شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۷

فردوسی
دگر روز چون تاج بفروخت هور جهاندار شد سوی نخچیر گور
کمان را به زه بر نهاده سپاه پس لشکر اندر همی رفت شاه
چنین گفت هرکو کمان را به دست بمالد گشاید به اندازه شست
نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون
یکی پهلوان گفت کای شهریار نگه کن بدین لشکر نامدار
که با کیست زین گونه تیر و کمان بداندیش گر مرد نیکی گمان
مگر باشد این را گشاد برت که جاوید بادا سر و افسرت
چو تو تیر گیری و شمشیر و گرز ازان خسروی فر و بالای برز
همه لشکر از شاه دارند شرم ز تیر و کمانشان شود دست نرم
چنین داد پاسخ که این ایزدیست کزو بگذری زور بهرام چیست
برانگیخت شبدیز بهرام را همی تیز کرد او دلارام را
چو آمدش هنگام بگشاد شست بر گور را با سرونش ببست
هم انگاه گور اندر آمد به سر برفتند گردان زرین کمر
شگفت اندران زخم او ماندند یکایک برو آفرین خواندند
که کس پر و پیکان تیرش ندید به بالای آن گور شد ناپدید
سواران جنگی و مردان کین سراسر برو خواندند آفرین
بدو پهلوان گفت کای شهریار مبیناد چشمت بد روزگار
سواری تو و ما همه بر خریم هم از خروران در هنر کمتریم
بدو گفت شاه این نه تیر منست که پیروزگر دستگیر منست
کرا پشت و یاور جهاندار نیست ازو خوارتر در جهان خوار نیست
برانگیخت آن بارکش را ز جای تو گفتی شد آن باره پران همای
یکی گور پیش آمدش ماده بود بچه پیش ازو رفته او مانده بود
یکی تیغ زد بر میانش سوار بدونیم شد گور ناپایدار
رسیدند نزدیک او مهتران سرافراز و شمشیر زن کهتران
چو آن زخم دیدند بر ماده گور خردمند گفت اینت شمشیر و زور
مبیناد چشم بد این شاه را نماند بجز بر فلک ماه را
سر مهتران جهان زیر اوست فلک زیر پیکان و شمشیر اوست
سپاه از پس اندر همی تاختند بیابان ز گوران بپرداختند
یکی مرد بر گرد لشکر بگشت که یک تن مباد اندرین پهن دشت
که گوری فروشد به بازارگان بدیشان دهند این همه رایگان
ز بر کوی با نامداران جز ببردند بسیار دیبا و خز
بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو نخواهند اگر چندشان بود تاو
ازان شهرها هرک درویش بود وگر نانش از کوشش خویش بود
ز بخشیدن او توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند
به شهر اندر آمد ز نخچیرگاه بکی هفته بد شادمان با سپاه
برفتی خوش آواز گوینده ای خردمند و درویش جوینده ای
بگفتی که ای دادخواهندگان به یزدان پناهید از بندگان
کسی کو بخفتست با رنج ما وگر نیستش بهره از گنج ما
به میدان خرامید تا شهریار مگر بر شما نوکند روزگار
دگر هرک پیرست و بیکار و سست همان کو جوانست و ناتن درست
وگر وام دارد کسی زین گروه شدست از بد وام خواهان ستوه
وگر بی پدر کودکانند نیز ازان کس که دارد بخواهند چیز
بود مام کودک نهفته نیاز بدوبر گشایم در گنج باز
وگر مایه داری توانگر بمرد بدین مرز ازو کودکان ماند خرد
گنه کار دارد بدان چیز رای ندارد به دل شرم و بیم خدای
سخن زین نشان کس مدارید باز که از رازداران منم بی نیاز
توانگر کنم مرد درویش را به دین آورم جان بدکیش را
بتوزیم فام کسی کش درم نباشد دل خویش دارد به غم
دگر هرک دارد نهفته نیاز همی دارد از تنگی خویش راز
مر او را ازان کار بی غم کنم فزون شادی و اندهش کم کنم
گر از کارداران بود رنج نیز که او از پدرمرده ای خواست چیز
کنم زنده بر دار بیداد را که آزرد او مرد آزاد را
گشادند زان پس در گنج باز توانگر شد آنکس که بودش نیاز
ز نخچیرگه سوی بغداد رفت خرد یافته با دلی شاد رفت
برفتند گردنکشان پیش اوی ز بیگانه و آنک بد خویش اوی
بفرمود تا بازگردد سپاه بیامد به کاخ دلارای شاه
شبستان زرین بیاراستند پرستندگان رود و می خواستند
بتان چامه و چنگ برساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند
ز رود و می و بانگ چنگ و سرود هوا را همی داد گفتی درود
به هر شب ز هر حجره یک دست بند ببردند تا دل ندارد نژند
دو هفته همی بود دل شادمان در گنج بگشاد روز و شبان
درم داد و آمد به شهر صطخر به سر بر نهاد آن کیان تاج فخر
شبستاان خود را چو در باز کرد بتان را ز گنج درم ساز کرد
به مشکوی زرین هرانکس که تاج نبودش بزیر اندرون تخت عاج
ازان شاه ایران فراوان ژکید برآشفت وز روزبه لب گزید
بدو گفت من باژ روم و خزر بدیشان دهم چون بیاری بدر
هم اکنون به خروار دینار خواه ز گنج ری و اصفهان باژ خواه
شبستان برین گونه ویران بود نه از اختر شاه ایران بود
ز هر کشوری باژ نو خواستند زمین را به دیبا بیاراستند
برین گونه یک چند گیتی بخورد به بزم و به رزم و به ننگ و نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویری شکوهمند از پادشاهیِ دادگر، توانا و خداشناس را ترسیم می‌کند. در وهله نخست، راوی به نمایشِ قدرتِ بدنی، مهارتِ بی‌مانند در شکار و دلاوریِ بهرام گور می‌پردازد که با تأییداتِ الهی همراه است. پادشاه در این صحنه‌ها نه تنها دچار غرور نمی‌شود، بلکه سرچشمه تمامی این توانایی‌ها را موهبتی از جانب پروردگار می‌داند که به او عطا شده است.

در ادامه، روایت از عرصه شکار به ساحتِ سیاست و عدالت‌گستری می‌لغزد. بهرام گور پس از بازگشت، با تدبیری پدرانه و انسانی، ثروتِ حاصل از خزائن را در میان مردمان توزیع می‌کند و با برپاییِ نظامی حمایتی، به یاریِ دردمندان، یتیمان و بدهکاران می‌شتابد تا به همگان نشان دهد که قدرتِ واقعی یک شهریار، تنها در کمان‌داری نیست، بلکه در دست‌گیری از افتادگان و برقراریِ عدالتِ اجتماعی و رفاهِ عمومی تجلی می‌یابد.

معنای روان

دگر روز چون تاج بفروخت هور جهاندار شد سوی نخچیر گور

هنگامی که خورشیدِ تابان طلوع کرد، بهرام گور که پادشاهی مقتدر و حاکم جهان بود، برای شکار راهی دشت شد.

کمان را به زه بر نهاده سپاه پس لشکر اندر همی رفت شاه

شاه در حالی که تیر در کمان نهاده بود تا آماده شکار باشد، پیشاپیش لشکریانِ خود حرکت می‌کرد.

چنین گفت هرکو کمان را به دست بمالد گشاید به اندازه شست

شاه فرمود که هر کس کمان به دست می‌گیرد، باید با مهارت و به اندازه توانِ انگشتانِ خود، زه را بکشد.

نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون

تیر نباید جز بر جای اصلی (سرون/سینه) برخورد کند تا پیکانِ آن از سوی دیگرِ بدنِ شکار بیرون بزند.

یکی پهلوان گفت کای شهریار نگه کن بدین لشکر نامدار

یکی از پهلوانان به شاه گفت ای شهریار، این لشکرِ نامدار و بزرگ را بنگر.

که با کیست زین گونه تیر و کمان بداندیش گر مرد نیکی گمان

ببین که چه کسی با چنین تیر و کمانی در این میان حضور دارد؛ آیا بداندیش است یا مردی نیک‌گمان؟

مگر باشد این را گشاد برت که جاوید بادا سر و افسرت

شاید کسی باشد که گرهِ این تیراندازی را بگشاید؛ الهی که سر و تاجِ پادشاهی‌ات جاودان باشد.

چو تو تیر گیری و شمشیر و گرز ازان خسروی فر و بالای برز

چون تو با آن شکوهِ خسروی، قامتِ بلند و آن تجهیزاتِ جنگی (تیر و کمان و گرز) می‌جنگی، شکوهت دوچندان است.

همه لشکر از شاه دارند شرم ز تیر و کمانشان شود دست نرم

همه لشکر از هیبتِ شاه شرم دارند و در حضور او دستانشان برای تیراندازی می‌لرزد (نرم می‌شود) و جرأتِ خودنمایی ندارند.

چنین داد پاسخ که این ایزدیست کزو بگذری زور بهرام چیست

شاه پاسخ داد که این توانایی از جانب خداوند است؛ اگر از لطفِ او بگذری، زورِ پهلوانِ نامی (بهرام) هیچ است.

برانگیخت شبدیز بهرام را همی تیز کرد او دلارام را

بهرام اسبِ تیزتکِ خود (شبدیز) را به حرکت درآورد و آن اسبِ دلارام را برای تاختن آماده کرد.

چو آمدش هنگام بگشاد شست بر گور را با سرونش ببست

چون زمانِ شکار فرا رسید، شاه انگشتانش را گشود و تیر را بر گورِ خر زد و آن را بر هدف نشاند.

هم انگاه گور اندر آمد به سر برفتند گردان زرین کمر

همان لحظه گورخر بر زمین افتاد و دلاورانِ زرین‌کمر به سویش دویدند.

شگفت اندران زخم او ماندند یکایک برو آفرین خواندند

همه از آن زخمِ دقیقِ شاه شگفت‌زده ماندند و یک‌به‌یک او را ستایش کردند.

که کس پر و پیکان تیرش ندید به بالای آن گور شد ناپدید

تیر چنان دقیق به هدف خورده بود که کسی پر و پیکانِ آن را ندید و در بدنِ گورخر ناپدید شد.

سواران جنگی و مردان کین سراسر برو خواندند آفرین

سوارانِ جنگجو و مردانِ دلاور، همگی او را تحسین کردند.

بدو پهلوان گفت کای شهریار مبیناد چشمت بد روزگار

پهلوان به شاه گفت ای شهریار، چشمت روزگارِ بدی نبیند.

سواری تو و ما همه بر خریم هم از خروران در هنر کمتریم

تو چنان سواری هستی که ما در برابر تو گویی سوار بر خریم؛ ما در هنرِ سواری و تیراندازی بسیار کم‌تجربه‌تر از توییم.

بدو گفت شاه این نه تیر منست که پیروزگر دستگیر منست

شاه به او گفت این تیراندازی از مهارتِ من نیست، بلکه دستِ خداست که پشتیبانِ من است و مرا پیروز می‌کند.

کرا پشت و یاور جهاندار نیست ازو خوارتر در جهان خوار نیست

کسی که پشتیبان و یاورش خداوند نباشد، از او خوارتر و بی‌مقدارتر در جهان کسی نیست.

برانگیخت آن بارکش را ز جای تو گفتی شد آن باره پران همای

شاه اسبِ تندرو (بارکش) خود را به حرکت درآورد؛ گویی آن اسب همچون همایِ پرنده در آسمان پرواز می‌کرد.

یکی گور پیش آمدش ماده بود بچه پیش ازو رفته او مانده بود

گورخرِ ماده‌ای پیش آمد که بچه‌اش جلوتر و خودش پشت سر می‌دوید.

یکی تیغ زد بر میانش سوار بدونیم شد گور ناپایدار

شاه با یک ضربه شمشیر، میانِ بدنِ گورخر را زد و آن حیوان را دو نیم کرد.

رسیدند نزدیک او مهتران سرافراز و شمشیر زن کهتران

بزرگان و دلاورانِ شمشیرزن به نزد او رسیدند.

چو آن زخم دیدند بر ماده گور خردمند گفت اینت شمشیر و زور

چون آن زخمِ کاری را بر گورخر دیدند، خردمندان گفتند چه شمشیر و زوری داری که چنین دقیق ضربه زدی.

مبیناد چشم بد این شاه را نماند بجز بر فلک ماه را

چشمِ بد به این شاه نرسد؛ جایگاهِ چنین کسی تنها در فلک (آسمان) است، همچون ماه.

سر مهتران جهان زیر اوست فلک زیر پیکان و شمشیر اوست

بزرگانِ جهان مطیع و زیردستِ او هستند و فلک نیز تحتِ قدرتِ پیکان و شمشیرِ او قرار دارد.

سپاه از پس اندر همی تاختند بیابان ز گوران بپرداختند

سپاه به دنبالِ شاه تاختند و بیابان را از گورخران پاک کردند.

یکی مرد بر گرد لشکر بگشت که یک تن مباد اندرین پهن دشت

شاه مردی را مأمور کرد تا اطرافِ لشکر بگردد که در این دشتِ پهناور، حتی یک گورخر باقی نماند.

که گوری فروشد به بازارگان بدیشان دهند این همه رایگان

تا مبادا گوری به دستِ بازرگانان بیفتد و بخواهند آن را رایگان به مردم بفروشند (یا توزیع کنند).

ز بر کوی با نامداران جز ببردند بسیار دیبا و خز

سپس از کوی و بازار همراه با بزرگان، پارچه‌های گران‌بها و پوست‌های خزِ نفیس را برداشتند.

بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو نخواهند اگر چندشان بود تاو

شاه پذیرفت و دستور داد که دیگر مالیات (باج و ساو) از مردم طلب نکنند، حتی اگر مردم تواناییِ پرداخت داشته باشند.

ازان شهرها هرک درویش بود وگر نانش از کوشش خویش بود

از آن شهرها، هرکس که فقیر بود یا درآمدش حاصلِ رنجِ خودش بود (و حمایتی نداشت)...

ز بخشیدن او توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند

از بخششِ شاه، توانگر شدند و بسیاری از آنان صاحبِ ثروت و جاه و مقام گردیدند.

به شهر اندر آمد ز نخچیرگاه بکی هفته بد شادمان با سپاه

شاه پس از شکار به شهر بازگشت و یک هفته با سپاهش در شادمانی به سر برد.

برفتی خوش آواز گوینده ای خردمند و درویش جوینده ای

سخن‌گویی خوش‌صدا و دانا که درویش‌مسلک و جوینده‌ی حقیقت بود، حرکت کرد و با مردم سخن گفت.

بگفتی که ای دادخواهندگان به یزدان پناهید از بندگان

او می‌گفت ای دادخواهان، از بندگان ناامید شوید و به یزدان پناه ببرید که او گشایش‌گر است.

کسی کو بخفتست با رنج ما وگر نیستش بهره از گنج ما

کسی که از رنجِ ما بی‌اطلاع است یا از گنجِ ما بهره‌ای نبرده است...

به میدان خرامید تا شهریار مگر بر شما نوکند روزگار

به میدان بیایید تا پادشاه شاید روزگارتان را نو و دگرگون کند.

دگر هرک پیرست و بیکار و سست همان کو جوانست و ناتن درست

هرکس که پیر است یا بی‌کار و ضعیف است، و یا جوانِ سالمی که فعالیتی ندارد...

وگر وام دارد کسی زین گروه شدست از بد وام خواهان ستوه

و یا اگر کسی وامدار است و از دستِ طلبکاران به ستوه آمده است...

وگر بی پدر کودکانند نیز ازان کس که دارد بخواهند چیز

و یا اگر کودکانی یتیم (بی‌ پدر) هستند، از کسی که سرپرستی دارند، مال و اموال طلب کنند.

بود مام کودک نهفته نیاز بدوبر گشایم در گنج باز

اگر مادرِ کودک نیازمند است، من درِ گنج را به رویشان باز می‌کنم تا نیازشان برطرف شود.

وگر مایه داری توانگر بمرد بدین مرز ازو کودکان ماند خرد

و اگر فردِ ثروتمندی درگذشت و فرزندانِ خردسال از او ماندند (و کسی نبود که از اموالشان نگهداری کند)...

گنه کار دارد بدان چیز رای ندارد به دل شرم و بیم خدای

اگر گناهکاری بخواهد به آن مال چشم‌داشت داشته باشد، در دلش شرم و بیم از خدا ندارد.

سخن زین نشان کس مدارید باز که از رازداران منم بی نیاز

این سخن را پنهان نکنید که من برای رازداران نیازی ندارم (من خودم محرمِ اسرارِ شما هستم).

توانگر کنم مرد درویش را به دین آورم جان بدکیش را

من مردِ فقیر را توانگر می‌کنم و جانِ کسی را که راهِ نادرست (بدکیش) می‌رود، به راهِ دین و درست باز می‌گردانم.

بتوزیم فام کسی کش درم نباشد دل خویش دارد به غم

حقِ کسی که درم (پول) ندارد و دلش در غم است را جبران می‌کنم و به او بخشش می‌کنم.

دگر هرک دارد نهفته نیاز همی دارد از تنگی خویش راز

هرکس که نیازِ پنهانی دارد و از رویِ شرم یا تنگیِ معیشت، رازِ خود را فاش نمی‌کند...

مر او را ازان کار بی غم کنم فزون شادی و اندهش کم کنم

من او را از آن غم رها می‌کنم و شادی‌اش را می‌افزایم و اندوهش را کم می‌کنم.

گر از کارداران بود رنج نیز که او از پدرمرده ای خواست چیز

اگر هر یک از مأموران حکومتی با گرفتنِ اموالِ یتیمان، رنجی بر مردم تحمیل کردند و ظلمی روا داشتند، باید پاسخگو باشند.

نکته ادبی: واژه «کاردار» در اینجا به معنای مأمور حکومتی یا عامل جمع‌آوری مالیات است و «پدرمرده» کنایه از یتیم و افراد بی‌سرپرست و ناتوان است.

کنم زنده بر دار بیداد را که آزرد او مرد آزاد را

من چنان عدالت سخت‌گیرانه‌ای را اجرا خواهم کرد که گویی بی‌عدالتی را به دار آویخته‌ام، چرا که آن کارگزار با ظلم خود، مرد آزاده‌ای را آزرده‌خاطر کرده است.

نکته ادبی: «دارِ بیداد» یک ترکیب استعاری است که در آن بیداد به موجودی زنده تشبیه شده که به دار آویخته می‌شود.

گشادند زان پس در گنج باز توانگر شد آنکس که بودش نیاز

پس از آن دستور دادند تا درهای خزانه را بگشایند و به این ترتیب، کسانی که در فقر و نیاز به سر می‌بردند، به ثروت و بی‌نیازی رسیدند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده سیاستِ بخشندگیِ شاهانه پس از برقراریِ عدالت است.

ز نخچیرگه سوی بغداد رفت خرد یافته با دلی شاد رفت

او پس از پایانِ شکارگاه و تفریح، با دلی شاد و خردی که در طول این مسیر حاصل شده بود، به بغداد بازگشت.

نکته ادبی: «نخچیرگه» به معنای شکارگاه است و اشاره به بازگشتِ حاکم از تفریحاتِ اشرافی دارد.

برفتند گردنکشان پیش اوی ز بیگانه و آنک بد خویش اوی

همه بزرگان و سرداران، چه آنانی که با او غریبه بودند و چه خویشاوندانش، برای استقبال به پیشواز او رفتند.

نکته ادبی: «گردنکشان» در اینجا به معنای بزرگان و سران لشکر است که نشانه اقتدارِ حاکم در آن زمان است.

بفرمود تا بازگردد سپاه بیامد به کاخ دلارای شاه

او فرمان داد تا سپاهیان بازگردند و خود به تنهایی به سمت کاخ باشکوه و زیبای پادشاهی حرکت کرد.

نکته ادبی: «کاخ دلارای» به معنای کاخِ زیبا و آراسته است که شکوهِ ظاهریِ قدرت را نشان می‌دهد.

شبستان زرین بیاراستند پرستندگان رود و می خواستند

سپس دستور داد تا شبستان و تالارهای زرین را بیارایند و خدمتکاران را برای فراهم آوردنِ موسیقی و شراب فراخواند.

نکته ادبی: «شبستان» در متون کهن علاوه بر محل خواب، به بخش اندرونی و خصوصی کاخ نیز گفته می‌شود.

بتان چامه و چنگ برساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند

زیبارویانِ آوازه‌خوان، ساز و چنگ را آماده کردند و فضایِ ایوان را از حضورِ افراد غریبه و غیرخودی خالی کردند.

نکته ادبی: «بتان» در ادبیات کلاسیک استعاره از زیبارویان است و «چامه» به معنای سرود و آواز است.

ز رود و می و بانگ چنگ و سرود هوا را همی داد گفتی درود

از صدایِ ساز، نغمه‌خوانی و نوایِ چنگ، گویی تمامِ فضایِ کاخ و هوا در حالِ ستایش و درود فرستادن بود.

نکته ادبی: این بیت دارای آرایه اغراق و تشخیص است که فضایِ پرشورِ جشن را توصیف می‌کند.

به هر شب ز هر حجره یک دست بند ببردند تا دل ندارد نژند

هر شب از هر حجره، دست‌بندها و هدایای گران‌بهایی به مهمانان هدیه می‌دادند تا هیچ‌کس در آن محفل دل‌تنگ نباشد.

نکته ادبی: «دست‌بند» در اینجا می‌تواند به معنای هدیه یا خلعتِ گران‌بها باشد و «نژند» به معنای غمگین و اندوهناک است.

دو هفته همی بود دل شادمان در گنج بگشاد روز و شبان

به مدت دو هفته، پادشاه دلی شاد و پرشور داشت و شبانه‌روز درهای گنجینه را بر روی همگان گشوده بود.

نکته ادبی: اشاره به دورانی از بذل و بخششِ بی‌حد و حصرِ پادشاه در اوج قدرت.

درم داد و آمد به شهر صطخر به سر بر نهاد آن کیان تاج فخر

او اموال فراوانی بخشید و به شهر اصطخر رفت و در آنجا تاج پادشاهیِ کیانی را بر سر نهاد و به آن افتخار کرد.

نکته ادبی: «صطخر» از شهرهای مهم و باستانی ایران است و «کیان» اشاره به پادشاهانِ اساطیریِ ایران‌زمین دارد.

شبستاان خود را چو در باز کرد بتان را ز گنج درم ساز کرد

وقتی درِ بخشِ خصوصی و اندرونیِ خود را باز کرد، زیبارویان را با هدایایِ گران‌بهایِ گنج، غرق در ثروت کرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ولخرجیِ شاهانه در فضاهای خصوصی است.

به مشکوی زرین هرانکس که تاج نبودش بزیر اندرون تخت عاج

در آن کاخِ زرین، هر کسی که به مقام و جایگاهِ بالایی نرسیده بود و بر تختِ عاج تکیه نزده بود، در نظرِ او جایگاهی نداشت.

نکته ادبی: تختِ عاج کنایه از تختِ پادشاهی و قدرتِ مطلق است.

ازان شاه ایران فراوان ژکید برآشفت وز روزبه لب گزید

پادشاه ایران با شنیدن این احوال، خشمگین شد و از شدتِ غضب، لبِ خود را به دندان گزید و به «روزبه» نگریست.

نکته ادبی: «ژکیدن» به معنای خشمگین شدن و دشنام دادن است و گزیدنِ لب نشانه خشم و اندوهِ عمیق است.

بدو گفت من باژ روم و خزر بدیشان دهم چون بیاری بدر

به او گفت: من به سوی روم و خزر خواهم رفت و اگر یاری کنند، به آن‌ها باج و خراج خواهم داد.

نکته ادبی: «باژ» به معنای خراج و مالیات است و در اینجا به معنای باج‌دهیِ سیاسی برای جلبِ حمایت است.

هم اکنون به خروار دینار خواه ز گنج ری و اصفهان باژ خواه

همین حالا درخواست کن تا به اندازه خروارها سکه طلا از خزانه‌های ری و اصفهان برایم خراج بیاورند.

نکته ادبی: «دینار» سکه طلا است و تأکید بر جمع‌آوری ثروت از شهرهای بزرگِ ایران دارد.

شبستان برین گونه ویران بود نه از اختر شاه ایران بود

این آشفتگیِ دربار و ویرانیِ آن، ربطی به سرنوشت و ستاره بختِ شاه ایران نداشت، بلکه نتیجه اعمالِ خودشان بود.

نکته ادبی: «اختر» به معنای ستاره بخت و سرنوشت است که در باورهای کهن بر زندگیِ انسان تأثیرگذار بوده است.

ز هر کشوری باژ نو خواستند زمین را به دیبا بیاراستند

آن‌ها از هر سرزمینی مالیات‌های جدیدی طلب کردند و زمین را با پارچه‌های زربفت و گران‌بها آراستند.

نکته ادبی: «دیبا» پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بها است که نماد تجمل و شکوهِ درباری است.

برین گونه یک چند گیتی بخورد به بزم و به رزم و به ننگ و نبرد

او بدین شیوه مدتی بر جهان حکمرانی کرد و روزگار گذراند؛ هم در مجالس بزم و شادی و هم در میدان‌های جنگ و کارزار.

نکته ادبی: این بیت جمع‌بندیِ دورانِ پرالتهابِ پادشاهی است که هم در بر گیرنده خوش‌گذرانی و هم خشونتِ جنگ است.