شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۲

فردوسی
به روز سدیگر برون رفت شاه ابا لشکر و ساز نخچیرگاه
بزرگان ایران ز بهر شکار به درگاه رفتند سیصد سوار
ابا هر سواری پرستنده سی ز ترک و ز رومی و از پارسی
پرستنده سیصد ز ایوان شاه برفتند با ساز نخچیرگاه
ز دیبا بیاراسته صد شتر رکابش همه زر و پالانش در
ده اشتر نشستنگه شاه را به دیبا بیاراسته گاه را
به پیش اندر آراسته هفت پیل برو تخت پیروزه همرنگ نیل
همه پایهٔ تخت زر و بلور نشستنگه شاه بهرام گور
ابا هر یکی تیغ زن صد غلام به زرین کمرها و زرین ستام
صد اشتر بد از بهر رامشگران همه بر سران افسر از گوهران
ابا بازداران صد و شست باز دو صد چرغ و شاهین گردن فراز
پس اندر یکی مرغ بودی سیاه گرامی تر آن بود بر چشم شاه
سیاهی به چنگ و به منقار زرد چو زر درخشنده بر لاژورد
همی خواندش شاه طغری به نام دو چشمش به رنگ پر از خون دو جام
که خاقان چینش فرستاده بود یکی تخت با تاج بیجاده بود
یکی طوق زرین زبرجد نگار چهل یاره و سی و شش گوشوار
شتروار سیصد طرایف ز چین فرستاد و یاقوت سیصد نگین
پس بازداران صد و شست یوز ببردند با شاه گیتی فرزو
بیاراسته طوق یوز از گهر بدو اندر افگنده زنجیر زر
بیامد شهنشاه زین سان به دشت همی تاجش از مشتری برگذشت
هرانکس که بودند نخچیرجوی سوی آب دریا نهادند روی
جهاندار بهرام هر هفت سال بدان آب رفتی به فرخنده فال
چو لشکر به نزدیک دریا رسید شهنشاه دریا پر از مرغ دید
بزد طبل و طغری شد اندر هوا شکیبا نبد مرغ فرمانروا
زبون بود چنگال او را کلنگ شکاری چو نخچیر بود او پلنگ
سرانجام گشت از جهان ناپدید کلنگی به چنگ آمدش بردمید
بپرید بر سان تیر از کمان یکی بازدار از پس اندر دمان
دل شاه گشت از پریدنش تنگ همی تاخت از پس به آواز زنگ
یکی باغ پیش اندر آمد فراخ برآورده از گوشهٔ باغ کاخ
بشد تازیان با تنی چند شاه همی بود لشکر به نخچیرگاه
چو بهرام گور اندر آمد به باغ یکی جای دید از برش تند راغ
میان گلستان یکی آبگیر بروبر نشسته یکی مرد پیر
زمینش به دیبا بیاراسته همه باغ پر بنده و خواسته
سه دختر بر او نشسته چو عاج نهاده به سربر ز پیروزه تاج
به رخ چون بهار و به بالا بلند به ابرو کمان و به گیسو کمند
یکی جام بر دست هر یک بلور بدیشان نگه کرد بهرام گور
ز دیدارشان چشم او خیره شد ز باز و ز طغری دلش تیره شد
چو دهقان پرمایه او را بدید رخ او شد از بیم چون شنبلید
خردمند پیری و برزین به نام دل او شد از شاه ناشادکام
برفت از بر حوض برزین چو باد بر شاه شد خاک را بوسه داد
چنین گفت کای شاه خورشیدچهر به کام تو گرداد گردان سپهر
نیارمت گفتن که ایدر بایست بدین مرز من با سواری دویست
سر و نام برزین برآید به ماه اگر شاد گردد بدین باغ شاه
به برزین چنین گفت شاه جهان که امروز طغری شد از من نهان
دلم شد ازان مرغ گیرنده تنگ که مرغان چو نخچیر بد او پلنگ
چنین پاسخ آورد به رزین به شاه که اکنون یکی مرغ دیدم سیاه
ابا زنگ زرین تنش همچو قیر همان چنگ و منقار او چون زریر
بیامد بران گوزبن بر نشست بیاید هم اکنون به بختت به دست
هم انگه یکی بنده را گفت شاه که رو گوزین کن سراسر نگاه
بشد بنده چون باد و آواز داد که همواره شاه جهان باد شاد
که طغری به شاخی برآویختست کنون بازدارش بگیرد به دست
چو طغری پدید آمد آن پیر گفت که ای بر زمین شاه بی بار و جفت
پی مرزبان بر تو فرخنده باد همه تاجداران ترا بنده باد
بدین شادی اکنون یکی جام خواه چو آرام دل یافتی کام خواه
شهنشاه گیتی بران آبگیر فرود آمد و شادمان گشت پیر
بیامد هم انگاه دستور اوی همان گنج داران و گنجور اوی
بیاورد برزین می سرخ و جام نخستین ز شاه جهان برد نام
بیاورد خوان و خورش ساختند چو از خوردن نان بپرداختند
ازان پس بیاورد جامی بلور نهادند بر دست بهرام گور
جهاندار بهرام بستد نبید از اندازهٔ خط برتر کشید
چو برزین چنان دید برگشت شاد بیامد به هر جای خمی نهاد
چو شد مست برزین بدان دختران چنین گفت کای پرخرد مهتران
بدین باغ بهرامشاه آمدست نه گردنکشی با سپاه آمدست
هلا چامه پیش آور ای چامه گوی تو چنگ آور ای دختر ماه روی
برفتند هر سه به نزدیک شاه نهادند بر سر ز گوهر کلاه
یکی پای کوب و دگر چنگ زن سه دیگر خوش آواز لشکر شکن
به آواز ایشان شهنشاه جام ز باده تهی کرد و شد شادکام
بدو گفت کاین دختران کیند که با تو بدین شادمانی زیند
چنین گفت برزین که ای شهریار مبیناد بی تو کسی روزگار
چنان دان که این دلبران منند پسندیده و دختران منند
یکی چامه گوی و یکی چنگ زن سیم پای کوبد شکن بر شکن
چهارم به کردار خرم بهار بدین سان که بیند همی شهریار
بدان چامه زن گفت کای ماه روی بپرداز دل چامهٔ شاه گوی
بتان چامه و چنگ برساختند یکایک دل از غم بپرداختند
نخستین شهنشاه را چامه گوی چنین گفت کای خسرو ماه روی
نمانی مگر بر فلک ماه را به شادی همان خسرو گاه را
به دیدار ماهی و بالای ساج بنازد بتو تخت شاهی و تاج
خنک آنک شبگیر بیندت روی خنک آنک یابد ز موی تو بوی
میان تنگ چون شیر و بازو ستبر همی فر تاجت برآید به ابر
به گلنار ماند همی چهر تو به شادی بخندد دل از مهر تو
دلت همچو دریا و رایت چو ابر شکارت نبینم همی جز هژبر
همی مو شکافی به پیکان تیر همی آب گردد ز داد تو شیر
سپاهی که بیند کمند ترا همان بازوی زورمند ترا
به درد دل و مغز جنگاوران وگر چند باشد سپاهی گران
چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گران سنگ جام بلور
بدو گفت شاه ای سرافراز مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
نیابی تو داماد بهتر ز من گو شهریاران سر انجمن
بمن ده تو این هر سه دخترت را به کیوان برافرازم اخترت را
به دو گفت برزین که ای شهریار بتو شاد بادا می و میگسار
که یارست گفت این خود اندر جهان که دارد چنین زهره اندر نهان
مرا گر پذیری بسان رهی که بپرستم این تخت شاهنشهی
پرستش کنم تاج و تخت ترا همان فر و اورنگ و بخت ترا
همان این سه دختر پرستنده اند به پیش تو بر پای چون بنده اند
پرستندگان را پسندید شاه بدان سان که از دور دیدش سه ماه
به بالای ساجند و همرنگ عاج سزاوار تخت اند و زیبای تاج
پس انگاه گفتش به بهرام پیر که ای شاه دشمن کش و شیرگیر
بگویم کنون هرچ هستم نهان بد و نیک با شهریار جهان
ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز افگندنی و پراگندگی
همانا شتربار باشد دویست به ایوان من بنده گر بیش نیست
همان یاره و طوق و هم تاج و تخت کزان دختران را بود نیک بخت
ز برزین بخندید بهرام و گفت که چیزی که داری تو اندر نهفت
بمان تا بباشد هم انجا به جای تو با جام می سوی رامش گرای
بدو پیر گفت این سه دختر چو ماه به راه کیومرث و هوشنگ شاه
ترا دادم و خاک پای تواند همه هر سه زنده برای تواند
مهین دخترم نام ماه آفرید فرانک دوم و سیوم شنبلید
پسندیدشان شاه چون دیدشان ز بانو زنان نیز بگزیدشان
به برزین چنین گفت کاین هر سه ماه پسندید چون دید بهرامشاه
بفرمود تا مهد زرین چهار بیارد ز لشکر یکی نامدار
چو هر سه مه اندر عماری نشست ز رومی همان خادم آورد شست
به مشکوی زرین شدند این سه ماه همی بود تا مست تر گشت شاه
بدو گفت برزین که ای شهریار جهاندار و دانا و نیزه گزار
یکی بنده ام تا زیم شاه را نیایش کنم خاک درگاه را
یکی بنده تازانهٔ شاه را ببرد و بیاراست درگاه را
سپه را ز سالار گردنکشان جز از تازیانه نبودی نشان
چو دیدی کسی شاخ شیب دراز دوان پیش رفتی و بردی نماز
همی بود بهرام تا گشت مست چو خرم شد اندر عماری نشست
بیامد به مشکوی زرین خویش سوی خانهٔ عنبر آگین خویش
چو آمد یکی هفته آنجا ببود بسی خورد و بخشید و شادی نمود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به روز سدیگر برون رفت شاه ابا لشکر و ساز نخچیرگاه

در روز سوم، پادشاه با سپاهی بزرگ و تمام تجهیزاتِ لازم برای شکارگاه، از شهر بیرون رفت.

نکته ادبی: نخچیرگاه به معنای شکارگاه است که در اینجا با ترکیبی از ساز و برگ نظامی و شکار همراه شده.

بزرگان ایران ز بهر شکار به درگاه رفتند سیصد سوار

بزرگان و اشرافِ ایران برای همراهی در شکار، سیصد سوارِ جنگجو را با خود به درگاهِ شاه بردند.

نکته ادبی: بزرگان به معنای اشراف و بزرگانِ دربار است.

ابا هر سواری پرستنده سی ز ترک و ز رومی و از پارسی

هر سوار، خدمتکاری از قوم‌های ترک، رومی و پارسی همراه داشت.

نکته ادبی: اشاره به تنوع نژادی و گستردگیِ قلمروِ ساسانیان دارد.

پرستنده سیصد ز ایوان شاه برفتند با ساز نخچیرگاه

سیصد خدمتکار نیز از کاخِ شاه بیرون آمدند تا وسایلِ لازم برای شکار را حمل کنند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخِ سلطنتی است.

ز دیبا بیاراسته صد شتر رکابش همه زر و پالانش در

صد شتر را با دیبا (پارچه ابریشمی گران‌بها) آراستند؛ رکاب‌ها و زین‌هایشان از طلا بود.

نکته ادبی: دیبا و زر نشان از شکوه و تجملِ کاروانِ شاهی دارد.

ده اشتر نشستنگه شاه را به دیبا بیاراسته گاه را

ده شتر را نیز برای حملِ جایگاهِ نشستنِ شاه آماده کردند و آن مکان را با دیبا زینت دادند.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای تخت یا نشیمن‌گاهِ شاه است.

به پیش اندر آراسته هفت پیل برو تخت پیروزه همرنگ نیل

در پیشاپیش کاروان، هفت فیل را آراستند که تختی از سنگِ فیروزه به رنگِ نیل (آبی تیره) بر آن‌ها قرار داشت.

نکته ادبی: پیل در ادبیات حماسی نماد قدرت و عظمت است.

همه پایهٔ تخت زر و بلور نشستنگه شاه بهرام گور

تمام پایه‌های تخت از طلا و بلور ساخته شده بود و بهرام گور بر آن می‌نشست.

نکته ادبی: بهرام گور از پادشاهان پرآوازه ساسانی است.

ابا هر یکی تیغ زن صد غلام به زرین کمرها و زرین ستام

به همراه هر فیل، صد غلامِ شمشیرزن با کمربند و افسارِ طلایی حضور داشتند.

نکته ادبی: ستام به معنای افسار و یراقِ اسب است.

صد اشتر بد از بهر رامشگران همه بر سران افسر از گوهران

صد شتر نیز برای حمل وسایلِ نوازندگان و ابزارِ تفریح بود و نوازندگان، تاج‌های جواهرنشان بر سر داشتند.

نکته ادبی: رامشگران به معنای نوازندگان و مطربان دربار است.

ابا بازداران صد و شست باز دو صد چرغ و شاهین گردن فراز

علاوه بر آن، صد و شصت باز و دویست پرنده‌ی شکاریِ گردن‌فراز (چرغ و شاهین) همراه بودند.

نکته ادبی: بازداران کسانی بودند که مسئولیت نگهداری و تربیت پرندگان شکاری را داشتند.

پس اندر یکی مرغ بودی سیاه گرامی تر آن بود بر چشم شاه

در پشتِ سرِ دیگر پرندگان، مرغی سیاه بود که در نظرِ شاه بسیار عزیز و گرامی‌تر بود.

نکته ادبی: اشاره به پرنده‌ی شکاریِ خاصِ پادشاه دارد.

سیاهی به چنگ و به منقار زرد چو زر درخشنده بر لاژورد

این پرنده، چنگال و منقاری زرد داشت که همچون درخششِ طلا بر لاژورد (آسمانِ نیلگون) می‌نمود.

نکته ادبی: لاژورد استعاره از رنگ آبی است.

همی خواندش شاه طغری به نام دو چشمش به رنگ پر از خون دو جام

شاه نامِ این پرنده را طغری گذاشته بود و چشمانش از شدت قرمزی، به دو جامِ پر از خون شبیه بود.

نکته ادبی: طغری نامِ خاصِ این پرنده شکاری است.

که خاقان چینش فرستاده بود یکی تخت با تاج بیجاده بود

این پرنده هدیه‌ای بود از خاقانِ چین که به همراه تختی با تاجِ فیروزه‌ای فرستاده بود.

نکته ادبی: بیجاده به معنای سنگِ فیروزه یا لعل است.

یکی طوق زرین زبرجد نگار چهل یاره و سی و شش گوشوار

همچنین طوقی طلایی با نگین‌های زبرجد، به همراه چهل دستبند و سی و شش گوشواره هدیه داده بود.

نکته ادبی: یاره به معنای دستبند یا بازوبند است.

شتروار سیصد طرایف ز چین فرستاد و یاقوت سیصد نگین

سیصد بار شتر از هدایایِ نفیسِ چینی و سیصد نگینِ یاقوت نیز به همراه آن ارسال شده بود.

نکته ادبی: طرایف به معنای چیزهای عجیب، نفیس و هدیه‌های خاص است.

پس بازداران صد و شست یوز ببردند با شاه گیتی فرزو

پس از آن، صد و شصت یوزپلنگِ تربیت‌شده را با پادشاهِ بلندمرتبه همراه کردند.

نکته ادبی: گیتی فروز لقب پادشاه است که جهان را روشن می‌کند.

بیاراسته طوق یوز از گهر بدو اندر افگنده زنجیر زر

گردنِ یوزها را با طوق‌های جواهرنشان آراسته بودند و زنجیرهایی از طلا به آن‌ها بسته بودند.

نکته ادبی: بیاراسته به معنای آراستن و زینت دادن است.

بیامد شهنشاه زین سان به دشت همی تاجش از مشتری برگذشت

شاهنشاه با چنین شکوهی به دشت رسید؛ به گونه‌ای که تاجش از بلندی و درخشش، از ستاره مشتری نیز فراتر رفت.

نکته ادبی: مشتری نماد بلندی و بزرگی است.

هرانکس که بودند نخچیرجوی سوی آب دریا نهادند روی

هر کسی که اهلِ شکار بود، به سویِ ساحلِ دریا حرکت کرد.

نکته ادبی: نخچیرجوی به معنای شکارچی است.

جهاندار بهرام هر هفت سال بدان آب رفتی به فرخنده فال

بهرامِ پادشاه هر هفت سال یک بار در چنین روزی به این دریا می‌آمد که آن را فرخنده می‌دانست.

نکته ادبی: فرخنده فال یعنی خوش‌یمن و مبارک.

چو لشکر به نزدیک دریا رسید شهنشاه دریا پر از مرغ دید

وقتی لشکر به نزدیکی دریا رسید، شاه دید که دریا پر از پرندگان است.

نکته ادبی: شهنشاه همان بهرام گور است.

بزد طبل و طغری شد اندر هوا شکیبا نبد مرغ فرمانروا

طبلِ شکار نواخته شد و طغری (پرنده شاه) به پرواز درآمد و هیچ پرنده‌ای توانِ مقاومت در برابر آن پرنده‌یِ فرمانروا را نداشت.

نکته ادبی: شکیبا نبد مرغ یعنی پرندگان دیگر تابِ ایستادگی نداشتند.

زبون بود چنگال او را کلنگ شکاری چو نخچیر بود او پلنگ

کلنگ‌ها (نوعی پرنده) در برابر چنگالِ او ضعیف بودند و آن پرنده در شکار، همچون پلنگ تیزچنگ بود.

نکته ادبی: زبون به معنای ضعیف و ناتوان است.

سرانجام گشت از جهان ناپدید کلنگی به چنگ آمدش بردمید

سرانجام وقتی از چشم‌ها ناپدید شد، کلنگی را شکار کرد و همراه آن به آسمان پر کشید.

نکته ادبی: بردمید به معنای به آسمان پر کشیدن و بالا رفتن است.

بپرید بر سان تیر از کمان یکی بازدار از پس اندر دمان

پرنده همچون تیری که از کمان رها شود، دور شد و یکی از بازدارانِ شاه با شتاب به دنبالش دوید.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خروشان است.

دل شاه گشت از پریدنش تنگ همی تاخت از پس به آواز زنگ

دلِ شاه از اینکه پرنده‌اش دور می‌شد، نگران شد و با صدای زنگِ کاروان به دنبالش تاخت.

نکته ادبی: به آواز زنگ اشاره به صدای زنگ‌های کاروان است.

یکی باغ پیش اندر آمد فراخ برآورده از گوشهٔ باغ کاخ

در مسیر، باغی وسیع نمایان شد که کاخی در گوشه‌اش بنا شده بود.

نکته ادبی: فراخ به معنای وسیع و بزرگ است.

بشد تازیان با تنی چند شاه همی بود لشکر به نخچیرگاه

شاه با تنی چند از همراهان با شتاب به سمت باغ رفت و لشکر در شکارگاه ماند.

نکته ادبی: تازیان به معنای دوان‌دوان و با شتاب است.

چو بهرام گور اندر آمد به باغ یکی جای دید از برش تند راغ

وقتی بهرام گور به باغ وارد شد، در بالای آن مکانی را دید که کوهپایه‌ای بلند داشت.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه‌ی کوه یا تپه‌ماهوری است که سرسبز باشد.

میان گلستان یکی آبگیر بروبر نشسته یکی مرد پیر

در میان گلستان، برکه‌ای پرآب بود و پیرمردی در کنار آن نشسته بود.

نکته ادبی: آبگیر به معنای برکه یا حوض است.

زمینش به دیبا بیاراسته همه باغ پر بنده و خواسته

زمینِ آن مکان با پارچه‌های ابریشمی (دیبا) فرش شده بود و باغ پر از خدمتکار و ثروت بود.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال، ثروت و اموالِ باارزش است.

سه دختر بر او نشسته چو عاج نهاده به سربر ز پیروزه تاج

سه دختر در کنارِ او نشسته بودند که زیبایی‌شان به سپیدیِ عاج بود و بر سرشان تاج‌های فیروزه‌ای داشتند.

نکته ادبی: تشبیه صورت به عاج برای بیان زیبایی و شفافیت پوست است.

به رخ چون بهار و به بالا بلند به ابرو کمان و به گیسو کمند

رخسارشان مانند بهار باطراوت بود، قدشان بلند، ابروهایشان همچون کمان و گیسوانشان چون کمند (طناب) بود.

نکته ادبی: کمند نمادِ دلبری و اسیر کردنِ دلِ عاشقان است.

یکی جام بر دست هر یک بلور بدیشان نگه کرد بهرام گور

هر یک از دختران جامِ بلورینی در دست داشتند و بهرام گور به آن‌ها خیره شد.

نکته ادبی: نگه کردن به معنای تماشا کردن و نگریستن است.

ز دیدارشان چشم او خیره شد ز باز و ز طغری دلش تیره شد

با دیدنِ آن‌ها چشمانِ شاه خیره ماند و یادِ پرنده و شکار از دلش بیرون رفت.

نکته ادبی: تیره شدن دل در اینجا به معنای فراموشی و سرگشتگی است.

چو دهقان پرمایه او را بدید رخ او شد از بیم چون شنبلید

وقتی دهقانِ (کشاورزِ) بزرگ‌منش، شاه را دید، رنگِ رخسارش از ترس زرد شد.

نکته ادبی: شنبلید به معنای زردِ کم‌رنگ یا گیاهی زرد است.

خردمند پیری و برزین به نام دل او شد از شاه ناشادکام

آن پیرمردِ خردمند که نامش برزین بود، از دیدنِ شاه دل‌نگران و ناشاد شد.

نکته ادبی: برزین نام شخص است.

برفت از بر حوض برزین چو باد بر شاه شد خاک را بوسه داد

برزین به سرعت از کنار حوض بلند شد و نزدِ شاه رفت و زمین را بوسید.

نکته ادبی: خاک را بوسیدن کنایه از تعظیم و احترامِ بسیار است.

چنین گفت کای شاه خورشیدچهر به کام تو گرداد گردان سپهر

او گفت: ای شاهِ خورشیدچهره، امیدوارم تقدیر و روزگار همواره طبق خواستِ تو گردش کند.

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از سرنوشت و گذرِ روزگار است.

نیارمت گفتن که ایدر بایست بدین مرز من با سواری دویست

جسارت نمی‌کنم بگویم که اینجا جایِ تو نیست، اما در این منطقه، من با دویست سوار زندگی می‌کنم.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

سر و نام برزین برآید به ماه اگر شاد گردد بدین باغ شاه

اگر شاه با حضورش در این باغ شاد شود، نام و آوازه‌ی من برزین تا به ماه (آسمان) خواهد رسید.

نکته ادبی: برآمدنِ نام به ماه کنایه از شهرتِ بسیار یافتن است.

به برزین چنین گفت شاه جهان که امروز طغری شد از من نهان

شاه به برزین گفت که امروز پرنده‌ام طغری از نظرم پنهان شده است.

نکته ادبی: نهان شدن به معنای گم شدن و غایب شدن است.

دلم شد ازان مرغ گیرنده تنگ که مرغان چو نخچیر بد او پلنگ

دلم از بابتِ آن پرنده که شکارچیِ ماهری بود، نگران است؛ پرنده‌ای که در شکار، مانندِ پلنگ تیز بود.

نکته ادبی: مرغ گیرنده یعنی پرنده‌ای که شکار می‌کند.

چنین پاسخ آورد به رزین به شاه که اکنون یکی مرغ دیدم سیاه

برزین به شاه پاسخ داد: همین الان پرنده‌ای سیاه دیدم.

نکته ادبی: پاسخ آوردن یعنی جواب دادن.

ابا زنگ زرین تنش همچو قیر همان چنگ و منقار او چون زریر

پرهایش مانندِ قیر سیاه بود، اما چنگ و منقارش به رنگِ زردِ درخشان (زرین) بود.

نکته ادبی: زریر به معنای رنگِ زرد یا طلا است.

بیامد بران گوزبن بر نشست بیاید هم اکنون به بختت به دست

روی درخت گردو نشست؛ با این بختِ بلندی که داری، همین الان به دستت خواهد آمد.

نکته ادبی: گوزبن به معنای درخت گردو است.

هم انگه یکی بنده را گفت شاه که رو گوزین کن سراسر نگاه

در همان لحظه شاه به یکی از خدمتکاران گفت که برو و تمامِ محیطِ درختِ گردو را بررسی کن.

نکته ادبی: گوزین کردن به معنای گشتن در محیط درخت گردو است.

بشد بنده چون باد و آواز داد که همواره شاه جهان باد شاد

خدمتکار همچون باد شتافت و خبر آورد که پرنده یافت شد و برای شاه آرزوی شادی و بقا کرد.

نکته ادبی: باد در اینجا برای سرعتِ حرکت به کار رفته است.

که طغری به شاخی برآویختست کنون بازدارش بگیرد به دست

بهرام تیری به پرنده (طغری) زد و آن را به شاخه‌ای آویخت، اکنون بازِ شکاری‌اش می‌رود تا آن را از شاخه بگیرد.

نکته ادبی: طغری در اینجا به معنای پرنده‌ای شکاری یا نامی است که در آن زمان به نوعی شاهین اطلاق می‌شده است.

چو طغری پدید آمد آن پیر گفت که ای بر زمین شاه بی بار و جفت

هنگامی که بهرام (شکارچی) پدیدار شد، آن پیرمرد گفت: ای پادشاهی که در زمین همتا و هم‌سانی نداری.

نکته ادبی: بی‌بار و جفت کنایه از یگانگی و بی‌همتایی شاه است.

پی مرزبان بر تو فرخنده باد همه تاجداران ترا بنده باد

این کامیابی در شکار بر تو فرخنده باشد و تمام پادشاهان جهان بنده و فرمان‌بردار تو باشند.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا استعاره از پادشاه است که نگهبانِ مرز و بوم است.

بدین شادی اکنون یکی جام خواه چو آرام دل یافتی کام خواه

اکنون برای این شادی، جامی بطلب و چون به آرامش دل رسیدی، به آرزوهای خود نیز برس.

نکته ادبی: طلب کردن کام در اینجا به معنایِ دست یافتن به آرزوها و لذت بردن از لحظه است.

شهنشاه گیتی بران آبگیر فرود آمد و شادمان گشت پیر

بهرام، شاهِ جهان، در کنار آن آبگیر فرود آمد و پیرمرد نیز از دیدن او شادمان گشت.

نکته ادبی: شهنشاه گیتی لقبی است که شکوهِ جهانیِ بهرام را نشان می‌دهد.

بیامد هم انگاه دستور اوی همان گنج داران و گنجور اوی

بلافاصله وزیرِ او به همراه خزانه‌داران و مسئولانِ گنج‌هایش نزدِ او آمدند.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و گنجور به معنای خزانه‌دار است.

بیاورد برزین می سرخ و جام نخستین ز شاه جهان برد نام

برزین میِ سرخ و جام را آورد و در ابتدا نامِ پادشاهِ جهان را به نیکی یاد کرد (و به افتخار او نوشید).

نکته ادبی: بردن نام در اینجا کنایه از تقدیمِ احترام و دعا برای سلامت پادشاه است.

بیاورد خوان و خورش ساختند چو از خوردن نان بپرداختند

سفره را پهن کردند و غذا آماده شد و چون از خوردن نان و غذا فارغ شدند.

نکته ادبی: خوان و خورش کنایه از ضیافت و سفره‌داری است.

ازان پس بیاورد جامی بلور نهادند بر دست بهرام گور

پس از آن جامی بلورین آوردند و آن را در دستِ بهرام گور قرار دادند.

نکته ادبی: جام بلور نمادِ ظرافت و تجمل در دربار ساسانی است.

جهاندار بهرام بستد نبید از اندازهٔ خط برتر کشید

بهرام که پادشاهِ جهان بود، شراب گرفت و بیش از حدِ معمول و اندازه‌ی تعیین‌شده نوشید.

نکته ادبی: از اندازه خط برتر کشید کنایه از مستی زیاد و نوشیدنِ شرابِ فراوان است.

چو برزین چنان دید برگشت شاد بیامد به هر جای خمی نهاد

وقتی برزین آن وضعیت را دید، شاد شد و بلافاصله خمره‌های شراب را در هر گوشه‌ای قرار داد.

نکته ادبی: نهادن خُمی در اینجا نشانه سخاوت و مهمان‌نوازیِ بی‌پایان است.

چو شد مست برزین بدان دختران چنین گفت کای پرخرد مهتران

برزین که مست شده بود، رو به دخترانش کرد و گفت: ای دخترانِ خردمند و بزرگوار.

نکته ادبی: پرخرد مهتران تعبیری است که پدر برای خطاب به دخترانِ فرهیخته‌اش به کار برده است.

بدین باغ بهرامشاه آمدست نه گردنکشی با سپاه آمدست

بهرام‌شاه به این باغ آمده است و بدونِ سپاه و برایِ جنگ و ستیز نیامده است (پس نترسید).

نکته ادبی: گردنکشی در اینجا کنایه از تفرعن و جنگ‌آوری است که نفی شده است.

هلا چامه پیش آور ای چامه گوی تو چنگ آور ای دختر ماه روی

ای کسی که چامه (شعر) می‌خوانی، شعر بیاور و ای دخترِ زیباروی، تو چنگ را آماده کن.

نکته ادبی: چامه به معنای قصیده و شعرِ ستایشگرانه است.

برفتند هر سه به نزدیک شاه نهادند بر سر ز گوهر کلاه

هر سه دختر نزدِ شاه رفتند و تاج‌هایی جواهرنشان بر سر نهادند.

نکته ادبی: گوهر کلاه نشان‌دهنده اصالت و آراستگی ظاهری است.

یکی پای کوب و دگر چنگ زن سه دیگر خوش آواز لشکر شکن

یکی از آن‌ها رقصنده بود، دیگری نوازنده چنگ و سومی خواننده‌ای با صدای خوش که لشکر را مجذوب می‌کرد.

نکته ادبی: پای‌کوب به معنای رقصنده و لشکرشکن در اینجا کنایه از تاثیرگذاریِ شگفتِ صدا بر شنونده است.

به آواز ایشان شهنشاه جام ز باده تهی کرد و شد شادکام

با شنیدنِ صدای ایشان، پادشاه جامِ خود را از شراب خالی کرد و شادمان شد.

نکته ادبی: شادکام به معنای رسیدن به اوج لذت و خوشی است.

بدو گفت کاین دختران کیند که با تو بدین شادمانی زیند

بهرام از برزین پرسید که این دختران کیستند که با تو در این شادی شریک‌اند؟

نکته ادبی: پرسش شاه نشان از کنجکاوی او نسبت به اصالتِ میزبان دارد.

چنین گفت برزین که ای شهریار مبیناد بی تو کسی روزگار

برزین گفت: ای پادشاه، کسی نباید روزگارِ بدون تو را ببیند (خدا نکند کسی بی تو باشد).

نکته ادبی: مبیناد بی تو کسی روزگار دعایی است که برای بقایِ پادشاه در فرهنگ ایرانی رایج بوده است.

چنان دان که این دلبران منند پسندیده و دختران منند

بدان که این دخترانِ زیبای من هستند، دخترانی که بسیار پسندیده و گرامی‌اند.

نکته ادبی: دلبر در اینجا به معنای زیباروی است.

یکی چامه گوی و یکی چنگ زن سیم پای کوبد شکن بر شکن

یکی از آن‌ها چامه‌سراست، دیگری نوازنده چنگ و سومی در رقص است که با حرکاتِ خود دلبری می‌کند.

نکته ادبی: شکن بر شکن کنایه از پیچ‌وتابِ حرکاتِ موزون در رقص است.

چهارم به کردار خرم بهار بدین سان که بیند همی شهریار

چهارمی نیز مانندِ بهارِ خرم است، درست همان‌طور که شهریار اکنون مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: به کردار خرم بهار تشبیهی برای طراوت و جوانی است.

بدان چامه زن گفت کای ماه روی بپرداز دل چامهٔ شاه گوی

به آن دختری که چامه می‌خواند گفت: ای ماه‌رو، دلت را آماده کن و شعری در ستایشِ شاه بخوان.

نکته ادبی: بپرداز دل در اینجا به معنای تمرکز کردن برای سرودنِ شعر است.

بتان چامه و چنگ برساختند یکایک دل از غم بپرداختند

آن بتان (زیبارویان) موسیقی و شعر را آغاز کردند و یک‌باره غم را از دل‌های خود دور کردند.

نکته ادبی: بتان در ادبیات کهن استعاره از دختران زیباروی است.

نخستین شهنشاه را چامه گوی چنین گفت کای خسرو ماه روی

نخستین دختر، در ستایشِ پادشاه گفت: ای پادشاهِ زیبارو.

نکته ادبی: خسرو ماه روی توصیفی از شکوه و زیبایی پادشاه است.

نمانی مگر بر فلک ماه را به شادی همان خسرو گاه را

تو تنها کسی هستی که ماه در آسمان به پای تو نمی‌رسد، همان‌گونه که هیچ‌کس به مقام و تختِ تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: خسرو گاه به معنای صاحبِ تختِ پادشاهی است.

به دیدار ماهی و بالای ساج بنازد بتو تخت شاهی و تاج

به خاطرِ چهره‌یِ مانند ماه و قدِ بلندِ همچون سرو تو، تخت و تاجِ شاهی به تو افتخار می‌کند.

نکته ادبی: بالای ساج به معنای قدی بلند و موزون همچون درخت ساج است.

خنک آنک شبگیر بیندت روی خنک آنک یابد ز موی تو بوی

خوشا به حالِ کسی که صبحگاهان روی تو را ببیند و خوشا به حالِ کسی که عطرِ گیسوی تو را استشمام کند.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و خجسته است.

میان تنگ چون شیر و بازو ستبر همی فر تاجت برآید به ابر

کمرت همچون شیر باریک و بازوانت ستبر است و شکوه و فرّ تاجت به ابرها می‌رسد.

نکته ادبی: میان تنگ (کمر باریک) و بازو ستبر دو ویژگیِ ایده‌آلِ پهلوانی است.

به گلنار ماند همی چهر تو به شادی بخندد دل از مهر تو

چهره‌ات مانندِ گلِ انار است و با مهر و محبتِ تو، دلِ انسان با شادی می‌خندد.

نکته ادبی: گلنار تشبیهی برای سرخی و شادابیِ چهره است.

دلت همچو دریا و رایت چو ابر شکارت نبینم همی جز هژبر

دلت به بزرگیِ دریا و اراده‌ات به شکوهِ ابرهاست و در شکارِ تو، جز شیرِ درنده چیزی نمی‌بینم.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است و شکارِ شیر نشانِ دلیری شاه است.

همی مو شکافی به پیکان تیر همی آب گردد ز داد تو شیر

تو با پیکانِ تیرِ خود مو را می‌شکافی و از عدالتِ تو، شیرِ درنده نیز رام و نرم می‌گردد.

نکته ادبی: مو شکافی کنایه از دقت و مهارت بسیار بالا در تیراندازی است.

سپاهی که بیند کمند ترا همان بازوی زورمند ترا

سپاهی که کمندِ تو و آن بازوانِ زورمندت را ببیند، شکست می‌خورد.

نکته ادبی: کمند در اینجا سلاحِ جنگیِ پادشاه و نشانِ تسلطِ اوست.

به درد دل و مغز جنگاوران وگر چند باشد سپاهی گران

و اگر سپاهی بسیار بزرگ هم باشد، از قدرتِ تو دل و مغزش به درد می‌آید.

نکته ادبی: گران بودن سپاه به معنای انبوه و پرشمار بودنِ آن است.

چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گران سنگ جام بلور

بهرام گور که آن شعر را شنید، آن جامِ گران‌بهای بلورین را سر کشید (نوشید).

نکته ادبی: گران سنگ در اینجا به معنای باارزش و سنگین‌وزن است.

بدو گفت شاه ای سرافراز مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

شاه به او گفت: ای مردِ سرافراز که گرم و سردِ روزگار را چشیده‌ای.

نکته ادبی: گرم و سردِ روزگار کنایه از تجربیاتِ سخت و آسانِ زندگی است.

نیابی تو داماد بهتر ز من گو شهریاران سر انجمن

دامادی بهتر از من پیدا نمی‌کنی که سرآمدِ تمامِ پادشاهانِ انجمن هستم.

نکته ادبی: سرِ انجمن بودن نشان از برتریِ شاه بر سایرِ بزرگان دارد.

بمن ده تو این هر سه دخترت را به کیوان برافرازم اخترت را

این سه دخترت را به من بده تا بخت و اخترِ تو را تا ستاره کیوان بالا ببرم.

نکته ادبی: کیوان در نجومِ قدیم سیاره‌ای بسیار بلندمرتبه و دور است؛ بالا بردنِ اختر به آن کنایه از عزت‌بخشیدنِ فراوان است.

به دو گفت برزین که ای شهریار بتو شاد بادا می و میگسار

برزین به او گفت: ای شهریار، شراب و بزمِ تو همیشه شاد و پررونق باد.

نکته ادبی: می و میگسار در اینجا نمادِ جشن و عیشِ شاهانه است.

که یارست گفت این خود اندر جهان که دارد چنین زهره اندر نهان

چه کسی در این جهان یارایِ آن را دارد که چنین گستاخی (یا بزرگی) را در نهان داشته باشد (که با شاه چنین سخن بگوید).

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرأت و جسارت است.

مرا گر پذیری بسان رهی که بپرستم این تخت شاهنشهی

اگر مرا همچون بنده‌ای بپذیری، آنگاه این تختِ شاهنشاهی را پرستش می‌کنم.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و غلام است.

پرستش کنم تاج و تخت ترا همان فر و اورنگ و بخت ترا

من تخت و تاج و شکوه و بختِ تو را پرستش می‌کنم.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تختِ پادشاهی است.

همان این سه دختر پرستنده اند به پیش تو بر پای چون بنده اند

این سه دختر نیز پرستندگانِ تو هستند و همچون بندگان پیشِ روی تو ایستاده‌اند.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتگزار است.

پرستندگان را پسندید شاه بدان سان که از دور دیدش سه ماه

شاه آن پرستندگان را پسندید، درست همان‌طور که از دور آن سه ماه (زیبارو) را دیده بود.

نکته ادبی: سه ماه استعاره از درخشش و زیباییِ آن سه دختر است.

به بالای ساجند و همرنگ عاج سزاوار تخت اند و زیبای تاج

آن‌ها قدبلند همچون ساج و پوست‌شان به رنگِ عاج است و شایسته‌ی تخت و تاجِ پادشاهی هستند.

نکته ادبی: رنگِ عاج استعاره از سفیدی و درخشندگی پوست است.

پس انگاه گفتش به بهرام پیر که ای شاه دشمن کش و شیرگیر

سپس برزین به بهرام که پادشاهی پیر (با تجربه) و دشمن‌کش و شیرگیر بود گفت.

نکته ادبی: شیرگیر صفتِ پهلوانان و پادشاهانِ قدرتمند است.

بگویم کنون هرچ هستم نهان بد و نیک با شهریار جهان

اکنون هرچه دارایی پنهان دارم، از بد و نیک، برای پادشاهِ جهان آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: بد و نیک به معنای کلیتِ دارایی‌ها و اموال است.

ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز افگندنی و پراگندگی

از لباس‌ها و فرش‌ها، و از وسایلِ زندگی و اسبابِ پراکنده.

نکته ادبی: پوشیدنی و گستردنی اشاره به تجملاتِ زندگیِ اشرافی دارد.

همانا شتربار باشد دویست به ایوان من بنده گر بیش نیست

به گمانم که دویست شتربار ثروت دارم، اگرچه این تعداد بیشترینِ داراییِ من نیست.

نکته ادبی: شتربار واحدی برای سنجشِ ثروت و حملِ کالا بوده است.

همان یاره و طوق و هم تاج و تخت کزان دختران را بود نیک بخت

همان یاره و طوق و تاج و تختی که برای خوشبختیِ آن دختران مهیا کرده‌ام.

نکته ادبی: یاره و طوق از زیورآلاتِ گران‌بهایِ دوره ساسانی بوده‌اند.

ز برزین بخندید بهرام و گفت که چیزی که داری تو اندر نهفت

بهرام با لبخند به برزین گفت که آن ثروت و اندوخته‌ای را که پنهان کرده‌ای، رها کن.

نکته ادبی: واژه نهفت به معنای پنهان و پوشیده است که در اینجا به اموال و دارایی اشاره دارد.

بمان تا بباشد هم انجا به جای تو با جام می سوی رامش گرای

آن ثروت را همان‌جا بگذار و به آن بی‌توجه باش؛ تو خود به سراغ شادمانی و اسباب خوش‌گذرانی برو.

نکته ادبی: رامشگر به معنای کسی است که اسباب موسیقی و شادمانی را فراهم می‌آورد.

بدو پیر گفت این سه دختر چو ماه به راه کیومرث و هوشنگ شاه

برزین به پادشاه گفت: این سه دختر که مانند ماه زیبا هستند، از نسل و تبار همان پادشاهان کهن یعنی کیومرث و هوشنگ شاه‌اند.

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره‌های کهن ایران، یعنی کیومرث و هوشنگ شاه که نمادهای آغازین تمدن و پادشاهی هستند.

ترا دادم و خاک پای تواند همه هر سه زنده برای تواند

من آن‌ها را به تو بخشیدم و این دختران، خاک پای تو هستند و هر سه زنده‌اند تا در خدمت تو باشند.

نکته ادبی: عبارت خاک پای کسی بودن کنایه از نهایتِ فروتنی و ارادت است.

مهین دخترم نام ماه آفرید فرانک دوم و سیوم شنبلید

نام دختر بزرگم ماه آفرید است، دومی فرانک و سومی شنبلید نام دارد.

نکته ادبی: نام‌گذاری دختران با عناوین نمادین و زیبا، ویژگی رایج در ادبیات حماسی است.

پسندیدشان شاه چون دیدشان ز بانو زنان نیز بگزیدشان

شاه چون دختران را دید، آن‌ها را پسندید و از میان بانوانِ همراه نیز زنان دیگری را برگزید.

نکته ادبی: بگزیدشان به معنای انتخاب کردن و پسندیدن است.

به برزین چنین گفت کاین هر سه ماه پسندید چون دید بهرامشاه

پادشاه پس از دیدنِ هر سه دخترِ زیبا، آن‌ها را تحسین کرد و برزین را از انتخاب خود آگاه ساخت.

نکته ادبی: ماه به عنوان استعاره از زیباییِ چهره به کار رفته است.

بفرمود تا مهد زرین چهار بیارد ز لشکر یکی نامدار

پادشاه دستور داد تا یکی از نامدارانِ لشکر، چهار مهدِ زرین (تخت‌روان‌های باشکوه) آماده کند.

نکته ادبی: مهد زرین به معنای تخت‌روان یا کجاوه‌ای است که با طلا تزئین شده و مخصوص بزرگان بوده است.

چو هر سه مه اندر عماری نشست ز رومی همان خادم آورد شست

هنگامی که هر سه دخترِ زیبا در عماری‌ها نشستند، شاه خدمتکارِ رومی را فراخواند.

نکته ادبی: عماری اتاقکی است که بر پشت شتر یا فیل قرار می‌گیرد و برای حمل بانوان استفاده می‌شد.

به مشکوی زرین شدند این سه ماه همی بود تا مست تر گشت شاه

این سه دخترِ زیبا به اقامتگاهِ طلایی وارد شدند و شاه تا زمانی که مستی بر او چیره شد، در آنجا ماند.

نکته ادبی: مشکوی به معنای محلِ اقامت و پرده‌سرای پادشاهی است.

بدو گفت برزین که ای شهریار جهاندار و دانا و نیزه گزار

برزین به پادشاه گفت: ای پادشاهِ فرمانروا که دانا و نیزه‌گذارِ ماهری هستی.

نکته ادبی: نیزه گذار صفتی برای دلاوران است که نشانه مهارت در رزم و جنگ‌آوری است.

یکی بنده ام تا زیم شاه را نیایش کنم خاک درگاه را

من بندهٔ تو هستم و تا زنده‌ام برای پادشاه خدمت خواهم کرد و خاک درگاهت را نیایش می‌کنم.

نکته ادبی: نیایش کردن در اینجا به معنای ستایش و تکریم خالصانه است.

یکی بنده تازانهٔ شاه را ببرد و بیاراست درگاه را

خدمتکارِ مخصوصِ تازیانهٔ شاه، آن را برداشت و درگاه را برای ورود پادشاه آراست.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ درباریِ حملِ نمادهای قدرتِ پادشاه توسط خادمان.

سپه را ز سالار گردنکشان جز از تازیانه نبودی نشان

در میانِ فرماندهان و جنگجویان، تازیانه نمادِ جایگاه و قدرتِ شاه بود.

نکته ادبی: تازیانه در اینجا استعاره از فرمانروایی و قدرتِ قضایی و نظامی است.

چو دیدی کسی شاخ شیب دراز دوان پیش رفتی و بردی نماز

هرگاه کسی آن تازیانه (نمادِ حضورِ شاه) را از دور می‌دید، دوان‌دوان پیش می‌رفت و ادای احترام می‌کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و احترام گذاشتن است.

همی بود بهرام تا گشت مست چو خرم شد اندر عماری نشست

بهرام تا زمانی که مست شد، در آن مجلس ماند و سپس با خرمی در عماری نشست.

نکته ادبی: خرم شدن به معنای شادمان شدن و به نشاط آمدن است.

بیامد به مشکوی زرین خویش سوی خانهٔ عنبر آگین خویش

سپس به اقامتگاهِ زرینِ خویش که بوی خوشِ عنبر می‌داد، رفت.

نکته ادبی: عنبرآگین صفتی برای مکان‌هایی است که با مواد خوشبو عطرآگین شده‌اند.

چو آمد یکی هفته آنجا ببود بسی خورد و بخشید و شادی نمود

چون یک هفته در آنجا ماند، با بخشندگیِ بسیار، شادی و جشن برپا کرد.

نکته ادبی: بخشیدن در اینجا به معنای بذل و بخششِ مال به اطرافیان و زیردستان است.