شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۵

فردوسی
بخفت آن شب و بامداد پگاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه
همه راه و بی راه لشکر گذشت چنان شد که یک ماه ماند او به دشت
سراپرده و خیمه ها ساختند ز نخچیر دشتی بپرداختند
کسی را نیامد بران دشت خواب می و گوشت نخچیر و چنگ و رباب
بیابان همی آتش افروختند تر و خشک هیزم بسی سوختند
برفتند بسیار مردم ز شهر کسی کش ز دینار بایست بهر
همی بود چندی خرید و فروخت بیابان ز لشکر همی برفروخت
ز نخچیر دشت و ز مرغان آب همی یافت خواهنده چندان کباب
که بردی به خروار تا خان خویش بر کودک خرد و مهمان خویش
چو ماهی برآمد شتاب آمدش همی با بتان رای خواب آمدش
بیاورد لشکر ز نخچیرگاه ز گرد سواران ندیدند راه
همی رفت لشکر به کردار گرد چنین تا رخ روز شد لاژورد
یکی شارستان پیشش آمد به راه پر از برزن و کوی و بازارگاه
بفرمود تا لشکرش با بنه گذارند و ماند خود او یک تنه
بپرسید تا مهتر ده کجاست سر اندر کشید و همی رفت راست
شکسته دری دید پهن و دراز بیامد خداوند و بردش نماز
بپرسید کاین خانه ویران کراست میان ده این جای ویران چراست
خداوند گفت این سرای منست همین بخت بد رهنمای منست
نه گاو ستم ایدر نه پوشش نه خر نه دانش نه مردی نه پای و نه پر
مرا دیدی اکنون سرایم ببین بدین خانه نفرین به از آفرین
ز اسپ اندر آمد بدید آن سرای جهاندار را سست شد دست و پای
همه خانه سرگین بد از گوسفند یکی طاق بر پای و جای بلند
بدو گفت چیزی ز بهر نشست فراز آور ای مرد مهمان پرست
چنین داد پاسخ که بر میزبان به خیره چرا خندی ای مرزبان
گر افگندنی هیچ بودی مرا مگر مرد مهمان ستودی مرا
نه افگندنی هست و نه خوردنی نه پوشیدنی و نه گستردنی
به جای دگر خانه جویی رواست که ایدر همه کارها بی نواست
ورا گفت بالش نگه کن یکی که تا برنشینم برو اندکی
بدو گفت ایدر نه جای نکوست همانا ترا شیر مرغ آرزوست
پس انگاه گفتش که شیر آر گرم چنان چون بیابی یکی نان نرم
چنین داد پاسخ که ایدو گمان که خوردی و گشتی ازو شادمان
اگر نان بدی در تنم جان بدی اگر چند جانم به از نان بدی
بدو گفت گر نیستت گوسفند که آمد به خان تو سرگین فگند
چنین داد پاسخ که شب تیره شد مرا سر ز گفتار تو خیره شد
یکی خانه بگزین که یابی پلاس خداوند آن خانه دارد سپاس
چه باشی به نزدیکی شوربخت که بستر کند شب ز برگ درخت
به زر تیغ داری به زربر رکیب نباید که آید ز دزدت نهیب
ز یزدان بترس و ز من دور باش به هر کار چون من تو رنجور باش
چو خانه برین گونه ویران بود گذرگاه دزدان و شیران بود
بدو گفت اگر دزد شمشیر من ببردی کنون نیستی زیر من
کدیور بدو گفت زین در مرنج که در خان من کس نیابد سپنج
بدو گفت شاه ای خردمند پیر چه باشی به پیشم همی خیره خیر
چنانچون گمانم هم از آب سرد ببخشای ای مرد آزادمرد
کدیور بدو گفت کان آبگیر به پیش است کمتر ز پرتاب تیر
بخور چند خواهی و بردار نیز چه جویی بدین بی نوا خانه چیز
همانا بدیدی تو درویش مرد ز پیری فرومانده از کارکرد
چنین داد پاسخ که گر مهتری نداری مکن جنگ با لشکری
چه نامی بدو گفت فرشیدورد نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد
بدو گفت بهرام با کام خویش چرا نان نجویی بدین نام خویش
کدیور بدو گفت کز کردگار سرآید مگر بر من این روزگار
نیایش کنم پیش یزدان خویش ببینم مگر بی تو ویران خویش
چرا آمدی در سرای تهی که هرگز نبینی مهی و بهی
بگفت این و بگریست چندان به زار که بگریخت ز آواز او شهریار
بخندید زان پیر و آمد به راه دمادم بیامد پس او سپاه
چو بیرون شد از نامور شارستان به پیش اندر آمد یکی خارستان
تبر داشت مردی همی کند خار ز لشکر بشد پیش او شهریار
بدو گفت مهتر بدین شارستان کرا دانی ای دشمن خارستان
چنین داد پاسخ که فرشیدورد بماند همه ساله بی خواب و خورد
مگر گوسفندش بود صدهزار همان اسپ و استر بود زین شمار
زمین پر ز آگنده دینار اوست که مه مغز بادش بتن بر مه پوست
شکم گرسنه مانده تن برهنه نه فرزند و خویش نه بار و بنه
اگر کشتمندش فروشد به زر یکی خانه بومش کند پر گهر
شبانش همی گوشت جوشد به شیر خود او نان ارزن خورد با پنیر
دو جامه ندیدست هرگز به هم ازویست هم بر تن او ستم
چنین گفت با خارزن شهریار که گر گوسفندش ندانی شمار
بدانی همانا کجا دارد اوی شمارش بتو گفت کی یارد اوی
چنین گفت کای رزم دیده سوار ازان خواسته کس نداند شمار
بدان خارزن داد دینار چند بدو گفت کاکنون شدی ارجمند
بفرمود تا از میان سپاه بیاید یکی مرد دانا به راه
کجا نام آن مرد بهرام بود سواری دلیر و دلارام بود
فرستاد با نامور سی سوار گزین کرده شایسته مردان کار
دبیری گزین کرد پرهیزگار بدان سان که دانست کردن شمار
بدان خارزن گفت ز ایدر برو همی خارکندی کنون زر درو
ازان خواسته ده یکی مر تراست بدین مردمان راه بنمای راست
دل افرزو بد نام آن خارزن گرازنده مردی به نیروی تن
گرانمایه اسپی بدو داد و گفت که با باد باید که گردی تو جفت
دل افروز بد گیتی افروز شد چو آمد به درگاه پیروز شد
بیاورد لشکر به کوه و به دشت همی گوسفند از عدد برگذشت
شتر بود بر کوه ده کاروان به هر کاروان بر یکی ساروان
ز گاوان ورز و ز گاوان شیر ز پشم و ز روغن ز کشت و پنیر
همه دشت و کوه و بیابان کنام کس او را به گیتی ندانست نام
بیابان سراسر همه کنده سم همان روغن گاو در سم به خم
ز شیراز وز ترف سیصدهراز شتروار بد بر لب جویبار
یکی نامه بنوشت بهرام هور به نزد شهنشاه بهرام گور
نخست آفرین کرد بر کردگار که اویست پیروز و پروردگار
دگر آفرین بر شهنشاه کرد که کیش بدی (را) نگونسار کرد
چنین گفت کای شهریار جهان ز تو شاد یکسر کهان و مهان
کز اندازه دادت همی بگذرد ازین خامشی گنج کیفر برد
همه کار گیتی به اندازه به دل شاه ز اندیشه ها تازه به
یکی گم شده نام فرشیدورد نه در بزمگاه و نه اندر نبرد
ندانست کس نام او در جهان میان کهان و میان مهان
نه خسروپرست و نه یزدان شناس ندانست کردن به چیزی سپاس
چنین خواسته گسترد در جهان تهی دست و پر غم نشسته نهان
به بیداد ماند همی داد شاه منه پند گفتار من بر گناه
پی افگن یکی گنج زین خواسته سیوم سال را گردد آراسته
دبیران داننده را خواندم برین کوه آباد بنشاندم
شمارش پدیدار نامد هنوز نویسنده را پشت برگشت کوز
چنین گفت گوینده کاندر زمین ورا زر و گوهر فزونست زین
برین کوهسارم دو دیده به راه بدان تا چه فرمان دهد پیشگاه
ز من باد بر شاه ایران درود بمان زنده تا نام تارست و پود
هیونی برافگند پویان به راه بدان تا برد نامه نزدیک شاه
چو آن نامه برخواند بهرام گور به دلش اندر افتارد زان کار شور
دژم گشت و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد
بفرمود تا پیش او شد دبیر قلم خواست رومی و چینی حریر
نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند پیروز و به روزگار
خداوند دانایی و فرهی خداوند دیهیم شاهنشهی
نبشت آن که گر دادگر بودمی همین مرد را رنج ننمودمی
نیاورد گرد این ز دزدی و خون نبد هم کسی را به بد رهنمون
همی بد که این مرد بد ناسپاس ز یزدان نبودش به دل در هراس
یکی پاسبان بد برین خواسته دل و جان ز افزون شدن کاسته
بدین دشت چه گرگ و چه گوسفند چو باشد به پیکار و ناسودمند
به زیر زمین در چه گوهر چه سنگ کزو خورد و پوشش نیاید به چنگ
نسازیم ازان رنج بنیاد گنج نبندیم دل در سرای سپنج
فریدون نه پیداست اندر جهان همان ایرج و سلم و تور از مهان
همان جم و کاوس با کیقباد جزین نامداران که داریم یاد
پدرم آنک زو دل پر از درد بود نبد دادگر ناجوانمرد بود
کسی زین بزرگان پدیدار نیست بدین با خداوند پیکار نیست
تو آن خواسته گرد کن هرچ هست ببخش و مبر زان به یک چیز دست
کسی را که پوشیده دارد نیاز که از بد همی دیر یابد جواز
همان نیز پیری که بیکار گشت به چشم گرانمایگان خوار گشت
دگر هرک چیزیش بود و بخورد کنون ماند با درد و با بادسرد
کسی را که نامست و دینار نیست به بازارگانی کسش یار نیست
دگر کودکانی که بینی یتیم پدر مرده و مانده بی زر و سیم
زنانی که بی شوی و بی پوشش اند که کاری ندانند و بی کوشش اند
بریشان ببخش این همه خواسته برافروز جان و روان کاسته
تو با آنک رفتی سوی گنج باد همه داد و پرهیزگاریت باد
نهان کرده دینار فرشیدورد بدو مان همی تا نماند به درد
مر او را چه دینار و گوهر چه خاک چو بایست کردن همی در مغاک
سپهر گراینده یار تو باد همان داد و پرهیز کار تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاه فرستاد برگشت و آمد به راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بخفت آن شب و بامداد پگاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه

بهرام آن شب را خوابید و چون صبح زود شد، به سمت شکارگاه که در دشت بود، حرکت کرد.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است و نخچیرگاه به معنای شکارگاه است.

همه راه و بی راه لشکر گذشت چنان شد که یک ماه ماند او به دشت

لشکر به قدری در راه‌ها و بیراهه‌ها پراکنده شدند که یک ماه در دشت ماندگار شدند.

نکته ادبی: لشکر در اینجا به معنای سپاهیان است.

سراپرده و خیمه ها ساختند ز نخچیر دشتی بپرداختند

چادرهای بزرگ و خیمه‌های متعددی برپا کردند و آن دشت را از شکار حیوانات خالی کردند.

نکته ادبی: سراپرده به خیمه بزرگ پادشاهی گفته می‌شود.

کسی را نیامد بران دشت خواب می و گوشت نخچیر و چنگ و رباب

در آن دشت به دلیل وفورِ شراب و کبابِ شکار و نوای موسیقی، کسی فکرِ خوابیدن به سرش نمی‌زد.

نکته ادبی: رباب ساز زهی است و نماد خوش‌گذرانی است.

بیابان همی آتش افروختند تر و خشک هیزم بسی سوختند

در سراسر بیابان آتش‌های بزرگی روشن کردند و مقدار زیادی هیزمِ خشک و تَر را سوزاندند.

نکته ادبی: آتش افروختن استعاره از برپاییِ بساطِ عیش و گرمایِ حضور است.

برفتند بسیار مردم ز شهر کسی کش ز دینار بایست بهر

مردم بسیاری از شهر به آنجا آمدند؛ هر کس که نیاز مالی داشت و به دنبال کسب درآمد بود.

نکته ادبی: بهر به معنای بهره و سود است.

همی بود چندی خرید و فروخت بیابان ز لشکر همی برفروخت

مدتی خرید و فروش در آنجا رونق داشت و بیابان به دلیل حضورِ پرشمارِ لشکر، مانند چراغی روشن و پرهیاهو شده بود.

نکته ادبی: برفروختن در اینجا به معنای درخشان و پرتحرک شدن است.

ز نخچیر دشت و ز مرغان آب همی یافت خواهنده چندان کباب

مردم از شکارِ دشت و صیدِ پرندگانِ آبزی، به اندازه‌ای گوشتِ کباب‌شده به دست می‌آوردند که به وفور یافت می‌شد.

نکته ادبی: خواهان به معنای طلب‌کننده است.

که بردی به خروار تا خان خویش بر کودک خرد و مهمان خویش

به قدری که می‌توانستند به صورت توده‌های بزرگ (خروار) به خانه‌های خود ببرند و برای فرزندانِ خردسال و مهمانانِ خود فراهم کنند.

نکته ادبی: خروار واحد اندازه‌گیری بزرگ است.

چو ماهی برآمد شتاب آمدش همی با بتان رای خواب آمدش

چون یک ماه گذشت، زمانِ رفتن فرا رسید و شاه که به دنبالِ استراحت بود، سودای خواب در سرش افتاد.

نکته ادبی: بتان در اینجا استعاره از معشوقگان و زیبارویانِ همراهِ شاه است.

بیاورد لشکر ز نخچیرگاه ز گرد سواران ندیدند راه

بهرام لشکر را از شکارگاه حرکت داد؛ گرد و غباری که سواران به پا کرده بودند، به قدری زیاد بود که راه دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ کثرتِ سپاهیان.

همی رفت لشکر به کردار گرد چنین تا رخ روز شد لاژورد

سپاهیان به شکلِ گردبادی حرکت می‌کردند و این وضعیت تا زمانی که رنگِ آسمانِ روز به تیرگیِ رنگِ لاجورد گرایید، ادامه داشت.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد رنگی آبی تیره است و نشانگرِ غروب است.

یکی شارستان پیشش آمد به راه پر از برزن و کوی و بازارگاه

در مسیرِ راه، شهری کوچک نمایان شد که پر از کوچه و بازار و محلِ داد و ستد بود.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر است.

بفرمود تا لشکرش با بنه گذارند و ماند خود او یک تنه

بهرام دستور داد لشکر با تمامیِ وسایل و بار و بنه بمانند و خودش به تنهایی (بدونِ محافظ و همراه) پیش رفت.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه است.

بپرسید تا مهتر ده کجاست سر اندر کشید و همی رفت راست

بهرام پرسید که بزرگِ این ده کجاست؟ پیرمرد بدونِ اینکه سر بلند کند و پاسخ دهد، به راهِ خود ادامه داد.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و کدخدا است.

شکسته دری دید پهن و دراز بیامد خداوند و بردش نماز

بهرام درِ خانه‌ای پهن و بزرگ اما شکسته دید، به سمت صاحب‌خانه رفت و به او سلام و احترام کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و احترام است.

بپرسید کاین خانه ویران کراست میان ده این جای ویران چراست

بهرام پرسید این خانهِ ویران متعلق به کیست و چرا در وسط ده، این مکان این‌قدر خراب و مخروبه است؟

نکته ادبی: پرسش برایِ آغازِ گفتگو با پیرمرد است.

خداوند گفت این سرای منست همین بخت بد رهنمای منست

پیرمرد پاسخ داد: این خانه مالِ من است و همین بختِ بد و اقبالِ سیاه من است که مرا به اینجا کشانده است.

نکته ادبی: رهنمای به معنای راهنما است.

نه گاو ستم ایدر نه پوشش نه خر نه دانش نه مردی نه پای و نه پر

نه گاوی برای شخم‌زنی دارم، نه لباس مناسب، نه خری برای بارکشی، نه دانشی برای اداره امور، نه قدرتِ جسمانی و نه تواناییِ حرکتی.

نکته ادبی: شمارشِ نداشته‌ها نشان از استیصالِ کامل است.

مرا دیدی اکنون سرایم ببین بدین خانه نفرین به از آفرین

تو الان مرا دیدی، پس حالا خانه‌ام را هم ببین؛ در این خانه، نفرین بهتر از آفرین و دعایِ خیر است (چون زندگی در آن عذاب است).

نکته ادبی: آفرین به معنای دعای خیر و تحسین است.

ز اسپ اندر آمد بدید آن سرای جهاندار را سست شد دست و پای

شاه از اسب پیاده شد و وقتی آن خانه را دید، از شدتِ تأثر و اندوه، دست و پایش سست شد.

نکته ادبی: جهاندار صفتِ پادشاه است.

همه خانه سرگین بد از گوسفند یکی طاق بر پای و جای بلند

تمامِ خانه پر از سرگینِ گوسفند بود و تنها یک طاقِ بلند و نیمه‌کاره در آنجا دیده می‌شد.

نکته ادبی: سرگین به معنای فضولاتِ دام است.

بدو گفت چیزی ز بهر نشست فراز آور ای مرد مهمان پرست

بهرام به پیرمرد گفت: ای مردِ مهمان‌نواز، چیزی برای نشستنِ من آماده کن.

نکته ادبی: مهمان‌نواز در اینجا با لحنی توبیخی یا تعارفی به کار رفته است.

چنین داد پاسخ که بر میزبان به خیره چرا خندی ای مرزبان

پیرمرد پاسخ داد: ای حاکمِ مرزها، چرا بیهوده به میزبان می‌خندی؟

نکته ادبی: مرزبان خطابِ طعنه‌آمیز به شاه است.

گر افگندنی هیچ بودی مرا مگر مرد مهمان ستودی مرا

اگر من چیزی برایِ پذیرایی داشتم، شاید تو به عنوانِ یک مهمان مرا تحسین می‌کردی.

نکته ادبی: ستودن به معنای تحسین کردن است.

نه افگندنی هست و نه خوردنی نه پوشیدنی و نه گستردنی

من نه چیزی برایِ زمین انداختن (زیرانداز) دارم، نه چیزی برای خوردن، نه لباسی برای پوشیدن و نه فرشی برای گستراندن.

نکته ادبی: فهرستِ فقر نشان‌دهنده یأسِ پیرمرد است.

به جای دگر خانه جویی رواست که ایدر همه کارها بی نواست

برو در جای دیگری دنبالِ خانه بگرد که اینجا در این خانه، هیچ‌چیزِ قابل‌قبولی پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: بی‌نوا به معنای فقیر و بی‌چیز است.

ورا گفت بالش نگه کن یکی که تا برنشینم برو اندکی

بهرام گفت: آن بالش را نگاه کن، حداقل همان را بیاور تا کمی روی آن بنشینم.

نکته ادبی: بالش استعاره از وسیله‌ای برای نشستن است.

بدو گفت ایدر نه جای نکوست همانا ترا شیر مرغ آرزوست

پیرمرد گفت: اینجا جای خوبی برای نشستن نیست؛ همانا تو آن‌قدر نازپرورده‌ای که حتی شیرِ مرغ (چیزِ نایاب و محال) را آرزو می‌کنی.

نکته ادبی: شیرِ مرغ کنایه از چیزی است که وجود ندارد یا دستیابی به آن غیرممکن است.

پس انگاه گفتش که شیر آر گرم چنان چون بیابی یکی نان نرم

سپس به او گفت: اگر نانِ نرمی پیدا کردی، شیرِ گرم هم برایم بیاور.

نکته ادبی: درخواستِ شاهانه بر اساسِ عاداتِ دربار است.

چنین داد پاسخ که ایدو گمان که خوردی و گشتی ازو شادمان

پیرمرد پاسخ داد: گمان می‌کنی که اگر آن را می‌خوردی، خوشحال و سیر می‌شدی؟

نکته ادبی: طرحِ پرسشِ انکاری برای نشان دادنِ بیهودگیِ درخواستِ شاه.

اگر نان بدی در تنم جان بدی اگر چند جانم به از نان بدی

اگر نانی داشتم، جانم به تنم بازمی‌گشت، اگرچه جانِ انسان از نانِ خشک هم ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ جان بر نان در عینِ نیاز به نان.

بدو گفت گر نیستت گوسفند که آمد به خان تو سرگین فگند

شاه گفت: اگر گوسفندی نداری، پس این‌همه فضولاتِ گوسفند در خانه‌ات از کجا آمده است؟

نکته ادبی: شاه در پیِ راستی‌آزماییِ ادعای پیرمرد است.

چنین داد پاسخ که شب تیره شد مرا سر ز گفتار تو خیره شد

پیرمرد پاسخ داد: شب تیره شد (وقتِ خواب است) و ذهنِ من از حرف‌های تو گیج و خسته شده است.

نکته ادبی: خیره شدن به معنای سرگشتگی و گیجی است.

یکی خانه بگزین که یابی پلاس خداوند آن خانه دارد سپاس

برو خانه‌ای پیدا کن که حداقل یک پلاس (گلیمِ کهنه) داشته باشد، صاحبِ آن خانه قدردانِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: پلاس به معنای جامه یا فرشِ کم‌ارزش است.

چه باشی به نزدیکی شوربخت که بستر کند شب ز برگ درخت

چرا کنارِ آدمِ شوربخت و بدشانسی مثلِ من هستی؟ کسی که شب‌ها بسترش برگِ درختان است.

نکته ادبی: شوربخت به معنای بدشانس است.

به زر تیغ داری به زربر رکیب نباید که آید ز دزدت نهیب

تو که شمشیرِ زرین داری و بر زینِ زرین نشسته‌ای، نباید از دزد بترسی.

نکته ادبی: کنایه از تمایزِ فاحشِ طبقاتی.

ز یزدان بترس و ز من دور باش به هر کار چون من تو رنجور باش

از خدا بترس و از من دور شو؛ در هر کاری سعی کن مثل من رنج‌کشیده نباشی.

نکته ادبی: رنجور به معنای رنج‌دیده و دردمند است.

چو خانه برین گونه ویران بود گذرگاه دزدان و شیران بود

خانه وقتی این‌قدر ویران باشد، محلِ عبورِ دزدان و پناهگاهِ شیرانِ درنده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از ناامنیِ فقر.

بدو گفت اگر دزد شمشیر من ببردی کنون نیستی زیر من

بهرام گفت: اگر دزد شمشیرِ مرا برده بود، حالا من زیرِ دستِ تو نبودم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ شاه از شمشیرش است.

کدیور بدو گفت زین در مرنج که در خان من کس نیابد سپنج

صاحب‌خانه گفت: از این حرف‌ها ناراحت نشو، در خانه من کسی آرامش و آسایش (سپنج) پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: سپنج به معنای منزلِ موقت و آسایش است.

بدو گفت شاه ای خردمند پیر چه باشی به پیشم همی خیره خیر

شاه به او گفت: ای پیرمردِ خردمند، چرا بی‌دلیل و الکی به من زل زده‌ای؟

نکته ادبی: خیره خیر به معنای بی‌دلیل و بی‌هدف است.

چنانچون گمانم هم از آب سرد ببخشای ای مرد آزادمرد

همان‌طور که گمان می‌کنم از آن آبِ سرد (که پیشنهاد دادی) می‌خورم؛ ای مردِ آزادمرد، به من رحم کن.

نکته ادبی: آزادمرد خطابِ احترام‌آمیز به پیرمرد است.

کدیور بدو گفت کان آبگیر به پیش است کمتر ز پرتاب تیر

پیرمرد به شاه گفت: آن آبگیر، همین نزدیکی است و فاصله کمی دارد که به اندازه یک پرتابِ تیر است.

نکته ادبی: کنایه از نزدیکیِ مسافت.

بخور چند خواهی و بردار نیز چه جویی بدین بی نوا خانه چیز

هرچقدر می‌خواهی بخور و بردار و برو؛ چه چیزی در این خانهِ فقیرانه جستجو می‌کنی؟

نکته ادبی: بی‌نوا به معنای فقیر است.

همانا بدیدی تو درویش مرد ز پیری فرومانده از کارکرد

پیرمرد گفت: حتماً درویشی را دیدی که از فرطِ پیری از کار افتاده است.

نکته ادبی: کارکرد به معنای فعالیت و توانِ کار است.

چنین داد پاسخ که گر مهتری نداری مکن جنگ با لشکری

پیرمرد پاسخ داد: اگر پادشاهی، با لشکری که نداری (و از آن جدا افتاده‌ای) جنگ نکن.

نکته ادبی: کنایه از اینکه شاه بدونِ لشکر، قدرتی ندارد.

چه نامی بدو گفت فرشیدورد نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد

شاه پرسید: نامت چیست؟ پیرمرد گفت: فرشیدورد هستم؛ نه خانه‌ای دارم، نه لباسی، نه خوابِ راحتی و نه خوراکِ کافی.

نکته ادبی: فرشیدورد نامی اصیل و کهن است.

بدو گفت بهرام با کام خویش چرا نان نجویی بدین نام خویش

بهرام با میلِ خود به او گفت: چرا با داشتنِ چنین نامِ نیکی، به دنبالِ نان و روزی نمی‌روی؟

نکته ادبی: تأکید بر کرامتِ نامِ ایرانی.

کدیور بدو گفت کز کردگار سرآید مگر بر من این روزگار

پیرمرد به او گفت: ای شاه، این تقدیرِ الهی است و امیدوارم که روزگارِ من هم به پایان برسد.

نکته ادبی: کردگار به معنای خداوند و سرنوشت‌ساز است.

نیایش کنم پیش یزدان خویش ببینم مگر بی تو ویران خویش

پیش از هر کاری پروردگارم را نیایش می‌کنم تا مبادا بدون یاری و هدایت او، دچار لغزش و نابودی شوم.

نکته ادبی: یزدان: واژه‌ای پهلوی و کهن برای خداوند؛ در اینجا به معنای ایزد دانا و یاری‌گر است.

چرا آمدی در سرای تهی که هرگز نبینی مهی و بهی

پادشاه پرسید که چرا به این مکان خالی و متروک آمده‌ای؟ جایی که هیچ نشانی از شکوه و نیکی در آن دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: مهی و بهی: ترکیبی برای اشاره به شکوه و خوبی؛ «مهی» از ریشه ماه و بزرگی است.

بگفت این و بگریست چندان به زار که بگریخت ز آواز او شهریار

مرد این را گفت و چنان با زاری گریست که پادشاه از شنیدن صدایِ ناله‌ی او بر خود لرزید و متحول شد.

نکته ادبی: شهریار: در اینجا به معنای خودِ پادشاه است که از دیدنِ شدتِ اندوهِ پیرمرد شگفت‌زده شده است.

بخندید زان پیر و آمد به راه دمادم بیامد پس او سپاه

پیرمرد ناگهان خندید و به راه افتاد؛ پادشاه نیز به همراه سپاهش به دنبال او حرکت کرد.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ پیرمرد از گریه به خنده، نشان‌دهنده‌ی رازی است که او در سینه دارد.

چو بیرون شد از نامور شارستان به پیش اندر آمد یکی خارستان

وقتی از شهرِ نام‌آور بیرون رفتند، در برابرشان بیابانی پر از خار و خاشاک نمایان شد.

نکته ادبی: شارستان: واژه‌ای کهن به معنای شهر یا مرکزِ اصلیِ سکونت.

تبر داشت مردی همی کند خار ز لشکر بشد پیش او شهریار

مردی مشغول خارکنی بود؛ پادشاه از میان لشکر پیش آمد تا با او صحبت کند.

نکته ادبی: همی کند: فعل ماضی استمراری برای نشان دادنِ تداوم کارِ خارکن.

بدو گفت مهتر بدین شارستان کرا دانی ای دشمن خارستان

پادشاه از او پرسید که ای خارکن، در این منطقه چه کسی را می‌شناسی که مالکِ این همه خار و بیابان است؟

نکته ادبی: دشمن خارستان: در اینجا «دشمن» استعاره از کسی است که بر آن ملک تسلط یا مالکیت دارد، نه به معنای خصم.

چنین داد پاسخ که فرشیدورد بماند همه ساله بی خواب و خورد

او پاسخ داد که فردی به نام فرشیدورد مالک اینجاست که شب و روز نخوابیده و غذا نمی‌خورد.

نکته ادبی: فرشیدورد: نامی که به معنای «دارنده‌ی شکوهِ جاویدان» است اما در اینجا کنایه از وضعیتی وارونه دارد.

مگر گوسفندش بود صدهزار همان اسپ و استر بود زین شمار

او صدها هزار گوسفند دارد و به همان اندازه اسب و استر در تملک اوست.

نکته ادبی: شمار: به معنای تعداد و اندازه؛ نشان‌دهنده‌ی کثرتِ اموال.

زمین پر ز آگنده دینار اوست که مه مغز بادش بتن بر مه پوست

زمین از انبوه دینارهای او پر است، اما او چنان لاغر است که پوستش به استخوان چسبیده است.

نکته ادبی: آگنده: به معنای انباشته و پر؛ «مه پوست» کنایه از نازکیِ بیش از حدِ پوست به دلیل سوءتغذیه است.

شکم گرسنه مانده تن برهنه نه فرزند و خویش نه بار و بنه

او شکمی گرسنه و تنی برهنه دارد؛ نه فرزندی دارد و نه خویشاوندی و نه هیچ توشه و اثاثیه‌ای.

نکته ادبی: بار و بنه: کنایه از اسبابِ زندگی و دارایی‌هایِ رفاهی.

اگر کشتمندش فروشد به زر یکی خانه بومش کند پر گهر

اگر محصولی از کشاورزی‌اش به دست بیاورد، آن را به زر تبدیل کرده و خانه‌ای را پر از جواهر می‌کند.

نکته ادبی: کشتمند: به معنای مزرعه یا محصولِ کشت‌وزری.

شبانش همی گوشت جوشد به شیر خود او نان ارزن خورد با پنیر

چوپانان او گوشت را با شیر می‌جوشانند و می‌خورند، اما خودِ او تنها نانِ ارزن و پنیر می‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ رفاهِ زیردستان و فقرِ خودخواسته مالک.

دو جامه ندیدست هرگز به هم ازویست هم بر تن او ستم

او هرگز دو لباس را هم‌زمان نپوشیده و به تن کردنِ یک لباس هم برایش زجرآور است.

نکته ادبی: ستم بر تن: کنایه از اینکه بخلِ او، جسمِ خودش را آزار می‌دهد.

چنین گفت با خارزن شهریار که گر گوسفندش ندانی شمار

پادشاه به خارکن گفت: اگر تو تعداد گوسفندان او را نمی‌دانی،

نکته ادبی: این گفت‌وگو نشان‌دهنده جست‌وجوی پادشاه برای یافتنِ ردپای این فردِ مرموز است.

بدانی همانا کجا دارد اوی شمارش بتو گفت کی یارد اوی

حتماً می‌دانی که او این دارایی را کجا پنهان کرده است؟ چه کسی جز تو می‌تواند این راز را به من بگوید؟

نکته ادبی: سؤالی انکاری که نشان می‌دهد خارکن تنها کسی است که از احوال او آگاه است.

چنین گفت کای رزم دیده سوار ازان خواسته کس نداند شمار

خارکن پاسخ داد: ای جنگجوی دلاور، این ثروت آن‌قدر زیاد است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بشمارد.

نکته ادبی: رزم دیده: لقبِ افتخاری برای پادشاهی که تجربه‌ی جنگ دارد.

بدان خارزن داد دینار چند بدو گفت کاکنون شدی ارجمند

پادشاه مقداری سکه به خارکن داد و به او گفت که اکنون با این پول ارزشمند و محترم شده‌ای.

نکته ادبی: ارجمند شدنِ خارکن، نمادی از بخششِ عادلانه پادشاه در برابر فقرِ مطلق است.

بفرمود تا از میان سپاه بیاید یکی مرد دانا به راه

پادشاه دستور داد تا از میان لشکریان، مردی دانا و کاربلد به سوی او بیاید.

نکته ادبی: دانا به راه: کسی که هم راهِ جغرافیایی را می‌داند و هم راهِ مدیریتِ بحران را.

کجا نام آن مرد بهرام بود سواری دلیر و دلارام بود

نام آن مرد بهرام بود؛ سوارکاری دلیر که شخصیتی آرام و باوقار داشت.

نکته ادبی: دلارام: صفتی برای بهرام که نشان‌دهنده ترکیبِ شجاعت و متانت است.

فرستاد با نامور سی سوار گزین کرده شایسته مردان کار

پادشاه او را با سی سوارِ کارآزموده و برگزیده همراه کرد.

نکته ادبی: گزین کرده: برگزیدگان و نخبه‌های نظامی.

دبیری گزین کرد پرهیزگار بدان سان که دانست کردن شمار

همچنین دبیری پرهیزگار و دقیق انتخاب کرد که مهارتِ حسابرسی و ثبتِ اموال را داشت.

نکته ادبی: دبیر: در ادبیات کهن به معنای منشی، نویسنده و حسابرسِ دربار.

بدان خارزن گفت ز ایدر برو همی خارکندی کنون زر درو

به خارکن گفت: از اینجا برو و به همان خارکنی‌ات ادامه بده، حالا با این پول که به تو دادم، ثروتمند شدی.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «زر درو» کنایه از ثمره‌ی مادیِ بخششِ شاه است.

ازان خواسته ده یکی مر تراست بدین مردمان راه بنمای راست

یک‌دهم از آن ثروتِ فرشیدورد متعلق به توست، فقط راه را به این ماموران نشان بده.

نکته ادبی: ده یک: همان یک‌دهم یا ده درصدِ سهمِ قانونی.

دل افرزو بد نام آن خارزن گرازنده مردی به نیروی تن

نام آن خارکن، «دلافروز» بود؛ مردی پرتحرک و نیرومند.

نکته ادبی: دلافروز: نامی نمادین؛ کسی که تاریکیِ فقر را به روشنیِ امید تبدیل می‌کند.

گرانمایه اسپی بدو داد و گفت که با باد باید که گردی تو جفت

اسبی گران‌بها به او داد و گفت باید چنان سریع برانی که گویی هم‌رکاب با باد هستی.

نکته ادبی: جفتِ باد بودن: کنایه از سرعتِ بسیار زیاد و چابکی.

دل افروز بد گیتی افروز شد چو آمد به درگاه پیروز شد

دلافروز که زمانی در فقر بود، حالا به رفاه رسید و در این ماموریت پیروز شد.

نکته ادبی: گیتی افروز: تضاد با وضعیتِ قبلی که زندگی‌اش در تاریکیِ خارستان بود.

بیاورد لشکر به کوه و به دشت همی گوسفند از عدد برگذشت

سپاهیان به کوه و دشت رفتند و تعداد گوسفندان از حد شمارش گذشت.

نکته ادبی: از عدد برگذشت: اغراقی برای نشان دادنِ بی‌پایان بودنِ ثروت.

شتر بود بر کوه ده کاروان به هر کاروان بر یکی ساروان

ده کاروان شتر بر کوه وجود داشت که برای هر کاروان یک ساربان گماشته شده بود.

نکته ادبی: کاروان و ساربان: نشان‌دهنده سازماندهیِ این ثروتِ عظیم.

ز گاوان ورز و ز گاوان شیر ز پشم و ز روغن ز کشت و پنیر

همه‌چیز از گاوهای کاری، لبنیات، پشم و روغن تا محصولات کشاورزی و پنیر به وفور یافت می‌شد.

نکته ادبی: ورز: به معنای کشت و کار و گاوِ کاری.

همه دشت و کوه و بیابان کنام کس او را به گیتی ندانست نام

تمام دشت و کوه و بیابان محلِ نگهداریِ اموال او بود، اما در دنیا کسی او را نمی‌شناخت.

نکته ادبی: کنام: به معنای لانه و پناهگاهِ حیوانات که در اینجا برای پهنه وسیعِ اموالِ او به کار رفته است.

بیابان سراسر همه کنده سم همان روغن گاو در سم به خم

بیابان‌ها پر از رمه بود و روغن‌های حیوانی در خمره‌های بزرگ انباشته شده بود.

نکته ادبی: کنده سم: جایی که محلِ نگهداری و نشیمن‌گاهِ گله‌ها بوده است.

ز شیراز وز ترف سیصدهراز شتروار بد بر لب جویبار

از شیراز تا ترف، سیصد هزار واحدِ ثروت در کنار جویبارها انباشته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی جغرافیاییِ اموال از یک منطقه تا منطقه دیگر.

یکی نامه بنوشت بهرام هور به نزد شهنشاه بهرام گور

بهرامِ هور نامه‌ای به پادشاهِ بزرگ، بهرام گور نوشت.

نکته ادبی: بهرام گور: لقبِ مشهورِ پادشاه ساسانی.

نخست آفرین کرد بر کردگار که اویست پیروز و پروردگار

نخست با نامِ خداوند شروع کرد که پیروز و پروردگارِ عالم است.

نکته ادبی: آفرین: به معنای ستایش و تحسین.

دگر آفرین بر شهنشاه کرد که کیش بدی (را) نگونسار کرد

سپس پادشاه را ستود که کیشِ نادرست و ناپاک را سرنگون کرد.

نکته ادبی: نگونسار: کنایه از برانداختن و نابود کردنِ عقایدِ باطل.

چنین گفت کای شهریار جهان ز تو شاد یکسر کهان و مهان

او نوشت: ای شهریارِ جهان، همه از کوچک و بزرگ به خاطرِ دادگریِ تو شادمان هستند.

نکته ادبی: کهان و مهان: تضادِ طبقاتی؛ یعنی همه مردم از هر قشری.

کز اندازه دادت همی بگذرد ازین خامشی گنج کیفر برد

هر کس از حدِ اعتدال بگذرد، در واقع با این سکوت و بخل، برای گنجِ خود کیفر و عقوبت می‌خرد.

نکته ادبی: کیفر بردن: کنایه از اینکه مال‌اندوزیِ افراطی، برای صاحبش بلاست.

همه کار گیتی به اندازه به دل شاه ز اندیشه ها تازه به

همه کارهای جهان با میانه‌روی بهتر است و اندیشیدن به این نکته، روحِ پادشاه را تازه می‌کند.

نکته ادبی: اندازه: در اینجا به معنای تعادل و میانه روی است که از مفاهیم کلیدیِ حکمتِ عملی است.

یکی گم شده نام فرشیدورد نه در بزمگاه و نه اندر نبرد

فردی گم‌نام به نام فرشیدورد وجود دارد که نه در میهمانی‌ها دیده می‌شود و نه در میدان نبرد.

نکته ادبی: بزمگاه و نبرد: دو رکن اصلی زندگی اشرافی و حماسی که او در هیچ‌کدام حضور ندارد.

ندانست کس نام او در جهان میان کهان و میان مهان

هیچ‌کس در جهان او را نمی‌شناسد، چه بزرگان و چه کوچک‌ترها.

نکته ادبی: تکرارِ «مهان و کهان» برای تأکید بر گمنامیِ مطلقِ این شخص.

نه خسروپرست و نه یزدان شناس ندانست کردن به چیزی سپاس

او نه پیروِ شاه است و نه خداشناس؛ برای هیچ‌چیز شکرگزاری نمی‌کند.

نکته ادبی: خسروپرست: به معنای وفادار به پادشاه یا نظامِ حاکم.

چنین خواسته گسترد در جهان تهی دست و پر غم نشسته نهان

چنین ثروتی در جهان پخش کرده، در حالی که خودش پنهانی و با غصه، دستِ خالی نشسته است.

نکته ادبی: تضادِ داشتنِ اموالِ کثیر و داشتنِ جانِ غمگین و تهی.

به بیداد ماند همی داد شاه منه پند گفتار من بر گناه

او خستِ خود را به جای عدالت می‌پندارد؛ ای شاه، مرا به خاطرِ این گزارش سرزنش نکن.

نکته ادبی: بیداد ماندن: کنایه از اینکه ظلم و خست را دادگری تصور می‌کند.

پی افگن یکی گنج زین خواسته سیوم سال را گردد آراسته

من از این اموال، گنجینه‌ای ایجاد کرده‌ام که تا سال سوم سازماندهی خواهد شد.

نکته ادبی: پی افگندن: به معنای پایه ریزی و مرتب کردن.

دبیران داننده را خواندم برین کوه آباد بنشاندم

نویسندگانِ دانا را فراخواندم و بر این کوهِ آباد مستقر کردم.

نکته ادبی: کوه آباد: استعاره از انبارِ عظیمِ ثروتِ او که همچون کوهی از دارایی است.

شمارش پدیدار نامد هنوز نویسنده را پشت برگشت کوز

اما هنوز شمارشِ آن تمام نشده و پشتِ نویسندگان از شدت کار خمیده شده است.

نکته ادبی: کوز: کنایه از خمیدگیِ پشت بر اثرِ خستگیِ مفرط.

چنین گفت گوینده کاندر زمین ورا زر و گوهر فزونست زین

گوینده می‌گوید در این زمین، طلا و جواهراتِ او بیش از این چیزی است که ما یافته‌ایم.

نکته ادبی: گوهر: استعاره از جواهرات و اشیای قیمتی.

برین کوهسارم دو دیده به راه بدان تا چه فرمان دهد پیشگاه

من در این کوهستان چشم‌به‌راه هستم تا ببینم فرمانِ پادشاه چیست.

نکته ادبی: پیشگاه: به معنای دربار یا حضورِ پادشاه.

ز من باد بر شاه ایران درود بمان زنده تا نام تارست و پود

درودِ من بر شاهِ ایران باد؛ تا زمانی که دنیا وجود دارد، زنده و پاینده باشی.

نکته ادبی: تار و پود: استعاره از ساختار و وجودِ هستی که تا زمانی که هستی باقیست، نامِ شاه نیز بماند.

هیونی برافگند پویان به راه بدان تا برد نامه نزدیک شاه

پیک، شتری تندرو را برای رساندن نامه به نزد شاه روانه کرد.

نکته ادبی: هیون: شتر تیزرو و قوی‌هیکل. پویان: دوان و در حال حرکت سریع.

چو آن نامه برخواند بهرام گور به دلش اندر افتارد زان کار شور

هنگامی که بهرام گور آن نامه را خواند، دلش از محتوای آن پر از آشوب و اندوه شد.

نکته ادبی: شور در اینجا به معنای غوغا، تلاطم و آشفتگی درونی است.

دژم گشت و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد

بهرام غمگین و خشمگین شد، چشمانش پر از اشک گشت و ابروانش را از شدت خشم برای نبرد با بی‌عدالتی در هم کشید.

نکته ادبی: دژم: به معنای خشمگین و اندوهگین. تاب دادن ابرو کنایه از آمادگی برای جنگ یا خشم شدید است.

بفرمود تا پیش او شد دبیر قلم خواست رومی و چینی حریر

دستور داد تا کاتبِ دربار به حضورش بیاید و برای نوشتنِ فرمان، قلمی باکیفیت (رومی) و کاغذ مرغوب (چینی) خواست.

نکته ادبی: در متون کلاسیک، «رومی» و «چینی» نماد بهترین نوع کالا و ابزار بوده‌اند.

نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند پیروز و به روزگار

نخست، سخن را با ستایش آفریدگار آغاز کرد، همان خدایی که پیروزی‌بخش است و گردش روزگار در دست اوست.

نکته ادبی: به روزگار: در اینجا به معنای پادشاهی و ایام حیات است.

خداوند دانایی و فرهی خداوند دیهیم شاهنشهی

او خدای دانش و خرد است و بخشنده تاج و تخت پادشاهی به شاهان.

نکته ادبی: دیهیم: تاج پادشاهی که نماد قدرت و مشروعیت است.

نبشت آن که گر دادگر بودمی همین مرد را رنج ننمودمی

در نامه نوشت: اگر من پادشاهی دادگر نبودم، این شخص را در رنج و سختی نمی‌انداختم.

نکته ادبی: منظور بهرام این است که اگر عدل برقرار نبود، به خطای این شخص خرده نمی‌گرفت.

نیاورد گرد این ز دزدی و خون نبد هم کسی را به بد رهنمون

این ثروت با دزدی و خون‌ریزی به دست نیامده بود و کسی هم او را به کار بد راهنمایی نکرده بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عاملِ انباشتِ ثروت، طمعِ خودِ فرد بوده است، نه فشارِ خارجی.

همی بد که این مرد بد ناسپاس ز یزدان نبودش به دل در هراس

مشکل اینجا بود که این شخص ناسپاس بود و در دل، ترسی از خداوند نداشت.

نکته ادبی: ناسپاسی در اینجا به معنای کفران نعمت و عدم شکرگزاری در برابر داده‌های الهی است.

یکی پاسبان بد برین خواسته دل و جان ز افزون شدن کاسته

او تنها نگهبانِ این دارایی‌ها بود، اما با این کار، روح و جانش از ارزش افتاد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ثروت‌اندوزی، جانِ انسان را کوچک می‌کند.

بدین دشت چه گرگ و چه گوسفند چو باشد به پیکار و ناسودمند

در این سرزمین، چه گرگ باشد و چه گوسفند، اگر ثروت در راهی جز خیر استفاده نشود و سودی نرساند، بی‌فایده است.

نکته ادبی: ناسودمند: چیزی که برای جامعه منفعتی ندارد.

به زیر زمین در چه گوهر چه سنگ کزو خورد و پوشش نیاید به چنگ

چه گوهر باشد و چه سنگ در دل زمین، اگر از آن خوراک و پوشاک برای نیازمندان فراهم نشود، ارزشی ندارد.

نکته ادبی: شاعر ثروتِ راکد را با سنگِ بیابان هم‌تراز می‌داند.

نسازیم ازان رنج بنیاد گنج نبندیم دل در سرای سپنج

ما برای انباشتنِ این گنج‌های دنیوی، رنج نمی‌کشیم و دل به این دنیای فانی و گذرا نمی‌بندیم.

نکته ادبی: سرای سپنج: استعاره از دنیا که اقامتگاهی موقتی است.

فریدون نه پیداست اندر جهان همان ایرج و سلم و تور از مهان

اکنون از فریدون و پسرانش ایرج، سلم و تور که از بزرگان بودند، نشانی در جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به اساطیر ایران باستان برای تذکرِ ناپایداریِ نام و مال.

همان جم و کاوس با کیقباد جزین نامداران که داریم یاد

همان‌طور که از جمشید، کیکاووس و کیقباد نیز چیزی جز نام در حافظه تاریخ نمانده است.

نکته ادبی: فهرست کردن نام‌های تاریخی برای اثباتِ اینکه هیچ‌کس در این جهان ابدی نیست.

پدرم آنک زو دل پر از درد بود نبد دادگر ناجوانمرد بود

پدرم نیز که از یادش دلم پر از درد است، اگر دادگر نبود، مردی ناجوانمرد محسوب می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به یزدگرد، پدر بهرام که به سخت‌گیری مشهور بود.

کسی زین بزرگان پدیدار نیست بدین با خداوند پیکار نیست

از آن بزرگانِ نامی امروز کسی نیست و با خداوندِ جهان نیز کسی نمی‌تواند مبارزه و لجاجت کند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه مرگ و تقدیر الهی بر همه انسان‌ها.

تو آن خواسته گرد کن هرچ هست ببخش و مبر زان به یک چیز دست

تو همه این ثروت‌ها را جمع کن و بین مردم ببخش، مبادا حتی ذره‌ای از آن را برای خود برداری.

نکته ادبی: دستوری قاطع برای انفاقِ عمومی.

کسی را که پوشیده دارد نیاز که از بد همی دیر یابد جواز

کسی که فقر و نیاز خود را پنهان می‌کند، از خیرات و کمک‌های اجتماعی دیر بهره‌مند می‌شود.

نکته ادبی: توصیه به شناسایی نیازمندان آبرودار.

همان نیز پیری که بیکار گشت به چشم گرانمایگان خوار گشت

همچنین پیری که از کار افتاده است و مورد بی‌توجهی بزرگان قرار گرفته، شایسته کمک است.

نکته ادبی: گران‌مایگان: اشراف یا بزرگانِ جامعه.

دگر هرک چیزیش بود و بخورد کنون ماند با درد و با بادسرد

دیگر کسانی که روزگاری ثروتی داشتند و آن را خرج کردند، اکنون با حسرت و دست خالی مانده‌اند.

نکته ادبی: باد سرد: استعاره از فقر، درماندگی و سرمای بی‌پناهی.

کسی را که نامست و دینار نیست به بازارگانی کسش یار نیست

کسی که نام و اعتباری ندارد و پول و پله‌ای هم ندارد، هیچ‌کس در بازارِ کسب‌وکار یار و یاور او نیست.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت سرمایه اولیه برای شروعِ کار.

دگر کودکانی که بینی یتیم پدر مرده و مانده بی زر و سیم

همچنین کودکانی را که یتیم و بی‌سرپرست هستند و هیچ دارایی‌ای برایشان نمانده است، دریاب.

نکته ادبی: زر و سیم: کنایه از ثروت و مایحتاج زندگی.

زنانی که بی شوی و بی پوشش اند که کاری ندانند و بی کوشش اند

و زنانی که بی‌سرپرست هستند و پوشاک و سرپناهی ندارند و توانایی کار کردن نیز ندارند.

نکته ادبی: اشاره به آسیب‌پذیرترین گروه‌های جامعه در آن عصر.

بریشان ببخش این همه خواسته برافروز جان و روان کاسته

این ثروت‌ها را به آنان ببخش تا جان و روانِ پژمرده‌شان دوباره زنده شود.

نکته ادبی: برافروز: استعاره از شاد کردن و امید بخشیدن به زندگی.

تو با آنک رفتی سوی گنج باد همه داد و پرهیزگاریت باد

ای که به سراغ این گنج رفته‌ای، تنها دادگری و پرهیزگاری باید همراه تو باشد.

نکته ادبی: توصیه اخلاقی به مامورِ گنج برای رعایت امانت.

نهان کرده دینار فرشیدورد بدو مان همی تا نماند به درد

آن دینارها و گنجینه‌هایی که در «فرشیدورد» پنهان شده بود، همه را خرج کن تا برای کسی درد و رنجی باقی نماند.

نکته ادبی: فرشیدورد: نام مکانی یا خزانه که به عنوان مأمن گنج ذکر شده است.

مر او را چه دینار و گوهر چه خاک چو بایست کردن همی در مغاک

وقتی در نهایت همه باید به خاک سپرده شوند، برای او چه سکه طلا باشد و چه خاک، تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: مغاک: گودال یا گور. یادآوری مرگ به عنوان پایانِ تملک.

سپهر گراینده یار تو باد همان داد و پرهیز کار تو باد

چرخش آسمان یار تو باشد و دادگری و تقوا همیشه پیشه تو گردد.

نکته ادبی: سپهر گراینده: کنایه از گردش روزگار.

نهادند بر نامه بر مهر شاه فرستاد برگشت و آمد به راه

سپس مهر پادشاهی را بر نامه زدند و پیک برای اجرای دستور به راه افتاد.

نکته ادبی: مهر شاه: نماد رسمی بودن و لازم‌الاجرا بودنِ فرمان.