شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۲۹

فردوسی
چو از کار رومی بپردخت شاه دلش گشت پیچان ز کار سپاه
بفرمود تا موبد رای زن بشد با یکی نامدار انجمن
ببخشید روی زمین سربسر ابر پهلوانان پرخاشخر
درم داد و اسپ و نگین و کلاه گرانمایه را کشور و تاج و گاه
پر از راستی کرد یکسر جهان وزو شادمانه کهان و مهان
هرانکس که بیداد بد دور کرد به نادادن چیز و گفتار سرد
وزان پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر پاک دل بخردان
جهان را ز هرگونه دارید یاد ز کردار شاهان بیداد و داد
بسی دست شاهان ز بیداد و آز تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز
جهان از بداندیش در بیم بود دل نیک مردان به دو نیم بود
همه دست کرده به کار بدی کسی را نبد کوشش ایزدی
نبد بر زن و زاده کس پادشا پر از غم دل مردم پارسا
به هر جای گستردن دست دیو بریده دل از بیم گیهان خدیو
سر نیکویها و دست بدیست در دانش و کوشش بخردیست
همه پاک در گردن پادشاست که پیدا شود زو همه کژ و راست
پدر گر به بیداد یازید دست نبد پاک و دانا و یزدان پرست
مدارید کردار او بس شگفت که روشن دلش رنگ آتش گرفت
ببینید تا جم و کاوس شاه چه کردند کز دیو جستند راه
پدر همچنان راه ایشان بجست به آب خرد جان تیره نشست
همه زیردستانش پیچان شدند فراوان ز تندیش بیجان شدند
کنون رفت و زو نام بد ماند و بس همی آفرین او نیابد ز کس
ز ما باد بر جان او آفرین مبادا که پیچد روانش ز کین
کنون بر نشستم بر گاه اوی به مینو کشد بی گمان راه اوی
همی خواهم از کردگار جهان که نیرو دهد آشکار و نهان
که با زیردستان مدارا کنیم ز خاک سیه مشک سارا کنیم
که با خاک چون جفت گردد تنم نگیرد ستمدیده ای دامنم
شما همچنین چادر راستی بپوشید شسته دل از کاستی
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز دهقان و تازی و رومی نژاد
به کردار شیرست آهنگ اوی نپیچد کسی گردن از چنگ اوی
همان شیر درنده را بشکرد به خواری تن اژدها بسپرد
کجا آن سر و تاج شاهنشهان کجا آن بزرگان و فرخ مهان
کجا آن سواران گردنکشان کزیشان نبینم به گیتی نشان
کجا ان پری چهرگان جهان کزیشان بدی شاد جان مهان
هرانکس که رخ زیر چادر نهفت چنان دان که گشتست با خاک جفت
همه دست پاکی و نیکی بریم جهان را به کردار بد نشمریم
به یزدان دارنده کو داد فر به تاج و به تخت و نژاد و گهر
که گر کارداری به یک مشک خاک زبان جوید اندر بلند و مغاک
هم انجا بسوزم به آتش تنش کنم بر سر دار پیراهنش
وگر در گذشته ز شب چند پاس بدزدد ز درویش دزدی پلاس
به تاوانش دیبا فرستم ز گنج بشویم دل غمگنان را ز رنج
وگر گوسفندی برند از رمه به تیره شب و روزگار دمه
یکی اسپ پرمایه تاوان دهم مبادا که بر وی سپاسی نهم
چو با دشمنم کارزاری بود وزان جنگ خسته سواری بود
فرستمش یکساله زر و درم نداریم فرزند او را دژم
ز دادار دارنده یکسر سپاس که اویست جاوید نیکی شناس
به آب و به آتش میازید دست مگر هیربد مرد آتش پرست
مریزید هم خون گاوان ورز که ننگست در گاو کشتن به مرز
ز پیری مگر گاو بیکار شد به چشم خداوند خود خوار شد
نباید ز بن کشت گاو زهی که از مرز بیرون شود فرهی
همه رای با مرد دانا زنید دل کودک بی پدر مشکنید
از اندیشهٔ دیو باشید دور گه جنگ دشمن مجویید سور
اگر خواهم از زیردستان خراج ز دارنده بیزارم و تخت عاج
اگر بدکنش بد پدر یزدگرد به پاداش آن داد کردیم گرد
همه دل ز کردار او خوش کنید به آزادی آهنگ آتش کنید
ببخشد مگر کردگارش گناه ز دوزخ به مینو نمایدش راه
کسی کو جوانست شادی کنید دل مردمان جوان مشکنید
به پیری به مستی میازید دست که همواره رسوا بود پیر مست
گنهکار یزدان مباشید هیچ به پیری به آید به رفتن بسیچ
چو خشنود گردد ز ما کردگار به هستی غم روز فردا مدار
دل زیردستان به ما شاد باد سر سرکشان از غم آزاد باد
همه نامداران چو گفتار شاه شنیدند و کردند نیکو نگاه
همه دیده کردند پیشش پر آب ازان شاه پردانش و زودیاب
خروشان برو آفرین خواندند ورا پادشا زمین خواندند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، ترسیم‌گر سیمای یک پادشاه دادگر است که پس از تثبیت قدرت، رویکرد سیاسی و اخلاقی خود را بر پایه عدالت، شفقت و خردورزی استوار می‌سازد. در این کلام، سیاست‌ورزی با اخلاق‌مداری گره خورده و بر این اصل تأکید می‌شود که بقای حکومت، در گروی حمایت از ضعفا، پرهیز از ستم و گوش‌سپردن به پند خردمندان است.

شاعر با یادآوری سرنوشت محتوم پادشاهان پیشین و ناپایداری دنیا، تلنگری به حاکمان می‌زند که فرصت حکمرانی کوتاه است و آنچه از آدمی به یادگار می‌ماند، نه جلال و شکوهِ ظاهری، بلکه کردار نیک و نامِ نیکی است که در حافظه تاریخ ثبت می‌شود. این ابیات، در حقیقت منشور اخلاقی یک حاکم آرمانی برای برقراری نظم و رفاه در جامعه است.

معنای روان

چو از کار رومی بپردخت شاه دلش گشت پیچان ز کار سپاه

پادشاه پس از اینکه از سامان‌دهی امور روم فارغ شد، دلش از بابت وضعیت سپاهیان نگران و مشوش گشت.

نکته ادبی: پیچان: صفت فاعلی به معنای مضطرب و نگران.

بفرمود تا موبد رای زن بشد با یکی نامدار انجمن

دستور داد تا خردمندترین و اندیشمندترینِ مشاورانش، به همراه گروهی از بزرگان نزد او حاضر شوند.

نکته ادبی: موبد: در ادبیات حماسی، به معنای دانا و مشاور عالی‌رتبه است.

ببخشید روی زمین سربسر ابر پهلوانان پرخاشخر

اموال و دارایی‌های سراسر سرزمین را میان پهلوانان جنگاور و دلاور تقسیم کرد.

نکته ادبی: پرخاشخر: ترکیب صفت و اسم به معنای جنگاور و ستیزه‌جو.

درم داد و اسپ و نگین و کلاه گرانمایه را کشور و تاج و گاه

به آنان درهم، اسب، انگشتر و تاج بخشید و به بزرگان، کشوری برای حکمرانی و تخت پادشاهی عطا کرد.

نکته ادبی: گاه: به معنای تخت پادشاهی و جایگاه قدرت.

پر از راستی کرد یکسر جهان وزو شادمانه کهان و مهان

تمام دنیا را از عدالت و راستی پر کرد و به همین سبب، همه مردم، از کوچک و بزرگ، از او خشنود شدند.

نکته ادبی: کهان و مهان: تضاد میان کوچک‌سالان و بزرگ‌سالان یا عامه و خواص.

هرانکس که بیداد بد دور کرد به نادادن چیز و گفتار سرد

هر کسی را که بیدادگر بود، با مجازات کردن و توبیخ لفظی، از ستم دور کرد.

نکته ادبی: گفتار سرد: کنایه از توبیخ و سرزنش لفظی.

وزان پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر پاک دل بخردان

پس از آن، شاه خطاب به خردمندان و موبدان پاک‌دل چنین گفت.

نکته ادبی: بخردان: جمع بخرد به معنای خردمندان.

جهان را ز هرگونه دارید یاد ز کردار شاهان بیداد و داد

جهان را با مطالعه رفتار شاهان پیشین، هم در باب عدالت و هم در باب ستم، مدام در یاد داشته باشید.

نکته ادبی: یاد داشتن: به معنای پند گرفتن و درس آموختن.

بسی دست شاهان ز بیداد و آز تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز

بسیاری از پادشاهان بر اثر ستم و طمع، هم تاج و تخت خود را از دست دادند و هم آرامش و رفاه زندگی‌شان تباه شد.

نکته ادبی: آز: به معنای طمع و حرص ورزیدن.

جهان از بداندیش در بیم بود دل نیک مردان به دو نیم بود

جهان به خاطرِ پادشاهان بداندیش همواره در ترس بود و نیک‌مردان از شدت اندوه، دلی شکسته و پریشان داشتند.

نکته ادبی: دل به دو نیم بودن: کنایه از غصه و اندوه فراوان.

همه دست کرده به کار بدی کسی را نبد کوشش ایزدی

همه در کارِ شر و بدی بودند و هیچ‌کس به دنبال کارهای خدایی و پسندیده نمی‌رفت.

نکته ادبی: کوشش ایزدی: کنایه از کارهای خیر و مورد رضای خدا.

نبد بر زن و زاده کس پادشا پر از غم دل مردم پارسا

هیچ پادشاهی از زنان و فرزندان مردم حمایت نمی‌کرد و دلِ مردمانِ پارسا پر از غم بود.

نکته ادبی: پادشا: در اینجا به معنای حمایتگر و سرپرست است.

به هر جای گستردن دست دیو بریده دل از بیم گیهان خدیو

همه جا ستم‌گری (کار دیو) رواج یافته بود و مردم از ترس پادشاه، دلی ناامید و ترسان داشتند.

نکته ادبی: گیهان خدیو: لقب پادشاه (خداوندِ جهان).

سر نیکویها و دست بدیست در دانش و کوشش بخردیست

ریشه نیکی‌ها در خیرخواهی و ریشه بدی‌ها در ستم است؛ و این در گروِ خردمندی و تلاش برای دانش است.

نکته ادبی: سر: در اینجا به معنای ریشه و اساس است.

همه پاک در گردن پادشاست که پیدا شود زو همه کژ و راست

تمام این امور به پادشاه برمی‌گردد، چرا که از رفتار اوست که زشتی و زیبایی در جامعه پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: کژ و راست: استعاره از انحراف و عدالت.

پدر گر به بیداد یازید دست نبد پاک و دانا و یزدان پرست

اگر پادشاهی (پدرِ جامعه) دست به ستم یازد، او نه پاک است، نه دانا و نه خداپرست.

نکته ادبی: پدر: استعاره از پادشاه به عنوان سرپرست جامعه.

مدارید کردار او بس شگفت که روشن دلش رنگ آتش گرفت

از کردار چنین پادشاهی تعجب نکنید، چرا که قلبِ تیره‌اش همچون آتشِ سوزان، گناه آلوده شده است.

نکته ادبی: رنگ آتش گرفتن: کنایه از خشمگین شدن یا آلوده شدن به شرارت.

ببینید تا جم و کاوس شاه چه کردند کز دیو جستند راه

بنگرید که جمشید و کیکاووس چه کردند که عاقبتِ کارشان به دیو‌پرستی و گمراهی کشید.

نکته ادبی: دیو: در متون کهن نماد ستم، کفر و گمراهی است.

پدر همچنان راه ایشان بجست به آب خرد جان تیره نشست

پادشاهی که راه آنان را در پیش گرفت، جانِ تیره‌اش با آبِ خرد (پاکیزگی) شسته نشد.

نکته ادبی: آبِ خرد: ترکیب اضافی به معنای پاک‌کنندگیِ خرد.

همه زیردستانش پیچان شدند فراوان ز تندیش بیجان شدند

همه زیردستانش از او در رنج و فشار بودند و بسیاری از شدت خشم او جان باختند.

نکته ادبی: تندیش: به معنای تندی، خشم و خویِ بد.

کنون رفت و زو نام بد ماند و بس همی آفرین او نیابد ز کس

اکنون آن پادشاه رفته است و تنها نام بد از او مانده و هیچ‌کس برایش دعای خیر نمی‌کند.

نکته ادبی: نام بد: ننگ و بدنامی.

ز ما باد بر جان او آفرین مبادا که پیچد روانش ز کین

ما آرزو می‌کنیم که بر روان او درود بفرستند و امیدواریم که روح او نیز به خاطر کینه‌توزی دچار عذاب نشود.

نکته ادبی: آفرین: در اینجا به معنای درود و آمرزش است.

کنون بر نشستم بر گاه اوی به مینو کشد بی گمان راه اوی

اکنون که من بر تخت او نشسته‌ام، بی‌شک راهی را خواهم رفت که به سعادت (مینو) منتهی شود.

نکته ادبی: مینو: بهشت و سعادت اخروی.

همی خواهم از کردگار جهان که نیرو دهد آشکار و نهان

از خداوندِ جهان می‌خواهم که به من نیرو و توان دهد تا در آشکار و نهان به نیکی رفتار کنم.

نکته ادبی: کردگار جهان: خداوند آفریننده.

که با زیردستان مدارا کنیم ز خاک سیه مشک سارا کنیم

تا بتوانم با زیردستان به مدارا رفتار کنم و خاکِ تیره (سختی و فقر) را برای آنان به مشکِ ناب (آسایش) بدل سازم.

نکته ادبی: مشک سارا: مشک خالص و ناب؛ کنایه از راحتی و بوی خوشِ زندگی.

که با خاک چون جفت گردد تنم نگیرد ستمدیده ای دامنم

تا زمانی که بدنم با خاک قبر یکی شود، کسی (ستمدیده‌ای) نباشد که بخواهد دامنِ مرا (به دادخواهی) بگیرد.

نکته ادبی: دامن گرفتن: کنایه از دادخواهی و شکایت.

شما همچنین چادر راستی بپوشید شسته دل از کاستی

شما نیز لباس راستی را بر تن کنید و دلتان را از هرگونه کژی و کاستی پاک سازید.

نکته ادبی: چادر راستی: استعاره از حقیقت و عدالت‌جویی.

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز دهقان و تازی و رومی نژاد

چرا که مرگ، سرنوشتِ محتومِ همه انسان‌ها، از دهقان تا تازی و رومی است و هیچ‌کس از مادر برای جاودانگی زاده نشده است.

نکته ادبی: دهقان: در شاهنامه به معنای ایرانی و صاحب زمین است.

به کردار شیرست آهنگ اوی نپیچد کسی گردن از چنگ اوی

مرگ همچون شیری خشمگین به سوی ما می‌آید و هیچ‌کس نمی‌تواند گردن از چنگال او برهاند.

نکته ادبی: به کردار شیر: تشبیه مرگ به شیر درنده.

همان شیر درنده را بشکرد به خواری تن اژدها بسپرد

مرگ حتی شیر درنده را نیز شکار می‌کند و با خواری، جانِ اژدها را نیز می‌ستاند.

نکته ادبی: اژدها: نماد قدرت و صلابت.

کجا آن سر و تاج شاهنشهان کجا آن بزرگان و فرخ مهان

کجایند آن تاج‌داران و بزرگان و پادشاهان قدرتمند؟

نکته ادبی: فرخ مهان: بزرگانِ خجسته و والا.

کجا آن سواران گردنکشان کزیشان نبینم به گیتی نشان

کجایند آن سواران جنگجوی دلاور که اکنون هیچ نشانی از آنان در این دنیا نمی‌بینم؟

نکته ادبی: گردنکشان: دلاوران و پهلوانان.

کجا ان پری چهرگان جهان کزیشان بدی شاد جان مهان

کجایند آن زیبارویان جهان که بزرگان با دیدنشان شادمان می‌شدند؟

نکته ادبی: پری چهرگان: استعاره از زیبارویان.

هرانکس که رخ زیر چادر نهفت چنان دان که گشتست با خاک جفت

هر کسی که امروز چهره‌اش را زیر نقاب پوشانده، بدان که عاقبت با خاک یکی خواهد شد.

نکته ادبی: جفت گشتن با خاک: کنایه از مرگ و دفن شدن.

همه دست پاکی و نیکی بریم جهان را به کردار بد نشمریم

بیایید همگی پاکی و نیکی پیشه کنیم و جهان را با کردارِ زشت، آلوده نسازیم.

نکته ادبی: دست پاکی: کنایه از پرهیز از ظلم.

به یزدان دارنده کو داد فر به تاج و به تخت و نژاد و گهر

سوگند به خدایی که به من شکوه، تاج و تخت و اصالت بخشید.

نکته ادبی: گهر: به معنای نژاد و اصل و نسب.

که گر کارداری به یک مشک خاک زبان جوید اندر بلند و مغاک

که اگر کارگزار من حتی یک مشک خاک از کسی به ستم برباید، چه در بلندی و چه در گودال.

نکته ادبی: مغاک: گودال و پستی.

هم انجا بسوزم به آتش تنش کنم بر سر دار پیراهنش

همان‌جا تنش را به آتش می‌سوزانم و لباسش را بر سرِ دار می‌آویزم.

نکته ادبی: دار: محل مجازات و اعدام.

وگر در گذشته ز شب چند پاس بدزدد ز درویش دزدی پلاس

و اگر در دلِ شب، دزدی از درویشی، پلاس (لباسی ساده) بدزدد.

نکته ادبی: پلاس: جامه‌ای خشن و ارزان‌قیمت.

به تاوانش دیبا فرستم ز گنج بشویم دل غمگنان را ز رنج

به تاوان آن، از گنجِ خود پارچه‌ای نفیس (دیبا) برایش می‌فرستم تا رنج و غم را از دلش بشویم.

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمی بسیار گران‌بها.

وگر گوسفندی برند از رمه به تیره شب و روزگار دمه

و اگر در شبی تاریک و طوفانی، گوسفندی از رمه کسی به سرقت رفت.

نکته ادبی: دمه: برف و بوران و هوای توفانی.

یکی اسپ پرمایه تاوان دهم مبادا که بر وی سپاسی نهم

یک اسب اصیل به او غرامت می‌دهم؛ مبادا که بر او منت بگذارم.

نکته ادبی: سپاسی نهادن: منت گذاشتن.

چو با دشمنم کارزاری بود وزان جنگ خسته سواری بود

و اگر با دشمنی جنگیدم و سواری از یارانم در آن نبرد زخمی شد.

نکته ادبی: خسته: به معنای مجروح.

فرستمش یکساله زر و درم نداریم فرزند او را دژم

برای فرزندش به اندازه مخارج یک سال، طلا و درهم می‌فرستم تا دلش غمناک نباشد.

نکته ادبی: دژم: غمگین و ناراحت.

ز دادار دارنده یکسر سپاس که اویست جاوید نیکی شناس

خداوندِ هستی‌بخش را سپاس می‌گویم که او همیشه قدردانِ نیکی است.

نکته ادبی: دادار: لقب خداوند به معنای آفریننده و عدل‌گستر.

به آب و به آتش میازید دست مگر هیربد مرد آتش پرست

به آب و آتش آسیب نرسانید (آلوده نکنید)، مگر اینکه هیربدِ آتش‌پرست باشید که وظیفه‌اش این است.

نکته ادبی: هیربد: روحانی زرتشتی که مسئول آتشکده است.

مریزید هم خون گاوان ورز که ننگست در گاو کشتن به مرز

خون گاوهای کاری را نریزید، زیرا کشتن گاو در این سرزمین ننگ است.

نکته ادبی: گاوان ورز: گاوهای نر که برای کشاورزی استفاده می‌شوند.

ز پیری مگر گاو بیکار شد به چشم خداوند خود خوار شد

مگر اینکه گاو در اثر پیری از کار افتاده باشد و صاحبش دیگر نخواهد از او نگهداری کند.

نکته ادبی: خداوند: به معنای صاحب و مالک.

نباید ز بن کشت گاو زهی که از مرز بیرون شود فرهی

نباید گاوی را که زایا و مفید است بکشید، زیرا این کار باعث از بین رفتن برکت و شکوه سرزمین می‌شود.

نکته ادبی: فرهی: شکوه، فرّ و برکت.

همه رای با مرد دانا زنید دل کودک بی پدر مشکنید

همه تصمیمات را با مشورت مرد دانا بگیرید و دلِ کودکی که یتیم است را نشکنید.

نکته ادبی: کودک بی‌ پدر: یتیم.

از اندیشهٔ دیو باشید دور گه جنگ دشمن مجویید سور

از وسوسه‌های پلید دوری کنید و هنگام جنگ با دشمن، به جای تن‌پروری و خوش‌گذرانی، مراقب و هشیار باشید.

نکته ادبی: واژه 'دیو' استعاره از افکار پلید و وسوسه‌های نفسانی است.

اگر خواهم از زیردستان خراج ز دارنده بیزارم و تخت عاج

اگر بخواهم با زور و ستم از زیردستان مالیات بگیرم، سزاوار است که از خدای خود و از مقام پادشاهی خویش محروم و بیزار شوم.

نکته ادبی: 'تخت عاج' کنایه‌ای از قدرت پادشاهی و شکوه آن است.

اگر بدکنش بد پدر یزدگرد به پاداش آن داد کردیم گرد

اگر پدرم یزدگرد، پادشاهی بدکردار بود، ما دین خود را به عدالت ادا کردیم و او را به سزای اعمالش رساندیم.

نکته ادبی: اشاره به یزدگرد به عنوان شخصیتی تاریخی در متون حماسی.

همه دل ز کردار او خوش کنید به آزادی آهنگ آتش کنید

اکنون کینه کارهای او را از دل بیرون کنید و با دلی شاد، به سوی آزادگی و نیکی گام بردارید.

نکته ادبی: 'آتش' در اینجا نمادی از پاکی و طهارت است که مسیر آزادگی را نشان می‌دهد.

ببخشد مگر کردگارش گناه ز دوزخ به مینو نمایدش راه

امید است که خداوند مهربان از گناهان او بگذرد و او را از آتش دوزخ به سوی بهشت رهنمون سازد.

نکته ادبی: 'مینو' به معنای بهشت و دنیای مینوی است.

کسی کو جوانست شادی کنید دل مردمان جوان مشکنید

قدر جوانان را بدانید و آنان را شاد نگه دارید؛ مبادا با تندی، دل جوانان را بشکنید و آنان را افسرده کنید.

نکته ادبی: تأکید بر شفقت و مهربانی با نسل جوان.

به پیری به مستی میازید دست که همواره رسوا بود پیر مست

در دوران پیری به دنبال مستی و عیاشی نروید، چرا که پیرِ مست و بی‌خرد، در نظر مردم همواره خوار و رسواست.

نکته ادبی: نکوهشِ سبک‌سری در کهن‌سالی.

گنهکار یزدان مباشید هیچ به پیری به آید به رفتن بسیچ

هیچ‌گاه در پیشگاه خداوند مرتکب گناه نشوید؛ در ایام پیری بهتر است که به فکر آماده‌سازی برای سفر آخرت باشید.

نکته ادبی: 'بسیچ' به معنای آماده‌سازی و سازوبرگ سفر است.

چو خشنود گردد ز ما کردگار به هستی غم روز فردا مدار

هنگامی که خداوند از ما راضی باشد، دیگر هیچ‌گونه نگرانی و اندوهی برای آینده و روزهای نیامده نداشته باشید.

نکته ادبی: تکیه بر توکل و رضایت الهی.

دل زیردستان به ما شاد باد سر سرکشان از غم آزاد باد

آرزوی من این است که دل مردم زیردست ما همیشه شاد باشد و سرکشان و متمردان نیز از غم و بلا رهایی یابند.

نکته ادبی: اشاره به آرمانِ عدالت‌گستری برای همه اقشار جامعه.

همه نامداران چو گفتار شاه شنیدند و کردند نیکو نگاه

تمام بزرگان و نامداران کشور، وقتی سخنان پادشاه را شنیدند، در آن به دیده تأمل و تحسین نگریستند.

نکته ادبی: 'نامداران' به معنای بزرگان و اشراف و سرداران است.

همه دیده کردند پیشش پر آب ازان شاه پردانش و زودیاب

همه بزرگان در برابر آن شاه خردمند و تیزبین، از سرِ تأثر و احترام، اشک در چشمانشان حلقه زد.

نکته ادبی: 'زودیاب' صفتی برای کسی است که زود درک می‌کند و باهوش است.

خروشان برو آفرین خواندند ورا پادشا زمین خواندند

همگی با فریاد و شور، او را ستایش کردند و او را به عنوان پادشاهِ دادگرِ زمین پذیرفتند.

نکته ادبی: 'آفرین خواندن' به معنای ستایش کردن است.