شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۲۰

فردوسی
برین گونه یک چند گیتی بخورد به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد
پس آگاهی آمد به هند و به روم به ترک و به چین و به آباد بوم
که بهرام را دل به بازیست بس کسی را ز گیتی ندارد به کس
طلایه نه و دیده بان نیز نه به مرز اندرون پهلوان نیز نه
به بازی همی بگذارند جهان نداند همی آشکار و نهان
چو خاقان چین این سخنها شنید ز چین و ختن لشکری برگزید
درم داد و سر سوی ایران نهاد کسی را نیامد ز بهرام یاد
وزان سوی قیصر سپه برگرفت همه کشور روم لشگر گرفت
به ایران چو آگاهی آمد ز روم ز هند و ز چین و ز آباد بوم
که قیصر سپه کرد و لشکر کشید ز چین و ختن لشکر آمد پدید
به ایران هرانکس که بد پیش رو ز پیران و از نامداران نو
همه پیش بهرام گور آمدند پر از خشم و پیکار و شور آمدند
بگفتند با شاه چندی درشت که بخت فروزانت بنمود پشت
سر رزمجویان به رزم اندرست ترا دل به بازی و بزم اندرست
به چشم تو خوارست گنج و سپاه هم ان تاج ایران و هم تخت و گاه
چنین داد پاسخ جهاندار شاه بدان موبدان نماینده راه
که دادار گیهان مرا یاورست که از دانش برتران برترست
به نیروی آن پادشاه بزرگ که ایران نگه دارم از چنگ گرگ
به بخت و سپاه و به شمشیر و گنج ز کشور بگردانم این درد و رنج
همی کرد بازی بدان همنشان وزو پر ز خون دیدهٔ سرکشان
همی گفت هرکس کزین پادشا بپیچد دل مردم پارسا
دل شاه بهرام بیدار بود ازین آگهی پر ز تیمار بود
همی ساختی کار لشکر نهان ندانست رازش کس اندر جهان
همه شهر ایران ز کارش به بیم از اندیشگان دل شده به دو نیم
همه گشته نومید زان شهریار تن و کدخدایی گرفتند خوار
پس آگاه آمد به بهرامشاه که آمد ز چین اندر ایران سپاه
جهاندار گستهم را پیش خواند ز خاقان چین چند با او براند
کجا پهلوان بود و دستور بود چو رزم آمدی پیش رنجور بود
دگر مهرپیروز به زاد را سوم مهربرزین خراد را
چو بهرام پیروز بهرامیان خزروان رهام با اندیان
یکی شاه گیلان یکی شاه ری که بودند در رای هشیار پی
دگر داد برزین رزم آزمای کجا زاولستان بدو بد به پای
بیاورد چون قارن برزمهر دگر دادبرزین آژنگ چهر
گزین کرد ز ایرانیان سی هزار خردمند و شایستهٔ کارزار
برادرش را داد تخت و کلاه که تا گنج و لشکر بدارد نگاه
خردمند نرسی آزاد چهر همش فر و دین بود هم داد و مهر
وزان جایگه لشکر اندر کشید سوی آذرآبادگان پرکشید
چو از پارس لشکر فراوان ببرد چنین بود رای بزرگان و خرد
که از جنگ بگریخت بهرامشاه وزان سوی آذر کشیدست راه
چو بهرام رخ سوی دریا نهاد رسولی ز قیصر بیامد چو باد
به کاخیش نرسی فرود آورید گرانمایه جایی چنانچون سزید
نشستند با رای زن بخردان به نزدیک نرسی همه موبدان
سراسر سخنشان بد از شهریار که داد او به باد آن همه روزگار
سوی موبدان موبد آمد سپاه به آگاه بودن ز بهرامشاه
که بر ما همی رنج بپراگند چرا هم ز لشکر نه گنج آگند
به هرجای زر برفشاند همی هم ارج جوانی نداند همی
پراگنده شد شهری و لشکری همی جست هرکس ره مهتری
کنون زو نداریم ما آگهی بما بازگردد بدی ار بهی
ازان پس چو گفتارها شد کهن برین بر نهادند یکسر سخن
کز ایران یکی مرد با آفرین فرستند نزدیک خاقان چین
که بنشین ازین غارت و تاختن ز هرگونه باید برانداختن
مگر بوم ایران بماند به جای چو از خانه آواره شد کدخدای
چنین گفت نرسی که این روی نیست مر این آب را در جهان جوی نیست
سلیحست و گنجست و مردان مرد کز آتش به خنجر برآرند گرد
چو نومیدی آمد ز بهرامشاه کجا رفت با خوارمایه سپاه
گر اندیشهٔ بد کنی بد رسد چه باید به شاهان چنین گشت بد
شنیدند ایرانیان این سخن یکی پاسخ کژ فگندند بن
که بهارم ز ایدر سپاهی ببرد که ما را به غم دل بباید سپرد
چو خاقان بیاید به ایران به جنگ نماند برین بوم ما بوی و رنگ
سپاهی و نرسی نماند به جای بکوبند بر خیره ما را به پای
یکی چاره سازیم تا جای ما بماند ز تن نگسلد پای ما
یکی موبدی بود نامش همای هنرمند و بادانش و پاک رای
ورا برگزیدند ایرانیان که آن چاره را تنگ بندد میان
نوشتند پس نامه ای بنده وار از ایران به نزدیک آن شهریار
سرنامه گفتند ما بنده ایم به فرمان و رایت سرافگنده ایم
ز چیزی که باشد به ایران زمین فرستیم نزدیک خاقان چین
همان نیز با هدیه و باژ و ساو که با جنگ ترکان نداریم تاو
بیامد ز ایران خجسته همای خود و نامداران پاکیزه رای
پیام بزرگان به خاقان بداد دل شاه ترکان بدان گشت شاد
وزان جستن تیز بهرامشاه گریزان بشد تازیان با سپاه
به پیش گرانمایه خاقان بگفت دل و جان خاقان چو گل برشکفت
به ترکان چنین گفت خاقان چین که ما برنهادیم بر چرخ زین
که آورد بی جنگ ایران به چنگ؟ مگر ما به رای و به هوش و درنگ؟
فرستاده را چیز بسیار داد درم داد چینی و دینار داد
یکی پاسخ نامه بنوشت و گفت که با جان پاکان خرد باد جفت
بدان بازگشتیم همداستان که گفت این فرستادهٔ راستان
چو من با سپاه اندرآیم به مرو کنم روی کشور چو پر تذرو
به رای و به داد و به رنگ و به بوی ابا آب شیر اندر آرم به جوی
بباشیم تا باژ ایران رسد همان هدیه و ساو شیران رسد
به مرو آیم و زاستر نگذرم نخواهم که رنج آید از لشکرم
فرستاده تازان به ایران رسید ز خاقان بگفت آنچ دید و شنید
به مرو اندر آورد خاقان سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه
چو آسوده شد سر بخوردن نهاد کسی را نیامد ز بهرام یاد
به مرو اندرون بانگ چنگ و رباب کسی را نبد جای آرام و خواب
سپاهش همه باره کرده یله طلایه نه بردشت و نه راحله
شکار و می و مجلس و بانگ چنگ شب و روز ایمن نشسته ز جنگ
همی باژ ایرانیان چشم داشت ز دیر آمدن دل پر از خشم داشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویری از بحران سیاسی در عصر بهرام گور را ترسیم می‌کند که در آن، پادشاه با ظاهر‌سازی و بی‌توجهیِ مصلحتی به امور کشورداری، زمینه را برای آزمودن وفاداری اطرافیان و غافلگیر کردن دشمنان فراهم می‌آورد. در حالی که افکار عمومی و بزرگان کشور، او را به خوش‌گذرانی و غفلت متهم می‌کنند و از فروپاشی مملکت بیمناک‌اند، بهرام با تدبیری پنهانی، در حال ساماندهی سپاه و مدیریت بحران است.

تضاد میان برداشتِ ظاهری اطرافیان از شخصیت پادشاه و حقیقتِ درونی او، محور اصلی این بخش است. فردوسی به خوبی نشان می‌دهد که چگونه رهبران بزرگ در شرایط بحرانی، گاه ناگزیرند برای رسیدن به اهداف استراتژیک، با سکوت و تظاهر به ضعف، دشمنان را به میدان بکشند و در بزنگاهی مناسب، با تدبیر و نیروی نظامی، کیان کشور را از هجوم بیگانگان حفظ کنند.

معنای روان

برین گونه یک چند گیتی بخورد به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد

بهرام مدتی به همین منوال روزگار گذراند و به تفریح، شکار، جنگ و درگیری پرداخت.

نکته ادبی: بریدن گونه: بدین صورت و روش. گیتی خوردن: کنایه از حکمرانی و زندگی کردن.

پس آگاهی آمد به هند و به روم به ترک و به چین و به آباد بوم

خبر این ماجرا به سرزمین‌های هند، روم، ترک، چین و تمام مناطق آباد رسید.

نکته ادبی: آباد بوم: سرزمین‌های آباد و مسکون.

که بهرام را دل به بازیست بس کسی را ز گیتی ندارد به کس

همه شنیدند که بهرام تنها سرگرم بازی و خوش‌گذرانی است و هیچ‌کس را در دنیا به حساب نمی‌آورد.

نکته ادبی: به بازی بودن: کنایه از غفلت از امور جدی و پرداختن به لهو و لعب.

طلایه نه و دیده بان نیز نه به مرز اندرون پهلوان نیز نه

نه نگهبان و دیده‌بانی در کار بود و نه پهلوان نامداری در مرزها برای دفاع حضور داشت.

نکته ادبی: طلایه: پیشرو سپاه که راه را برای حرکت لشکر باز می‌کند.

به بازی همی بگذارند جهان نداند همی آشکار و نهان

او جهان را به بازی گرفته است و از امور آشکار و پنهان کشور بی‌خبر است.

نکته ادبی: آشکار و نهان: تضاد که اشاره به بی‌اطلاعی کامل او دارد.

چو خاقان چین این سخنها شنید ز چین و ختن لشکری برگزید

وقتی خاقان چین این اخبار را شنید، لشکری عظیم از چین و ختن آماده کرد.

نکته ادبی: چین و ختن: اشاره به سرزمین‌های شرقی و منسوب به زیبایی و ثروت.

درم داد و سر سوی ایران نهاد کسی را نیامد ز بهرام یاد

با خرج کردن اموال بسیار به سمت ایران لشکر کشید؛ چرا که بهرام را ناتوان و فراموش‌شده می‌پنداشت.

نکته ادبی: سر سوی ایران نهادن: کنایه از قصد حمله کردن.

وزان سوی قیصر سپه برگرفت همه کشور روم لشگر گرفت

از آن سو نیز قیصر روم لشکری جمع کرد و تمام خاک روم را برای جنگ بسیج نمود.

نکته ادبی: سپه برگرفتن: کنایه از تجهیز و آماده‌سازی لشکر.

به ایران چو آگاهی آمد ز روم ز هند و ز چین و ز آباد بوم

زمانی که خبر حمله قیصر از روم و همچنین اخبار هند و چین به ایران رسید.

نکته ادبی: آگاهی آمدن: مطلع شدن از اخبار.

که قیصر سپه کرد و لشکر کشید ز چین و ختن لشکر آمد پدید

مردم دانستند که قیصر لشکر کشیده و از چین و ختن نیز سپاهی عظیم پدیدار شده است.

نکته ادبی: پدیدار شدن: آشکار شدن و عیان گشتن.

به ایران هرانکس که بد پیش رو ز پیران و از نامداران نو

تمام بزرگان ایران، چه پیران با‌تجربه و چه نامداران جوان، گرد هم آمدند.

نکته ادبی: پیش‌رو: کنایه از بزرگان و جلوداران لشکر.

همه پیش بهرام گور آمدند پر از خشم و پیکار و شور آمدند

همگی با خشم و شور و حال جنگجویی به حضور بهرام گور رسیدند.

نکته ادبی: پیکار: جنگ. خشم: کنایه از غیرت و نگرانی برای وطن.

بگفتند با شاه چندی درشت که بخت فروزانت بنمود پشت

سخنان تندی به شاه گفتند که بخت و اقبال درخشان تو به ما پشت کرده است.

نکته ادبی: بخت فروزان: بخت درخشان و نیکو. پشت نمودن: کنایه از برگشتن اقبال.

سر رزمجویان به رزم اندرست ترا دل به بازی و بزم اندرست

جنگجویان و دلاوران همه آماده رزم‌اند، اما تو تنها سرگرم بازی و جشن هستی.

نکته ادبی: رزمجویان: جنگ‌آوران.

به چشم تو خوارست گنج و سپاه هم ان تاج ایران و هم تخت و گاه

گنج، سپاه، تاج و تخت ایران در چشم تو ناچیز و بی‌ارزش شده است.

نکته ادبی: تخت و گاه: استعاره از مقام پادشاهی.

چنین داد پاسخ جهاندار شاه بدان موبدان نماینده راه

بهرام، شاه جهاندار، در پاسخ به آن موبدان و راهنمایان گفت.

نکته ادبی: جهاندار: پادشاهی که بر جهان حکم می‌راند.

که دادار گیهان مرا یاورست که از دانش برتران برترست

خداوند جهان پشتیبان من است و او از تمام دانش‌مندان عالم، برتر و داناتر است.

نکته ادبی: دادار گیهان: آفریننده جهان.

به نیروی آن پادشاه بزرگ که ایران نگه دارم از چنگ گرگ

با یاری آن پادشاه بزرگ (خدا)، ایران را از چنگال دشمنان درنده حفظ خواهم کرد.

نکته ادبی: چنگ گرگ: استعاره از هجوم دشمنان و غارتگران.

به بخت و سپاه و به شمشیر و گنج ز کشور بگردانم این درد و رنج

با تکیه بر بخت بلند، سپاه، شمشیر و گنج، این سختی و درد را از کشور دور خواهم کرد.

نکته ادبی: بگردانم: دفع کردن.

همی کرد بازی بدان همنشان وزو پر ز خون دیدهٔ سرکشان

بهرام همچنان به ظاهر خود را به بازی سرگرم می‌کرد، در حالی که در دل سرکشان و دشمنان خون می‌جوشید.

نکته ادبی: همنشان: در اینجا به معنایِ تداومِ همان حال و هواست.

همی گفت هرکس کزین پادشا بپیچد دل مردم پارسا

همه می‌گفتند که هر انسان پارسا و خردمندی از این پادشاه (به خاطر رفتارش) ناامید شده است.

نکته ادبی: بپیچد: دل‌سرد شدن و روی برگرداندن.

دل شاه بهرام بیدار بود ازین آگهی پر ز تیمار بود

اما در باطن، دل بهرام هوشیار و بیدار بود و از این اوضاع بسیار نگران و غمگین بود.

نکته ادبی: تیمار: غم، اندوه و نگرانی.

همی ساختی کار لشکر نهان ندانست رازش کس اندر جهان

او به صورت مخفیانه کار سپاه را سامان می‌داد و هیچ‌کس در جهان از راز او آگاه نبود.

نکته ادبی: نهان: پنهانی.

همه شهر ایران ز کارش به بیم از اندیشگان دل شده به دو نیم

تمام شهرهای ایران از رفتار او بیمناک بودند و دل‌های مردم از شک و تردید دوتکه شده بود.

نکته ادبی: دل به دو نیم شدن: کنایه از نهایت اضطراب و سرگردانی.

همه گشته نومید زان شهریار تن و کدخدایی گرفتند خوار

همگی از پادشاه ناامید شدند و نسبت به جان و مال خود بی‌تفاوت گشتند.

نکته ادبی: کدخدایی: کنایه از زندگی شخصی و سامان‌دهی امور خانه.

پس آگاه آمد به بهرامشاه که آمد ز چین اندر ایران سپاه

سپس به بهرام شاه خبر رسید که لشکر چین وارد ایران شده است.

نکته ادبی: آگاه آمد: خبر رسید.

جهاندار گستهم را پیش خواند ز خاقان چین چند با او براند

شاه، گستهم را فراخواند و در مورد خاقان چین با او به گفتگو نشست.

نکته ادبی: پیش خواند: فراخواندن.

کجا پهلوان بود و دستور بود چو رزم آمدی پیش رنجور بود

او از پهلوانان و دستورانی نام برد که هنگام جنگ، ناتوان و بیمار می‌شدند.

نکته ادبی: دستور: وزیر و مشاور.

دگر مهرپیروز به زاد را سوم مهربرزین خراد را

سپس از مهرپیروز، فرزند زاد، و نفر سوم، مهربرزینِ خراد یاد کرد.

نکته ادبی: نام‌های خاص نشان‌دهنده اشراف‌زادگان یا سرداران است.

چو بهرام پیروز بهرامیان خزروان رهام با اندیان

بهرامِ پیروز، بهرامیان، خزروان و رهام با اندیان را انتخاب کرد.

نکته ادبی: اسامی خاص نشانگر دایره سرداران نزدیک به شاه است.

یکی شاه گیلان یکی شاه ری که بودند در رای هشیار پی

شاه گیلان و شاه ری را نیز فراخواند که در تدبیر و تصمیم‌گیری بسیار هوشمند بودند.

نکته ادبی: هشیار پی: کنایه از خردمند و دارای قدمت در رای‌زنی.

دگر داد برزین رزم آزمای کجا زاولستان بدو بد به پای

دیگری دادِ برزینِ رزم‌آزمای بود که در زابلستان تکیه‌گاه و پشتیبان بود.

نکته ادبی: رزم‌آزمای: کسی که میدان جنگ را دیده و کارکشته است.

بیاورد چون قارن برزمهر دگر دادبرزین آژنگ چهر

همچنین قارنِ رزم‌مهر و دادبرزینِ آژنگ‌چهر را فراخواند.

نکته ادبی: آژنگ‌چهر: کسی که چهره‌ای درهم‌کشیده و جدی (مخصوص جنگ) دارد.

گزین کرد ز ایرانیان سی هزار خردمند و شایستهٔ کارزار

او سی‌هزار نفر از بهترین ایرانیانِ خردمند و کارکشته برای میدان جنگ انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کرد: برگزیدن و انتخاب کردن.

برادرش را داد تخت و کلاه که تا گنج و لشکر بدارد نگاه

تخت و تاج پادشاهی را به برادرش سپرد تا گنج و لشکر را نگهبانی کند.

نکته ادبی: تخت و کلاه: نماد قدرت و پادشاهی.

خردمند نرسی آزاد چهر همش فر و دین بود هم داد و مهر

او نرسیِ خردمند و آزاده بود که فرّ ایزدی، دین‌داری، دادگری و مهر در وجودش بود.

نکته ادبی: فر: شکوه و جلال الهی.

وزان جایگه لشکر اندر کشید سوی آذرآبادگان پرکشید

سپس از آنجا حرکت کرد و لشکر را به سمت آذرآبادگان (آذربایجان) برد.

نکته ادبی: پر کشیدن: استعاره از حرکت سریع به سوی مقصد.

چو از پارس لشکر فراوان ببرد چنین بود رای بزرگان و خرد

وقتی شاه با لشکری انبوه از پارس حرکت کرد، این تصمیم بزرگان و خردمندان بود.

نکته ادبی: رای: تدبیر و اندیشه.

که از جنگ بگریخت بهرامشاه وزان سوی آذر کشیدست راه

آن‌ها تصور می‌کردند که بهرام از جنگ فرار کرده و به سمت آذرآبادگان گریخته است.

نکته ادبی: راه کشیدن: رفتن به مسیری خاص.

چو بهرام رخ سوی دریا نهاد رسولی ز قیصر بیامد چو باد

وقتی بهرام رو به سوی دریا نهاد، فرستاده قیصر همچون باد نزد او آمد.

نکته ادبی: چو باد: تشبیه به سرعت.

به کاخیش نرسی فرود آورید گرانمایه جایی چنانچون سزید

نرسی او را به کاخ برد و در جایگاهی شایسته و با احترام پذیرایی کرد.

نکته ادبی: گرانمایه: با ارزش و عالی‌رتبه.

نشستند با رای زن بخردان به نزدیک نرسی همه موبدان

موبدان خردمند و رای‌زن نزد نرسی نشستند.

نکته ادبی: رای‌زن: مشاور.

سراسر سخنشان بد از شهریار که داد او به باد آن همه روزگار

تمام گفتگویشان درباره پادشاه بود که چگونه تمام روزگارش را به باد داده است.

نکته ادبی: به باد دادن: کنایه از هدر دادن و تباه کردن.

سوی موبدان موبد آمد سپاه به آگاه بودن ز بهرامشاه

موبدانِ‌موبد (پیشوای بزرگ دینی) با سپاهی برای کسب خبر از بهرام‌شاه آمد.

نکته ادبی: موبدان موبد: بالاترین مقام روحانی در ساسانیان.

که بر ما همی رنج بپراگند چرا هم ز لشکر نه گنج آگند

گفتند او فقط رنج و سختی بر ما تحمیل می‌کند؛ چرا گنجینه را برای تجهیز لشکر باز نمی‌کند؟

نکته ادبی: گنج آگند: جمع کردن و ذخیره کردن ثروت.

به هرجای زر برفشاند همی هم ارج جوانی نداند همی

او مدام زر می‌پاشد (خرج می‌کند) و قدر دوران جوانی خود را نمی‌داند.

نکته ادبی: ارج: ارزش و قدر.

پراگنده شد شهری و لشکری همی جست هرکس ره مهتری

شهر و لشکر پراکنده شده و هرکس به دنبال ریاست و رهبری است.

نکته ادبی: مهتری: پادشاهی و بزرگی.

کنون زو نداریم ما آگهی بما بازگردد بدی ار بهی

الان ما خبری از او نداریم و نمی‌دانیم عاقبت کارمان به خیر ختم می‌شود یا شر.

نکته ادبی: بدی ار بهی: شر یا خیر.

ازان پس چو گفتارها شد کهن برین بر نهادند یکسر سخن

پس از آنکه این صحبت‌ها کهنه و تکراری شد، همگی بر یک نظر توافق کردند.

نکته ادبی: کهن شدن: تکراری و بی‌فایده شدن سخن.

کز ایران یکی مرد با آفرین فرستند نزدیک خاقان چین

که از ایران مردی خردمند و بزرگوار را نزد خاقان چین بفرستند.

نکته ادبی: مرد با آفرین: انسان شایسته و دارای حسن شهرت.

که بنشین ازین غارت و تاختن ز هرگونه باید برانداختن

باید دست از این جنگ و حملات بی‌ثمر برداریم، چرا که ادامه‌ی این راه تنها منجر به نابودیِ همه‌چیز می‌شود و باید این روشِ ویرانگر را متوقف کرد.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای حمله و هجوم است.

مگر بوم ایران بماند به جای چو از خانه آواره شد کدخدای

تنها راه این است که سرزمین ایران باقی بماند، حتی اگر به قیمتِ آواره شدنِ پادشاهِ اصلی تمام شود؛ حفظِ بقای کشور بر حفظِ تخت و تاج مقدم است.

نکته ادبی: کدخدای به معنای صاحب‌خانه یا استعاره از پادشاه است.

چنین گفت نرسی که این روی نیست مر این آب را در جهان جوی نیست

نرسی گفت که این روش، راهِ درستی نیست و اصلاً این آب (این نقشه) در جهان جاری نخواهد شد و به نتیجه نمی‌رسد.

نکته ادبی: این آب در جوی نیست، کنایه از به سرانجام نرسیدن یک نقشه است.

سلیحست و گنجست و مردان مرد کز آتش به خنجر برآرند گرد

ما سلاح و گنج و جنگجویان دلاوری داریم که می‌توانند از دلِ آتش، با شمشیرِ خود پیروزی به دست آورند.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از غلبه کردن و پیروزی است.

چو نومیدی آمد ز بهرامشاه کجا رفت با خوارمایه سپاه

وقتی امیدها به بهرام‌شاه ناامید شد، مشخص شد که او با سپاهِ کم‌ارزش و ضعیفی که همراه داشت، شکست خورده است.

نکته ادبی: خوارمایه به معنای کم‌ارزش و اندک است.

گر اندیشهٔ بد کنی بد رسد چه باید به شاهان چنین گشت بد

اگر اندیشه و نیتِ بدی داشته باشی، نتیجه‌ی بد نصیبت می‌شود؛ پادشاهان نباید به چنین وضعیتِ ذلت‌باری دچار شوند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کنش و واکنش در جهان.

شنیدند ایرانیان این سخن یکی پاسخ کژ فگندند بن

ایرانیان این سخن را شنیدند، اما پاسخی نادرست و بی‌پایه ارائه کردند.

نکته ادبی: کژ فگندند بن، کنایه از گذاشتنِ پایه‌ی یک تصمیمِ نادرست است.

که بهارم ز ایدر سپاهی ببرد که ما را به غم دل بباید سپرد

گفتند که اجازه بدهیم سپاهی از اینجا برود تا ما مجبور نشویم دلمان را به غم و اندوه بسپاریم.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای اینجا است.

چو خاقان بیاید به ایران به جنگ نماند برین بوم ما بوی و رنگ

اگر خاقان برای جنگ به ایران بیاید، دیگر نشانی از شکوه و زیبایی در سرزمین ما باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: بوی و رنگ استعاره از طراوت، شکوه و حیات است.

سپاهی و نرسی نماند به جای بکوبند بر خیره ما را به پای

اگر سپاهی و نرسی باقی نمانند، دشمن ما را به راحتی و بدون دلیل زیر پا له خواهد کرد.

نکته ادبی: به خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

یکی چاره سازیم تا جای ما بماند ز تن نگسلد پای ما

باید چاره‌ای بیندیشیم تا سرزمینمان حفظ شود و ما هم بتوانیم به زندگیِ خود ادامه دهیم.

نکته ادبی: نگسلد پای ما کنایه از دوام آوردن و شکست نخوردن است.

یکی موبدی بود نامش همای هنرمند و بادانش و پاک رای

موبدی بود به نام همای که مردی هنرمند، دانا و صاحبِ عقلی سلیم بود.

نکته ادبی: موبد، روحانیِ زرتشتی که در شاهنامه نمادِ خرد و تدبیر است.

ورا برگزیدند ایرانیان که آن چاره را تنگ بندد میان

ایرانیان او را برگزیدند تا مسئولیتِ این چاره‌جویی و مذاکره را با جدیت بر عهده بگیرد.

نکته ادبی: تنگ بستن میان، کنایه از آماده‌شدن برای کاری بزرگ و دشوار است.

نوشتند پس نامه ای بنده وار از ایران به نزدیک آن شهریار

پس نامه‌ای از روی فروتنی و بندگی از ایران برای آن پادشاه نوشتند.

نکته ادبی: بنده وار استعاره از رویکردِ دیپلماتیکِ آمیخته با تواضع است.

سرنامه گفتند ما بنده ایم به فرمان و رایت سرافگنده ایم

در آغاز نامه نوشتند که ما بندگانِ شما هستیم و در برابر فرمان و پرچمِ شما سر تسلیم فرود آورده‌ایم.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا نماد قدرت است.

ز چیزی که باشد به ایران زمین فرستیم نزدیک خاقان چین

از هرچه که در سرزمین ایران باشد، برای خاقانِ چین هدیه و باج خواهیم فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به رویکرد باج‌دهی برای جلوگیری از جنگ.

همان نیز با هدیه و باژ و ساو که با جنگ ترکان نداریم تاو

علاوه بر آن، باج و خراج هم می‌دهیم، زیرا توانِ مقابله با جنگِ ترکان را نداریم.

نکته ادبی: تاو به معنای طاقت و توانایی است.

بیامد ز ایران خجسته همای خود و نامداران پاکیزه رای

همایِ خجسته به همراهِ بزرگان و صاحب‌نظرانِ پاک‌رای از ایران راهی شد.

نکته ادبی: خجسته به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

پیام بزرگان به خاقان بداد دل شاه ترکان بدان گشت شاد

او پیام بزرگان ایران را به خاقان رساند و دلِ شاهِ ترکان از این خبر شاد شد.

نکته ادبی: بزرگان در اینجا به معنای اشراف و تصمیم‌گیرندگان سیاسی است.

وزان جستن تیز بهرامشاه گریزان بشد تازیان با سپاه

بهرام‌شاه که دید دیگر از آن پیگیریِ سخت خبری نیست، با سپاهش با عجله گریخت.

نکته ادبی: تازیان به معنای دوان دوان و با سرعت است.

به پیش گرانمایه خاقان بگفت دل و جان خاقان چو گل برشکفت

بهرام خبر را به خاقانِ بزرگ رساند و خاقان از شنیدن آن بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: دل و جان برشکفتن استعاره از اوج شادی است.

به ترکان چنین گفت خاقان چین که ما برنهادیم بر چرخ زین

خاقانِ چین به ترکان گفت که ما به چنان جایگاهِ بلندی دست یافته‌ایم.

نکته ادبی: برنهادن بر چرخ زین کنایه از دستیابی به اوج قدرت و برتری است.

که آورد بی جنگ ایران به چنگ؟ مگر ما به رای و به هوش و درنگ؟

چه کسی توانست بدون جنگ، ایران را به چنگ آورد؟ مگر من با هوش و تدبیر و تامل این کار را نکردم؟

نکته ادبی: درنگ به معنای تامل و اندیشه‌ورزی است.

فرستاده را چیز بسیار داد درم داد چینی و دینار داد

خاقان به فرستاده‌ی ایرانی ثروتِ بسیاری بخشید، هم درهم چینی و هم دینار داد.

نکته ادبی: اشاره به هدیه‌ی دیپلماتیک.

یکی پاسخ نامه بنوشت و گفت که با جان پاکان خرد باد جفت

او پاسخِ نامه‌ای نوشت و گفت که امیدوارم خرد و دانش همواره همراهِ انسان‌های پاک‌سیرت باشد.

نکته ادبی: جفت بودن خرد، کنایه از بهره‌مندی از عقلانیت است.

بدان بازگشتیم همداستان که گفت این فرستادهٔ راستان

ما با سخنِ این فرستاده‌ی راستگو موافقیم و پیشنهادِ صلح را می‌پذیریم.

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای موافقت و اتحاد در نظر است.

چو من با سپاه اندرآیم به مرو کنم روی کشور چو پر تذرو

هنگامی که با سپاه به مرو بیایم، چهره‌ی کشور را همانند پرِ تذرو (زیبا و رنگارنگ) خواهم کرد.

نکته ادبی: تذرو پرنده‌ای زیباست که نمادِ زیبایی و شکوه است.

به رای و به داد و به رنگ و به بوی ابا آب شیر اندر آرم به جوی

با عدل و داد و با شکوه و طراوت، دوباره ایران را به وضعیتِ عالی و آبادانیِ پیشین بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: آب به جوی آوردن کنایه از بازگرداندنِ اوضاع به روالِ عادی و مطلوب است.

بباشیم تا باژ ایران رسد همان هدیه و ساو شیران رسد

ما در اینجا می‌مانیم تا باج و خراجِ ایران و هدایای ارزشمند به دست ما برسد.

نکته ادبی: باژ و ساو هر دو به معنای خراج و مالیاتِ حکومتی است.

به مرو آیم و زاستر نگذرم نخواهم که رنج آید از لشکرم

من به مرو می‌آیم و از آن فراتر نخواهم رفت، زیرا نمی‌خواهم لشکریانم دچار رنج و سختی شوند.

نکته ادبی: استر نام شهری است که مرزِ پیشرویِ او بوده است.

فرستاده تازان به ایران رسید ز خاقان بگفت آنچ دید و شنید

فرستاده با سرعت به ایران بازگشت و تمام آنچه از خاقان دیده و شنیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: تازان به معنای شتابان است.

به مرو اندر آورد خاقان سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه

خاقان با سپاهش وارد مرو شد، به قدری که از گرد و غبارِ سواران، دنیا تیره و تار شد.

نکته ادبی: سیاه شدن جهان از گرد، مبالغه‌ای برای کثرتِ سپاه است.

چو آسوده شد سر بخوردن نهاد کسی را نیامد ز بهرام یاد

وقتی خیالش آسوده شد، به خوردن و نوشیدن روی آورد و دیگر کسی به یادِ بهرام نبود.

نکته ادبی: آسوده شدنِ سر به معنایِ غفلت و راحت‌طلبی است.

به مرو اندرون بانگ چنگ و رباب کسی را نبد جای آرام و خواب

در مرو صدای موسیقی و چنگ و رباب بلند بود و کسی به فکرِ استراحت و خواب نبود (همه در عیش بودند).

نکته ادبی: صدای چنگ و رباب نمادِ عیش و نوشِ درباری است.

سپاهش همه باره کرده یله طلایه نه بردشت و نه راحله

سپاهیانش همه درِ قلعه‌ها را رها کرده بودند؛ نه نگهبانِ دشت بودند و نه آمادگیِ حرکت داشتند.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار قلعه و راحله به معنای مرکب و ساز و برگ سفر است.

شکار و می و مجلس و بانگ چنگ شب و روز ایمن نشسته ز جنگ

سرگرمِ شکار، باده‌نوشی و مجلسِ عیش بودند و شب و روز، بدونِ ترس از جنگ، با خیالِ راحت نشسته بودند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ زوالِ قدرت در اثرِ غفلت.

همی باژ ایرانیان چشم داشت ز دیر آمدن دل پر از خشم داشت

خاقان منتظرِ رسیدنِ خراجِ ایرانیان بود و از دیرکردِ آن در دل خشمگین بود.

نکته ادبی: چشم داشتن به معنای انتظار کشیدن است.