شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۸

فردوسی
دگر هفته تنها به نخچیر شد دژم بود با ترکش و تیر شد
ز خورشید تابنده شد دشت گرم سپهبد ز نخچیر برگشت نرم
سوی کاخ بازارگانی رسید به هر سو نگه کرد و کس را ندید
ببازارگان گفت ما را سپنج توان داد کز ما نبینی تو رنج
چو بازارگانش فرود آورید مر او را یکی خوابگه برگزید
همی بود نالان ز درد شکم به بازارگان داد لختی درم
بدو گفت لختی نبید کهن ابا مغز بادام بریان بکن
اگر خانگی مرغ باشد رواست کزین آرزوها دلم را هواست
نیاورد بازارگان آنچ گفت نبد مغز بادامش اندر نهفت
چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرم
بیاراست خوان پیش بهرام برد به بازارگان گفت بهرام گرد
که از تو نبید کهن خواستم زبان را به خواهش بیاراستم
نیاوردی و داده بودم درم که نالنده بودم ز درد شکم
چنین داد پاسخ که ای بی خرد نداری خرد کو روان پرورد
چو آوردم این مرغ بریان گرم فزون خواستن نیست آیین و شرم
چو بشنید بهرام زو این سخن بشد آرزوی نبید کهن
پشیمان شد از گفت خود نان بخورد برو نیز یاد گذشته نکرد
چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفت به بازارگان نیز چیزی نگفت
ز دریای جوشان چو خور بردمید شد آن چادر قیرگون ناپدید
همی گفت پرمایه بازارگان به شاگرد کای مرد ناکاردان
مران مرغ کارزش نبد یک درم خریدی به افزون و کردی ستم
گر ارزان خریدی ابا این سوار نبودی مرا تیره شب کارزار
خریدی مر او را به دانگی پنیر بدی با من امروز چون آب و شیر
بدو گفت اگر این نه کار منست چنان دان که مرغ از شمار منست
تو مهمان من باش با این سوار بدین مرغ با من مکن کارزار
چو بهرام برخاست از خواب خوش بشد نزد آن بارهٔ دست کش
که زین برنهد تا به ایوان شود کلاهش ز ایوان به کیوان شود
چو شاگرد دیدش به بهرام گفت که امروز با من به بد باش جفت
بشد شاه و بنشست بر تخت اوی شگفتی فروماند از بخت اوی
جوان رفت و آورد خایه دویست به استاد گفت ای گرامی مه ایست
یکی مرغ بریان با نان گرم نبید کهن آر و بادام نرم
بشد نزد بهرام گفت ای سوار همی خایه کردی تو دی خواستار
کنون آرزوها بیاریم گرم هم از چندگونه خورشهای نرم
بگفت این و زان پس به بازار شد به ساز دگرگون خریدار شد
شکر جست و بادام و مرغ و بره که آرایش خوان کند یکسره
می و زعفران برد و مشک و گلاب سوی خانه شد با دلی پرشتاب
بیاورد خوان با خورشهای نغز جوان بر منش بود و پاکیزه مغز
چو نان خورده شد جام پر می ببرد نخستنی به بهرام خسرو سپرد
بدین گونه تا شاد و خرم شدند ز خردک به جام دمادم شدند
چنین گفت با میزبان شهریار که بهرام ما را کند خواستار
شما می گسارید و مستان شوید مجنبید تا می پرستان شوید
بمالید پس باره را زین نهاد سوی گلشن آمد ز می گشته شاد
به بازارگان گفت چندین مکوش از افزونی این مرد ارزان فروش
به دانگی مرا دوش بفروختی همی چشم شاگرد را دوختی
که مرغی خریدی فزون از بها نهادی مرا در دم اژدها
بگفت این به بازارگان و برفت سوی گاه شاهی خرامید تفت
چو خورشید بر تخت بنمود تاج جهانبان نشست از بر تخت عاج
بفرمود خسرو به سالار بار که بازارگان را کند خواستار
بیارند شاگر با او بهم یکی شاد ازیشان و دیگر دژم
چو شاگرد و استاد رفتند زود به پیش شهنشاه ایران چو دود
چو شاگرد را دید بنواختش بر مهتران شاد بنشاختش
یکی بدره بردند نزدیک اوی که چون ماه شد جان تاریک اوی
به بازارگان گفت تا زنده ای چنان دان که شاگرد را بنده ای
همان نیز هر ماهیانی دوبار درم شست گنجی بروبر شمار
به چیز تو شاگرد مهمان کند دل مرد آزاده خندان کند
به موبد چنین گفت زان پس که شاه چو کار جهان را ندارد نگاه
چه داند که مردم کدامست به چگونه شناسد کهان را ز مه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتی از تجربیات پادشاهی است که با فروتنی در لباس مبدل به میان مردم می‌رود تا زندگی آنان را بی واسطه ببیند. در این حکایت، بهرام گور پس از شکاری طولانی، به خانه بازرگانی پناه می‌برد و با شاگرد او که فردی حسابگر و گاهی بدزبان است، روبه‌رو می‌شود.

محتوای اصلی این داستان بر مدار برخورد طبقاتی و تضاد میان آرزوهای انسانی و محدودیت‌های مادی می‌چرخد. پادشاه که هویت خود را پنهان کرده، با صبر و مدارا، هم‌نشینی با فرودستان را تجربه می‌کند و در نهایت با رفتاری خردمندانه، همگان را در برابر حقیقتِ قدرت و بخشندگی خود قرار می‌دهد.

معنای روان

دگر هفته تنها به نخچیر شد دژم بود با ترکش و تیر شد

در هفته‌ای که گذشت، تنها به شکار رفت و با تجهیزات شکار، اندوهگین و گرفته بود.

نکته ادبی: نخچیر در اینجا به معنی شکار و شکارگاه است.

ز خورشید تابنده شد دشت گرم سپهبد ز نخچیر برگشت نرم

با طلوع خورشید، دشت گرم شد و سپهبد (بهرام) با آرامش از شکار بازگشت.

نکته ادبی: سپهبد عنوانی است برای بهرام گور.

سوی کاخ بازارگانی رسید به هر سو نگه کرد و کس را ندید

به کاخ یا خانه بازرگانی رسید و نگاهی به اطراف انداخت اما کسی را ندید.

نکته ادبی: بازارگان در اینجا به معنای تاجر است.

ببازارگان گفت ما را سپنج توان داد کز ما نبینی تو رنج

به بازرگان گفت که آیا جای موقتی برای اقامت به ما می‌دهی تا از جانب ما رنجی نبینی؟

نکته ادبی: سپنج به معنای سرای موقت یا مهمان‌خانه است.

چو بازارگانش فرود آورید مر او را یکی خوابگه برگزید

چون بازرگان او را به داخل راه داد، مکان خواب مناسبی برایش انتخاب کرد.

نکته ادبی: فرود آوردن در اینجا به معنی اجازه ورود و پذیرایی است.

همی بود نالان ز درد شکم به بازارگان داد لختی درم

بهرام که از درد شکم می‌نالید، مقداری پول به بازرگان داد.

نکته ادبی: لختی در اینجا به معنی مقداری است.

بدو گفت لختی نبید کهن ابا مغز بادام بریان بکن

به او گفت کمی شراب کهنه با مغز بادام بریان برایم بیاور.

نکته ادبی: نبید به معنی شراب است.

اگر خانگی مرغ باشد رواست کزین آرزوها دلم را هواست

اگر مرغ خانگی هم داری که چه بهتر، چرا که هوس آن را کرده‌ام.

نکته ادبی: خانگی مرغ کنایه از مرغ اهلی است.

نیاورد بازارگان آنچ گفت نبد مغز بادامش اندر نهفت

بازرگان نتوانست آنچه را که بهرام خواسته بود فراهم کند، زیرا شراب کهنه نداشت.

نکته ادبی: نهفت به معنی پنهان یا ذخیره است.

چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرم

وقتی هوا تاریک شد، میزبان به آرامی آمد و یک مرغ بریان گرم برایش آورد.

نکته ادبی: نرم در اینجا به معنی آهسته و ملایم است.

بیاراست خوان پیش بهرام برد به بازارگان گفت بهرام گرد

سفره را چید و پیش روی بهرام گذاشت؛ بهرامِ قدرتمند چنین گفت:

نکته ادبی: بهرامِ گُرد یعنی بهرامِ پهلوان و دلاور.

که از تو نبید کهن خواستم زبان را به خواهش بیاراستم

من از تو شراب کهنه خواسته بودم و با خواهش و تمنا آن را بیان کردم.

نکته ادبی: زبان را به خواهش بیاراستم کنایه از خواهش کردن است.

نیاوردی و داده بودم درم که نالنده بودم ز درد شکم

آن را نیاوردی در حالی که من پولش را پیش‌تر داده بودم، چون از درد شکم می‌نالیدم.

نکته ادبی: درد شکم در اینجا به معنای گرسنگی شدید است.

چنین داد پاسخ که ای بی خرد نداری خرد کو روان پرورد

بازرگان پاسخ داد ای نادان، تو عقل و خردی نداری که جانت را پروش دهد (و تدبیر کند).

نکته ادبی: روان پروردن کنایه از خردورزی است.

چو آوردم این مرغ بریان گرم فزون خواستن نیست آیین و شرم

حالا که مرغ بریان گرم برایت آوردم، توقع بیش از حد داشتن، دور از آیین و شرم است.

نکته ادبی: فزون خواستن به معنی زیاده‌خواهی است.

چو بشنید بهرام زو این سخن بشد آرزوی نبید کهن

بهرام چون این سخن را شنید، از هوس شراب کهنه دست کشید.

نکته ادبی: بشد یعنی گذشت و منصرف شد.

پشیمان شد از گفت خود نان بخورد برو نیز یاد گذشته نکرد

پشیمان شد و نانش را خورد و دیگر به گذشته فکر نکرد.

نکته ادبی: نان خوردن کنایه از رضایت به داشته‌های اندک است.

چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفت به بازارگان نیز چیزی نگفت

هنگامی که زمان خواب فرا رسید، به خواب رفت و دیگر به بازرگان چیزی نگفت.

نکته ادبی: هنگامه خواب یعنی وقت خواب.

ز دریای جوشان چو خور بردمید شد آن چادر قیرگون ناپدید

وقتی خورشید از افق طلوع کرد، تاریکی شب ناپدید شد.

نکته ادبی: چادر قیرگون استعاره از تاریکی شب است.

همی گفت پرمایه بازارگان به شاگرد کای مرد ناکاردان

بازرگانِ ثروتمند به شاگردش گفت که ای مرد نادان و بی‌کفایت،

نکته ادبی: پرمایه به معنی ثروتمند و دارای جایگاه است.

مران مرغ کارزش نبد یک درم خریدی به افزون و کردی ستم

آن مرغی که یک درهم هم ارزش نداشت، تو گران خریدی و به من ستم کردی.

نکته ادبی: کارزش به معنی ارزش است.

گر ارزان خریدی ابا این سوار نبودی مرا تیره شب کارزار

اگر آن را با این مهمانِ سوارکار ارزان خریده بودی، من شبِ سختی نمی‌گذراندم.

نکته ادبی: تیره شب کارزار استعاره از سختی و کشمکش است.

خریدی مر او را به دانگی پنیر بدی با من امروز چون آب و شیر

اگر آن را به قیمت ناچیزی خریده بودی، امروز با من با صلح و سازش رفتار می‌کرد.

نکته ادبی: آب و شیر کنایه از صلح و همراهی است.

بدو گفت اگر این نه کار منست چنان دان که مرغ از شمار منست

شاگرد به او گفت اگر خریدِ این مرغ کار من نیست، بدان که این مرغ از حسابِ سهمِ من است.

نکته ادبی: شمار در اینجا به معنی سهم و حساب است.

تو مهمان من باش با این سوار بدین مرغ با من مکن کارزار

تو مهمانِ این سوار باش و به خاطر این مرغ با من دعوا نکن.

نکته ادبی: کارزار در اینجا به معنی نزاع و مشاجره است.

چو بهرام برخاست از خواب خوش بشد نزد آن بارهٔ دست کش

وقتی بهرام از خواب بیدار شد، نزد اسبش رفت.

نکته ادبی: باره به معنی اسب است.

که زین برنهد تا به ایوان شود کلاهش ز ایوان به کیوان شود

زین را روی اسب گذاشت تا به کاخ بازگردد، کلاهش از کاخ تا آسمان بالا می‌رود (کنایه از بزرگی و جاه و جلال).

نکته ادبی: کیوان نام سیاره زحل است که در نجوم قدیم کنایه از ارتفاع و بلندمرتبگی است.

چو شاگرد دیدش به بهرام گفت که امروز با من به بد باش جفت

وقتی شاگرد او را دید، به بهرام گفت که امروز با من بدرفتاری نکن.

نکته ادبی: با من به بد باش کنایه از بدرفتاری کردن است.

بشد شاه و بنشست بر تخت اوی شگفتی فروماند از بخت اوی

بهرام که پادشاه بود بر تخت نشست و شاگرد از دیدن این مقام و بخت او شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: بخت در اینجا به معنی جایگاه و اقبال است.

جوان رفت و آورد خایه دویست به استاد گفت ای گرامی مه ایست

جوان رفت و دویست تخم‌مرغ آورد و به استادش گفت ای استاد گرامی، بایست.

نکته ادبی: خایه به معنی تخم‌مرغ است.

یکی مرغ بریان با نان گرم نبید کهن آر و بادام نرم

یک مرغ بریان با نان گرم، شراب کهنه و مغز بادام بیاور.

نکته ادبی: نرم در اینجا صفت بادام و به معنی تازه و مرغوب است.

بشد نزد بهرام گفت ای سوار همی خایه کردی تو دی خواستار

سپس نزد بهرام رفت و گفت ای سوار، تو دیروز اینها را طلب کردی.

نکته ادبی: خواستار به معنی طلب‌کننده است.

کنون آرزوها بیاریم گرم هم از چندگونه خورشهای نرم

اکنون تمام آرزوهایت را با انواع غذاهای لذیذ فراهم می‌کنیم.

نکته ادبی: خورش در اینجا به معنی غذا است.

بگفت این و زان پس به بازار شد به ساز دگرگون خریدار شد

این را گفت و به بازار رفت و برای خریدهای مختلف اقدام کرد.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنی اسباب و ملزومات است.

شکر جست و بادام و مرغ و بره که آرایش خوان کند یکسره

شکر، بادام، مرغ و بره خرید تا سفره را به زیبایی بیاراید.

نکته ادبی: آرایش خوان کنایه از چیدمان سفره است.

می و زعفران برد و مشک و گلاب سوی خانه شد با دلی پرشتاب

شراب، زعفران، مشک و گلاب خرید و با اشتیاق به سمت خانه برگشت.

نکته ادبی: می به معنی شراب است.

بیاورد خوان با خورشهای نغز جوان بر منش بود و پاکیزه مغز

سفره‌ای با غذاهای عالی آورد و جوان با هوش و ذکاوت کار را انجام داد.

نکته ادبی: پاکیزه مغز کنایه از باهوش است.

چو نان خورده شد جام پر می ببرد نخستنی به بهرام خسرو سپرد

وقتی نان خورده شد، جام شراب را پر کرد و اولین جام را به بهرام پادشاه تقدیم کرد.

نکته ادبی: خسرو در اینجا نام عام برای پادشاه است.

بدین گونه تا شاد و خرم شدند ز خردک به جام دمادم شدند

به همین صورت شاد و خرم شدند و با نوشیدن جام‌های پیاپی سرمست گشتند.

نکته ادبی: خردک به معنی کم و کوچک است که در اینجا به دفعات نوشیدن اشاره دارد.

چنین گفت با میزبان شهریار که بهرام ما را کند خواستار

بهرامِ پادشاه به میزبانش گفت که بهرام ما را به مهمانی طلب کرده است.

نکته ادبی: خواستار در اینجا به معنی دعوت‌کننده است.

شما می گسارید و مستان شوید مجنبید تا می پرستان شوید

شما شراب بنوشید و مست شوید، تکان نخورید تا به معنای واقعی شراب‌پرست شوید.

نکته ادبی: می‌پرستان کنایه از عاشقانِ باده است.

بمالید پس باره را زین نهاد سوی گلشن آمد ز می گشته شاد

سپس سوار بر اسب شد و با حالی خوش از باده‌نوشی به سمت باغ رفت.

نکته ادبی: گلشن به معنی باغ است.

به بازارگان گفت چندین مکوش از افزونی این مرد ارزان فروش

به بازرگان گفت این‌قدر خودت را به زحمت نینداز برای این مردی که ارزانی می‌فروشد.

نکته ادبی: مکوش به معنی تلاش نکن است.

به دانگی مرا دوش بفروختی همی چشم شاگرد را دوختی

دیروز مرا به مبلغ ناچیزی فروختی و شاگردت را سرزنش کردی.

نکته ادبی: چشم دوختن کنایه از توبیخ کردن است.

که مرغی خریدی فزون از بها نهادی مرا در دم اژدها

مرغی خریدی که قیمت بالایی داشت و مرا در شرایط سختی قرار دادی.

نکته ادبی: دم اژدها استعاره از مهلکه و سختی بزرگ است.

بگفت این به بازارگان و برفت سوی گاه شاهی خرامید تفت

این را به بازرگان گفت و به سمت جایگاه پادشاهی با سرعت رفت.

نکته ادبی: گاه به معنی تخت پادشاهی است.

چو خورشید بر تخت بنمود تاج جهانبان نشست از بر تخت عاج

وقتی خورشید طلوع کرد، پادشاه بر تخت عاج نشست.

نکته ادبی: جهان‌بان عنوانی برای پادشاه به عنوان نگهبان جهان است.

بفرمود خسرو به سالار بار که بازارگان را کند خواستار

پادشاه به مسئول نگهبانان دستور داد که بازرگان را احضار کند.

نکته ادبی: سالار بار مسئول تشریفات و دربار است.

بیارند شاگر با او بهم یکی شاد ازیشان و دیگر دژم

شاگرد را هم به همراه او بیاورند، یکی شادمان و دیگری اندوهگین.

نکته ادبی: دژم به معنی اندوهگین و گرفته است.

چو شاگرد و استاد رفتند زود به پیش شهنشاه ایران چو دود

وقتی شاگرد و استاد نزد پادشاه رفتند، به سرعتِ باد در برابرش حاضر شدند.

نکته ادبی: چو دود کنایه از سرعت بسیار است.

چو شاگرد را دید بنواختش بر مهتران شاد بنشاختش

به محض اینکه پادشاه، شاگرد را دید، او را مورد تفقد و مهربانی قرار داد و در جایگاهی ممتاز در میان بزرگان و درباریان جای داد.

نکته ادبی: نواختن در ادبیات کهن به معنای حمایت کردن، دلجویی کردن و مورد لطف قرار دادن است.

یکی بدره بردند نزدیک اوی که چون ماه شد جان تاریک اوی

کیسه‌ای زر (بدره) نزد او آوردند که با دیدن آن، جان گرفته و غمگین او مانند ماه درخشان از تاریکی رها شد و جانی تازه گرفت.

نکته ادبی: بدره کیسه‌ای است حاوی هزار درم یا دینار که کنایه از ثروت قابل توجه است.

به بازارگان گفت تا زنده ای چنان دان که شاگرد را بنده ای

پادشاه به بازرگان دستور داد که تا زمانی که زنده هستی، چنان رفتار کن که گویی تو بنده و خادم این شاگرد هستی و باید او را تکریم کنی.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اهمیت بسیار زیاد دانش‌جو در دیدگاه اخلاقی شاعر است.

همان نیز هر ماهیانی دوبار درم شست گنجی بروبر شمار

همچنین دستور داد که هر ماه دو بار، شصت درم از گنجینه خود را صرف هزینه و مخارج او کنی و آن را به حساب من بگذار.

نکته ادبی: درم شست به معنای شصت سکه نقره است و بر پشتیبانی مستمر مالی دلالت دارد.

به چیز تو شاگرد مهمان کند دل مرد آزاده خندان کند

با اموال تو، شاگرد باید بتواند از دیگران پذیرایی کند تا به واسطه این سخاوت و مهمان‌نوازی، دل انسان‌های آزاده و شریف شاد گردد.

نکته ادبی: مهمان کردن به معنای پذیرایی و انفاق است که صفت مردان بزرگ شمرده می‌شود.

به موبد چنین گفت زان پس که شاه چو کار جهان را ندارد نگاه

سپس پادشاه به موبد گفت: وقتی پادشاهی توجهی به کارهای دنیا و امور مردم ندارد و در احوال آن‌ها دقیق نمی‌شود،

نکته ادبی: موبد به معنای دانشمند و روحانی زرتشتی است که در دربار شاهان نقش مشاور و حکیم را داشت.

چه داند که مردم کدامست به چگونه شناسد کهان را ز مه

چنین پادشاهی چگونه می‌تواند تشخیص دهد که در میان مردم چه کسی برتر است و چگونه می‌تواند اشخاص بزرگ و صاحب‌فضیلت را از افراد حقیر و کم‌مایه تمیز دهد؟

نکته ادبی: کهان (جمع که) به معنای کوچک‌ترها و مه (جمع مهتر) به معنای بزرگان است.