شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۹

فردوسی
همی بود یک چند با مهتران می روشن و جام و رامشگران
بهار آمد و شد جهان چون بهشت به خاک سیه بر فلک لاله کشت
همه بومها پر ز نخجیر گشت بجوی آبها چون می و شیر گشت
گرازیدن گور و آهو به شخ کشیدند بر سبزه هر جای نخ
همه جویباران پر از مشک دم بسان گل نارون می به خم
بگفتند با شاه بهرام گور که شد دیر هنگام نخچیر گور
چنین داد پاسخ که مردی هزار گزین کرد باید ز لشکر سوار
سوی تور شد شاه نخچیرجوی جهان گشت یکسر پر از گفت وگوی
ز گور و ز غرم و ز آهو جهان بپرداختند آن دلاور مهان
سه دیگر چو بفروخت خورشید تاج زمین زرد شد کوه و دریا چو عاج
به نخچیر شد شهریار دلیر یکی اژدها دید چون نره شیر
به بالای او موی زیر سرش دو پستان بسان زنان از برش
کمان را به زه کرد و تیر خدنگ بزد بر بر اژدها بی درنگ
دگر تیز زد بر میان سرش فروریخت چون آب خون از برش
فرود آمد و خنجری برکشید سراسر بر اژدها بردرید
یکی مرد برنا فروبرده بود به خون و به زهر اندر افسرده بود
بران مرد بسیار بگریست زار وزان زهر شد چشم بهرام تار
وزانجا بیامد به پرده سرای می آورد و خوبان بربط سرای
چو سی روز بگذشت ز اردیبهشت شد از میوه پالیزها چون بهشت
چنان ساخت کاید به تور اندرون پرستنده با او یکی رهنمون
به شبگیر هرمزد خرداد ماه ازان دشت سوی دهی رفت شاه
ببیند که اندر جهان داد هست بجوید دل مرد یزدان پرست
همی راند شبدیز را نرم نرم برین گونه تا روز برگشت گرم
همی راند حیران و پیچان به راه به خواب و به آب آرزومند شاه
چنین تا به آباد جایی رسید به هامون به نزد سرایی رسید
زنی دید بر کتف او بر سبوی ز بهرام خسرو بپوشید روی
بدو گفت بهرام کایدر سپنج دهید ار نه باید گذشتن به رنج
چنین گفت زن کای نبرده سوار تو این خانه چون خانهٔ خویش دار
چو پاسخ شنید اسپ در خانه راند زن میزبان شوی را پیش خواند
بدو گفت کاه آر و اسپش بمال چو گاه جو آید بکن در جوال
خود آمد به جایی که بودش نهفت ز پیش اندرون رفت و خانه برفت
حصیری بگسترد و بالش نهاد به بهرام بر آفرین کرد یاد
سوی خانهٔ آب شد آب برد همی در نهان شوی را برشمرد
که این پیر و ابله بماند به جای هرانگه که بیند کس اندر سرای
نباشد چنین کار کار زنان منم لشکری دار دندان کنان
بشد شاه بهرام و رخ را بشست کزان اژدها بود ناتن درست
بیامد نشست از بر آن حصیر بدر خانه بر پای بد مرد پیر
بیاورد خوانی و بنهاد راست برو تره و سرکه و نان و ماست
بخورد اندکی نان و نالان بخفت به دستار چینی رخ اندر نهفت
چو از خواب بیدار شد زن بشوی همی گفت کای زشت ناشسته روی
بره کشت باید ترا کاین سوار بزرگست و از تخمهٔ شهریار
که فر کیان دارد و نور ماه نماند همی جز به بهرامشاه
چنین گفت با زن گرانمایه شوی که چندین چرا بایدت گفت وگوی
نداری نمکسود و هیزم نه نان چه سازی تو برگ چنین میهمان
بره کشتی و خورد و رفت این سوار تو شو خر به انبوهی اندر گذار
زمستان و سرما و باد دمان به پیش آیدت یک زمان بی گمان
همی گفت انباز و نشنید زن که هم نیک پی بود و هم رای زن
به ره کشته شد هم به فرجام کار به گفتار آن زن ز بهر سوار
چو شد کشته دیگی هریسه بپخت برند آتش از هیزم نیم سخت
بیاورد چیزی بر شهریار برو خایه و تره جویبار
یکی پاره بریان ببرد از بره همان پخته چیزی که بد یکسره
چو بهرام دست از خورشها بشست همی بود بی خواب و ناتن درست
چو شب کرد با آفتاب انجمن کدوی می و سنجد آورد زن
بدو گفت شاه ای زن کم سخن یکی داستان گوی با من کهن
بدان تا به گفتار تو می خوریم به می درد و اندوه را بشکریم
بتو داستان نیز کردم یله ز بهرامت آزادیست ار گله
زن کم سخن گفت آری نکوست هم آغاز هر کار و فرجام ازوست
بدو گفت بهرام کاین است و بس ازو دادجویی نبینند کس
زن برمنش گفت کای پاک رای برین ده فراوان کس است و سرای
همیشه گذار سواران بود ز دیوان و از کارداران بود
یکی نام دزدی نهد بر کسی که فرجام زان رنج یابد بسی
ز بهر درم گرددش کینه کش که ناخوش کند بر دلش روز خوش
زن پاک تن را به آلودگی برد نام و آرد به بیهودگی
زیانی بود کان نیابد به گنج ز شاه جهاندار اینست رنج
پراندیشه شد زان سخن شهریار که بد شد ورا نام زان مایه کار
چنین گفت پس شاه یزدان شناس که از دادگر کس ندارد سپاس
درشتی کنم زین سخن ماه چند که پیدا شود داد و مهر از گزند
شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت همه شب دلش با ستم بود جفت
بدانگه که شب چادر مشک بوی بدرید و بر چرخ بنمود روی
بیامد زن از خانه با شوی گفت که هر کاره و آتش آر از نهفت
ز هرگونه تخم اندرافگن به آب نباید که بیند ورا آفتاب
کنون تا بدوشم ازین گاو شیر تو این کار هر کاره، آسان مگیر
بیاورد گاو از چراگاه خویش فراوان گیا برد و بنهاد پیش
به پستانش بر دست مالید و گفت به نام خداوند بی یار و جفت
تهی بود پستان گاوش ز شیر دل میزبان جوان گشت پیر
چنین گفت با شوی کای کدخدای دل شاه گیتی دگر شد بران
ستمکاره شد شهریار جهان دلش دوش پیچان شد اندر نهان
بدو گفت شوی از چه گویی همی به فال بد اندر چه جویی همی
چنین گفت زن کای گرانمایه شوی مرا بیهده نیست این گفت وگوی
چو بیدادگر شد جهاندار شاه ز گردون نتابد ببایست ماه
به پستانها در شود شیرخشک نبودی به نافه درون نیز مشک
زنا و ربا آشکارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد خردمند بگریزد از بی خرد
شود خایه در زیر مرغان تباه هرانگه که بیدادگر گشت شاه
چراگاه این گاو کمتر نبود هم آبشخورش نیز بتر نبود
به پستان چنین خشک شد شیراوی دگرگونه شد رنگ و آژیر اوی
چو بهرامشاه این سخنها شنود پشیمانی آمدش ز اندیشه زود
به یزدان چنین گفت کای کردگار توانا و دانندهٔ روزگار
اگر تاب گیرد دل من ز داد ازین پس مرا تخت شاهی مباد
زن فرخ پاک یزدان پرست دگر باره بر گاو مالید دست
به نام خداوند زردشت گفت که بیرون گذاری نهان از نهفت
ز پستان گاوش ببارید شیر زن میزبان گفت کای دستگیر
تو بیداد را کرده ای دادگر وگرنه نبودی ورا این هنر
ازان پس چنین گفت با کدخدای که بیداد را داد شد باز جای
تو باخنده و رامشی باش زین که بخشود بر ما جهان آفرین
به هرکاره چون شیربا پخته شد زن و مرد زان کار پردخته شد
به نزدیک مهمان شد آن پاک رای همی برد خوان از پسش کدخدای
نهاده بدو کاسهٔ شیربا چه نیکو بدی گر بدی زیربا
ازان شیربا شاه لختی بخورد چنین گفت پس با زن رادمرد
که این تازیانه به درگاه بر بیاویز جایی که باشد گذر
نگه کن یکی شاخ بر در بلند نباید که از باد یابد گزند
ازان پس ببین تا که آید ز راه همی کن بدین تازیانه نگاه
خداوند خانه بپویید سخت بیاویخت آن شیب شاه از درخت
همی داشت آن را زمانی نگاه پدید آمد از راه بی مر سپاه
هرانکس که این تازیانه بدید به بهرامشاه آفرین گسترید
پیاده همه پیش شیب دراز برفتند و بردند یک یک نماز
زن و شوی گفت این بجز شاه نیست چنین چهره جز درخور گاه نیست
پر از شرم رفتند هر دو ز راه پیاده دوان تا به نزدیک شاه
که شاها بزرگا ردا بخردا جهاندار و بر موبدان موبدا
بدین خانه درویش بد میزبان زنی بی نوا شوی پالیزبان
بران بندگی نیز پوزش نمود همان شاه ما را پژوهش نمود
که چون تو بدین جای مهمان رسید بدین بی نوا خانه و مان رسید
بدو گفت بهرام کای روزبه ترا دادم این مرز و این خوب ده
همیشه جز از میزبانی مکن برین باش و پالیزبانی مکن
بگفت این و خندان بشد زان سرای نشست از بر بارهٔ بادپای
بشد زان ده بی نوا شهریار بیامد به ایوان گوهرنگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

همی بود یک چند با مهتران می روشن و جام و رامشگران

بهرام مدتی را با بزرگان و صاحب‌منصبان به باده‌نوشی و گوش دادن به موسیقی سپری کرد.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و سروران است و رامشگران اشاره به نوازندگان دارد.

بهار آمد و شد جهان چون بهشت به خاک سیه بر فلک لاله کشت

فصل بهار فرا رسید و جهان مانند بهشت زیبا شد؛ به طوری که انگار بر روی خاک سیاه، گل‌های لاله کاشته شده است.

نکته ادبی: تضاد میان خاک سیاه و لاله (سرخ) برای برجسته‌سازی زیبایی بهار است.

همه بومها پر ز نخجیر گشت بجوی آبها چون می و شیر گشت

تمام دشت‌ها پر از شکار شد و جوی‌های آب به دلیل فراوانی و زلالی، گویی به شراب و شیر تبدیل گشتند.

نکته ادبی: نخجیر به معنای شکار و شکارگاه است.

گرازیدن گور و آهو به شخ کشیدند بر سبزه هر جای نخ

گورخرها و آهوها در کوه و دشت می‌خرامیدند و مردم در همه جا برای صید آن‌ها تور پهن کرده بودند.

نکته ادبی: گرازیدن به معنی خرامیدن و راه رفتن با ناز است.

همه جویباران پر از مشک دم بسان گل نارون می به خم

جویبارها از بوی خوش گل‌ها معطر شده بودند و بوته‌های نارون در کنار خم‌های شراب مانند گل‌های خوش‌رنگ می‌درخشیدند.

نکته ادبی: مشک دم استعاره از بوی خوش و دل‌انگیز است.

بگفتند با شاه بهرام گور که شد دیر هنگام نخچیر گور

به بهرام گور خبر دادند که وقت شکار گورخر فرا رسیده است.

نکته ادبی: بهرام گور لقب این پادشاه ساسانی است.

چنین داد پاسخ که مردی هزار گزین کرد باید ز لشکر سوار

بهرام در پاسخ گفت که باید هزار سوارِ زبده از میان لشکر برای این کار انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای انتخاب کردن و برگزیدن است.

سوی تور شد شاه نخچیرجوی جهان گشت یکسر پر از گفت وگوی

شاه به قصد شکار به سوی تور (محل صید) حرکت کرد و تمام جهان پر از هیاهوی این سفر شد.

نکته ادبی: نخچیرجوی به معنای کسی است که در پی شکار است.

ز گور و ز غرم و ز آهو جهان بپرداختند آن دلاور مهان

آن دلاوران و بزرگان، سرزمین را از وجود گورخر و قوچ و آهو خالی کردند (بسیاری را شکار کردند).

نکته ادبی: غرم به معنای قوچ کوهی است.

سه دیگر چو بفروخت خورشید تاج زمین زرد شد کوه و دریا چو عاج

بار سوم وقتی خورشید طلوع کرد، زمین به رنگ زرد درآمد و کوه‌ها و دریاها مانند عاج سفید و درخشان شدند.

نکته ادبی: فروختن خورشید استعاره از طلوع و درخشش آن است.

به نخچیر شد شهریار دلیر یکی اژدها دید چون نره شیر

شاه دلاور برای شکار رفت و ناگهان اژدهایی را دید که مانند شیر نیرومند بود.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد موجودی مهیب و افسانه‌ای است.

به بالای او موی زیر سرش دو پستان بسان زنان از برش

موی سر آن موجود به اندازه قدش بلند بود و دو پستان مانند زنان بر سینه‌اش داشت.

نکته ادبی: توصیفات برای القای وحشت و غیرطبیعی بودن موجود است.

کمان را به زه کرد و تیر خدنگ بزد بر بر اژدها بی درنگ

بهرام کمان را آماده کرد و تیر تیز را بی‌درنگ به سینه اژدها زد.

نکته ادبی: خدنگ نوعی چوب سخت برای ساخت تیر است و کنایه از تیر تیز و بران است.

دگر تیز زد بر میان سرش فروریخت چون آب خون از برش

تیر دیگری به فرق سرش زد و خون مانند آب از بدنش جاری شد.

نکته ادبی: تشبیه خون به آب برای نمایش شدت و سرعت خروج خون است.

فرود آمد و خنجری برکشید سراسر بر اژدها بردرید

شاه از اسب پیاده شد و با خنجر، بدن اژدها را کاملاً درید.

نکته ادبی: برداشتن خنجر نشان از پایان دادن به کار حریف است.

یکی مرد برنا فروبرده بود به خون و به زهر اندر افسرده بود

درون شکم اژدها، مرد جوانی را دید که جان باخته بود و بدنش به خاطر زهر آلوده شده بود.

نکته ادبی: افسرده در اینجا به معنای پژمرده و بی‌جان است.

بران مرد بسیار بگریست زار وزان زهر شد چشم بهرام تار

بهرام بر آن مرد جوان بسیار گریست و از دیدن آن زهر و مرگ، چشمانش تار شد.

نکته ادبی: تار شدن چشم کنایه از غم و اندوه شدید است.

وزانجا بیامد به پرده سرای می آورد و خوبان بربط سرای

سپس شاه به اقامتگاه بازگشت و به باده‌نوشی و شنیدن نوای چنگ مشغول شد.

نکته ادبی: پرده‌سرای اشاره به خیمه یا محل استراحت پادشاه است.

چو سی روز بگذشت ز اردیبهشت شد از میوه پالیزها چون بهشت

سی روز از ماه اردیبهشت گذشت و میوه‌های باغ‌ها مانند بهشت زیبا و رنگارنگ شد.

نکته ادبی: پالیز به معنای باغ و کشتزار است.

چنان ساخت کاید به تور اندرون پرستنده با او یکی رهنمون

او چنان برنامه‌ریزی کرد که تنها با یک راهنما به سوی تور (شکارگاه) برود.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا به معنای خدمتکار و راهنما است.

به شبگیر هرمزد خرداد ماه ازان دشت سوی دهی رفت شاه

بامداد روز هرمزد از ماه خرداد، شاه از دشت به سوی دهکده‌ای حرکت کرد.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

ببیند که اندر جهان داد هست بجوید دل مرد یزدان پرست

او می‌خواست ببیند که آیا عدالت در جهان برقرار است و دل مردمان خداپرست را بجوید.

نکته ادبی: یزدان‌پرست به معنای خداپرست و پاک‌نهاد است.

همی راند شبدیز را نرم نرم برین گونه تا روز برگشت گرم

شاه به آرامی اسب (شبدیز) خود را می‌راند تا اینکه روز به نیمه رسید و هوا گرم شد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف بهرام‌گور است.

همی راند حیران و پیچان به راه به خواب و به آب آرزومند شاه

شاه حیران و مضطرب در راه می‌راند و تشنه آب و خواب بود.

نکته ادبی: حیران و پیچان نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی و خستگی شاه است.

چنین تا به آباد جایی رسید به هامون به نزد سرایی رسید

سپس به منطقه‌ای آباد رسید و خانه‌ای در کنار بیابان دید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین صاف است.

زنی دید بر کتف او بر سبوی ز بهرام خسرو بپوشید روی

زنی را دید که مشکی از آب بر دوش دارد؛ زن با دیدن شاه چهره‌اش را پوشاند.

نکته ادبی: پوشاندن روی در فرهنگ قدیم نشانه حیا و ادب در برابر نامحرم است.

بدو گفت بهرام کایدر سپنج دهید ار نه باید گذشتن به رنج

بهرام به زن گفت که آیا جایی برای اقامت به من می‌دهید یا باید با رنج و سختی ادامه دهم؟

نکته ادبی: سپنج به معنای جایگاه موقت و دنیا است.

چنین گفت زن کای نبرده سوار تو این خانه چون خانهٔ خویش دار

زن پاسخ داد که ای سوارکار دلاور، این خانه را مثل خانه خودت بدان.

نکته ادبی: نبرده به معنای دلاور و جنگجو است.

چو پاسخ شنید اسپ در خانه راند زن میزبان شوی را پیش خواند

وقتی شاه این پاسخ را شنید، اسب را به خانه برد و زن، شوهرش را صدا زد.

نکته ادبی: اشاره به پذیرش مهمان‌نوازی است.

بدو گفت کاه آر و اسپش بمال چو گاه جو آید بکن در جوال

زن به شوهرش گفت که علف بیاور و اسب او را تیمار کن و اگر جو داری در خورجین بریز.

نکته ادبی: جوال به معنای خورجین بزرگ است.

خود آمد به جایی که بودش نهفت ز پیش اندرون رفت و خانه برفت

زن خود به جایی که وسایلش بود رفت و خانه را مرتب کرد.

نکته ادبی: برفتن به معنای جارو کردن و تمیز کردن است.

حصیری بگسترد و بالش نهاد به بهرام بر آفرین کرد یاد

حصیری پهن کرد و بالشی گذاشت و به بهرام احترام گذاشت.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن و تحسین کردن است.

سوی خانهٔ آب شد آب برد همی در نهان شوی را برشمرد

زن برای آوردن آب رفت و در نهان به شوهرش شکوه کرد.

نکته ادبی: برشمردن در اینجا به معنای گله و شکایت کردن است.

که این پیر و ابله بماند به جای هرانگه که بیند کس اندر سرای

زن به شوهرش گفت که این پیرمرد نادان هر وقت کسی را در خانه می‌بیند، همین‌طور بی‌حرکت می‌ماند.

نکته ادبی: ابله به معنای نادان است.

نباشد چنین کار کار زنان منم لشکری دار دندان کنان

زن گفت که این رفتار شایسته نیست؛ من زنی لشکری و پرجرأت هستم.

نکته ادبی: دندان کنان کنایه از جسارت و قدرت است.

بشد شاه بهرام و رخ را بشست کزان اژدها بود ناتن درست

بهرام برخاست و صورتش را شست، زیرا از اثر مبارزه با اژدها بدنش خسته و آلوده بود.

نکته ادبی: ناتن درست کنایه از خستگی و کوفتگی بدن است.

بیامد نشست از بر آن حصیر بدر خانه بر پای بد مرد پیر

سپس بر روی حصیر نشست و مرد پیرِ صاحب‌خانه دمِ در ایستاده بود.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت جایگاه و فروتنی شاه در خانه روستایی.

بیاورد خوانی و بنهاد راست برو تره و سرکه و نان و ماست

سفره‌ای پهن کرد و نان و ماست و سرکه و سبزی بر آن گذاشت.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره غذا است.

بخورد اندکی نان و نالان بخفت به دستار چینی رخ اندر نهفت

بهرام کمی نان خورد و با ناله و خستگی خوابید و دستار چینی‌اش را روی صورتش کشید.

نکته ادبی: دستار به معنای عمامه و سربند است.

چو از خواب بیدار شد زن بشوی همی گفت کای زشت ناشسته روی

وقتی بیدار شد، زن به شوهرش گفت که ای مرد زشت و تنبل.

نکته ادبی: ناشسته روی کنایه از بی‌عرضه و بدریخت است.

بره کشت باید ترا کاین سوار بزرگست و از تخمهٔ شهریار

زن گفت باید بره‌ای را برای این سوار بکشی، چون او بزرگ‌زاده و از نسل شهریاران است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و نسل است.

که فر کیان دارد و نور ماه نماند همی جز به بهرامشاه

زن گفت او فر پادشاهی دارد و چهره‌اش مانند ماه درخشان است و شباهت زیادی به بهرام‌شاه دارد.

نکته ادبی: فر کیان نشانه شکوه و عظمت الهی پادشاهان است.

چنین گفت با زن گرانمایه شوی که چندین چرا بایدت گفت وگوی

مرد گرانمایه (شوهر) به زن گفت که چرا این همه بحث و گفتگو می‌کنی؟

نکته ادبی: گرانمایه در اینجا به کنایه از مردی که می‌خواهد معقول باشد به کار رفته.

نداری نمکسود و هیزم نه نان چه سازی تو برگ چنین میهمان

مرد گفت نه گوشت نمکسود داریم و نه نان و هیزم کافی؛ برای چنین مهمانی چه غذایی می‌خواهی فراهم کنی؟

نکته ادبی: نمکسود نوعی گوشت نگهداری شده در نمک است.

بره کشتی و خورد و رفت این سوار تو شو خر به انبوهی اندر گذار

مرد گفت اگر بره را بکشی و این مهمان بخورد و برود، تو در زمستان چگونه می‌خواهی با نداری سر کنی؟

نکته ادبی: انبوهی کنایه از سختی و فشار اقتصادی است.

زمستان و سرما و باد دمان به پیش آیدت یک زمان بی گمان

زمستان و سرمای سخت در راه است و به‌زودی همه چیز تمام می‌شود.

نکته ادبی: باد دمان کنایه از طوفان و سرمای زمستان است.

همی گفت انباز و نشنید زن که هم نیک پی بود و هم رای زن

شوهر حرف می‌زد و زن گوش نمی‌داد، چون زن بسیار زیرک و باهوش بود.

نکته ادبی: رای زن به معنای صاحب اندیشه و تدبیر است.

به ره کشته شد هم به فرجام کار به گفتار آن زن ز بهر سوار

عاقبت کار به جایی رسید که به خاطر حرف آن زن، شوهر کشته شد (زن او را از میان برداشت).

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان کار است.

چو شد کشته دیگی هریسه بپخت برند آتش از هیزم نیم سخت

وقتی شوهر کشته شد، زن با هیزم نیم‌سوز، غذای هریسه (حلیم) پخت.

نکته ادبی: هریسه نام غذایی شبیه حلیم است.

بیاورد چیزی بر شهریار برو خایه و تره جویبار

زن غذایی برای شهریار آورد که با تخم‌مرغ و سبزیجات تزیین شده بود.

نکته ادبی: خایه در ادبیات قدیم به معنای تخم‌مرغ است.

یکی پاره بریان ببرد از بره همان پخته چیزی که بد یکسره

برای پذیرایی از مهمان، مقداری گوشت بریان‌شده از بره و خوراکی‌های پخته‌ که آماده بود، پیشِ رویش گذاشتند.

نکته ادبی: «بریان» در اینجا به معنای کباب‌شده است و «یکسره» در اینجا به معنای تمام و کمال یا آماده‌ است.

چو بهرام دست از خورشها بشست همی بود بی خواب و ناتن درست

هنگامی که بهرام از خوردنِ خوراک دست کشید، در حالی که بی‌آرام بود و در تنش احساس ناراحتی و بی‌قراری می‌کرد (ذهنِ مشوش داشت).

نکته ادبی: «ناتن درست» کنایه از بیماری یا آشفتگیِ روانی و ذهنی است که به جسم سرایت کرده است.

چو شب کرد با آفتاب انجمن کدوی می و سنجد آورد زن

وقتی شب فرا رسید و ماه در آسمان جلوه‌گر شد، زن برای پذیرایی، کوزه‌ای شراب و کمی سنجد آورد.

نکته ادبی: «آفتاب انجمن» استعاره‌ای زیبا از ماه است که در شب، مانندِ خورشید در بزمِ شبانه می‌درخشد.

بدو گفت شاه ای زن کم سخن یکی داستان گوی با من کهن

بهرام به زن گفت: ای زنِ کم‌حرف، داستانی قدیمی و حکیمانه برایم بازگو کن.

نکته ادبی: «کم‌سخن» در اینجا به معنای باوقار و گزیده‌گو است که نشان از احترامِ شاه به اوست.

بدان تا به گفتار تو می خوریم به می درد و اندوه را بشکریم

تا هم‌زمان با شنیدنِ گفتارِ تو، شراب بنوشم و رنج و اندوه را از دل بیرون کنم.

نکته ادبی: «بشکاریم» از ریشه شکافتن یا دور کردن است؛ به معنای زدودنِ اندوه از دل.

بتو داستان نیز کردم یله ز بهرامت آزادیست ار گله

زن گفت: اگر از بهرام (شاه) شکایتی نباشد، من هم داستانی می‌گویم وگرنه سکوت می‌کنم.

نکته ادبی: «یله کردن» به معنای رها کردن و بازگو کردن است. زن با هوشمندی شرطِ سخن گفتن را عدالتِ شاه می‌داند.

زن کم سخن گفت آری نکوست هم آغاز هر کار و فرجام ازوست

زنِ کم‌سخن گفت: بله، سخن گفتن خوب است، چرا که آغاز و پایانِ هر کاری با نام و اراده‌ی خداوند است.

نکته ادبی: اشاره به توحید و اعتقاد به اینکه خیر و شر در دستِ اوست.

بدو گفت بهرام کاین است و بس ازو دادجویی نبینند کس

بهرام به او گفت: آیا همین است که گفتی؟ کسی در دورانِ من بیدادی نمی‌بیند.

نکته ادبی: «دادجویی» به معنای جستجوی عدالت است.

زن برمنش گفت کای پاک رای برین ده فراوان کس است و سرای

زن با لحنی شجاعانه گفت: ای پادشاهِ روشن‌بین، در این ده، خانه‌ها و افرادِ بسیاری وجود دارند.

نکته ادبی: «برمنش» به معنای کسی که دارای منش و غیرت است؛ نشان‌دهنده جسارتِ زن در برابرِ شاه.

همیشه گذار سواران بود ز دیوان و از کارداران بود

همیشه محلِ عبورِ سواران، مأمورانِ دولتی و دیوانیان است.

نکته ادبی: «کارداران» به معنای عاملان و مأمورانِ حکومتی است که مسئولِ جمع‌آوری مالیات بوده‌اند.

یکی نام دزدی نهد بر کسی که فرجام زان رنج یابد بسی

این مأموران به کسی تهمتِ دزدی می‌زنند تا در نهایت آن فرد دچار رنج و سختیِ فراوان شود.

نکته ادبی: اشاره به فسادِ اداریِ کارگزاران که از نامِ شاه سوءاستفاده می‌کردند.

ز بهر درم گرددش کینه کش که ناخوش کند بر دلش روز خوش

برای گرفتنِ پول (رشوه)، کینه به دل می‌گیرند و روزگارِ خوشِ مردم را تلخ می‌کنند.

نکته ادبی: «درم» نمادِ مادی‌گرایی و فسادِ کارگزاران است.

زن پاک تن را به آلودگی برد نام و آرد به بیهودگی

آن‌ها به زنانِ پاکدامن تهمتِ بی‌عفتی می‌زنند و نامِ نیکِ آن‌ها را به بدنامی می‌کشانند.

نکته ادبی: اشاره به هتکِ حرمتِ مردمِ عادی توسطِ مأمورانِ فاسد.

زیانی بود کان نیابد به گنج ز شاه جهاندار اینست رنج

این زیانی است که با هیچ گنج و ثروتی جبران نمی‌شود و رنجِ آن به گردنِ شاهِ جهاندار است.

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیتِ مستقیمِ پادشاه در قبالِ رفتارِ کارگزارانِ زیرمجموعه‌اش.

پراندیشه شد زان سخن شهریار که بد شد ورا نام زان مایه کار

شاه از شنیدنِ این سخنان بسیار نگران و اندیشناک شد، چرا که از این رفتارها، نامِ نیکی برایش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «پراندیشه» به معنای متفکر و مضطرب شدن است.

چنین گفت پس شاه یزدان شناس که از دادگر کس ندارد سپاس

شاهِ یزدان‌شناس پس از آن گفت: پادشاهِ دادگر هم ممکن است از ستمِ زیردستانش در امان نباشد.

نکته ادبی: اقرارِ شاه به اینکه حتی دادگرترین پادشاهان نیز ممکن است از فسادِ سیستم غافل باشند.

درشتی کنم زین سخن ماه چند که پیدا شود داد و مهر از گزند

مدتی سخت‌گیری می‌کنم تا عدالت و مهرورزی از میانِ ستم و بدی مشخص و آشکار شود.

نکته ادبی: شاه تصمیم به اصلاحِ امور و حذفِ مأمورانِ فاسد می‌گیرد.

شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت همه شب دلش با ستم بود جفت

آن شبِ تیره را شاه با افکارِ پریشان و در حالی که دلش از ستمِ روا شده بر مردم آزرده بود، به خواب رفت.

نکته ادبی: «جفت بودنِ دل با ستم» استعاره از درگیریِ ذهنی با ظلم است.

بدانگه که شب چادر مشک بوی بدرید و بر چرخ بنمود روی

هنگامی که شبِ تاریک، چادرِ سیاه و معطر خود را از آسمان برداشت و خورشید طلوع کرد.

نکته ادبی: «چادر مشک‌بوی» استعاره از تاریکیِ شب است که به زیبایی تشبیه شده است.

بیامد زن از خانه با شوی گفت که هر کاره و آتش آر از نهفت

زن از خانه بیرون آمد و به شوهرش گفت: وسایلِ لازم و آتش را از مخفیگاه بیاور.

نکته ادبی: «هرکاره» ظرفی است برای پخت و پز؛ نمادِ آمادگی برای یک آزمایش.

ز هرگونه تخم اندرافگن به آب نباید که بیند ورا آفتاب

هرگونه دانه و بذری که داری در آب بریز، اما مراقب باش که خورشید آن را نبیند (کنایه از انجامِ مخفیانه‌ی یک آئین).

نکته ادبی: این عمل نوعی فال‌گیری یا آزمونِ آیینی برای سنجشِ عدالتِ شاه است.

کنون تا بدوشم ازین گاو شیر تو این کار هر کاره، آسان مگیر

حالا که می‌خواهم گاو را بدوشم، این کار را دست‌کم نگیر و جدی باش.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ لحظه و آزمون.

بیاورد گاو از چراگاه خویش فراوان گیا برد و بنهاد پیش

شوهر گاو را از چراگاه آورد و علفِ فراوانی پیشِ آن ریخت.

نکته ادبی: تهیه علف برای نشان دادن اینکه گاو از نظر تغذیه مشکلی ندارد.

به پستانش بر دست مالید و گفت به نام خداوند بی یار و جفت

زن دست بر پستانِ گاو کشید و با نامِ خداوندِ یکتا دعا کرد.

نکته ادبی: «بی‌یار و جفت» صفتِ خداوند است که نشانِ یگانگی و بی‌نیازی اوست.

تهی بود پستان گاوش ز شیر دل میزبان جوان گشت پیر

پستانِ گاو از شیر خالی بود؛ دلِ میزبانِ جوان از این نشانه، پیر و ناامید شد.

نکته ادبی: خشکیِ پستانِ گاو نمادِ فقدانِ برکت به خاطرِ بی‌عدالتیِ شاه است.

چنین گفت با شوی کای کدخدای دل شاه گیتی دگر شد بران

زن به شوهرش گفت: ای کدخدایِ خانه، قلبِ پادشاهِ جهان تغییر کرده و فاسد شده است.

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیمِ قلبِ پادشاه با وضعیتِ طبیعت.

ستمکاره شد شهریار جهان دلش دوش پیچان شد اندر نهان

پادشاهِ جهان ظالم شده است، چرا که دیشب افکارش در نهان دچار پیچیدگی و زشتی بود.

نکته ادبی: «پیچان بودنِ دل» کنایه از نیتِ بد و افکارِ شیطانی است.

بدو گفت شوی از چه گویی همی به فال بد اندر چه جویی همی

شوهر به او گفت: چرا این حرف را می‌زنی؟ چرا به دنبالِ فالِ بد و بدبینی هستی؟

نکته ادبی: شوهر در ابتدا ناباور است و به دنبالِ توجیهِ منطقی می‌گردد.

چنین گفت زن کای گرانمایه شوی مرا بیهده نیست این گفت وگوی

زن گفت: ای همسرِ گرامی، این گفت‌وگویِ من بیهوده نیست.

نکته ادبی: «گرانمایه» خطاب کردنِ شوهر، نشان از احترام و جدی بودنِ مسئله دارد.

چو بیدادگر شد جهاندار شاه ز گردون نتابد ببایست ماه

وقتی پادشاهِ جهان ستمگر شود، ماهِ آسمان هم نورِ خود را از زمین دریغ می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ کیهانی؛ وقتی نظمِ سیاسی برهم می‌خورد، نظمِ طبیعت نیز مختل می‌شود.

به پستانها در شود شیرخشک نبودی به نافه درون نیز مشک

شیر در پستانِ گاوها خشک می‌شود و حتی در نافه‌ی آهو هم دیگر مشکی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ زیبایی‌ها و برکاتِ طبیعی در اثرِ ظلم.

زنا و ربا آشکارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود

زنا و رباخواری آشکار می‌شود و دل‌های نرمِ مردم مانندِ سنگِ خارا سخت می‌شود.

نکته ادبی: سقوطِ اخلاقیِ جامعه هم‌راستا با ستمِ حاکم.

به دشت اندرون گرگ مردم خورد خردمند بگریزد از بی خرد

گرگ در دشت مردم را می‌درد و خردمندان از دستِ بی‌خردان فرار می‌کنند.

نکته ادبی: هرج‌ومرج و غلبه‌ی جهل بر خرد.

شود خایه در زیر مرغان تباه هرانگه که بیدادگر گشت شاه

وقتی شاه بیدادگر شود، حتی تخمِ پرندگان در زیرِ آن‌ها تباه می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از عقیم شدنِ خلقت.

چراگاه این گاو کمتر نبود هم آبشخورش نیز بتر نبود

چراگاهِ گاو که تغییر نکرده و آبشخورش هم همان است که قبلاً بود (پس مشکل از جای دیگری است).

نکته ادبی: استدلالِ منطقیِ زن برای ردِ عواملِ محیطی و اثباتِ عاملِ معنوی (عدالتِ شاه).

به پستان چنین خشک شد شیراوی دگرگونه شد رنگ و آژیر اوی

پستانِ گاو خشک شد و رنگ و حالتش به کلی دگرگون گشت.

نکته ادبی: «آژیر» به معنای رنگ و چهره یا حالت است.

چو بهرامشاه این سخنها شنود پشیمانی آمدش ز اندیشه زود

وقتی بهرام‌شاه این سخنان را شنید، بلافاصله از افکارِ نادرستِ خود پشیمان شد.

نکته ادبی: تغییرِ سریعِ حالِ شاه پس از آگاهی.

به یزدان چنین گفت کای کردگار توانا و دانندهٔ روزگار

به خداوند گفت: ای پروردگار، ای داننده و توانایِ روزگار.

نکته ادبی: مناجاتِ شاه با خداوند برای اصلاحِ خود.

اگر تاب گیرد دل من ز داد ازین پس مرا تخت شاهی مباد

اگر لحظه‌ای از عدالت روی برگردانم، از این پس دیگر شایسته‌ی تختِ شاهی نباشم.

نکته ادبی: پیمانِ شاه برای پایبندی به عدالت.

زن فرخ پاک یزدان پرست دگر باره بر گاو مالید دست

آن زنِ پاک‌دامن و یزدان‌پرست، دوباره دست بر پستانِ گاو کشید.

نکته ادبی: «فرخ» به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

به نام خداوند زردشت گفت که بیرون گذاری نهان از نهفت

به نامِ خداوندِ زردشت دعا کرد که برکات را از نهان به ظاهر آشکار کند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های کهنِ ایرانی و پیوندِ آن با طبیعت.

ز پستان گاوش ببارید شیر زن میزبان گفت کای دستگیر

از پستانِ گاو شیر جاری شد و زنِ میزبان گفت: ای دستگیر (خداوند یا شاه) تو بسیار بزرگی.

نکته ادبی: بازگشتِ برکت به طبیعت نشان‌دهنده‌ی اصلاحِ وضعِ شاه است.

تو بیداد را کرده ای دادگر وگرنه نبودی ورا این هنر

تو بیدادگری را به عدالت تبدیل کردی، وگرنه گاو چنین هنری (شیر دادن) نداشت.

نکته ادبی: زن به شاه می‌فهماند که این تحول، نتیجه‌ی مستقیمِ توبه‌ی اوست.

ازان پس چنین گفت با کدخدای که بیداد را داد شد باز جای

سپس به شوهرش گفت: عدالت به جایگاهِ خود بازگشت.

نکته ادبی: اعلامِ پایانِ بحران.

تو باخنده و رامشی باش زین که بخشود بر ما جهان آفرین

تو هم با شادی و آرامش زندگی کن، چرا که پروردگار بر ما بخشش کرد.

نکته ادبی: «رامش» به معنای خوشی و آسایش است.

به هرکاره چون شیربا پخته شد زن و مرد زان کار پردخته شد

وقتی شیربرنج پخته شد، زن و مرد از آن کارِ سخت (آزمون) فارغ شدند.

نکته ادبی: «پردخته» به معنای آسوده و رها شدن از کاری است.

به نزدیک مهمان شد آن پاک رای همی برد خوان از پسش کدخدای

زنِ خردمندِ میزبان نزدِ مهمان رفت و شوهرش سفره را به دنبالِ او برد.

نکته ادبی: پذیراییِ دوباره از شاه در فضای صلح و آرامش.

نهاده بدو کاسهٔ شیربا چه نیکو بدی گر بدی زیربا

کاسه‌ای شیربرنج برایش گذاشتند؛ چه خوب می‌شد اگر با سسِ گوشت (زیربا) هم همراه بود.

نکته ادبی: «شیربا» غذایی ساده و لذیذ است؛ در متون قدیمی به ترکیبِ آن با گوشت اشاره شده.

ازان شیربا شاه لختی بخورد چنین گفت پس با زن رادمرد

شاه از آن شیربرنج خورد و سپس با زنِ جوانمرد سخن گفت.

نکته ادبی: احترامِ شاه به زن به خاطرِ خرد و صداقتش.

که این تازیانه به درگاه بر بیاویز جایی که باشد گذر

گفت که این تازیانه (نمادِ قدرت) را به دربار ببر و جایی بیاویز که همیشه آن را ببینم (به عنوانِ یادآوریِ عدالت).

نکته ادبی: تازیانه نمادِ قدرتِ تنبیهی شاه است که حالا باید یادآورِ انصاف باشد.

نگه کن یکی شاخ بر در بلند نباید که از باد یابد گزند

به آن شاخه‌ای که بر درختِ بلند قرار دارد خوب نگاه کن و مراقب باش که باد به آن آسیبی نرساند و آن را نشکند.

ازان پس ببین تا که آید ز راه همی کن بدین تازیانه نگاه

پس از آن، منتظر باش ببین چه کسی از این راه می‌گذرد و همواره چشم‌انتظارِ آن تازیانه باش (تا ببینی عکس‌العمل مردم نسبت به آن چیست).

خداوند خانه بپویید سخت بیاویخت آن شیب شاه از درخت

صاحب‌خانه با عجله و تلاش بسیار، تازیانه‌ی شاه را از درخت آویزان کرد.

همی داشت آن را زمانی نگاه پدید آمد از راه بی مر سپاه

مدتی از آن نشان مراقبت کرد تا اینکه سپاهی بی‌شمار از راه رسیدند.

هرانکس که این تازیانه بدید به بهرامشاه آفرین گسترید

هر کسی که آن تازیانه را دید، به درایت و شکوهِ بهرام‌شاه درود فرستاد.

پیاده همه پیش شیب دراز برفتند و بردند یک یک نماز

تمامی پیادگانِ سپاه، پیشِ رو و در برابرِ آن تازیانه که نشانِ شاه بود، سر فرود آوردند و ادای احترام کردند.

زن و شوی گفت این بجز شاه نیست چنین چهره جز درخور گاه نیست

زن و شوهر (باغبان) با دیدن این صحنه گفتند که این فرد جز شاه نیست؛ چرا که چنین چهره‌ی باشکوهی تنها شایسته‌ی پادشاهی است.

پر از شرم رفتند هر دو ز راه پیاده دوان تا به نزدیک شاه

آن دو نفر با شرم و حیایِ بسیار از جای خود برخاستند و دوان‌دوان به سمتِ شاه رفتند.

که شاها بزرگا ردا بخردا جهاندار و بر موبدان موبدا

آن‌ها به شاه گفتند: ای شاهِ بزرگ و خردمند، ای صاحبِ تاج و تخت که بر موبدان و بزرگانِ دین سروری می‌کنی.

بدین خانه درویش بد میزبان زنی بی نوا شوی پالیزبان

میزبانِ این خانه، مردی درویش و فقیر بود؛ مردی باغبان که زنی ساده و بی‌پناه داشت.

بران بندگی نیز پوزش نمود همان شاه ما را پژوهش نمود

آن مرد برای پذیراییِ ناچیز خود از شاه عذرخواهی کرد و شاه نیز با مهربانی حالِ آنان را جویا شد.

که چون تو بدین جای مهمان رسید بدین بی نوا خانه و مان رسید

شاه از او پرسید که چگونه تو که در این خانه‌ی بی‌نوا ساکنی، این‌چنین از من (شاه) پذیرایی کردی؟

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ شاه و تقدیرِ او از مهمان‌نوازیِ صادقانه‌ی فرد فقیر دارد.

بدو گفت بهرام کای روزبه ترا دادم این مرز و این خوب ده

بهرام به او گفت: ای روزبه (نامِ باغبان)، من این سرزمین و این دهِ آباد را به تو بخشیدم.

نکته ادبی: روزبه در اینجا اسم خاص برای باغبان است.

همیشه جز از میزبانی مکن برین باش و پالیزبانی مکن

از این پس همیشه با بزرگواری مهمان‌نوازی کن و دیگر به کارِ باغبانی و کارگری مشغول مباش.

بگفت این و خندان بشد زان سرای نشست از بر بارهٔ بادپای

شاه این را گفت و با لبخند از آن خانه بیرون رفت و بر اسبِ تندروی خود سوار شد.

نکته ادبی: باره بادپای: استعاره از اسبِ سریع‌السیر.

بشد زان ده بی نوا شهریار بیامد به ایوان گوهرنگار

پادشاه از آن روستایِ ساده رفت و به کاخِ باشکوه و جواهرنشانِ خود بازگشت.