ خاطرِ تو کمرِ خدمت بست و به توران آمد.

نکته ادبی: یادآوریِ فاجعه‌یِ قتلِ سیاوش که ریشه‌یِ کینه‌هاست.

بکشتی بخیره سیاوش را بزهر اندر آمیختی نوش را

اما تو سیاوش را بی‌گناه کشتی و شیرینیِ زندگی (نوش) را با زهرِ تلخِ خیانت آمیختی.

نکته ادبی: زهر در نوش آمیختن کنایه از خیانت و بدی کردن به کسی است که با نیتِ خوب آمده است.

بدیدی بدیهای ایرانیان که کردند با شهر تورانیان

تو بدی‌هایی که ایرانیان پس از آن حادثه بر سرِ تورانیان آوردند، دیده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به انتقام‌جویی‌هایِ ایرانیان در طولِ تاریخ.

ز ترکان دو بهره بپای ستور سپردند و شد بخت را آب شور

بخشی از سرزمینِ توران به دستِ ترکان (یا مهاجمان) افتاد و بختِ ما تیره شد.

نکته ادبی: آبِ شور شدنِ بخت، کنایه از بدشانسی و ادبار است.

هنوز آن سر تیغ دستان سام همانا نیاسود اندر نیام

هنوز هم تیغِ رستم (سام) در نیام آرام نگرفته است و آماده‌یِ نبرد است.

نکته ادبی: دستان لقبِ رستم است. استعاره از خشمِ همیشگیِ رستم.

که رستم همی سرفشاند ازوی بخورشید بر خون چکاند ازوی

رستم همچنان خون‌خواهی می‌کند و چنان با خشم می‌جنگد که گویی خورشید را به خون می‌آلاید.

نکته ادبی: خون چکاندن بر خورشید، مبالغه‌ای در شدتِ نبرد و کشتار است.

برام بر کینه جویی همی گل زهر خیره ببویی همی

تو بیهوده به دنبالِ کینه‌جویی هستی و با این کار، گلِ زهرآگینِ جنگ را می‌بویی.

نکته ادبی: بوییدنِ گلِ زهر، استعاره از گرفتار شدن در دامِ پیامدهایِ شومِ انتقام است.

اگر خون بیژن بریزی برین ز توران برآید همان گرد کین

اگر خونِ بیژن را بر زمین بریزی، گرد و غبارِ انتقامِ جدیدی از سمتِ توران برمی‌خیزد.

نکته ادبی: گردِ کین استعاره از آغازِ نبردی بزرگ و ویرانگر است.

خردمند شاهی و ما کهترا تو چشم خرد باز کن بنگرا

تو شاهِ خردمندی هستی و ما زیردستانِ تو هستیم؛ پس چشمِ خرد را باز کن و درست بنگر.

نکته ادبی: دعوتِ صریحِ مشاور به تفکرِ منطقی به جایِ خشم.

نگه کن ازان کین که گستردیا ابا شاه ایران چه بر خوردیا

به آن کینه‌ای که قبلاً کاشتی و نتیجه‌اش را با شاه ایران دیدی، نگاه کن.

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌هایِ تلخِ گذشته که باید عبرت می‌شد.

هم آنرا همی خواستار آوری درخت بلا را ببار آوری

همان کینه را دوباره می‌خواهی زنده کنی و درختِ بلا را به بار بنشانی.

نکته ادبی: درختِ بلا استعاره از نتیجه‌یِ شومِ رفتارهایِ خشونت‌آمیز.

چو کینه دو گردد نداریم پای ایا پهلوان جهان کدخدای

اگر کینه رویِ کینه بیاید، ما دیگر تاب و توانِ ایستادگی نداریم، ای پهلوانِ بزرگ و رهبرِ جهانیان.

نکته ادبی: کدخدای به معنای سرور و رئیسِ قوم است.

به از تو نداند کسی گیو را نهنگ بلا رستم نیو را

هیچ‌کس بهتر از تو گیو و رستمِ قدرتمند را که مانند نهنگِ بلا هستند، نمی‌شناسد.

نکته ادبی: نهنگِ بلا استعاره از تواناییِ ویرانگرِ رستم در نبرد است.

چو گودرز کشواد پولادچنگ که آید ز بهر نبیره بجنگ

مانند گودرزِ کشواد که پولادین‌چنگ است و برایِ نجاتِ نبیره‌اش (بیژن) به جنگ خواهد آمد.

نکته ادبی: پولادچنگ صفتی برای پهلوانانِ بسیار نیرومند.

چو برزد بران آتش تیز آب چنین داد پاسخ پس افراسیاب

وقتی پیران این حرف‌هایِ تند را زد، افراسیاب این‌گونه پاسخ داد.

نکته ادبی: استعاره از فرو نشاندنِ آتشِ خشم با آبِ کلام.

که بیژن نبینی که با من چه کرد بایران و توران شدم روی زرد

آیا نمی‌بینی بیژن با من چه کرد؟ که باعث شد در ایران و توران رو سیاهم کند و آبرویم برود.

نکته ادبی: روی زرد شدن کنایه از شرمندگی و رسوایی است.

نبینی کزین بدهنر دخترم چه رسوایی آمد بپیران سرم

آیا نمی‌بینی که از دستِ دخترِ نادانم چه رسوایی‌ای برایِ من و پیران پیش آمد؟

نکته ادبی: بدهنر در اینجا به معنایِ نادان و خطا کار است.

همان نام پوشیده رویان من ز پرده بگسترد بر انجمن

همان دخترانِ نامداری که همیشه پشتِ پرده (محفوظ) بودند، اکنون در انجمن‌ها رسوا شدند.

نکته ادبی: نام پوشیده رویان کنایه از زنانِ پاکدامن و محترم است.

کزین ننگ تا جاودان بر سرم بخندد همی کشور و لشکرم

به خاطر این ننگ، تا ابد کشور و لشکریانم به من خواهند خندید و مرا مسخره می‌کنند.

نکته ادبی: تا جاودان مبالغه در ماندگاریِ ننگ.

چنو یابد از من رهایی بجان گشایند بر من ز هر سو زبان

اگر او از دست من جان سالم به در ببرد، همه به من زبان‌درازی می‌کنند و مرا تحقیر خواهند کرد.

نکته ادبی: گشودنِ زبان به کنایه از بدگویی و سرزنشِ مردم است.

برسوایی اندر بمانم بدرد بپالایم از دیدگان آب زرد

من در این رسوایی و بدنامی با درد و رنج باقی می‌مانم و از چشمانم اشک‌های زرد (ناشی از غم و بیماری) جاری می‌شود.

نکته ادبی: آب زرد کنایه از اشکِ ناشی از اندوهِ عمیق و بیماری است.

دگر آفرین کرد پیران بدوی که ای شاه نیک اختر راست گوی

سپس پیرانِ خردمند به پادشاه پیشنهاد کرد و گفت: ای شاهی که نیک‌بخت هستی و همواره سخن راست می‌گویی.

نکته ادبی: پیران نام وزیر خردمند افراسیاب است. 'نیک اختر' صفت پادشاه است.

چنینست کین شاه گوید همی جز از نیک نامی نجوید همی

ماجرا چنین است که این پادشاه همواره سخن می‌گوید و چیزی جز به دنبالِ نیک‌نامی بودن، نمی‌خواهد.

نکته ادبی: اشاره به شهرت و آیینِ پادشاه در نگاه پیران.

ولیکن بدین رای هشیار من یکی بنگرد ژرف سالار من

اما درباره‌ی این نظرِ هوشمندانه‌ی من، ای سالار، تو باید به عمقِ ماجرا بنگری و آن را بسنجی.

نکته ادبی: ژرف نگریستن کنایه از تامل و تدبر است.

ببندد مر او را ببند گران کجا دار و کشتن گزیند بران

باید او (بیژن) را با بندهای سنگین زندانی کنی، به گونه‌ای که چاره‌ای جز مرگ یا پذیرشِ این بندها نداشته باشد.

نکته ادبی: بند گران استعاره از اسارت و زنجیرهای سنگین است.

هر آنکو بزندان تو بسته ماند ز دیوانها نام او کس نخواند

هر کسی که در زندانِ تو گرفتار بماند، دیگر نامش از دفترها و دیوان‌هایِ بزرگان پاک خواهد شد.

نکته ادبی: دیوان در اینجا به معنای دفترِ ثبتِ نامِ بزرگان یا لشکر است.

ازو پند گیرند ایرانیان نبندند ازین پس بدی را میان

ایرانیان از او عبرت می‌گیرند و پس از این، دیگر دست به کارهای بد و ناپسند نخواهند زد.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از کمر همت بستن یا آمادگی برای کاری است.

چنان کرد سالار کو رای دید دلش با زبان شاه بر جای دید

پادشاه همان کاری را کرد که پیرانِ خردمند پیشنهاد داده بود؛ چرا که نگاه و نظرِ او را با خواسته‌ی خودش هم‌راستا دید.

نکته ادبی: سالار در اینجا همان افراسیاب است.

ز دستور پاکیزهٔ راهبر درفشان شود شاه بر گاه بر

با وجودِ وزیری پاکیزه و راهنما، شکوه و درخششِ پادشاه بر تخت پادشاهی دوچندان می‌شود.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر است.

بگرسیوز آنگه بفرمود شاه که بند گران ساز و تاریک چاه

شاه در آن هنگام به گرسیوز فرمان داد که بندهای سنگین و چاهی تاریک برای بیژن آماده کند.

نکته ادبی: گرسیوز برادر افراسیاب است.

دو دستش بزنجیر و گردن بغل یکی بند رومی بکردار مل

دو دستِ او را با زنجیر بست و گردنش را به بغلش دوخت و بندِ رومیِ محکمی همچون بندِ مل (گیاه یا ریسمان محکم) بر او زد.

نکته ادبی: گردن بغل، شیوه‌ای از بستن دست‌ها و گردن به هم است.

ببندش بمسمار آهنگران ز سر تا بپایش ببند اندران

او را با میخ‌های آهنگرانِ ماهر چنان استوار بست که از سر تا پایش در زنجیر باشد.

نکته ادبی: مسمار به معنای میخ است.

چو بستی نگون اندر افگن بچاه چو بی بهره گردد ز خورشید و ماه

وقتی او را بستی، سرنگون در چاهش بینداز تا از دیدنِ خورشید و ماه (نور) محروم شود.

نکته ادبی: نگون‌سار کردن نشانه نهایت ذلت است.

ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو که از ژرف دریای گیهان خدیو

آن سنگِ بزرگِ اکوان دیو را که از اعماق دریایِ جهان گرفته شده است، بیاور.

نکته ادبی: اکوان دیو نام موجودی اساطیری است.

فگندست در بیشهٔ چین ستان بیاور ز بیژن بدان کین ستان

سنگی که در بیشه‌ی چین‌ستان افتاده است را بیاور تا بیژن را به کیفرِ کین‌خواهی در آن چاه بیندازیم.

نکته ادبی: کین‌ستان در اینجا معنای محلِ کین‌خواهی می‌دهد.

بپیلان گردون کش آن سنگ را که پوشد سر چاه ارژنگ را

آن سنگ را با فیل‌هایِ عظیم‌الجثه که گویی چرخِ گردون آن‌ها را می‌کشند، بیاور تا دهانه‌ی چاهِ ارژنگ را بپوشاند.

نکته ادبی: ارژنگ نامِ کاخ یا محلی است که در آن چاه است.

بیاور سر چاه او را بپوش بدان تا بزاری برآیدش هوش

سنگ را بر دهانه‌ی چاه بگذار و آن را بپوشان تا بیژن از شدتِ رنج و زاری، عقل و هوشش را از دست بدهد.

نکته ادبی: از دست رفتن هوش کنایه از نهایتِ درد و عذاب است.

وز آنجا بایوان آن بی هنر منیژه کزو ننگ یابد گهر

سپس به سراغِ آن دخترِ بی‌خرد (منیژه) برو که نسبِ خاندانش از وجودِ او ننگین می‌شود.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای اصل و نسب و نژاد است.

برو با سواران و تاراج کن نگون بخت را بی سر و تاج کن

با سواران به نزد او برو و اموالش را غارت کن و آن بخت‌برگشته را از تاج و تخت محروم ساز.

نکته ادبی: بی‌سر و تاج کنایه از سلبِ مقام و افتخار است.

بگو ای بنفرین شوریده بخت که بر تو نزیبد همی تاج و تخت

به او بگو ای بدبختِ نفرین‌شده، که تاج و تختِ پادشاهی دیگر برازنده‌ی تو نیست.

نکته ادبی: شوریده بخت یعنی بخت‌برگشته و سیاه‌بخت.

بننگ از کیان پست کردی سرم بخاک اندر انداختی افسرم

تو با ننگت، سَرِ خاندانِ پادشاهی را به خاک ذلت نشاندی و افسرِ مرا خاک‌آلود کردی.

نکته ادبی: کیان به معنای پادشاهان است. افسر نمادِ پادشاهی است.

برهنه کشانش ببر تا بچاه که در چاه بین آنک دیدی بگاه

او را به حالت برهنه کشان‌کشان تا پای چاه ببر تا در آن چاه، همان کسی را ببیند که قبلاً با شکوه می‌دیدی.

نکته ادبی: دیدن در جایگاهِ پست کنایه از تماشایِ ذلتِ معشوق است.

بهارش توی غمگسارش توی درین تنگ زندان زوارش توی

تو باید در این زندانِ تنگ، هم‌دم و غم‌خوار و دیدارکننده‌ی او باشی.

نکته ادبی: زوار به معنای دیدارکننده است.

خرامید گرسیوز از پیش اوی بکردند کام بداندیش اوی

گرسیوز با کینه‌توزی از پیشِ شاه رفت و آنچه را که آن فرد بداندیش (افراسیاب) خواسته بود، عملی کرد.

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای راه رفتنِ با وقار یا با شتاب است.

کشان بیژن گیو از پیش دار ببردند بسته بران چاهسار

بیژن را کشان‌کشان از پیشِ گیو (پدر بیژن که اینجا به اشتباه یا طبق متن، بیژنِ گیو خطاب شده) بردند و بسته به کنار چاه بردند.

نکته ادبی: بیژنِ گیو ترکیبی برای اشاره به بیژنِ پسرِ گیو است.

ز سر تا به پایش به آهن ببست بر و بازوی و گردن و پای و دست

تمامِ بدنِ او را از سر تا پا، از سینه، بازو، گردن، پا و دست با آهن بستند.

نکته ادبی: تکرارِ اعضای بدن برای تأکید بر شدتِ بند و گرفتاری است.

بپولاد خایسک آهنگران فروبرد مسمارهای گران

با مته‌هایِ فولادیِ آهنگران، میخ‌های سنگین را در بدن و بندهایش فرو کردند.

نکته ادبی: پولاد خایسک به معنای ابزاری است که فولاد را سوراخ می‌کند.

نگونش بچاه اندر انداختند سر چاه را بند بر ساختند

او را سرنگون در چاه انداختند و دهانه‌ی چاه را با قفل و بندِ محکم بستند.

نکته ادبی: بند بر ساختن به معنای مسدود کردن است.

وز آنجا بایوان آن دخترش بیاورد گرسیوز آن لشکرش

سپس گرسیوز با لشکرش به سراغِ کاخِ آن دختر (منیژه) رفت.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا قصر است.

همه گنج و گوهر بتاراج داد ازین بدره بستد بدان تاج داد

تمام گنج‌ها و جواهراتش را به تاراج برد و دارایی‌هایش را گرفت.

نکته ادبی: بدره کیسه پول است.

منیژه برهنه بیک چادرا برهنه دو پای و گشاده سرا

منیژه را در حالی که تنها یک چادر به تن داشت و پاها و سرش برهنه بود، بردند.

نکته ادبی: این صحنه نشان‌دهنده نهایتِ ذلتِ منیژه است.

کشیدش دوان تا بدان چاهسار دو دیده پر از خون و رخ جویبار

او را دوان‌دوان تا کنار چاه کشیدند، در حالی که چشمانش پر از اشکِ خونین و صورتش مانند جویبار (خیس) بود.

نکته ادبی: رخ جویبار کنایه از جاری بودن اشک بر صورت است.

بدو گفت اینک ترا خان و مان زواری برین بسته تا جاودان

به او گفتند: اینجاست خانه‌ و زندگیِ تو؛ تا ابد باید دیدارکننده‌ی این زندانیِ در بند باشی.

نکته ادبی: خان و مان کنایه از محلِ اقامتِ اجباری است.

غریوان همی گشت بر گرد دشت چو یک روز و یک شب برو بر گذشت

وقتی یک روز و یک شب گذشت، منیژه با فریاد و ناله در دشت می‌گشت.

نکته ادبی: غریوان به معنای نالان و خروشان است.

خروشان بیامد بنزدیک چاه یکی دست را اندرو کرد راه

با ناله و فریاد به نزدیکی چاه آمد و دستش را به درونِ چاه فرو برد.

نکته ادبی: اشاره به تلاشِ او برای برقراری ارتباط با بیژن در تاریکی چاه.

چو از کوه خورشید سر برزدی منیژه ز هر در همی نان چدی

هنگامی که خورشید طلوع می‌کرد، منیژه از هر دری (از هر راهی) برای بیژن نان تهیه می‌کرد.

نکته ادبی: چدی به معنای جستن و تهیه کردن است.

همی گرد کردی بروز دراز بسوراخ چاه آوریدی فراز

در طولِ روزِ بلند، نان جمع می‌کرد و آن‌ها را از سوراخِ چاه به درون می‌فرستاد.

نکته ادبی: فراز آوردن به معنای بالا آوردن یا رساندن است.

ببیژن سپردی و بگریستی بران شوربختی همی زیستی

نان را به بیژن می‌داد و گریه می‌کرد و با آن وضعیتِ شوربختانه، زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: زیستن در اینجا به معنای گذرانِ عمر در شرایطِ سخت است.

چو یک هفته گرگین بره بر بپای همی بود و بیژن نیامد بجای

وقتی یک هفته از ماندنِ گرگین در دشت گذشت و بیژن بازنگشت.

نکته ادبی: گرگین همسفرِ بیژن بود که او را در آن بیشه تنها گذاشته بود.

ز هر سوش پویان بجستن گرفت رخان را بخوناب شستن گرفت

گرگین از هر سو دوان‌دوان به دنبالِ او گشت و صورتش را با اشک‌های خونین شست.

نکته ادبی: خوناب کنایه از اشکِ بسیارِ توأم با غم است.

پشیمانی آمدش زان کار خویش که چون بد سگالید بر یار خویش

پشیمانی به سراغش آمد؛ چرا که علیه دوستِ خود، نقشه‌های بدی کشیده بود.

نکته ادبی: بد سگالیدن به معنای اندیشیدنِ شر و بدی است.

بشد تازیان تا بدان جشنگاه کجا بیژن گیو گم کرد راه

با شتاب به همان تفریح‌گاه (جشنگاه) رفت؛ جایی که بیژن راهش را گم کرده بود.

نکته ادبی: جشنگاه مکانی تفریحی است.

همه بیشه برگشت و کس را ندید نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید

تمام بیشه را گشت اما کسی را ندید و حتی صدای پرندگان را نیز در آنجا نشنید.

نکته ادبی: سکوتِ بیشه نمادِ وحشت و دوریِ بیژن است.

همی گشت بر گرد آن مرغزار همی یار کرد اندرو خواستار

او دورِ آن مرغزار گشت و به دنبالِ دوستش می‌گشت.

نکته ادبی: یار کرد به معنای جستجویِ یار است.

یکایک ز دور اسب بیژن بدید که آمد ازان مرغزاران پدید

ناگهان از دور اسبِ بیژن را دید که از میانِ مرغزار نمایان شد.

نکته ادبی: دیدنِ اسبِ خالی، نشانه‌ی بدی برای گرگین است.

گسسته لگام و نگون کرده زین فرو مانده بر جای اندوهگین

در حالی که لگامش گسسته و زینش وارونه شده بود و به نظر اندوهگین در جای خود مانده بود.

نکته ادبی: نگون‌کردنِ زین نشانه شکست و حادثه است.

بدانست کو را تباهست کار بایران نیاید بدین روزگار

دانست که کارِ بیژن خراب شده است و دیگر در این روزگار به ایران بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: تباه شدن کار کنایه از نابودی یا اسارت است.

اگر دار دارد اگر چاه و بند از افراسیاب آمدستش گزند

اگر در بند است یا در چاه گرفتار شده، این آسیب از جانبِ افراسیاب به او رسیده است.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

کمند اندرافگند و برگاشت روی ز کرده پشیمان و دل جفت جوی

کمندش را افکند و بازگشت، در حالی که از کرده‌اش پشیمان بود و دلش پر از غمِ دوست بود.

نکته ادبی: جفتِ جوی یعنی همراه با اندوهِ جستجوگری.

ازان مرغزار اسب بیژن براند بخیمه در آورد و روزی بماند

از آن مرغزار اسبِ بیژن را با خود برد و به خیمه آورد و یک روز در آنجا ماند.

نکته ادبی: براندن در اینجا به معنای هدایت کردنِ اسب است.

پس آنگه سوی شهر ایران شتافت شب و روز آرام و خوردن نیافت

گیو پس از شنیدن خبر، با شتاب به سمت ایران حرکت کرد و در این مسیر، شب و روز آرامش نداشت و از خوردن و آشامیدن باز ماند.

نکته ادبی: شتافتن در اینجا به معنای سرعت گرفتن در حرکت است.

چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه که بیژن نبودست با او براه

هنگامی که خبر به پادشاه رسید که بیژن همراه گرگین به ایران نیامده است،

نکته ادبی: براه نبودن کنایه از بازنگشتن یا همراه نشدن در مسیر است.

بگفت این سخن گیو را شهریار بدان تا ز گرگین کند خواستار

پادشاه (کیخسرو) این سخن را به گیو گفت تا او گرگین را بازخواست کند.

نکته ادبی: خواستار بودن به معنای بازخواست کردن و مطالبه دلیل است.

پس آگاهی آمد همانگه بگیو ز گم بودن رزمزن پور نیو

همان لحظه خبرِ گم‌شدن بیژن، پسرِ گیو، به گوش گیو رسید.

نکته ادبی: رزمزن به معنای جنگجو و دلاور است.

ز خانه بیامد دمان تا بکوی دل از درد خسته پر از آب روی

گیو با خشم و شتاب از خانه به کوی و برزن آمد، در حالی که دلش از اندوهِ دوری فرزند دردمند بود و چهره‌اش از اشک پوشیده شده بود.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خروشان است.

همی گفت بیژن نیامد همی بارمان ندانم چه ماند همی

گیو با خود می‌گفت بیژن نیامد و من نمی‌دانم چه بر سر ما خواهد آمد.

نکته ادبی: بارمان در اینجا به معنای سرنوشت و عاقبت است.

بفرمود تا بور کشواد را کجا داشتی روز فریاد را

دستور داد تا اسب تندرویش (بور) را آماده کنند؛ اسبی که همیشه در روزهای سخت و هنگام فریادخواهی به کار می‌آمد.

نکته ادبی: بور اسب تندرو و قهوه‌ای رنگ است.

بروبر نهادند زین خدنگ گرفته بدل گیو کین پلنگ

زین بر پشت اسب نهادند و گیو که کینه‌اش از گرگین مانند کینه پلنگ بود، بر آن سوار شد.

نکته ادبی: کینه پلنگ کنایه از خشم شدید و آماده انتقام بودن است.

همانگه بدو اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای

همان لحظه بر اسب نشست و مانند باد از جای کنده شد و حرکت کرد.

نکته ادبی: بکردار باد تشبیهی برای سرعت و شتاب است.

پذیره شدش تا کند خواستار که بیژن کجا ماند و چون بود کار

گیو به استقبال گرگین رفت تا از او بپرسد بیژن کجاست و چه بلایی سرش آمده است.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

همی گفت گرگین بدو ناگهان همانا بدی ساخت اندر نهان

گرگین ناگهان به گیو گفت: گویی در پنهان حیله‌ای در کار بوده است.

نکته ادبی: اشاره به مکر گرگین برای تبرئه خود.

شوم گر ببینمش بی بیژنم همانگه سرش را ز تن بر کنم

اگر بیژن را پیدا کنم و ببینم که نیست، همان لحظه سر از تنش جدا خواهم کرد.

نکته ادبی: تهدیدِ دروغین برای فریب گیو.

بیامد چو گرگین مر او را بدید پیاده شد و پیش او در دوید

وقتی گرگین، گیو را دید، پیاده شد و با شتاب به سمت او دوید.

نکته ادبی: این عمل برای نمایش تظاهر به احترام و ادب است.

همی گشت غلتان بخاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا

گرگین در حالی که صورتش را از اندوه خراشیده بود و سرش برهنه بود، غلت‌زنان روی خاک می‌افتاد.

نکته ادبی: شخوده رخان کنایه از شدت غم و خودزنی است.

بپرسید و گفت ای گزین سپاه سپهدار سالار و خورشید گاه

گرگین پرسید ای پهلوانِ سپاه و ای کسی که خورشیدِ این درگاه هستی،

نکته ادبی: خورشیدگاه استعاره از مقام رفیع و نورانی گیو است.

پذیره بدین راه چون آمدی که با دیدگان پر ز خون آمدی

چرا با این چشمان خون‌بار و با این حال به استقبال من آمدی؟

نکته ادبی: دیدگان پر از خون کنایه از گریه شدید است.

مرا جان شیرین نباید همی کنون خوارتر گر برآید همی

دیگر جان برایم اهمیتی ندارد و اگر همین حالا هم از بدنم خارج شود، برایم ناچیز و آسان است.

نکته ادبی: خوارتر بودن کنایه از بی‌ارزش بودن است.

چو چشمم بروی تو آید ز شرم بپالایم از دیدگان آب گرم

هرگاه چشمم به روی تو می‌افتد، از خجالت و شرمندگی (بابت بیژن) اشک گرم از چشمانم جاری می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان انتظار گیو و وضعیت گرگین.

کنون هیچ مندیش کو را بجان نیامد گزند و بگویم نشان

اکنون نگران نباش، آسیبی به جان او نرسیده است و من نشانه‌اش را به تو خواهم گفت.

نکته ادبی: فریبِ نهایی گرگین برای آرام کردن گیو.

چو اسب پسر دید گرگین بدست پر از خاک و آسیمه برسان مست

وقتی گرگین اسب بیژن را در دست گیو دید که خاک‌آلود و آشفته بود، مثل کسی که مست باشد (گیج و منگ) رفتار کرد.

نکته ادبی: آسیمه به معنای آشفته و سرگشته است.

چو گفتار گرگینش آمد بگوش ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش

چون سخنان گرگین (درباره ندیدن بیژن) به گوش گیو رسید، از شدت شوک از روی اسب افتاد و هوش از سرش رفت.

نکته ادبی: اسب اندر افتادن نشان‌دهنده شدت اندوه است.

بخاک اندرون شد سرش ناپدید همه جامهٔ پهلوی بردرید

گیو سرش را در خاک پنهان کرد و لباس‌های پهلوانی‌اش را از شدت غم پاره کرد.

نکته ادبی: جامه پهلوی دریدن نشانه سوگواری بزرگ است.

همی کند موی از سر و ریش پاک خروشان بسر بر همی ریخت خاک

او از شدت غم، موی سر و ریش خود را می‌کند و در حالی که فریاد می‌زد، خاک بر سر می‌ریخت.

نکته ادبی: این رفتار در ایران باستان نشانه عزاداری و ماتم بوده است.

همی گفت کای کردگار سپهر تو گستردی اندر دلم هوش و مهر

می‌گفت ای پروردگار آسمان‌ها، تو بودی که مهر فرزند را در دلم قرار دادی.

نکته ادبی: اشاره به فطری بودن مهر پدری.

گر از من جدا ماند فرزند من روا دارم ار بگلسد بند من

اگر فرزندم از من جدا شده باشد، تحمل گسستنِ رشته‌ی حیاتم را دارم.

نکته ادبی: بند گسستن کنایه از مرگ است.

روانم بدان جای نیکان بری ز درد دل من تو آگه تری

روح مرا به جایگاه نیکان ببر، که تو از دردِ دل من آگاه‌تری.

نکته ادبی: اشاره به آگاهی پروردگار از باطن انسان.

مرا خود ز گیتی هم او بود و بس چه انده گسار و چه فریادرس

در این دنیا او همه کسِ من بود، هم برایم غمخوار بود و هم فریادرس.

نکته ادبی: اندوه‌گسار به معنای کسی که غم را از دل می‌برد.

کنون بخت بد کردش از من جدا بماندم چنین در جهان مبتلا

اکنون بخت بد او را از من جدا کرد و من در این جهان تنها و گرفتار ماندم.

نکته ادبی: مبتلا به معنای گرفتار و دچار رنج است.

ز گرگین پس آنگه سخن بازجست که چون بود خود روزگار از نخست

سپس گیو از گرگین پرسید که روزگار از ابتدا چگونه گذشت؟

نکته ادبی: بازجستن به معنای پرس‌وجو کردن و تحقیق است.

زمانه بجایش کسی برگزید وگر خود ز چشم تو شد ناپدید

آیا تقدیر، جایگزینی برای بیژن برگزید یا اینکه او از چشم تو ناپدید شد؟

نکته ادبی: زمانه به معنای روزگار و تقدیر است.

ز بدها چه آمد مر او را بگوی چه افگند بند سپهرش بروی

بگو چه بلایی بر سر او آمد و روزگار چه بند و گرفتاری‌ای برایش رقم زد؟

نکته ادبی: افکندن بند کنایه از به دام انداختن توسط سرنوشت است.

چه دیو آمدش پیش در مرغزار که او را تبه کرد و برگشت کار

چه دیو و شری در آن بیشه بر سر راهش آمد که کارش را تباه کرد و سرنوشتش را دگرگون ساخت؟

نکته ادبی: دیو در اینجا می‌تواند نماد شیطان یا هر مانع شوم باشد.

تو این مرده ری اسب چون یافتی ز بیژن کجا روی برتافتی

تو چطور اسبِ بیژن را بدونِ سوار یافتی؟ و بیژن کجا از تو جدا شد؟

نکته ادبی: مرده‌ری به معنای آنچه از کسی باقی مانده است.

بدو گفت گرگین که بازآر هوش سخن بشنو و پهن بگشای گوش

گرگین به او گفت: آرام باش، خوب گوش کن تا برایت بگویم که این اتفاق چگونه رخ داد.

نکته ادبی: پهن گوش گشادن کنایه از دقیق گوش دادن است.

که این کار چون بود و کردار چون بدان بیشه با خوک پیکار چون

که این ماجرا چگونه بود و در آن بیشه، درگیری با خوک‌ها چطور پیش رفت.

نکته ادبی: پیکار به معنای جنگ و ستیز است.

بدان پهلوانا و آگاه باش همیشه فروزندهٔ گاه باش

ای پهلوان، گوش به فرمان باش و همیشه سرافراز و پادشاه بمان.

نکته ادبی: فروزنده گاه کنایه از صاحب قدرت و پادشاهی است.

برفتیم ز ایدر بجنگ گراز رسیدیم نزدیک ارمان فراز

ما از اینجا برای جنگ با گرازها رفتیم و به نزدیکی سرزمین ارمان رسیدیم.

نکته ادبی: ارمان نام سرزمینی در داستان است.

یکی بیشه دیدیم کرده چو دست درختان بریده چراگاه پست

بیشه‌ای دیدیم که انگار با دست چیده شده بود؛ درختان آنجا بریده شده و زمینش چراگاهی هموار بود.

نکته ادبی: پست به معنای هموار و دشت است.

همه جای گشته کنام گراز همه شهر ارمان از آن در کزاز

تمام آن مکان به لانه گرازها تبدیل شده بود و تمام شهر ارمان از ترسِ آن‌ها پر از هراس بود.

نکته ادبی: کنام به معنای لانه و مخفیگاه حیوانات وحشی است.

چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم ببیشه درون بانگ برداشتیم

وقتی برای جنگ نیزه‌ها را آماده کردیم، در میان بیشه فریاد برداشتیم تا گرازها را بیرون بکشیم.

نکته ادبی: نیزه برگاشتن کنایه از آماده جنگ شدن است.

گراز اندر آمد بکردار کوه نه یک یک بهر جای گشته گروه

گرازها مانند کوهی از میان بیشه بیرون آمدند؛ آن‌ها نه یکی‌یکی، بلکه گروهی حمله می‌کردند.

نکته ادبی: بکردار کوه تشبیهی برای کثرت و هیبت گرازهاست.

بکردیم جنگی بکردار شیر بشد روز و نامد دل از جنگ سیر

ما مانند شیر با آن‌ها جنگیدیم؛ روز به پایان رسید اما دل ما از جنگیدن سیر نشد.

نکته ادبی: تشبیه پهلوانان به شیر برای نمایش دلاوری.

چو پیلان بهم بر فگندیمشان بمسمار دندان بکندیمشان

مانند پیلان به جانشان افتادیم و با دندان‌های نیزه‌مان آن‌ها را از پای درآوردیم.

نکته ادبی: مسمار دندان استعاره از نوک تیز نیزه است.

وزآنجا بایران نهادیم روی همه راه شادان و نخچیر جوی

و از آنجا به سمت ایران راه افتادیم؛ در حالی که راه را شادمان طی می‌کردیم و به دنبال شکار بودیم.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

برآمد یکی گور زان مرغزار کزان خوبتر کس نبیند نگار

ناگهان گورخری از آن مرغزار بیرون جست که کسی زیباتر از آن را ندیده بود.

نکته ادبی: نگار به معنای زیبا و نقاشی‌شده است.

بکردار گلگون گودرز موی چو خنگ شباهنگ فرهاد روی

موهایش مانند گلگون (اسب رستم) بود و گویی با رنگِ شبِ تیره فرهاد (اسب شیرین) ترکیب شده بود.

نکته ادبی: تشبیه برای زیبایی و شکوه گورخر.

چو سیمش دو پا و چو پولاد سم چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم

پاهایش چون سیم (نقره) درخشان و سم‌هایش از پولاد سخت بود و سر و گوش و دمش مانند اسبِ بیژن (شبرنگ) بود.

نکته ادبی: سیم در ادبیات کلاسیک نماد سفیدی و درخشندگی است.

بگردن چو شیر و برفتن چو باد تو گفتی که از رخش دارد نژاد

گردنش چون شیر تنومند و حرکتش چون باد سریع بود؛ گویی از نژادِ رخش (اسب رستم) است.

نکته ادبی: رخش در اینجا به عنوان شاخص برترین اسب‌ها آمده است.

بر بیژن آمد چو پیلی نژند برو اندر افگند بیژن کمند

آن گورخرِ خشمگین به سمت بیژن آمد و بیژن کمندش را بر او انداخت.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین یا خشمگین است.

فگندن همان بود و رفتن همان دوان گور و بیژن پس اندر دمان

به محض انداختنِ کمند، گورخر شروع به دویدن کرد و بیژن هم به دنبال او با شتاب دوان بود.

نکته ادبی: این لحظه نقطه آغازِ گرفتار شدن بیژن در دامی است که گرگین پهن کرده است.

ز تازیدن گور و گرد سوار برآمد یکی دود زان مرغزار

از سرعتِ دویدنِ گورخر و حرکتِ تندِ اسب‌سوار، توده‌ای از گرد و غبار در آن مرغزار به پا شد.

نکته ادبی: گور در اینجا به معنای گورخر (گورخرِ وحشی) است که شکارِ معمولِ پهلوانان بوده و تازیدن به معنای تاختن و دویدن است.

بکردار دریا زمین بردمید کمندافگن و گور شد ناپدید

زمین زیر پای آن‌ها چنان متلاطم شد که گویی دریا مواج است؛ در این میان، بیژن (کمندافکن) و گورخر هر دو از دیده پنهان شدند.

نکته ادبی: بکردار دریا (مانند دریا) تشبیهی است برای نمایش عظمت و تلاطم غبار و حرکت سریع.

پی اندر گرفتم همه دشت و کوه که از تاختن شد سمندم ستوه

تمام دشت و کوه را برای یافتنش جستجو کردم، تا جایی که اسبم از شدتِ تاختن، خسته و درمانده شد.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب زرد رنگ است و ستوه به معنای عاجز و درمانده.

ز بیژن ندیدم بجایی نشان جزین اسب و زین از پس ایدر کشان

در هیچ مکانی نشانی از بیژن ندیدم، جز اسب و زینِ او که در پشتِ سر باقی مانده بود و آن را به دنبال خود می‌کشیدم.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است که در اینجا به مفهوم این مکان/موقعیت به کار رفته است.

دلم شد پر آتش ز تیمار اوی که چون بود با گور پیکار اوی

دلم از نگرانی برای او پر از آتشِ غم شد، که نبردِ او با آن گورخر چگونه پیش رفته است؟

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است و کنایه از دل‌مشغولی شدید.

بماندم فراوان بر آن مرغزار همی کردمش هر سوی خواستار

مدت زیادی در آن مرغزار ماندم و هر سو را به دنبالش گشتم.

نکته ادبی: خواستار به معنای جستجوگر و طالبِ چیزی بودن است.

ازو باز گشتم چنین ناامید که گور ژیان بود و دیو سپید

ناامید از او بازگشتم، چرا که تصور می‌کردم آن گورخر، حیوانی معمولی نبوده و احتمالاً دیوی سفید یا موجودی اهریمنی بوده است.

نکته ادبی: ژیان به معنای خشمگین و درنده است.

چو بشنید گیو این سخن هوشیار بدانست کو را تباهست کار

وقتی گیو سخنانِ هوشیارانه اما فریب‌آلودِ گرگین را شنید، دریافت که کارِ بیژن به تباهی کشیده شده است.

نکته ادبی: هوشیار در اینجا طنزی تلخ دارد، چرا که گیو با هوشیاری متوجهِ دروغِ گرگین می‌شود.

ز گرگین سخن سربسر خیره دید همی چشمش از روی او تیره دید

گیو متوجه شد که سخنانِ گرگین سراسر دروغ و پریشان‌گویی است و با نگاهی آکنده از تردید و خشم به او نگریست.

نکته ادبی: خیره دیدن کنایه از بیهوده و دروغین پنداشتنِ سخن است.

رخش زرد از بیم سالار شاه سخن لرزلرزان و دل پر گناه

چهره‌ی گرگین از ترسِ شاه زرد شد و سخنانش لرزان و دلش پر از گناه بود.

نکته ادبی: سالار شاه در اینجا خطاب به کیخسرو است.

چو فرزند را گیو گم بوده دید سخن را برآنگونه آلوده دید

وقتی گیو دید که فرزندش گم شده، دریافت که سخنانِ گرگین آلوده به دروغ است.

نکته ادبی: آلوده بودنِ سخن کنایه از ناپاک بودن و نادرستیِ آن است.

ببرد اهرمن گیو را دل ز جای همی خواست کو را درآرد ز پای

اهریمن وسوسه کرد تا گیو دل از دست بدهد و بخواهد که گرگین را همان‌جا به هلاکت برساند.

نکته ادبی: اهریمن نمادِ وسوسهٔ خشم و انتقامِ آنی است.

بخواهد ازو کین پور گزین وگر چند نیک آید او را ازین

گیو می‌خواست انتقامِ پسرِ برگزیده‌اش را بگیرد، حتی اگر این کار برای خودش عواقبی داشته باشد.

نکته ادبی: پور گزین به معنای پسرِ برگزیده و بهترین فرزند است.

پس اندیشه کرد اندران بنگرید نیامد همی روشنایی پدید

سپس اندیشه کرد و به عمقِ ماجرا نگریست، اما راهِ چاره و روشناییِ حقیقت برایش آشکار نشد.

نکته ادبی: روشنایی کنایه از یافتنِ راهِ حلِ منطقی است.

چه آید مرا گفت از کشتنا مگر کام بدگوهر آهرمنا

گیو با خود گفت: از کشتنِ او چه سود می‌برم؟ این کار فقط خواسته‌یِ آن موجودِ بدذاتِ اهریمنی را برآورده می‌کند.

نکته ادبی: بدگوهر صفتِ اهریمن و موجوداتِ شرور است.

به بیژن چه سود آید از جان اوی دگرگونه سازیم درمان اوی

از مرگِ او چه فایده‌ای به بیژن می‌رسد؟ باید راهِ دیگری برای درمانِ این درد بیابیم.

نکته ادبی: درمان در اینجا به معنای راهِ چاره و حلِ مشکل است.

بباشیم تا زین سخن نزد شاه شود آشکارا ز گرگین گناه

صبر می‌کنیم تا نزدِ شاه برویم؛ آنگاه گناهِ گرگین آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: نزدِ شاه کنایه از مراجعه به مرجعِ عالیِ عدالت است.

ازو کین کشیدن بسی کار نیست سنان مرا پیش دیوار نیست

انتقام گرفتن از او در اینجا کارِ درستی نیست؛ نیزهٔ من برای جنگیدن با دیوار (کارِ بی‌فایده) نیست.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است و کنایه از قدرتِ نظامیِ گیو.

بگرگین یکی بانگ برزد بلند که ای بدکنش ریمن پرگزند

گیو با صدای بلند بر سرِ گرگین فریاد زد: ای انسانِ بدکار و آسیب‌رسان.

نکته ادبی: ریمن به معنای پلید و ناپاک است.

تو بردی ز من شید و ماه مرا گزین سواران و شاه مرا

تو باعث شدی که من فرزندِ زیبارو و گران‌بهایم، آن سوارِ برگزیده‌یِ شاه را از دست بدهم.

نکته ادبی: شید و ماه استعاره از زیبایی و درخششِ بیژن است.

فگندی مرا در تک و پوی پوی بگرد جهان اندرون چاره جوی

تو مرا در پیِ جستجو و دوندگیِ بی‌حاصل، سرگردانِ جهان کردی.

نکته ادبی: تک و پوی پوی کنایه از دوندگیِ مداوم و بی‌ثمر است.

پس اکنون بدستان و بند و فریب کجا یابی آرام و خواب و شکیب

حال با این نیرنگ‌ها و فریبی که به کار بردی، کجا می‌توانی آرامش و آسودگی بیابی؟

نکته ادبی: بدستان به معنای حیله و نیرنگ است.

نباشد ترا بیش ازین دستگاه کجا من ببینم یکی روی شاه

دیگر برایت فرصتی باقی نمانده است، چرا که به زودی در پیشگاهِ شاه محاکمه خواهی شد.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای توانایی و فرصت است.

پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش ز بهر گرامی جهانبین خویش

آن‌گاه از تو برای خونِ پسرم، که او را بسیار عزیز می‌داشتم، انتقام خواهم گرفت.

نکته ادبی: جهان‌بین صفتی برای بیژن است که نشان از هوش و درایتِ او دارد.

وز آنجا بیامد بنزدیک شاه دو دیده پر از خون و دل کینه خواه

گیو از آنجا نزدِ شاه رفت؛ در حالی که چشمانش از شدتِ غم و گریه سرخ (خونین) و دلش پر از کینه‌یِ گرگین بود.

نکته ادبی: دو دیده پر از خون کنایه از گریهٔ شدید و خشمِ عمیق است.

برو آفرین کرد کای شهریار همیشه جهان را بشادی گذار

گیو به شاه درود فرستاد و گفت: ای پادشاه، همیشه در شادی زندگی کنی.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن و درود فرستادن است.

انوشه جهاندار نیک اخترا نبینی که بر سر چه آمد مرا

ای پادشاهِ نیک‌اختر و خوش‌عاقبت، آیا نمی‌بینی که چه مصیبتی بر سرِ من آمده است؟

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و خوش‌بخت است.

ز گیتی یکی پور بودم جوان شب و روز بودم بدوبر نوان

در این جهان تنها یک پسرِ جوان داشتم که شب و روز به یادش بی‌قرار بودم.

نکته ادبی: نوان به معنای نالان و بی‌قرار است.

بجانش پر از بیم گریان بدم ز درد جداییش بریان بدم

از ترسِ جانِ او گریه می‌کردم و از دردِ دوری‌اش می‌سوختم.

نکته ادبی: بریان بودن کنایه از سوختن و دردِ شدید کشیدن است.

کنون آمد ای شاه گرگین ز راه زبان پر ز یافه روان پر گناه

اکنون گرگین از راه رسیده، در حالی که زبانش پر از دروغ و دلش پر از گناه است.

نکته ادبی: یافه به معنای سخنِ بیهوده و دروغین است.

بدآگاهی آورد از پور من ازان نامور پاک دستور من

او درباره‌یِ پسرِ نامدار و پاکِ من، خبرِ بدی آورده است.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر، راهنما و پیرِ خردمند است.

یکی اسب دیدم نگونسار زین ز بیژن نشانی ندارد جزین

اسبی را دیدم که زینِ آن واژگون بود و هیچ نشانی از بیژن جز این نبود.

نکته ادبی: نگونسار کنایه از واژگونی و شکست است.

اگر داد بیند بدین کار ما یکی بنگرد ژرف سالار ما

اگر شاهِ ما عدالت را اجرا کند و به عمقِ این ماجرا بنگرد.

نکته ادبی: ژرف نگریستن کنایه از بررسیِ دقیق و عادلانه است.

ز گرگین دهد داد من شهریار کزو گشتم اندر جهان خاکسار

پادشاه حقِ مرا از گرگین بگیرد، کسی که باعث شد در جهان خوار و ذلیل شوم.

نکته ادبی: خاکسار شدن کنایه از بی‌آبرو و خوار شدن است.

غمی شد ز درد دل گیو شاه برآشفت و بنهاد فرخ کلاه

شاه از درد و رنجِ گیو غمگین شد، خشمگین گشت و کلاهِ شاهی را بر سر مرتب کرد (آماده‌یِ اقدام شد).

نکته ادبی: نهادنِ فرخ کلاه کنایه از آمادگی برای گرفتنِ تصمیمِ مهم و حکومتی است.

رخ شاه بر گاه بی رنگ شد ز تیمار بیژن دلش تنگ شد

چهره‌یِ شاه بر تخت دگرگون شد و از غمِ بیژن، دلش تنگ شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه است.

بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت چه گوید کجا ماند از نیک جفت

شاه از گیو پرسید که گرگین چه گفت و بیژن را کجا رها کرد؟

نکته ادبی: نیک‌جفت اشاره به بیژن به عنوانِ همدمِ خوبِ گیو دارد.

ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو سخن گفت با خسرو از پور نیو

گیو آن‌گاه ماجرای گفتگوی خود با گرگین را درباره‌یِ پسرِ دلیرش برای شاه بازگو کرد.

نکته ادبی: نیو به معنای دلیر و پهلوان است.

چو از گیو بشنید خسرو سخن بدو گفت مندیش و زاری مکن

وقتی کیخسرو سخنِ گیو را شنید، به او گفت که نگران نباش و زاری نکن.

نکته ادبی: مندیش (اندیشه مکن) به معنای نگران مباش است.

که بیژن بجانست خرسند باش بر امید گم بوده فرزند باش

بیژن زنده است، خرسند باش و به بازگشتِ فرزندِ گم‌شده‌ات امیدوار باش.

نکته ادبی: خرسند بودن در اینجا به معنای آرامش یافتن است.

که ایدون شنیدستم از موبدان ز بیدار دل نامور بخردان

چرا که من از موبدانِ بیدار دل و خردمندانِ نامدار شنیده‌ام.

نکته ادبی: موبدان روحانیون و دانایانِ زرتشتی هستند که نمادِ خرد و پیشگویی‌اند.

که من با سواران ایران بجنگ سوی شهر توران شوم بی درنگ

که من با سوارانِ ایران برای جنگ، بی‌درنگ به سوی توران خواهم رفت.

نکته ادبی: بدین مفهوم است که جنگی بزرگ در پیش است.

بکین سیاوش کشم لشکرا بپیلان سرآرم از آن کشورا

برای خون‌خواهیِ سیاوش، آن کشور را با سپاهِ فیل‌سواران زیر و رو خواهم کرد.

نکته ادبی: کین سیاوش یکی از محرک‌های اصلیِ جنگ‌های ایران و توران است.

بدان کینه اندر بود بیژنا همی رزم جوید چو آهرمنا

بیژن نیز در آن میدانِ جنگ است و همچون اهریمن با دشمن می‌جنگد.

نکته ادبی: چو آهرمنا تشبیهی برای قدرتِ ویرانگر و خشمِ بیژن در جنگ است.

تو دل را بدین کار غمگین مدار من این را همانا بسم خواستار

دلِ خود را غمگین مکن، من خودم او را بازخواهم گرداند.

نکته ادبی: خواستار بودن در اینجا به معنای جستن و بازگرداندن است.

بشد گیو یکدل پر اندوه و درد دو دیده پر از آب و رخساره زرد

گیو در حالی که قلبی پر از اندوه و درد داشت و چشمانش پر از اشک و چهره‌اش زرد شده بود، بازگشت.

نکته ادبی: رخساره زرد کنایه از بیماری یا رنجِ عمیقِ روحی است.

چو گرگین بدرگاه خسرو رسید ز گردان در شاه پردخته دید

وقتی گرگین به درگاهِ شاه رسید، دید که سرانِ سپاه از نزدِ شاه رفته‌اند.

نکته ادبی: پردخته بودن به معنای خالی بودن است.

ز تیمار بیژن همه مهتران ز درگاه با گیو رفته سران

همهٔ بزرگان به خاطرِ اندوهِ بیژن، همراه با گیو دربار را ترک کرده بودند.

نکته ادبی: سرانِ مهتران کنایه از بزرگان و پهلوانانِ ارشد است.

همه پر ز درد و همه پر زرنج همه همچو گم کرده صد گونه گنج

همه پر از درد و رنج بودند، گویی صدها گنجِ گرانبها را گم کرده‌اند.

نکته ادبی: تمثیلی برای بزرگیِ فاجعه‌یِ گم شدنِ بیژن.

پراگنده رای و پراگنده دل همه خاک ره ز اشک کرده چو گل

فکر و دلشان پریشان بود و از شدتِ گریه، خاکِ راه را به گِل تبدیل کرده بودند.

نکته ادبی: پراگنده رای کنایه از سرگشتگی و عدمِ تمرکزِ ذهنی است.

وزین روی گرگین شوریده رفت بنزدیک ایوان درگاه تفت

گرگینِ پریشان‌حال و هراسان، به سوی ایوانِ درگاه پادشاه با شتاب حرکت کرد.

نکته ادبی: واژه «شوریده» در اینجا به معنای آشفته و مضطرب است و «تفت» به معنای شتابان و تند است.

چو در پیش کیخسرو آمد زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین

وقتی به حضور کیخسرو رسید، زمین را بوسید و برای پادشاه دعا و ستایش کرد.

نکته ادبی: بوسیدن زمین در اینجا کنایه از کرنش، تذلل و ادای احترام خاضعانه در برابر شاه است.

چو الماس دندانهای گراز بر تخت بنهاد و بردش نماز

گرگین دندان‌های گراز را همچون الماس بر تخت شاه نهاد و در برابر او تعظیم کرد.

نکته ادبی: توصیه به «الماس» تشبیهی برای برندگی و درخشش دندان‌های گراز است.

که خسرو بهر کار پیروز باد همه روزگارش چو نوروز باد

گرگین گفت: ای شاه، امیدوارم در هر کاری پیروز باشی و همیشه مانند روز نوروز (نوی و تازگی و سرور) در زندگی‌ات کامیاب بمانی.

نکته ادبی: تلمیح به نوروز به عنوان نماد ایام خوش و پیروزی که همواره در ادبیات حماسی آرزوی پادشاهان بوده است.

سر دشمنان تو بادا بگاز بریده چنان کار سران گراز

امیدوارم سرِ دشمنان تو مانند این سرِ گراز که از تن جدا شده، بریده و نابود شود.

نکته ادبی: «بگاز» در اینجا با «گراز» جناس دارد و بر قطعیتِ سرکوبی دشمنان تاکید دارد.

بدندانها چون نگه کرد شاه بپرسید و گفتش که چون بود راه

شاه چون به دندان‌ها (که گرگین آورده بود) نگاه کرد، از او پرسید که چگونه بود آن راه (سفر)؟

نکته ادبی: پرسش شاه در اینجا آغاز بازجویی و نشان‌دهنده تردید او در صداقت گرگین است.

کجا ماند از تو جدا بیژنا بروبر چه بد ساخت آهرمنا

بیژن کجا از تو جدا شد؟ و اهریمن (یا بداندیش) چه کاری با او انجام داد؟

نکته ادبی: «آهرمنا» در اینجا اشاره به نیروی شر یا شرایط بدی دارد که بیژن را گرفتار کرده است.

چو خسرو چنین گفت گرگین بجای فرو ماند خیره همیدون بپای

وقتی کیخسرو این پرسش را مطرح کرد، گرگین همان‌جا در حیرت ماند و خشکش زد.

نکته ادبی: «خیره ماندن» کنایه از گیج شدن و ترسیدن از لو رفتن دروغ است.

ندانست پاسخ چه گوید بدوی فروماند بر جای بر زرد روی

گرگین نمی‌دانست چه پاسخی بدهد و رنگ چهره‌اش از ترس زرد شد و در جای خود میخکوب شد.

نکته ادبی: زرد شدن رخ کنایه از ترس و رنگ باختن از هراس است.

زبان پر ز یافه روان پر گناه رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه

زبانش پر از حرف‌های بیهوده و دروغ بود و درونش پر از گناه؛ از ترسِ شاه، صورتش زرد و بدنش لرزان شده بود.

نکته ادبی: توصیف دقیق حالات روانی یک فردِ دروغگو و تبهکار در لحظه مواجهه با حقیقت.

چو گفتارها یک بدیگر نماند برآشفت وز پیش تختش براند

چون حرف‌های گرگین با هم جور نبود و تناقض داشت، شاه خشمگین شد و او را از پیش تخت خود دور کرد.

نکته ادبی: «یک به دیگر نماند» کنایه از متناقض بودن سخنان است که نشانه دروغ‌گویی است.

همش خیره سر دید هم بدگمان بدشنام بگشاد خسرو زبان

شاه او را فردی نادان و بدگمان دید و با دشنام و تندی زبان گشود.

نکته ادبی: «خیره‌سر» به معنای احمق و کسی که بدون فکر عمل می‌کند.

بدو گفت نشنیدی آن داستان که دستان زدست از گه باستان

شاه به او گفت: آیا داستانِ قدیمیِ دستان (زال) را نشنیده‌ای؟

نکته ادبی: «دستان» نام دیگر زال، پدر رستم است که به تدبیر و حکمت شهره بود.

که گر شیر با کین گودرزیان بسیچد تنش را سر آید زمان

که اگر شیر (شخص شجاع) با کینه‌ی خاندان گودرز دربیفتد، عمرش به سر می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به قدرت خاندان گودرز و خاندان بیژن که ستیز با آنان عاقبتی جز مرگ ندارد.

اگر نیستی از پی نام بد وگر پیش یزدان سرانجام بد

اگر نگرانِ شهرت و نام بد نبودی و یا اگر از کیفرِ خداوندی در پایان کار نمی‌ترسیدی...

نکته ادبی: تامل در مفهوم تقوا و ترس از داوری الهی در ساختار اخلاقی شاهنامه.

بفرمودمی تا سرت را ز تن بکنید بکردار مرغ اهرمن

فرمان می‌دادم تا سرت را مانند مرغِ اهریمن (موجود پلید) از تن جدا کنند.

نکته ادبی: مرغ اهریمن استعاره از موجودی منفور و شوم است.

بفرمود خسرو بپولادگر که بندگران ساز و مسمارسر

خسرو به پولادگر دستور داد که بندی سنگین و میخ‌دار برای او بسازد.

نکته ادبی: «مسمارسر» به معنای سر میخ‌دار است که بر درد و سختی بند می‌افزاید.

هم اندر زمان پای کردش ببند که از بند گیرد بداندیش پند

همان لحظه پاهای گرگین را به بند کشید تا فردِ بداندیش از این بند درس عبرت بگیرد.

نکته ادبی: کارکرد تربیتیِ مجازات در نگاه شاهان در متون حماسی.

بگیو آنگهی گفت بازآر هوش بجویش بهر جای و هر سو بکوش

سپس به گیو گفت: هوش و حواست را جمع کن و در همه جا به دنبال بیژن بگرد و تلاش کن.

نکته ادبی: فراخوانِ عقل و خرد برای حل بحران به جای احساسات زودگذر.

من اکنون ز هر سو فراوان سپاه فرستم بجویم بهر جا نگاه

من اکنون سپاهیان زیادی به هر سو می‌فرستم تا همه جا را جستجو کنند.

نکته ادبی: نمایش قدرت پادشاه در بسیج امکانات برای عدالت‌خواهی.

ز بیژن مگر آگهی یابما بدین کار هشیار بشتابما

شاید از بیژن خبری پیدا کنیم و با هوشیاری در این راه قدم برداریم.

نکته ادبی: تاکید بر صفت «هوشیاری» در انجام امور خطیر.

وگر دیر یابیم زو آگهی تو جای خرد را مگردان تهی

و اگر دیر خبر یافتیم، تو خرد و تدبیر خود را از دست نده.

نکته ادبی: دعوت به صبر و پایداری در عین استفاده از عقلانیت.

بمان تا بیاید مه فرودین که بفروزد اندر جهان هور دین

صبر کن تا ماه فرودین (فروردین) بیاید که خورشیدِ دین (نماد شکوه پادشاه) جهان را روشن کند.

نکته ادبی: «هور دین» استعاره‌ای برای شکوه پادشاهیِ کیخسرو است که با نور و روشنایی نوروز همراه می‌شود.

بدانگه که بر گل نشاندت باد چو بر سر همی گل فشاندت باد

زمانی که باد بر گل‌ها می‌وزد و گل‌ها بر سرِ تو می‌ریزند (هنگام بهار)...

نکته ادبی: توصیف لطیف فصل بهار و تضاد آن با اندوهِ گیتی.

زمین چادر سبز در پوشدا هوا بر گلان زار بخروشدا

زمین چادر سبز به تن می‌کند و هوا بر گل‌ها با اشتیاق می‌خروشد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): دادن صفتِ خروشیدن و لباس پوشیدن به طبیعت.

بهرسو شود پاک فرمان ما پرستش که فرمود یزدان ما

فرمان ما به هر سو جاری می‌شود و پرستشی که خدای ما دستور داده انجام خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیتِ الهیِ فرمان‌های پادشاه.

بخواهم من آن جام گیتی نمای شوم پیش یزدان بباشم بپای

من آن جام گیتی‌نما را می‌طلبم و در پیشگاه خداوند (با عبادت) به پای می‌ایستم.

نکته ادبی: «جام گیتی‌نما» نماد علم غیب و احاطه بر اسرار هستی است که از آنِ پادشاهانِ آرمانی است.

کجا هفت کشور بدو اندرا ببینم بر و بوم هر کشورا

که هفت اقلیم جهان در آن پیداست، تا سرزمین‌ها و کشورها را در آن ببینم.

نکته ادبی: «هفت کشور» در کیهان‌شناسی قدیم به معنای تمام جهان مسکون است.

کنم آفرین بر نیاکان خویش گزیده جهاندار و پاکان خویش

به نیاکان خود درود می‌فرستم؛ همان پادشاهان برگزیده و پاک‌نهاد.

نکته ادبی: ارج نهادن به سنت و پیوستگیِ تاریخیِ قدرت.

بگویم ترا هر کجا بیژنست بجام اندرون این مرا روشنست

به تو می‌گویم که بیژن کجاست؛ زیرا در آن جام، این موضوع برای من روشن خواهد بود.

نکته ادبی: جام به مثابه‌ی ابزارِ کشفِ حقیقت و حل‌کننده‌ی معماهای انسانی.

چو بشنید گیو این سخن شاد شد ز تیمار فرزند آزاد شد

وقتی گیو این سخن را شنید، شاد شد و از رنج و اندوهِ فرزند آزاد شد.

نکته ادبی: «تیمار» به معنای غم و اندوهِ ناشی از فقدان است.

بخندید و بر شاه کرد آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین

خندید و شاه را دعا کرد که بدون تو زمان و زمین باقی نماند.

نکته ادبی: دعای برای بقای پادشاه به عنوان ستون خیمه هستی.

بکام تو بادا سپهر بلند بجان تو هرگز مبادا گزند

چرخ روزگار به کام تو باشد و هیچ آسیبی به جان تو نرسد.

نکته ادبی: آرزوی طول عمر و سلامت برای پادشاه که ضامن امنیت مردم است.

ز نیکی دهش بر تو باد آفرین که بر تو برازد کلاه و نگین

از طرف خداوندِ بخشنده بر تو درود باد، که شایسته‌ی تاج و تخت هستی.

نکته ادبی: تاییدِ حقانیتِ پادشاه در پوشیدن تاج و گرفتن نگین.

چو گیو از بر گاه خسرو برفت ز هر سو سواران فرستاد تفت

وقتی گیو از درگاه خسرو رفت، با شتاب سواران را به همه سو فرستاد.

نکته ادبی: تاکید بر سرعت عمل برای یافتن بیژن.

بجستن گرفتند گرد جهان که یابد مگر زو بجایی نشان

به جستجوی سراسر جهان پرداختند، شاید نشانه‌ای از او بیابند.

نکته ادبی: توصیفِ تلاشِ بیهوده در غیابِ علمِ حقیقی.

همه شهر ارمان و تورانیان سپردند و نامد ز بیژن نشان

تمام سرزمین ارمان و تورانیان را جستند اما نشانی از بیژن نیافتند.

نکته ادبی: «ارمان» نام مکانی است که بیژن در آن گرفتار شده است.

چو نوروز فرخ فراز آمدش بدان جام روشن نیاز آمدش

چون نوروز فرخنده فرا رسید، شاه به آن جامِ روشن نیاز پیدا کرد.

نکته ادبی: پیوند زمانیِ نوروز با گشایشِ کارها و کشف اسرار.

بیامد پر امید دل پهلوان ز بهر پسر گوژ گشته نوان

گیو با دلی پر از امید نزد شاه آمد، در حالی که به خاطر پسرش خمیده و ضعیف شده بود.

نکته ادبی: «گوژ گشته» کنایه از پیری و شکستگی بر اثر غمِ فرزند است.

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید دلش را بدرد اندر آزرده دید

وقتی خسرو رخِ پژمرده گیو را دید، دلش از رنجِ او آزرده شد.

نکته ادبی: همدلیِ پادشاه با رنجِ زیردستان.

بیامد بپوشید رومی قبای بدان تا بود پیش یزدان بپای

آمد و قبای رومی پوشید تا برای عبادت در برابر خداوند بایستد.

نکته ادبی: آمادگی برای مناجات و آیین‌های آیینی پیش از رویتِ جام.

خروشید پیش جهان آفرین بخورشید بر چند برد آفرین

در برابر آفریدگار جهان فریاد زد (دعا کرد) و بر خورشید (آفریدگار نور) درود فرستاد.

نکته ادبی: ستایشِ خداوند به عنوان منبع نور و حقیقت.

ز فریادرس زور و فریاد خواست از آهرمن بدکنش داد خواست

از فریادرس (خداوند) یاری خواست و از اهریمنِ بدسرشت دادخواهی کرد.

نکته ادبی: مبارزه با ظلم و شر از طریق یاری جستن از نیروی متعالی.

خرامان ازان جا بیامد بگاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

با وقار از آنجا به تخت بازگشت و آن کلاهِ خجسته (تاج) را بر سر نهاد.

نکته ادبی: توصیفِ اقتدارِ آیین‌مندِ پادشاه.

یکی جام بر کف نهاده نبید بدو اندرون هفت کشور پدید

جامی پر از شراب (نبید) در دست گرفت که هفت اقلیم جهان در آن نمایان بود.

نکته ادبی: جام جم به عنوان ابزارِ بصیرت و آگاهی مطلق.

زمان و نشان سپهر بلند همه کرده پیدا چه و چون و چند

زمانه و نشان‌های آسمانی و هر چه که بود، در آن جام آشکار شد.

نکته ادبی: جام جم اینجا نماد احاطه بر زمان و مکان است.

ز ماهی بجام اندون تا بره نگاریده پیکر همه یکسره

از ماهی (در قعر دریا) تا صورت‌های فلکی بر آسمان، همه تصویرها در آن جام نقش بسته بود.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ علمِ جام؛ از پست‌ترین تا برترین نقاط عالم.

چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر

مانند سیارات کیوان، بهرام، ناهید و صورت‌های فلکی، خورشید و تیر در آن دیده می‌شد.

نکته ادبی: نام بردن از اجرام سماوی برای تاکید بر عظمتِ تصویرِ درون جام.

همه بودنیها بدو اندرا بدیدی جهاندارا فسونگرا

تمام وقایعی که قرار بود رخ دهد، در آن جام توسط پادشاهِ جادوگر (دارای قدرت معنوی) دیده می‌شد.

نکته ادبی: «افسونگر» در اینجا نه به معنای منفی، بلکه به معنای دارنده قدرت‌های خارق‌العاده است.

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش بدید اندرو بودنیها ز بیش

نگاه کرد و سپس جام را پیش رو نهاد و آنچه قرار بود اتفاق بیفتد را به طور کامل دید.

نکته ادبی: «بودنی‌ها» به معنای تقدیر و سرنوشتی است که در راه است.

بهر هفت کشور همی بنگرید ز بیژن بجایی نشانی ندید

در تمام هفت اقلیم جهان جست‌وجو کرد، اما هیچ نشانی از بیژن پیدا نکرد.

نکته ادبی: هفت کشور در متون کهن به معنای تمام جهان شناخته‌شده است.

سوی کشور گرگساران رسید بفرمان یزدان مر او را بدید

سرانجام به سرزمین گرگساران رسید و به یاری پروردگار، او را پیدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به هدایت الهی در یافتن گمشده.

بچاهی ببسته ببند گران ز سختی همی مرگ جست اندران

بیژن در چاهی با بندهای سنگین بسته شده بود و از شدت سختی، آرزوی مرگ می‌کرد.

نکته ادبی: بند گران کنایه از زنجیرهای سنگین و اسارت سخت است.

یکی دختری از نژاد کیان ز بهر زوارش ببسته میان

دختری از نژاد کیان (منیژه)، برای رسیدگی و دیدار او کمر همت بسته بود.

نکته ادبی: بسته میان کنایه از آماده خدمت بودن است.

سوی گیو کرد آنگهی روی شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه

شاه (کیخسرو) در آن هنگام به گیو رو کرد، چهره‌اش درخشید و لبخند زد.

نکته ادبی: درخشش چهره نشان از گشایش و پایان اندوه دارد.

که زندست بیژن دلت شاد دار ز هر بد تن مهتر آزاد دار

گفت: بیژن زنده است، دلت را شاد کن و خود را از غم و اندوه آزاد ساز.

نکته ادبی: تاکید بر رهایی از نگرانی برای پدر.

نگر غم نداری بزندان و بند ازان پس که بر جانش نامد گزند

از آنجا که بیژن آسیبی ندیده، دیگر در بند و زندان غمگین مباش.

نکته ادبی: تسکین خاطرِ گیو توسط شاه.

که بیژن بتوران ببند اندرست زوارش یکی نامور دخترست

بیژن در توران زندانی است و دختری نامدار (منیژه) به او رسیدگی می‌کند.

نکته ادبی: زوار در اینجا به معنای کسی است که به دیدار و خدمتِ زندانی می‌رود.

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی پر از درد گشتم من از کار اوی

از رنج و سختی و غم او، من نیز از کار او پر از درد و اندوه شدم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

بدان سان گذارد همی روزگار که هزمان بروبر بگرید زوار

او چنان روزگار می‌گذراند که آن دختر (زوار) هر لحظه بر حال او می‌گرید.

نکته ادبی: اشاره به تداوم رنج و دلسوزی منیژه.

ز پیوند و خویشان شده ناامید گرازنده بر سان یک شاخ بید

او از پیوند با خویشان ناامید شده و همچون شاخه‌ی بیدی، لرزان و بی‌قرار است.

نکته ادبی: تشبیه به شاخ بید کنایه از ضعف، سستی و اضطراب شدید است.

دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد زبانش ز خویشان پر از یاد کرد

دو چشمش پر از اشک خونین و دلش پر از غم است و زبانش مدام از خویشان یاد می‌کند.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از غم بسیار عمیق است.

چو ابر بهاران ببارندگی همی مرگ جوید بدان زندگی

همچون ابر بهار به شدت می‌گرید و در آن زندگی (در چاه)، مرگ را جست‌وجو می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به ابر بهار نشان از شدت و استمرار گریه دارد.

بدین چاره اکنون که جنبد ز جای که خیزد میان بسته این را بپای

اکنون چه چاره‌ای می‌توان اندیشید و چه کسی می‌تواند برخیزد و برای نجات او اقدام کند؟

نکته ادبی: پرسشی برای ترغیب به عمل.

که دارد بدین کار ما را وفا که آرد ز سختی مر او را رها

چه کسی به ما وفادار است و می‌تواند او را از این سختی رها سازد؟

نکته ادبی: اشاره به اهمیت وفاداری در آیین پهلوانی.

نشاید جز از رستم تیز چنگ که از ژرف دریا برآرد نهنگ

هیچ‌کس جز رستمِ زورمند نمی‌تواند این کار را انجام دهد، همان‌طور که او می‌تواند نهنگ را از ژرفای دریا بیرون بکشد.

نکته ادبی: مبالغه برای تاکید بر قدرت ماورایی رستم.

کمربند و برکش سوی نیمروز شب از رفتن راه ماسا و روز

کمر ببند و به سوی جنوب (نیمروز، جایگاه رستم) برو؛ چه در شب و چه در روز در حرکت باش.

نکته ادبی: نیمروز نام دیگر سیستان، خاستگاه رستم است.

ببر نامهٔ من بر رستما مزن داستان را بره بر دما

نامه مرا برای رستم ببر و در راهِ رفتن، درنگ نکن.

نکته ادبی: دما در اینجا به معنای درنگ و توقف است.

نویسندهٔ نامه را پیش خواند وزین داستان چند با او براند

شاه، کاتب را فراخواند و در مورد این داستان با او سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به آداب نگارش نامه شاهی.

برستم یکی نامه فرمود شاه نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه

شاه دستور داد تا نامه‌ای از سوی پادشاه برای رستم، که نیکخواه اوست، بنویسند.

نکته ادبی: نیکخواه خطاب کردن رستم، نشان احترام شاه به اوست.

که ای پهلوان زادهٔ پر هنر ز گردان لشکر برآورده سر

که ای پهلوان‌زاده‌ی هنرمند که از میان لشکر سر برآورده و برتری یافته‌ای.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه بلند رستم.

دل شهریاران و پشت کیان بفرمان هر کس کمر بر میان

که دل پادشاهان و پشتوانه کیانیان، به فرمان توست و برای تو کمر همت بسته‌اند.

نکته ادبی: کنایه از اتکای کامل شاه به قدرت رستم.

توی از نیاکان مرا یادگار همیشه کمربستهٔ کارزار

تو یادگار نیاکان من هستی و همیشه آماده‌ی نبرد.

نکته ادبی: تاکید بر تداوم وفاداری خاندان رستم به شاهان کیانی.

ترا داد گردون بمردی پلنگ بدریا ز بیمت خروشان نهنگ

روزگار به تو چنان قدرتی داده که همچون پلنگ هستی و از هیبت تو، نهنگ در دریا می‌خروشد.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ برای توصیف شجاعت و قدرت.

جهان را ز دیوان مازندران بشستی و کندی بدان را سران

تو جهان را از دیوان مازندران پاک کردی و بزرگانشان را از میان بردی.

نکته ادبی: تلمیح به خوان‌های هفت‌گانه رستم.

چه مایه سر تاجداران ز گاه ربودی و برکندی از پیشگاه

چه بسیار تاجداران را که از تخت و مقامشان به زیر کشیدی.

نکته ادبی: اشاره به قدرت بازدارنده رستم در برابر دشمنان شاه.

بسا دشمنان کز تو بیجان شدست بسا بوم و بر کز تو ویران شدست

بسیاری از دشمنان به دست تو کشته شدند و بسیاری از سرزمین‌ها به دست تو ویران گشت.

نکته ادبی: اشاره به قدرت ویرانگر رستم در جنگ.

سر پهلوانی و لشکر پناه بنزدیک شاهان ترا دستگاه

تو سرور پهلوانان و پناه لشکر هستی و نزد شاهان جایگاه ویژه‌ای داری.

نکته ادبی: دستگاه به معنای جاه و مقام است.

همه جادوان را ببستی بگرز بیفروختی تاج شاهان ببرز

همه جادوان را با گرز درهم کوبیدی و تاج شاهان را با شکوه برافروختی.

نکته ادبی: برز به معنای قامت و شکوه است.

چه افراسیاب و چه شاهان چین نوشته همه نام تو بر نگین

از افراسیاب تا شاهان چین، همه نام تو را بر نگین انگشتر خود دارند (از تو بیمناکند).

نکته ادبی: کنایه از شهرت و هیبت رستم در میان دشمنان.

هران بند کز دست تو بسته شد گشایندگان را جگر خسته شد

هر بند و اسارتی که به دست تو بسته شد، بر گشاینده‌اش سخت و دشوار آمد.

نکته ادبی: تاکید بر نفوذناپذیریِ بندهای رستم.

گشایندهٔ بند بسته توی کیان را سپهر خجسته توی

تو گشاینده‌ی بندهای بسته شده هستی و برای کیانیان، سپهرِ خجسته و نیک‌بخت.

نکته ادبی: سپهر خجسته کنایه از بخت بلند و مایه افتخار بودن.

ترا ایزد این زور پیلان که داد دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد

خداوند به تو زورِ فیل و دل و هوش و فرهنگ اصیل داده است.

نکته ادبی: اشاره به موهبت‌های الهی رستم.

بدان داد تا دست فریاد خواه بگیری برآری ز تاریک چاه

این‌ها را به تو داد تا دستِ یاری‌خواه را بگیری و از چاه تاریک برآوری.

نکته ادبی: اشاره به رسالت پهلوان در دستگیری از مظلومان.

کنون این یکی کار بایسته پیش فراز آمد و اینت شایسته خویش

اکنون این کار مهم پیش آمده و این موضوع شایسته‌ی توانایی توست.

نکته ادبی: تشویق برای پذیرش مسئولیت.

بتو دارد امید گودرز و گیو که هستی بهر کشور امروز نیو

امید گودرز و گیو به توست، چرا که تو پهلوانِ امروزِ هر سرزمین هستی.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

شناسی بنزدیک من جاهشان زبان و دل و رای یکتاهشان

تو جایگاه آن‌ها را نزد من می‌شناسی و می‌دانی که چقدر یک‌رنگ و وفادارند.

نکته ادبی: یکتاه به معنای یک‌رنگ و صادق است.

سزدگر تو اینرا نداری برنج بخواه آنچ باید ز مردان و گنج

سزاوار است که اگر این کار برایت سخت نیست، از مردان و گنج‌ها، هرچه نیاز داری بخواه.

نکته ادبی: اعطای اختیار تام به رستم برای فراهم کردن مقدمات.

که هرگز بدین دودمان غم نبود فروزنده تر زین چنانکم شنود

چرا که در این خاندان (ایران)، هرگز غمی چنین نبوده و خبری فروزان‌تر از این (نجات بیژن) نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت ملی و خانوادگی این رویداد.

نبد گیو را خود جز این پور کس چه فرزند بود و چه فریادرس

گیو فرزندی جز این پسر نداشت که پناه و فریادرس او باشد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت عاطفی بیژن برای گیو.

فراوان بنزد منش دستگاه مرا و نیای مرا نیکخواه

او نزد من جایگاه والایی دارد و نسبت به من و نیاکانم نیکخواه است.

نکته ادبی: دستگاه به معنای قرب و منزلت است.

بهر سو که جویمش یابم بجای بهر نیک و بد پیش من بربپای

هر جا که او را بجویم، حاضر است و در همه حال (نیک و بد) برای من ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره به وفاداریِ همیشگی بیژن.

چو این نامهٔ من بخوانی مپای بزودی تو با گیو خیز اندرآی

وقتی این نامه را خواندی، درنگ نکن و سریع با گیو راهی شو.

نکته ادبی: دستور مستقیم برای تعجیل.

بدان تا بدین کار با ما بهم زنی رای فرخ بهر بیش و کم

تا در این کار با ما همفکری کنی و تصمیمِ درست را بگیریم.

نکته ادبی: رای فرخ کنایه از تدبیر نیک و خردمندانه است.

ز مردان وز گنج وز خواسته بیارم بپیش تو آراسته

از مردان جنگی، گنج و ثروت، هرچه لازم باشد برایت فراهم می‌کنم.

نکته ادبی: وعده تجهیزات کامل نظامی.

بفرخ پی و بر شده نام تو ز توران برآید همه کام تو

به خاطر نام و پیِ فرخنده‌ی تو، همه خواسته‌های تو در توران برآورده خواهد شد.

نکته ادبی: پی فرخ کنایه از خوش‌قدمی و خوش‌یمنی.

چنانچون بباید بسازی نوا مگر بیژن از بند یابد رها

چنان‌که شایسته است، برنامه را تنظیم کن، شاید بیژن از بند رهایی یابد.

نکته ادبی: نوا در اینجا به معنای راه و رسم و برنامه است.

چو برنامه بنهاد خسرو نگین بشد گیو و بر شاه کرد آفرین

وقتی خسرو نامه را مهر کرد، گیو رفت و برای شاه دعا کرد.

نکته ادبی: نشان از اتمام آیین نگارش و احترام گیو به شاه.

سواران دوده همه برنشاند بیزدان پناهید و لشکر براند

سوارانِ هم‌خانواده را گرد آورد، به خداوند پناه برد و لشکر را حرکت داد.

نکته ادبی: دوده به معنای خاندان و تبار است.

چو نخجیر از آنجا که برداشتی دو روزه بیک روزه بگذاشتی

چون از آنجا حرکت کرد، راهِ دو روزه را در یک روز طی کرد.

نکته ادبی: نخجیر در اینجا به معنی حرکت و شکارِ راه است و نشان از سرعت عمل دارد.

بیابان گرفت و ره هیرمند همی رفت پویان بساند نوند

گیو در بیابان‌ها پیش می‌رفت و راهِ هیرمند را در پیش گرفت؛ او همچون اسبی تندرو و چابک با شتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: نوند در ادبیات کهن به معنای اسب تندرو و سریع‌السیر است که از آن برای توصیف سرعت و چالاکی استفاده می‌شود.

بکوه و بصحرا نهادند روی همی شد خلیده دل و راه جوی

به سوی کوه و صحرا رو نهاد و در حالی که قلبی دردمند داشت، با اشتیاق و بی‌قراری به دنبال یافتن راه بود.

نکته ادبی: خلیده دل در اینجا کنایه از اندوهگین و آشفته‌خاطر بودن است که نشان از شدتِ اضطرابِ گیو دارد.

چو از دیده گه دیده بانش بدید سوی زابلستان فغان برکشید

هنگامی که دیده‌بانِ زال، سوار را از دور مشاهده کرد، با فریادِ بلند، رسیدنِ کسی را به زابلستان خبر داد.

نکته ادبی: دیده‌بان در اینجا به معنای نگهبانِ مرز یا پاسداری است که وظیفه رصدِ تازه‌واردان را داشته است.

که آمد سواری سوی هیرمند سواران بگرد اندرش نیز چند

او بانگ زد که سواری به سمت رود هیرمند در حال آمدن است و گروهی از سواران نیز او را همراهی می‌کنند.

نکته ادبی: هیرمند رودی بزرگ در سیستان است که در شاهنامه نماد سرزمین رستم و مرکز قدرت زابلستان است.

درفشی درفشان پس پشت اوی یکی زابلی تیغ در مشت اوی

در حالی که پرچمی درخشان پشت سرش در اهتزاز بود و شمشیری زابلی در دست داشت، نزدیک می‌شد.

نکته ادبی: درفش در اینجا نمادِ هویت و جایگاهِ اجتماعیِ سوار است که نشان می‌دهد او فردی از لشکریان یا بزرگان است.

غو دیده بشنید دستان سام بفرمود بر چرمه کردن لگام

دستان (زال) چون خبر رسیدن سوار را شنید، بلافاصله دستور داد تا بر اسب سفیدش زین و لگام بگذارند.

نکته ادبی: دستان لقبِ زال، پدر رستم است. چرمه به معنای اسبی با پوستِ سفید یا خاکستریِ روشن است که در فرهنگ پهلوانی بسیار ارزشمند بوده است.

پراندیشه آمد پذیره براه بدان تا نباشد یکی کینه خواه

زال با دلی پر از اندیشه و بیم، به استقبال او رفت تا مبادا آن سوار، دشمنی کینه‌جو باشد.

نکته ادبی: پذیره در اینجا به معنای استقبال و به پیشوازِ کسی رفتن است.

ز ره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی

زال از دور گیو را دید که چهره‌اش پژمرده و بی‌رمق است و با آشفتگی و شتاب در حال نزدیک شدن است.

نکته ادبی: آسیمه و پوی‌پوی کنایه از سرگشتگی و شتابی است که از اضطرابِ درونی سرچشمه می‌گیرد.

بدل گفت کاری نو آمد بشاه فرستاده گیوست کامد براه

زال با خود اندیشید که لابد حادثه‌ای تازه برای شاه رخ داده است که این پیک، گیو، با این حالِ پریشان به اینجا آمده است.

نکته ادبی: کاری نو در اینجا به معنای واقعه یا رویدادی مهم و ناگوار است.

چو نزدیک شد پهلوان سپاه نیایش کنان برگفتند راه

چون گیو به نزدیکی پهلوانِ سپاه (زال) رسید، با احترام و نیایش، با او به گفت‌وگو پرداخت.

نکته ادبی: نیایش‌کنان در اینجا به معنای ادای احترام و گفتنِ درود و سپاس است.

بپرسید دستان ز ایرانیان ز شاه و ز پیکار تورانیان

زال از گیو جویای احوالِ پادشاه و وضعیتِ جنگ با تورانیان شد.

نکته ادبی: پیکار در اینجا به معنای جنگ و ستیز میان دو سپاه ایران و توران است.

درود بزرگان بدستان بداد ز شاه و ز گردان فرخ نژاد

گیو سلام و درودِ بزرگانِ فرخ‌نژاد و پادشاه را به زال رساند.

نکته ادبی: فرخ‌نژاد به معنای دارای تبار و نژادِ مبارک و اصیل است که در شاهنامه صفتی برای بزرگان است.

همه درد دل پیش دستان بخواند غم پور گم بوده با او براند

گیو تمامِ دردِ دلِ خود را برای زال بازگو کرد و ماجرای گم شدنِ پسرش بیژن را برای او شرح داد.

نکته ادبی: پور به معنای پسر است که در متون حماسی به وفور استفاده می‌شود.

همی گفت رویم نبینی برنگ ز خون مژه پشت پایم بلنگ

گیو با اندوه گفت: رنگِ چهره‌ام را ببین که از شدتِ غصه زرد شده و از بس گریسته‌ام، پشتِ پایم از خونِ مژگانم (اشکِ خونین) خیس شده است.

نکته ادبی: خونِ مژگان استعاره‌ای از گریستنِ بسیار شدید و جانکاه است که نشان از عمقِ فاجعه دارد.

ازان پس نشان تهمتن بخواست بپرسید و گفتش که رستم کجاست

سپس گیو از جایگاهِ تهمتن پرسید و جویای آن شد که رستم کجاست.

نکته ادبی: تهمتن لقبی به معنای دارای تنی تنومند و نیرومند است که مخصوص رستم است.

بدو گفت رستم بنخچیر گور بیاید همانا که برگشت هور

زال به او گفت که رستم برای شکار به نخچیرگاه رفته و امید است که با غروبِ خورشید بازگردد.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و نخچیرگاه به معنای محل شکار است. هور در اینجا به معنای خورشید است.

شوم گفت تا من ببینمش روی ز خسرو یکی نامه درام بدوی

گیو گفت: صبر می‌کنم تا او را ببینم، چرا که نامه‌ای از شاه برای او دارم.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای پادشاه است.

بدو گفت دستان کز ایدر مرو که زود آید از دشت نخچیرگو

زال به او گفت که از اینجا نرو، زیرا رستم به زودی از شکارگاه باز می‌گردد.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای اینجا است.

تو تا رستم آید بخانه بپای یک امروز با ما بشادی گرای

امروز را با ما به خوشی بگذران تا رستم به خانه بازگردد.

نکته ادبی: بپای در اینجا به معنای ماندن و درنگ کردن است.

چو گیو اندر آمد بایوان ز راه تهمتن بیامد ز نخچیرگاه

هنگامی که گیو در ایوان مستقر شد، رستم نیز از شکارگاه بازگشت.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا محل اقامتِ بزرگ است که در اینجا محلِ زندگی رستم است.

پذیره شدش گیو کامد فراز پیاده شد از اسب و بردش نماز

گیو به استقبالِ او رفت، از اسب پیاده شد و با احترامِ تمام، نماز برد.

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن علاوه بر معنای نیایش، کنایه از تعظیم و فروتنیِ بسیار در برابر بزرگان است.

پر از آرزو دل پر از رنگ روی برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

گیو که دلی پر از آرزو و اضطراب داشت، در حالی که چهره‌اش دگرگون شده بود، از چشمانش اشک همچون دو جوی جاری ساخت.

نکته ادبی: رنگ روی استعاره از چهره‌ای است که از اندوه یا شرم دگرگون شده است.

چو رستم دل گیو را خسته دید بب مژه روی او نشسته دید

چون رستم دلِ گیو را شکسته و پریشان دید و اشکِ جاری بر مژگانش را مشاهده کرد، حالِ او را دریافت.

نکته ادبی: بمژگان بر روی او نشسته استعاره‌ای از اشکِ روان بر گونه است.

بدو گفت باری تباهست کار بایوان و بر شاه بد روزگار

رستم از او پرسید که آیا مشکلی پیش آمده یا وضعیتِ کاخ و پادشاه ناگوار است؟

نکته ادبی: تباهست کار کنایه از پیش آمدن واقعه‌ای بد یا اختلال در امور است.

ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد بپرسیدش از خسرو تاجور

رستم از اسب پیاده شد، گیو را در آغوش گرفت و از احوالِ پادشاهِ تاج‌دار پرسید.

نکته ادبی: تاج‌دار کنایه از پادشاه است که نشانِ مشروعیتِ اوست.

ز گودرز وز طوس وز گستهم ز گردان لشکر همه بیش و کم

از گودرز، طوس، گستهم و دیگر بزرگان و رزم‌آورانِ لشکر، چه پیر و چه جوان، جویا شد.

نکته ادبی: بیش و کم در اینجا به معنای همه افراد، از بزرگان تا زیردستان است.

ز شاپور و فرهاد وز بیژنا ز رهام و گرگین وز هرتنا

از شاپور، فرهاد، بیژن، رهام، گرگین و هرتنا نیز پرسید.

نکته ادبی: این نام‌ها پهلوانانِ بزرگِ ایران در داستان‌های شاهنامه هستند.

چو آواز بیژن رسیدش بگوش برآمد بناکام ازو یک خروش

چون نامِ بیژن به گوشِ گیو رسید، ناخودآگاه فریادی از سرِ اندوه از نهادش برخاست.

نکته ادبی: بناکام کنایه از این است که این فریاد از سرِ اختیار نبود و بر اثرِ شدتِ غم بر او غلبه کرد.

برستم چنین گفت کای بفرین گزین همه خسروان زمین

گیو به رستم گفت: ای ستوده‌ترین و برترینِ تمامِ پادشاهان و پهلوانانِ روی زمین.

نکته ادبی: بفرین به معنای ستوده و کسی که سزاوارِ آفرین و تحسین است.

چنان شاد گشتم بدیدار تو بدین پرسش خوب و گفتار تو

از دیدنِ تو و از این احوال‌پرسیِ دلگرم‌کننده و گفتارت بسیار شادمان شدم.

نکته ادبی: پرسش در اینجا به معنای احوال‌پرسی است.

درستند ازین هرک بردی تو نام ازیشان فراوان درود و پیام

همه کسانی که نام بردی تندرست هستند و برای تو درود و پیام‌های بسیار فرستاده‌اند.

نکته ادبی: درستند به معنای سلامت هستند و آسیبی ندیده‌اند.

نبینی که بر من بپیران سرم چه آمد ز بخت بد اندر خورم

اما نمی‌بینی که در این سن و سال، چه بختِ بدی گریبان‌گیرم شده و چه سرنوشتِ تلخی دارم؟

نکته ادبی: بپیران سرم کنایه از پیری و کهولت سن است.

چه چشم بد آمد بگودرزیان کزان سود ما را سر آمد زیان

چه چشمِ بد و بدشانسی‌ای به خاندانِ گودرز رسیده که این‌گونه زیانِ بزرگی نصیبِ ما شد؟

نکته ادبی: چشم بد استعاره از بدیمنی و شومی است که ناگهان به خانواده‌ای آسیب می‌رساند.

ز گیتی مرا خود یکی پور بود همم پور و هم پاک دستور بود

من در دنیا فقط یک پسر داشتم که هم نورِ چشمم بود و هم مشاور و یارِ رازدارِ من.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر، مشاور یا کسی است که مورد اعتماد و راهنمای انسان است.

شد از چشم من در جهان ناپدید بدین دودمان کس چنین غم ندید

او از چشمانم ناپدید شد و در این خاندان، هیچ‌کس چنین غمِ بزرگی را تجربه نکرده است.

نکته ادبی: دودمان به معنای خانواده، تبار و نسل است.

چنینم که بینی بپشت ستور شب و روز تازان بتاریک هور

حالم این‌گونه است که می‌بینی؛ شب و روز بر اسب هستم و در تاریکی و روشنایی در پیِ او می‌تازم.

نکته ادبی: پشت ستور بودن کنایه از در حال سفر بودن و دائم در تکاپو بودن است.

ز بیژن شب و روز چون بیهشان بجستم بهر سو ز هر کس نشان

به خاطرِ بیژن، شب و روز همچون بیهوشان، همه‌جا را گشتم و از هر کسی نشانی از او گرفتم.

نکته ادبی: بیهوشان در اینجا کنایه از کسی است که از شدتِ غم و بی‌قراری، عقل و هوش از سرش پریده است.

کنون شاه با جام گیتی نمای بپیش جهان آفرین شد بپای

اکنون پادشاه با جامِ گیتی‌نما، در برابرِ پروردگارِ جهان ایستاد.

نکته ادبی: جام گیتی‌نما اسطوره‌ای است که در آن تمام اتفاقاتِ جهان منعکس می‌شود و پادشاهان با آن از غیب آگاه می‌شوند.

چه مایه خروشید و کرد آفرین بجشن کیان هرمز فرودین

او در جشنِ فروردین، بسیار دعا کرد و خدا را سپاس گفت.

نکته ادبی: هرمز فرودین کنایه از نخستین روز از ماه فروردین است که عید و جشنی بزرگ محسوب می‌شد.

پس آمد ز آتشکده تا بگاه کمربست و بنهاد بر سر کلاه

پس از نیایش در آتشکده، به جایگاهِ خود بازگشت، کمرِ همت بست و تاج بر سر نهاد.

نکته ادبی: کلاه در اینجا استعاره از تاجِ پادشاهی است که نشانِ قدرت و مسئولیت اوست.

همان جام رخشنده بنهاد پیش بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش

همان جامِ درخشان را پیش روی خود نهاد و با دقتِ تمام به آن نگریست.

نکته ادبی: بهر سو نگه کرد کنایه از جستجوی دقیق و عمیق در آن جام برای یافتن حقیقت است.

بتوران نشان داد زو شهریار ببند گران و ببد روزگار

شاه در آن جام، وضعیتِ بیژن را در توران دید که در بندِ سنگین گرفتار است و روزگارِ سختی دارد.

نکته ادبی: بند گران کنایه از اسارت در بند و زنجیرِ سخت است.

چو در جام کیخسرو ایدون نمود سوی پهلوانم دوانید زود

وقتی پادشاه وضعیتِ بیژن را در جام دید، فوراً مرا به سوی تو فرستاد.

نکته ادبی: پهلوان در اینجا به رستم اشاره دارد.

کنون آمدم با دلی پر امید دو رخساره زرد و دو دیده سپید

اکنون با دلی پر از امید به سوی تو آمده‌ام، در حالی که چهره‌ام زرد و چشمانم از شدتِ گریه بی‌فروغ شده است.

نکته ادبی: دیده سپید کنایه از کوری یا تاریِ چشم بر اثر گریه زیاد است.

ترا دیدم اندر جهان چاره گر تو بندی بفریاد هر کس کمر

من تو را در این دنیا چاره‌گر می‌دانم؛ تو کسی هستی که برای کمک به هر دردمندی کمر می‌بندی.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای انجام کاری دشوار یا ادای دِین و وفای به عهد است.

همی گفت و مژگان پر از آب زرد همی برکشید از جگر باد سرد

گیو این سخنان را می‌گفت در حالی که چشمانش پر از اشک و قلبش لبریز از اندوه بود و از جگرش آه می‌کشید.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آهِ حسرت و دردِ عمیقِ قلبی است.

ازان پس که نامه برستم داد همه کار گرگین بدو کرد یاد

پس از آنکه گیو نامه را به رستم داد، تمامِ ماجرای گرگین را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: نامه در اینجا حاوی پیامِ شاه و شرحِ ماجرا برای رستم است.

ازو نامه بستد دو دیده پر آب همه دل پر از کین افراسیاب

رستم نامه را گرفت، چشمانش پر از اشک شد و قلبش از کینه نسبت به افراسیاب لبریز گشت.

نکته ادبی: کین افراسیاب نشان‌دهنده خشمِ مقدس و انگیزه رستم برای جنگ و انتقام است.

پس از بهر بیژن خروشید زار فرو ریخت از دیده خون برکنار

سپس رستم برای بیژن با زاری فریاد کشید و اشکِ خونین از چشمانش بر گونه جاری شد.

نکته ادبی: اشکِ خونین نمادِ خشم و اندوهِ بیکرانِ پهلوان است.

بگیو آنگهی گفت مندیش ازین که رستم نگرداند از رخش زین

رستم در آن لحظه به گیو گفت: از این بابت نگران نباش، چرا که رستم تا زمانی که بیژن را نجات ندهد، آرام نخواهد گرفت.

نکته ادبی: نگرداندن از رخش زین، کنایه‌ای از این است که او از اسب پیاده نمی‌شود و از تلاش دست بر نمی‌دارد تا کارِ بزرگ را به پایان برساند.

مگر دست بیژن گرفته بدست همه بند و زندان او کرده پست

آیا دستِ بیژن را گرفته‌ای و بند و زندان او را در هم شکسته و از میان برده‌ای؟

نکته ادبی: ترکیب 'بند پست کردن' کنایه از ویران کردن موانع و رهایی است.

بنیروی یزدان و فرمان شاه ز توران بگردانم این تاج و گاه

به یاری خداوند و فرمان پادشاه، این تاج و تخت (حکومت توران) را دگرگون خواهم کرد.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از حکومت و سلطنت است.

وز آنجا بایوان رستم شدند بره بر همی رای رفتن زدند

پس از آن به سوی ایوان رستم رفتند و در راه، درباره‌ی رفتن به جنگ با یکدیگر گفتگو می‌کردند.

نکته ادبی: ایوان به معنای خانه بزرگ و کاخ رستم است.

چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند ز گفتار خسرو بخیره بماند

زمانی که رستم نامه‌ی شاه را خواند، از سخنانِ پادشاه شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از حیرت و تعجب است.

ز بس آفرید جهاندار شاه بد آن نامه بر پهلوان سپاه

چون پادشاهِ جهان‌آفرین (خداوند) او را بسیار ستوده بود، رستم (پهلوان سپاه) از آن نامه تحت تأثیر قرار گرفت.

نکته ادبی: جهاندار شاه در اینجا اشاره به لطف الهی یا پادشاه عادل است.

بگیو آنگهی گفت بشناختم بفرمان او راه را ساختم

سپس به گیو گفت: تو را شناختم و طبق فرمان شاه، برای انجام این ماموریت آماده شدم.

نکته ادبی: راه را ساختن کنایه از مهیا شدن و آمادگی برای سفر است.

بدانستم این رنج و کردار تو کشیدن بهر کار تیمار تو

رنج و رفتار تو را درک کردم و دانستم که برای حلِ مشکلاتت، این همه سختی را تحمل کرده‌ای.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم‌خواری است.

چه مایه ترا نزد من دستگاه بهر کینه گاه اندرون کینه خواه

تو چه مقدار نزد من اعتبار و دستگاه داری! تو در هر میدان نبردی، به دنبالِ دادخواهی و کینه‌خواهی هستی.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای ارزش و مقام است.

چه کین سیاوش چه مازندران کمر بسته بر پیش جنگاوران

چه کین‌خواهی سیاوش باشد و چه نبرد مازندران، تو همواره آماده‌ی جان‌فشانی در برابر جنگاوران هستی.

نکته ادبی: کمر بسته بودن کنایه از آمادگی کامل برای اقدام و نبرد است.

برین آمدن رنج برداشتی چنین راه دشوار بگذاشتی

برای آمدن به نزد من چنین رنجی بر خود هموار کردی و این راه دشوار را پیمودی.

نکته ادبی: بگذاشتن به معنای طی کردن و پشت سر گذاشتن است.

بدیدار تو سخت شادان شدم ولیکن ز بیژن غریوان شدم

از دیدنت بسیار شادمان شدم، اما از شنیدنِ وضعیتِ بیژن، دلم پر از خروش و فریاد شد.

نکته ادبی: غریوان به معنای نالان و خروشان است.

نبایستمی کاین چنین سوگوار ترا دیدمی خستهٔ روزگار

نباید می‌بود که تو را این‌چنین سوگوار و خسته‌ی روزگار می‌دیدم.

نکته ادبی: خسته روزگار کنایه از دردمند و بلاکشیده است.

من از بهر این نامهٔ شاه را بفرمان بسر بسپرم راه را

من به خاطر همین نامه‌ی شاه، از جان و دل آماده‌ام که فرمان را اجرا کنم و راه را در پیش گیرم.

نکته ادبی: به سر سپردن راه کنایه از اطاعت بی چون و چرا و شروع حرکت است.

ز بهر ترا خود جگر خسته ام بدین کار بیژن کمر بسته ام

من به خاطرِ تو جگرم خون است و برای نجاتِ بیژن کمر همت بسته‌ام.

نکته ادبی: جگر خسته بودن کنایه از دلسوزی و غمخواری شدید است.

بکوشم بدین کارگر جان من ز تن بگسلد پاک یزدان من

در این کار تلاش خواهم کرد تا زمانی که جان در بدنم باقی است و خداوند مرا زنده نگاه دارد.

نکته ادبی: کارگر بودن در اینجا به معنای موفقیت‌آمیز بودن تلاش است.

من از بهر بیژن ندارم برنج فدا کردن جان و مردان و گنج

من برای نجاتِ بیژن، از فدا کردنِ جان، سپاهیان و دارایی‌های خود دریغ نمی‌ورزم.

نکته ادبی: گنج و جان و مردان به معنای تمام دارایی‌های دنیوی و نظامی رستم است.

بنیروی یزدان ببندم کمر ببخت شهنشاه پیروزگر

با یاری خداوند و به پشتوانه‌ی بختِ پیروزمندِ شاه، کمر به این کار می‌بندم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از عزم جدی و آمادگی برای نبرد است.

بیارمش زان بند تاریک چاه نشانمش با شاه در پیشگاه

او را از آن چاهِ تاریکِ زندان رهایی می‌بخشم و نزد پادشاه در درگاهِ سلطنتی می‌نشانم.

نکته ادبی: اشاره به چاهی که بیژن در آن زندانی بود.

سه روز اندرین خان من شاد باش ز رنج و ز اندیشه آزاد باش

سه روز در خانه‌ی من با شادی بمان و از رنج و اندیشه آسوده‌خاطر باش.

نکته ادبی: خان در اینجا به معنای منزل است.

که این خانه زان خانه بخشیده نیست مرا با تو گنج و تن و جان یکیست

این خانه با خانه‌ی تو تفاوتی ندارد؛ میان من و تو هیچ جدایی در گنج و تن و جان وجود ندارد.

نکته ادبی: اعلام اتحاد کامل رستم با گیو.

چهارم سوی شهر ایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم

روز چهارم به سوی سرزمین ایران و نزد پادشاهِ دلیران خواهیم رفت.

نکته ادبی: شاه دلیران اشاره به کیخسرو است.

چو رستم چنین گفت بر جست گیو ببوسید دست و سر و پای نیو

چون رستم این سخنان را گفت، گیو برخاست و دست و سر و پای آن پهلوانِ بزرگ را بوسید.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و مرد دلیر است.

برو آفرین کرد کای نامور بمردی و نیروی و بخت و هنر

گیو او را دعا کرد که ای نامور پهلوان، همیشه در مردانگی و نیرو و بخت و هنر پیروز باشی.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای ستایش و دعا کردن است.

بماناد بر تو چنین جاودان تن پیل و هوش و دل موبدان

همیشه قدرتِ پیل و هوش و دلِ خردمندان برای تو پایدار بماند.

نکته ادبی: موبدان نمادِ خردمندان و دانایان هستند.

ز هر نیکی بهره ور بادیا چنین کز دلم زنگ بزدادیا

از هر نیکی بهره‌مند باشی، همان‌طور که با این وعده‌ات، زنگار غم را از دل من زدودی.

نکته ادبی: زنگ از دل زدودن کنایه از شادی بخشیدن و رفع غم است.

چو رستم دل گیو پدرام دید ازان پس بنیکی سرانجام دید

وقتی رستم دید که گیو شادمان است، عاقبتِ این کار را نیز نیک دید.

نکته ادبی: پدرام به معنای شادمان و خرم است.

بسالار خوان گفت پیش آر خوان بزرگان و فرزانگان را بخوان

رستم به مسئولِ سفره دستور داد که خوانِ غذا را بگسترد و بزرگان و دانایان را دعوت کند.

نکته ادبی: سالار خوان، مسئول ضیافت است.

زواره فرامرز و دستان و گیو نشستند بر خوان سالار نیو

زواره، فرامرز، دستان (زال) و گیو بر سرِ سفره‌ی آن پهلوانِ دلیر نشستند.

نکته ادبی: دستان لقب زال پدر رستم است.

بخوردند خوان و بپرداختند نشستنگه رود و می ساختند

غذا را خوردند و پس از آن به نوشیدن شراب و نواختن موسیقی پرداختند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای فارغ شدن از غذا و آماده شدن برای بزم است.

نوازندهٔ رود با میگسار بیامد بایوان گوهر نگار

نوازنده‌ی رود همراه با شراب‌نوشان به کاخِ باشکوه و آراسته آمد.

نکته ادبی: ایوان گوهرنگار کنایه از کاخی مجلل و زیباست.

همه دست لعل از می لعل فام غریونده چنگ و خروشنده جام

همه در دست‌های خود جام‌های شراب سرخ داشتند و صدای چنگ و خروشِ جام‌ها به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: شراب لعل‌فام استعاره از شراب سرخ‌رنگ است.

بروز چهارم گرفتند ساز چو آمدش هنگام رفتن فراز

روز چهارم که زمانِ رفتن فرا رسید، برای سفر آماده شدند.

نکته ادبی: گرفتن ساز کنایه از آماده شدن برای کار است.

بفرمود رستم که بندید بار سوی شاه ایران بسیچید کار

رستم دستور داد که بار و بنه را ببندند و برای حرکت به سوی شاهِ ایران آماده شوند.

نکته ادبی: بسیجیدن کار کنایه از آماده شدن برای هدفی خاص است.

سواران گردنکش از کشورش همه راه را ساخته بر درش

سواران قدرتمندِ رستم از دیار او، همه آماده بودند و درِ خانه‌ی رستم منتظرِ حرکت بودند.

نکته ادبی: گردنکش به معنای دلاور و سرافراز است.

بیامد برخش اندر آورد پای کمر بست و پوشید رومی قبای

رستم آمد و بر رخش سوار شد، کمرش را بست و قبای رومی پوشید.

نکته ادبی: قبای رومی اشاره به پوشش فاخر و گران‌بها دارد.

بزین اندر افگند گرز نیا پر از جنگ سر دل پر از کیمیا

گرزِ پدرانش را بر زین بست، سرش پر از اندیشه‌ی نبرد و دلش پر از نقشه‌های زیرکانه بود.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنای تدبیر و دانشِ سری است.

بگردون برافراخته گوش رخش ز خورشید برتر سر تاج بخش

رخش گوش‌هایش را به سمت آسمان بلند کرده بود و قامتش از خورشید هم بالاتر می‌نمود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت اسب رستم.

خود و گیو با زابلی صد سوار ز لشکر گزید از در کارزار

رستم و گیو به همراه صد سوار از اهالی زابل، برای نبرد انتخاب شدند.

نکته ادبی: زابلی صفتِ نسبی برای اهالی زابل (محل اقامت رستم).

که نابردنی بود برگاشتند بزال و فرامرز بگذاشتند

کسانی را که برای جنگ مناسب نبودند، بازگرداندند و محافظت از خانه را به زال و فرامرز سپردند.

نکته ادبی: نابردنی یعنی ناتوان در نبرد.

سوی شهر ایران نهادند روی همه راه پویان و دل کینه جوی

به سوی ایران حرکت کردند، در حالی که همگی در راه و مشتاقِ نبرد بودند.

نکته ادبی: کینه‌جوی کنایه از عزم راسخ برای انتقام و جنگیدن است.

چو رستم بنزدیک ایران رسید بنزدیک شهر دلیران رسید

زمانی که رستم به نزدیکی ایران و شهرِ دلاوران رسید.

نکته ادبی: شهر دلیران اشاره به پایتخت ایران دارد.

یکی باد نوشین درود سپهر برستم رسانید شادان بمهر

نسیمِ خوشی از جانب آسمان برای رستم وزید و او را شادمان کرد.

نکته ادبی: باد نوشین کنایه از خبر خوش و پیروزی است.

بر رستم آمد همانگاه گیو کز ایدر نباید شدن پیش نیو

گیو نزد رستم آمد و گفت که از اینجا نباید به سوی پادشاه بروی.

نکته ادبی: نیو در اینجا به پادشاه (کیخسرو) اشاره دارد.

شوم گفت و آگه کنم شاه را که پیمود رخش تهم راه را

گفت من می‌روم و شاه را آگاه می‌کنم که رخشِ رستم، راه را پیموده است.

نکته ادبی: رخش استعاره از همراهی رستم و قدرت اوست.

چو رفت از بر رستم پهلوان بیامد بدرگاه شاه جوان

هنگامی که گیو از نزد رستمِ پهلوان رفت، به درگاهِ پادشاهِ جوان رسید.

نکته ادبی: شاه جوان اشاره به کیخسرو است.

چو نزدیک کیخسرو آمد فراز ستودش فراوان و بردش نماز

چون به نزد کیخسرو رسید، او را بسیار ستود و به او ادای احترام کرد.

نکته ادبی: نماز بردن کنایه از تعظیم و تکریم است.

پس از گیو گودرز پرسید شاه که رستم کجا ماند چون بود راه

سپس پادشاه از گیو پرسید که رستم کجا ماند و سفر چطور بود؟

نکته ادبی: گودرز پدر گیو است.

بدو گفت گیو ای شه نامدار برآید ببخت تو هرگونه کار

گیو به او گفت: ای پادشاه نامدار، به برکتِ بختِ تو، همه‌چیز به بهترین شکل انجام شد.

نکته ادبی: برآمدن کار کنایه از موفقیت است.

نتابید رستم ز فرمان تو دلش بسته دید بپیمان تو

رستم از فرمان تو سرپیچی نکرد و دلش به عهد و پیمان تو بسته است.

نکته ادبی: نتابیدن از فرمان، کنایه از اطاعتِ کامل است.

چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی بمالید بر نامه بر چشم و روی

وقتی نامه‌ی شاه را به او دادم، آن را بر چشمان و صورتش گذاشت (و احترام کرد).

نکته ادبی: مالیدن نامه بر چشم و روی، رسمی برای ابراز نهایت احترام و ارادت است.

عنان با عنان من اندر ببست چنانچون بود گرد خسروپرست

گیو با فروتنی تمام، افسار اسب خود را به افسار اسب رستم گره زد تا همراه او باشد، درست به همان شیوه‌ای که رسمِ ارادت‌مندان و دلسوزان پادشاه است.

نکته ادبی: عنان بستن در اینجا کنایه از همراهی و پیروی خاضعانه است.

برفتم من از پیش تا با تو شاه بگویم که آمد تهمتن ز راه

به رستم گفت: من پیشاپیش می‌روم تا به پادشاه خبر دهم که پهلوان بزرگ (تهمتن) از راه رسیده است.

نکته ادبی: تهمتن از القاب مشهور رستم به معنای دارای تنِ بزرگ و نیرومند است.

بگیو آنگهی گفت رستم کجاست که پشت بزرگی و تخم وفاست

پس از آن گیو از رستم پرسید: کی‌خسرو که تکیه‌گاه بزرگی و ریشه و اساس وفاداری است، در چه حالی است؟

نکته ادبی: پشت بزرگی کنایه از تکیه‌گاه و حامی است.

گرامیش کردن سزاوار هست که نیکی نمایست و خسروپرست

رستم پاسخ داد: گرامی داشتنِ شاه سزاوار است، چرا که او نمایانگر نیکی و پادشاهی است و شایسته ستایش است.

نکته ادبی: نیکی نمایست به معنای کسی است که نیکی را به نمایش می‌گذارد و تجسم خیر است.

بفرمود خسرو بفرزانگان بمهتر نژادان و مردانگان

کی‌خسرو به خردمندان، بزرگان نژاده و مردانِ بزرگ دستور داد.

نکته ادبی: فرزانگان به معنای حکیمان و خردمندان است که در دربار جایگاه ویژه‌ای داشتند.

پذیره شدن پیش او با سپاه که آمد بفرمان خسرو براه

تا به پیشواز رستم بروند، چرا که او به فرمان پادشاه به این مسیر آمده است.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن و استقبال کردن است.

بگفتند گودرز کشواد را شه نوذران طوس و فرهاد را

به گودرز کشواد، طوس و فرهاد، که از بزرگان خاندان‌های نامدار بودند، این فرمان را ابلاغ کردند.

نکته ادبی: نوذران اشاره به خاندانی است که از نوادگان نوذر، شاه کیانی، هستند.

دو بهره ز گردان گردنکشان چه از گرزداران مردمکشان

دو بخش از لشکریان جنگجو و گرزدارانِ دلاور را برای استقبال مهیا کردند.

نکته ادبی: مردمکشان کنایه از جنگجویان بسیار نیرومندی است که دشمن را از پای درمی‌آورند.

بر آیین کاوس برخاستند پذیره شدن را بیاراستند

آن‌ها طبق آیینِ باشکوهی که در زمان کی‌کاووس مرسوم بود، خود را برای استقبال آماده کردند.

نکته ادبی: آیین کاوس نمادی از سنت‌های پسندیده و باستانی دربار کیانی است.

جهان شد ز گرد سواران بنفش درخشان سنان و درفشان درفش

دنیا از گرد و غبار سواران به رنگ بنفش درآمد و نیزه‌ها و پرچم‌های درخشان در هوا جلوه‌گری می‌کردند.

نکته ادبی: بنفش شدنِ جهان از گرد و غبار، آرایه‌ای تصویری برای نشان دادن کثرت سپاهیان است.

چو نزدیک رستم فراز آمدند پیاده برسم نماز آمدند

وقتی به رستم نزدیک شدند، همگی از اسب پیاده شدند تا به نشان احترام، نماز (کرنش) ببرند.

نکته ادبی: نماز در متون کهن علاوه بر معنای نیایش، به معنای تعظیم و کرنش در برابر بزرگان نیز هست.

ز اسب اندر آمد جهان پهلوان کجا پهلوانان بپشش نوان

جهان‌پهلوان رستم نیز از اسب پیاده شد، در حالی که پهلوانان دیگر در برابر او ناتوان و خاضع بودند.

نکته ادبی: نوان به معنای متواضع، خاضع و گاهی به معنای ضعیف و زبون در برابر بزرگی کسی است.

بپرسید مر هریکی را ز شاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه

رستم از یکایک آنان درباره حال و احوال پادشاه (که مانند خورشید و ماه می‌درخشد) پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: گردنده خورشید و تابنده ماه استعاره از چهره درخشان و پرشکوه شاه است.

نشستند گردان و رستم بر اسب بکردار رخشنده آذرگشسب

سپاهیان نشستند و رستم بر اسب خود سوار ماند، در حالی که همچون آتشِ مقدسِ آذرگشسب می‌درخشید.

نکته ادبی: آذرگشسب نام یکی از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ایران باستان است که نماد شکوه و نور است.

چو آمد بر شاه کهترنواز نوان پیش او رفت و بردش نماز

وقتی رستم به نزد پادشاهی که زیردستانش را می‌نوازد رسید، با فروتنی پیاده شد و کرنش کرد.

نکته ادبی: کهترنواز کسی است که نسبت به زیردستان مهربان است.

ستایش کنان پیش خسرو دوید که مهر و ستایش مر او را سزید

رستم در حالی که شاه را ستایش می‌کرد به سویش دوید، چرا که شاه شایسته مهر و ثناگویی است.

نکته ادبی: مر او را سزید یعنی این ستایش برازنده او بود.

برآورد سر آفرین کرد و گفت مبادت جز از بخت پیروز جفت

رستم سر برداشت و شروع به دعا کرد و گفت: همیشه بخت پیروز همراه تو باشد.

نکته ادبی: آفرین کردن در اینجا به معنای دعا کردن و دعای خیر خواستن است.

چو هرمزد بادت بدین پایگاه چو بهمن نگهبان فرخ کلاه

همچون هرمزد (اهورامزدا) بر این جایگاه باشی و همچون بهمن، نگهبانِ این تاج و تخت باشی.

نکته ادبی: هرمزد و بهمن نام‌های مقدس و فرشته‌گونه در فرهنگ ایران باستان هستند که به عنوان نماد به کار رفته‌اند.

همه ساله اردیبهشت هژیر نگهبان تو با هش و رای پیر

همواره اردیبهشت (نماد راستی) برای تو خجسته باشد و خرد و دانش پیران، نگهبان تو باشد.

نکته ادبی: اردیبهشت در فرهنگ ایران باستان نماد راستی و قانون ایزدی است.

چو شهریورت باد پیروزگر بنام بزرگی و فر و هنر

همچون شهریور (نماد پادشاهی) پیروز باشی، آن‌چنان که شایسته بزرگی، فرّ و هنر است.

نکته ادبی: شهریور در فرهنگ ایران باستان نماد شهریاری و پادشاهی آرمانی است.

سفندارمذ پاسبان تو باد خرد جان روشن روان تو باد

سفندارمذ (فرشته زمین و بردباری) نگهبان تو باشد و خرد، چراغِ جانِ روشنِ تو باشد.

نکته ادبی: سفندارمذ نماد عشق، تواضع و زمین است.

چو خردادت از یاوران بر دهاد ز مرداد باش از بر و بوم شاد

خرداد (نماد کمال) یاری‌رسان تو باشد و از مرداد (نماد جاودانگی)، در این سرزمین شادکام باشی.

نکته ادبی: خرداد و مرداد از امشاسپندان هستند که نماد کمال و جاودانگی‌اند.

دی و اورمزدت خجسته بواد در هر بدی بر تو بسته بواد

ماه‌های دی و اورمزد بر تو خجسته باد و درهای هرگونه بدی بر تو بسته باشد.

نکته ادبی: بسته بودن درهای بدی کنایه از مصونیت از شر و بلاست.

دیت آذر افروز و فرخنده روز تو شادان و تاج تو گیتی فروز

روزگار تو آذرگونه (پر فروغ) و خجسته باد و تو شاد باشی و تاجت جهان را روشن کند.

نکته ادبی: گیتی فروز به معنای روشنایی‌بخش جهان است.

چو این آفرین کرد رستم بپای بپرسید و کردش بر خویش جای

پس از اینکه رستم این دعاهای خیر را برپا ایستاده خواند، شاه از او جویای احوال شد و او را در کنار خویش جای داد.

نکته ادبی: بر خویش جای دادن کنایه از مقام و قربتِ بسیار نزدیک در دربار است.

بدو گفت خسرو درست آمدی که از جان تو دور بادا بدی

شاه به رستم گفت: آمدنت مبارک و درست باشد و بدی از جان تو دور باد.

نکته ادبی: درست آمدن استعاره از سلامت رسیدن و خیر بودنِ مقدمِ رستم است.

توی پهلوان کیان جهان نهان آشکار آشکارت نهان

تو پهلوانِ همه جهانِ کیانی هستی؛ هم آن راز نهانی (که تکیه‌گاه مایی) و هم آن حقیقت آشکاری (که دیده می‌شوی).

نکته ادبی: نهان آشکار آشکارت نهان اشاره به جایگاه فراگیر و چندبعدی رستم است که در هر شرایطی وجودش لازم است.

گزین کیانی و پشت سپاه نگهدار ایران و لشکر پناه

تو برگزیده خاندان کیانی، پشت‌گرمیِ سپاه و نگهدار ایران و پناهگاه لشکریان هستی.

نکته ادبی: پشت سپاه استعاره از تکیه‌گاه و ستونِ قدرت است.

مرا شاد کردی بدیدار خویش بدین پر هنر جان بیدار خویش

با دیدنِ تو و آن جانِ بیدار و پرهنرت، مرا بسیار شادمان کردی.

نکته ادبی: جان بیدار کنایه از هوشیاری، خرد و آگاهیِ رستم است.

زواره فرامرز و دستان سام درستند ازیشان چه داری پیام

از زواره، فرامرز و دستان (زال) چه خبر؟ آیا سالم هستند و پیامی از آن‌ها داری؟

نکته ادبی: دستان لقب زال، پدر رستم است که به مهارت و حیله‌گری نیز شهرت داشت.

فرو بود رستم ببوسید تخت که ای نامور خسرو نیکبخت

رستم در برابر شاه سر فرود آورد و تخت را بوسید و گفت: ای شاهِ نامدار و نیکبخت.

نکته ادبی: بوسیدن تخت نشان‌دهنده وفاداری و ادبِ پهلوان در برابر اقتدارِ شاهی است.

ببخت تو هر سه درستند و شاد انوشه کسی کش کند شاه یاد

به یمن وجود و بختِ تو، هر سه نفر سالم و شاد هستند. خوشا به حال کسی که شاه از او یاد کند.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و خوشبخت است.

بسالار نوبت بفرمود شاه که گودرز و طوس و گوان را بخواه

شاه به مسئول تشریفات دستور داد که گودرز، طوس و دیگر جنگجویان را فرا بخواند.

نکته ادبی: سالار نوبت مقامی در دربار بوده که مسئولیت هماهنگی ورود و خروج‌ها را بر عهده داشته است.

در باغ بگشاد سالار بار نشستنگهی بود بس شاهوار

مسئول تشریفات درِ باغ را گشود؛ آنجا محلی بسیار باشکوه و درخور پادشاه برای نشستن بود.

نکته ادبی: شاهوار به معنای شایسته شاه و باشکوه است.

بفرمود تا تاج زرین و تخت نهادند زیر گلفشان درخت

شاه دستور داد تاج و تخت زرین را زیر درختی که پر از گل بود، بگذارند.

نکته ادبی: گلفشان درختی است که گل‌های بسیاری دارد و سایه‌ای دلپذیر می‌افکند.

همه دیبهٔ خسروانی بباغ بگسترد و شد گلستان چون چراغ

انواع پارچه‌های گران‌بهای خسروانی را در باغ پهن کردند و گلستان از زیبایی همچون چراغ می‌درخشید.

نکته ادبی: دیبه نوعی پارچه ابریشمی گران‌قیمت است.

درختی زدند از بر گاه شاه کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

آن‌ها درختی مصنوعی در کنار تخت شاه نصب کردند که سایه‌اش بر تاج و تخت می‌افتاد.

نکته ادبی: درخت در اینجا اشاره به یک سازه تزئینی یا مجسمه‌ای بزرگ و جواهرنشان است که در دربارها مرسوم بود.

تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر برو گونه گون خوشه های گهر

تنه آن از نقره و شاخه‌هایش از یاقوت و زر بود و بر روی آن خوشه‌هایی از جواهرات آویزان بود.

نکته ادبی: این توصیف نشان‌دهنده هنرِ زرگری و جواهرسازی در عصرِ اساطیری است.

عقیق و زمرد همه برگ و بار فروهشته از تاج چون گوشوار

برگ و بارِ آن از عقیق و زمرد بود که همچون گوشواره از تاجی آویزان شده بود.

نکته ادبی: این تشبیه، تصویرِ تجملِ خیره‌کننده دربار را تکمیل می‌کند.

همه بار زرین ترنج و بهی میان ترنج و بهیها تهی

همه میوه‌هایش از ترنج و بهِ زرین بود و میان این میوه‌ها خالی بود.

نکته ادبی: این درخت، نمادی از صنعتگریِ هنرمندانه در دربارِ کیانی است.

بدو اندرون مشک سوده بمی همه پیکرش سفته برسان نی

درونِ آن میوه‌ها مشکِ ساییده با شراب بود و بدنه آن سوراخ‌کاری شده بود تا همچون نی عمل کند.

نکته ادبی: استفاده از مشک و شراب در ساختارِ درخت، نشان‌دهنده یک سیستمِ پیچیدهِ عطر افشانی در مجالس است.

کرا شاه بر گاه بنشاندی برو باد ازو مشک بفشاندی

هرکس که شاه اجازه می‌داد بر آن تخت بنشیند، درخت به رویش عطرِ مشک می‌پاشید.

نکته ادبی: این مکانیسم هوشمندانه، نشانه رفاهِ فوق‌العاده و فناوریِ باستانی است.

همه میگساران بیپش اندرا همه بر سران افسر از گوهرا

همه باده‌نوشان در پیشگاه شاه بودند و بر سر همه آن‌ها تاج‌های جواهرنشان قرار داشت.

نکته ادبی: میگساران در فرهنگ پهلوانی، نه لزوماً بدمست، بلکه کسانی بودند که در مجالس بزم حضور داشتند.

ز دیبای زربفت چینی قبای همه پیش گاه سپهبد بپای

همه با لباس‌های چینیِ زربفت، در برابر سپهبد (شاه) ایستاده بودند.

نکته ادبی: دیبای چینی نشان‌دهنده تجارت و ارتباطات وسیعِ دربار ایران با جهان است.

همه طوق بربسته و گوشوار بریشان همه جامه گوهرنگار

همه طوق و گوشواره داشتند و لباس‌هایشان با جواهرات تزئین شده بود.

نکته ادبی: گوهرنگار به معنای لباسی است که با جواهرات آراسته شده است.

همه رخ چو دیبای رومی برنگ فروزنده عود و خروشنده چنگ

همه چهره‌ها مانند پارچه روم (بسیار زیبا و روشن) بود و بوی خوشِ عود فضا را پر کرده و صدای چنگ شنیده می‌شد.

نکته ادبی: دیبای رومی نماد زیبایی و لطافت چهره بود.

همه دل پر از شادی و می بدست رخان ارغوانی و نابوده مست

همه دل‌ها شاد بود و جام‌های شراب در دست داشتند؛ چهره‌ها گلگون بود اما کسی مستِ لایعقل نشده بود.

نکته ادبی: نابوده مست کنایه از حفظ وقار و ادبِ دربار در عین بزم‌نوشی است.

بفرمود تا رستم آمد بتخت نشست از بر گاه زیر درخت

شاه دستور داد رستم بر تخت بنشیند و او در کنار درختِ زرین جای گرفت.

نکته ادبی: نشستن در کنار درختِ زرین، نشان‌دهنده مقام رستم و نزدیکی او به شاه است.

برستم چنین گفت پس شهریار که ای نیک پیوند و به روزگار

شاه به رستم گفت: ای کسی که پیوندی نیکو با ما داری و در همه حال همراه مایی.

نکته ادبی: نیک پیوند اشاره به دوستی و وفاداری دیرینه رستم به خاندان کیانی است.

ز هر بد توی پیش ایران سپر همیشه چو سیمرغ گسترده پر

تو در برابر هر شری، سپرِ ایران‌زمینی و همیشه همچون سیمرغ، پر و بالِ حمایتی خود را بر سر ما گسترده‌ای.

نکته ادبی: سیمرغ نماد فرّ، دانش و حمایتِ الهی است که در اینجا برای توصیف قدرتِ محافظتیِ رستم به کار رفته است.

چه درگاه ایران چه پیش کیان همه بر در رنج بندی میان

چه بزرگان ایران و چه خاندان کیانی، همگی برای برطرف کردن این رنج، کمر همت بسته و آماده کار شده‌اند.

نکته ادبی: بند میان کنایه از آمادگی برای اقدام و عمل است.

شناسی تو کردار گودرزیان به آسانی و رنج و سود و زیان

تو کردار گودرزیان را به خوبی می‌شناسی که چگونه هم در آسایش و هم در رنج و سختی، پای‌بند هستند.

نکته ادبی: گودرزیان به خاندان گودرز اشاره دارد که نماد وفاداری و پایداری در سپاه ایران هستند.

میان بسته دارند پیشم بپای همیشه بنیکی مرا رهنمای

آنان همواره در پیشگاه من آماده‌باش هستند و در کارهای نیک، راهنمای من می‌باشند.

نکته ادبی: میان بسته داشتن در اینجا استعاره از خدمتگزاری و فرمان‌برداری است.

بتنها تن گیو کز انجمن ز هر بد سپر بود در پیش من

تنها گیو بود که از میان آن انجمن، سپر بلای من در برابر هر بدی بود.

نکته ادبی: سپر بودن کنایه از دفاع و محافظت کردن است.

چنین غم بدین دوده نامد بنیز غم و درد فرزند برتر ز چیز

تاکنون در این خاندان چنین غمی ندیده بودم؛ چرا که درد و رنج فرزند برای انسان از هر مال و ثروتی سنگین‌تر و دردناک‌تر است.

نکته ادبی: دوده به معنای خاندان و تبار است.

بدین کار گر تو ببندی میان پذیره نیایدت شیر ژیان

اگر در این راه کمر همت ببندی و اقدام کنی، دیگر هیچ دشمنی هرچند دلاور و سهمگین، جرئت رویارویی با تو را نخواهد داشت.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از دشمن نیرومند و بی‌باک است.

کنون چارهٔ کار بیژن بجوی که او را ز توران بد آمد بروی

اکنون چاره‌ای برای نجات بیژن بیندیش، زیرا او در سرزمین توران دچار گرفتاری و بلا شده است.

نکته ادبی: توران در شاهنامه سرزمین دشمنان و خاستگاه ناهنجاری‌هاست.

ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج ببر هرچ باید مدار این برنج

از میان جنگاوران، اسبان، تجهیزات جنگی و گنجینه‌ها، هرچه نیاز داری بردار و در این راه از هیچ خرج و تلاشی دریغ مکن.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اختیارات تامِ شاه به پهلوان است.

چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید زمین را ببوسید و دم درکشید

وقتی رستم این سخنان را از کی‌خسرو شنید، زمین را به نشانه احترام بوسید و سکوت کرد.

نکته ادبی: دم درکشیدن کنایه از سکوت کردن و گوش سپردن به فرمان شاه است.

برو آفرین کرد کای نیک نام چو خورشید هر جای گسترده کام

رستم بر پادشاه آفرین خواند و گفت ای کسی که نام نیکی داری، همانند خورشید که همه‌جا را روشن می‌کند، عظمت تو نیز همه‌جا گسترده است.

نکته ادبی: خورشید استعاره از پادشاه به دلیل درخشش و فراگیری قدرت است.

ز تو دور بادا دو چشم نیاز دل بدسگالت بگرم و گداز

امیدوارم چشم طمع از تو دور باشد و قلب دشمنان بداندیشت همواره در رنج و گداز باشد.

نکته ادبی: دو چشم نیاز کنایه از چشم طمع و خواهش‌های بیجا است.

توی بر جهان شاه و سالار و کی کیان جهان مر ترا خاک پی

تو شاه و سالار جهان هستی و پادشاهان جهان در برابر تو ناچیز و مانند خاک پای تو هستند.

نکته ادبی: کی به معنای پادشاه بزرگ و فرمانرواست.

که چون تو ندیدست یک شاه گاه نه تابنده خروشید و گردنده ماه

چرا که در هیچ زمانی، شاهی مانند تو دیده نشده است؛ نه در میان خورشید تابان و نه در میان ماه گردان.

نکته ادبی: این بیت اغراقی است برای ستایش عظمت و بی‌همتایی پادشاه.

بدان را ز نیکان تو کردی جدا تو داری بافسون و بند اژدها

تو توانسته‌ای بدکاران را از نیکان جدا کنی و با تدبیر و قدرت، شرارت‌ها را مانند بستن اژدها مهار کرده‌ای.

نکته ادبی: افسون و بند اژدها استعاره از درایت و قدرت پادشاه در مهار فتنه‌هاست.

بکندم دل دیو مازندران بفر کیانی و گرز گران

من با فرّ شاهی و گرز سنگین خود، دل دیو مازندران را شکسته‌ام و او را سرکوب کرده‌ام.

نکته ادبی: دیو مازندران اشاره به داستانی اساطیری از قدرت رستم است.

مرامادر از بهر رنج تو زاد تو باید که باشی برام و شاد

مادرم مرا برای خدمت به تو و رنج‌کشیدن در راه تو به دنیا آورد، پس شایسته است که تو در آسایش و شادی باشی.

نکته ادبی: رام به معنای آرامش و خوشی است.

منم گوش داده بفرمان تو نگردم بهرسان ز پیمان تو

من سراپا گوش به فرمان تو هستم و هرگز از پیمان و عهد خود با تو باز نمی‌گردم.

نکته ادبی: گوش داده کنایه از اطاعت محض است.

دل و جان نهاده بسوی کلاه بران ره روم کم بفرمود شاه

همه فکر و ذکرم را معطوف به پادشاه کرده‌ام و در همان راهی گام برمی‌دارم که شاه فرمان داده است.

نکته ادبی: کلاه نماد پادشاهی و قدرت است.

و نیز از پی گیو اگر بر سرم هوا بارد آتش بدو ننگرم

و حتی اگر به خاطر گیو، آسمان بر سرم آتش ببارد، به آن توجهی نمی‌کنم.

نکته ادبی: این مبالغه نشان‌دهنده شدت تعهد رستم به یارانش است.

رسیده بمژگانم اندر سنان ز فرمان خسرو نتابم عنان

اگر تیرهای دشمن تا مژگان چشمانم هم برسند، از فرمان تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

برآرم ببخت تو این کار کرد سپهبد نخواهم نه مردان مرد

من با پشتوانه بخت تو این کار را به سرانجام می‌رسانم و نیازی به لشکرکشی یا دلاوران دیگر ندارم.

نکته ادبی: سپهبد به معنای فرمانده لشکر است.

کلید چنین بند باشد فریب نه هنگام گرزست و روز نهیب

کلیدِ باز کردن چنین گرفتاری‌ای، فریب و نیرنگ نیست؛ این شرایط، زمانِ گرز کشیدن و روزِ بیم و هراس است.

نکته ادبی: کلید کنایه از راه حل است.

چو رستم چنین گفت گودرز و گیو فریبرز و فرهاد و شاپور نیو

وقتی رستم این سخنان را گفت، بزرگان سپاه همچون گودرز، گیو، فریبرز، فرهاد و شاپور دلاور آن را شنیدند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

بزرگان لشکر برو آفرین همی خواندند از جهان آفرین

بزرگان لشکر، آفرین و ستایش‌های فراوانی به رستم گفتند که از سوی آفریننده جهان بود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین صفت خداوند است.

بمی دست بردند با شهریار گشاده بشادی در نوبهار

با شهریار به بزم و شادی پرداختند و در فصل نوبهار درهای شادی را به روی خود گشودند.

نکته ادبی: دست بردند به باده و می استعاره از شروع جشن و شادمانی است.

چو گرگین نشان تهمتن شنید بدانست کآمد غمش را کلید

وقتی گرگین خبر آمدن رستم را شنید، دانست که راه حلی برای رهایی از غم و گرفتاری‌اش پیدا شده است.

نکته ادبی: کلید غم کنایه از راه حل مشکل است.

فرستاد نزدیک رستم پیام که ای تیغ بخت و وفا را نیام

پیامی برای رستم فرستاد و او را به عنوان تکیه‌گاه بخت و وفا خطاب کرد.

نکته ادبی: نیامِ تیغ بودن کنایه از محافظ و جایگاه امن بودن است.

درخت بزرگی و گنج وفا در رادمردی و بند بلا

ای کسی که درختی تنومند از بزرگی و گنجینه‌ای از وفا هستی و در رادمردی، تو خود مانع بلاها هستی.

نکته ادبی: درخت بزرگی استعاره از عظمت شخصیت رستم است.

گرت رنج ناید ز گفتار من سخن گسترانی ز کردار من

اگر از حرف‌های من آزرده نمی‌شوی، بگذار داستان کردار من را برایت بازگو کنم.

نکته ادبی: سخن گستراندن به معنای شرح دادن و سخن گفتن است.

نگه کن بدین گنبد گوژپشت که خیره چراغ دلم را بکشت

به این آسمانِ گنبدی‌شکل نگاه کن که چراغ دل مرا به ناحق خاموش کرد و مرا به این روز انداخت.

نکته ادبی: گنبد گوژپشت استعاره از آسمان است که گاهی نامهربان است.

بتاریکی اندر مرا ره نمود نوشته چنین بود بود آنچ بود

در تاریکیِ جهل، مرا به گمراهی کشاند؛ گویی سرنوشت از پیش چنین نوشته شده بود و گریزی از آن نبود.

نکته ادبی: نوشته بودن کنایه از تقدیر و سرنوشت است.

بر آتش نهم خویشتن پیش شاه گر آمرزش آرد مرا زین گناه

حاضرم پیش شاه بروم و از او طلب عفو کنم، شاید او با آمرزش خود، این گناه مرا ببخشد.

نکته ادبی: بر آتش نهادن خویشتن کنایه از کاری سخت و شجاعانه انجام دادن برای طلب بخشش است.

مگر باز گردد ز بد نام من بپیران سر این بد سرانجام من

شاید شاه از گناه من بگذرد و این پایانِ بدِ عمر من، به خیر مبدل شود.

نکته ادبی: پیران سر کنایه از کهنسالی است.

مرا گر بخواهی ز شاه جوان چو غرم ژیان با تو آیم دوان

اگر تو بتوانی نزد شاه جوان از من شفاعت کنی، مانند گوزنی تیزپا به دنبال تو خواهم دوید.

نکته ادبی: غرم ژیان به معنای قوچ وحشی و تیزرو است که کنایه از سرعت عمل است.

شوم پیش بیژن بغلتم بخاک مگر بازیابم من آن کیش پاک

پیش بیژن خواهم رفت و به خاک می‌افتم تا شاید دوباره آن پاکی و خلوص را بازیابم.

نکته ادبی: کیش پاک به معنای آیینِ درستی و طهارت است.

چو پیغام گرگین برستم رسید یکی باد سرد از جگر برکشید

وقتی پیام گرگین به رستم رسید، آهی سرد از روی درد و اندوه از جگر کشید.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آه و افسوس است.

بپیچید ازان درد و پیغام اوی غم آمدش ازان بیهده کام اوی

از آن پیام و درد و رنج بیژن پریشان شد و از خواسته‌های بیهوده گرگین، غمگین گشت.

نکته ادبی: بیهوده کام کنایه از خواسته‌های نادرست و نسنجیده است.

فرستاده را گفت رو باز گرد بگویش که ای خیره ناپاک مرد

به فرستاده گفت برگرد و به او بگو ای انسان نادان و ناپاک.

نکته ادبی: خیره به معنای نادان و بی‌خرد است.

تو نشنیدی آن داستان پلنگ بدان ژرف دریا که زد با نهنگ

مگر داستان آن پلنگ را نشنیدی که با نهنگ در آن دریای عمیق جنگید؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در میان ایرانیان درباره حماقتِ درگیری با موجودی قوی‌تر در قلمرو اوست.

که گر بر خرد چیره گردد هوا نیابد ز چنگ هوا کس رها

زیرا اگر هوس و هوای نفس بر عقل انسان چیره شود، هیچ‌کس نمی‌تواند از چنگ آن رهایی یابد.

نکته ادبی: هوا استعاره از هوی و هوس است.

خردمند کرد هوا را بزیر بود داستانش چو شیر دلیر

انسان خردمند، هوای نفس را سرکوب می‌کند؛ همان‌طور که شیر دلیر بر شکار خود چیره می‌شود.

نکته ادبی: شیر دلیر استعاره از خردمند است.

نبایدش بردن بنخچیر روی نه نیز از ددان رنجش آید بدوی

چنین کسی نباید به شکارگاه برود و هیچ درنده‌ای نباید او را آزار دهد.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

تو دستان نمودی چو روباه پیر ندیدی همی دام نخچیرگیر

تو مانند روباه پیر، مکر و حیله کردی و متوجه نشدی که خودت در دامِ شکارچی گرفتار می‌شوی.

نکته ادبی: روباه پیر استعاره از حیله‌گری و مکر است.

نشاید کزین بیهده کام تو که من پیش خسرو برم نام تو

شایسته نیست که به خاطر خواسته‌های بیهوده تو، من نام تو را نزد شاه ببرم.

نکته ادبی: بیهوده کام استعاره از خواسته‌های نابجا است.

ولیکن چو اکنون ببیچارگی فرو مانده گشتی بیکبارگی

اما اکنون که در بی‌چارگی کامل گیر افتاده‌ای و راه به جایی نداری.

نکته ادبی: فرو مانده گشتن کنایه از درماندگی است.

ز خسرو بخواهم گناه ترا بیفروزم این تیره ماه ترا

از شاه می‌خواهم که گناه تو را ببخشد و این دوران تاریکِ زندگی‌ات را دوباره روشن کند.

نکته ادبی: تیره ماه کنایه از وضعیت بد و ناگوار است.

اگر بیژن از بند یابد رها بفرمان دادار گیهان خدا

اگر بیژن با یاری خداوند جهان، از بند آزاد شود.

نکته ادبی: دادار گیهان کنایه از خداوند آفریننده جهان است.

رهاگشتی از بند و رستی بجان ز تو دور شد کینهٔ بدگمان

و تو از بند رها شدی و جانت نجات یافت، آن وقت کینه و بدگمانی از میان خواهد رفت.

نکته ادبی: بدگمان استعاره از دشمنی و تهمت است.

وگر جز برین روی گردد سپهر ز جان و تن خویش بردار مهر

اما اگر سرنوشت بر خلاف این رقم بخورد، از جان و تن خودت دست بشوی و امیدی نداشته باش.

نکته ادبی: سپهر کنایه از آسمان و سرنوشت است.

نخستین من آیم بدین کینه خواه بنیروی یزدان و فرمان شاه

ابتدا خود من با نیروی یزدان و فرمان شاه به خون‌خواهی و انتقام این کار می‌آیم.

نکته ادبی: کینه خواه کنایه از کسی است که برای خون‌خواهی اقدام می‌کند.

وگر من نیایم چو گودرز و گیو بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو

اگر من مانند گودرز و گیو در میدان حاضر نشوم، باید خون‌خواهیِ بیژنِ جوان و پهلوان را از تو خواست.

برآمد برین کار یک روز و شب و زین گفته بر شاه نگشاد لب

یک شبانه‌روز از این ماجرا گذشت و شاه در این مورد هیچ سخنی بر زبان نیاورد.

دوم روز چون شاه بنمود تاج نشست از بر سیمگون تخت عاج

در روز دوم، وقتی شاه تاج بر سر گذاشت و بر تخت عاجِ سیمگون خود نشست، آماده شنیدن سخن شد.

بیامد تهمتن بگسترد بر بخواهش بر شاه خورشید فر

رستمِ پهلوان نزد شاه آمد و برای بخشش گرگین دست به دعا و خواهش برداشت و از شاهِ باشکوه درخواست کرد.

ز گرگین سخن گفت با شهریار ازان گم شده بخت و بد روزگار

رستم درباره گرگین و آن بخت بد و روزگار ناگواری که باعث گم‌شدن بیژن شده بود، با شاه گفتگو کرد.

بدو گفت شاه ای سپهدار من همی بگسلی بند و زنهار من

شاه به رستم گفت: ای سپهدار من، آیا می‌خواهی حکم و پیمانِ مرا بشکنی؟

که سوگند خوردم بتخت و کلاه بدارای بهرام و خورشید و ماه

من به تخت و کلاهِ پادشاهی، به بهرام، خورشید و ماه سوگند خورده‌ام که...

که گرگین نبیند ز من جز بلا مگر بیژن از بند یابد رها

که گرگین از سوی من جز سختی و بلا نبیند، مگر اینکه بیژن از بندِ دشمن رهایی یابد.

جزین آرزو هرچ باید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

هر خواسته دیگری جز این داری بگو، چه از گنج و چه از نشانه‌های پادشاهی، همه را به تو می‌بخشم.

پس آنگه چنین گفت رستم بشاه که ای پرهنر نامور پیشگاه

سپس رستم به شاه گفت: ای پادشاهِ هنرمند و بلندمرتبه.

اگر بد سگالید پیچد همی فدا کردن جان بسیچد همی

اگر کسی بداندیش باشد و راه خطا پیش بگیرد، سرانجام به فکر جبران و فدا کردن جانش برای اصلاح می‌افتد.

گر آمرزش شاه نایدش پیش نبودیش نام و برآید ز کیش

اگر آمرزش و بخشش شاه شامل حالش نشود، نام و اعتبارش از بین می‌رود و از دین و آیینش خارج می‌شود.

هرآن کس که گردد ز راه خرد سرانجام پیچد ز کردار خود

هرکس که از راه خردمندی و عقل دور شود، عاقبت در چنبره کردار خودش گرفتار و سرگردان می‌شود.

سزد گر کنی یاد کردار اوی همیشه بهر کینه پیکار اوی

شایسته است که کردارِ گذشته او را به یاد آوری که همیشه برای کینه و دشمنی آماده پیکار بوده است.

بپیش نیاکانت بسته کمر بهر کینه گه با یکی کینه ور

او همیشه در خدمت نیاکان تو بوده و برای جنگیدن با دشمنان، کمرِ همت بسته است.

اگر شاه بیند بمن بخشدش مگر اختر نیک بدرخشدش

اگر شاه لطف کند و او را ببخشد، شاید دوباره ستاره بختش درخشان شود.

برستم ببخشید پیروز شاه رهانیدش از بند و تاریک چاه

شاهِ پیروزمند به رستم بخشش را قبول کرد و گرگین را از مجازات رهانید.

ز رستم بپرسید پس شهریار که چون راند خواهی برین گونه کار

سپس شاه از رستم پرسید که چگونه می‌خواهی این کار و ماموریت را به سرانجام برسانی؟

چه باید ز گنج و زلشکر بخواه که باید که با تو بیاید براه

چه مقدار گنج و لشکر نیاز داری و چه کسانی باید همراه تو به این سفر بیایند؟

بترسم ز بد گوهر افراسیاب که بر جان بیژن بگیرد شتاب

من از افراسیابِ بدنهاد می‌ترسم که برای جان بیژن عجله کند و بلایی بر سر او بیاورد.

یکی بادسارست دیو نژند بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند

او جادوگری نیرنگ‌باز است که افسون و طلسم‌های بسیاری خوانده و بندهای محکمی دارد.

بجنباندش اهرمن دل ز جای بیندازد آن تیغ زن را زپای

اهریمن ممکن است دل بیژن را از جای بکند و آن تیغ‌زنِ دلاور را از پای درآورد.

چنین گفت رستم بشاه جهان که این کار ببسیچم اندر نهان

رستم به شاه جهان گفت که من این کار را در نهان و با تدبیر انجام خواهم داد.

کلید چنین بند باشد فریب نباید برین کار کردن نهیب

کلیدِ باز کردنِ چنین بندی، فریب و نیرنگ است و نباید در این کار با شتاب و هراس عمل کرد.

نه هنگام گرزست و تیغ و سنان بدین کار باید کشیدن عنان

اکنون زمانِ استفاده از گرز و شمشیر نیست، در این ماموریت باید با احتیاط و کنترلِ دقیق حرکت کرد.

فراوان گهر باید و زرو سیم برفتن پر امید و بودن به بیم

به دارایی و جواهرات و طلا و نقره فراوان نیاز داریم تا با امید و در عینِ بیم و هراس حرکت کنیم.

بکردار بازارگانان شدن شکیبا فراوان بتوران بدن

باید به شکل بازرگانان رفتار کنیم و با صبر و حوصله بسیار در سرزمین توران بمانیم.

ز گستردنی هم ز پوشیدنی بباید بهایی و بخشیدنی

برای کادو دادن و بخشیدن، نیاز به انواع پارچه‌ها و لباس‌های گران‌بها داریم.

چو بشنید خسرو ز رستم سخن بفرمود تا گنجهای کهن

وقتی پادشاه سخنان رستم را شنید، دستور داد تا خزانه‌های قدیمی را باز کنند.

همه پاک بگشاد گنجور شاه بدینار و گوهر بیاراست گاه

خزانه‌دارِ شاه همه را باز کرد و آنجا را با دینار و جواهرات آراست.

تهمتن بیامد همه بنگرید هر آنچش ببایست زان برگزید

رستم آمد و همه گنج‌ها را دید و آنچه را که برای ماموریتش نیاز داشت، برگزید.

ازان صد شتر بار دینار کرد صد اشتر ز گنج درم بار کرد

او صد شتر را با دینار و صد شتر دیگر را با درم بارگیری کرد.

بفرمود رستم بسالار بار که بگزین ز گردان لشکر هزار

رستم به سالارِ نگهبانانِ دربار دستور داد تا هزار نفر از دلاوران لشکر را انتخاب کند.

ز مردان گردنکش و نامور بباید تنی چند بسته کمر

از مردان گردنکش و نامور، باید کسانی باشند که برای این کار کمر همت بسته‌اند.

چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران دگر گستهم شیر جنگ آوران

کسانی مانند گرگین، زنگه شاوران و گستهم که شیرِ میدان‌های نبرد هستند.

چهارم گرازه که راند سپاه فروهل نگهبان تخت و کلاه

چهارمین نفر گرازه است که لشکر را هدایت می‌کند و مسئولیت نگهداری از تخت و تاج را بر عهده دارد.

چو فرهاد و رهام گرد دلیر چو اشکش که صید آورد نره شیر

همچنین فرهاد و رهامِ دلیر و اشکش که حتی شیرِ نر را شکار می‌کند.

چنین هفت یل باید آراسته نگهبان این لشکر و خواسته

این هفت پهلوانِ نامی باید انتخاب شوند تا نگهبانانِ این لشکر و اموال باشند.

همه تاج و زیور بینداختند چنانچون ببایست برساختند

همه آن‌ها تاج و زیورهای نظامی خود را کنار گذاشتند و به شکلی که لازم بود، آماده شدند.

پس آگاهی آمد بگردنکشان بدان گرزداران دشمن کشان

سپس خبر حرکت به جنگجویان و گرزدارانِ دشمن‌شکن رسید.

بپرسید زنگه که خسرو کجاست چه آمد برویش که ما را بخواست

زنگه پرسید که شاه کجاست و چه پیش آمده که ما را به حضور طلبیده است؟

چو سالار نوبت بیامد بدر بشبگیر بستند گردان کمر

وقتی زمانِ نوبتِ نگهبانی رسید، پهلوانان در سحرگاه کمر به خدمت بستند.

همه نیزه داران جنگ آوران همه مرزبانان ناماوران

همه نیزه‌داران و جنگ‌آوران و مرزبانانِ نامدار حاضر شدند.

همه نیزه و تیر بار هیون همه جنگ را دست شسته بخون

همه با نیزه و تیر بر پشتِ فیل‌ها سوار بودند و برای جنگ، دستان خود را به خون آلوده بودند.

سپیده دمان گاه بانگ خروس ببستند بر کوههٔ پیل کوس

هنگام سپیده‌دم و بانگ خروس، بر کوهانِ پیل‌ها کوسِ جنگی بستند.

تهمتن بیامد چو سرو بلند بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند

رستم مانند سروی بلند قامت پیش آمد، در حالی که گرز در دست داشت و کمندش را بر زین اسب بسته بود.

سپاه از پس پشت و گردان ز پیش نهاده بکف بر همه جان خویش

سپاه در پشت سر و پهلوانان در پیش رو بودند و جان خود را در کف دست گذاشته بودند.

برفت از در شاه با لشکرش بسی آفرین خواند برکشورش

او با لشکرش از درگاه شاه خارج شد و آرزوی سلامتی و پیروزی برای کشور کرد.

چو نزدیکی مرز توران رسید سران را ز لشکر همه برگزید

وقتی به نزدیکی مرز توران رسیدند، رستم فرماندهانِ لشکر را جدا کرد و برگزید.

بلشکر چنین گفت پس پهلوان که ایدر بباشید روشن روان

سپس به لشکر گفت: در اینجا بمانید و با هوشیاری و آگاهی کامل مراقب باشید.

مجنبید از ایدر مگر جان من ز تن بگسلد پاک یزدان من

از این مکان تکان نخورید، مگر اینکه خداوند جانم را از تنم جدا کند (یعنی تا پای مرگ ایستاده‌ام).

نکته ادبی: ایدَر به معنای «اینجا» است که واژه‌ای کهن در فارسی است.

بسیچیده باشید مر جنگ را همه تیز کرده بخون چنگ را

برای جنگ کاملاً آماده باشید و چنگال‌هایتان (ابزار جنگی‌تان) را برای خون‌ریزی تیز کنید.

نکته ادبی: بسیچیده باشید فعل امری از بن بسیجیدن به معنای آماده بودن و تدارک دیدن است.

سپه بر سر مرز ایران بماند خود و سرکشان سوی توران براند

سپاه در مرز ایران ماند، اما رستم و بزرگان سپاه به سمت توران حرکت کردند.

نکته ادبی: خود در اینجا اشاره به قهرمان اصلی (رستم) است که همراه سرداران حرکت کرد.

همه جامه برسان بازارگان بپوشید و بگشاد بند از میان

همه مانند بازرگانان لباس پوشیدند و کمربندهای جنگی خود را باز کردند.

نکته ادبی: بند از میان گشادن کنایه از کنار گذاشتن خوی جنگاوری و ظاهر نظامی است.

گشادند گردان کمرهای سیم بپوشیدشان جامه های گلیم

جنگجویان کمربندهای گران‌بهای نقره‌ای خود را باز کردند و لباس‌های ساده و پشمی پوشیدند.

نکته ادبی: جامه گلیم استعاره از لباس ساده و ارزان‌قیمت بازرگانان است.

سوی شهر توران نهادند روی یکی کاروانی پر از رنگ و بوی

آن‌ها راهی شهر توران شدند؛ کاروانی که شکوه و جلوه فراوانی داشت.

نکته ادبی: رنگ و بوی در اینجا کنایه از شکوه و عظمت کالاهاست.

گرانمایه هفت اسب با کاروان یکی رخش و دیگر نشست گوان

هفت اسب گران‌بها همراه کاروان بود؛ یکی از آن‌ها رخش بود و دیگری اسبی که مخصوص پهلوانان بود.

نکته ادبی: گوان جمع گُرد و پهلوان است.

صد اشتر همه بار او گوهرا صد اشتر همه جامهٔ لشکرا

صد شتر بار گوهر داشتند و صد شتر دیگر بار لباس‌های نظامی (که پنهان شده بود) داشتند.

نکته ادبی: جامه لشکر در اینجا برخلاف ظاهر کاروان، تجهیزات پنهانی جنگجویان است.

ز بس های و هوی و درنگ درای بکردار تهمورثی کرنای

از صدای همهمه و زنگ‌های کاروان، صدایی شبیه به شیپورهای زمان تهمورث پادشاه باستانی شنیده می‌شد.

نکته ادبی: کرنای یا کرنا سازی بادی است؛ تشبیه به تهمورث برای القای بزرگی و شکوه کاروان است.

همی شهر بر شهر هودج کشید همی رفت تا شهر توران رسید

آن‌ها شهر به شهر عبور کردند و هودج‌ها را کشیدند تا به شهر توران رسیدند.

نکته ادبی: هودج کجاوه یا اتاقک سوار بر شتر است.

چو آمد بنزدیک شهر ختن نظاره بیامد برش مرد و زن

وقتی به نزدیکی شهر ختن رسیدند، مرد و زن برای تماشا به سوی آن‌ها آمدند.

نکته ادبی: نظاره کردن در اینجا به معنای تماشا کردن از روی کنجکاوی است.

همه پهلوانان توران بجای شده پیش پیران ویسه بپای

همه پهلوانان تورانی حضور داشتند و برای ادای احترام نزد پیران ویسه ایستادند.

نکته ادبی: بجای بودن کنایه از حاضر بودن و در خدمت بودن است.

چو پیران ویسه ز نخچیر گاه بیامد تهمتن بدیدش براه

وقتی پیران ویسه از شکارگاه بازمی‌گشت، رستمِ پهلوان او را در راه دید.

نکته ادبی: نخچیرگاه محل شکار است.

یکی جام زرین پر از گوهرا بدیبا بپوشید رستم سرا

رستم جامی زرین پر از جواهر را برداشت و روی آن را با پارچه‌ای دیبا (ابریشمی) پوشاند.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای گران‌بهاست.

ده اسب گرانمایه با زیورش بدیبا بیاراست اندر خورش

ده اسب گران‌قیمت با زیورآلات را آماده کرد و در خورِ هدیه دادن تزیین نمود.

نکته ادبی: خورش در اینجا به معنای خوراک نیست، بلکه به معنای شایستگی و آنچه برای عرضه مناسب است می‌باشد.

بفرمانبران داد و خود پیش رفت بدرگاه پیران خرامید تفت

هدایا را به همراهان سپرد و خود با شتاب به سمت درگاه پیران حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

برو آفرین کرد کای نامور بایران و توران ببخت و هنر

رستم بر او درود فرستاد و او را به خاطر بخت و هنر والایش در ایران و توران ستود.

نکته ادبی: نامور به معنای نامدار و مشهور است.

چنان کرد رویش جهاندار ساز که پیران مر او را ندانست باز

رستم چهره‌اش را چنان آراسته بود (تغییر داده بود) که پیران او را نشناخت.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا صفت رستم است که به خاطر هنر دگرگونی چهره، او را نشناختند.

بپرسید و گفت از کجایی بگوی چه مردی و چون آمدی پوی پوی

پیران از او پرسید: از کجا می‌آیی؟ چه کاره‌ای و چطور با این عجله به اینجا آمدی؟

نکته ادبی: پوی پوی به معنای دوان‌دوان و با شتاب است.

بدو گفت رستم ترا کهترم بشهر تو کرد ایزد آبشخورم

رستم به او گفت: من کوچکتر از تو هستم؛ خداوند روزی من را در شهر تو قرار داده است.

نکته ادبی: آبشخور استعاره از محل تامین معاش و روزی است.

ببازارگانی ز ایران بتور بپیمودم این راه دشوار و دور

به عنوان بازرگان از ایران به توران آمدم و این راه سخت و طولانی را طی کردم.

نکته ادبی: بتور یعنی به سمت توران.

فروشنده ام هم خریدار نیز فروشم بخرم ز هر گونه چیز

من هم فروشنده هستم و هم خریدار؛ هر کالایی را می‌خرم و می‌فروشم.

نکته ادبی: اشاره به نقش پوششی رستم برای پنهان کردن هویت اصلی‌اش.

بمهر تو دارم روان را نوید چنین چیره شد بر دلم بر امید

به خاطر لطف تو امیدوار شدم و این امید در دلم پیروز شد.

نکته ادبی: روان را نوید داشتن یعنی به دل نوید و امید دادن.

اگر پهلوان گیردم زیر بر خرم چارپای و فروشم گهر

اگر پهلوان (پیران) مرا حمایت کند، چارپایان می‌خرم و جواهرات می‌فروشم.

نکته ادبی: زیر بر گرفتن کنایه از حمایت کردن و پناه دادن است.

هم از داد تو کس نیازاردم هم از ابر مهرت گهر باردم

از عدالت تو کسی آزرده نمی‌شود و از ابر کرمت، باران سخاوت بر من می‌بارد.

نکته ادبی: ابر مهر استعاره از بخشندگی و حمایت پیران است.

پس آن جام پر گوهر شاهوار میان کیان کرد پیشش نثار

سپس آن جام پر از جواهر شاهانه را به عنوان پیشکش پیشِ پیران قرار داد.

نکته ادبی: نثار کردن به معنای هدیه دادن و پیشکش کردن است.

گرانمایه اسبان تازی نژاد که بر مویشان گرد نفشاند باد

اسب‌های اصیل تازی که آن‌قدر سریع بودند که باد هم گرد و خاکِ روی موهایشان را نمی‌توانست بلند کند.

نکته ادبی: اغراق در وصف سرعت اسب‌ها.

بسی آفرین کرد و آن خواسته بدو داد و شد کار آراسته

پیران بسیار او را ستود و آن اموال را پذیرفت و کارها طبق میل رستم پیش رفت.

نکته ادبی: آراسته در اینجا به معنای سامان‌یافته است.

چو پیران بدان گوهران بنگرید کزان جام رخشنده آمد پدید

وقتی پیران آن جواهراتِ درخشان که از درون آن جام پدیدار شده بود را دید، شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: گوهران استعاره از جواهرات گران‌بهاست.

برو آفرین کرد وبنواختش بران تخت پیروزه بنشاختش

پیران او را دعا کرد، تحویل گرفت و بر تخت فیروزه‌ای خود نشاند.

نکته ادبی: بنواختش به معنای مهربانی کردن و دلجویی کردن است.

که رو شاد و ایمن بشهر اندرا کنون نزد خویشت بسازیم جا

به او گفت: شاد و ایمن در این شهر باش، اکنون نزد ما جایگاهی داری.

نکته ادبی: ایمن بودن کنایه از امنیت در سرزمین دشمن است.

کزین خواسته بر تو تیمار نیست کسی را بدین با تو پیکار نیست

از بابت این اموال نگران نباش؛ کسی جرئت نمی‌کند با تو که تحت حمایت من هستی، درگیر شود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و نگرانی است.

برو هرچ داری بهایی بیار خریدار کن هر سوی خواستار

هرچه داری بیاور و عرضه کن، مشتریان زیادی در این سو و آن سو برایت پیدا خواهد شد.

نکته ادبی: خواستار به معنای مشتری و خریدار است.

فرود آی در خان فرزند من چنان باش با من که پیوند من

در خانه فرزند من ساکن شو و با من چنان باش که گویی از پیوند و خانواده منی.

نکته ادبی: پیوند به معنای خویشاوند و فامیل است.

بدو گفت رستم که ای پهلوان هم ایدر بباشیم با کاروان

رستم به او گفت: ای پهلوان، ما همین‌جا کنار کاروان خود می‌مانیم.

نکته ادبی: ایدر به معنای «اینجا» است.

که با ما ز هر گونه مردم بود نباید که زان گوهری گم بود

چرا که همراه ما افراد مختلفی هستند و نباید کالایی از اموالمان گم شود.

نکته ادبی: بهانه‌جویی رستم برای ماندن در نزدیکی کاروان برای اهداف نظامی‌اش.

بدو گفت رو برزو گیر جای کنم رهنمایی بپیشت بپای

پیران گفت: پس در «برزو» جای بگیر، من خودم شخصاً تو را راهنمایی می‌کنم.

نکته ادبی: برزو نام مکانی است.

یکی خانه بگزید و بر ساخت کار بکلبه درون رخت بنهاد و بار

رستم خانه‌ای انتخاب کرد و کارها را سر و سامان داد و بار و بنه‌اش را در آنجا گذاشت.

نکته ادبی: کلبه در اینجا به معنای خانه و محل اقامت موقت است.

خبر شد کز ایران یکی کاروان بیامد بر نامور پهلوان

خبر پیچید که کاروانی از ایران نزد پهلوان بزرگ (پیران) آمده است.

نکته ادبی: نامور پهلوان اشاره به پیران دارد.

ز هر سو خریدار بنهاد گوش چو آگاهی آمد ز گوهر فروش

مشتریان از هر سو گوش تیز کردند (جذب شدند) وقتی خبر فروش جواهرات به گوششان رسید.

نکته ادبی: گوهر فروش همان رستم در لباس بازرگان است.

خریدار دیبا و فرش و گهر بدرگاه پیران نهادند سر

خریداران پارچه‌های ابریشمی و فرش و جواهر به سمت درگاه پیران روانه شدند.

نکته ادبی: دیبا به معنای پارچه ابریشمی گران‌بها است.

چو خورشید گیتی بیاراستی بدان کلبه بازار برخاستی

هنگامی که خورشید طلوع کرد، در آن محل بازار پررونقی شکل گرفت.

نکته ادبی: خورشید گیتی بیاراستی کنایه از طلوع خورشید و آغاز روز است.

منیژه خبر یافت از کاروان یکایک بشهر اندر آمد دوان

منیژه از آمدن کاروان باخبر شد و دوان‌دوان به سمت شهر آمد.

نکته ادبی: منیژه دختر افراسیاب است که در این داستان گرفتار و غمگین است.

برهنه نوان دخت افراسیاب بر رستم آمد دو دیده پر آب

منیژه، دختر افراسیاب، با ظاهری آشفته و گریه‌آلود نزد رستم آمد.

نکته ادبی: برهنه و نوان بودن کنایه از وضعیت اسفناک و غم‌زده اوست.

برو آفرین کرد و پرسید و گفت همی بستین خون مژگان برفت

به او درود گفت و پرسید: چه خبر داری؟ (او رستم را نشناخت ولی حس کرد خبری از ایران دارد).

نکته ادبی: خون مژگان کنایه از گریه شدید است.

که برخوردی از جان وز گنج خویش مبادت پشیمانی از رنج خویش

گفت: امیدوارم از جان و دارایی خودت بهره‌مند شوی و از رنجی که کشیدی پشیمان نباشی.

نکته ادبی: دعای خیر منیژه برای بازرگان ناشناس.

بکام تو بادا سپهر بلند ز چشم بدانت مبادا گزند

آرزو می‌کنم روزگار به کام تو باشد و از چشم بد (حسادت) در امان بمانی.

نکته ادبی: سپهر بلند کنایه از چرخ گردون و روزگار است.

هر امید دل را که بستی میان ز رنجی که بردی مبادت زیان

هر امیدی که در دل داشتی و برایش زحمت کشیدی، به هدر نرود.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از همت گماشتن و تلاش کردن است.

همیشه خرد بادت آموزگار خنک بوم ایران و خوش روزگار

همیشه خردمند باشی؛ خوشا به حال سرزمین ایران و روزگار خوش آن.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و نیکو باد است.

چه آگاهی استت ز گردان شاه ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه

چه خبری از پهلوانان شاه (ایران) داری؟ از گیو و گودرز و سپاه ایران چه می‌دانی؟

نکته ادبی: پرسش منیژه نشان‌دهنده دلتنگی او برای ایران و پهلوانانش است.

نیامد بایران ز بیژن خبر نیایش نخواهد بدن چاره گر

از ایران هیچ خبری از بیژن نرسیده است و به نظر می‌رسد که نیایش و دعا هم برای نجات او کارساز نیست.

نکته ادبی: بایران به معنای به ایران است؛ استفاده از ب حرف اضافه به جای به، از ویژگی‌های زبانی متون کهن است.

که چون او جوانی ز گودرزیان همی بگسلاند بسختی میان

زیرا جوانی از خاندان گودرز، چون بیژن، در حال شکنجه و نابودی است.

نکته ادبی: همی بگسلاند: مضارع اخباری با پیشوند همی، نشان‌دهنده تداوم رنج.

بسودست پایش ز بند گران دو دستش ز مسمار آهنگران

پاهایش بر اثر زنجیرهای سنگین سابیده شده و دستانش با میخ‌های آهنین (شکنجه‌گران) سوراخ شده است.

نکته ادبی: مسمار به معنای میخ است که در اینجا ابزار شکنجه و حبس است.

کشیده بزنجیر و بسته ببند همه چاه پرخون آن مستمند

آن مردِ رنج‌دیده، در زنجیر و بند کشیده شده و چاهی که در آن افتاده، پر از خون است.

نکته ادبی: مستمد به معنای گرفتار و درمانده.

نیابم ز درویشی خویش خواب ز نالیدن او دو چشمم پر آب

از دیدن این درماندگی (بیژن) خواب به چشمانم نمی‌آید و از ناله‌های او، چشمانم همیشه پر از اشک است.

نکته ادبی: درویشی در اینجا به معنای فقرِ مادی نیست، بلکه به معنای درماندگی و بی‌پناهی است.

بترسید رستم ز گفتار اوی یکی بانگ برزد براندش ز روی

رستم از سخنان منیژه ترسید و گمان کرد که او سخنی نابجا می‌گوید، پس با تندی بر او بانگ زد و او را از پیش خود راند.

نکته ادبی: براندش ز روی یعنی او را با عتاب از مقابل خود دور کرد.

بدو گفت کز پیش من دور شو نه خسرو شناسم نه سالارنو

رستم به او گفت که از برابرم دور شو؛ چرا که من نه شاهی (خسرو) می‌شناسم و نه سالار و بزرگی از ایران را می‌شناسم.

نکته ادبی: خسرو اشاره به کیخسرو، شاه ایران است.

ندارم ز گودرز و گیو آگهی که مغزم ز گفتار کردی تهی

من هیچ خبری از گودرز و گیو ندارم؛ حرف‌های تو ذهن مرا آشفته و تهی کرده است.

نکته ادبی: مغزم ز گفتار کردی تهی کنایه از گیج شدن و کلافگی است.

برستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون بر کنار

منیژه به رستم نگاه کرد و به سختی گریست و از شدت خواری و بی‌کسی، خونابه از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: خواری در اینجا به معنای زبونی و درماندگی است.

بدو گفت کای مهتر پرخرد ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

منیژه به او گفت: ای بزرگ‌مردِ خردمند، شایسته نیست که با من این‌گونه سرد و خشن سخن بگویی.

نکته ادبی: سرد گفتن کنایه از بی‌اعتنایی و خشونت در کلام است.

سخن گر نگویی مرانم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش

اگر نمی‌خواهی خبری بدهی، حداقل مرا از پیش خود مران؛ زیرا که دل من خود از شدت درد، مجروح و خونین است.

نکته ادبی: ریش بودن کنایه از زخمی بودن دل است.

چنین باشد آیین ایران مگر که درویش را کس نگوید خبر

آیا آیین ایران این‌گونه است که کسی از حالِ درمانده‌ای خبر نگیرد؟

نکته ادبی: اشاره به رسم مهمان‌نوازی و دستگیری از بیچارگان در فرهنگ ایران.

بدو گفت رستم که ای زن چبود مگر اهرمن رستخیزت نمود

رستم به او گفت: ای زن، چه شده است؟ آیا اهریمن تو را به این روز و حال انداخته است؟

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای آشوب و غوغاست.

همی بر نوشتی تو بازار من بدان روی بد با تو پیکار من

تو به کارِ خرید و فروش من ایراد می‌گرفتی، به همین خاطر با تو تندخویی کردم.

نکته ادبی: بر نوشتن بازار کنایه از دخالت در امور کسب‌وکار است.

بدین تندی از من میازار بیش که دل بسته بودم ببازار خویش

از این تندی‌ام بیش از این آزرده مشو؛ چرا که تمام حواسم به داد و ستد و کسب‌وکارم بود.

نکته ادبی: بازار خویش استعاره از کسب‌وکار و مشغله‌ی اوست.

و دیگر بجایی که کیخسروست بدان شهر من خود ندارم نشست

دیگر اینکه من در شهری که کیخسرو در آن ساکن است، اقامت ندارم.

نکته ادبی: نشست به معنای جایگاه و محل اقامت است.

ندانم همی گیو و گودرز را نه پیموده ام هرگز آن مرز را

من گیو و گودرز را نمی‌شناسم و هرگز به آن مرز و بوم سفر نکرده‌ام.

نکته ادبی: پیمودن مرز کنایه از سفر کردن و شناختن یک سرزمین است.

بفرمود تا خوردنی هرچ بود نهادند در پیش درویش زود

رستم دستور داد تا هر غذایی که موجود است، به سرعت برای آن زنِ درمانده بیاورند.

نکته ادبی: درویش در اینجا به معنای فرد مستمند و پناهجو است.

یکایک سخن کرد ازو خواستار که با تو چرا شد دژم روزگار

سپس تک‌تک از او پرسید که چرا روزگارش این‌چنین تیره و تار شده است.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و تیره است.

چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه چه داری همی راه ایران نگاه

رستم پرسید که چه چیزی از پهلوانان و شاه و سپاه می‌پرسی و چرا همواره چشم به راهِ سرزمین ایران دوخته‌ای؟

نکته ادبی: راه ایران نگاه داشتن کنایه از چشم‌انتظارِ ایران بودن است.

منیژه بدو گفت کز کار من چه پرسی ز بدبخت و تیمار من

منیژه به او گفت: چرا از سرنوشتِ بدبخت و غم‌زده من می‌پرسی؟

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

کزان چاه سر با دلی پر ز درد دویدم بنزد تو ای رادمرد

ای مردِ جوانمرد، من از سرِ آن چاه و با دلی پر از درد، دوان دوان نزد تو آمدم.

نکته ادبی: رادمرد به معنای مردِ بزرگوار و بخشنده است.

زدی بانگ بر من چو جنگاوران نترسیدی از داور داوران

تو مثل جنگجویان بر سر من فریاد زدی؛ مگر از خدایِ داوران نمی‌ترسیدی؟

نکته ادبی: داورِ داوران اشاره به خداوند و عدل الهی است.

منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیدی رخم آفتاب

من منیژه، دختر افراسیاب هستم که خورشید هم (به دلیل جایگاه بالایم) روی مرا ندیده بود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیف عفت و جایگاه والای منیژه.

کنون دیده پرخون و دل پر ز درد ازین در بدان در دوان گردگرد

اکنون با چشمانِ خون‌بار و دلی پر از غم، از این در به آن در آواره‌ام.

نکته ادبی: دوان گردگرد کنایه از آوارگی و جست‌وجوی بی‌پایان است.

همی نان کشکین فرازآورم چنین راند یزدان قضا بر سرم

نانِ پست و معمولی فراهم می‌کنم؛ این سرنوشتی است که یزدان برای من رقم زده است.

نکته ادبی: نان کشکین: نانِ تهیه شده از جو و گندم که نانی ارزان و کم‌ارزش بوده است.

ازین زارتر چون بود روزگار سر آرد مگر بر من این کردگار

آیا روزگاری از این زارتر هم ممکن است؟ امیدوارم خداوند عمر مرا به پایان برساند.

نکته ادبی: سر آوردن در اینجا به معنای پایان دادن به زندگی است.

چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه نبیند شب و روز خورشید و ماه

بیژنِ بیچاره در آن چاهِ عمیق، نه شب را می‌بیند و نه روز را.

نکته ادبی: خورشید و ماه استعاره از نور و روشنی زندگی است.

بغل و بمسمار و بند گران همی مرگ خواهد ز یزدان بران

با زنجیر و میخ و بندهای گران، از خداوند درخواست مرگ می‌کند.

نکته ادبی: بغل در اینجا به معنای بند و زنجیر است.

مرا درد بر درد بفزود زین نم دیدگانم بپالود زین

این وضعیت، درد مرا دوچندان کرده و اشک‌های چشمانم را هم تمام کرده است.

نکته ادبی: نمِ دیدگان کنایه از اشک است.

کنون گرت باشد بایران گذر ز گودرز کشواد یابی خبر

اگر گذرت به ایران افتاد، می‌توانی از گودرزِ کشواد خبری بگیری.

نکته ادبی: کشواد نام پدرِ گودرز است.

بدرگاه خسرو مگر گیو را ببینی و گر رستم نیو را

شاید در درگاه کیخسرو، گیو یا رستمِ پهلوان را ببینی.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

بگویی که بیژن بسختی درست اگر دیر گیری شود کار پست

به آن‌ها بگو که بیژن در سختیِ بسیار است؛ اگر دیر بجنبید، کارش تمام خواهد شد.

نکته ادبی: پست شدن کار کنایه از رو به وخامت نهادن و نابودی است.

گرش دید خواهی میاسای دیر که بر سرش سنگست و آهن بزیر

اگر می‌خواهی او را زنده ببینی، تعلل نکن؛ چرا که او زیر سنگ و آهن دفن شده است.

نکته ادبی: میاسای دیر به معنای درنگ نکن است.

بدو گفت رستم که ای خوب چهر که مهرت مبراد از وی سپهر

رستم به او گفت: ای زنِ زیباچهره، امیدوارم که آسمان هرگز مهر تو را از وجود او نگیرد.

نکته ادبی: سپهر در ادبیات فارسی نماد تقدیر و سرنوشت است.

چرا نزد باب تو خواهشگران نینگیزی از هر سوی مهتران

چرا بزرگان را برنمی‌انگیزی که نزد پدرت برای شفاعت و بخشش بروند؟

نکته ادبی: خواهشگران در اینجا به معنای شفاعت‌کنندگان و واسطه‌ها است.

مگر بر تو بخشایش آرد پدر بجوشدش خون و بسوزد جگر

شاید پدرت بر تو رحم کند و خونِ پدرانه‌اش به جوش بیاید و دلش بسوزد.

نکته ادبی: جوشیدن خون کنایه از برانگیخته شدن عواطف و محبت است.

گر آزار بابت نبودی ز پیش ترا دادمی چیز ز اندازه بیش

اگر پدرت پیش از این آزار نرسانده بود، من بسیار بیش از نیازت به تو ثروت می‌دادم.

نکته ادبی: چیز در ادبیات کهن به معنای مال و ثروت است.

بخوالیگرش گفت کز هر خورش که او را بباید بیاور برش

رستم به آشپز خود گفت که هر غذایی که بیژن نیاز دارد، فراهم کند و نزد او ببرد.

نکته ادبی: خوالیگر به معنای آشپز است.

یکی مرغ بریان بفرمود گرم نوشته بدو اندرون نان نرم

دستور داد مرغ بریان گرمی بیاورند و نان‌های نرمی را در میان آن پنهان کنند.

نکته ادبی: نوشته در اینجا اشاره به پیامی است که احتمالاً در نان مخفی شده بود.

سبک دست رستم بسان پری بدو درنهان کرد انگشتری

رستم به سرعت و همچون پری، انگشتر خود را در غذای پنهان کرد.

نکته ادبی: سبک دست بودن کنایه از مهارت و سرعت عمل است.

بدو داد و گفتش بدان چاه بر که بیچارگان را توی راهبر

غذا را به او داد و گفت: به سوی آن چاه برو، که تو راهنمایِ بیچارگان هستی.

نکته ادبی: راهبر به معنای راهنما و نجات‌بخش است.

منیژه بیامد بدان چاه سر دوان و خورشها گرفته ببر

منیژه به سمت چاه دوید و غذاها را در آغوش گرفت و برد.

نکته ادبی: دوان بودن منیژه نشان از اشتیاق و عجله او برای نجات بیژن دارد.

نوشته بدستار چیزی که برد چنان هم که بستد ببیژن سپرد

پیامی را که نوشته شده بود و با خود برده بود، همان‌طور که از رستم گرفته بود، به بیژن رساند.

نکته ادبی: بستد به معنای گرفت است.

نگه کرد بیژن بخیره بماند ازان چاه خورشید رخ را بخواند

بیژن نگاه کرد و حیران ماند؛ از درون آن چاهِ تاریک، خورشید (چهره‌ منیژه) را دید.

نکته ادبی: خورشید رخ استعاره از زیبایی درخشان منیژه در دل تاریکی چاه است.

که ای مهربان از کجا یافتی خورشها کزین گونه بشتافتی

بیژن پرسید: ای مهربان، این غذاها را از کجا به این سرعت تهیه کردی؟

نکته ادبی: بشتافتی به معنای عجله کردن است.

بسا رنج و سختی کت آمد بروی ز بهر منی در جهان پوی پوی

چه سختی‌ها و رنج‌هایی که برای من در این جهان متحمل شدی و دوان دوان در پیِ من بودی.

نکته ادبی: پوی پوی به معنای دوان دوان و در تلاش بودن است.

منیژه بدو گفت کز کاروان یکی مایه ور مرد بازارگان

منیژه به او گفت: از کاروانی که آمد، مردی بازرگان و ثروتمند بود.

نکته ادبی: مایه‌ور به معنای ثروتمند و دارای امکانات است.

از ایران بتوران ز بهر درم کشیده ز هر گونه بسیار غم

او از ایران به توران برای کسبِ سود آمده بود و رنجِ بسیاری کشیده بود.

نکته ادبی: به‌هر درم یعنی برای به دست آوردن پول و سود.

یکی مرد پاکیزه با هوش و فر ز هر گونه با او فراوان گهر

مردی پاکیزه و باهوش و بزرگ‌منش بود که جواهرات بسیاری همراه داشت.

نکته ادبی: هو و فر استعاره از خردمندی و شکوهِ شخصیتی.

گشن دستگاهی نهاده فراخ یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ

در آن فضای سخت و پرمضیقه، خلوت‌نشین شده بود و در نزدیکیِ کاخِ افراسیاب، سرپناهی برای خود ساخته بود.

نکته ادبی: گشن در اینجا به معنای انبوه و پرمضیقه است.

بمن داد زین گونه دستارخوان که بر من جهان آفرین را بخوان

منیژه برایم غذایی آورد و از من خواست که خدا را برایش ستایش و دعا کنم.

نکته ادبی: دستارخوان به معنای سفره یا غذایی است که بر آن گذاشته می‌شد.

بدان چاه نزدیک آن بسته بر دگر هرچ باید ببر سربسر

به آن چاهی که نزدیکِ آن پناهگاهِ بسته بود، برو و هرچه که نیاز داری، با خود ببر.

نکته ادبی: بسته بر، اشاره به درِ چاه یا مکانِ محصور دارد.

بگسترد بیژن پس آن نان پاک پراومید یزدان دل از بیم و باک

بیژن پس از آن، آن نانِ پاکیزه را پهن کرد و با دلی سرشار از امید به یزدان، ترس و هراس را از خود دور کرد.

نکته ادبی: بیم و باک هر دو به معنای ترس و نگرانی است که در اینجا برای تأکید آمده است.

چو دست خورش برد زان داوری بدید آن نهان کرده انگشتری

هنگامی که دستش را برای خوردنِ غذا به درونِ سفره برد، آن انگشتری را که پنهان شده بود، دید.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای بساط یا سفره‌ای است که بیژن به داوریِ وضعیتِ خود پهن کرده است.

نگینش نگه کرد و نامش بخواند ز شادی بخندید و خیره بماند

به نگینِ انگشتری نگاه کرد و نامِ حک‌شده بر آن را خواند؛ از خوشحالی خندید و حیرت‌زده بر جای ماند.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از شگفتی و تعجبِ بسیار است.

یکی مهر پیروزه رستم بروی نبشته بهن بکردار موی

مهرِ (انگشتر) پیروزه‌ای بود که نامِ رستم بر روی آن و به شکلِ مویی (بسیار ظریف) حک شده بود.

نکته ادبی: پیروزه همان فیروزه است. بکردارِ موی اشاره به ظرافتِ خطاطیِ نام بر نگین دارد.

چو بار درخت وفا را بدید بدانست کآمد غمش را کلید

وقتی نشانه‌ی وفاداریِ رستم را دید، دانست که کلیدِ حلِ مشکلات و غم‌هایش پیدا شده است.

نکته ادبی: بارِ درختِ وفا، استعاره از انگشتر و وعده‌ی یاریِ رستم است.

بخندید خندیدنی شاهوار چنان کآمد آواز بر چاهسار

به گونه‌ای شاهوار و باشکوه خندید که صدای خنده‌اش در چاه پیچید.

نکته ادبی: شاهوار یعنی در خورِ شأنِ پادشاه و پهلوان.

منیژه چو بشنید خندیدنش ازان چاه تاریک بسته تنش

منیژه وقتی صدای خنده‌ی او را از درونِ آن چاهِ تاریکِ دربسته شنید، متحیر شد.

نکته ادبی: بسته تنش به معنای محبوس بودنِ بدنِ بیژن در چاه است.

زمانی فرو ماند زان کار سخت بگفت این چه خندست ای نیکبخت

لحظه‌ای از این وضعیتِ عجیب حیران ماند و پرسید: ای مردِ خوش‌بخت، این خنده‌ی تو از چه بابت است؟

نکته ادبی: نیک‌بخت در اینجا خطابِ مهربانانه منیژه به بیژن است.

شگفت آمدش داستانی بزد که دیوانه خندد ز کردار خود

در شگفت شد و داستانی (کنایه) گفت که تنها دیوانه است که به کارِ خودش می‌خندد.

نکته ادبی: داستان زدن در اینجا به معنای تمثیل آوردن و کنایه گفتن است.

چه گونه گشادی بخنده دو لب که شب روز بینی همی روز شب

چگونه است که لبخند می‌زنی، در حالی که شب را روز و روز را شب می‌بینی (دچارِ پریشانیِ احوالی)؟

نکته ادبی: کنایه از آشفتگی و وارونه شدنِ جهان بر اثرِ درد و رنج.

چه رازست پیش آر و با من بگوی مگر بخت نیکت نمودست روی

رازِ این خنده را بگو؛ مگر بختِ خوش به تو روی آورده است؟

نکته ادبی: نمودست روی، کنایه از توجهِ اقبال و بخت است.

بدو گفت بیژن کزین کارسخت بر اومید آنم که بگشاد بخت

بیژن به او گفت: از این وضعیتِ سخت، امیدوارم که گرهِ بختم باز شده باشد.

نکته ادبی: گشاد بخت، استعاره از گشایش در امور و رهایی است.

چو با من بسوگند پیمان کنی همانا وفای مرا نشکنی

اگر با من سوگند بخوری و پیمان ببندی که وفادار می‌مانی و عهد را نمی‌شکنی، آن را به تو خواهم گفت.

نکته ادبی: پیمانِ سوگند برای اطمینان از رازداری منیژه است.

بگویم سراسر تورا داستان چو باشی بسوگند همداستان

اگر در سوگند خوردن با من هم‌داستان شوی، تمامِ داستان را برایت بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: هم‌داستان شدن یعنی هم‌نظر شدن و موافقت کردن.

که گر لب بدوزی ز بهر گزند زنان را زبان کم بماند ببند

چرا که اگر لب از گفتنِ راز بدوزی (سکوت کنی) تا آسیبی نرسد، زنانِ کم‌خرد راز را فاش می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که زنان را ضعیف‌الرأی در حفظِ اسرار می‌دانست (در بافتارِ حماسی).

منیژه خروشید و نالید زار که بر من چه آمد بد روزگار

منیژه با فریاد و ناله گفت که چه روزگارِ بدی بر من گذشته است که مرا به بی‌وفایی متهم می‌کنی!

نکته ادبی: خروشید و نالید زار، نشان‌دهنده‌ی تأثرِ شدید از بی‌اعتمادیِ بیژن است.

دریغ آن شده روزگاران من دل خسته و چشم باران من

افسوس بر آن روزگارانِ خوشِ من که اکنون دلم خسته و چشمانم گریان است.

نکته ادبی: چشم باران، استعاره از چشمانِ اشک‌بار است.

بدادم ببیژن تن و خان و مان کنون گشت بر من چنین بدگمان

من که تمامِ هستی و خانه‌ام را به پای تو ریختم، اکنون چطور به من چنین بدگمان شده‌ای؟

نکته ادبی: بدگمان شدن بیژن، منیژه را سخت آزرده است.

همان گنج دینار و تاج گهر بتاراج دادم همه سربسر

همان گنجینه‌ها و تاجِ گرانبها را نیز همگی فدای تو کردم و به تاراج دادم.

نکته ادبی: سربسر، به معنای همگی و تماماً است.

پدر گشته بیزار و خویشان ز من برهنه دوان بر سر انجمن

پدر و خویشانم از من بیزار شدند و اکنون سرگردان و بی‌خانمان شده‌ام.

نکته ادبی: برهنه دوان، کنایه از فقر و بی‌کسی و آوارگی است.

ز امید بیژن شدم ناامید جهانم سیاه و دو دیده سپید

از امیدِ به تو ناامید شدم، جهان در نظرم سیاه و چشمانم از شدتِ گریه سپید شد.

نکته ادبی: دیده سپید، کنایه از نابینایی بر اثرِ گریه‌ی مفرط و غم است.

بپوشد همی راز بر من چنین تو داناتری ای جهان آفرین

اگر بخواهی رازت را از من پنهان کنی، خداوندِ جهان داناتر از توست که از نیتِ من آگاه است.

نکته ادبی: خداوندِ جهان، اشاره به قدرتِ مطلقِ الهی و داوریِ اوست.

بدو گفت بیژن همه راستست ز من کار تو جمله برکاستست

بیژن گفت: آنچه گفتی حقیقت است و من از این بابت که کارِ تو به سختی کشیده، شرمنده‌ام.

نکته ادبی: برکاستست به معنای کاستن و زیان دیدنِ منیژه است.

چنین گفتم اکنون نبایست گفت ایا مهربان یار و هشیار جفت

ای یارِ مهربان و همراهِ هشیار، الان نباید این‌ها را می‌گفتم و از تو پوزش می‌خواهم.

نکته ادبی: هشیار جفت، ستایشی است از وفاداریِ منیژه.

سزد گر بهر کار پندم دهی که مغزم برنج اندرون شد تهی

سزاوار است که در هر کاری به من پند بدهی، زیرا ذهنِ من از رنج و اندوه خالی شده است.

نکته ادبی: مغزم تهی شد، کنایه از گیجی و درماندگیِ فکری به دلیلِ فشارهای زندان است.

تو بشناس کاین مرد گوهر فروش که خوالیگرش مر ترا داد توش

تو بدان که این مردِ گوهر‌فروش (که به زندان آمد)، همان کسی است که آشپزِ او برای تو غذا آورد.

نکته ادبی: خوالیگر به معنای آشپز است.

ز بهر من آمد بتوران فراز وگرنه نبودش بگوهر نیاز

او فقط برای دیدنِ من به توران آمد، وگرنه نیازی به جواهر و تجارت نداشت.

نکته ادبی: فراز آمدن به معنای سفر کردن و آمدن به منطقه‌ای خاص است.

ببخشود بر من جهان آفرین ببینم مگر پهن روی زمین

خداوند بر من رحم کرد و شاید به زودی نجات یابم و دوباره روی زمین را ببینم.

نکته ادبی: پهن روی زمین، کنایه از آزادی و رهایی از زندان است.

رهاند مرا زین غمان دراز ترا زین تکاپوی و گرم و گداز

او مرا از این غم‌های طولانی و تو را از این تلاش‌های سخت و بی‌وقفه نجات خواهد داد.

نکته ادبی: تکاپوی و گرم و گداز، توصیفِ فعالیت‌های بی‌پایانِ منیژه برای کمک به بیژن است.

بنزدیک او شو بگویش نهان که ای پهلوان کیان جهان

نزدِ او برو و مخفیانه به او بگو: ای پهلوانِ کیانیِ جهان،

نکته ادبی: پهلوانِ کیان، اشاره به تبارِ رستم و جایگاهِ او دارد.

بدل مهربان و بتن چاره جوی اگر تو خداوند رخشی بگوی

اگر دلی مهربان داری و به دنبالِ چاره‌ای هستی، اگر واقعاً صاحبِ رخش (رستم) هستی، خودت را معرفی کن.

نکته ادبی: خداوندِ رخش، اسمِ رمز و نشانه‌ی شناختِ رستم است.

منیژه بیامد بکردار باد ز بیژن برستم پیامش بداد

منیژه همچون باد شتافت و پیامِ بیژن را به رستم رساند.

نکته ادبی: بکردارِ باد، تشبیه برای سرعتِ زیادِ حرکتِ منیژه.

چو بشنید گفتار آن خوب روی کزان راه دور آمده پوی پوی

رستم وقتی سخنِ آن بانوی زیبارو را شنید که از راهی دور دوان‌دوان آمده بود،

نکته ادبی: پوی پوی، نشان‌دهنده‌ی شتاب و سرعتِ منیژه در حرکت است.

بدانست رستم که بیژن سخن گشادست بر لالهٔ سروبن

دانست که بیژن رازِ خود را نزدِ آن بانویِ زیبارو (منیژه) گشوده است.

نکته ادبی: لاله سرو بن، استعاره‌ای زیبا برای منیژه (بانویی با چهره‌ی سرخ‌گون و قامتِ بلند).

ببخشود و گفتش که ای خوب چهر که یزدان ترا زو مبراد مهر

رستم مهربانی کرد و گفت: ای بانوی زیبارو، خداوند هیچ‌گاه عشقِ تو را از بیژن نگیرد.

نکته ادبی: خوب چهر، صفتِ زیبایی برای منیژه.

بگویش که آری خداوند رخش ترا داد یزدان فریاد بخش

به او بگو که بله، من همان صاحبِ رخش هستم و خداوند مرا برای فریادرسیِ تو فرستاده است.

نکته ادبی: فریاد‌بخش به معنای یاری‌رسان و منجی است.

ز زاول بایران ز ایران بتور ز بهر تو پیمودم این راه دور

از زابل به ایران و از ایران به توران آمدم تا تو را نجات دهم.

نکته ادبی: زاول همان زابل است که زادگاهِ رستم است.

بگویش که ما را بسان پلنگ بسود از پی تو کمرگاه و چنگ

به او بگو که ما برای نجاتِ تو چنان پلنگی در کمین هستیم و رنجِ راه بر ما هموار شده است.

نکته ادبی: سانِ پلنگ، تشبیه رستم به درنده‌ای قدرتمند که آماده‌ی حمله است.

چو با او بگویی سخن راز دار شب تیره گوشت به آواز دار

وقتی این راز را با او در میان گذاشتی، در شبِ تیره گوش به زنگِ صدای من باش.

نکته ادبی: آواز دار، به معنای منتظرِ صدا ماندن است.

ز بیشه فرازآر هیزم بروز شب آید یکی آتشی برفروز

در روز از بیشه هیزم جمع کن و شب‌هنگام آتشی بیفروز تا جایگاهت را بشناسم.

نکته ادبی: دستورِ استراتژیکِ رستم برای یافتنِ محلِ بیژن.

منیژه ز گفتار او شاد شد دلش ز اندهان یکسر آزاد شد

منیژه از شنیدنِ سخنانِ او شاد شد و دلش از تمامِ غم‌ها آزاد گشت.

نکته ادبی: رهایی از اندوه، نتیجه‌ی امیدِ تازه است.

بیامد دوان تا بدان چاهسار که بودش بچاه اندرون غمگسار

دوان‌دوان به سوی آن چاه آمد، جایی که بیژن تنها غم‌خوارِ او در چاه بود.

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را از بین می‌برد.

بگفتش که دادم سراسر پیام بدان مرد فرخ پی نیک نام

به بیژن گفت که پیامِ تو را تمام و کمال به آن مردِ نیک‌نام و فرخنده‌پی رساندم.

نکته ادبی: فرخ‌پی، صفتی برای کسی که آمدنش مبارک است.

چنین داد پاسخ که آنم درست که بیژن بنام و نشانم بجست

او پاسخ داد که همان‌ کسی هستم که بیژن با نام و نشانِ من به دنبالش می‌گشت.

نکته ادبی: صراحتِ پاسخِ رستم برای ایجادِ اطمینان در بیژن.

تو با داغ دل چون پویی همی که رخرا بخوناب شویی همی

چرا با دلی داغ‌دار و در حالی که صورتت را با اشک می‌شویی، این‌چنین بی‌تابی می‌کنی؟

نکته ادبی: خوناب، استعاره از اشکِ خونین‌رنگِ حاصل از اندوه.

کنون چون درست آمد از تو نشان ببینی سر تیغ مردم کشان

اکنون که نشانه‌ها درست از آب درآمد، به زودی سرِ تیغِ من را خواهی دید که دشمنان را به هلاکت می‌رساند.

نکته ادبی: مردم‌کشان، کنایه از تیغِ تیزِ شمشیر که آدم‌کش است.

زمین را بدرانم اکنون بچنگ بپروین براندازم آسوده سنگ

زمین را با چنگ و دندان می‌درم و چنان سنگی پرتاب می‌کنم که به ستاره پروین برسد (اوجِ قدرتِ رستم).

نکته ادبی: پروین، نمادِ ارتفاع و آسمان است که اغراقِ حماسیِ رستم را نشان می‌دهد.

مرا گفت چون تیره گردد هوا شب از چنگ خورشید یابد رها

بیژن به مانیژه گفت: هنگامی که هوا تاریک شد و شب از چنگ خورشید گریخت و جهان را فرا گرفت،

نکته ادبی: تعبیرِ «چنگ خورشید» کنایه از سلطه‌ی نور است که با غروب خورشید، شبِ تیره جای آن را می‌گیرد.

بکردار کوه آتشی برفروز که سنگ و سر چاه گردد چو روز

کوهی از آتش برافروز، به گونه‌ای که فضای دهانه‌ی چاه و سنگِ روی آن، مانند روز روشن شود،

نکته ادبی: «بکردار» در اینجا به معنیِ «به مانندِ» یا «شبیه به» است که تشبیهی حماسی برای شدتِ شعله‌ی آتش است.

بدان تا ببینم سر چاه را بدان روشنی بسپرم راه را

تا بتوانم دهانه‌ی چاه را ببینم و با آن روشنایی، راه خود را پیدا کنم.

نکته ادبی: «سپردن راه» در متون کهن به معنی پیمودنِ مسیر و حرکت در راه است.

بفرمود بیژن که آتش فروز که رستیم هر دو ز تاریک روز

بیژن دستور داد که آتش را روشن کنند، چرا که هر دو از روزگارِ تاریک رهایی یافته بودیم.

نکته ادبی: «تاریک روز» استعاره از دورانِ بدبختی و ناامیدی است.

سوی کردگار جهان کرد سر که ای پاک و بخشنده و دادگر

بیژن رو به سوی آفریدگارِ جهان کرد و گفت: ای خدای پاک، بخشنده و دادگر،

نکته ادبی: «سر کردن» به سوی کسی، کنایه از نیایش و توجهِ قلبی به سوی اوست.

ز هر بد تو باشی مرا دستگیر تو زن بر دل و جان بدخواه تیر

از هر بدی تو دستگیر و یاور من باش و بر دل و جانِ دشمن من، تیرِ بلا بزن.

نکته ادبی: «دستگیر» در اینجا به معنایِ یاری‌رسان و حامی است.

بده داد من زآنک بیداد کرد تو دانی غمان من و داغ و درد

حقِ مرا از آن کسی که به من ستم کرد، بستان؛ چرا که تو از غم‌ها، داغ‌ها و دردهای من آگاهی.

نکته ادبی: «داد دادن» به معنیِ ستاندنِ حق از ظالم و اجرای عدالت است.

مگر بازیابم بر و بوم را نمانم بننگ اختر شوم را

باشد که سرزمین و خانه و کاشانه‌ی خود را دوباره به دست آورم و ننگِ این سرنوشتِ شوم را برای خود باقی نگذارم.

نکته ادبی: «اختر شوم» اشاره به باورهای کهن نجومی دارد که سرنوشتِ انسان را در گرو حرکت ستارگان می‌دانستند.

تو ای دخت رنج آزموده ز من فدا کرده جان و دل و چیز و تن

ای مانیژه، تو دختری هستی که برای من رنج‌های بسیاری کشیدی و جان و دل و دارایی و وجودت را فدای من کردی.

نکته ادبی: «رنج‌آزموده» صفتی برای مانیژه است که نشان‌دهنده‌ی وفاداریِ عمیق او در مسیرِ دشوارِ عاشقی است.

بدین رنج کز من تو برداشتی زیان مرا سود پنداشتی

در برابرِ این رنجی که تو برای من متحمل شدی، تو زیانِ خود را سود پنداشتی.

نکته ادبی: اشاره به فداکاریِ مانیژه که از نظرِ بیژن، نادیده گرفتنِ عافیتِ خویش برایِ او، بزرگترین بخشش بوده است.

بدادی بمن گنج و تاج و گهر جهاندار خویشان و مام و پدر

تو گنج و تاج و گوهر و جایگاهِ خانوادگی و مهرِ پدر و مادر را برای من رها کردی.

نکته ادبی: اشاره به فداکاری‌های مانیژه در ترکِ خانواده و جایگاه شاهی برای بیژن.

اگر یابم از چنگ این اژدها بدین روزگار جوانی رها

اگر از چنگِ این اژدها (چاه/گرفتاری) رهایی یابم و در این دوران جوانی آزاد شوم،

نکته ادبی: «اژدها» در اینجا استعاره‌ای از چاهِ مخوف و گرفتاریِ بیژن است نه یک موجود افسانه‌ای.

بکردار نیکان یزدان پرست بپویم بپای و بیازم بدست

مانندِ نیکان و یزدان‌پرستان، با پای خود به سویت می‌آیم و با دستِ خود به تو یاری می‌رسانم.

نکته ادبی: تأکید بر عمل‌گرایی در جبرانِ محبت‌های مانیژه.

بسان پرستار پیش کیان بپاداش نیکیت بندم میان

همچون پرستاری پیشِ پادشاهان، در پاداشِ این نیکی‌هایت، کمر به خدمتِ تو می‌بندم.

نکته ادبی: «میان بستن» کنایه از آماده شدن برای خدمت و ادای دین است.

منیژه بهیزم شتابید سخت چو مرغان برآمد بشاخ درخت

مانیژه با شتاب برای جمع‌آوری هیزم رفت و همچون پرندگان بر شاخه‌های درختان بالا رفت.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ مانیژه به پرندگان برای نشان دادنِ چابکی و سرعتِ او در انجامِ دستور بیژن.

بخورشید بر چشم و هیزم ببر که تا کی برآرد شب از کوه سر

او چشم به خورشید دوخته بود و هیزم حمل می‌کرد تا ببیند شب چه زمانی از کوه سر برمی‌آورد.

نکته ادبی: «سر برآوردن شب از کوه» استعاره‌ای زیبا برای فرارسیدنِ تاریکی از پشتِ کوه‌هاست.

چو از چشم خورشید شد ناپدید شب تیره بر کوه دامن کشید

هنگامی که خورشید از نظر ناپدید شد، شبِ تیره دامنِ خود را بر کوه گسترد.

نکته ادبی: تشخیصِ (شخصیت‌بخشی) شب که دامن می‌گسترد، تصویرسازیِ زنده از غروب است.

بدانگه که آرام گیرد جهان شود آشکارای گیتی نهان

در آن زمانی که جهان به آرامش می‌رسد و آنچه در روز آشکار بود، در سیاهیِ شب پنهان می‌شود،

نکته ادبی: تضاد میانِ «آشکارا» و «نهان» که بازتاب‌دهنده‌ی طبیعتِ شب است.

که لشکر کشد تیره شب پیش روز بگردد سر هور گیتی فروز

زمانی که سپاهِ شبِ تیره پیش از روز حرکت می‌کند و سرِ خورشیدِ جهان‌افروز می‌گردد (غروب می‌کند)،

نکته ادبی: «سپاهِ تیره شب» آرایه‌ی جان‌بخشی است که شب را به لشکری مهاجم تشبیه کرده است.

منیژه سبک آتشی برفروخت که چشم شب قیرگون را بسوخت

مانیژه به سرعت آتشی برافروخت که سیاهیِ شبِ قیرگون را نابود کرد.

نکته ادبی: «چشم شب را بسوخت» کنایه از نابود کردنِ تیرگی و غلبه‌ی نور بر تاریکی است.

بدلش اندرون بانگ رویینه خم که آید ز ره رخش پولاد سم

در دلِ مانیژه صدای طبلِ رویین (کوس) می‌آمد، چرا که صدای اسبِ رستم با سم‌های پولادین از راه شنیده می‌شد.

نکته ادبی: «رویینه خم» اشاره به طبل‌های جنگی است که در قدیم برای اعلامِ حضورِ سپاهیان به کار می‌رفت.

بدانگه که رستم ببربر گره برافگند و زد بر گره بر زره

در همان لحظه که رستم گره‌های لباسِ خود را محکم کرد و بر زرهِ خود دستی زد،

نکته ادبی: توصیفی از آمادگیِ رزمیِ رستم برای ورود به صحنه‌ی نبرد.

بشد پیش یزدان خورشید و ماه بیامد بدو کرد پشت و پناه

رستم به پیشگاهِ خداوندِ خورشید و ماه رفت و آن یزدان، حامی و پشتیبانِ او شد.

نکته ادبی: تأکید بر توکلِ قهرمانِ حماسی به خداوند پیش از هر عملی.

همی گفت چشم بدان کور باد بدین کار بیژن مرا زور باد

رستم می‌گفت: چشمِ بدخواه کور باد و خداوند در این کارِ نجاتِ بیژن، به من نیرو ببخشد.

نکته ادبی: نفرینِ بدخواهان و طلبِ نیرو از خداوند، بخشی از آدابِ پهلوانی است.

بگردان بفرمود تا همچنین ببستند بر گردگه بند کین

رستم به همراهان دستور داد که همگی بندهای کینه (تجهیزات جنگی) را بر کمرِ خود ببندند.

نکته ادبی: «بند کین» کنایه از آماده‌سازیِ ابزارِ جنگ و نبرد است.

بر اسبان نهادند زین خدنگ همه جنگ را تیز کردند چنگ

بر اسبان زین‌های خدنگ نهادند و برای جنگ کاملاً آماده شدند.

نکته ادبی: «زین خدنگ» اشاره به زین‌های محکم و چوبی (از چوب درخت خدنگ) است که در ساخت اسب‌افزار کاربرد داشت.

تهمتن برخشنده بنهاد روی همی رفت پیش اندرون راه جوی

رستمِ پهلوان بر رخش سوار شد و به سویِ مقصد رفت و به دنبالِ راه می‌گشت.

نکته ادبی: «تهمتن» لقبی برای رستم است که به قدرتِ بی‌کرانِ او اشاره دارد.

چو آمد بر سنگ اکوان فراز بدان چاه اندوه و گرم و گداز

وقتی به بالای سنگِ اکوان (سنگِ بزرگِ چاه) رسید، همان چاهِ غم‌انگیز و سوزان،

نکته ادبی: «اکوان» در اینجا احتمالاً اشاره به سنگی بسیار بزرگ و دشوار است، شاید با تداعیِ دیو اکوان که نمادِ سختی است.

چنین گفت با نامور هفت گرد که روی زمین را بباید سترد

رستم با هفت پهلوانِ نامدار چنین گفت که باید روی زمین را از این سنگ پاک کنیم.

نکته ادبی: «هفت گرد» اشاره به پهلوانانِ همراهِ رستم است.

بباید شما را کنون ساختن سر چاه از سنگ پرداختن

باید خود را آماده کنید و سرِ چاه را از این سنگِ بزرگ خالی کنید.

نکته ادبی: «پرداختن» در اینجا به معنی پاک کردن و خالی کردنِ محل از مانع است.

پیاده شدند آن سران سپاه کزان سنگ پردخت مانند چاه

سرداران سپاه پیاده شدند تا آن سنگ را از دهانه‌ی چاه کنار بزنند.

نکته ادبی: «سرانِ سپاه» به معنایِ بزرگان و فرماندهانِ همراهِ رستم است.

بسودند بسیار بر سنگ چنگ شده مانده گردان و آسوده سنگ

آن‌ها بسیار بر آن سنگ دست کشیدند و تلاش کردند، اما پهلوانان خسته شدند و سنگ تکان نخورد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «مانده» (خسته) شدنِ پهلوانان و «آسوده» (ساکن) ماندنِ سنگ، شدتِ کار را نشان می‌دهد.

چو از نامداران بپالود خوی که سنگ از سر چاه ننهاد پی

وقتی رستم دید که پهلوانان عرقِ خجالت ریختند و سنگ از دهانه‌ی چاه تکان نخورد،

نکته ادبی: «بپالود خوی» کنایه از عرق ریختنِ زیاد در اثرِ تلاشِ بی‌نتیجه است.

ز رخش اندر آمد گو شیرنر زره دامنش را بزد بر کمر

آن شیرِ نر (رستم) از اسب (رخش) پیاده شد و دامنِ زرهِ خود را بر کمر بست.

نکته ادبی: «شیرِ نر» استعاره‌ای برای قدرت و شجاعتِ رستم است.

ز یزدان جان آفرین زور خواست بزد دست و آن سنگ برداشت داست

از یزدانِ جان‌آفرین نیرو طلبید، دست برد و آن سنگ را به سادگی بلند کرد.

نکته ادبی: «داست» به معنیِ آسان یا با سهولت است.

بینداخت در بیشهٔ شهر چین بلرزید ازان سنگ روی زمین

سنگ را به سوی بیشه‌ی چین پرتاب کرد و از ضربه‌ی آن سنگ، روی زمین لرزید.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادنِ وزنِ سنگ و قدرتِ رستم.

ز بیژن بپرسید و نالید زار که چون بود کارت ببد روزگار

رستم از بیژن پرسید و با زاری نالید که در آن روزهای بد، کارت چگونه بود؟

نکته ادبی: «نالید زار» نشان‌دهنده‌ی شفقت و دلسوزیِ رستم نسبت به بیژن است.

همه نوش بودی ز گیتیت بهر ز دستش چرا بستدی جام زهر

دنیا باید برای تو سرشار از نوش و خوشی می‌بود، چرا از دستِ روزگار، جامِ زهر نوشیدی؟

نکته ادبی: تضادِ «نوش» و «زهر» برای بیانِ وضعیتِ اسفناکِ بیژن.

بدو گفت بیژن ز تاریک چاه که چون بود بر پهلوان رنج راه

بیژن از داخلِ چاهِ تاریک به رستم گفت: چگونه بگویم که پهلوان چه رنج‌هایی در راهِ رسیدن به من کشید؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی یادآوریِ درد، برایِ بیژن دشوار است.

مرا چون خروش تو آمد بگوش همه زهر گیتی مرا گشت نوش

هنگامی که صدای تو به گوشم رسید، تمامِ تلخی‌های دنیا برایم شیرین شد.

نکته ادبی: تبدیلِ «زهر» به «نوش» با شنیدنِ صدایِ رستم، نشان‌دهنده‌ی امیدِ دوباره است.

بدین سان که بینی مرا خان و مان ز آهن زمین و ز سنگ آسمان

در این خانه‌ای که می‌بینی، زمین از آهن و آسمان از سنگ بر من فشار می‌آورد.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز و کنایی از محیطِ سخت و خفقان‌آورِ چاه.

بکنده دلم زین سرای سپنج ز بس درد و سختی و اندوه و رنج

دلم از این جهانِ ناپایدار کنده شده است، به خاطرِ این همه درد و سختی و اندوه.

نکته ادبی: «سرایِ سپنج» به معنایِ دنیایِ فانی و ناپایدار است که یکی از مضامینِ رایج در ادبیاتِ حماسی و عرفانی است.

بدو گفت رستم که بر جان تو ببخشود روشن جهانبان تو

رستم به او گفت: پروردگارِ جهان بر جانِ تو بخشش و رحم کرده است.

نکته ادبی: «جهان‌بان» صفتی برای خداوند است که به نگهدارنده‌ی جهان اشاره دارد.

کنون ای خردمند آزاده خوی مرا هست با تو یکی آرزوی

اکنون ای بیژنِ خردمند و آزاده، من آرزویی دارم که باید با تو در میان بگذارم.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ رستم از دلسوزی به درخواستِ رسمی و سیاسی.

بمن بخش گرگین میلاد را ز دل دور کن کین و بیداد را

گرگینِ میلاد را به خاطرِ من ببخش و کینه و بیداد را از دلت بیرون کن.

نکته ادبی: درخواستِ میانجی‌گری و صلح‌جویی از سویِ رستم برای بازگرداندنِ آرامش به سپاه.

بدو گفت بیژن که ای یار من ندانی که چون بود پیکار من

بیژن به او گفت: ای یارِ من، تو نمی‌دانی که نبردِ من با او چگونه بود.

نکته ادبی: «پیکار» در اینجا به معنایِ چالشِ روحی و مصیبتی است که بیژن از گرگین کشیده است.

ندانی تو ای مهتر شیرمرد که گرگین میلاد با من چه کرد

ای مهترِ شیرمرد، تو نمی‌دانی که گرگینِ میلاد با من چه کارهای بدی کرد.

نکته ادبی: بیژن به جایگاهِ رستم اشاره می‌کند تا او را متوجهِ عمقِ خیانتِ گرگین کند.

گرافتد بروبر جهانبین من برو رستخیز آید از کین من

اگر نگاهِ من به او بیفتد، رستخیز و قیامت از کینه‌ی من نسبت به او به پا می‌شود.

نکته ادبی: «رستخیز» در اینجا کنایه از شورش و غوغایِ ناشی از خشمِ بیژن است.

بدو گفت رستم که گر بدخوی بیاری و گفتار من نشنوی

رستم به او گفت: اگر بدخوی باشی و حرفِ مرا نشنوی،

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ رستم به آمرانه و جدی برای پایان دادن به بحث.

بمانم ترا بسته در چاه پای برخش اندر آرم شوم باز جای

تو را همین‌طور بسته در چاه رها می‌کنم و سوار بر رخش می‌شوم و به جای خود بازمی‌گردم.

نکته ادبی: تهدیدِ رستم برای واداشتنِ بیژن به اطاعت، نقطه اوجِ تعلیق در این صحنه است.

چو گفتار رستم رسیدش بگوش ازان تنگ زندان برآمد خروش

به محض اینکه سخن بیژن از درون آن زندان تنگ و تاریک به گوش رستم رسید، او از شدت تأثر و خشم، فریادی برآورد.

نکته ادبی: «خروش» در اینجا به معنای بانگِ خشم و اندوه است.

چنین داد پاسخ که بد بخت من ز گردان وز دوده و انجمن

بیژن در پاسخ چنین گفت: بخت بد من از سوی دلاوران و خاندان و انجمنِ من است (که مرا به این روز انداختند).

نکته ادبی: «دوده» به معنی خاندان و تبار است.

ز گرگین بدان بد که بر من رسید چنین روز نیزم بباید کشید

تمام این سختی‌ها که بر من گذشت، به سبب نیرنگ گرگین بود و شایسته من است که چنین روزگار تیره‌ای را تحمل کنم.

نکته ادبی: «نازم» به معنای «من را» به کار رفته است.

کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی ز کینه دل من بیاسود ازوی

گرچه سختی کشیدیم، اما اکنون از او خشنودم و کینه او از دلم بیرون رفته است.

نکته ادبی: اشاره به بزرگ‌منشی بیژن در گذشتن از خطای گرگین.

فروهشت رستم بزندان کمند برآوردش از چاه با پای بند

رستم کمند خود را به درون چاه انداخت و بیژن را با پاهای در بند از چاه بیرون کشید.

نکته ادبی: «پا‌بند» استعاره از زنجیرهای سنگین است.

برهنه تن و موی و ناخن دراز گدازیده از رنج و درد و نیاز

بیژن در حالی از چاه بیرون آمد که تنش برهنه بود و موها و ناخن‌هایش بلند شده بود و از شدت رنج و درد و گرسنگی، لاغر و نزار گشته بود.

نکته ادبی: «گدازیده» به معنای آب شده و لاغر شده است.

همه تن پر از خون و رخساره زرد ازان بند زنجیر زنگار خورد

تمام بدنش خون‌آلود و چهره‌اش زرد شده بود و از فرط ماندن در زنجیر، جای آهن بر بدنش زخم شده بود.

نکته ادبی: «زنگار خورد» کنایه از کهنگی و فرسودگی بندهاست.

خروشید رستم چو او را بدید همه تن در آهن شده ناپدید

رستم با دیدنِ وضعیتِ او، فریادی از سرِ خشم برکشید؛ چرا که پیکر بیژن در میانِ آهن پنهان شده بود.

نکته ادبی: «ناپدید شدن در آهن» مبالغه‌ای است برای حجم زیاد غل و زنجیر.

بزد دست و بگسست زنجیر و بند رها کرد ازو حلقهٔ پای بند

رستم با دست خود زنجیر و بند را گسست و پاهای او را آزاد کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرت خارق‌العاده رستم.

سوی خانه رفتند زان چاهسار بیک دست بیژن بدیگر زوار

سپس به سوی خانه (اقامتگاه) حرکت کردند؛ رستم یک دستش را به بیژن گرفته بود و دست دیگرش را به زوار (همراهان).

نکته ادبی: «زوار» در اینجا به معنای یاران و همراهان است.

تهمتن بفرمود شستن سرش یکی جامه پوشید نو بر برش

رستم فرمان داد سر و صورت بیژن را بشویند و لباسی نو بر تنش پوشاندند.

نکته ادبی: نمادی از بازگشت کرامت انسانی به بیژن.

ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی بیامد بمالید بر خاک روی

پس از آن، گرگین نزد رستم آمد و برای طلب بخشش، صورت بر خاک مالید.

نکته ادبی: «خاک بر روی مالیدن» کنایه از تضرع و التماس است.

ز کردار بد پوزش آورد پیش بپیچید زان خام کردار خویش

او از کرده زشت خود پوزش خواست و از اعمال ناپسند خود پشیمان بود.

نکته ادبی: «بپیچید» در اینجا به معنای شرمسار بودن و به خود آمدن است.

دل بیژن از کینش آمد براه مکافات ناورد پیش گناه

بیژن کینه گرگین را به کنار گذاشت و در پی انتقام از او برنیامد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده روحیه پهلوانی و گذشت.

شتر بار کردند و اسبان بزین بپوشید رستم سلیح گزین

سپس اسب‌ها و شترها را بار کردند و رستم زره و سلاح برگزیده خود را پوشید.

نکته ادبی: «سلیح» شکل قدیمی «سلاح» است.

نشستند بر باره ناموران کشیدند شمشیر و گرز گران

نامداران بر اسب‌های جنگی نشستند و شمشیر و گرزهای سنگین خود را بیرون کشیدند.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسب جنگی است.

گسی کرد بار و برآراست کار چنانچون بود در خور کارزار

رستم کاروان را آماده کرد و همه چیز را برای نبردی بزرگ مهیا ساخت.

نکته ادبی: «گسی کرد» به معنای روانه کرد و فرستاد است.

بشد با بنه اشکش تیزهوش که دارد سپه را بهرجای گوش

رستم وظیفه نگهداری از بنه و لوازم را به اشکش که بسیار باهوش و مراقب بود، سپرد.

نکته ادبی: «بنه» به معنای بار و اثاثیه است.

به بیژن بفرمود رستم که شو تو با اشکش و با منیژه برو

رستم به بیژن دستور داد که با اشکش و منیژه حرکت کند.

نکته ادبی: دستوری استراتژیک برای حفظ امنیت همراهان.

که ما امشب از کین افراسیاب نیابیم آرام و نه خورد و خواب

چرا که ما امشب به خون‌خواهیِ سیاوش، نه خواب خواهیم داشت و نه آرامش.

نکته ادبی: تاکید بر هدف اصلی نبرد (انتقام خون سیاوش).

یکی کار سازم کنون بر درش که فردا بخندد برو کشورش

امشب چنان درِ خانه افراسیاب غوغایی به پا کنم که فردا مردمِ کشورش بر آن بخندند و سرنوشتش تغییر کند.

نکته ادبی: کنایه از درهم شکستن هیبتِ ظالم.

بدو گفت بیژن منم پیش رو که از من همی کینه سازند نو

بیژن به رستم گفت من پیش‌رو سپاه هستم؛ چرا که دشمن کینه مرا در دل دارد و به دنبال من است.

نکته ادبی: اصرار بیژن برای حضور در خط مقدم.

برفتند با رستم آن هفت گرد بنه اشکش تیزهش را سپرد

رستم با آن هفت پهلوان حرکت کرد و بار و بنه را به اشکشِ هوشیار سپرد.

نکته ادبی: «هفت گرد» اشاره به همراهان رستم در این ماموریت.

عنانها فگندند بر پیش زین کشیدند یکسر همه تیغ کین

عنان اسب‌ها را رها کردند و با شمشیرهای آخته به پیش تاختند.

نکته ادبی: «عنان افکندن» کنایه از سرعت گرفتن و حمله است.

بشد تا بدرگاه افراسیاب بهنگام سستی و آرام و خواب

در زمانی که دشمن در خواب و سستی بود، به درگاه افراسیاب رسیدند.

نکته ادبی: «به هنگام سستی» زمانِ غفلت دشمن.

برآمد ز ناگه ده و دار و گیر درخشیدن تیغ و باران تیر

ناگهان غوغای جنگ و درگیری بلند شد و تیغ‌ها درخشیدند و باران تیر باریدن گرفت.

نکته ادبی: توصیف آغاز یک شبیخونِ سهمگین.

سران را بسی سر جدا شد ز تن پر از خاک ریش و پر از خون دهن

سرِ بسیاری از بزرگانِ دشمن از تن جدا شد و دهان‌ها و ریش‌هایشان پر از خون و خاک گشت.

نکته ادبی: تصویری خشن از صحنه نبرد.

ز دهلیز در رستم آواز داد که خواب تو خوش باد و گردانت شاد

رستم از دهلیز (ورودی) قصر فریاد زد: خوابت خوش باد و دلاورانت شادمان باشند!

نکته ادبی: کنایه‌ای گزنده و تمسخرآمیز به افراسیاب.

بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه مگر باره دیدی ز آهن براه

تو در تخت خود خوابیده بودی و بیژن در چاه اسیر بود؛ مگر فکر می‌کردی دیواره‌های زندان (که از آهن بود) مرا متوقف می‌کند؟

نکته ادبی: اشاره به سستیِ موانعِ افراسیاب در برابر اراده رستم.

منم رستم زابلی پور زال نه هنگام خوابست و آرام و هال

من رستمِ زابلی فرزند زال هستم؛ اکنون وقت خواب و استراحت نیست.

نکته ادبی: معرفی با صلابت برای ایجاد ترس در دل دشمن.

شکستم در بند زندان تو که سنگ گران بد نگهبان تو

درِ زندان تو را که سنگِ گران‌بهایی برای نگهبانی داشت، شکستم.

نکته ادبی: تاکید بر شکست‌ناپذیریِ بندهای ظالم.

رها شد سر و پای بیژن ز بند بداماد بر کس نسازد گزند

سر و پای بیژن از بند رها شد؛ چرا که هیچ بدی و ستمی بر کسی پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی اخلاقی.

ترا رزم و کین سیاوخش بس بدین دشت گردیدن رخش بس

اکنون زمان آن رسیده که پاسخگوی رزم و کینه سیاوش باشی و در این دشت با رخشِ من روبرو شوی.

نکته ادبی: دعوت به مبارزه تن‌به‌تن.

همیدون برآورد بیژن خروش که ای ترک بدگوهر تیره هوش

بیژن نیز فریاد برآورد که ای ترکِ بدسرشت و تیره‌اندیش.

نکته ادبی: «تیره هوش» به معنای کسی است که درک درستی ندارد.

براندیش زان تخت فرخنده جای مرا بسته در پیش کرده بپای

آن زمان که در تخت پادشاهی بودی، مرا با پای در بند در پیشگاه خود نگاه می‌داشتی.

نکته ادبی: یادآوری تحقیر بیژن توسط افراسیاب.

همی رزم جستی بسان پلنگ مرا دست بسته بکردار سنگ

تو آن زمان مثل پلنگ می‌جنگیدی، اما مرا چون سنگی بیجان، دست‌بسته نگه داشته بودی.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت‌نمایی ظالم و ناتوانی مظلوم.

کنونم گشاده بهامون ببین که با من نجوید ژیان شیر کین

اکنون مرا در هامون (دشت) آزاد ببین که شیرِ ژیان (رستم) به دنبال انتقام است.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و صحرا است.

بزد دست بر جامه افراسیاب که جنگ آوران را ببستست خواب

رستم دست به جامه افراسیاب برد و در حالی که جنگاورانِ او در خواب بودند، آن‌ها را گرفتار کرد.

نکته ادبی: «ببستست خواب» کنایه از غافلگیری.

بفرمود زان پس که گیرند راه بدان نامداران جوینده گاه

سپس دستور داد تا به سوی جایگاه بزرگان و نامداران حرکت کنند.

نکته ادبی: تداومِ یورشِ استراتژیک.

ز هر سو خروش تکاپوی خاست ز خون ریختن بر درش جوی خاست

از هر سو صدای هیاهو و تکاپو برخاست و در برابر درگاهِ افراسیاب جوی خون جاری شد.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از شدت کشتار.

هرآنکس که آمد ز توران سپاه زمانه تهی ماند زو جایگاه

هر لشکری از تورانیان که به سوی آن‌ها آمد، کشته شد و جایگاهشان خالی ماند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده غلبه کاملِ نیروهای رستم.

گرفتند بر کینه جستن شتاب ازان خانه بگریخت افراسیاب

وقتی رستم و یارانش برای انتقام با شتاب پیش آمدند، افراسیاب از آن خانه گریخت.

نکته ادبی: شکستِ هیبتِ افراسیاب.

بکاخ اندر آمد خداوند رخش همه فرش و دیبای او کرد بخش

رستم که صاحب رخش بود، به کاخ وارد شد و تمام فرش‌ها و دیباهای او را غارت کرد.

نکته ادبی: «دیبا» پارچه‌ای نفیس است.

پریچهرگان سپهبدپرست گرفته همه دست گردان بدست

زنانِ پری‌چهره‌ای که در خدمت سپاه بودند، همگی به دست پهلوانان اسیر شدند.

نکته ادبی: اشاره به غنایم جنگی.

گرانمایه اسبان و زین پلنگ نشانده گهر در جناغ خدنگ

اسب‌های گران‌بها و زین‌های پلنگی را برداشتند و گوهرها را از تیردان‌ها جدا کردند.

نکته ادبی: «جناغ خدنگ» به معنای تیردان است.

ازان پس ز ایوان ببستند بار بتوران نکردند بس روزگار

پس از آن از ایوانِ قصر بارِ سفر بستند و دیگر در توران نماندند.

نکته ادبی: «بستن بار» کنایه از آماده شدن برای حرکت و خروج.

ز بهر بنه تاخت اسبان بزور بدان تا نخیزد ازان کار شور

برای حمل غنایم و بنه، اسب‌ها را با زور و شتاب تاختند تا آشوب و خطری برایشان پیش نیاید.

نکته ادبی: اشاره به تدابیر امنیتی هنگام عقب‌نشینی.

چنان رنجه بد رستم از رنج راه که بر سرش بر درد بود از کلاه

رستم چنان از رنج راه خسته بود که حتی سنگینیِ کلاهش بر سرش درد ایجاد می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه در خستگیِ مفرطِ رستم.

سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ یکی را بتن بر نجنبید رگ

سواران و اسب‌ها از شدت خستگیِ راه و دویدن، دیگر توان حرکت نداشتند.

نکته ادبی: «جنبیدن رگ» کنایه از ناتوانیِ کامل.

بلشکر فرستاد رستم پیام که شمشیر کین بر کشید از نیام

رستم به سپاه پیام فرستاد که شمشیرهای کینه‌جویی را از نیام بیرون بکشند.

نکته ادبی: دستور آماده‌باشِ نهایی برای نبرد سرنوشت‌ساز.

که من بیگمانم کزین پس بکین سیه گردد از سم اسبان زمین

من اطمینان دارم که پس از این، به دلیل کینه‌توزی، زمین از انبوهِ غبارِ سمِ اسبان، سیاه خواهد شد.

نکته ادبی: بکین، مخففِ به کین (به خاطر کینه) است.

گشن لشکری سازد افراسیاب بنیزه بپوشد رخ آفتاب

افراسیاب لشکری انبوه و قدرتمند تدارک می‌بیند که از کثرتِ نیزه‌هایشان، نور خورشید پنهان می‌شود.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرپشت است.

برفتند یکسر سواران جنگ همه رزم را تیز کردند چنگ

سواران جنگجو همگی حرکت کردند و برای نبرد، با اشتیاقِ تمام مهیا شدند.

نکته ادبی: چنگ زدن در اینجا به معنای آماده‌شدن و درگیر شدن با کار است.

همه نیزه داران زدوده سنان همه جنگ را گرد کرده عنان

همه نیزه‌داران، نوکِ نیزه‌های خود را صیقل داده و پاک کرده بودند و برای جنگ، افسار اسبان را با مهارت در دست داشتند.

نکته ادبی: زدودن در اینجا به معنای صیقل دادن و روشن کردنِ سلاح است.

منیژه نشسته بخیمه درون پرستنده بر پیش او رهنمون

منیژه در خیمه نشسته بود و خدمتکاران در برابر او، راهنمایی و خدمت می‌کردند.

نکته ادبی: رهنمون بودن در اینجا اشاره به خدمت کردن و فرمانبرداری دارد.

یکی داستان زد تهمتن بروی که گر می بریزد نریزدش بوی

رستم در وصف حالِ خود و منیژه، ضرب‌المثلی زد که اگر بوی خوشِ گل بریزد، باز هم رایحه‌اش باقی می‌ماند (اشاره به اصالت که از بین نمی‌رود).

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای رستم است.

چنینست رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

رسمِ این دنیا همین‌گونه ناپایدار و زودگذر است که گاهی با خوشی و ناز همراه است و گاهی با رنج و سختی.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای خانه‌ی عاریتی و ناپایدار است.

چو خورشید سر برزد از کوهسار سواران توران ببستند بار

هنگامی که خورشید از کوهستان طلوع کرد، سواران تورانی بار و بنه‌ی خود را بستند (آماده حرکت شدند).

نکته ادبی: بستن بار کنایه از آماده‌باش و شروع حرکت است.

بتوفید شهر و برآمد خروش تو گفتی همی کر کند نعره گوش

شهر از فریاد و خروش سپاهیان پر شد؛ چنان هیاهویی به پا شد که گویی گوش‌ها بر اثر آن کر می‌شدند.

نکته ادبی: توفیدن به معنای خروشیدن و فریاد زدن است.

بدرگاه افراسیاب آمدند کمربستگان بر درش صف زدند

سپاهیان به درگاه افراسیاب آمدند و در آنجا به صف ایستادند.

نکته ادبی: کمربستگان کنایه از افرادی است که برای انجام کاری جدی و سخت آماده شده‌اند.

همه یکسره جنگ را ساخته دل از بوم و آرام پرداخته

همگی برای جنگ آماده بودند و دل از خانه و کاشانه‌ی خود بریده و دلبستگی را رها کرده بودند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای رها کردن و دست شستن از چیزی است.

بزرگان توران گشاده کمر به پیش سپهدار بر خاک سر

بزرگان توران با آمادگی کامل در برابرِ سپهسالار، سر تعظیم و فرمانبرداری فرود آوردند.

نکته ادبی: گشاده‌کمر کنایه از آماده‌باش و مردِ میدان بودن است.

همه جنگ را پاک بسته میان همه دل پر از کین ایرانیان

همه برای نبرد کمر همت بسته و در دل، کینه‌ی ایرانیان را جای داده بودند.

نکته ادبی: پاک در اینجا به معنای مطلق و کامل است.

کز اندازه بگذشت ما را سخن چه افگند باید بدین کار بن

گفتند: دیگر سخن گفتن از حد گذشته است، باید تکلیف این جنگ را یکسره کرد و به ریشه این ماجرا پرداخت.

نکته ادبی: افکندن بن کنایه از روشن کردنِ اساس و تکلیف نهایی یک کار است.

کزین ننگ بر شاه و گردنکشان بماند ز کردار بیژن نشان

چرا که این ننگ، بر اثر کارهای بیژن، بر شاه و بزرگان باقی مانده است.

نکته ادبی: گردنکشان در اینجا به معنای بزرگان و دلاورانِ مغرور است.

بایران بمردان ندانندمان زنان کمربسته خوانندمان

اگر نجنگیم، ایرانیان ما را مرد نمی‌دانند و ما را به ناتوانی و زنی متهم خواهند کرد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از نشانِ مردانگی و جنگاوری است.

برآشفت پس شه بسان پلنگ ازان پس بفرمودشان ساز جنگ

افراسیاب از این سخنان مانند پلنگ خشمگین شد و بلافاصله دستورِ آغاز جنگ را صادر کرد.

نکته ادبی: بسانِ پلنگ تشبیهی برای خشمِ توام با قدرت است.

به پیران بفرمود تا بست کوس که بر ما ز ایران همین بد فسوس

به پیران دستور داد که طبل جنگ را بنوازد، زیرا این مایه سرافکندگی است که از ایرانیان چنین شکست بخوریم.

نکته ادبی: فسوس در اینجا به معنای مایه ننگ و تمسخر است.

بزد نای رویین بدرگاه شاه بجوشید در شهر توران سپاه

طبلِ جنگ در درگاه شاه نواخته شد و تمام سپاه در شهر توران به جوش و خروش آمدند.

نکته ادبی: نای رویین سازی است که از مس ساخته شده و صدای مهیبی دارد.

یلان صف کشیدند بر در سرای خروش آمد از بوق و هندی درای

دلاوران در مقابل کاخ صف کشیدند و صدای شیپورها و طبل‌های بزرگ در فضا پیچید.

نکته ادبی: هندی درای نامِ طبل یا سازی است که در جنگ‌ها استفاده می‌شده است.

سپاهی ز توران بدان مرز راند که روی زمین جز بدریا نماند

سپاهی از توران به سمت آن مرز روانه شد که گویی روی زمین را پوشاند و تنها دریا بود که خالی ماند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادن کثرتِ سپاه.

چو از دیدگه دیدبان بنگرید زمین را چو دریای جوشان بدید

وقتی دیده‌بان از محلِ رصد خود نگاه کرد، زمین را مانند دریایی جوشان از سربازان دید.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به دریای جوشان، نمادِ قدرت و کثرتِ نیروهاست.

بر رستم آمد که ببسیچ کار که گیتی سیه شد ز گرد سوار

نزد رستم آمد تا او را برای نبرد آماده کند، زیرا زمین از غبارِ سواران سیاه شده بود.

نکته ادبی: بسیجِ کار به معنای مهیا شدن برای اقدام است.

بدو گفت ما زین نداریم باک همی جنگ را برفشانیم خاک

رستم به او گفت: ما از این لشکرکشی هیچ هراسی نداریم و با جنگ، خاکِ دشمن را به باد خواهیم داد.

نکته ادبی: برفشاندن خاک کنایه از درهم کوبیدن و نابود کردنِ دشمن است.

بنه با منیژه گسی کرد و بار بپوشید خود جامهٔ کارزار

رستم از منیژه خداحافظی کرد و لباسِ مخصوصِ جنگ را پوشید.

نکته ادبی: گسی کرد و بار به معنایِ خداحافظی و سفر کردن است.

ببالا برآمد سپه را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید

سوار بر اسب شد و سپاه دشمن را دید و همچون شیر ژیان، فریادی از سر قدرت سر داد.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از رستم است که نشان‌دهنده عظمت و درندگی اوست.

یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر

آن سوار دلیر داستانی (مثلی) گفت که روباه در برابر چنگالِ شیر چه قدرتی دارد؟ (اشاره به ناتوانی دشمن).

نکته ادبی: استعاره از نابرابریِ قدرتِ رستم و دشمن.

بگردان جنگاور آواز کرد که پیش آمد امروز ننگ و نبرد

به جنگجویانِ تورانی ندا داد که چه کسی امروز برای نبرد و رویارویی پیش می‌آید؟

نکته ادبی: ننگ و نبرد در اینجا به معنای عرصه‌ی آزمونِ مردانگی است.

کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار

کجا هستند کسانی که شمشیرها و نیزه‌های زهرآگین دارند؟ کجایند کسانی که گرزهای سنگین به شکل سرِ گاو دارند؟

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه است؛ گرز گاوسار نشانِ دلاوری در شاهنامه است.

هنرها کنون کرد باید پدید برین دشت بر کینه باید کشید

اکنون باید هنرهای جنگی خود را نشان دهید و در این دشت، به خونخواهی دست بزنید.

نکته ادبی: هنر در شاهنامه اغلب به معنای مهارت‌های جنگی و نظامی است.

برآمد خروشیدن کرنای تهمتن برخش اندر آورد پای

صدای کرنایِ جنگ بلند شد و رستم پاهای خود را در رکابِ رخش نهاد.

نکته ادبی: کرنای از سازهای بادیِ نظامی است.

ازان کوه سر سوی هامون کشید چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید

از کوه به سمت دشت سرازیر شد و وقتی سپاه دشمن در تنگه نمایان شد، به سویشان رفت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمینِ هموار است.

کشیدند لشکر بران پهن جای بهرسو ببستند ز آهن سرای

لشکر را به آن دشتِ وسیع کشاندند و در هر سو، حفاظی از سلاح‌های آهنین ایجاد کردند.

نکته ادبی: آهن سرای کنایه از حصارِ دفاعی با ابزار جنگی است.

بیاراست رستم یکی رزمگاه که از گرد اسبان هوا شد سیاه

رستم میدان نبرد را آراست و از گرد و غبارِ اسبان، آسمان تیره شد.

نکته ادبی: آرایشِ رزم نشان‌دهنده مدیریت و فرماندهیِ استراتژیک رستم است.

ابر میمنه اشکش و گستهم سواران بسیار با او بهم

در جناح راستِ سپاه، اشکش و گستهم را با لشکری انبوه قرار داد.

نکته ادبی: میمنه به معنای سمت راستِ سپاه است.

چو رهام و چون زنگه بر میسره بخون داده مر جنگ را یکسره

رهام و زنگه را در جناح چپ قرار داد تا یکسره به خونخواهی بپردازند.

نکته ادبی: میسره به معنای سمت چپِ سپاه است.

خود و بیژن گیو در قلبگاه نگهدار گردان و پشت سپاه

رستم خود به همراه بیژن و گیو در قلبِ سپاه قرار گرفتند تا از دلاوران محافظت کنند و پشتیبان سپاه باشند.

نکته ادبی: قلب‌گاه مرکزِ فرماندهی و حساس‌ترین بخشِ آرایش نظامی است.

پس پشت لشکر که بیستون حصاری ز شمشیر پیش اندرون

در پشتِ سرِ سپاه نیز بیستون را قرار داد تا چون حصاری مستحکم با شمشیر از لشکر دفاع کند.

نکته ادبی: استعاره از استحکامِ نیروهای پشتیبان.

چو افراسیاب آن سپه را بدید که سالارشان رستم آمد پدید

وقتی افراسیاب آن سپاه منظم را دید و متوجه شد که فرمانده‌شان رستم است، دچار ترس شد.

نکته ادبی: افراسیاب از دیدنِ صلابتِ رستم دچارِ هراس شده است.

غمی گشت و پوشید خفتان جنگ سپه را بفرمود کردن درنگ

اندوهگین شد و زره جنگی خود را پوشید و دستور داد که سپاهیان فعلاً درنگ کنند.

نکته ادبی: خفتان پوشیدن نشانه‌ی آمادگی برای دفاعِ نهایی است.

برابر به آیین صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید

سپاه را به آرایشِ جنگی درآورد؛ چنانکه آسمان از سیاهیِ سپاه تیره و زمین ناپدید شد.

نکته ادبی: آیینِ صفی به معنای آرایشِ نظامیِ کلاسیک است.

چپ لشکرش را بپیران سپرد سوی راستش را به هومان گرد

چپِ سپاهش را به پیران و راستِ آن را به هومانِ دلاور سپرد.

نکته ادبی: سپردن به معنای فرماندهی دادن به آنان است.

بگرسیوز و شیده قلب سپاه سپرد و همی کرد هر سو نگاه

گرسیوز و شیده را در قلبِ سپاه قرار داد و خودش به هر سو نظاره می‌کرد.

نکته ادبی: نظاره کردنِ افراسیاب نشان‌دهنده دلهره و احتیاطِ اوست.

تهمتن همی گشت گرد سپاه ز آهن بکردار کوهی سیاه

رستم در اطراف سپاه می‌گشت؛ او مانند کوهی سیاه از آهن به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه رستم به کوهی آهنین، نشان‌دهنده صلابت و شکست‌ناپذیری اوست.

فغان کرد کای ترک شوریده بخت که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت

رستم فریاد زد: ای ترکِ شوریده‌بخت، تو مایه ننگِ سپاه و تاج و تختِ خود هستی.

نکته ادبی: شوریده‌بخت کنایه از بدشانس و گمراه است.

ترا چون سواران دل جنگ نیست ز گردان لشکر ترا ننگ نیست

چون در وجودت شهامتِ جنگاوری نیست، آیا از میانِ دلاوران سپاهت خجالت نمی‌کشی؟

نکته ادبی: ننگ در اینجا به معنای عار و شرمساریِ پهلوانی است.

که چندین بپیش من آیی بکین بمردان و اسبان بپوشی زمین

چرا این‌قدر برای جنگ پیشِ من می‌آیی که زمین را از تعدادِ مردان و اسبانت بپوشانی؟

نکته ادبی: طعنه رستم به کثرتِ نیروهای افراسیاب که باز هم حریفِ او نمی‌شوند.

چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ همی پشت بینم ترا سوی جنگ

وقتی در جنگ، سپاهیان شجاع و تیزچنگ می‌شوند، من فقط پشتِ تو را به سمتِ میدانِ جنگ می‌بینم (یعنی داری فرار می‌کنی).

نکته ادبی: کنایه از ترس و عقب‌نشینیِ افراسیاب.

ز دستان تو نشنیدی آن داستان که دارد بیاد از گه باستان

آیا آن داستان‌های قدیمی را که از زمان‌های باستان به یادگار مانده، نشنیده‌ای؟

نکته ادبی: ارجاع به حکمت‌هایِ کهن برای تحقیرِ رقیب.

که شیری نترسد ز یک دشت گور ستاره نتابد چو تابنده هور

شیر از یک دشتِ پر از گورخر نمی‌ترسد؛ همچنان‌که ستارگان در برابر تابشِ خورشید دیده نمی‌شوند (یعنی تو در برابرِ من ارزشی نداری).

نکته ادبی: تمثیلِ شیر و گورخر و خورشید و ستاره، برای نشان دادنِ برتریِ مطلقِ رستم بر دشمن است.

بدرد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ

اگر نام چنگال گرگ به گوشِ حتی کوه استوار برسد، از شدت هراس در دلش دردی پدید می‌آید (اشاره به شهرت و هیبت رستم).

نکته ادبی: «غرم» به معنای کوه بزرگ و استوار است. استعاره‌ای برای نشان دادن شدت هیبت.

چو اندر هوا باز گسترد پر بترسد ز چنگال او کبک نر

هنگامی که بازِ شکاری در آسمان پر می‌گشاید، کبک نر از ترسِ چنگال او به خود می‌لرزد.

نکته ادبی: تصویرسازی حیوانی برای نشان دادن قدرت مطلق فاتح بر مغلوب.

نه روبه شود ز آزمودن دلیر نه گوران بسایند چنگال شیر

روباه هرگز با آزمودن خود دلاور نمی‌شود، همان‌طور که گورخرها (گور) نمی‌توانند با چنگال شیر برابری کنند.

نکته ادبی: ایهام در «گوران» که می‌تواند به معنی گورخرها یا اسبان باشد؛ در اینجا نماد ضعف در برابر قدرت است.

چو تو کس سبکسار خسرو مباد چو باشد دهد پادشاهی بباد

ای پادشاه توران، هیچ‌کس نباید به اندازه تو سبک‌سر و بی‌تدبیر باشد؛ چرا که چنین خامی و نادانی‌ای، پادشاهی را بر باد می‌دهد.

نکته ادبی: «خسرو» در اینجا به پادشاه توران اشاره دارد. کنایه از حماقت در برابر حریف قدرتمند.

بدین دشت و هامون تو از دست من رهایی نیابی بجان و بتن

در این دشت و صحرا، تو دیگر از دست من جان سالم به در نخواهی برد.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و زمین هموار است.

چو این گفته بشنید ترک دژم بلرزید و برزد یکی تیز دم

وقتی فرمانده تورانی این سخن را شنید، خشمگین شد و با تندی و فریاد، پاسخی غضبناک داد.

نکته ادبی: «دژم» به معنای خشمگین و اندوهناک است.

برآشفت کای نامداران تور که این دشت جنگست گر جای سور

او برآشفت و خطاب به نامداران توران گفت: آیا این دشت میدان جنگ است یا محل برگزاری جشن و ضیافت؟ (چرا سستی می‌کنید؟).

نکته ادبی: «سور» به معنای جشن و مهمانی است.

بباید کشیدن درین رزم رنج که بخشم شما رابسی تاج و گنج

باید در این نبرد سختی و رنج را تحمل کنید؛ زیرا اگر پیروز شوید، تاج و گنج فراوانی به شما می‌بخشم.

نکته ادبی: ترغیب سپاهیان به جنگ با وعده پاداش.

چو گفتار سالارشان شد بگوش زگردان لشکر برآمد خروش

وقتی سخن سردارشان به گوش سپاهیان رسید، خروشی از میان جنگجویان بلند شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تأثیر کلام فرمانده در تهییج لشکر.

چنان تیره گون شد ز گرد آفتاب که گفتی همی غرقه ماند در آب

از شدتِ گرد و غباری که برخاست، خورشید چنان تیره شد که گویی در میان آب غرق شده است.

نکته ادبی: اغراق در کثرت سپاه و شدتِ درگیری.

ببستند بر پیل رویینه خم دمیدند شیپور با گاودم

سپاهیان بر پیل‌های جنگی، کوس‌های آهنین بستند و شیپورهایی با صدای گاودم نواختند.

نکته ادبی: «رویینه» به معنای ساخته‌شده از روی (فلز) است.

ز جوشن یکی بارهٔ آهنین کشیدند گردان بروی زمین

جنگجویان زره‌های آهنین خود را بر زمین کشیدند و برای نبرد آماده شدند.

نکته ادبی: «باره» در اینجا به معنی زره یا ساز و برگ جنگی است.

بجوشید دشت و بتوفید کوه ز بانگ سواران هر دو گروه

از بانگ سواران هر دو گروه، دشت به جوش آمد و کوه‌ها به لرزه درآمدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت هیاهوی جنگ.

درفشان بگرد اندرون تیغ تیز تو گفتی برآمد همی رستخیز

با درخشیدن تیغ‌های تیز در میدان، گویی قیامت و رستاخیز برپا شده بود.

نکته ادبی: «رستخیز» استعاره از آشوب عظیم میدان جنگ.

همی گرز بارید همچون تگرگ ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ

گرزها همچون تگرگ بر سر زره‌ها و کلاه‌خودها فرو می‌بارید.

نکته ادبی: «ترگ» به معنی کلاه‌خود است.

و زان رستمی اژدهافش درفش شده روی خورشید تابان بنفش

و درفش اژدهاپیکرِ رستم چنان در میدان برافراشته شد که رنگ خورشید تابان به بنفش گرایید.

نکته ادبی: «اژدهافش» یعنی شبیه اژدها. اغراق در شکوه پرچم رستم.

بپوشید روی هوا گرد پیل بخورشید گفتی براندود نیل

گرد و غبار ناشی از حرکت پیل‌ها آسمان را پوشاند و گویی خورشید را با رنگ نیل (آبی تیره) پوشاندند.

نکته ادبی: تشبیه گرد و غبار به رنگ نیل برای توصیف تاریکی آسمان.

بهر سو که رستم برافگند رخش سران را سر از تن همی کرد بخش

رستم هر جا که رخش را می‌راند، سرِ بزرگان دشمن را از تنشان جدا می‌کرد.

نکته ادبی: بیان قدرت تخریب‌گری رستم در میدان.

بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار بسان هیونی گسسته مهار

او گرز گاوسر خود را مانند شتری که مهارش گسیخته و سرکش شده است، در دست داشت.

نکته ادبی: «هیون» به معنای شتر تندرو یا اسب قوی است. تشبیه گرز به موجودی سرکش.

همی کشت و می بست در رزمگاه چو بسیار کرد از بزرگان تباه

رستم در میدان نبرد می‌کشت و اسیر می‌گرفت و بسیاری از بزرگان دشمن را نابود کرد.

نکته ادبی: اشاره به توانایی رستم در مدیریت نبرد (کشتن و اسیر گرفتن همزمان).

بقلب اندر آمد بکردار گرگ پراگنده کرد آن سپاه بزرگ

او همچون گرگی به قلب لشکر دشمن زد و سپاه بزرگ آنان را پراکنده کرد.

نکته ادبی: تشبیه رستم به گرگ که به گله می‌زند.

برآمد چو باد آن سران را ز جای همان بادپایان فرخ همای

سرداران و پهلوانان ایرانی مانند باد و اسب‌های خوش‌یمن و تیزرو، دشمن را از جا برکندند.

نکته ادبی: «بادپایان» صفت اسب‌های تندرو است.

چو گرگین و رهام و فرهاد گرد چپ لشکر شاه توران ببرد

گرگین، رهام و فرهادِ دلاور، جناح چپ لشکر توران را در هم شکستند.

نکته ادبی: برشمردن نام پهلوانان و نقش آن‌ها در شکست دشمن.

درآمد چو باد اشکش از دست راست ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست

اشکش نیز همچون باد از سمت راست پیش تاخت و از گرسیوزِ تیغ‌زن، انتقام گرفت.

نکته ادبی: شخصیت‌پردازی اشکش به عنوان جنگجوی جناح راست.

بقلب اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ

بیژنِ تیزچنگ در قلب سپاه قرار داشت و میدان نبرد برای او همچون بزمگاهِ خوشایند بود.

نکته ادبی: بیان دلیری بیژن در قلب میدان.

سران سواران چو برگ درخت فرو ریخت از بار و برگشت بخت

سران و سواران دشمن مانند برگ‌های درخت بر زمین می‌ریختند و بختِ آنان برگشت.

نکته ادبی: تشبیه مرگ سربازان به ریزش برگ‌های درختان در پاییز.

همه رزمگه سربسر جوی خون درفش سپهدار توران نگون

همه جای میدان نبرد پر از خون شد و پرچم سپهدار توران سرنگون گشت.

نکته ادبی: نشانه شکست نهایی.

سپهدار چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید

سپهدار توران وقتی دید که بخت با او یار نیست و همه دلاورانش کشته شده‌اند...

نکته ادبی: توصیف لحظه ناامیدی فرمانده دشمن.

بیفگند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده تر برنشست

شمشیر هندی خود را رها کرد و بر اسبی که آرام‌تر بود سوار شد (تا فرار کند).

نکته ادبی: تصویرسازی فرار ذلیلانه فرمانده تورانی.

خود و ویژگان سوی توران شتافت کزایرانیان کام و کینه نیافت

او همراه با نزدیکانش به سوی توران فرار کرد، چرا که از ایرانیان جز شکست چیزی عایدش نشد.

نکته ادبی: «ویژگان» به معنی نزدیکان و خاصان است.

برفت از پسش رستم گرد گیر ببارید بر لشکرش گرز و تیر

رستمِ دلاور به دنبال او رفت و بر لشکرش بارانی از گرز و تیر بارید.

نکته ادبی: تداوم تعقیب توسط رستم.

دو فرسنگ چون اژدهای دژم همی مردم آهخت ازیشان بدم

به اندازه دو فرسنگ، همچون اژدهای خشمگین، مردمانِ آن‌ها را به هلاکت رساند.

نکته ادبی: «آهختن» به معنای بیرون کشیدن یا کشتن است. تشبیه رستم به اژدها.

سواران جنگی ز توران هزار گرفتند زنده پس از کارزار

هزار نفر از سواران جنگی توران، پس از نبرد زنده دستگیر شدند.

نکته ادبی: اشاره به کثرت اسیران.

بلشکرگه آمد ازان رزمگاه که بخشش کند خواسته بر سپاه

رستم از میدان نبرد به لشکرگاه بازگشت تا غنایم را بین سپاهیان تقسیم کند.

نکته ادبی: «خواسته» به معنی اموال و دارایی‌های به غنیمت گرفته شده است.

ببخشید و بنهاد بر پیل بار بپیروزی آمد بر شهریار

او غنایم را بخشید و بر پیل‌ها بار کرد و با پیروزی به نزد پادشاه بازگشت.

نکته ادبی: نظم و انضباط نظامی رستم در توزیع غنایم.

چو آگاهی آمد بشاه دلیر که از بیشه پیروز برگشت شیر

وقتی خبر پیروزی به شاه رسید که آن شیرِ بیشه (رستم) پیروز بازگشته است...

نکته ادبی: «شیر» استعاره برای رستم.

چو بیژن شد از بند و زندان رها ز بند بداندیش نراژدها

و بیژن از بندِ آن اژدهای انسان‌نما (دشمن) رها شد...

نکته ادبی: «بداندیش» صفت دشمنی است که بیژن را زندانی کرده بود.

سپاهی ز توران بهم برشکست همه لشکر دشمنان کرد پست

سپاه دشمن در هم شکست و رستم تمام لشکر دشمن را تار و مار کرد.

نکته ادبی: تکمیل خبر پیروزی.

بشادی به پیش جهان آفرین بمالید روی و کله بر زمین

او از روی شادی، پیشگاهِ خداوند را نیایش کرد و پیشانی بر خاک سایید.

نکته ادبی: «جهان آفرین» استعاره از خداوند.

چو گودرز و گیو آگهی یافتند سوی شاه پیروز بشتافتند

وقتی گودرز و گیو خبر را شنیدند، با شتاب به سوی شاهِ پیروزمند حرکت کردند.

نکته ادبی: بازگشت پهلوانان به دربار.

برآمد خروش و بیامد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه

خروش شادی بلند شد و سپاه با زدن طبل و شیپور به راه افتاد.

نکته ادبی: «تبیره» به معنی طبل است.

دمنده دمان گاودم بر درش برآمد خروشیدن از لشکرش

صدای شیپورهای گاودم در همه جا پیچید و هیاهوی لشکر به آسمان رفت.

نکته ادبی: توصیفِ بازگشت با شکوه.

سیه کرده میدانش اسبان بسم همه شهر آوای رویینه خم

اسبان سم بر زمین می‌کوبیدند و شهر پر از صدای کوس‌های آهنین شده بود.

نکته ادبی: توصیف صوتی فضای شهر هنگام ورود لشکر.

بیک دست بربسته شیر و پلنگ بزنجیر دیگر سواران جنگ

در یک دست شیر و پلنگ (نمادهای شکوه) و در زنجیر دیگر، سواران جنگی دشمن بسته بودند.

نکته ادبی: نمایش قدرت ایران با آوردن اسیران و حیوانات شکاری.

گرازان سواران دمان و دنان بدندان زمین ژنده پیلان کنان

سواران با غرور می‌تاختند و پیلان عظیم، زمین را زیر پای خود خرد می‌کردند.

نکته ادبی: «ژنده پیلان» به فیل‌های بزرگ و نیرومند اشاره دارد.

بپیش سپاه اندرون بوق و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس

پیشاپیش سپاه، بوق و طبل‌ها نواخته می‌شد و درفش‌های گودرز و توس پشت سر آنان بود.

نکته ادبی: ترتیب حرکت نظامی.

پذیره شدن پیش پهلو سپاه بدین گونه فرمود بیدار شاه

پادشاه دانا فرمان داد تا سپاهی برای استقبال از پهلوانان بروند.

نکته ادبی: «بیدار شاه» کنایه از پادشاه هوشمند و عادل.

برفتند لشکر گروها گروه زمین شد ز گردان بکردار کوه

لشکر گروه‌گروه حرکت کرد و زمین از انبوهِ سواران، همچون کوه شد.

نکته ادبی: تشبیه انبوه لشکر به کوه.

چو آمد پدیدار از انبوه نیو پیاده شد از باره گودرز و گیو

وقتی سپاه عظیمِ پهلوانان نمایان شد، گودرز و گیو از اسب پیاده شدند.

نکته ادبی: «نیو» به معنای پهلوان و دلاور است.

ز اسب اندرآمد جهان پهلوان بپرسیدش از رنج دیده گوان

جهان‌پهلوان (رستم) نیز از اسب پیاده شد و از احوال پهلوانانِ رنج‌دیده پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: «گوان» جمع گیو (پهلوان) است.

برو آفرین کرد گودرز و گیو که ای نامبردار و سالار نیو

گودرز به پسرش گیو آفرین گفت و او را به خاطر نام‌آوری و شجاعت به عنوان سالاری دلیر ستود.

نکته ادبی: نیو در پهلوی به معنای دلیر و پهلوان است.

دلیر از تو گردد بهر جای شیر سپهر از تو هرگز مگرداد سیر

به خاطر دلاوری تو، شیران در هر جایی از تو هراسان می‌شوند و آرزو دارم که آسمان (روزگار) هرگز از حمایت تو خسته نشود.

نکته ادبی: سپهر در اینجا نماد تقدیر و روزگار است.

ترا جاودان باد یزدان پناه بکام تو گرداد خورشید و ماه

خداوند همواره پناه تو باشد و خورشید و ماه (نمادهای روشنایی و تداوم زمان) همیشه به کام تو بگردند.

نکته ادبی: اشاره به آرزوی برتری و سیادت برای پهلوان.

همه بنده کردی تو این دوده را زتو یافتم پور گم بوده را

تو این خاندان را مدیون خود کردی، چرا که به وسیله تو توانستم فرزند گمشده‌ام را پیدا کنم.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

ز درد و غمان رستگان تویم بایران کمربستگان تویم

ما نجات‌یافتگان از درد و غمِ تو هستیم و در ایران، همگی کمر به خدمت تو بسته‌ایم.

نکته ادبی: کمربستگان کنایه از خدمتگزاران و پیروان وفادار است.

بر اسبان نشستند یکسر مهان گرازان بنزدیک شاه جهان

بزرگان همگی سوار بر اسب شدند و با حالتی مغرور و خرامان به سوی شاه جهان حرکت کردند.

نکته ادبی: گرازان صفت حرکت پهلوانانه و با وقار است.

چو نزدیک شهر جهاندار شاه فرازآمد آن گرد لشکرپناه

هنگامی که آن پهلوانِ حامی لشکر (رستم) به نزدیکی شهرِ پادشاه جهان رسید.

نکته ادبی: گرد لشکرپناه صفتی برای رستم است.

پذیره شدش نامدار جهان نگهدار ایران و شاه مهان

پادشاه بزرگ جهان و نگهبان ایران، برای استقبال از او به راه افتاد.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن است.

چو رستم بفر جهاندار شاه نگه کرد کآمد پذیره براه

وقتی رستم متوجه شد که شاهِ جهان برای استقبال به سوی او آمده است.

نکته ادبی: بفر به معنای با شکوه و فر و بزرگی است.

پیاده شد و برد پیشش نماز غمی گشته از رنج و راه دراز

رستم از اسب پیاده شد و به شاه ادای احترام کرد، در حالی که از سختی‌های راه و رنج سفر خسته و غمین بود.

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن به معنای سجده و نهایت احترام است.

جهاندار خسرو گرفتش ببر که ای دست مردی و جان هنر

شاه جهان او را در آغوش گرفت و گفت: ای مظهر قدرت و جانِ فضیلت و هنر.

نکته ادبی: دست مردی کنایه از قدرت جسمانی است.

تهمتن سبک دست بیژن گرفت چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت

رستم با چابکی بیژن را نزد شاه آورد، همان‌طور که از شاه و پدرش قول گرفته بود.

نکته ادبی: تهمتن لقب خاص رستم است.

بیاورد و بسپرد و بر پای خاست چنان پشت خمیده را کرد راست

بیژن را آورد و به شاه سپرد و خود ایستاد؛ با این کار، کمرِ خمیده (از غم دوری) او را راست کرد و آرامش داد.

نکته ادبی: پشت خمیده کنایه از پیری یا رنج و اندوه عمیق است.

ازان پس اسیران توران هزار بیاورد بسته بر شهریار

پس از آن، هزار اسیر تورانی را که با خود آورده بود، بسته و در زنجیر به نزد شاه آورد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا کی‌خسرو است.

برو آفرین کرد خسرو بمهر که جاوید بادا بکامت سپهر

کی‌خسرو با مهربانی به رستم آفرین گفت و آرزو کرد که روزگار همیشه به کام تو باشد.

نکته ادبی: سپهر در اینجا نماد بخت و سرنوشت است.

خنک زال کش بگذرد روزگار بماند بگیتی ترا یادگار

خوشا به حال زال که در طول عمرش، یادگاری چنین ارزشمند (رستم) از او در جهان باقی مانده است.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و فرخنده باد است.

خجسته بر و بوم زابل که شیر همی پروراند گوان و دلیر

فرخنده باد سرزمین زابل که شیرمردان و دلیران را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (پهلوان) نیست بلکه به معنای دلاوران است.

خنک شهر ایران و فرخ گوان که دارند چون تو یکی پهلوان

خوشا به حال ایران و دلاورانش که پهلوانی همچون تو دارند.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و با شکوه است.

وزین هر سه برتر سر و بخت من که چون تو پرستد همی تخت من

اما بالاتر از همه این‌ها، بخت و اقبال من است که پهلوانی مانند تو به تخت پادشاهی من خدمت می‌کند.

نکته ادبی: پرستیدن در اینجا به معنای خدمت کردن و وفاداری است.

به خورشید ماند همی کار تو بگیتی پراگنده کردار تو

کارهای تو مانند خورشید می‌درخشد و آوازه اعمالت در همه جهان پیچیده است.

نکته ادبی: پراگنده به معنای گسترده و منتشر است.

بگیو آنگهی گفت شاه جهان که نیکست با کردگارت نهان

سپس شاه به گیو گفت که پنهان داشتنِ رازِ (تقدیر) خداوند، کار درستی بود.

نکته ادبی: اشاره به حکمت نهان و مشیت الهی در وقایع.

که بر دست رستم جهان آفرین بتو داد پیروز پور گزین

که خداوندِ جهان‌آفرین، به دست رستم، آن فرزند برگزیده را به تو بازگرداند.

نکته ادبی: پور گزین اشاره به بیژن است.

گرفت آفرین گیو بر شهریار که شادان بدی تا بود روزگار

گیو به شاه آفرین گفت و آرزو کرد که تا جهان باقی است، شاه شادکام باشد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا خطاب به کی‌خسرو است.

سر رستمت جاودان سبز باد دل زال فرخ بدو باد شاد

همیشه رستم سرافراز و پاینده باشد و دل زال از وجود او شاد گردد.

نکته ادبی: سبز بودن کنایه از طراوت، قدرت و عمر طولانی است.

بفرمود خسرو که بنهید خوان بزرگان برترمنش را بخوان

شاه دستور داد سفره غذا را پهن کنند و بزرگانِ عالی‌رتبه را به مهمانی فراخواند.

نکته ادبی: برترمنش به معنای کسانی با روحیات بلند و بزرگوار است.

چو از خوان سالار برخاستند نشستنگه می بیاراستند

وقتی از خوردن غذا فارغ شدند، مجلس بزم و میگساری را برپا کردند.

نکته ادبی: می در شاهنامه نماد نشاط و انس است.

فروزندهٔ مجلس و میگسار نوازندهٔ چنگ با پیشکار

مجلس با حضور نوازندگان چنگ و پیشکارانِ بزم، نورانی و باصفا شد.

نکته ادبی: میگسار صفتی برای کسی است که در بزم حضور دارد.

همه بر سران افسران گران بزر اندرون پیکر از گوهران

همه بزرگان بر سر خود تاج‌های گران‌بها داشتند که با جواهرات تزیین شده بود.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

همه رخ چو دیبای رومی برنگ خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ

همه چهره‌ها مانند دیبای (پارچه ابریشمی) رومی رنگین و زیبا بود و صدای چنگ و نوازندگان پری‌چهره در فضا می‌پیچید.

نکته ادبی: تشبیه چهره به دیبا برای نشان دادن لطافت و درخشندگی است.

طبقهای سیمین پر از مشک ناب بپیش اندرون آبگیری گلاب

طبق‌های نقره‌ای پر از مشک ناب و حوضچه‌هایی از گلاب در پیش روی آنان قرار داشت.

نکته ادبی: نمایانگر تجملات دربار کیانی.

همی تافت ازفر شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی

شکوه شاهنشاهی از وجود شاه می‌تراوید، درست مانند ماهِ شب چهارده که از پشت درخت سرو راست و بلند می‌تابد.

نکته ادبی: سرو سهی نماد قد و قامت بلند و موزون است.

همه پهلوانان خسروپرست برفتند زایوان سالار مست

همه پهلوانانی که خدمتگزار شاه بودند، در حالی که از خوشی و بزم مست بودند، از ایوان خارج شدند.

نکته ادبی: مست در اینجا می‌تواند به معنای غرق در نشاط بزم باشد.

بشبگیر چون رستم آمد بدر گشاده دل و تنگ بسته کمر

صبحگاه که رستم بیرون آمد، دلی گشاده و کمری بسته (آماده کار) داشت.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای سفر یا نبرد است.

بدستوری بازگشتن بجای همی زد هشیوار با شاه رای

او با تدبیر و هوشیاری درباره بازگشت به سرزمین خود با شاه گفتگو می‌کرد.

نکته ادبی: هشیوار به معنای باهوش و خردمند است.

یکی دست جامه بفرمود شاه گهر بافته با قبا و کلاه

شاه دستور داد تا جامه‌ای (لباسی) فاخر، بافته‌شده از گوهر و جواهرات، همراه با قبا و کلاه برای رستم بیاورند.

نکته ادبی: دستوری به معنای فرمان و اجازه است.

یکی جام پر گوهر شاهوار صد اسب و صد اشتر بزین و ببار

همچنین یک جام پر از جواهرات شاهانه و صد اسب و صد شتر با زین و یراق به او بخشید.

نکته ادبی: شاهوار صفت چیزی است که لایق شاه باشد.

دو پنجه پری روی بسته کمر دو پنجه پرستار با طوق زر

بیست کنیز زیبا و بیست پرستار با طوق‌های زرین به او پیشکش کرد.

نکته ادبی: پنجه در اینجا کنایه از عدد پنج انگشت (پنج نفر) یا به قولی ده نفر است، اما در اینجا با تکرار آن به معنای بیست است.

همه پیش شاه جهان کدخدای بیاورد و کردند یک سر بپای

همه این هدایا را به حضور رستم آوردند و در پیش پای او نهادند.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنای صاحب‌خانه و سرور است.

همه رستم زابلی را سپرد زمین را ببوسید و برخاست گرد

همه هدایا به رستمِ زابلی سپرده شد؛ او زمین را بوسید و با احترام برخاست.

نکته ادبی: برخاستن گرد کنایه از آماده شدن برای حرکت است.

بسربر نهاد آن کلاه کیان ببست آن کیانی کمر برمیان

آن کلاه کیانی را بر سر نهاد و آن کمرِ کیانی را بر میان بست.

نکته ادبی: نشانه‌های قدرت و مقام شاهی که به پهلوان اعطا شده است.

ابر شاه کرد آفرین و برفت ره سیستان را بسیچید تفت

برای شاه دعا کرد و با شتاب به سوی سیستان حرکت کرد.

نکته ادبی: بسیچید تفت به معنای با شتاب آماده شدن است.

بزرگان که بودند با او بهم برزم و ببزم و بشادی و غم

بزرگانی که در همه احوال (جنگ و صلح و شادی و غم) همراه او بودند، با او رفتند.

نکته ادبی: همراهی بزرگان نشانه جایگاه رستم است.

براندازه شان یک بیک هدیه داد از ایوان خسرو برفتند شاد

به هر کدام از آنان به اندازه شایستگی‌شان هدیه‌ای داد و همگی شادمان از دربار شاه رفتند.

نکته ادبی: اشاره به عدالت و بخشندگی رستم.

چو از کار کردن بپردخت شاه برام بنشست بر پیشگاه

وقتی شاه از کارهای مهم فارغ شد، با آرامش بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: پیشگاه به معنای جایگاه بلند و درخور شاه است.

بفرمود تا بیژن آمدش پیش سخن گفت زان رنج و تیمار خویش

دستور داد بیژن را نزدش بیاورند و از رنج‌ها و سختی‌هایی که کشیده بود، پرسید.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

ازان تنگ زندان و رنج زوار فراوان سخن گفت با شهریار

بیژن درباره زندان تنگ و رنج‌های دوران اسارت، سخنان بسیاری با شاه گفت.

نکته ادبی: زوار به معنای دیدارکنندگان یا به کنایه از زندانیان است.

وزان گردش روزگاران بد همه داستان پیش خسرو بزد

از گردشِ روزگار و اتفاقات تلخ و شیرین، داستانش را برای شاه تعریف کرد.

نکته ادبی: داستان زدن کنایه از روایت کردن و حکایت گفتن است.

بپیچید و بخشایش آورد سخت ز درد و غم دخت گم بوده بخت

شاه از شنیدن داستانِ دخترِ (منیژه) که سرنوشتی غم‌انگیز داشت، بسیار متأثر شد و به او دل‌سوزی کرد.

نکته ادبی: گم‌بوده بخت کنایه از کسی است که شانس و بختش تیره شده است.

بفرمود صد جامه دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر و بوم

شاه دستور داد صد جامه دیبای رومی که با طلا و جواهر تزیین شده بود، برای او بفرستند.

نکته ادبی: دیبای روم نشان‌دهنده پارچه‌های نفیس و وارداتی است.

یکی تاج و ده بدره دینار نیز پرستنده و فرش و هرگونه چیز

همچنین یک تاج، ده کیسه دینار، تعدادی پرستار و فرش‌های گران‌بها و هدایای گوناگون برای او فرستاد.

نکته ادبی: بدره به معنای کیسه زر است.

به بیژن بفرمود کاین خواسته ببر سوی ترک روان کاسته

شاه به بیژن دستور داد که این هدایا و اموال را به نزد آن ترک (پیران) ببر و از آن چیزی نکاه و کم مکن.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت و دارایی است. روان کاسته در اینجا به معنای کم کردن و نقص وارد کردن است.

برنجش مفرسا و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را بروی

او را آزرده‌خاطر مکن و با او سخن تند و سرد بر زبان نیاور و مراقب باش که چه رفتاری در برابر او نشان می‌دهی.

نکته ادبی: برنجش از ریشه رنجیدن، به معنای رنج دادن و آزرده کردن است.

تو با او جهان را بشادی گذار نگه کن بدین گردش روزگار

تو با او با شادمانی و صلح زندگی کن و نگاه کن که این روزگار چگونه در حال گردش و دگرگونی است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری ایام که دستمایه اصلی حکیم توس در این ابیات است.

یکی را برآرد بچرخ بلند ز تیمار و دردش کند بی گزند

روزگار گاهی فردی را به اوج آسمان‌ها و بلندترین جایگاه می‌رساند و او را از درد و رنج و گرفتاری‌ها رها می‌کند.

نکته ادبی: چرخ بلند نماد اوج قدرت و رفاه است.

وزانجاش گردان برد سوی خاک همه جای بیمست و تیمار و باک

و از همان‌جا او را سرنگون کرده و به سوی خاک (پستی و مرگ) می‌برد؛ همه جای این مسیر سرشار از بیم و ناامنی و ترس است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است و باک به معنای ترس و پرهیز.

هم آن را که پرورده باشد بناز بیفگند خیره بچاه نیاز

همچنین کسی را که در ناز و نعمت پرورده است، ناگهان و بی‌دلیل به چاه فقر و نیازمندی می‌افکند.

نکته ادبی: چاه نیاز استعاره‌ای از گرفتاری و بیچارگی است.

یکی را ز چاه آورد سوی گاه نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه

از سوی دیگر، یکی را از چاه بدبختی بیرون می‌آورد و به جایگاه پادشاهی می‌رساند و بر سرش تاج گوهرنشان می‌نهد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت و جایگاه پادشاهی است.

جهان را ز کردار بد شرم نیست کسی را برش آب و آزرم نیست

این جهان در برابر کردار بد خود هیچ احساس شرمی ندارد و نسبت به هیچ‌کس مهربان نیست و حرمتی برای کسی قائل نمی‌شود.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم، حیا و حرمت است.

همیشه بهر نیک و بد دسترس ولیکن نجوید خود آزرم کس

جهان همیشه بر همه امورِ نیک و بد تسلط دارد، اما خودش هیچ‌گاه به دنبال حفظ احترام و حرمت هیچ‌کس نیست.

نکته ادبی: دسترسی داشتن به معنای تسلط داشتن و توانایی تغییر دادن اوضاع است.

چنینست کار سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

کارِ این دنیای فریبنده و زودگذر چنین است: گاهی ناز و نعمت و خوشی است و گاهی درد و رنج و سختی.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای سرای موقت و زودگذر است.

ز بهر درم تا نباشی بدرد بی آزار بهتر دل رادمرد

برای به دست آوردن مال و ثروت، خودت را گرفتار رنج و ناراحتی مکن؛ برای یک انسان آزاده بهتر است که زندگی را بدون آزار رساندن به دیگران سپری کند.

نکته ادبی: رادمرد به معنای انسان جوانمرد و آزاده است.

بدین کار بیژن سخن ساختم بپیران و گودرز پرداختم

من در مورد این موضوع (ماموریت بیژن) سخن گفتم و مقدمات کار را برای ارتباط با پیران و گودرز فراهم کردم.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای آماده کردن و سامان دادن به یک امر است.