شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۳۹

فردوسی
چو بهرام با دخت شنگل بساخت زن او همی شاه گیتی شناخت
شب و روز گریان بد از مهر اوی نهاده دو چشم اندران چهر اوی
چو از مهرشان شنگل آگاه شد ز بدها گمانیش کوتاه شد
نشستند یک روز شادان بهم همی رفت هرگونه از بیش و کم
سپینود را گفت بهرامشاه که دانم که هستی مرا نیک خواه
یکی راز خواهم همی با تو گفت چنان کن که ماند سخن در نهفت
همی رفت خواهم ز هندوستان تو باشی بدین کار همداستان
به تنها بگویم ترا یک سخن نباید که داند کس از انجمن
به ایران مرا کار زین بهترست همم کردگار جهان یاورست
به رفتن گر ایدونک رای آیدت به خوبی خرد رهنمای آیدت
به هر جای نام تو بانو بود پدر پیش تختت به زانو بود
سپینود گفت ای سرافراز مرد تو بر خیره از راه دانش مگرد
بهین زنان جهان آن بود کزو شوی همواره خندان بود
اگر پاک جانم ز پیمان تو بپیچد به بیزارم از جان تو
بدو گفت بهرام پس چاره کن وزین راز مگشای بر کس سخن
سپینود گفت ای سزاوار تخت بسازم اگر باشدم یار بخت
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور که سازد پدرم اندران بیشه سور
که دارند فرخ مران جای را ستایند جای بت آرای را
بود تا بران بیشه فرسنگ بیست که پیش بت اندر بباید گریست
بدان جای نخچیر گوران بود به قنوج در عود سوزان بود
شود شاه و لشکر بدان جایگاه که بی ره نماید بران بیشه راه
اگر رفت خواهی بدانجای رو همیشه کهن باش و سال تو نو
ز امروز بشکیب تا نیم روز چو پیدا شود تاج گیتی فروز
چو از شهر بیرون رود شهریار به رفتن بیارای و بر ساز کار
ز گفتار او گشت بهرام شاد نخفت اندر اندیشه تا بامداد
چو بنمود خورشید بر چرخ دست شب تیره بار غریبان ببست
نشست از بر باره بهرام گور همی راند با ساز نخچیر گور
به زن گفت بر ساز و با کس مگوی نهادیم هر دو سوی راه روی
هرانکس که بودند ایرانیان به رفتن ببستند با او میان
بیامد چو نزدیک دریا رسید به ره بار بازارگانان بدید
که بازارگانان ایران بدند به آب و به خشکی دلیران بدند
چو بازارگان روی بهرام دید شهنشاه لب را به دندان گزید
نفرمود بردن به پیشش نماز ز نادان سخن را همی داشت راز
به بازارگان گفت لب را ببند کزین سودمندی و هم با گزند
گرین راز در هند پیدا شود ز خون خاک ایران چو دریا شود
گشاده بران کار کو لب ببست زبان بسته باید گشاده دو دست
زبان شما را به سوگند سخت ببندیم تا بازیابیم بخت
بگویید کز پاک یزدان خدای بریدیم و بستیم با دیو رای
اگر هرگز از رای بهرامشاه بپیچیم و داریم بد را نگاه
چو سوگند شد خورده و ساخته دل شاه زان رنج پرداخته
بدیشان چنین گفت پس شهریار که نزد شما از من این زنهار
بدارید و با جان برابر کنید چو خواهید کز پندم افسر کنید
گر از من شود تخت پرداخته سپاه آید از هر سوی ساخته
نه بازارگان ماند ایدر نه شاه نه دهقان نه لشکر نه تخت و کلاه
چو زان گونه دیدند گفتار اوی برفتند یکسر پر از آب روی
که جان بزرگان فدای تو باد جوانی و شاهی روای تو باد
اگر هیچ راز تو پیدا شود ز خون کشور ما چو دریا شود
که یارد بدین گونه اندیشه کرد مگر بخت را گوید از ره بگرد
چو بشنید شاه آن گرفت آفرین بران نامداران با فر و دین
همی رفت پیچان به ایوان خویش به یزدان سپرده تن و جان خویش
بدانگه که بهرام شد سوی راه چنین گفت با زن که ای نیک خواه
ابا مادر خویشتن چاره ساز چنان کو درستی نداندت راز
که چون شاه شنگل سوی جشنگاه شود خواستار آید از نزد شاه
بگوید که برزوی شد دردمند پذیردش پوزش شه هوشمند
زن این بند بنهاد با مادرش چو بشنید پس مادر از دخترش
همی بود تا تازه شد جشنگاه گرانمایگان برگرفتند راه
چو برساخت شنگل که آید به دشت زنش گفت برزوی بیمار گشت
به پوزش همی گوید ای شهریار تو دل را بمن هیچ رنجه مدار
چو ناتندرستی بود جشنگاه دژم باشد و داند این مایه شاه
به زن گفت شنگل که این خود مباد که بیمار باشد کند جشن یاد
ز قنوج شبگیر شنگل برفت ابا هندوان روی بنهاد تفت
چو شب تیره شد شاه بهرام گفت که آمد گه رفتن ای نیک جفت
بیامد سپینود را برنشاند همی پهلوی نام یزدان بخواند
بپوشید خفتان و خود برنشست کمندی به فتراک و گرزی به دست
همی راند تا پیش دریا رسید چو ایرانیان را همه خفته دید
برانگیخت کشتی و زورق بساخت به زورق سپینود را در نشاخت
به خشکی رسیدند چون روز گشت جهان پهلوان گیتی افروز گشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی است از تدبیر و هوشمندی بهرام‌گور در کنار وفاداری و زیرکی سپینود، دختر شنگل. داستان بر محور گریز پنهانی و بازگشت بهرام به ایران می‌چرخد. در این میان، شاعر به زیبایی تقابل میان عواطف انسانی و مصالح سیاسی را به تصویر کشیده و بر اهمیت رازداری و وفای به عهد در شرایط بحرانی تأکید می‌ورزد.

این ابیات، تصویری از یک عملیات دقیق و مخفیانه را ارائه می‌دهند که در آن بهرام نه تنها به عنوان یک پادشاه، بلکه به عنوان فردی استراتژیک عمل می‌کند که می‌داند برای حفظ جان و تاج و تخت، باید میان احساسات شخصی و ضرورت‌های سیاسی تفکیک قائل شود.

معنای روان

چو بهرام با دخت شنگل بساخت زن او همی شاه گیتی شناخت

هنگامی که بهرام با دختر شنگل انس و الفت گرفت، او نیز متوجه شد که این مرد، پادشاه سرزمین‌های دور است.

نکته ادبی: بساخت به معنای انس گرفتن و سازگار شدن است.

شب و روز گریان بد از مهر اوی نهاده دو چشم اندران چهر اوی

آن زن (سپینود) از دوری یا عشق بهرام، شب و روز گریان بود و مدام به چهره او خیره می‌شد.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای عشق و محبت است.

چو از مهرشان شنگل آگاه شد ز بدها گمانیش کوتاه شد

وقتی شنگل از شدت عشق میان آن دو آگاه شد، بدگمانی‌اش نسبت به آن‌ها برطرف گشت.

نکته ادبی: بدگمانی در اینجا به معنای شک داشتن به رابطه آن‌هاست.

نشستند یک روز شادان بهم همی رفت هرگونه از بیش و کم

روزی در کنار هم با شادی نشستند و درباره هر موضوعی گفتگو کردند.

نکته ادبی: بیش و کم کنایه از همه مسائل و جزئیات است.

سپینود را گفت بهرامشاه که دانم که هستی مرا نیک خواه

بهرام‌شاه به سپینود گفت: می‌دانم که تو خیرخواه منی.

نکته ادبی: نیک‌خواه صفت فاعلی به معنای دوستدار و خیرخواه است.

یکی راز خواهم همی با تو گفت چنان کن که ماند سخن در نهفت

رازی دارم که می‌خواهم با تو بگویم؛ طوری رفتار کن که این سخن پنهان بماند.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی و پوشیدگی است.

همی رفت خواهم ز هندوستان تو باشی بدین کار همداستان

قصد دارم از هندوستان بروم؛ تو باید در این کار با من همراه و موافق باشی.

نکته ادبی: هم‌داستان شدن به معنای موافقت و همراهی کردن است.

به تنها بگویم ترا یک سخن نباید که داند کس از انجمن

می‌خواهم این را خصوصی به تو بگویم؛ نباید هیچ‌کس از این جمع آن را بداند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای درباریان و همراهان است.

به ایران مرا کار زین بهترست همم کردگار جهان یاورست

کار من در ایران بهتر سامان می‌گیرد و آفریدگار جهان نیز یاور من است.

نکته ادبی: کردگار از نام‌های خداوند به معنای آفریننده است.

به رفتن گر ایدونک رای آیدت به خوبی خرد رهنمای آیدت

اگر با این فکر موافقی، از خرد کمک بگیر و به بهترین نحو راهنمایی‌ام کن.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

به هر جای نام تو بانو بود پدر پیش تختت به زانو بود

در ایران هر کجا باشی، بانو و ملکه خواهی بود و پدرت (شنگل) در برابر تخت تو سر تعظیم فرود خواهد آورد.

نکته ادبی: به زانو بودن کنایه از احترام و تسلیم است.

سپینود گفت ای سرافراز مرد تو بر خیره از راه دانش مگرد

سپینود گفت: ای مرد سرافراز، تو بیهوده از راه خرد خارج مشو (نگران نباش).

نکته ادبی: خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

بهین زنان جهان آن بود کزو شوی همواره خندان بود

بهترین زنان جهان کسی است که شوهرش از او همواره راضی و شاد باشد.

نکته ادبی: بهین صفت تفضیلی به معنای بهترین است.

اگر پاک جانم ز پیمان تو بپیچد به بیزارم از جان تو

اگر من از عهد و پیمان تو سرپیچی کنم، از جان خودم بیزار خواهم بود.

نکته ادبی: پیمان در اینجا به معنای عهد وفاداری است.

بدو گفت بهرام پس چاره کن وزین راز مگشای بر کس سخن

بهرام به او گفت: پس چاره‌ای بیندیش و این راز را برای هیچ‌کس فاش نکن.

نکته ادبی: مگشای در اینجا به معنای افشا نکردن راز است.

سپینود گفت ای سزاوار تخت بسازم اگر باشدم یار بخت

سپینود گفت: ای پادشاه لایق، اگر بخت با من یار باشد، این کار را انجام می‌دهم.

نکته ادبی: سزاوار تخت استعاره از شایستگی پادشاهی است.

یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور که سازد پدرم اندران بیشه سور

جشن‌گاهی نه چندان دور از اینجا هست که پدرم در آن بیشه، سور و جشنی برپا می‌کند.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و ضیافت است.

که دارند فرخ مران جای را ستایند جای بت آرای را

آنجا مکان مقدسی دارند و آن مکانِ پرستش بت را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: بت آرای صفت مکانی است که تزیینات بت‌پرستی دارد.

بود تا بران بیشه فرسنگ بیست که پیش بت اندر بباید گریست

آن بیشه بیست فرسنگ فاصله دارد؛ جایی که باید در پیشگاه بت گریست (عبادت کرد).

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت است.

بدان جای نخچیر گوران بود به قنوج در عود سوزان بود

آنجا محل شکار گورخر است و در قنوج عود می‌سوزانند (برای خوش‌بویی).

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

شود شاه و لشکر بدان جایگاه که بی ره نماید بران بیشه راه

شاه و لشکر به آنجا می‌روند؛ جایی که راه آن بیشه را جز با راهنما نمی‌توان یافت.

نکته ادبی: بی‌ره کنایه از دشواری راه و گمراهی است.

اگر رفت خواهی بدانجای رو همیشه کهن باش و سال تو نو

اگر قصد رفتن داری، بدان سو برو؛ همیشه سرزنده و جوان بمان.

نکته ادبی: کهن بودن در اینجا استعاره از پیری و فرسودگی است.

ز امروز بشکیب تا نیم روز چو پیدا شود تاج گیتی فروز

از امروز تا نیم‌روز صبر کن، هنگامی که خورشید جهان‌تاب آشکار شود (و فرصت مناسب فراهم آید).

نکته ادبی: تاج گیتی‌فروز استعاره از خورشید است.

چو از شهر بیرون رود شهریار به رفتن بیارای و بر ساز کار

هنگامی که پادشاه (شنگل) از شهر بیرون رفت، تو وسایل سفر را آماده کن.

نکته ادبی: شهریار در اینجا شنگل است.

ز گفتار او گشت بهرام شاد نخفت اندر اندیشه تا بامداد

بهرام از سخنان او شاد شد و تا صبح از فکر و خیال خوابش نبرد.

نکته ادبی: بامداد به معنای صبح زود است.

چو بنمود خورشید بر چرخ دست شب تیره بار غریبان ببست

وقتی خورشید در آسمان نمایان شد، شب تاریک رخت بربست و پایان یافت.

نکته ادبی: چرخ در اینجا به معنای آسمان است.

نشست از بر باره بهرام گور همی راند با ساز نخچیر گور

بهرام‌گور بر اسب نشست و با وسایل شکار به راه افتاد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

به زن گفت بر ساز و با کس مگوی نهادیم هر دو سوی راه روی

به همسرش گفت که آماده شود و به کسی چیزی نگوید؛ هر دو راهی شدند.

نکته ادبی: راه روی کنایه از سفر کردن است.

هرانکس که بودند ایرانیان به رفتن ببستند با او میان

تمامی ایرانیانی که همراه او بودند، آماده سفر شدند.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کار یا سفری دشوار است.

بیامد چو نزدیک دریا رسید به ره بار بازارگانان بدید

وقتی به نزدیکی دریا رسید، کاروان بازرگانان را در راه دید.

نکته ادبی: بار به معنای محموله و متاع است.

که بازارگانان ایران بدند به آب و به خشکی دلیران بدند

آن‌ها بازرگانان ایرانی بودند که هم در خشکی و هم در دریا نترس و ماهر بودند.

نکته ادبی: دلیران صفت شجاعت و مهارت بازرگانان است.

چو بازارگان روی بهرام دید شهنشاه لب را به دندان گزید

وقتی بازرگان بهرام را دید، پادشاه (برای حفظ راز) لب خود را به دندان گزید.

نکته ادبی: لب به دندان گزیدن کنایه از هشدار برای سکوت است.

نفرمود بردن به پیشش نماز ز نادان سخن را همی داشت راز

اجازه نداد به نشانه احترام به او تعظیم کنند تا راز نزد نادانان فاش نشود.

نکته ادبی: نماز به معنای سجده و تعظیم است.

به بازارگان گفت لب را ببند کزین سودمندی و هم با گزند

به بازرگان گفت که سکوت کند، زیرا این کار هم سود دارد و هم خطر.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

گرین راز در هند پیدا شود ز خون خاک ایران چو دریا شود

اگر این راز در هند فاش شود، خون ایرانیان مانند دریا بر زمین جاری خواهد شد.

نکته ادبی: خون چون دریا کنایه از کشتار وسیع است.

گشاده بران کار کو لب ببست زبان بسته باید گشاده دو دست

زبان را بسته نگه دارید، اما در کارها دست‌ها را گشاده و فعال بگیرید.

نکته ادبی: دست گشاده کنایه از انجام کار و فعالیت است.

زبان شما را به سوگند سخت ببندیم تا بازیابیم بخت

شما را به سوگند سخت وادار می‌کنم تا سکوت کنید و موفق شویم.

نکته ادبی: بخت در اینجا به معنای کامیابی است.

بگویید کز پاک یزدان خدای بریدیم و بستیم با دیو رای

سوگند بخورید که از راه خدا روی گردانده و با دیو (فریب و شر) همراه شده‌اید (اگر راز را فاش کنید).

نکته ادبی: دیو کنایه از شر و فریبکاری است.

اگر هرگز از رای بهرامشاه بپیچیم و داریم بد را نگاه

اگر هرگز از دستور بهرام‌شاه سرپیچی کنید و بدکاری کنید (همین بلا سرتان بیاید).

نکته ادبی: بپیچیم به معنای سرپیچی کردن است.

چو سوگند شد خورده و ساخته دل شاه زان رنج پرداخته

وقتی سوگند خورده شد و قرار گذاشته شد، دل شاه از آن نگرانی آرام گرفت.

نکته ادبی: پرداخته به معنای آسوده و خالی از دغدغه است.

بدیشان چنین گفت پس شهریار که نزد شما از من این زنهار

سپس پادشاه به آن‌ها گفت: این امانتی است که نزد شما می‌گذارم.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

بدارید و با جان برابر کنید چو خواهید کز پندم افسر کنید

آن را حفظ کنید و عزیز بدارید، اگر می‌خواهید که با پند من به مقام و جایگاه برسید.

نکته ادبی: افسر کنایه از مقام و پادشاهی است.

گر از من شود تخت پرداخته سپاه آید از هر سوی ساخته

اگر من به خاطر این راز کشته شوم، سپاهیان دشمن از هر سو حمله خواهند کرد.

نکته ادبی: تخت پرداخته کنایه از سقوط پادشاهی و مرگ است.

نه بازارگان ماند ایدر نه شاه نه دهقان نه لشکر نه تخت و کلاه

نه بازرگان باقی می‌ماند، نه شاه، نه کشاورز و نه لشکری؛ همه نابود می‌شوند.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای کشاورز یا صاحب زمین است.

چو زان گونه دیدند گفتار اوی برفتند یکسر پر از آب روی

وقتی بازرگانان سخنان او را شنیدند، همگی گریان شدند.

نکته ادبی: آب روی کنایه از اشک چشم است.

که جان بزرگان فدای تو باد جوانی و شاهی روای تو باد

گفتند جان بزرگان فدای تو باد؛ جوانی و پادشاهی تو همیشه برقرار باشد.

نکته ادبی: روای به معنای روا و برقرار است.

اگر هیچ راز تو پیدا شود ز خون کشور ما چو دریا شود

اگر راز تو فاش شود، کشور ما به خون آغشته خواهد شد.

نکته ادبی: دریا استعاره از کثرت خونریزی است.

که یارد بدین گونه اندیشه کرد مگر بخت را گوید از ره بگرد

چه کسی جرئت می‌کند چنین خیانتی کند؟ مگر اینکه بخواهد با سرنوشت خود بجنگد.

نکته ادبی: از ره بگرد کنایه از به خطا رفتن و تغییر مسیر سرنوشت است.

چو بشنید شاه آن گرفت آفرین بران نامداران با فر و دین

وقتی شاه این وفاداری را دید، آن بزرگان دیندار و بافرهنگ را ستود.

نکته ادبی: فر و دین کنایه از شکوه و پایبندی به آیین است.

همی رفت پیچان به ایوان خویش به یزدان سپرده تن و جان خویش

بهرام‌شاه در حالی که جان و تن خود را به خدا سپرده بود، با نگرانی به سوی اقامتگاه خود رفت.

نکته ادبی: پیچان به معنای مضطرب و در تکاپو است.

بدانگه که بهرام شد سوی راه چنین گفت با زن که ای نیک خواه

هنگامی که بهرام تصمیم به رفتن گرفت، به همسرش گفت: ای نیک‌خواه،

نکته ادبی: بدانگه به معنای در آن زمان و نیک‌خواه به معنای کسی است که خیر و صلاح دیگری را می‌خواهد.

ابا مادر خویشتن چاره ساز چنان کو درستی نداندت راز

با مادر خود چاره‌ای بیاندیش، چرا که او کسی است که رازت را فاش نمی‌کند.

نکته ادبی: ابا در زبان پهلوی و متون کهن به معنای با است.

که چون شاه شنگل سوی جشنگاه شود خواستار آید از نزد شاه

به او بگو که وقتی شاه شنگل به جشن‌گاه می‌رود، در پیِ جلب رضایت او باشد.

نکته ادبی: جشن‌گاه به معنای محل برگزاری جشن یا شکارگاه سلطنتی است.

بگوید که برزوی شد دردمند پذیردش پوزش شه هوشمند

و بگوید که برزوی (نام مستعار بهرام) بیمار شده است، تا شاهِ دانا عذر او را بپذیرد.

نکته ادبی: پذیرفتن پوزش به معنای قبول عذرخواهی است.

زن این بند بنهاد با مادرش چو بشنید پس مادر از دخترش

زن این نقشه را با مادرش در میان گذاشت و چون مادر از دخترش شنید، آن را پذیرفت.

نکته ادبی: بند نهادن در اینجا به معنای طرح‌ریزی و نقشه کشیدن است.

همی بود تا تازه شد جشنگاه گرانمایگان برگرفتند راه

مدتی گذشت تا زمان جشن فرا رسید و بزرگان راهیِ آنجا شدند.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای اشراف و بزرگان قوم است.

چو برساخت شنگل که آید به دشت زنش گفت برزوی بیمار گشت

هنگامی که شنگل آماده شد تا به دشت (جشن‌گاه) برود، همسرِ بهرام گفت که برزوی بیمار شده است.

نکته ادبی: برساختن در اینجا به معنای آماده شدن برای سفر یا کاری است.

به پوزش همی گوید ای شهریار تو دل را بمن هیچ رنجه مدار

او می‌گوید: ای پادشاه، به پوزش‌خواهی از من دلت را رنجه مکن.

نکته ادبی: دل رنجه داشتن کنایه از غصه خوردن و پریشان‌خاطر شدن است.

چو ناتندرستی بود جشنگاه دژم باشد و داند این مایه شاه

چون او در زمان جشن بیمار است، اندوهگین است و شاه نیز خود این نکته را درک می‌کند.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و افسرده است.

به زن گفت شنگل که این خود مباد که بیمار باشد کند جشن یاد

شنگل به زن گفت: این اصلاً شایسته نیست که کسی بیمار باشد و جشن بگیرد.

نکته ادبی: این خود مباد اشاره به نفیِ یک امر ناپسند دارد.

ز قنوج شبگیر شنگل برفت ابا هندوان روی بنهاد تفت

شنگل صبح زود از قنوج حرکت کرد و با هندیان با شتاب به راه افتاد.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و تفت به معنای سریع و شتابان است.

چو شب تیره شد شاه بهرام گفت که آمد گه رفتن ای نیک جفت

هنگامی که شب تیره فرا رسید، بهرام گفت: ای همسر خوب، وقت رفتن است.

نکته ادبی: نیک‌جفت به معنای همسر شایسته و همراه نیکوست.

بیامد سپینود را برنشاند همی پهلوی نام یزدان بخواند

بهرام آمد و سپینود را بر اسب نشاند و در حین حرکت، نام خداوند را به بزرگی یاد کرد.

نکته ادبی: پهلوی نام یزدان خواندن کنایه از دعا کردن و طلب یاری از خداوند است.

بپوشید خفتان و خود برنشست کمندی به فتراک و گرزی به دست

زره پوشید و کلاه‌خود بر سر گذاشت و سوار شد، کمندی بر زین اسب آویخت و گرز در دست گرفت.

نکته ادبی: فتراک بندهایی است که در پشت زین اسب می‌بندند برای حمل بار.

همی راند تا پیش دریا رسید چو ایرانیان را همه خفته دید

همچنان می‌راند تا به دریا (رودخانه) رسید و دید که همه ایرانیان در خواب هستند.

نکته ادبی: دریا در شاهنامه گاه برای رودخانه‌های بزرگ نیز به کار می‌رود.

برانگیخت کشتی و زورق بساخت به زورق سپینود را در نشاخت

قایق را به حرکت درآورد و سپینود را در آن جای داد.

نکته ادبی: زورق به معنای قایق کوچک است و نشاختن به معنای نشاندن یا جای دادن است.

به خشکی رسیدند چون روز گشت جهان پهلوان گیتی افروز گشت

چون روز شد به خشکی رسیدند و پهلوان جهان دوباره درخشان و پرتوان شد.

نکته ادبی: گیتی‌افروز استعاره از بهرام است که با نجات یافتن و رسیدن به یارانش، شکوه خود را بازیافت.