شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۴۴

فردوسی
چو باز آمد از راه بهرامشاه به آرام بنشست بر پیش گاه
ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد
بفرمود تا پیش او شد دبیر سرافراز موبد که بودش وزیر
همی خواست تا گنجها بنگرد زر و گوهر و جامه ها بشمرد
که بااو ستاره شمر گفته بود ز گفتار ایشان برآشفته بود
که باشد ترا زندگانی سه بیست چهارم به مرگت بباید گریست
همی گفت شادی کنم بیست سال که دارم به رفتن به گیتی همال
دگر بیست از داد و بخشش جهان کنم راست با آشکار و نهان
نمانم که ویران شود گوشه ای بیابد ز من هرکسی توشه ای
سوم بیست بر پیش یزدان به پای بباشم مگر باشدم رهنمای
ستاره شمر شست و سه سال گفت شمار سه سالش بد اندر نهفت
ز گفت ستاره شمر جست گنج وگرنه نبودش خود از گنج رنج
خنک مرد بی رنج و پرهیزگار به ویژه کسی کو بود شهریار
چو گنجور بشنید شد پیش گنج به کار شمردن همی برد رنج
به سختی چنان روزگاری ببرد همه پیش دستور او برشمرد
چو دستور او برگرفت آن شمار پراندیشه آمد بر شهریار
بدو گفت تا بیست و سه سال نیز همانا نیازت نیاید به چیز
ز خورد و ز بخشش گرفتم شمار درمهای این لشکر نامدار
فرستاده ای نیز کاید برت ز شاهان وز نامور کشورت
بدین سال گنج تو آراستست که پر زر و سیمست و پر خواستست
چو بشنید بهرام و اندیشه کرد ز دانش غم نارسیده نخورد
بدو گفت کوتاه شد داوری که گیتی سه روزست چون بنگری
چو دی رفت و فردا نیامد هنوز نباشم ز اندیشه امروز کوز
چو بخشیدنی باشد و تاج و تخت نخواهم ز گیتی ازین بیش رخت
بفرمود پس تا خراج جهان نخواهند نیز از کهان و مهان
به هر شهر مردی پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد
بدان تا نجویند پیکار نیز نیاید ز پیکار افگار نیز
ز گنج آنچ بایستشان خوردنی ز پوشیدنی گر ز گستردنی
بدین پرخرد موبدان داد و گفت که نیک و بد از من نباید نهفت
میان سخنها میانجی بوید نخواهند چیزی کرانجی بوید
مرا از به و بتر آگه کنید ز بدها گمانیم کوته کنید
پراگنده شد موبد اندر جهان نماند ایچ نیک و بد اندر نهان
بران پر خرد کارها بسته شد ز هر کشوری نامه پیوسته شد
که از داد و پیکاری و خواسته خرد شد به مغز اندرون کاسته
ز بس جنگ و خون ریختن در جهان جوانان ندانند ارج مهان
دل آگنده گردد جوان را به چیز نبیند هم از شاه و موبد به نیز
برین گونه چون نامه پیوسته شد ز خون ریختن شاه دل خسته شد
به هر کشوری کارداری گزید پر از داد و دانش چنانچون سزید
هم از گنج بد پوشش و خوردشان ز پوشیدن و باز گستردشان
که شش ماه دیوان بیاراستی وزان زیردستان درم خواستی
نهادی بران سیم نام خراج به دیوان ستاننده با فر و تاج
به شش ماه بستد به شش باز داد نبودی ستاننده زان سیم شاد
بدان چاره تا مرد پیکار خون نریزد نباشد به بد رهنمون
وزان پس نوشتند کارآگهان که از داد وز ایمنی در جهان
که هر کش درم بد خراجش نبود به سرش اندرون داوریها فزود
ز پری به کژی نهادند روی پر از رنج گشتند و پرخاشجوی
چو آن نامه بر خواند بهرام گور به دلش اندر افتاد زان کار شور
ز هر کشوری مرزبانی گزید پر از داد دلشان چنانچون سزید
به درگاه یکساله روزی بداد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
بفرمود کان را که ریزند خون گر آرند کژی به کار اندرون
برانند فرمان یزدان بروی بدان تا شود هرکسی چاره جوی
برآمد برین بر بسی روزگار بکی نامه فرمود پس شهریار
سوی راستگویان و کارآگهان کجا او پراگنده بد در جهان
که اندر جهان چیست ناسودمند که آرد برین پادشاهی گزند
نوشتند پاسخ که از داد شاه نگردد کسی گرد آیین و راه
بشد رای و اندیشهٔ کشت و ورز به هر کشوری راست بیکار مرز
پراگنده بینیم گاوان کار گیا رست از دشت وز کشت زار
چنین داد پاسخ که تا نیم روز که بالا کند تاج گیتی فروز
نباید کس آسود از کشت و ورز ز بی ارز مردم مجویید ارز
که بی کار مردم ز بی دانشیست به بی دانشان بر بباید گریست
ورا داد باید دو و چار دانگ چو شد گرسنه تا نیاید به بانگ
کسی کو ندارد بر و تخم و گاو تو با او به تندی و زفتی مکاو
به خوبی نوا کن مر او را به گنج کس از نیستی تا نیاید به رنج
گر ایدونک باشد زیان از هوا نباشد کسی بر هوا پادشا
چو جایی بپوشد زمین را ملخ برد سبزی کشتمندان به شخ
تو از گنج تاوان او بازده به کشور ز فرموده آواز ده
وگر بر زمین گورگاهی بود وگر نابرومند راهی بود
که ناکشته باشد به گرد جهان زمین فرومایگان و مهان
کسی کو بدین پایکار منست وگر ویژه پروردگار منست
کنم زنده در گور جایی که هست مبادش نشیمن مبادش نشست
نهادند بر نامه بر مهر شاه هیونی برافگند هر سو به راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویری حکیمانه از مواجهه انسان با حقیقتِ ناگزیرِ مرگ و بازنگری در شیوه زیستن است. بهرام‌شاه، پس از آگاهی از فرجامِ خویش از زبان اخترشناسان، به جای فرورفتن در اندوه یا هراس، به تأملی عمیق درباره‌ی هدف غایی زندگی و مسئولیت پادشاهی دست می‌زند. او عمر باقی‌مانده را به سه بخش تقسیم می‌کند؛ بخش نخست به بهره‌مندی از زندگی، بخش دوم به دادگری و گره‌گشایی از مردم و بخش سوم به نیایش و آمادگی برای جهانِ دیگر، که نشان‌دهنده درکِ کمال‌یافته‌ی او از توازن میانِ دنیا و آخرت است.

در لایه‌ی دوم، این متن به مدیریتِ سیاسی و عدالت‌خواهی می‌پردازد. بهرام با هدفِ برقراریِ رفاه و آسایش عمومی، به اصلاحاتِ ساختاری روی می‌آورد؛ از بخشیدنِ خراج‌ها تا نظارت دقیق بر کارگزاران و مبارزه با فساد. تلاش او برای آگاه‌سازی موبدان از احوالِ مردم و کوشش برای ریشه‌کنیِ فقر و ستم، آرمان‌شهرِ یک پادشاه خردمند را ترسیم می‌کند که می‌کوشد در دورانِ کوتاه حیات، میراثی از عدل و ایمنی به جا گذارد.

معنای روان

چو باز آمد از راه بهرامشاه به آرام بنشست بر پیش گاه

هنگامی که بهرام‌شاه از سفر بازگشت، با آرامش و شکوه بر جایگاهِ پادشاهی تکیه زد.

نکته ادبی: پیش‌گاه استعاره از مسندِ قدرت و جایگاهِ فرمانروایی است.

ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد

او به مرگ و فرجامِ کار و روزهای ناخوشِ آینده اندیشید؛ اندوهی عمیق بر دلش نشست و چهره‌اش از بیم، زرد گشت.

نکته ادبی: رخساره زرد شدن کنایه از ترس و هراس درونی است.

بفرمود تا پیش او شد دبیر سرافراز موبد که بودش وزیر

دستور داد تا دبیرِ مخصوص، که موبدی بلندمرتبه و وزیرِ او بود، نزدش حاضر شود.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای دانا و روحانیِ زرتشتیِ مشاور است.

همی خواست تا گنجها بنگرد زر و گوهر و جامه ها بشمرد

بهرام قصد داشت گنجینه‌هایش را بررسی کند و زر و سیم و جامه‌ها را بشمارد.

نکته ادبی: شمارش گنج نشانه‌ی دغدغه‌ی ذهنی او برای ساماندهی به امور مالیِ مملکت است.

که بااو ستاره شمر گفته بود ز گفتار ایشان برآشفته بود

زیرا اخترشناسان پیش‌تر از مرگش به او خبر داده بودند و او از پیش‌گوییِ آنان آشفته‌خاطر بود.

نکته ادبی: ستاره‌شمر به معنای منجم و اختربین است.

که باشد ترا زندگانی سه بیست چهارم به مرگت بباید گریست

آن‌ها گفته بودند که عمر تو شصت سال (سه بیست) است و در ابتدای سال چهارم (شصت‌سالگی)، باید بر مرگت گریست.

نکته ادبی: سه بیست در شمارش کهن به معنای شصت است.

همی گفت شادی کنم بیست سال که دارم به رفتن به گیتی همال

او با خود می‌اندیشید که بیست سالِ نخست را به شادی می‌گذرانم، چرا که در این دنیا هم‌تایی برای رفتن (مرگ) دارم.

نکته ادبی: همال به معنای هم‌تا و مانند است.

دگر بیست از داد و بخشش جهان کنم راست با آشکار و نهان

بیست سالِ دوم را به دادگری و بخشش می‌گذرانم تا کارهای پنهان و آشکارم را سامان بخشم.

نکته ادبی: داد و بخشش نمادِ عدالتِ سیاسی و اقتصادی است.

نمانم که ویران شود گوشه ای بیابد ز من هرکسی توشه ای

اجازه نمی‌دهم گوشه‌ای از سرزمینم ویران بماند و تلاش می‌کنم به همه مردم کمک و توشه برسانم.

نکته ادبی: توشه به معنای مایحتاج و روزی است.

سوم بیست بر پیش یزدان به پای بباشم مگر باشدم رهنمای

بیست سالِ سوم را در پیشگاهِ خداوند به عبادت می‌ایستم، به امید آنکه او راهنمای من باشد.

نکته ادبی: یزدان در اینجا اشاره به خدای یگانه در فرهنگ ایرانی باستان دارد.

ستاره شمر شست و سه سال گفت شمار سه سالش بد اندر نهفت

ستاره‌شمار، عمرِ او را شصت و سه سال گفته بود و سه سالِ اضافه، پنهان در تقدیر بود.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و پوشیده است.

ز گفت ستاره شمر جست گنج وگرنه نبودش خود از گنج رنج

بهرام به خاطرِ پیش‌گوییِ منجم، به سراغِ گنج رفت، وگرنه او دلبستگی و رنجی برای اندوختنِ گنج نداشت.

نکته ادبی: رنج در اینجا به معنای تلاشِ طاقت‌فرساست.

خنک مرد بی رنج و پرهیزگار به ویژه کسی کو بود شهریار

خوشا به حالِ مردی که از حرص و رنج رها و پرهیزگار است، به‌ویژه اگر پادشاه باشد.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و مبارک باد است.

چو گنجور بشنید شد پیش گنج به کار شمردن همی برد رنج

گنجور چون دستور را شنید، به سراغ گنج رفت و با زحمت به شمارش مشغول شد.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار است.

به سختی چنان روزگاری ببرد همه پیش دستور او برشمرد

او با دشواریِ بسیار تمام دارایی‌ها را فهرست کرد و همه را به وزیرِ پادشاه ارائه داد.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر و مشاور عالی است.

چو دستور او برگرفت آن شمار پراندیشه آمد بر شهریار

هنگامی که وزیر آن فهرستِ دارایی‌ها را دید، پادشاه دچار اندیشه‌های عمیق و نگرانی شد.

نکته ادبی: پراندیشه شدن کنایه از غرق شدن در تأملاتِ جدی است.

بدو گفت تا بیست و سه سال نیز همانا نیازت نیاید به چیز

وزیر به او گفت که گنجِ تو چنان است که تا بیست و سه سالِ دیگر هم به چیزی نیاز نخواهی داشت.

نکته ادبی: همانا به معنای یقیناً و به راستی است.

ز خورد و ز بخشش گرفتم شمار درمهای این لشکر نامدار

من تمامِ هزینه‌ها از خوراک و بخشش و حقوقِ لشکریان را محاسبه کردم.

نکته ادبی: لشکر نامدار اشاره به ارتشِ پرآوازه پادشاه دارد.

فرستاده ای نیز کاید برت ز شاهان وز نامور کشورت

و اگر فرستاده‌ای هم از سوی شاهانِ دیگر یا از سرزمین‌های دور نزد تو بیاید،

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و با افتخار است.

بدین سال گنج تو آراستست که پر زر و سیمست و پر خواستست

گنجِ تو در این سال به اندازه‌ای آراسته و پر از زر و سیم و خواسته است که بی‌نیاز خواهی بود.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و دارایی‌های منقول است.

چو بشنید بهرام و اندیشه کرد ز دانش غم نارسیده نخورد

بهرام چون این را شنید، به فکر فرو رفت و از دانش و بینشِ خود، غمِ آنچه هنوز رخ نداده بود را نخورد.

نکته ادبی: غم نارسیده نخوردن استعاره از خردمندی و زندگی در لحظه است.

بدو گفت کوتاه شد داوری که گیتی سه روزست چون بنگری

به وزیر گفت که داوری و قضاوت درباره‌ی عمر کوتاه شد، زیرا اگر نیک بنگری، عمر دنیا تنها سه روز است.

نکته ادبی: سه روز استعاره از گذرا بودن و کوتاهی عمر دنیاست.

چو دی رفت و فردا نیامد هنوز نباشم ز اندیشه امروز کوز

چون دیروز گذشت و فردا هنوز نیامده است، پس امروز را با اندوهِ بیهوده تلخ نمی‌کنم.

نکته ادبی: کوز شدن کنایه از پژمردن و غمگین شدن است.

چو بخشیدنی باشد و تاج و تخت نخواهم ز گیتی ازین بیش رخت

وقتی این تخت و تاج بخشیدنی است، دیگر از این دنیا چیزی بیش از این نمی‌خواهم.

نکته ادبی: رخت به معنای کالا و دارایی‌های دنیوی است.

بفرمود پس تا خراج جهان نخواهند نیز از کهان و مهان

پس دستور داد که دیگر از هیچ‌کس، چه بزرگ و چه کوچک، خراج و مالیات نگیرند.

نکته ادبی: کهان و مهان به معنای کوچک‌مرتبه‌ها و بزرگ‌مرتبه‌ها (همه مردم) است.

به هر شهر مردی پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد

در هر شهر مأموری را مأمور کرد تا غافلان و خفتگان را بیدار کند (به حقیقتِ داد آگاه کند).

نکته ادبی: خواب کنایه از غفلت و بی‌خبری از حقایق است.

بدان تا نجویند پیکار نیز نیاید ز پیکار افگار نیز

تا دیگر کسی به دنبال جنگ نرود و از درگیری‌ها، کسی آسیب نبیند.

نکته ادبی: افگار به معنای زخمی و آزرده است.

ز گنج آنچ بایستشان خوردنی ز پوشیدنی گر ز گستردنی

از گنجِ خود، آنچه نیازشان بود؛ از خوراک و پوشاک و فرش و اسبابِ زندگی برایشان فراهم کرد.

نکته ادبی: گستردنی اشاره به فرش و اسبابِ خانه است.

بدین پرخرد موبدان داد و گفت که نیک و بد از من نباید نهفت

او به موبدانِ خردمندِ خود گفت که باید نیک و بدِ احوالِ مردم را بدون پنهان‌کاری به من گزارش دهید.

نکته ادبی: پرخرد صفتِ موبدان است که نشان‌دهنده احترام پادشاه به خردِ جمعی است.

میان سخنها میانجی بوید نخواهند چیزی کرانجی بوید

میانِ سخن‌ها و گزارش‌ها، حقیقت را جست‌وجو کنید و چیزی را به خاطرِ ترس یا مصلحت‌سنجیِ نابجا پنهان نکنید.

نکته ادبی: کرانجی در اینجا به معنای منحرف‌کننده یا پنهان‌کننده حقیقت است.

مرا از به و بتر آگه کنید ز بدها گمانیم کوته کنید

مرا از کارهای خوب و بد آگاه کنید تا گمانِ بد را از دلم دور کنم.

نکته ادبی: کوته کردن گمان، یعنی رفع سوءظن و تردید.

پراگنده شد موبد اندر جهان نماند ایچ نیک و بد اندر نهان

موبدان در جهان پراکنده شدند و هیچ کارِ نیک و بدی از چشمِ آن‌ها پنهان نماند.

نکته ادبی: ایچ به معنای هیچ است.

بران پر خرد کارها بسته شد ز هر کشوری نامه پیوسته شد

بر اساسِ این خرد، کارها سامان یافت و از هر کشوری نامه‌ها و گزارش‌ها پیوسته به درگاه می‌رسید.

نکته ادبی: نامه پیوسته استعاره از برقراریِ سیستمِ ارتباطی و گزارش‌دهیِ اداری است.

که از داد و پیکاری و خواسته خرد شد به مغز اندرون کاسته

که به خاطرِ جنگ‌ها و طمعِ ثروت، خرد و دانش در مغزِ مردم کم‌رنگ شده است.

نکته ادبی: کاسته شدن خرد کنایه از غلبه‌ی احساسات و طمع بر عقل است.

ز بس جنگ و خون ریختن در جهان جوانان ندانند ارج مهان

از بس در جهان خون‌ریزی و جنگ شده است، جوانان ارزش و احترامِ بزرگان را نمی‌دانند.

نکته ادبی: ارج مهان یعنی ارزشِ بزرگان و پیشکسوتان.

دل آگنده گردد جوان را به چیز نبیند هم از شاه و موبد به نیز

دلِ جوانان به خاطرِ ثروت و مادیات پر شده است و دیگر پادشاه و موبد را به چیزی نمی‌گیرند.

نکته ادبی: به چیز دیدنِ کسی، کنایه از اهمیت قائل شدن برای اوست.

برین گونه چون نامه پیوسته شد ز خون ریختن شاه دل خسته شد

وقتی گزارش‌ها به این صورت می‌رسید، شاه از این همه خون‌ریزی و ستم دل‌خسته و غمگین شد.

نکته ادبی: دل‌خسته شدن کنایه از اندوه و تألمِ روحی است.

به هر کشوری کارداری گزید پر از داد و دانش چنانچون سزید

در هر کشوری کارگزاری شایسته گماشت که پر از داد و دانش بود، چنان‌که شایسته‌ی آن مقام بود.

نکته ادبی: سزید به معنای شایسته بودن و لایق بودن است.

هم از گنج بد پوشش و خوردشان ز پوشیدن و باز گستردشان

از همان گنجِ شاهی، نیازهای آن‌ها را از پوشاک و خوراک و لوازمِ زندگی تأمین کرد.

نکته ادبی: بازگستردن به معنای دوباره پهن کردن و فراهم آوردن امکانات است.

که شش ماه دیوان بیاراستی وزان زیردستان درم خواستی

او برنامه‌ای داشت که شش ماهِ سال دیوان و خزانه را بیاراست و از زیردستان خراج می‌گرفت.

نکته ادبی: دیوان در اینجا محلِ مدیریتِ مالی و اداری است.

نهادی بران سیم نام خراج به دیوان ستاننده با فر و تاج

بر آن سیم و سکه، نامِ خراج می‌نهاد و مأموران با شکوه و قدرت آن را جمع‌آوری می‌کردند.

نکته ادبی: فر و تاج استعاره از اقتدار و شکوهِ پادشاهی است.

به شش ماه بستد به شش باز داد نبودی ستاننده زان سیم شاد

پس از شش ماه، آن را به مردم بازمی‌گرداند و مأموران از این کار خشنود نبودند.

نکته ادبی: ستاننده به معنای گیرنده و مأمورِ وصولِ مالیات است.

بدان چاره تا مرد پیکار خون نریزد نباشد به بد رهنمون

این چاره‌جویی برای آن بود که مردم به خاطرِ فقر به جنگ و خون‌ریزی روی نیاورند و در مسیرِ نادرست نیفتند.

نکته ادبی: رهنمونِ بد شدن، یعنی به سمتِ کارهای ناشایست رفتن.

وزان پس نوشتند کارآگهان که از داد وز ایمنی در جهان

پس از آن، گزارش‌گران نوشتند که در اثرِ این عدالت و ایمنی در جهان،

نکته ادبی: کارآگهان به معنای جاسوسانِ دولتی یا گزارش‌گرانِ وضعیتِ کشور است.

که هر کش درم بد خراجش نبود به سرش اندرون داوریها فزود

در هر جایی که خراج نبود، داوری‌ها و مشکلات در ذهنِ مردم بیشتر شد.

نکته ادبی: داوری‌ها فزودن، کنایه از افزایشِ نزاع‌ها و نیاز به قضاوت است.

ز پری به کژی نهادند روی پر از رنج گشتند و پرخاشجوی

مردم به خاطرِ پریشانی و نداشتنِ نظم، به کژی روی آوردند و پر از رنج و پرخاشگری شدند.

نکته ادبی: کژی به معنای فساد و انحرافِ اخلاقی است.

چو آن نامه بر خواند بهرام گور به دلش اندر افتاد زان کار شور

بهرام گور چون این گزارش را خواند، در دلش آشوبی از این وضعیت پدید آمد.

نکته ادبی: شور افتادن در دل، کنایه از بی‌قراری و دغدغه‌ی ذهنی است.

ز هر کشوری مرزبانی گزید پر از داد دلشان چنانچون سزید

از هر کشوری مرزبانی انتخاب کرد که دل‌هایشان پر از عدالت بود، همان‌طور که شایسته‌ی آن مقام بود.

نکته ادبی: مرزبان به معنای حاکمِ ایالتی و حافظِ مرزهاست.

به درگاه یکساله روزی بداد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

به درگاهِ الهی برای روزی که به مردم می‌داد، شکرگزاری کرد و از یزدان نیکی‌دهنده یاد کرد.

نکته ادبی: نیکی‌دهش نامی برای خداوند به معنای بخشنده‌ی نیکی‌هاست.

بفرمود کان را که ریزند خون گر آرند کژی به کار اندرون

دستور داد تا کسانی را که خونِ بی‌گناهی می‌ریزند یا کژی و فساد به پا می‌کنند، مجازات کنند.

نکته ادبی: ریزنده خون کنایه از قاتلان و مفسدانِ فی‌الارض است.

برانند فرمان یزدان بروی بدان تا شود هرکسی چاره جوی

همه طبق فرمان پادشاه عمل کردند تا هر کسی در پیِ یافتنِ راه چاره و تدبیر باشد.

نکته ادبی: برانند در اینجا به معنای به راه انداختن و اجرای دستور است.

برآمد برین بر بسی روزگار بکی نامه فرمود پس شهریار

پس از گذشتِ روزگارانِ بسیار بر این حال، پادشاه فرمان داد تا نامه‌ای بنویسند.

نکته ادبی: شهریار استعاره از پادشاه مقتدر.

سوی راستگویان و کارآگهان کجا او پراگنده بد در جهان

آن نامه را به سوی افراد راستگو و کارآزموده‌ای فرستاد که در اقصی نقاطِ جهان پراکنده بودند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خبرچینان، بازرسان یا کارشناسانِ آگاه است.

که اندر جهان چیست ناسودمند که آرد برین پادشاهی گزند

تا بپرسد که در این جهان، چه چیزی باعثِ بی‌‌ثمری و ضرر است که به این پادشاهی آسیب می‌رساند؟

نکته ادبی: ناسودمند به معنای زیان‌بخش و غیرسازنده است.

نوشتند پاسخ که از داد شاه نگردد کسی گرد آیین و راه

پاسخ دادند که به خاطرِ نبودِ داد و عدل، دیگر کسی به آیین و راهِ درستِ کار و زراعت توجه نمی‌کند.

نکته ادبی: ایهام در داد که می‌تواند به معنای عدالت یا بخشش باشد.

بشد رای و اندیشهٔ کشت و ورز به هر کشوری راست بیکار مرز

شور و اشتیاق برای زراعت و تلاش از میان رفته و در هر کشوری، زمین‌های حاصل‌خیز، بی‌کار و رها شده‌اند.

نکته ادبی: کشت و ورز یعنی کشاورزی و کاشت و برداشت.

پراگنده بینیم گاوان کار گیا رست از دشت وز کشت زار

ما گاوهای شخم‌زن را پراکنده می‌بینیم و در دشت‌ها و کشت‌زارها، به‌جای محصول، علفِ هرز روییده است.

نکته ادبی: گاوان کار نماد ابزار تولید و نیروی کار کشاورزی است.

چنین داد پاسخ که تا نیم روز که بالا کند تاج گیتی فروز

پادشاه چنین پاسخ داد که تا زمانی که خورشیدِ عالم‌تاب در آسمان طلوع می‌کند و تاجِ کیهانی بر سر دارد.

نکته ادبی: تاج گیتی فروز استعاره از خورشید است که جهان را روشن می‌کند.

نباید کس آسود از کشت و ورز ز بی ارز مردم مجویید ارز

هیچ‌کس نباید از کار و زراعت دست بکشد؛ چرا که از بی‌کاریِ مردم، هرگز ثروتی به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: ارز در اینجا به معنای ارزش، ثروت و حاصل است.

که بی کار مردم ز بی دانشیست به بی دانشان بر بباید گریست

زیرا بی‌کاریِ مردم، ناشی از نادانی آنان است و باید بر حالِ نادانان گریست.

نکته ادبی: اشاره به پیوند مستقیم جهل و فقر.

ورا داد باید دو و چار دانگ چو شد گرسنه تا نیاید به بانگ

باید به او مقداری بذر و سرمایه داد تا وقتی گرسنه شد، فریادِ اعتراض و شکایت سر ندهد.

نکته ادبی: چهار دانگ استعاره از تأمین هزینه اولیه و سرمایه کار است.

کسی کو ندارد بر و تخم و گاو تو با او به تندی و زفتی مکاو

کسی که ابزارِ کار، بذر و گاو برای زراعت ندارد، با او به تندی و خشونت رفتار نکن.

نکته ادبی: مکاوه به معنای جدال کردن و ستیز کردن است.

به خوبی نوا کن مر او را به گنج کس از نیستی تا نیاید به رنج

او را با گنجِ حکومتی و ثروتِ ملی حمایت کن تا به خاطرِ تهیدستی، به رنج و سختی نیفتد.

نکته ادبی: نوا کردن در اینجا به معنای تأمین کردن و توانگر ساختن است.

گر ایدونک باشد زیان از هوا نباشد کسی بر هوا پادشا

اگر زیانی به محصولات از جانبِ آسمان و بلایای طبیعی رسید، نباید کسی به خاطرِ آن در تنگنا باشد و حاکم باید تدبیر کند.

نکته ادبی: هوا در متون قدیم گاه به معنای آسمان و قضا و قدر است.

چو جایی بپوشد زمین را ملخ برد سبزی کشتمندان به شخ

اگر جایی ملخ، زمین را بپوشاند و سبزیِ کشتِ کشاورزان را به نابودی بکشاند.

نکته ادبی: شخ به معنای زمینِ سخت و خشک یا نابودی است.

تو از گنج تاوان او بازده به کشور ز فرموده آواز ده

تو خسارتِ او را از خزانه‌ی شاهی پرداخت کن و این فرمان را در سراسر کشور اعلام کن.

نکته ادبی: تاوان به معنای جریمه یا جبران خسارت است.

وگر بر زمین گورگاهی بود وگر نابرومند راهی بود

و اگر بر زمین، گورستانی بود یا راهی بود که محصول نمی‌داد.

نکته ادبی: نابرومند به معنای بی‌حاصل و غیرقابل کشت است.

که ناکشته باشد به گرد جهان زمین فرومایگان و مهان

که در آن زمین‌های متعلق به فرو‌مایگان و بزرگان در سراسرِ جهان، کشت‌ و زرعی صورت نگرفته است.

نکته ادبی: فرومایگان و مهان تقابل طبقاتی برای شمول همه اقشار است.

کسی کو بدین پایکار منست وگر ویژه پروردگار منست

کسی که در این کارِ کشاورزی با من همکاری نکند، حتی اگر از نزدیکان و پرورش‌یافتگانِ من باشد.

نکته ادبی: پایکار به معنای شریک در کار و همکار است.

کنم زنده در گور جایی که هست مبادش نشیمن مبادش نشست

او را زنده در گوری می‌اندازم؛ جایی که نه جایگاهِ زیستن داشته باشد و نه جایی برای نشستن.

نکته ادبی: مجازات شدید نشان‌دهنده اهمیت استراتژیک کشاورزی برای پادشاه است.

نهادند بر نامه بر مهر شاه هیونی برافگند هر سو به راه

مهرِ شاهی را بر نامه زدند و پیک‌های سریع‌السیر را به هر سو روانه کردند.

نکته ادبی: هیون به معنای شترِ تیزرو و پیک است.