شاهنامه - پادشاهی یزدگرد بزه‌گر

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
پدر آرزو کرد بهرام را چه بهرام خورشید خودکام را
به منذر چنین گفت بهرام شیر که هرچند مانیم نزد تو دیر
همان آرزوی پدر خیزدم چو ایمن شوم در برانگیزدم
برآرست منذر چو بایست کار ز شهر یمن هدیهٔ شهریار
ز اسپان تازی به زرین ستام ز چیزی که پرمایه بردند نام
ز برد یمانی و تیغ یمن گر هرچ معدنش بد در عدن
چو نعمان که با شاه همراه بود به نزدیک او افسر ماه بود
چنین تا به شهر صطخر آمدند که از شاه زاد به فخر آمدند
ازان پس چو آگاهی آمد به شاه ز فرزند و نعمان تازی به راه
بیامد هم انگاه نزد پدر چو دیدش پدر را برآورد سر
به پیش کیی تخت او سرفراز بیامد شتابان و بردش نماز
چو بهرام را دید بیدار شاه بدان فر و آن شاخ و آن گردگاه
شگفتی فروماند از کار اوی ز بالا و فرهنگ و دیدار اوی
فراوان بپرسید و بنواختش به نزدیک خود جایگه ساختش
به برزن درون جای نعمان گزید یکی کاخ بهرام را چون سزید
فرستاد نزدیک او بندگان چو اندر خور او پرستندگان
شب و روز بهرام پیش پدر همی از پرستش نخارید سر
چو یک ماه نعمان ببد نزد شاه همی خواست تا بازگردد به راه
بشب کس فرستاد و او را بخواند برابرش بر تخت شاهی نشاند
بدو گفت منذر بسی رنج دید که آزاده بهرام را پرورید
بدین کار پاداش نزد منست بهار شما اورمزد منست
پسندیدم این رای و فرهنگ اوی که سوی خرد بینم آهنگ اوی
تو چون دیر ماندی بدین بارگاه پدر چشم دارد همانا به راه
ز دینار گنجیش پنجه هزار بدادند با جامهٔ شهریار
ز آخر به سیمین و زرین لگام ده اسپ گرانمایه بردند نام
ز گستردنیهای زیبنده نیز ز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیز
ز گنج جهاندار ایران ببرد یکایک به نعمان منذر سپرد
به شادی در بخشش اندر گشاد بر اندازه یارانش را هدیه داد
به منذر یکی نامه بنوشت شاه چنانچون بود در خور پیشگاه
به آزادی از کار فرزند اوی که شاه یمن گشت پیوند اوی
به پاداش این کار یازم همی به چونین پسر سرفرازم همی
یکی نامه بنوشت بهرام گور که کار من ایدر تباهست و شور
نه این بود چشم امیدم به شاه که زین سان کند سوی کهتر نگاه
نه فرزندم ایدر نه چون چاکری نه چون کهتری شاددل بر دری
به نعمان بگفت آنچ بودش نهان ز بد راه و آیین شاه جهان
چو نعمان برفت از در شهریار بیامد بر منذر نامدار
بدو نامهٔ شاه گیتی بداد ببوسید منذر به سر بر نهاد
وزان هدیه ها شادمانی نمود بران آفرین آفرین برفزود
وزان پس فرستاده اندر نهفت ز بهرام چندی به منذر بگفت
پس آن نامه برخواند پیشش دبیر رخ نامور گشت همچون زریر
هم اندر زمان زود پاسخ نوشت سخنهای با مغز و فرخ نوشت
چنین گفت کای مهتر نامور نگر سر نپیچی ز راه پدر
به نیک و بد شاه خرسند باش پرستنده باش و خردمند باش
بدیها به صبر از مهان بگذرد سر مرد باید که دارد خرد
سپهر روان را چنین است رای تو با رای او هیچ مفزای پای
دلی را پر از مهر دارد سپهر دلی پر ز کین و پر آژنگ چهر
جهاندار گیتی چنین آفرید چنان کو چماند بباید چمید
ازین پس ترا هرچ آید به کار ز دینار وز گوهر شاهوار
فرستم نگر دل نداری به رنج نیرزد پراگنده رنج تو گنج
ز دینار گنجی کنون ده هزار فرستادم اینک ز بهر نثار
پرستار کو رهنمای تو بود به پرده درون دلگشای تو بود
فرستادم اینک به نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو
هرانگه که دینار بردی به کار گرانی مکن هیچ بر شهریار
که دیگر فرستمت بسیار نیز وزین پادشاهی ز هرگونه چیز
پرستنده باش و ستاینده باش به کار پرستش فزاینده باش
تو آن خوی بد را ز شاه جهان جدا کرد نتوانی اندر نهان
فرستاد زان تازیان ده سوار سخن گوی و بینادل و دوستدار
رسیدند نزدیک بهرامشاه ابا بدره و برده و نیک خواه
خردمند بهرام زان شاد شد همه دردها بر دلش باد شد
وزان پس بدان پند شاه عرب پرستش بدی کار او روز و شب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، برهه حساس بازگشت بهرام گور از دربار منذر (پادشاه عرب) به نزد پدر خود، یزدگرد، و سپس تیرگی روابط میان پدر و پسر را روایت می‌کند. بهرام که با تربیتِ دلاورانه و خردمندانه در محیطی متفاوت پرورش یافته، با اشتیاق به وطن بازمی‌گردد تا به پدر بپیوندد. در ابتدا، یزدگرد از دیدنِ شکوه، دانش و کمالِ فرزند، دچار غرور و شعف می‌شود و منذر را با پاداش‌های فراوان بدرقه می‌کند، اما این فضای پر از مهر، دیری نمی‌پاید و رفتارهای سرد و نامهربانانه یزدگرد، بهرام را دچار یأس و آزردگی می‌کند.

در ادامه، بهرام که تابِ بی‌مهری پدر را ندارد، از درِ گلایه برمی‌آید و به منذر متوسل می‌شود. در اینجا نقشِ منذر نه تنها به عنوان یک مربی، بلکه به عنوان یک مرشد و مشاور خردمند برجسته می‌شود. او به جای دامن زدن به آتشِ خشمِ بهرام، او را به صبر، بردباری و اطاعت از حکمِ زمانه دعوت می‌کند. منذر با تأکید بر گردشِ چرخِ گردون و ماهیتِ متغیرِ تقدیر، به بهرام می‌آموزد که برای بقا و رسیدن به سعادت، باید بر خشمِ خود چیره شود و با تدبیر و خرد، ناملایمات را از سر بگذراند.

معنای روان

پدر آرزو کرد بهرام را چه بهرام خورشید خودکام را

پدر (یزدگرد) با اشتیاق تمام در انتظار دیدار بهرام بود؛ همان بهرام که همچون خورشیدی درخشان و باوقار، در میان شاهزادگان می‌درخشد.

نکته ادبی: خورشید خودکام استعاره از عظمت و شکوه بهرام است که به زیبایی در تشبیه آمده است.

به منذر چنین گفت بهرام شیر که هرچند مانیم نزد تو دیر

بهرامِ دلاور به منذر گفت که هرچند مدتی طولانی است که نزد تو مانده‌ام و مهمان تو بوده‌ام،

نکته ادبی: بهرام شیر نماد دلیری و شجاعت است.

همان آرزوی پدر خیزدم چو ایمن شوم در برانگیزدم

اما اشتیاق دیدار پدر در دلم زنده می‌شود و هرگاه که احساس امنیت و آرامش می‌کنم، میلِ رفتن در من برانگیخته می‌شود.

نکته ادبی: برانگیختن به معنای تحریک کردنِ احساس و تصمیم‌گیری است.

برآرست منذر چو بایست کار ز شهر یمن هدیهٔ شهریار

منذر نیز مطابقِ شأن و منزلتِ بهرام، هدایای فراوانی از شهر یمن برای پادشاه (یزدگرد) آماده کرد.

نکته ادبی: برآرستن به معنای آراستن و آماده کردن است.

ز اسپان تازی به زرین ستام ز چیزی که پرمایه بردند نام

از اسب‌های اصیل عربی با زین و برگِ زرین، و هرآنچه که گران‌بها بود و نام و نشانی از ارزشمندی داشت، فراهم آورد.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه و زین و برگِ اسب است.

ز برد یمانی و تیغ یمن گر هرچ معدنش بد در عدن

از پارچه‌های ابریشمین یمنی و شمشیرهای ساخت یمن، و هرآنچه که معدن و خاستگاهش در شهر عدن بود، آماده کرد.

نکته ادبی: برد نوعی پارچه پشمی یا ابریشمین نفیس است.

چو نعمان که با شاه همراه بود به نزدیک او افسر ماه بود

نعمان (پسر منذر) که همراهِ شاهزاده بود، در نزد او همچون مونس و یارِ درخشانِ همیشگی بود.

نکته ادبی: افسر ماه کنایه از ارجمندی و زیبایی و همراهی همیشگی است.

چنین تا به شهر صطخر آمدند که از شاه زاد به فخر آمدند

سرانجام به شهر اصطخر رسیدند، همان شهری که به خاطرِ وجودِ پادشاه، به خود می‌بالید و افتخار می‌کرد.

نکته ادبی: اصطخر از مراکز مهم و باستانی ایران است.

ازان پس چو آگاهی آمد به شاه ز فرزند و نعمان تازی به راه

پس از مدتی، خبرِ آمدنِ فرزند و همراهیِ نعمانِ تازی به گوشِ پادشاه رسید.

نکته ادبی: آگاهی یافتن در اینجا به معنای مطلع شدنِ شاه از ورود کاروان است.

بیامد هم انگاه نزد پدر چو دیدش پدر را برآورد سر

بهرام بلافاصله به نزد پدر شتافت و چون پدر را دید، با احترامِ تمام سر فرود آورد و سلام کرد.

نکته ادبی: برآوردن سر در اینجا به معنای توجه کردن و رو کردن به سوی کسی است.

به پیش کیی تخت او سرفراز بیامد شتابان و بردش نماز

با شتاب به سمت تختِ باشکوهِ پدر رفت و با تواضع، آیینِ پرستش و احترام به جا آورد.

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن به معنای تعظیم و سجده احترام است، نه لزوماً نمازِ شرعی.

چو بهرام را دید بیدار شاه بدان فر و آن شاخ و آن گردگاه

یزدگردِ هوشیار وقتی بهرام را دید، از شکوه، زیبایی و قامتِ رعنای او خیره ماند.

نکته ادبی: گردگاه به معنای پهلوانی و قامتِ تنومند است.

شگفتی فروماند از کار اوی ز بالا و فرهنگ و دیدار اوی

شاه از دیدنِ رشد، دانش و کمالِ بهرام، حیرت‌زده شد و در شگفت ماند.

نکته ادبی: دیدارِ او به معنای سیما و چهره اوست.

فراوان بپرسید و بنواختش به نزدیک خود جایگه ساختش

پدر به گرمی از او احوال‌پرسی کرد و او را گرامی داشت و جایگاهی ویژه در کنار خود برای او برگزید.

نکته ادبی: نواختن به معنای مهربانی کردن و دلجویی است.

به برزن درون جای نعمان گزید یکی کاخ بهرام را چون سزید

در محل زندگی نعمان، جایگاهی برای بهرام در نظر گرفت و قصری درخورِ شأن او بنا کرد.

نکته ادبی: برزن به معنای محله یا کوی است.

فرستاد نزدیک او بندگان چو اندر خور او پرستندگان

خدمتکارانی که در خورِ مقامِ بهرام بودند، برای خدمت به او فرستاد.

نکته ادبی: پرستندگان همان خدمتکاران و ملازمان است.

شب و روز بهرام پیش پدر همی از پرستش نخارید سر

بهرام شب و روز در خدمت پدر بود و لحظه‌ای از خدمتگزاری کوتاهی نمی‌کرد.

نکته ادبی: نخاریدن سر کنایه از غفلت نکردن و پرکار بودن است.

چو یک ماه نعمان ببد نزد شاه همی خواست تا بازگردد به راه

پس از آنکه یک ماه از اقامتِ نعمان نزد شاه گذشت، او تصمیم گرفت که به دیار خود بازگردد.

نکته ادبی: بازگشتن به راه کنایه از بازگشت به وطن است.

بشب کس فرستاد و او را بخواند برابرش بر تخت شاهی نشاند

شاه شبانه کسی را فرستاد تا نعمان را بخواند و او را در کنار خود بر تختِ شاهی بنشاند.

نکته ادبی: برابر نشاندن نشان از احترام و هم‌ترازیِ موقتی در دربار دارد.

بدو گفت منذر بسی رنج دید که آزاده بهرام را پرورید

شاه به او گفت که منذر برای پرورشِ بهرامِ آزاده، رنج‌های بسیاری متحمل شده است.

نکته ادبی: آزاده صفتِ پسندیده برای شاهزاده است.

بدین کار پاداش نزد منست بهار شما اورمزد منست

پاداشِ این خدمتِ بزرگ نزد من است و به خدایِ خود (اورمزد) سوگند که جبران خواهم کرد.

نکته ادبی: اورمزد به معنای خدای بزرگ و اهورامزدا است.

پسندیدم این رای و فرهنگ اوی که سوی خرد بینم آهنگ اوی

من رای و تدبیر و ادبِ بهرام را پسندیدم، چرا که او جویای خرد و دانش است.

نکته ادبی: آهنگِ او به معنای گرایش و تمایلِ اوست.

تو چون دیر ماندی بدین بارگاه پدر چشم دارد همانا به راه

اکنون که مدت زیادی در این بارگاه مانده‌ای، پدرت در وطن به انتظارِ تو چشم به راه است.

نکته ادبی: همانا قیدِ تأکید است.

ز دینار گنجیش پنجه هزار بدادند با جامهٔ شهریار

پنجاه هزار سکه طلا (دینار) به همراه لباس‌های فاخرِ پادشاهی به او هدیه دادند.

نکته ادبی: دینار سکه طلا و ارز رایج آن دوران است.

ز آخر به سیمین و زرین لگام ده اسپ گرانمایه بردند نام

ده اسبِ اصیل و گران‌بها با دهنه‌های سیمین و زرین به عنوان هدیه به او بخشیدند.

نکته ادبی: آخر به معنای اصطبل است.

ز گستردنیهای زیبنده نیز ز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیز

از فرش‌ها و منسوجاتِ زیبا، و هر چیز خوش‌بو و رنگارنگی که شایسته هدیه بود، به او دادند.

نکته ادبی: گستردنی در اینجا به معنای فرش و زیرانداز است.

ز گنج جهاندار ایران ببرد یکایک به نعمان منذر سپرد

شاه از گنجینه‌های ایران زمین، این هدایا را یک‌به‌یک به نعمانِ پسرِ منذر تقدیم کرد.

نکته ادبی: جهاندار صفتِ شاهِ قدرتمند است.

به شادی در بخشش اندر گشاد بر اندازه یارانش را هدیه داد

شاه با گشاده‌دستی درِ بخشش را گشود و به اندازه توان، به یارانِ نعمان نیز هدیه بخشید.

نکته ادبی: در بخشش گشادن کنایه از سخاوت است.

به منذر یکی نامه بنوشت شاه چنانچون بود در خور پیشگاه

شاه نامه‌ای درخورِ مقامِ منذر نوشت و برای او فرستاد.

نکته ادبی: پیشگاه در اینجا به معنای دربار یا محضر است.

به آزادی از کار فرزند اوی که شاه یمن گشت پیوند اوی

در نامه، پادشاه از آزادگی و تربیتِ فرزندش توسط منذر قدردانی کرد؛ همان فرزندی که اکنون پیوندِ دوستی با شاهِ یمن دارد.

نکته ادبی: پیوند به معنای دوستی و خویشاوندی است.

به پاداش این کار یازم همی به چونین پسر سرفرازم همی

من برای جبرانِ این خدمتِ بزرگ، تلاش خواهم کرد و به داشتنِ چنین پسرِ سرفرازی افتخار می‌کنم.

نکته ادبی: یازم به معنای دست یازیدن و تلاش کردن است.

یکی نامه بنوشت بهرام گور که کار من ایدر تباهست و شور

بهرام گور در نامه‌ای پنهانی به منذر نوشت که وضعیتِ من در اینجا بسیار بد و آشفته است.

نکته ادبی: تبا و شور کنایه از آشفتگی و نابسامانی است.

نه این بود چشم امیدم به شاه که زین سان کند سوی کهتر نگاه

من از شاه چنین انتظاری نداشتم که با من، که فرزند او هستم، این‌گونه خوار و بی‌توجه برخورد کند.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر یا زیردست است که در اینجا بهرام به طعنه خود را چنین می‌نامد.

نه فرزندم ایدر نه چون چاکری نه چون کهتری شاددل بر دری

نه به عنوان فرزند با من رفتار می‌شود و نه همچون یک خدمتکار؛ گویی من یک غریبه‌ام که در آستانه در مانده است.

نکته ادبی: شاددل بر در بودن کنایه از منتظر و ناامید بودن است.

به نعمان بگفت آنچ بودش نهان ز بد راه و آیین شاه جهان

بهرام هرآنچه از بدرفتاری و آیینِ ناشایستِ شاه در دل داشت، به نعمان گفت.

نکته ادبی: نهان در اینجا به معنای اسرار مگو است.

چو نعمان برفت از در شهریار بیامد بر منذر نامدار

چون نعمان از درگاهِ شاه رفت، بلافاصله به نزد پدرش منذرِ نامدار بازگشت.

نکته ادبی: نامدار صفتِ بزرگی و شهرتِ منذر است.

بدو نامهٔ شاه گیتی بداد ببوسید منذر به سر بر نهاد

نامه‌ی شاهِ جهان را به منذر داد و او با احترام نامه را بوسید و بر سر نهاد.

نکته ادبی: بر سر نهادن نشانه نهایتِ ادب و احترام در فرهنگِ ایران باستان است.

وزان هدیه ها شادمانی نمود بران آفرین آفرین برفزود

منذر از دریافتِ هدایا بسیار شادمان شد و زبان به تحسین و آفرین گشود.

نکته ادبی: برفزودن به معنای زیاد کردن یا گسترش دادن است.

وزان پس فرستاده اندر نهفت ز بهرام چندی به منذر بگفت

پس از آن، فرستاده (نعمان) به صورت پنهانی، جزئیاتی از رنج‌ها و درددل‌های بهرام را برای منذر بازگو کرد.

نکته ادبی: اندر نهفت به معنای در خفا و محرمانه است.

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر رخ نامور گشت همچون زریر

پس از آنکه دبیر (منشی) نامه را برای منذر خواند، چهره‌ی آن بزرگ‌مرد از شدتِ خشم یا نگرانی، مانندِ زریر (گیاهی زردرنگ) زرد شد.

نکته ادبی: زریر گیاهی است که گل زرد دارد و کنایه از رنگِ پریدگی صورت از غصه یا خشم است.

هم اندر زمان زود پاسخ نوشت سخنهای با مغز و فرخ نوشت

بلافاصله پاسخِ نامه را نوشت؛ سخنانی خردمندانه، استوار و نیکو در آن نگاشت.

نکته ادبی: با مغز به معنای پرمحتوا و عاقلانه است.

چنین گفت کای مهتر نامور نگر سر نپیچی ز راه پدر

در نامه خطاب به بهرام نوشت که ای بزرگ‌زاده نامدار، مراقب باش که از مسیرِ پدر منحرف نشوی.

نکته ادبی: سر پیچیدن کنایه از نافرمانی و سرکشی است.

به نیک و بد شاه خرسند باش پرستنده باش و خردمند باش

در برابرِ خوبی و بدیِ شاه، خشنود و راضی باش، همواره مطیع و خردمند باقی بمان.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا به معنای خدمتگزار و مطیع است.

بدیها به صبر از مهان بگذرد سر مرد باید که دارد خرد

بدی‌ها و سختی‌های بزرگان با صبر و حوصله می‌گذرد، مردِ خردمند باید بتواند خشمِ خود را کنترل کند.

نکته ادبی: مهان جمعِ مهتر به معنای بزرگان و پادشاهان است.

سپهر روان را چنین است رای تو با رای او هیچ مفزای پای

سرنوشت و تقدیرِ الهی چنین است که هرچه را تقدیر کرده انجام دهد، تو سعی نکن با اراده‌ی آن مخالفت کنی.

نکته ادبی: سپهر روان کنایه از فلک یا تقدیر است.

دلی را پر از مهر دارد سپهر دلی پر ز کین و پر آژنگ چهر

سپهر (روزگار) گاه دلی پر از مهر دارد و گاه دلی پر از کینه و چهره‌ای درهم‌کشیده و خشمگین.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروکِ پیشانی است که نشانه خشم است.

جهاندار گیتی چنین آفرید چنان کو چماند بباید چمید

خداوندِ جهان را این‌گونه آفرید که هرچه تقدیر اقتضا کند، باید همان‌گونه پیش برود.

نکته ادبی: چمیدن در اینجا به معنای حرکت کردن و پیش رفتن است.

ازین پس ترا هرچ آید به کار ز دینار وز گوهر شاهوار

از این پس، هر نیازی که داشتی، چه طلا باشد و چه گوهرِ ارزشمند،

نکته ادبی: شاهوار صفتِ گوهرِ گران‌بها و درخورِ پادشاه است.

فرستم نگر دل نداری به رنج نیرزد پراگنده رنج تو گنج

من برایت می‌فرستم؛ مواظب باش که دلت را از رنج و اندوه پُر نکنی، زیرا این رنج‌های پراکنده، ارزشِ از دست دادنِ گنجینه‌های آرامشِ تو را ندارد.

نکته ادبی: پراگنده رنج کنایه از رنج‌های بی‌حاصل و کوچک است.

ز دینار گنجی کنون ده هزار فرستادم اینک ز بهر نثار

اکنون ده هزار دینار از گنجینه‌ام برداشتم و اینک برایت هدیه می‌فرستم.

نکته ادبی: نثار به معنای هدیه و پیشکش است.

پرستار کو رهنمای تو بود به پرده درون دلگشای تو بود

آن راهنما و مربی که هدایت‌گرِ مسیرِ تو بود و در خلوت و نهان، گره‌گشایِ دل و اسرارِ درونیِ تو به شمار می‌رفت،

نکته ادبی: پرستار در اینجا به معنای راهنما و نگهبان است و پرده، استعاره از حریمِ خصوصی و اسرارِ دل است.

فرستادم اینک به نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو

هم‌اکنون او را به نزد تو فرستادم تا جانِ تاریک و ناآگاهِ تو را با نورِ معرفت روشن گرداند.

نکته ادبی: جان تاریک استعاره از جهل و ناآگاهی است.

هرانگه که دینار بردی به کار گرانی مکن هیچ بر شهریار

هر زمان که به پول و مال نیاز داشتی، در درخواست کردن از پادشاه کوتاهی مکن و احساس شرم و سنگینی نکن.

نکته ادبی: دینار استعاره از مال و ثروت است و گرانی کردن کنایه از خجالت کشیدن و ممانعت در درخواست است.

که دیگر فرستمت بسیار نیز وزین پادشاهی ز هرگونه چیز

زیرا من باز هم برایت هدایا و چیزهای بسیار دیگری از این پادشاهی خواهم فرستاد.

نکته ادبی: جمله در مقامِ وعده‌ی حمایتِ مالی و سیاسیِ بی‌قید و شرط بیان شده است.

پرستنده باش و ستاینده باش به کار پرستش فزاینده باش

همواره بنده و ستایش‌گرِ حق باش و در کارِ پرستش و بندگیِ خداوند و انجامِ وظایف، روز به روز تلاش و اشتیاقِ بیشتری نشان بده.

نکته ادبی: پرستش در اینجا می‌تواند هم به معنای ستایشِ حق و هم انجامِ وظایفِ پادشاهی باشد.

تو آن خوی بد را ز شاه جهان جدا کرد نتوانی اندر نهان

تو خود به تنهایی و در خفا، قادر نیستی آن خویِ ناپسند را از وجودِ شاهِ جهان دور کنی.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ همیاری یا ناتوانیِ فردی در اصلاحِ یک حاکم یا شخصیتی بلندمرتبه.

فرستاد زان تازیان ده سوار سخن گوی و بینادل و دوستدار

سپس پادشاه، ده سوار از تازیان (عرب‌ها) فرستاد که همگی سخن‌ور، بصیر و خیرخواه بودند.

نکته ادبی: بینادل به معنای روشن‌بین و دارای بصیرت است.

رسیدند نزدیک بهرامشاه ابا بدره و برده و نیک خواه

آن سواران با کیسه‌های پول، برده‌ها و نیت‌های خیرخواهانه به نزد بهرام‌شاه رسیدند.

نکته ادبی: بدره کیسه‌ای حاویِ ده هزار دینار بوده که در قدیم برای هدایای بزرگ استفاده می‌شد.

خردمند بهرام زان شاد شد همه دردها بر دلش باد شد

بهرامِ خردمند از این دیدار و هدایا شادمان شد و تمامِ رنج‌ها و اندوه‌هایش مانند باد از بین رفت.

نکته ادبی: باد شدن کنایه از نابود شدن و به هیچ بدل گشتن است.

وزان پس بدان پند شاه عرب پرستش بدی کار او روز و شب

و پس از آن واقعه، در پیِ پند و اندرزهای آن شاهِ عرب، سرگرمی و شغلِ اصلیِ او در تمامِ ساعاتِ شبانه‌روز، پرستش و بندگی شد.

نکته ادبی: در اینجا پرستش با تاکید بر تداومِ آن (روز و شب) به معنایِ خلوصِ در بندگی است.