شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۴

فردوسی
وزانجا برانگیخت شبرنگ را بدیدش یکی بیشه تنگ را
دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید کمان را به زه کرد و اندر کشید
بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک گذر کرد تا پر و پیکان به خاک
بر ماده شد تیز بگشاد دست بر شیر با گردرانش ببست
چنین گفت کان تیر بی پر بود نبد تیز پیکان او کر بود
سپاهی همی خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین
ندید و نبیند کسی در جهان چو تو شاه بر تخت شاهنشهان
چو با تیر بی پر تو شیرافگنی پی کوه خارا ز بن برکنی
بدان مرغزار اندرون راند شاه ز لشکر هرانکس که بد نیک خواه
یکی بیشه دیدند پر گوسفند شبانان گریزان ز بیم گزند
یکی سرشبان دید بهرام را بر او دوید از پی نام را
بدو گفت بهرام کاین گوسفند که آرد بدین جای ناسودمند
بدو سرشبان گفت کای شهریار ز گیتی من آیم بدین مرغزار
همین گوسفندان گوهرفروش به دشت اندر آوردم از کوه دوش
توانگر خداوند این گوسفند بپیچد همی از نهیب گزند
به خروار با نامور گوهرست همان زر و سیمست و هم زیورست
ندارد جز از دختری چنگ زن سر جعد زلفش شکن بر شکن
نخواهد جز از دست دختر نبید کسی مردم پیر ازین سان ندید
اگر نیستی داد بهرامشاه مر او را کجا ماندی دستگاه
شهنشاه گیتی نکوشد به زر همان موبدش نیست بیدادگر
نگویی مرا کاین ددان ار که کشت که او را خدای جهان باد پشت
بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر تبه شد به پیکان مرد دلیر
چو شیران جنگی بکشت او برفت سواری سرافراز با یار هفت
کجا باشد ایوان گوهرفروش پدیدار کن راه و بر ما مپوش
بدو سرشبان گفت ز ایدر برو دهی تازه پیش اندر آیدت نو
به شهر آید آواز زان جایگاه به نزدیکی کاخ بهرامشاه
چو گردون بپوشد حریر سیاه به جشن آید آن مرد با دستگاه
گر ایدونک باشدت لختی درنگ به گوش آیدت نوش و آواز چنگ
چو بشنید بهرام بالای خواست یکی جامهٔ خسرو آرای خواست
جدا شد ز دستور وز لشکرش همانا پر از آرزو شد سرش
چنین گفت با موبدان روزبه که اکنون شود شاه ایران به ده
نشنید بدان خان گوهر فروش همه سوی گفتار دارید گوش
بخواهد همان دخترش از پدر نهد بی گمان بر سرش تاج زر
نیابد همی سیری از خفت و خیز شب تیره زو جفت گیرد گریز
شبستان مر او را فزون از صدست شهنشاه زین سان که باشد به دست
کنون نه صد و سی زن از مهتران همه بر سران افسر از گوهران
ابا یاره و تاج و با تخت زر درفشان ز دیبای رومی گهر
شمردست خادم به مشکوی شاه کزیشان یکی نیست بی دستگاه
همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم به سالی پریشان رود باژ روم
دریغ آن بر و کتف و بالای شاه دریغ آن رخ مجلس آرای شاه
نبیند چنو کس به بالای و زور به یک تیر بر هم بدوزد دو گور
تبه گردد از خفت و خیز زنان به زودی شود سست چون پرنیان
کند دیده تاریک و رخساره زرد به تن سست گردد به لب لاژورد
ز بوی زنان موی گردد سپید سپیدی کند در جهان ناامید
جوان را شود گوژ بالای راست ز کار زنان چندگونه بلاست
به یک ماه یک بار آمیختن گر افزون بود خون بود ریختن
همین بار از بهر فرزند را بباید جوان خردمند را
چو افزون کنی کاهش افزون کند ز سستی تن مرد بی خون کند
برفتند گویان به ایوان شاه یکی گفت خورشید گم کرد راه
شب تیره گون رفت بهرام گور پرستنده یک تن ز بهر ستور
چو آواز چنگ اندر آمد به گوش بشد شاه تا خان گوهر فروش
همی تاخت باره به آواز چنگ سوی خان بازارگان بی درنگ
بزد حلقه را بر در و بار خواست خداوند خورشید را یار خواست
پرستندهٔ مهربان گفت کیست زدن در شب تیره از بهر چیست
چنین داد پاسخ که شبگیر شاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه
بلنگید در زیر من بارگی ازو بازگشتم به بیچارگی
چنین اسپ و زرین ستامی به کوی بدزدد کسی من شوم چاره جوی
بیامد کنیزک به دهقان بگفت که مردی همی خواهد از ما نهفت
همی گوید اسپی به زرین ستام بدزدند از ایدر شود کار خام
چنین داد پاسخ که بگشای در به بهرام گفت اندر آی ای پسر
چو شاه اندر آمد چنان جای دید پرستنده هر جای برپای دید
چنین گفت کای دادگر یک خدای به خوبی توی بنده را رهنمای
مبادا جز از داد آیین من مباد آز و گردنکشی دین من
همه کار و کردار من داد باد دل زیردستان به ما شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من پس از مرگ روشن بود یاد من
همه زیردستان چو گوهرفروش بمانند با نالهٔ چنگ و نوش
چو آمد به بالای ایوان رسید ز در دختر میزبان را بدید
چو دهقان ورا دید بر پای خاست بیامد خم آورد بالای راست
بدو گفت شب بر تو فرخنده باد همه بدسگالان ترا بنده باد
نهالی بیفگند و مسند نهاد ز دیدار او میزبان گشت شاد
گرانمایه خوانی بیاورد زود برو خوردنیها ازان سان که بود
بیامد یکی مرد مهترپرست بفرمود تا اسپ او را ببست
پرستنده را نیز خوان خواستند یکی جای دیگر بیاراستند
همان میزبان را یکی زیرگاه نهادند و بنشست نزدیک شاه
به پوزش بیاراست پس میزبان به بهرام گفت ای گو مرزبان
توی میهمان اندرین خان من فدای تو بادا تن و جان من
بدو گفت بهرام تیره شبان که یابد چنین تازه رو میزبان
چو نان خورده شد جام باید گرفت به خواب خوش آرام باید گرفت
به یزدان نباید بود ناسپاس دل ناسپاسان بود پرهراس
کنیزک ببرد آبه دستان و تشت ز دیدار مهمان همی خیره گشت
چو شد دست شسته می و جام خواست به می رامش و نام و آرام خواست
کنیزک بیاورد جامی نبید می سرخ و جام و گل و شنبلید
بیازید دهقان به جام از نخست بخورد و به مشک و گلابش بشست
به بهرام داد آن دلارای جام بدو گفت میخواره را چیست نام
هم اکنون بدین با تو پیمان کنم به بهرام شاهت گروگان کنم
فراوان بخندید زو شهریار بدو گفت نامم گشسپ سوار
من ایدر به آواز چنگ آمدم نه از بهر جای درنگ آمدم
بدو میزبان گفت کاین دخترم همی به آسمان اندر آرد سرم
همو میگسارست و هم چنگ زن همان چامه گویست و لشکر شکن
دلارام را آرزو نام بود همو میگسار و دلارام بود
به سرو سهی گفت بردار چنگ به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ
بیامد بر پادشا چنگ زن خرامان بسان بت برهمن
به بهرام گفت ای گزیده سوار به هر چیز مانندهٔ شهریار
چنان دان که این خانه بر سور تست پدر میزبانست و گنجور تست
شبان سیه بر تو فرخنده باد سرت برتر از ابر بارنده باد
بدو گفت بنشین و بردار چنگ یکی چامه باید مرا بی درنگ
شود ماهیار ایدر امشب جوان گروگان کند پیش مهمان روان
زن چنگ زن چنگ در بر گرفت نخستین خروش مغان درگرفت
دگر چامه را باب خود ماهیار تو گفتی بنالد همی چنگ زار
چو رود بریشم سخن گوی گشت همه خانهٔ وی سمن بوی گشت
پدر را چنین گفت کای ماهیار چو سرو سهی بر لب جویبار
چو کافور کرده سر مشکبوی زبان گرم گوی و دل آزرم جوی
همیشه بداندیشت آزرده باد به دانش روان تو پرورده باد
توی چون فریدون آزاده خوی منم چون پرستار نام آرزوی
ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه به جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه
چو این گفته شد سوی مهمان گذشت ابا چامه و چنگ نالان گذشت
به مهمان چنین گفت کای شاه فش بلنداختر و یک دل و کینه کش
کسی کو ندیدست بهرام را خنیده سوار دلارام را
نگه کرد باید به روی تو بس جز او را نمانی ز لشکر به کس
میانت چو غروست و بالا چو سرو خرامان شده سرو همچون تذرو
به دل نره شیر و به تن ژنده پیل بناورد خشت افگنی بر دو میل
رخانت به گلنار ماند درست تو گویی به می برگ گل را بشست
دو بازو به کردار ران هیون به پای اندر آری که بیستون
تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد ندید و نبیند به روز نبرد
تن آرزو خاک پای تو باد همه ساله زنده برای تو باد
جهاندار ازان چامه و چنگ اوی ز دیدار و بالا و آهنگ اوی
بروبر ازان گونه شد مبتلا که گفتی دلش گشت گنج بلا
چو در پیش او مست شد ماهیار چنین گفت با میزبان شهریار
که دختر به من ده به آیین و دین چو خواهی که یابی به داد آفرین
چنین گفت با آرزو ماهیار کزین شیردل چند خواهی نثار
نگه کن بدو تا پسند آیدت بر آسودگی سودمند آیدت
چنین گفت با ماهیار آرزوی که ای باب آزاده و نیک خوی
مرا گر همی داد خواهی به کس همالم گشسپ سوارست و بس
تو گویی به بهرام ماند همی چو جانست و با او نشستن دمی
به گفتار دختر بسنده نکرد به بهرام گفت ای سوار نبرد
به ژرفی نگه کن سراپای اوی همان دانش و کوشش و رای اوی
نگه کن بدو تا پسند تو هست ازو آگهی بهترست ار نشست
بدین نیکوی نیز درویش نیست به گفتن مرا رای کم بیش نیست
اگر بشمری گوهر ماهیار فزون آید از بدرهٔ شهریار
گر او را همی بایدت جام گیر مکن سرسری امشب آرام گیر
به مستی بزرگان نبستند بند به ویژه کسی کو بود ارجمند
بمان تا برآرد سپهر آفتاب سر نامداران برآید ز خواب
بیاریم پیران داننده را شکیبا دل و چیز خواننده را
شب تیره از رسم بیرون بود نه آیین شاه آفریدون بود
نه فرخ بود مست زن خواستن وگر نیز کاری نو آراستن
بدو گفت بهرام کاین بیهده ست زدن فال بد رای و راه به دست
پسند منست امشب این چنگ زن تو این فال بد تا توانی مزن
چنین گفت با دخترش آرزوی پسندیدی او را به گفتار و خوی
بدو گفت آری پسندیده ام به جان و به دل هست چون دیده ام
بکن کار زان پس به یزدان سپار نه گردون به جنگست با ماهیار
بدو گفت کاکنون تو جفت ویی چنان دان که اندر نهفت ویی
بدو داد و بهرام گورش بخواست چو شب روز شد کار او گشت راست
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی سرایش همه خفته بد چار سوی
بیامد به جای دگر ماهیار همی ساخت کار گشسپ سوار
پرستنده را گفت درها ببند یکی را بتاز از پس گوسفند
نباید که آرند خوان بی بره بره نیز پرورده باید سره
چو بیدار گردد فقاع و یخ آر همی باش پیش گشسپ سوار
یکی جام کافور بر با گلاب چنان کن که بویا بود جای خواب
من از جام می همچنانم که دوش نتابد می این پیر گوهر فروش
بگفت این و چادر به سر برکشید تن آسانی و خواب در بر کشید
چو خورشید تابنده بفراخت تاج زمین شد به کردار دریای عاج
پرستنده تازانه شهریار بیاویخت از خانهٔ ماهیار
سپه را ز سالار گردنکشان بجستند زان تازیانه نشان
سپاه انجمن شد به درگاه بر کجا همچنان بر در شاه بر
هرانکس که تازانه دانست باز برفتند و بردند پیشش نماز
چو دربان بدید آن سپاه گران کمردار بسیار و ژوپین وران
بیامد بر خفته برسان گرد سر پیر از خواب بیدار کرد
بدو گفت برخیز و بگشای دست نه هنگام خوابست و جای نشست
که شاه جهانست مهمان تو بدین بی نوا خانه و مان تو
یکایک دل مرد گوهرفروش ز گفتار دربان برآمد به جوش
بدو گفت کاین را چه گویی همی پی شهریاران چه جویی همی
همان چو ز گوینده بشنید مست خروشان ازانجای برپای جست
ز دربان برآشفت و گفت این سخن نگوید خردمند مرد کهن
پرستنده گفت ای جهاندیده مرد ترا بر زمین شاه ایران که کرد
بیامد پرستنده هنگام روز که پیدا نبد هور گیتی فروز
یکی تازیانه به زر تافته به هرجای گوهر برو بافته
بیاویخت از پیش درگاه ما بدان سو که باشد گذرگاه ما
ز دربان چو بشنید یکسر سخن بپیچید بیدار مرد کهن
که من دوش پیش شهنشاه مست چرا بودم و دخترم می پرست
بیامد سوی حجرهٔ آرزوی بدو گفت کای ماه آزاده خوی
شهنشاه بهرام بود آنک دوش بیامد سوی خان گوهرفروش
همی آمد از دشت نخچیرگاه عنان تافتست از کهن دژ به راه
کنون خیز و دیبای چینی بپوش بنه بر سر افسر چنان هم که دوش
نثارش کن از گوهر شاهوار سه یاقوت سرخ از در شهریار
چو بینی رخ شاه خورشیدفش دو تایی برو دست کرده بکش
مبین مر ورا چشم در پیش دار ورا چون روان و تن خویش دار
چو پرسدت با او سخن نرم گوی سخنهای با شرم و بازرم گوی
من اکنون نیایم اگر خواندم به جای پرستنده بنشاندم
بسان همالان نشستم به خوان که اندر تنم خرد با استخوان
که من نیز گستاخ گشتم به شاه به پیر و جوان از می آید گناه
هم انگه یکی بنده آمد دوان که بیدار شد شاه روشن روان
چو بیدار شد ایمن و تن درست به باغ اندر آمد سر و تن بشست
نیایش کنان پیش خورشید شد ز یزدان دلی پر ز امید شد
وزانجا بیامد به جای نشست یکی جام می خواست از می پرست
چو از کهتران آگهی یافت شاه بفرمودشان بازگشتن به راه
بفرمود تا رفت پیش آرزوی همی بودش از آرزوی آرزوی
برفت آرزو با می و با نثار پرستنده با تاج و با گوشوار
دو تا گشت و اندر زمین بوس داد بخندید زو شاه و برگشت شاد
بدو گفت شاه این کجا داشتی مرا مست کردی و بگذاشتی
همان چامه و چنگ ما را بس است نثار زنان بهر دیگر کس است
بیار آنک گفتی ز نخچیرگاه ز رزم و سر نیزه و زخم شاه
ازان پس بدو گفت گوهرفروش کجا شد که ما مست گشتیم دوش
چو بشنید دختر پدر را بخواند همی از دل شاه خیره بماند
بیامد پدر دست کرده به کش به پیش شهنشاه خورشیدفش
بدو گفت شاها ردا بخردا بزرگا سترگا گوا موبدا
کسی کو خرد دارد و باهشی نباید گزیدن جز از خامشی
ز نادانی آمد گنهکاریم گمانم که دیوانه پنداریم
سزد گر ببخشی گناه مرا درفشان کنی روز و ماه مرا
منم بر درت بندهٔ بی خرد شهنشاهم از بخردان نشمرد
چنین داد پاسخ که از مرد مست خردمند چیزی نگیرد به دست
کسی را که می انده آرد به روی نباید که یابد ز می رنگ و بوی
به مستی ندیدم ز تو بدخوی همی ز آرزو این سخن بشنوی
تو پوزش بران کن که تا چنگ زن بگوید همان لاله اندر سمن
بگوید یکی تا بدان می خوریم پی روز ناآمده نشمریم
زمین بوسه داد آن زمان ماهیار بیاورد خوان و برآراست کار
بزرگان که بودند بر در به پای بیاوردشان مرد پاکیزه رای
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی ز مهمان بیگانه پرچین به روی
همی بود تا چرخ پوشد سیاه ستاره پدید آید از گرد ماه
چو نان خورده شد آرزو را بخواند به کرسی زر پیکرش برنشاند
بفرمود تا چنگ برداشت ماه بدان چامه کز پیش فرمود شاه
چنین گفت کای شهریار دلیر که بگذارد از نام تو بیشه شیر
توی شاه پیروز و لشکرشکن همان رویه چون لاله اندر چمن
به بالای تو بر زمین شاه نیست به دیدار تو بر فلک ماه نیست
سپاهی که بیند سپاه ترا به جنگ اندر آوردگاه ترا
بدرد دل و مغزشان از نهیب بلندی ندانند باز از نشیب
هم انگه چو از باده خرم شدند ز خردک به جام دمادم شدند
بیامد بر پادشا روزبه گزیدند جایی مر او را به ده
بفرمود بهرام خادم چهل همه ماه چهر و همه دلگسل
رخ رومیان همچو دیبای روم ازیشان همی تازه شد مرز و بوم
بشد آرزو تا به مشکوی شاه نهاده به سر بر ز گوهر کلاه
بیامد شهنشاه با روزبه گشاده دل و شاد از ایوان مه
همی راند گویان به مشکوی خویش به سوی بتان سمن بوی خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

وزانجا برانگیخت شبرنگ را بدیدش یکی بیشه تنگ را

بهرام از آنجا اسب سیاهرنگش را به حرکت درآورد و ناگهان چشمانش به بیشه‌زاری باریک و کوچک افتاد.

نکته ادبی: شبرنگ در اینجا نام اسبِ معروف بهرام گور است. واژه بیشه تنگ اشاره به تراکم درختان و فضای محصور دارد.

دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید کمان را به زه کرد و اندر کشید

در آن بیشه، دو شیر درنده و قوی‌هیکل را دید؛ پس کمان خود را زه‌کشی کرد و برای شکار آماده شد.

نکته ادبی: ژیان به معنای خشمگین و درنده است. به زه کردن کنایه از آماده‌سازی کمان برای تیراندازی است.

بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک گذر کرد تا پر و پیکان به خاک

تیر را بر سینه آن شیر زد که سینه‌اش را درید و از طرف دیگر بدنش گذشت و به زمین فرو رفت.

نکته ادبی: پیکان سرِ تیزِ تیر است. عبارت تا پر و پیکان به خاک رفت، شدت ضربه و قدرت تیراندازی را نشان می‌دهد.

بر ماده شد تیز بگشاد دست بر شیر با گردرانش ببست

سپس با سرعت دست به کار شد و تیری به سمت شیر ماده پرتاب کرد و او را با پاهای قدرتمندش بر زمین کوبید.

نکته ادبی: گردران به معنای کسی است که ران‌های ستبر و قدرتمند دارد، صفتی برای بهرام که نشان قدرت بدنی اوست.

چنین گفت کان تیر بی پر بود نبد تیز پیکان او کر بود

بهرام با تواضع یا کنایه گفت که آن تیر بی‌پر بود و نوک تیزی نداشت، بلکه کند و بی‌اثر بود.

نکته ادبی: کر در اینجا به معنای کند و بدون تیزی است. این بیت نشان‌دهنده تسلط و اعتمادبه‌نفس بالای اوست که حتی با تیر بی‌اثر نیز شکار می‌کند.

سپاهی همی خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین

سپاهیان بهرام به تشویق او پرداختند و او را به عنوان پادشاه بزرگ و نامدار زمین ستایش کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای تحسین و دعا کردن برای پیروزی و بزرگی است.

ندید و نبیند کسی در جهان چو تو شاه بر تخت شاهنشهان

گفتند هیچ‌کس در تاریخ ندیده و نخواهد دید که شاهی چون تو با چنین شکوه و قدرتی بر تخت پادشاهی تکیه زند.

نکته ادبی: شاهنشهان جمع شاهنشاه است که به جایگاه والای پادشاهی اشاره دارد.

چو با تیر بی پر تو شیرافگنی پی کوه خارا ز بن برکنی

وقتی تو با یک تیر بی‌پر، شیر را شکار می‌کنی، گویی قادری کوه صخره‌ای را از ریشه برکنی.

نکته ادبی: کوه خارا به معنای کوه سنگی و سخت است که نماد استواری است.

بدان مرغزار اندرون راند شاه ز لشکر هرانکس که بد نیک خواه

بهرام به همراه همراهان وفادار و نیک‌خواه خود، به سمت آن مرغزار و دشت سرسبز حرکت کرد.

نکته ادبی: مرغزار به معنای دشت سرسبز و علفزار است.

یکی بیشه دیدند پر گوسفند شبانان گریزان ز بیم گزند

آن‌ها در آنجا بیشه‌ای پر از گوسفند دیدند که چوپانانش از ترس آسیب، در حال فرار بودند.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

یکی سرشبان دید بهرام را بر او دوید از پی نام را

یکی از چوپانانِ ارشد، بهرام را دید و به خاطر شکوه و نامش، دوان دوان به سویش رفت.

نکته ادبی: سرشبان به معنای رئیس یا بزرگِ چوپانان است.

بدو گفت بهرام کاین گوسفند که آرد بدین جای ناسودمند

بهرام از او پرسید که چه کسی این گوسفندان را به این مکان بی‌فایده و دورافتاده آورده است؟

نکته ادبی: ناسودمند به معنای جایی که فایده‌ای ندارد و نامناسب برای چرای گوسفند است.

بدو سرشبان گفت کای شهریار ز گیتی من آیم بدین مرغزار

سرچوپان در پاسخ گفت: ای پادشاه، من از جایگاه دیگری به این دشت آمده‌ام.

نکته ادبی: گیتی در اینجا به معنای سرزمین یا مکان است.

همین گوسفندان گوهرفروش به دشت اندر آوردم از کوه دوش

این گوسفندان که برای اربابم ثروت می‌آورند، دیشب از کوهستان به این دشت منتقل کرده‌ام.

نکته ادبی: گوهرفروش در اینجا استعاره از صاحب ثروت و گوسفندانی است که سرمایه او محسوب می‌شوند.

توانگر خداوند این گوسفند بپیچد همی از نهیب گزند

صاحب توانگر و ثروتمندِ این گوسفندان، مدام از ترسِ رسیدنِ آسیب و زیان به اموالش، در اضطراب است.

نکته ادبی: بپیچد در اینجا به معنای در رنج و اضطراب بودن است.

به خروار با نامور گوهرست همان زر و سیمست و هم زیورست

او به مقدار فراوان گوهر، طلا، نقره و زیورآلات گران‌بها دارد.

نکته ادبی: خروار واحد اندازه‌گیری بزرگ است که کنایه از فراوانی ثروت دارد.

ندارد جز از دختری چنگ زن سر جعد زلفش شکن بر شکن

او دختری زیبارو دارد که چنگ می‌نوازد و گیسوانش حلقه‌حلقه و پیچ‌درپیچ است.

نکته ادبی: جعد زلف به معنای موهای مجعد و پیچ‌خورده است.

نخواهد جز از دست دختر نبید کسی مردم پیر ازین سان ندید

او جز از دستان دخترش شراب نمی‌نوشد؛ تا به حال کسی پیرمردی این‌گونه ندیده است.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب است.

اگر نیستی داد بهرامشاه مر او را کجا ماندی دستگاه

اگر عدالت بهرام‌شاه نبود، این شخص چگونه می‌توانست به این همه ثروت و تشکیلات دست یابد؟

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای تشکیلات، ثروت و جاه و مقام است.

شهنشاه گیتی نکوشد به زر همان موبدش نیست بیدادگر

پادشاه بزرگِ جهان به دنبال مال‌اندوزی نیست و موبدان (مشاوران) او نیز ظالم نیستند.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای مشاور و عالم دربار است.

نگویی مرا کاین ددان ار که کشت که او را خدای جهان باد پشت

بهرام گفت: به من بگو که این درندگان را چه کسی کشت؟ باشد که خدا پشتیبان او باشد.

نکته ادبی: ددان جمع دد به معنای حیوانات وحشی و درنده است.

بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر تبه شد به پیکان مرد دلیر

بهرام به او گفت که آن دو شیر، توسط تیرِ همان مرد دلاور کشته شدند.

نکته ادبی: تبه شد به معنای از بین رفتن و کشته شدن است.

چو شیران جنگی بکشت او برفت سواری سرافراز با یار هفت

وقتی آن شیرهای جنگی کشته شدند، آن سوار شجاع به همراه هفت یار خود از آنجا رفت.

نکته ادبی: سرافراز به معنای سربلند و شجاع است.

کجا باشد ایوان گوهرفروش پدیدار کن راه و بر ما مپوش

بهرام پرسید: ایوانِ آن مرد ثروتمند (گوهرفروش) کجاست؟ راه را به ما نشان بده و پنهان نکن.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا خانه بزرگ است.

بدو سرشبان گفت ز ایدر برو دهی تازه پیش اندر آیدت نو

سرچوپان به او گفت از اینجا برو که در مسیرت دهکده‌ای تازه و نو خواهی یافت.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

به شهر آید آواز زان جایگاه به نزدیکی کاخ بهرامشاه

صدای جشن و شادی از آن مکان به گوش می‌رسد که به کاخ بهرام‌شاه نزدیک است.

نکته ادبی: آواز در اینجا به معنای بانگ و صدای ساز و آواز است.

چو گردون بپوشد حریر سیاه به جشن آید آن مرد با دستگاه

هنگامی که شب فرا می‌رسد، آن مرد ثروتمند به برگزاری جشن و مهمانی می‌پردازد.

نکته ادبی: گردون در اینجا استعاره از آسمان است که هنگام شب با رنگ تیره پوشیده می‌شود.

گر ایدونک باشدت لختی درنگ به گوش آیدت نوش و آواز چنگ

اگر کمی تأمل کنی، صدای موسیقی و نوای چنگ را خواهی شنید.

نکته ادبی: لختی به معنای کمی و اندکی است.

چو بشنید بهرام بالای خواست یکی جامهٔ خسرو آرای خواست

بهرام که این را شنید، خواست که جامه شاهانه و آراسته به تن کند.

نکته ادبی: بالای خواستن در اینجا به معنای اراده کردن و آماده شدن است.

جدا شد ز دستور وز لشکرش همانا پر از آرزو شد سرش

او از مشاوران و سپاهیانش جدا شد، گویی ذهنش پر از آرزو و اشتیاق شده بود.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور عالی است.

چنین گفت با موبدان روزبه که اکنون شود شاه ایران به ده

او به موبدان روزبه گفت که شاه ایران اکنون می‌خواهد به آن دهکده برود.

نکته ادبی: روزبه نام یکی از موبدان یا همراهان بهرام است.

نشنید بدان خان گوهر فروش همه سوی گفتار دارید گوش

او به آن خانه گوهرفروش نرفت و از مردم خواست که به سخنانش خوب گوش دهند.

نکته ادبی: خان به معنای خانه و سرا است.

بخواهد همان دخترش از پدر نهد بی گمان بر سرش تاج زر

او دختر آن مرد را از پدرش خواستگاری خواهد کرد و بدون شک تاج پادشاهی بر سرش خواهد نهاد.

نکته ادبی: تاج زر نماد جایگاه ملکه و همسر شاه است.

نیابد همی سیری از خفت و خیز شب تیره زو جفت گیرد گریز

کسی که از کامجویی و خوشگذرانی سیر نمی‌شود، در شب‌های تاریک از همسر خود فرار می‌کند.

نکته ادبی: خفت و خیز کنایه از معاشرت‌های جنسی و لذت‌های جسمانی است.

شبستان مر او را فزون از صدست شهنشاه زین سان که باشد به دست

شاه بیش از صد همسر در حرم‌سرا دارد و با این شرایط، دسترسی او به زنان آسان است.

نکته ادبی: شبستان محل اقامت زنان در کاخ شاه است.

کنون نه صد و سی زن از مهتران همه بر سران افسر از گوهران

اکنون نه صد و سی زن از بزرگان در حرم‌سرا دارد که همه بر سرشان تاج‌های گران‌بهاست.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

ابا یاره و تاج و با تخت زر درفشان ز دیبای رومی گهر

آن‌ها با دستبندها و تاج‌های طلا و لباس‌های دیبای رومی مزین شده‌اند.

نکته ادبی: یاره به معنای دستبند یا بازوبند است.

شمردست خادم به مشکوی شاه کزیشان یکی نیست بی دستگاه

خادمِ کاخ شاه شمرده است که هیچ‌کدام از آن‌ها بدون جایگاه و مقام و ثروت نیستند.

نکته ادبی: مشکوی به معنای محل سکونت زنان در قصر است.

همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم به سالی پریشان رود باژ روم

او از همه کشورها مالیات می‌گیرد و سالانه حتی باج و خراج روم هم به خزانه او می‌رسد.

نکته ادبی: باژ به معنای خراج و مالیات است.

دریغ آن بر و کتف و بالای شاه دریغ آن رخ مجلس آرای شاه

افسوس بر آن اندام ورزیده و شانه های قوی پادشاه و دریغ بر آن چهره‌اش که مجلس‌آرای همه بود.

نکته ادبی: بر و کتف کنایه از اندام قوی و ورزشکارانه است.

نبیند چنو کس به بالای و زور به یک تیر بر هم بدوزد دو گور

کسی به قدرت و اندام او در جهان نیست که بتواند با یک تیر، دو گورخر را به هم بدوزد.

نکته ادبی: گور به معنای گورخر است.

تبه گردد از خفت و خیز زنان به زودی شود سست چون پرنیان

اما این قدرت با معاشرت زیاد با زنان از بین می‌رود و به زودی همچون پارچه ابریشمی سست و ضعیف می‌شود.

نکته ادبی: پرنیان نوعی پارچه ابریشمی ظریف است که نماد سستی و ظرافت است.

کند دیده تاریک و رخساره زرد به تن سست گردد به لب لاژورد

زیاده‌روی در این کار، بینایی را تار و چهره را زرد می‌کند و جسم را ضعیف و لب‌ها را کبود می‌سازد.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد در اینجا استعاره از رنگ کبود و بی‌رمق است.

ز بوی زنان موی گردد سپید سپیدی کند در جهان ناامید

از عطر و بوی زنان، موی جوان سپید می‌شود و این سپیدی، امید را در جهان ناامید می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرات زودهنگام پیری ناشی از سبک زندگی ناسالم دارد.

جوان را شود گوژ بالای راست ز کار زنان چندگونه بلاست

جوانی که قامت راست دارد، دچار خمیدگی می‌شود؛ از درگیری با کار زنان بلاهای بسیاری بر سر انسان می‌آید.

نکته ادبی: گوژ به معنای خمیده و قوزکرده است.

به یک ماه یک بار آمیختن گر افزون بود خون بود ریختن

در هر ماه فقط یک بار آمیزش کافی است و اگر بیش از آن باشد، انگار خون خود را هدر داده‌ای.

نکته ادبی: این بیت یک توصیه پزشکی-اخلاقی در متون کهن است که آمیزش بیش از حد را عامل ضعف می‌دانستند.

همین بار از بهر فرزند را بباید جوان خردمند را

همین یک بار هم فقط باید برای فرزندآوری باشد، این رسم جوان خردمند است.

نکته ادبی: تأکید بر نگاه هدفمند و اخلاقی به لذت‌های جنسی دارد.

چو افزون کنی کاهش افزون کند ز سستی تن مرد بی خون کند

اگر این کار را افزایش دهی، پیری و کاهش توان جسمی را سرعت می‌بخشد و تن مرد را از خون (حیات) خالی می‌کند.

نکته ادبی: سستی تن ناشی از هدر رفتن انرژی حیاتی است.

برفتند گویان به ایوان شاه یکی گفت خورشید گم کرد راه

مردم در حال صحبت به سمت کاخ شاه رفتند و یکی گفت که گویی خورشید راهش را گم کرده است.

نکته ادبی: اشاره به غروب خورشید یا کنایه از زیبایی شاه است که گویی خورشید در برابرش کم‌نور شده.

شب تیره گون رفت بهرام گور پرستنده یک تن ز بهر ستور

شب تاریک فرا رسید و بهرام گور به همراه تنها یک خدمتکار برای رسیدگی به اسبش رفت.

نکته ادبی: ستور به معنای چهارپا و اسب است.

چو آواز چنگ اندر آمد به گوش بشد شاه تا خان گوهر فروش

هنگامی که صدای ساز چنگ به گوش شاه رسید، راهی خانه آن جواهر فروش شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است. چنگ از سازهای کهن موسیقی ایرانی است.

همی تاخت باره به آواز چنگ سوی خان بازارگان بی درنگ

اسب خود را با شنیدن صدای چنگ به سرعت به سمت خانه بازرگان راند.

نکته ادبی: باره به معنی اسب سواری است. بازرگان همان تاجر است.

بزد حلقه را بر در و بار خواست خداوند خورشید را یار خواست

در زد و طلبِ اجازه ورود کرد و از خداوند خواست تا در این کار به او یاری رساند.

نکته ادبی: خداوند خورشید در اینجا استعاره از خداوند یکتاست.

پرستندهٔ مهربان گفت کیست زدن در شب تیره از بهر چیست

خدمتکارِ مهربان پرسید: چه کسی است و دلیل در زدن در این شبِ تاریک چیست؟

نکته ادبی: پرستنده به معنای غلام یا خدمتکار است.

چنین داد پاسخ که شبگیر شاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه

بهرام پاسخ داد: شاه صبح‌هنگام برای شکار به دشتِ نخچیرگاه (شکارگاه) آمده بود.

نکته ادبی: نخچیر در لغت به معنای شکار است.

بلنگید در زیر من بارگی ازو بازگشتم به بیچارگی

اسبم در زیر پایم لنگید، ناچار شدم که از شکار بازگردم.

نکته ادبی: بارگی همان اسب است. بیچارگی در اینجا به معنای درماندگی ناشی از نقص عضو اسب است.

چنین اسپ و زرین ستامی به کوی بدزدد کسی من شوم چاره جوی

اگر کسی این اسب و زینِ زرین را در کوچه ببیند و بدزدد، من به ناچار باید به دنبال چاره‌جویی باشم.

نکته ادبی: ستام به معنای زین و یراق اسب است.

بیامد کنیزک به دهقان بگفت که مردی همی خواهد از ما نهفت

خدمتکار نزدِ صاحب‌خانه رفت و گفت: مردی آمده که می‌خواهد درِ خانه را پنهان از دیگران باز کنیم.

نکته ادبی: نهفت در اینجا به معنای پنهانی و دور از چشم اغیار است.

همی گوید اسپی به زرین ستام بدزدند از ایدر شود کار خام

او می‌گوید اسبی با زین زرین دارم که اگر آن را بدزدند، کارم تباه و دشوار خواهد شد.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه به معنای اینجا است. کار خام به معنی کارِ ناتمام یا شکست‌خورده است.

چنین داد پاسخ که بگشای در به بهرام گفت اندر آی ای پسر

صاحب‌خانه پاسخ داد که در را بگشا و به بهرام بگو که ای پسر، داخل شو.

نکته ادبی: خطابِ پسر در اینجا از سرِ شفقتِ بزرگتر به کوچکتر است.

چو شاه اندر آمد چنان جای دید پرستنده هر جای برپای دید

وقتی شاه وارد شد، جایگاه را دید و دید که خدمتکار در هر گوشه‌ای ایستاده و آماده خدمت است.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا همان خدمتکارِ صاحب‌خانه است.

چنین گفت کای دادگر یک خدای به خوبی توی بنده را رهنمای

شاه گفت: ای خدای دادگر، تویی که همیشه راهنمایِ بندگان در مسیر نیکی هستی.

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل است.

مبادا جز از داد آیین من مباد آز و گردنکشی دین من

آیین و روشِ من نباید جز دادگری باشد و حرص و تکبر هرگز نباید دین و باور من قرار گیرد.

نکته ادبی: آز به معنای حرص و طمع است.

همه کار و کردار من داد باد دل زیردستان به ما شاد باد

همه کارهای من باید بر اساس عدالت باشد تا دلِ زیردستان و مردم از دستِ من شاد باشد.

نکته ادبی: داد به معنی عدل و عدالت است.

گر افزون شود دانش و داد من پس از مرگ روشن بود یاد من

اگر دانش و عدالتِ من افزون شود، پس از مرگم نیز یاد و نامِ من روشن و ماندگار خواهد بود.

نکته ادبی: روشن بودنِ یاد، کنایه از نیک‌نامی و ماندگاری است.

همه زیردستان چو گوهرفروش بمانند با نالهٔ چنگ و نوش

تمام زیردستانم باید مانندِ این جواهر فروش، در آرامش و شادی و با نوایِ چنگ زندگی کنند.

نکته ادبی: نوش در اینجا استعاره از شراب و شادی است.

چو آمد به بالای ایوان رسید ز در دختر میزبان را بدید

وقتی شاه به بالای ایوان رسید، دخترِ میزبان را دید.

نکته ادبی: ایوان به معنای تالار یا ایوانِ خانه است.

چو دهقان ورا دید بر پای خاست بیامد خم آورد بالای راست

چون صاحب‌خانه شاه را دید، برخاست و به نشانه احترام، قامتِ راستِ خود را خم کرد.

نکته ادبی: خم آوردنِ بالای راست، نشانه تواضع و تکریم است.

بدو گفت شب بر تو فرخنده باد همه بدسگالان ترا بنده باد

به او گفت: این شب بر تو مبارک باشد و تمامِ دشمنانت بنده تو باشند.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش و دشمن است.

نهالی بیفگند و مسند نهاد ز دیدار او میزبان گشت شاد

فرشی افکند و مسندی گذاشت؛ میزبان از دیدنِ آن مهمانِ ناخوانده شاد شد.

نکته ادبی: نهالی در اینجا نوعی فرش یا زیرانداز است.

گرانمایه خوانی بیاورد زود برو خوردنیها ازان سان که بود

سفره‌ای گرانبها آورد و انواع خوراکی‌ها را طبقِ رسمِ آن زمان چید.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره است.

بیامد یکی مرد مهترپرست بفرمود تا اسپ او را ببست

مردی خدمتکار آمد و صاحب‌خانه دستور داد تا اسبِ شاه را ببندند.

نکته ادبی: مهترپرست در اینجا خدمتکارِ ویژه یا مسئولِ اسب‌خانه است.

پرستنده را نیز خوان خواستند یکی جای دیگر بیاراستند

برای خدمتکارِ شاه نیز سفره‌ای خواستند و جای دیگری را برای او آماده کردند.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا همراهِ شاه است.

همان میزبان را یکی زیرگاه نهادند و بنشست نزدیک شاه

برای میزبان نیز جایگاهی ویژه (زیرگاه) آماده کردند تا نزدیکِ شاه بنشیند.

نکته ادبی: زیرگاه به معنای جایگاهِ نشستن یا مسند است.

به پوزش بیاراست پس میزبان به بهرام گفت ای گو مرزبان

میزبان با عذرخواهی و تعارفاتِ مرسوم به بهرام گفت: ای مردِ بزرگ و مرزبان.

نکته ادبی: گو به معنای جوانمرد یا دلاور است.

توی میهمان اندرین خان من فدای تو بادا تن و جان من

تو در خانه من میهمان هستی و جان و تنم فدای تو باد.

نکته ادبی: این نوع تعارفات در فرهنگِ پهلوانی بسیار رایج بوده است.

بدو گفت بهرام تیره شبان که یابد چنین تازه رو میزبان

بهرام در آن شبِ تاریک به او گفت: چه کسی چنین میزبانِ تازه‌رو و گشاده‌رویی دارد؟

نکته ادبی: تیره شبان استعاره از شبِ تاریک است.

چو نان خورده شد جام باید گرفت به خواب خوش آرام باید گرفت

وقتی غذا خوردیم، باید جامِ شراب گرفت و به استراحت و خوابِ خوش پرداخت.

نکته ادبی: آرام گرفتن کنایه از خوابیدن است.

به یزدان نباید بود ناسپاس دل ناسپاسان بود پرهراس

انسان نباید نسبت به خداوند ناسپاس باشد، چرا که قلبِ ناسپاسان همیشه پر از هراس و نگرانی است.

نکته ادبی: ناسپاسی در اینجا نادیده گرفتنِ نعمت‌های الهی است.

کنیزک ببرد آبه دستان و تشت ز دیدار مهمان همی خیره گشت

کنیزک آب و تشتِ دست‌شویی را آورد و از دیدنِ این مهمانِ زیبا و باوقار، حیرت‌زده شد.

نکته ادبی: آبه دستان به معنای آبِ شستنِ دست است.

چو شد دست شسته می و جام خواست به می رامش و نام و آرام خواست

پس از شستنِ دست، شراب خواست تا با نوشیدنِ آن به شادی و آرامش برسد.

نکته ادبی: رامش در اینجا به معنای شادی و خوشی است.

کنیزک بیاورد جامی نبید می سرخ و جام و گل و شنبلید

کنیزک شرابِ سرخ و جام و گل و گلِ شنبلید آورد.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب است.

بیازید دهقان به جام از نخست بخورد و به مشک و گلابش بشست

ابتدا میزبان دست به جام برد و پس از نوشیدن، آن را با مشک و گلاب شستشو داد (برای تمیزی).

نکته ادبی: شستنِ جام با مشک و گلاب، نشانه احترام به مهمان است.

به بهرام داد آن دلارای جام بدو گفت میخواره را چیست نام

میزبان جام را به بهرام داد و پرسید: نامِ این شراب‌خوار (که تو باشی) چیست؟

نکته ادبی: دلارای در اینجا صفتِ جام است که آن را زیبا توصیف می‌کند.

هم اکنون بدین با تو پیمان کنم به بهرام شاهت گروگان کنم

همین الان با تو پیمان می‌بندم و تو را به نامِ بهرام شاه سوگند می‌دهم که نامت را بگویی.

نکته ادبی: گروگان کردن در اینجا کنایه از قسم دادن به کسی است.

فراوان بخندید زو شهریار بدو گفت نامم گشسپ سوار

شاه به او خندید و گفت: نامم گشسپِ سوار است.

نکته ادبی: گشسپ نامی است که بهرام برای پوشاندن هویتش برگزیده.

من ایدر به آواز چنگ آمدم نه از بهر جای درنگ آمدم

من برای شنیدنِ صدایِ چنگ به اینجا آمدم و قصدِ ماندنِ طولانی ندارم.

نکته ادبی: درنگ به معنای اقامت و ماندن است.

بدو میزبان گفت کاین دخترم همی به آسمان اندر آرد سرم

میزبان گفت: این دخترِ من است که آوازه‌اش به آسمان رسیده است.

نکته ادبی: آسمان اندر آوردنِ سر، کنایه از شهرت و آوازه بلند است.

همو میگسارست و هم چنگ زن همان چامه گویست و لشکر شکن

او هم شراب‌گسار (ساقی) است و هم چنگ‌زن و هم شاعر و جنگجو.

نکته ادبی: چامه به معنای شعر است.

دلارام را آرزو نام بود همو میگسار و دلارام بود

نامِ آن دخترِ دلارام، آرزو بود؛ او همان ساقی و همان دخترِ زیباست.

نکته ادبی: آرزو در اینجا هم نام دختر است و هم صفتی برای او.

به سرو سهی گفت بردار چنگ به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ

به آن سروِ آزاده گفت: چنگت را بردار و با زیبایی و شکوه نزدِ گشسپ (بهرام) برو.

نکته ادبی: سروِ سهی استعاره از قد و بالای بلندِ دختر است.

بیامد بر پادشا چنگ زن خرامان بسان بت برهمن

نوازنده نزدِ پادشاه آمد؛ در حالی که همچون بتِ برهمنان با وقار و زیبا راه می‌رفت.

نکته ادبی: بتِ برهمن در ادب فارسی نماد زیبایی و پرستیدنی بودن است.

به بهرام گفت ای گزیده سوار به هر چیز مانندهٔ شهریار

به بهرام گفت: ای سوارِ برگزیده، تو در هر کاری به شهریاران می‌مانی.

نکته ادبی: گزیده به معنای منتخب و ممتاز است.

چنان دان که این خانه بر سور تست پدر میزبانست و گنجور تست

بدان که این خانه متعلق به جشنِ توست و پدرم میزبانِ تو و خزانه‌دارِ توست.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

شبان سیه بر تو فرخنده باد سرت برتر از ابر بارنده باد

این شبِ تاریک بر تو مبارک باشد و سرت همواره سربلند و رفیع باشد.

نکته ادبی: ابر بارنده استعاره از برتری و عظمت است.

بدو گفت بنشین و بردار چنگ یکی چامه باید مرا بی درنگ

بهرام گفت: بنشین و چنگ را بردار، چرا که من بی‌درنگ به شنیدنِ یک قطعه شعر و موسیقی نیاز دارم.

نکته ادبی: چامه در اینجا قطعه‌ای شعر است که با موسیقی همراه است.

شود ماهیار ایدر امشب جوان گروگان کند پیش مهمان روان

امشب ماهیار (پدر دختر) جوان می‌شود و پیشِ مهمان، خود را عرضه می‌کند.

نکته ادبی: ماهیار نامِ پدرِ دختر (میزبان) است.

زن چنگ زن چنگ در بر گرفت نخستین خروش مغان درگرفت

دختر چنگ را در آغوش گرفت و نخستین نغمه‌هایِ موسیقیِ مغان را آغاز کرد.

نکته ادبی: مغان در اینجا اشاره به موسیقیِ باستانی و آیینی دارد.

دگر چامه را باب خود ماهیار تو گفتی بنالد همی چنگ زار

در نغمه بعدی که درباره پدرش ماهیار بود، انگار صدای چنگ به زاری می‌افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ چنگ به زاری، نشان‌دهنده حزن و قدرتِ تاثیرگذاریِ موسیقی است.

چو رود بریشم سخن گوی گشت همه خانهٔ وی سمن بوی گشت

وقتی سیم‌هایِ چنگ شروع به سخن گفتن کرد، تمامِ خانه به عطرِ گل‌ها معطر شد.

نکته ادبی: رود به معنای سیمِ ساز است. سمن‌بوی کنایه از معطر بودنِ فضا به خاطرِ زیباییِ موسیقی است.

پدر را چنین گفت کای ماهیار چو سرو سهی بر لب جویبار

به پدرش ماهیار چنین گفت که ای ماهیار، که قد و قامتی چون سرو بلند و استوار در کنار جویبار داری.

چو کافور کرده سر مشکبوی زبان گرم گوی و دل آزرم جوی

موی سرت را همچون کافور سفید کرده‌ای و بوی خوشی داری؛ هم زبانی گرم و سخن‌ور داری و هم دلی که سرشار از شرم و رعایتِ حرمت دیگران است.

همیشه بداندیشت آزرده باد به دانش روان تو پرورده باد

امید که دشمنانت همواره رنجور و آزرده باشند و جان و روانِ تو همواره با دانش و خرد پرورش یابد.

توی چون فریدون آزاده خوی منم چون پرستار نام آرزوی

تو در خوی و منش همچون فریدونِ آزاده‌نژاد هستی و من در برابر تو چون پرستار و خدمت‌گزاری مشتاق و آرزومند هستم.

ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه به جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه

از دیدنِ مهمان چنان شادمان گشتم که پادشاهی در میدانِ جنگ، هنگامی که سپاهش را پیروز می‌بیند، شاد می‌شود.

چو این گفته شد سوی مهمان گذشت ابا چامه و چنگ نالان گذشت

پس از این سخنان، نزدِ مهمان رفت و با نواختنِ چنگ و خواندنِ ترانه‌ای دل‌نواز، به سوی او حرکت کرد.

به مهمان چنین گفت کای شاه فش بلنداختر و یک دل و کینه کش

به مهمان چنین گفت که ای پادشاهِ شکوهمند، ای کسی که ستاره بختت بلند است و دلی یک‌رنگ و جنگ‌آور داری.

کسی کو ندیدست بهرام را خنیده سوار دلارام را

کسی که بهرامِ دلاور را ندیده باشد، آن سوارِ نامدار و آرامش‌بخشِ دل‌ها را که آوازه‌اش پیچیده است.

نگه کرد باید به روی تو بس جز او را نمانی ز لشکر به کس

باید تنها به چهره و سیمای تو نگریست، چرا که در میان کلِ لشکر، هیچ‌کس به تو شباهت ندارد.

میانت چو غروست و بالا چو سرو خرامان شده سرو همچون تذرو

کمرت همچون سرو باریک و قدت بلند همچون سرو است؛ وقتی راه می‌روی، سروی هستی که گویی همچون کبکِ دری خرامان است.

به دل نره شیر و به تن ژنده پیل بناورد خشت افگنی بر دو میل

در دل و جرئت، چون شیرِ نر هستی و در تنومندی چون فیلِ قوی‌هیکل؛ در میدانِ نبرد، آن‌قدر قدرتمند هستی که می‌توانی خشت را تا دو میل پرتاب کنی.

رخانت به گلنار ماند درست تو گویی به می برگ گل را بشست

رخسار تو درست مانند گلنار سرخ است، گویی که گلبرگِ گل را با شراب شسته‌اند.

دو بازو به کردار ران هیون به پای اندر آری که بیستون

بازوانت چنان ستبر و پرتوان است که گویی ران‌های شترِ تنومند است و با قدرتِ پاهایت می‌توانی کوه بیستون را از جا بکنی.

تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد ندید و نبیند به روز نبرد

تو همان کسی هستی که هیچ چشمی در میدان نبرد، مردی چون تو را ندیده و نخواهد دید.

تن آرزو خاک پای تو باد همه ساله زنده برای تو باد

آرزو (دخترم) خاکِ پای تو باد و همه عمرش را برای تو و در خدمتِ تو زنده بماند.

جهاندار ازان چامه و چنگ اوی ز دیدار و بالا و آهنگ اوی

جهاندار (بهرام) از آن ترانه‌سرایی و چنگ‌نوازیِ او، و از دیدنِ چهره و بالا و آهنگِ سخنش به هیجان آمد.

بروبر ازان گونه شد مبتلا که گفتی دلش گشت گنج بلا

روحیه‌اش چنان دگرگون و مبتلا شد که گویی دلش به گنجینه‌ای از رنج و عشق بدل گشته است.

چو در پیش او مست شد ماهیار چنین گفت با میزبان شهریار

وقتی بهرام در حضور او مست شد، به میزبانِ بزرگوار چنین گفت.

که دختر به من ده به آیین و دین چو خواهی که یابی به داد آفرین

که دخترت را طبق آیین و دین به عقدِ من درآور، اگر می‌خواهی که به پاداش و آفرینِ الهی دست یابی.

چنین گفت با آرزو ماهیار کزین شیردل چند خواهی نثار

ماهیار رو به دخترش آرزو کرد و گفت که برای این مردِ شیردل، چه مقدار هدیه و کابین طلب می‌کنی؟

نگه کن بدو تا پسند آیدت بر آسودگی سودمند آیدت

به او نگاهی کن تا اگر موردِ پسندت واقع شد، این پیوند برای آسودگیِ تو سودمند باشد.

چنین گفت با ماهیار آرزوی که ای باب آزاده و نیک خوی

آرزو به پدرش ماهیار گفت که ای پدرِ آزاده و نیک‌سرشت.

مرا گر همی داد خواهی به کس همالم گشسپ سوارست و بس

اگر قرار است مرا به کسی شوهر دهی، همتای من تنها گشسپِ (بهرامِ) سوارکار است و بس.

تو گویی به بهرام ماند همی چو جانست و با او نشستن دمی

گویی او به بهرام می‌ماند؛ او همچون جانِ من است و هم‌نشینی با او بسیار دل‌نشین است.

به گفتار دختر بسنده نکرد به بهرام گفت ای سوار نبرد

ماهیار به سخنِ دختر بسنده نکرد و رو به بهرام کرد و گفت ای سوارِ رزم‌جو.

به ژرفی نگه کن سراپای اوی همان دانش و کوشش و رای اوی

سراپای او را به دقت بنگر؛ دانش و کوشش و خردِ او را نیز زیر نظر بگیر.

نگه کن بدو تا پسند تو هست ازو آگهی بهترست ار نشست

به او نگاه کن تا ببینی آیا مورد پسندِ تو هست یا نه؛ زیرا آگاهی یافتن از او پیش از ازدواج، بهتر از نشستن و بی‌خبر بودن است.

بدین نیکوی نیز درویش نیست به گفتن مرا رای کم بیش نیست

او با این زیبایی، چیزی هم کم ندارد؛ من بیش از این چیزی برای گفتن ندارم.

اگر بشمری گوهر ماهیار فزون آید از بدرهٔ شهریار

اگر بخواهی گوهرِ وجودیِ ماهیار را بسنجی، از ثروت و داراییِ پادشاه نیز بیشتر است.

گر او را همی بایدت جام گیر مکن سرسری امشب آرام گیر

اگر او را می‌خواهی، جامِ می را بگیر اما امشب را با عجله و به صورتِ گذرا آرام نگیر (تصمیم عجولانه نگیر).

به مستی بزرگان نبستند بند به ویژه کسی کو بود ارجمند

بزرگان در حالتِ مستی تصمیماتِ مهم نمی‌گیرند، به‌ویژه کسی که دارای شأن و مقامِ ارجمندی باشد.

بمان تا برآرد سپهر آفتاب سر نامداران برآید ز خواب

صبر کن تا خورشید طلوع کند و بزرگان از خواب برخیزند.

بیاریم پیران داننده را شکیبا دل و چیز خواننده را

آن‌گاه ریش‌سفیدانِ دانشمند و افرادِ شکیبا و با‌تجربه را گرد می‌آوریم.

شب تیره از رسم بیرون بود نه آیین شاه آفریدون بود

شامگاهان و تاریکیِ شب برای چنین کاری مناسب نیست و مطابقِ آیینِ پادشاهانِ باستانی (فریدون) نمی‌باشد.

نه فرخ بود مست زن خواستن وگر نیز کاری نو آراستن

مبارک نیست که در حالتِ مستی به خواستگاری رفت یا کاری تازه را آغاز کرد.

بدو گفت بهرام کاین بیهده ست زدن فال بد رای و راه به دست

بهرام به او گفت که این سخنان بیهوده است و فالِ بد زدن، راهِ درستی نیست.

پسند منست امشب این چنگ زن تو این فال بد تا توانی مزن

من امشب این نوازنده (دختر) را پسندیده‌ام؛ تا می‌توانی فالِ بد نزن.

چنین گفت با دخترش آرزوی پسندیدی او را به گفتار و خوی

آرزو از پدرش پرسید که آیا او را از نظرِ گفتار و اخلاق پسندیدی؟

بدو گفت آری پسندیده ام به جان و به دل هست چون دیده ام

پدر به او گفت آری، او را پسندیده‌ام و با تمامِ وجودم او را همانندِ جانِ خود می‌دانم.

بکن کار زان پس به یزدان سپار نه گردون به جنگست با ماهیار

پس کار را انجام بده و به یزدان بسپار، چرا که گردشِ روزگار با ماهیار در ستیز نیست.

بدو گفت کاکنون تو جفت ویی چنان دان که اندر نهفت ویی

ماهیار به بهرام گفت که اکنون تو همسرِ او هستی؛ چنان بدان که گویی او در نهان و اندرونِ توست.

بدو داد و بهرام گورش بخواست چو شب روز شد کار او گشت راست

دختر را به او سپرد و بهرام آرزو را طلب کرد و چون شب به پایان رسید، کارشان به نیکی سامان یافت.

سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی سرایش همه خفته بد چار سوی

آرزو به اتاقِ خود رفت، در حالی که اهلِ خانه در چهار سویِ آن در خواب بودند.

بیامد به جای دگر ماهیار همی ساخت کار گشسپ سوار

ماهیار به جای دیگری رفت و مشغولِ آماده‌سازیِ مقدمات برای گشسپِ سوارکار شد.

پرستنده را گفت درها ببند یکی را بتاز از پس گوسفند

به پرستار گفت درها را ببند و گوسفندی را برای پذیرایی آماده کن.

نباید که آرند خوان بی بره بره نیز پرورده باید سره

نباید سفره را بدونِ گوشتِ بره آورد؛ و آن بره نیز باید پرورده و ممتاز باشد.

چو بیدار گردد فقاع و یخ آر همی باش پیش گشسپ سوار

وقتی که بیدار شد، نوشیدنی و یخ برایش بیاور و آماده باش تا در خدمتِ گشسپِ سوارکار باشی.

یکی جام کافور بر با گلاب چنان کن که بویا بود جای خواب

جامی از گلاب و کافور آماده کن تا فضای خوابگاه معطر باشد.

من از جام می همچنانم که دوش نتابد می این پیر گوهر فروش

من دیگر از جامِ می مانندِ دیشب نیستم؛ این پیرِ گوهر‌فروش (بهرام/میزبان) دیگر میلِ به شراب ندارد.

بگفت این و چادر به سر برکشید تن آسانی و خواب در بر کشید

این را گفت و چادر بر سر کشید و به خواب و آسایش فرو رفت.

چو خورشید تابنده بفراخت تاج زمین شد به کردار دریای عاج

هنگامی که خورشید طلوع کرد و انوارش را همچون تاجی بر سرِ جهان گسترد، زمین به دلیلِ بازتابِ نور، به سانِ دریایی از عاجِ سپید و درخشان جلوه‌گر شد.

نکته ادبی: بفراخت تاج: استعاره از طلوع خورشید.

پرستنده تازانه شهریار بیاویخت از خانهٔ ماهیار

تازیانه‌ای که متعلق به پادشاه بود، از خانه پیرمردِ جواهرفروش (ماهیار) آویخته شده بود.

نکته ادبی: ماهیار نام خاص است؛ تازیانه نماد حضور پادشاه است.

سپه را ز سالار گردنکشان بجستند زان تازیانه نشان

سپاهیان به دستورِ فرمانده‌شان، به دنبالِ نشانه‌ای از صاحبِ آن تازیانه بودند.

نکته ادبی: سالار گردنکشان: اشاره به فرمانده نظامی.

سپاه انجمن شد به درگاه بر کجا همچنان بر در شاه بر

سپاه در برابرِ درگاهِ خانه جمع شد، همان‌جایی که شاه نیز در آنجا حضور داشت.

نکته ادبی: این بیت مکان استقرار سپاه را مشخص می‌کند.

هرانکس که تازانه دانست باز برفتند و بردند پیشش نماز

هر کسی که تازیانه را دید و آن را شناخت، در برابرش سرِ تعظیم فرود آورد و نیایش کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و تکریم است.

چو دربان بدید آن سپاه گران کمردار بسیار و ژوپین وران

دربان وقتی سپاهِ بزرگ و مجهز به زره و نیزه را دید، متوجه جدیتِ ماجرا شد.

نکته ادبی: ژوپین: نوعی نیزه کوتاه؛ نشان‌دهنده ابزار جنگی.

بیامد بر خفته برسان گرد سر پیر از خواب بیدار کرد

دربان با شتاب به سمتِ پیرمرد که در خواب بود رفت و او را از خواب بیدار کرد.

نکته ادبی: برسان گرد: به سرعت و چابکی.

بدو گفت برخیز و بگشای دست نه هنگام خوابست و جای نشست

به او گفت برخیز و دست از خواب بشوی (آماده باش)، زیرا اکنون زمانِ خوابیدن یا نشستنِ بی‌خیال نیست.

نکته ادبی: گشای دست: کنایه از آماده شدن و دست از کار کشیدن.

که شاه جهانست مهمان تو بدین بی نوا خانه و مان تو

زیرا پادشاهِ جهان مهمانِ توست، در این خانه و کاشانه ساده و بی‌تکلفِ تو.

نکته ادبی: بی‌نوا: در اینجا به معنای ساده و فقیرانه است.

یکایک دل مرد گوهرفروش ز گفتار دربان برآمد به جوش

ناگهان دلِ پیرمردِ جواهرفروش از شنیدنِ سخنِ دربان به تپش افتاد و مضطرب شد.

نکته ادبی: به جوش آمدن دل: کنایه از اضطراب شدید.

بدو گفت کاین را چه گویی همی پی شهریاران چه جویی همی

پیرمرد به دربان گفت: این چه سخنی است که می‌گویی؟ پادشاه را در خانه من چه کار است و چه می‌جوید؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان تعجب.

همان چو ز گوینده بشنید مست خروشان ازانجای برپای جست

پیرمرد که هنوز از مستیِ شب گذشته گیج بود، وقتی سخنِ دربان را شنید، با فریاد و شتاب از جا برخاست.

نکته ادبی: مست در اینجا به معنای غفلت و خمارِ ناشی از می است.

ز دربان برآشفت و گفت این سخن نگوید خردمند مرد کهن

پیرمرد از دستِ دربان خشمگین شد و گفت: خردمندان و پیرانِ دانا چنین سخنِ بی‌پایه‌ای نمی‌گویند.

نکته ادبی: تکیه بر تجربه و خردِ کهنسالی.

پرستنده گفت ای جهاندیده مرد ترا بر زمین شاه ایران که کرد

دربان به او گفت: ای پیرِ جهاندیده، تو که هستی که شاه ایران را به خانه تو کشانده است؟ (پرسش از حقیقتِ ماجرا)

نکته ادبی: شبه‌جمله پرسشی برای تأکید بر بزرگی مقام شاه.

بیامد پرستنده هنگام روز که پیدا نبد هور گیتی فروز

دربان در آن هنگام از روز که خورشید هنوز به درستی طلوع نکرده بود و جهان روشن نبود، نزدِ پیرمرد آمد.

نکته ادبی: هور گیتی‌فروز: استعاره از خورشید.

یکی تازیانه به زر تافته به هرجای گوهر برو بافته

تازیانه‌ای که با زر آراسته بود و جواهرات بسیاری بر آن کار شده بود (را دید).

نکته ادبی: توصیفِ تازیانه به عنوان نشانه تشریفاتی شاه.

بیاویخت از پیش درگاه ما بدان سو که باشد گذرگاه ما

آن تازیانه را از پیشِ درگاهِ ما آویزان کرده‌اند، همان‌جایی که مسیرِ عبورِ ماست.

نکته ادبی: توضیح محلِ آویختنِ نشانه شاهی.

ز دربان چو بشنید یکسر سخن بپیچید بیدار مرد کهن

پیرمرد وقتی تمامِ سخنانِ دربان را شنید، دچارِ تشویش و نگرانی شد.

نکته ادبی: بپیچید: در اینجا به معنای نگران شدن و سرگشته گشتن است.

که من دوش پیش شهنشاه مست چرا بودم و دخترم می پرست

با خود اندیشید که دیشب من در حضورِ پادشاه چه کردم و چرا دخترم به او شراب داد؟

نکته ادبی: اشاره به خطایِ ناآگاهانه در محضرِ شاه.

بیامد سوی حجرهٔ آرزوی بدو گفت کای ماه آزاده خوی

به سمتِ اتاقِ دخترش (آرزو) رفت و به او گفت: ای دخترِ آزاده و بزرگ‌منش.

نکته ادبی: آرزو در اینجا نامِ دختر است.

شهنشاه بهرام بود آنک دوش بیامد سوی خان گوهرفروش

پادشاهی که دیشب به خانه ما آمد، بهرام شاه بود.

نکته ادبی: بهرام (بهرام گور) نام شاه است.

همی آمد از دشت نخچیرگاه عنان تافتست از کهن دژ به راه

او که از شکارگاه بازمی‌گشت، راهش را به سمتِ این قلعه قدیمی کج کرد.

نکته ادبی: نخچیرگاه: شکارگاه.

کنون خیز و دیبای چینی بپوش بنه بر سر افسر چنان هم که دوش

اکنون برخیز و لباسِ دیبای چینی بپوش و همان‌گونه که دیشب بودی، تاج بر سر بگذار.

نکته ادبی: دستورِ پیرمرد برای حفظِ حرمت و آداب.

نثارش کن از گوهر شاهوار سه یاقوت سرخ از در شهریار

سه یاقوتِ سرخ که از هدایایِ شاه است، به عنوانِ نثار پیشِ پایش بریز.

نکته ادبی: نثار: هدایایی که هنگام دیدارِ بزرگان می‌بخشند.

چو بینی رخ شاه خورشیدفش دو تایی برو دست کرده بکش

هنگامی که چهره خورشیدگونه‌ی شاه را دیدی، دستانت را به نشانه احترام روی سینه بگذار و در برابرش خم شو.

نکته ادبی: دست کردن به کش: کنایه از تواضع و احترام.

مبین مر ورا چشم در پیش دار ورا چون روان و تن خویش دار

به چشمانِ او مستقیم نگاه نکن (حرمت نگه‌دار) و او را به اندازه جان و تنِ خود عزیز بدار.

نکته ادبی: چشم در پیش داشتن: آدابِ درگاهِ شاهی.

چو پرسدت با او سخن نرم گوی سخنهای با شرم و بازرم گوی

اگر از تو سخنی پرسید، با لحنی نرم و کلماتی همراه با شرم و حیا پاسخ بده.

نکته ادبی: تأکید بر آدابِ سخن گفتن.

من اکنون نیایم اگر خواندم به جای پرستنده بنشاندم

من اکنون نزدِ او نمی‌روم؛ اگر مرا طلب کرد، تو به جای من (به عنوان پرستنده) حاضر شو.

نکته ادبی: ترسِ پیرمرد از عواقبِ احتمالی.

بسان همالان نشستم به خوان که اندر تنم خرد با استخوان

من با چنان وضعی (مستی) سرِ سفره نشستم که گویی تمامِ خرد و استخوان‌های بدنم را از دست داده بودم.

نکته ادبی: اعتراف به بی‌پروایی ناشی از مستی.

که من نیز گستاخ گشتم به شاه به پیر و جوان از می آید گناه

چرا که من در حضورِ شاه گستاخی کردم؛ پیر و جوان ممکن است به دلیلِ مستی مرتکبِ گناه شوند.

نکته ادبی: اعتراف به خطایِ انسانی.

هم انگه یکی بنده آمد دوان که بیدار شد شاه روشن روان

همان لحظه یکی از غلامان دوان‌دوان آمد که شاهِ خردمند بیدار شده است.

نکته ادبی: روشن‌روان: صفتِ خردمند و بینا.

چو بیدار شد ایمن و تن درست به باغ اندر آمد سر و تن بشست

شاه که بیدار و سرحال شد، به باغ رفت و سر و تن خود را شست.

نکته ادبی: نظافتِ شاهانه پیش از حضور در جمع.

نیایش کنان پیش خورشید شد ز یزدان دلی پر ز امید شد

به درگاهِ خداوند (خورشید نماد یزدان) نیایش کرد و دلی سرشار از امید به الطافِ الهی پیدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به جهان‌بینیِ حماسی-مذهبی.

وزانجا بیامد به جای نشست یکی جام می خواست از می پرست

سپس به جایگاهِ نشستن بازگشت و از می (شراب) طلب کرد.

نکته ادبی: بازگشت به عادتِ درباری.

چو از کهتران آگهی یافت شاه بفرمودشان بازگشتن به راه

شاه وقتی از وضعیتِ زیردستان (صاحب‌خانه) آگاه شد، دستور داد که به راهِ خود بازگردند.

نکته ادبی: بخشش و دستورِ ترکِ محل.

بفرمود تا رفت پیش آرزوی همی بودش از آرزوی آرزوی

دستور داد تا به نزدِ آرزو بروند؛ شاه همچنان در آرزویِ دیدارِ دوباره او بود.

نکته ادبی: تکرار واژه آرزو برای ایهام (نام شخص و اشتیاق).

برفت آرزو با می و با نثار پرستنده با تاج و با گوشوار

آرزو با شراب و هدایا آمد، در حالی که پرستار هم با تاج و گوشواره همراهش بود.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای دیدارِ دوباره.

دو تا گشت و اندر زمین بوس داد بخندید زو شاه و برگشت شاد

او تعظیم کرد و زمین را بوسید، شاه از دیدنِ این صحنه خندید و با شادی بازگشت.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ شاه به شادی و رضایت.

بدو گفت شاه این کجا داشتی مرا مست کردی و بگذاشتی

شاه به او گفت: این (شراب) را کجا پنهان کرده بودی که دیشب مرا مست کردی و تنها گذاشتی؟

نکته ادبی: طنز و ملاطفتِ شاهانه.

همان چامه و چنگ ما را بس است نثار زنان بهر دیگر کس است

همان شعر و چنگ‌نوازیِ شما برای ما کافی است؛ این هدایا و نثارها برای دیگران است (من به دنبالِ چیزی جز هنرِ شما نیستم).

نکته ادبی: چامه: شعر؛ شاه به هنرِ دختر اهمیت می‌دهد.

بیار آنک گفتی ز نخچیرگاه ز رزم و سر نیزه و زخم شاه

اکنون همان چیزی را که از شکارگاه گفتی، از رزم و نیزه‌زنی و زخم‌های شاه برایم بازگو کن.

نکته ادبی: درخواستِ قصه و سرگرمی از سوی شاه.

ازان پس بدو گفت گوهرفروش کجا شد که ما مست گشتیم دوش

پس از آن، پیرمرد (جواهرفروش) از شاه پرسید که دیشب ما چگونه مست شدیم؟

نکته ادبی: پرسشِ متواضعانه پیرمرد برای پی بردن به احوالِ دیشب.

چو بشنید دختر پدر را بخواند همی از دل شاه خیره بماند

دختر وقتی این را شنید، پدر را صدا زد؛ او از بزرگی و منشِ شاه حیران مانده بود.

نکته ادبی: حیرتِ دختر از برخوردِ انسانیِ شاه.

بیامد پدر دست کرده به کش به پیش شهنشاه خورشیدفش

پدر با دستانِ حلقه شده بر سینه (نشانه احترام) پیشِ شاهِ خورشید‌چهره آمد.

نکته ادبی: ادبِ حضور.

بدو گفت شاها ردا بخردا بزرگا سترگا گوا موبدا

به او گفت: ای شاهِ بزرگوار، ای خردمند و موبدِ (حکیمِ) گواهی‌دهنده.

نکته ادبی: القابِ احترام‌آمیز برای شاه.

کسی کو خرد دارد و باهشی نباید گزیدن جز از خامشی

کسی که خردمند و هوشیار است، در بسیاری از مواقع باید سکوت اختیار کند.

نکته ادبی: حکمتِ عامیانه در بابِ سکوت.

ز نادانی آمد گنهکاریم گمانم که دیوانه پنداریم

گناهِ من از روی نادانی بود، گمان می‌کنم مرا دیوانه پنداشته‌ای.

نکته ادبی: عذرخواهی.

سزد گر ببخشی گناه مرا درفشان کنی روز و ماه مرا

شایسته است اگر گناهِ مرا ببخشی و روزگارِ مرا دوباره درخشان و پرامید کنی.

نکته ادبی: درفشان کردن: روشن و شاداب کردن.

منم بر درت بندهٔ بی خرد شهنشاهم از بخردان نشمرد

من بنده نادانِ درگاهِ تو هستم و شاه مرا در شمارِ خردمندان به حساب نمی‌آورد.

نکته ادبی: تواضع و خودکم‌بینی در برابرِ مقامِ شاه.

چنین داد پاسخ که از مرد مست خردمند چیزی نگیرد به دست

شاه چنین پاسخ داد که فردِ خردمند، از کسی که مست است، کینه‌ای به دل نمی‌گیرد و چیزی (سخت‌گیری) به دست نمی‌گیرد.

نکته ادبی: بخششِ شاهانه و استدلالِ خردمندانه.

کسی را که می انده آرد به روی نباید که یابد ز می رنگ و بوی

کسی که نوشیدن شراب او را غمگین و افسرده می‌کند، شایسته نیست که سراغ شراب برود و از آن بهره‌ای ببرد.

نکته ادبی: «انده آرد» در اینجا به معنای «غم‌آور» است که به اثر سوء شراب بر برخی افراد اشاره دارد.

به مستی ندیدم ز تو بدخوی همی ز آرزو این سخن بشنوی

من در زمان مستیِ تو هرگز رفتار ناپسندی از تو ندیده‌ام؛ این سخن را از روی اشتیاق و میل درونی بر زبان می‌آورم.

نکته ادبی: «بدخوی» به معنای بداخلاق است و «آرزو» در اینجا نام شخص است.

تو پوزش بران کن که تا چنگ زن بگوید همان لاله اندر سمن

تو بهانه‌ای جور کن تا نوازنده چنگ، قطعه‌ای در وصف زیبایی (همانند لاله در میان گل یاسمن) بنوازد.

نکته ادبی: «لاله اندر سمن» استعاره از زیبایی چهره است که در میان سفیدی یا لطافت ظاهر شده است.

بگوید یکی تا بدان می خوریم پی روز ناآمده نشمریم

باید کسی سخنی بگوید تا دلیلی برای شراب خوردن پیدا کنیم و به فکر روزهای نیامده و غم فردا نباشیم.

نکته ادبی: اشاره به اندیشه خیامی مبنی بر غنیمت شمردن دم و بی‌اعتباریِ غصه خوردن برای آینده.

زمین بوسه داد آن زمان ماهیار بیاورد خوان و برآراست کار

در آن لحظه، ماهیار با تواضع سر بر خاک سایید (احترام گذاشت)، سفره را گسترد و وسایل پذیرایی را آماده کرد.

نکته ادبی: «زمین بوسه داد» کنایه از تعظیم و فروتنی است.

بزرگان که بودند بر در به پای بیاوردشان مرد پاکیزه رای

آن مردِ خردمند و خوش‌فکر، بزرگانی را که پشت در منتظر ایستاده بودند، به داخل دعوت کرد.

نکته ادبی: «پاکیزه رای» صفت برای ماهیار است که نشان‌دهنده حسن تدبیر اوست.

سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی ز مهمان بیگانه پرچین به روی

آرزو (نام شخص) به سمت اتاق خود رفت، در حالی که از حضور آن مهمان ناآشنا، اخم بر چهره داشت و ناراضی بود.

نکته ادبی: «پرچین به روی» کنایه از درهم کشیدن ابروان و نارضایتی است.

همی بود تا چرخ پوشد سیاه ستاره پدید آید از گرد ماه

آن‌ها تا زمانی که شب فرا رسید و آسمان سیاه شد و ستارگان در اطراف ماه نمایان گشتند، منتظر ماندند.

نکته ادبی: استفاده از طبیعت برای نشان دادن گذر زمان (شب‌هنگام).

چو نان خورده شد آرزو را بخواند به کرسی زر پیکرش برنشاند

پس از صرف غذا، آرزو آن شخص را فراخواند و بر کرسی زرین نشاند.

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتب در نشستن و تکریم مهمان خاص.

بفرمود تا چنگ برداشت ماه بدان چامه کز پیش فرمود شاه

آرزو که به زیبایی ماه بود، چنگ را برداشت و همان آهنگی را نواخت که شاه پیش‌تر دستور داده بود.

نکته ادبی: «ماه» استعاره از زیبایی آرزو است.

چنین گفت کای شهریار دلیر که بگذارد از نام تو بیشه شیر

آرزو چنین گفت: ای پادشاه شجاع، که حضور تو باعث می‌شود شیران نیز از هیبت نام تو بیشه را ترک کنند (یعنی از تو ترسیده‌اند).

نکته ادبی: مبالغه در شجاعت شاه با تمثیل شیر.

توی شاه پیروز و لشکرشکن همان رویه چون لاله اندر چمن

تو شاهی پیروزمند و شکننده لشکر دشمن هستی و چهره‌ات مانند لاله در میان گلزار می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به لاله، نماد طراوت و زیبایی.

به بالای تو بر زمین شاه نیست به دیدار تو بر فلک ماه نیست

از نظر قد و قامت، کسی در روی زمین هم‌تراز تو نیست و در آسمان نیز ماه به زیبایی چهره تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: مبالغه در ستایش بلندبالایی و زیبایی پادشاه.

سپاهی که بیند سپاه ترا به جنگ اندر آوردگاه ترا

هر سپاهی که سپاه تو را در میدان جنگ ببیند، دچار هراس می‌شود.

نکته ادبی: آغاز جمله معترضه برای بیان قدرت نظامی شاه.

بدرد دل و مغزشان از نهیب بلندی ندانند باز از نشیب

از شدت ترس، قلب و عقلشان از جا کنده می‌شود و دیگر نمی‌توانند تفاوت بالا و پایین (راه درست و غلط یا موقعیت مکانی) را تشخیص دهند.

نکته ادبی: مبالغه در ترسِ دشمن به گونه‌ای که دچار گیجی و سردرگمی کامل می‌شوند.

هم انگه چو از باده خرم شدند ز خردک به جام دمادم شدند

همان لحظه که از شراب شاد شدند، از حالتی کم‌خردی (ناآگاهی) به مستی و از خودبی‌خودی رسیدند.

نکته ادبی: «ز خردک به جام دمادم شدند» اشاره به تغییر حالت از هشیاری به مستیِ پیاپی دارد.

بیامد بر پادشا روزبه گزیدند جایی مر او را به ده

روزبه نزد پادشاه آمد و جایی را برای او در آن دهکده برگزیدند.

نکته ادبی: روایت ورود شخصیت جدید (روزبه) به دایره اطرافیان شاه.

بفرمود بهرام خادم چهل همه ماه چهر و همه دلگسل

بهرام دستور داد چهل خدمتکار بیاورند که همگی چهره‌ای چون ماه داشتند و دل‌ربا بودند.

نکته ادبی: «دل‌گسل» به معنای برنده دل و جذب‌کننده قلب است.

رخ رومیان همچو دیبای روم ازیشان همی تازه شد مرز و بوم

چهره رومیان مانند دیبای (پارچه ابریشمی) روم لطیف و زیبا بود و حضور آن‌ها آن سرزمین را طراوت بخشید.

نکته ادبی: تشبیه چهره به دیبا برای نشان دادن لطافت پوست.

بشد آرزو تا به مشکوی شاه نهاده به سر بر ز گوهر کلاه

آرزو به سمت کاخ خصوصی شاه رفت، در حالی که تاجی جواهرنشان بر سر داشت.

نکته ادبی: «مشکوی» به معنای کاخ، خلوتگاه یا اندرونی است.

بیامد شهنشاه با روزبه گشاده دل و شاد از ایوان مه

شاهنشاه با روزبه، در حالی که دلی شاد و گشاده داشتند، از ایوان بزرگ بیرون آمدند.

نکته ادبی: توصیف حال روحی پادشاه (گشاده‌دل) پس از بزم.

همی راند گویان به مشکوی خویش به سوی بتان سمن بوی خویش

آن‌ها در حال گفت‌وگو به سمت کاخ خصوصیِ خود و به سوی زیبارویان خوش‌بوی خود حرکت کردند.

نکته ادبی: «بتان سمن‌بوی» کنایه از زیبارویانی است که بوی گل یاسمن می‌دهند.