شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۶

فردوسی
بفرمود تا تخت شاهنشهی به باغ بهار اندر آرد رهی
به فرمان ببردند پیروزه تخت نهادند زیر گلفشان درخت
می و جام بردند و رامشگران به پالیز رفتند با مهتران
چنین گفت با رای زن شهریار که خرم به مردم بود روزگار
به دخمه درون بس که تنهاشویم اگر چند با برز و بالا شویم
همه بسترد مرگ دیوانها به پای آورد کاخ و ایوانها
ز شاه و ز درویش هر کو بمرد ابا خویشتن نام نیکی ببرد
ز گیتی ستایش به مابر بس است که گنج درم بهر دیگر کس است
بی آزاری و راستی بایدت چو خواهی که این خورده نگزایدت
کنون سال من رفت بر سی و هشت بسی روز بر شادمانی گذشت
چو سال جوان بر کشد بر چهل غم روز مرگ اندرآید به دل
چو یک موی گردد به سر بر سپید بباید گسستن ز شادی امید
چو کافور شد مشک معیوب گشت به کافور بر تاج ناخوب گشت
همی بزم و بازی کنم تا دو سال چو لختی شکست اندر آید به یال
شوم پیش یزدان بپوشم پلاس نباشم ز گفتار او ناسپاس
به شادی بسی روز بگذاشتم ز بادی که بد بهره برداشتم
کنون بر گل و نار و سیب و بهی ز می جام زرین ندارم تهی
چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ شود آسمان همچو پشت پلنگ
برومند و بویا بهاری بود می سرخ چون غمگساری بود
هوا راست گردد نه گرم و نه سرد زمین سبزه و آبها لاژورد
چو با مهرگانی بپوشیم خز به نخچیر باید شدن سوی جز
بدان دشت نخچیر کاری کنیم که اندر جهان یادگاری کنیم
کنون گردن گور گردد سبتر دل شیر نر گیرد و رنگ ببر
سگ و یوز با چرغ و شاهین و باز نباید کشیدن به راه دراز
که آن جای گرزست و تیر و کمان نباشیم بی تاختن یک زمان
بیابان که من دیده ام زیر جز شده چون بن نیزه بالای گز
بران جایگه نیز یابیم شیر شکاری بود گر بمانیم دیر
همی بود تا ابر شهریوری برآمد جهان شد پر از لشکری
ز هر گوشه ای لشکری جنگجوی سوی شاه ایران نهادند روی
ازیشان گزین کرد گردنکشان کسی کو ز نخچیر دارد نشان
بیاورد لشکر به دشت شکار سواران شمشیر زن ده هزار
ببردند خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخر و چارپای
همه زیردستان به پیش سپاه برفتند هرجای کندند چاه
بدان تا نهند از بر چاه چرخ کنند از بر چرخ چینی سطرخ
پس لشکر اندر همی تاخت شاه خود و ویژگان تا به نخچیرگاه
بیابان سراسر پر از گور دید همه بیشه از شیر پرشور دید
چنین گفت کاینجا شکار منست که از شیر بر خاک چندین تنست
بخسپید شادان دل و تن درست که فردا بباید مرا شیر جست
کنون میگساریم تا چاک روز چو رخشان شود هور گیتی فروز
نخستین به شمشیر شیر افگنیم همان اژدهای دلیر افگنیم
چو این بیشه از شیر گردد تهی خدنگ مرا گور گردد رهی
ببود آن شب و بامداد پگاه سوی بیشه رفتند شاه و سپاه
هم انگاه بیرون خرامید شیر دلاور شده خورده از گور سیر
به یاران چنین گفت بهرام گرد که تیر و کمان دارم و دست برد
ولیکن به شمشیر یازم به شیر بدان تا نخواند مرا نادلیر
بپوشید تر کرده پشمین قبای به اسپ نبرد اندر آورد پای
چو شیر اژدها دید بر پای خاست ز بالا دو دست اندر آورد راست
همی خواست زد بر سر اسپ اوی بزد پاشنه مرد نخچیر جوی
بزد بر سر شیر شمشیر تیز سبک جفت او جست راه گریز
ز سر تا میانش بدونیم کرد دل نره شیران پر از بیم کرد
بیامد دگر شیر غران دلیر همی جفت او بچه پرورد زیر
بزد خنجری تیز بر گردنش سر شیر نر کنده شد از تنش
یکی گفت کای شاه خورشید چهر نداری همی بر تن خویش مهر
همه بیشه شیرند با بچگان همه بچگان شیر مادر مکان
کنون باید آژیر بودن دلیر که در مهرگان بچه دارد به زیر
سه فرسنگ بالای این بیشه است به یک سال اگر شیرگیری به دست
جهان هم نگردد ز شیران تهی تو چندین چرا رنج بر تن نهی
چو بنشست بر تخت شاه از نخست به پیمان جز از چنگ شیران نجست
کنون شهریاری به ایران تراست به گور آمدی جنگ شیران چراست
بدو گفت شاه ای خردمند پیر به شبگیر فردا من و گور و تیر
سواران گردنکش اندر زمان نکردند نامی به تیر و کمان
اگر داد مردی بخواهیم داد به گوپال و شمشیر گیریم یاد
بدو گفت موبد که مرد سوار نبیند چو تو گرد در کارزار
که چشم بد از فر تو دور باد نشست تو در گلشن و سور باد
به پرده سرای آمد از بیشه شاه ابا موبد و پهلوان سپاه
همی خواند لشکر برو آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین
به خرگاه شد چون سپه بازگشت ز دادنش گیتی پرآواز گشت
یکی دانشی مرزبان پیش کار به خرگاه نو بر پراگنده خار
نهادند کافور و مشک و گلاب بگسترد مشک از بر جای خواب
همه خیمه ها خوان زرین نهاد برو کاسه آرایش چین نهاد
بیاراست سالار خوان از بره همه خوردنیها که بد یکسره
چو نان خورده شد شاه بهرام گور بفرمود جامی بزرگ از بلور
که آرد پری چهرهٔ میگسار نهد بر کف دادگر شهریار
چنین گفت کان شهریار اردشیر که برنا شد از بخت او مرد پیر
سر مایه او بود ما کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم
به رزم و به بزم و به رای و به خوان جز او را جهاندار گیتی مخوان
بدانگه که اسکندر آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز و بوم
کجا ناجوانمرد بود و درشت چو سی و شش از شهریاران بکشت
لب خسروان پر ز نفرین اوست همه روی گیتی پر از کین اوست
کجا بر فریدون کنند آفرین برویست نفرین ز جویای کین
مبادا جز از نیکویی در جهان ز من در میان کهان و مهان
بیارید گفتا منادیگری خوش آواز و از نامداران سری
که گردد سراسر به گرد سپاه همی برخروشد به بی راه و راه
بگوید که بر کوی بر شهر جز گر از گوهر و زر و دیبا و خز
چنین تا به خاشاک ناچیز پست بیازد کسی ناسزاوار دست
بر اسپش نشانم ز پس کرده روی ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی
دو پایش ببندند در زیر اسپ فرستمش تا خان آذرگشسپ
نیایش کند پیش آتش به خاک پرستش کند پیش یزدان پاک
بدان کس دهم چیز او را که چیز ازو بستد و رنج او دید نیز
وگر اسپ در کشت زاری کند ور آهنگ بر میوه داری کند
ز زندان نیابد به سالی رها سوار سرافراز گر بی بها
همان رنج ما بس گزیدست بهر بیاییم و آزرده گردند شهر
برفتند بازارگانان شهر ز جز و ز برقوه مردم دو بهر
بیابان چو بازار چین شد ز بار بران سو که بد لشکر شهریار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه تضادی ژرف میان لذت‌جویی‌های مشروع پادشاهانه و اندیشه در گذر عمر و ناپایداری جهان را به تصویر می‌کشد. بهرام گور که در اوج اقتدار است، با رسیدن به آستانه میان‌سالی، با نگاهی واقع‌بینانه به مرگ می‌نگرد و آن را سرنوشت محتوم همگان می‌داند. او بر این باور است که تنها نام نیک است که از آدمی بر جای می‌ماند، از این رو در کنار لذت بردن از مواهب زندگی، بر اهمیتِ تدبیر و شجاعت تأکید دارد.

در بخش دوم، این تأملات فلسفی به نمایش اقتدار و دلیری در شکارگاه بدل می‌شود. تقابل میان اندیشه مرگ و شور زندگی، قهرمان را وا می‌دارد تا با شمشیر و تیر به نبرد با طبیعت برود و قدرتِ خویش را به چالش بکشد. این روایت نشان‌دهنده الگوی پهلوانی است که همزمان که فیلسوفانه به ناپایداری گیتی آگاه است، با تمام توان در میدان عمل حاضر می‌شود تا یادگاری جاودان از خود به جای بگذارد.

معنای روان

بفرمود تا تخت شاهنشهی به باغ بهار اندر آرد رهی

بهرام فرمان داد تا تخت سلطنتی را به باغی که در فصل بهار پرگل بود، منتقل کنند.

نکته ادبی: شاهنشهی: از ترکیب شاه و شه، شکلی کهن برای شاهنشاه.

به فرمان ببردند پیروزه تخت نهادند زیر گلفشان درخت

خدمتکاران به دستور او تخت فیروزه‌فام را بردند و زیر درختی که پر از شکوفه بود، قرار دادند.

نکته ادبی: پیروزه: معرب فیروزه؛ گلفشان: صفت فاعلی مرکب به معنای گل‌افشان.

می و جام بردند و رامشگران به پالیز رفتند با مهتران

شراب و جام‌های زرین و نوازندگان را برداشتند و همراه با بزرگان به گردشگاه (باغ) رفتند.

نکته ادبی: پالیز: به معنای باغ و کشتزار؛ رامشگران: نوازندگان و مطربان.

چنین گفت با رای زن شهریار که خرم به مردم بود روزگار

بهرام با مشاور و رای‌زن خود گفت که روزگار خوش برای مردم، نعمتی بزرگ است.

نکته ادبی: رای‌زن: مشاور، وزیر؛ شهریار: پادشاه.

به دخمه درون بس که تنهاشویم اگر چند با برز و بالا شویم

با اینکه ما بلندمرتبه و قوی‌هیکل باشیم، سرانجام در دخمه (گور) تنها خواهیم ماند.

نکته ادبی: برز و بالا: کنایه از قد و قامت و هیبت جسمانی.

همه بسترد مرگ دیوانها به پای آورد کاخ و ایوانها

مرگ تمام شکوه و قدرت (دیوان‌سالاری یا عمارت‌های بلند) را نابود می‌کند و کاخ‌های بلند را ویران می‌سازد.

نکته ادبی: بسترد: از ستردن به معنای پاک کردن و زدودن.

ز شاه و ز درویش هر کو بمرد ابا خویشتن نام نیکی ببرد

هر کس از شاه و گدا بمیرد، تنها چیزی که با خود به جهان دیگر می‌برد، نام نیک اوست.

نکته ادبی: ابا: حرف اضافه به معنای همراهِ و با.

ز گیتی ستایش به مابر بس است که گنج درم بهر دیگر کس است

در این جهان، ستایش و شهرت برای من کافی است، چرا که ثروت و گنج‌ها برای دیگران باقی می‌ماند.

نکته ادبی: گیتی: جهان؛ درم: سکه پول.

بی آزاری و راستی بایدت چو خواهی که این خورده نگزایدت

اگر می‌خواهی که بلا و سختی به سراغت نیاید، باید صلح‌جو و راست‌کردار باشی.

نکته ادبی: خورده: در اینجا به معنای آسیب و گزند و بلا است.

کنون سال من رفت بر سی و هشت بسی روز بر شادمانی گذشت

اکنون سی و هشت سال از عمرم گذشته و روزهای بسیاری را با شادی سپری کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به سن بهرام گور در هنگام نگارش یا روایت داستان.

چو سال جوان بر کشد بر چهل غم روز مرگ اندرآید به دل

وقتی سن انسان به چهل سال نزدیک می‌شود، اندوه مرگ به دل آدمی راه می‌یابد.

نکته ادبی: برکشیدن: در اینجا به معنای رسیدن و نزدیک شدن به یک حد است.

چو یک موی گردد به سر بر سپید بباید گسستن ز شادی امید

وقتی یک تار موی سر سپید شود، باید امید به دوران جوانی و شادی‌های آن را رها کرد.

نکته ادبی: گسستن: بریدن و قطع کردن.

چو کافور شد مشک معیوب گشت به کافور بر تاج ناخوب گشت

وقتی موی سپید (کافور) موی سیاه (مشک) را بپوشاند، زیبایی کاسته می‌شود و تاج پادشاهی بر سر چنین فردی دیگر جلوه ندارد.

نکته ادبی: کافور و مشک: تضاد نمادین بین موی سپید و سیاه.

همی بزم و بازی کنم تا دو سال چو لختی شکست اندر آید به یال

تا دو سال دیگر به بزم و شادی ادامه می‌دهم تا وقتی که بدنم ضعیف و قامت مردانه‌ام خمیده شود.

نکته ادبی: یال: استعاره از قامت و نیروی جوانی.

شوم پیش یزدان بپوشم پلاس نباشم ز گفتار او ناسپاس

پس از آن (پیری) به درگاه خداوند می‌روم و توبه می‌کنم و از آنچه او مقدر کرده، ناسپاسی نمی‌کنم.

نکته ادبی: پلاس: جامه زبر و خشن که صوفیان و توبه‌کنندگان می‌پوشیدند.

به شادی بسی روز بگذاشتم ز بادی که بد بهره برداشتم

در طول زندگی روزهای شادی را پشت سر گذاشتم و از هر فرصتی برای خوشی بهره بردم.

نکته ادبی: بادی که بد: کنایه از شانس و فرصت‌هایی که پیش آمد.

کنون بر گل و نار و سیب و بهی ز می جام زرین ندارم تهی

اکنون در میان گل‌ها و میوه‌ها، جام شراب زرین را هیچ‌گاه خالی نمی‌گذارم.

نکته ادبی: نار: انار؛ بهی: به.

چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ شود آسمان همچو پشت پلنگ

وقتی چهره سرخ سیب را می‌بینم، آسمان از خشم یا هیجان مثل پشت پلنگ (پر از لک و نشان) می‌شود.

نکته ادبی: بیجاده: سنگی سرخ‌رنگ؛ پشت پلنگ: تشبیهی برای رنگارنگی یا اضطراب.

برومند و بویا بهاری بود می سرخ چون غمگساری بود

بهاری خوشبو و پرمیوه بود و شراب سرخ، غمگسار و تسکین‌دهنده بود.

نکته ادبی: برومند: میوه‌دار؛ بویا: خوش‌بو.

هوا راست گردد نه گرم و نه سرد زمین سبزه و آبها لاژورد

هوا متعادل شد، نه گرم و نه سرد؛ زمین سبز و رودها به رنگ لاجورد (آبی تیره) درآمدند.

نکته ادبی: لاژورد: گوهر آبی‌رنگ، کنایه از زلالی و رنگ آبی آب.

چو با مهرگانی بپوشیم خز به نخچیر باید شدن سوی جز

چون فصل مهرگان (پاییز) فرا رسید و لباس خز پوشیدیم، باید برای شکار به دشت برویم.

نکته ادبی: مهرگان: جشن پاییزی؛ نخچیر: شکار.

بدان دشت نخچیر کاری کنیم که اندر جهان یادگاری کنیم

در آن دشت چنان شکاری کنیم که در جهان به عنوان یادگاری از ما بماند.

نکته ادبی: کاری کردن: کنایه از انجام کار بزرگ و ماندگار.

کنون گردن گور گردد سبتر دل شیر نر گیرد و رنگ ببر

اکنون گردن گورخر قوی‌تر و جسورتر شده و شیر و ببر نیز دلیری بیشتری دارند.

نکته ادبی: سبتر: بزرگ‌تر و ستبرتر.

سگ و یوز با چرغ و شاهین و باز نباید کشیدن به راه دراز

سگ شکاری و یوزپلنگ و پرندگان شکاری را نباید در راهی طولانی خسته کرد.

نکته ادبی: چرغ: نوعی پرنده شکاری.

که آن جای گرزست و تیر و کمان نباشیم بی تاختن یک زمان

زیرا آنجا (شکارگاه) جایگاه نبرد با گرز و تیر و کمان است، نباید لحظه‌ای از تاخت و تاز غافل بمانیم.

نکته ادبی: تاختن: حمله کردن و حرکت سریع.

بیابان که من دیده ام زیر جز شده چون بن نیزه بالای گز

بیابانی که من در آن منطقه دیدم، گیاهانش به اندازه طول یک نیزه بلند شده بودند.

نکته ادبی: گز: واحد اندازه طول؛ بن نیزه: تهِ نیزه.

بران جایگه نیز یابیم شیر شکاری بود گر بمانیم دیر

اگر مدتی در آنجا بمانیم، شیرهای زیادی برای شکار خواهیم یافت.

نکته ادبی: دیر: زمان طولانی.

همی بود تا ابر شهریوری برآمد جهان شد پر از لشکری

همچنان در آنجا بود تا ماه شهریور رسید و جهان پر از لشکر و هیاهو شد.

نکته ادبی: ابر شهریوری: استعاره از ماه شهریور.

ز هر گوشه ای لشکری جنگجوی سوی شاه ایران نهادند روی

از هر سوی، لشکری جنگجو به سوی شاه ایران حرکت کردند.

نکته ادبی: نهادن روی: حرکت کردن و متوجه شدن.

ازیشان گزین کرد گردنکشان کسی کو ز نخچیر دارد نشان

شاه از میان آنان مردان قدرتمند را برگزید، کسانی که در شکار مهارت داشتند.

نکته ادبی: گردنکشان: بزرگان و جنگجویان دلیر.

بیاورد لشکر به دشت شکار سواران شمشیر زن ده هزار

لشکری متشکل از ده هزار سوار شمشیرزن را به دشت شکار آورد.

نکته ادبی: دشت شکار: شکارگاه.

ببردند خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخر و چارپای

تمام تجهیزات اقامتی، خیمه‌ها و حیوانات بارکش را به همراه آوردند.

نکته ادبی: خرگاه: خیمه بزرگ؛ آخر: محل نگهداری چارپایان.

همه زیردستان به پیش سپاه برفتند هرجای کندند چاه

زیردستان برای آماده‌سازی سپاه، به هر سو رفتند و چاه‌های (تله) کندند.

نکته ادبی: کندن چاه: برای به دام انداختن حیوانات بزرگ.

بدان تا نهند از بر چاه چرخ کنند از بر چرخ چینی سطرخ

تا بر روی چاه‌ها پوشش قرار دهند و سقف آن را با حصیر یا پوشش چینی بپوشانند.

نکته ادبی: سطرخ: پوشش یا سقف چوبی و حصیری.

پس لشکر اندر همی تاخت شاه خود و ویژگان تا به نخچیرگاه

سپس شاه به همراه لشکریان و نزدیکانش به سمت شکارگاه تاختند.

نکته ادبی: ویژگان: خاصان و نزدیکان شاه.

بیابان سراسر پر از گور دید همه بیشه از شیر پرشور دید

شاه بیابان را پر از گورخر و بیشه‌ها را پر از شیرهای خروشان دید.

نکته ادبی: شور: هیاهو و خروش.

چنین گفت کاینجا شکار منست که از شیر بر خاک چندین تنست

شاه گفت: این مکان شکارگاه من است، چرا که تعداد زیادی شیر در خاک آن کشته شده‌اند.

نکته ادبی: خاک چندین تن: کنایه از کشتار زیاد در این مکان.

بخسپید شادان دل و تن درست که فردا بباید مرا شیر جست

با دلی شاد و تنی سالم بخوابید، زیرا فردا باید به دنبال شکار شیر باشیم.

نکته ادبی: درست: سالم و تندرست.

کنون میگساریم تا چاک روز چو رخشان شود هور گیتی فروز

اکنون تا سپیده صبح شراب می‌نوشیم تا زمانی که خورشید جهان‌افروز طلوع کند.

نکته ادبی: چاک روز: سپیده دم؛ هور: خورشید.

نخستین به شمشیر شیر افگنیم همان اژدهای دلیر افگنیم

ابتدا با شمشیر به نبرد شیرها می‌رویم و اژدها (شیرهای دلاور) را از پای در می‌آوریم.

نکته ادبی: اژدهای دلیر: استعاره از شیرهای بزرگ و شجاع.

چو این بیشه از شیر گردد تهی خدنگ مرا گور گردد رهی

وقتی بیشه از شیر خالی شد، با تیر و کمان به شکار گورخرها خواهم پرداخت.

نکته ادبی: خدنگ: تیر؛ رهی: خدمتکار یا در اینجا به معنای شکارِ تحت فرمان.

ببود آن شب و بامداد پگاه سوی بیشه رفتند شاه و سپاه

آن شب سپری شد و صبحگاهان، شاه و سپاهیانش به سمت بیشه رفتند.

نکته ادبی: پگاه: صبح زود.

هم انگاه بیرون خرامید شیر دلاور شده خورده از گور سیر

در همان لحظه شیری بیرون آمد که دلاور بود و تازه گورخری را شکار کرده بود.

نکته ادبی: خورده از گور سیر: کنایه از اینکه شیر طعمه خود را خورده و پرخاشگرتر شده است.

به یاران چنین گفت بهرام گرد که تیر و کمان دارم و دست برد

بهرام به یارانش گفت: من تیر و کمان و مهارت دارم.

نکته ادبی: بهرام گرد: بهرام دلاور؛ دست برد: قدرت دست و مهارت.

ولیکن به شمشیر یازم به شیر بدان تا نخواند مرا نادلیر

اما می‌خواهم با شمشیر با شیر بجنگم تا کسی مرا ترسو و نادلیر نخواند.

نکته ادبی: یازم: دست دراز کنم و حمله کنم.

بپوشید تر کرده پشمین قبای به اسپ نبرد اندر آورد پای

قبای پشمین خود را خیس کرد (برای محافظت) و سوار اسب جنگی شد.

نکته ادبی: تر کردن قبا: برای جلوگیری از نفوذ پنجه شیر؛ اسپ نبرد: اسب جنگی.

چو شیر اژدها دید بر پای خاست ز بالا دو دست اندر آورد راست

شیر وقتی او را دید، ایستاد و پنجه‌های خود را برای حمله بالا آورد.

نکته ادبی: دو دست: منظور پنجه‌های جلویی شیر است.

همی خواست زد بر سر اسپ اوی بزد پاشنه مرد نخچیر جوی

شیر می‌خواست به سر اسب ضربه بزند که بهرام با پاشنه پا اسب را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: نخچیرجوی: کسی که در پی شکار است.

بزد بر سر شیر شمشیر تیز سبک جفت او جست راه گریز

بهرام شمشیر تیز خود را بر سر شیر زد و شیر بلافاصله راه فرار را در پیش گرفت.

نکته ادبی: سبک: سریع و به سرعت.

ز سر تا میانش بدونیم کرد دل نره شیران پر از بیم کرد

شمشیر او بدن شیر را از سر تا میان دو نیم کرد و دلِ تمام شیرهای دلاور دیگر را پر از ترس کرد.

نکته ادبی: بدونیم کرد: دو نیم کرد.

بیامد دگر شیر غران دلیر همی جفت او بچه پرورد زیر

شیر غران و دلیری پدیدار شد که جفتش در پناه او مشغول پرورش توله‌هایش بود.

نکته ادبی: شیر غران استعاره از خطر ناگهانی است؛ واژه غران به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

بزد خنجری تیز بر گردنش سر شیر نر کنده شد از تنش

بهرام خنجر تیزی را بر گردن شیر فرود آورد و سرش را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: حذف فعل در مصراع دوم برای ایجاز و سرعت بخشیدن به روایت.

یکی گفت کای شاه خورشید چهر نداری همی بر تن خویش مهر

یکی (از همراهان خردمند) گفت ای پادشاه زیباروی، تو هیچ مهری به جانِ خویش نداری (و با این کارها جانت را به خطر می‌اندازی).

نکته ادبی: خورشید چهر کنایه از زیبایی و درخشش مقام شاهی است.

همه بیشه شیرند با بچگان همه بچگان شیر مادر مکان

این بیشه پر از شیر و بچه‌های آن‌هاست و توله‌ها همواره در پناه مادرانشان هستند.

نکته ادبی: نکته تربیتی در طبیعت‌شناسی که شاعر به آن اشاره دارد.

کنون باید آژیر بودن دلیر که در مهرگان بچه دارد به زیر

اکنون باید در این فصل که شیرها از توله‌های خود مراقبت می‌کنند، محتاط و هوشیار باشی.

نکته ادبی: مهرگان در اینجا به معنای فصلی خاص از سال است که در آن شیرها در حال مراقبت از توله‌ها هستند.

سه فرسنگ بالای این بیشه است به یک سال اگر شیرگیری به دست

بالای این بیشه تا سه فرسنگ پر از شیر است، حتی اگر یک سال هم شکار کنی، تمام نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به کثرت و انبوهی حیوانات در آن اقلیم.

جهان هم نگردد ز شیران تهی تو چندین چرا رنج بر تن نهی

دنیا هیچ‌گاه از شیر خالی نخواهد شد، پس چرا این‌همه رنج و سختیِ بی‌مورد را بر خود تحمیل می‌کنی؟

نکته ادبی: مفهومِ نهی از خطر بی‌حاصل.

چو بنشست بر تخت شاه از نخست به پیمان جز از چنگ شیران نجست

شاه از همان ابتدای جلوس بر تخت، پیمان بسته بود که تنها به شکار شیر بپردازد (و در این امر استوار بود).

نکته ادبی: تأکید بر عزم راسخ بهرام در شکار.

کنون شهریاری به ایران تراست به گور آمدی جنگ شیران چراست

امروز پادشاهی ایران در دست توست، چرا برای شکار گورخر، با شیرها می‌جنگی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نهیب زدن به شاه.

بدو گفت شاه ای خردمند پیر به شبگیر فردا من و گور و تیر

شاه به آن پیر خردمند گفت: ای پیر دانا، فردا صبح زود شاهدِ هنرنمایی من در شکار گورخر و تیراندازی باش.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

سواران گردنکش اندر زمان نکردند نامی به تیر و کمان

سواران قدرتمند و پهلوانان در آن زمان، نتوانستند با تیر و کمان نامی برای خود کسب کنند (موفق نبودند).

نکته ادبی: گردنکش صفتی برای پهلوانان است.

اگر داد مردی بخواهیم داد به گوپال و شمشیر گیریم یاد

اگر بخواهیم عدالتِ مردانه را اجرا کنیم، باید با گرز و شمشیر هنرنمایی کنیم.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین است.

بدو گفت موبد که مرد سوار نبیند چو تو گرد در کارزار

موبد به شاه گفت: هیچ سواری در میدان جنگ، پهلوانی چون تو را ندیده است.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و دلاور است.

که چشم بد از فر تو دور باد نشست تو در گلشن و سور باد

امیدوارم از آسیب و چشم‌زخم، همیشه در امان باشی و دوران پادشاهی‌ات در شادی و شکوه بگذرد.

نکته ادبی: دعا و نیایش درباری برای تداوم سلطنت.

به پرده سرای آمد از بیشه شاه ابا موبد و پهلوان سپاه

شاه به همراه موبد و پهلوانان سپاه، از بیشه به سمت خیمه‌گاه خود بازگشت.

نکته ادبی: پرده‌سرای اشاره به خیمه شاهی است.

همی خواند لشکر برو آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین

سپاهیان او را ستایش می‌کردند و می‌گفتند که بدون وجود تو، تاج و تخت ایران پاینده مباد.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از تمجید و وفاداری است.

به خرگاه شد چون سپه بازگشت ز دادنش گیتی پرآواز گشت

وقتی به خیمه بازگشت، به خاطرِ دادگریِ او، تمام جهان پر از آوازه و خبر شد.

نکته ادبی: دادگری کردن شاه باعث شهرت و محبوبیت او شد.

یکی دانشی مرزبان پیش کار به خرگاه نو بر پراگنده خار

یک مرزبانِ دانشمند و کاردان، خارهای اطرافِ اقامتگاهِ جدید شاه را پاک‌سازی کرد.

نکته ادبی: پراگنده خار کنایه از آماده‌سازی و پاک‌سازی محیط است.

نهادند کافور و مشک و گلاب بگسترد مشک از بر جای خواب

مکان را با کافور، مشک و گلاب معطر کردند و جای خواب او را با مشک آراستند.

نکته ادبی: اشاره به تشریفات و تجملات درباری.

همه خیمه ها خوان زرین نهاد برو کاسه آرایش چین نهاد

تمام خیمه‌ها را با ظروف زرین و کاسه‌های مجلل چینی آراستند.

نکته ادبی: نماد ثروت و شکوه دوران ساسانی.

بیاراست سالار خوان از بره همه خوردنیها که بد یکسره

سالار و مسئولِ سفره، انواع خوراکی‌ها را مهیا کرد.

نکته ادبی: اشاره به تنوع غذاهای درباری.

چو نان خورده شد شاه بهرام گور بفرمود جامی بزرگ از بلور

پس از صرف غذا، بهرام گور دستور داد جامی بزرگ از بلور بیاورند.

نکته ادبی: جام بلور نمادِ عیش و نوش شاهانه است.

که آرد پری چهرهٔ میگسار نهد بر کف دادگر شهریار

تا پری‌چهره‌ای میگسار بیاید و جام را به دستِ پادشاهِ دادگر بسپارد.

نکته ادبی: پری‌چهره نمادِ زیبایی و ظرافت است.

چنین گفت کان شهریار اردشیر که برنا شد از بخت او مرد پیر

آن شهریارِ اردشیر گفت که به برکتِ اقبال او، پیران نیز دوباره جوان می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به فرّ شاهی که باعث برکت و جوانیِ مملکت می‌شود.

سر مایه او بود ما کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم

اصل و ریشه از آنِ اوست و ما در برابر او کوچکتریم، اگر چنین تواضعی سزاوار ما باشد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه متعالی شاه در سلسله مراتب.

به رزم و به بزم و به رای و به خوان جز او را جهاندار گیتی مخوان

در رزم، بزم، تصمیم‌گیری و سفره‌داری، جز او را پادشاهِ جهان مخوان.

نکته ادبی: تأکید بر جامعیتِ صفاتِ پادشاهیِ بهرام.

بدانگه که اسکندر آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز و بوم

زمانی که اسکندر از روم آمد، ایران و این سرزمین ویران شد.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به حمله اسکندر و دوره فترت.

کجا ناجوانمرد بود و درشت چو سی و شش از شهریاران بکشت

او که فردی ناجوانمرد و خشن بود، سی و شش تن از پادشاهان ایران را کشت.

نکته ادبی: ذکر فجایع دوران اسکندر.

لب خسروان پر ز نفرین اوست همه روی گیتی پر از کین اوست

لبان پادشاهان پر از نفرین بر اوست و تمام جهان از کینه او پر شده است.

نکته ادبی: نفرینِ گذشتگان بر مسببانِ ویرانی.

کجا بر فریدون کنند آفرین برویست نفرین ز جویای کین

هر جا که بر فریدون (شاهِ دادگر) آفرین می‌گویند، بر او (اسکندر) نفرینِ کینه‌جویان است.

نکته ادبی: تقابل میانِ نمادِ عدل (فریدون) و نمادِ ستم (اسکندر).

مبادا جز از نیکویی در جهان ز من در میان کهان و مهان

بهرام گفت: مبادا در جهان، از من میان بزرگان و کوچکان چیزی جز نیکی باقی بماند.

نکته ادبی: تأکید بر میراثِ نیکِ پادشاه.

بیارید گفتا منادیگری خوش آواز و از نامداران سری

گفت: منادیگری خوش‌صدا و از میان نامداران بیابید.

نکته ادبی: منادیگر شخصی است که پیام شاه را به گوش مردم می‌رساند.

که گردد سراسر به گرد سپاه همی برخروشد به بی راه و راه

که در سراسر سپاه و شهر و بیراهه‌ها با صدای بلند جار بزند.

نکته ادبی: تأکید بر همگانی بودنِ پیام شاه.

بگوید که بر کوی بر شهر جز گر از گوهر و زر و دیبا و خز

بگوید که هیچ‌کس نباید به اموال مردم (زر، جواهر، پارچه و خز) دست درازی کند.

نکته ادبی: اشاره به اموال گران‌بها و تجملات.

چنین تا به خاشاک ناچیز پست بیازد کسی ناسزاوار دست

تا کوچک‌ترین اشیا و خاشاکِ بی‌ارزش، هیچ‌کس نباید به اموالِ غیر، دستِ تعدی دراز کند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ شدتِ امنیت.

بر اسپش نشانم ز پس کرده روی ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی

اگر کسی این کار را کرد، او را بر اسبش برعکس بنشانم و با دو نفر پرخاشجو او را بگردانم.

نکته ادبی: مجازات تحقیرآمیز برای دزدان.

دو پایش ببندند در زیر اسپ فرستمش تا خان آذرگشسپ

پاهایش را زیر شکم اسب ببندم و او را به سوی آتشکده آذرگشسپ بفرستم.

نکته ادبی: آذرگشسپ جایگاهِ توبه و تطهیر.

نیایش کند پیش آتش به خاک پرستش کند پیش یزدان پاک

تا در آنجا در پیشگاهِ آتش و یزدان پاک، به نیایش و توبه بپردازد.

نکته ادبی: ترکیبِ مجازاتِ دنیوی و توبه‌ی اخروی.

بدان کس دهم چیز او را که چیز ازو بستد و رنج او دید نیز

و من حقِ کسی که اموالش غارت شده و رنج کشیده است را از دزد می‌گیرم و به او می‌دهم.

نکته ادبی: تأکید بر بازگرداندن حق به صاحبش.

وگر اسپ در کشت زاری کند ور آهنگ بر میوه داری کند

و اگر اسبِ کسی به کشتزار یا باغ میوه خسارت زد (آن شخص مجازات می‌شود).

نکته ادبی: عدالتِ گسترده حتی در خسارت‌های کوچک.

ز زندان نیابد به سالی رها سوار سرافراز گر بی بها

سوارِ بلندپایه باشد یا فردی بی‌مقدار، تا یک سال از زندان رهایی نخواهد یافت.

نکته ادبی: مساوات در برابر قانون.

همان رنج ما بس گزیدست بهر بیاییم و آزرده گردند شهر

رنجِ ما از بابتِ بی‌نظمی بسیار است، باید بیاییم تا شهریان دیگر آزرده نشوند.

نکته ادبی: دلیلِ سخت‌گیری شاه، رفاه مردم است.

برفتند بازارگانان شهر ز جز و ز برقوه مردم دو بهر

بازرگانانِ شهر با شنیدنِ این دستور، از هر طرف (دو بخشِ مردم) خوشحال شدند.

نکته ادبی: تأثیر مثبتِ امنیت بر تجارت.

بیابان چو بازار چین شد ز بار بران سو که بد لشکر شهریار

بیابان به خاطرِ بارهای بازرگانان، مانند بازار چین شد و همه به سوی لشکر شاه روان شدند.

نکته ادبی: بازار چین نمادِ ثروت و رونق اقتصادی.