شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۱

فردوسی
دگر هفته آمد به نخچیرگاه خود و موبدان و ردان سپاه
بیامد یکی سرد مهترپرست چو باد دمان با گرازی به دست
بپرسید مهتر که بهرامشاه کجا باشد اندر میان سپاه
بدو گفت هرکس که تو شاه را چه جویی نگویی به ما راه را
چنین داد پاسخ که تا روی شاه نبینم نگویم سخن با سپاه
بدو گفت موبد چه باید بگوی تو شاه جهان را ندانی به روی
بر شاه بردند جوینده را چنان دانشی مرد گوینده را
بیامد چو بهرام را دید گفت که با تو سخن دارم اندر نهفت
عنان را بپیچید بهرام گور ز دیدار لشکر برون راند دور
بدو گفت مرد این جهاندیده شاه به گفتار من کرد باید نگاه
بدین مرز دهقانم و کدخدای خدای بر و بوم و ورز و سرای
همی آب بردم بدین مرز خویش که در کار پیدا کنم ارز خویش
چو بسیار گشت آب گستاخ شد میان یکی مرز سوراخ شد
شگفتی خروشی به گوش آمدم کزان بیم جای خروش آمدم
همی اندران جای آواز سنج خروشش همی ره نماید به گنج
چو بشنید بهرام آنجا کشید همه دشت پر سبزه و آب دید
بفرمود تا کارگر با گراز بیارند چندی ز راه دراز
فرود آمد از باره شاه بلند شراعی زدند از برکشتمند
شب آمد گوان شمعی افروختند به هر جای آتش همی سوختند
ز دریا چو خورشید برزد درفش چو مصقول کرد این سرای بنفش
ز هر سو برفتند کاریگران شدند انجمن چون سپاهی گران
زمین را به کندن گرفتند پاک شد آن جای هامون سراسر مغاک
ز کندن چو گشتند مردم ستوه پدید آمد از خاک چیزی چو کوه
یکی خانه ای کرده از پخته خشت به ساروج کرده بسان بهشت
کننده تبر زد همی از برش پدید آمد از دور جای درش
چو موبد بدید اندر آمد به در ابا او یکی ایرمانی دگر
یکی خانه دیدند پهن و دراز برآورده بالای او چند باز
ز زر کرده بر پای دو گاومیش یکی آخری کرده زرینش پیش
زبرجد به آخر درون ریخته به یاقوت سرخ اندر آمیخته
چو دو گاو گردون میانش تهی شکمشان پر از نار و سیب و بهی
میان بهی در خوشاب بود که هر دانه ای قطرهٔ آب بود
همان گاو را چشم یاقوت بود ز پیری سر گاو فرتوت بود
همه گرد بر گرد او شیر و گور یکی دیده یاقوت و دیگر بلور
تذروان زرین و طاوس زر همه سینه و چشمهاشان گهر
چو دستور دید آن بر شاه شد به رای بلند افسر ماه شد
به نرمی به شاه جهان گفت خیز که آمد همی گنجها را جهیز
یکی خانهٔ گوهر آمد پدید که چرخ فلک داشت آن را کلید
بدو گفت بنگر که بر گنج نام نویسد کسی کش بود گنج کام
نگه کن بدان گنج تا نام کیست گر آگندن او به ایام کیست
بیامد سر موبدان چون شنید بران گاو بر مهر جمشید دید
به شاه جهان گفت کردم نگاه نوشتست بر گاو جمشید شاه
بدو گفت شاه ای سر موبدان به هر کار داناتر از بخردان
ز گنجی که جمشید بنهاد پیش چرا کرد باید مرا گنج خویش
هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد فراز آید آن پادشاهی مباد
به ارزانیان ده همه هرچ هست مبادا که آید به ما برشکست
اگر نام باید که پیدا کنیم به داد و به شمشیر گنج آگنیم
نباید سپاه مرا بهره زین نه تنگست بر ما زمان و زمین
فروشید گوهر به زر و به سیم زن بیوه و کودکان یتیم
تهی دست مردم که دارند نام گسسته دل از نام و آرام و کام
ز ویران و آباد گرد آورید ازان پس یکایک همه بشمرید
ببخشید دینار گنج و درم به مزد روان جهاندار جم
ازان ده یک آنرا که بنمود راه همی شاه جست از میان سپاه
مرا تا جوان باشم و تن درست چرا بایدم گنج جمشید جست
گهر هرک بستاند از جمشید به گیتی مبادش به نیکی امید
چو با لشکر تن به رنج آوریم ز روم و ز چین نام و گنج آوریم
مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیز نگیرم فریب و ندانم گریز
وزان جایگه شد سوی گنج خویش که گرد آورید از خوی و رنج خویش
بیاورد گردان کشورش را درم داد یکساله لشکرش را
یکی بزمگه ساخت چون نوبهار بیاراست ایوان گوهرنگار
می لعل رخشان به جام بلور چو شد خرم و شاد بهرام گور
به یاران چنین گفت کای سرکشان شنیده ز تخت بزرگی نشان
ز هوشنگ تا نوذر نامدار کجا ز آفریدون بد او یادگار
برین هم نشان تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد
ببینید تا زان بزرگان که ماند بریشان بجز آفرین را که خواند
چو کوتاه شد گردش روزگار سخن ماند زان مهتران یادگار
که این را منش بود و آن را نبود یکی را نکوهش دگر را ستود
یکایک به نوبت همه بگذریم سزد گر جهان را به بد نسپریم
چرا گنج آن رفتگان آوریم وگر دل به دینارشان گستریم
نبندم دل اندر سرای سپنج ننازم به تاج و نیازم به گنج
چو روزی به شادی همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد
هرانکس کزین زیردستان ما ز دهقان و از در پرستان ما
بنالد یکی کهتر از رنج من مبادا سر وافسر وگنج من
یکی پیر بد نام او ماهیار شده سال او بر صد و شست و چار
چو آواز بشنید بر پای خاست چنین گفت کای مهتر داد و راست
چنین یافتم از فریدون و جم وزان نامداران هر بیش و کم
چو تو شاه ننشست کس در جهان نه کس این شنید از کهان و مهان
به هنگام جم چون سخن راندند ورا گنج گاوان همی خواندند
چو گنجی پراگنده ای در جهان میان کهان و میان مهان
دلت گر به درهای دریاستی ز دریا گهر موج برخاستی
ندانست کس در جهان کان کجاست به خاکست گر در دم اژدهاست
تو چون یافتی ننگریدی به گنج که ننگ آمدت این سرای سپنج
به دریا همانا که چندین گهر به دیده ندیدست کس بیشتر
به دوریش بخشیدی این گوهران همان گاو گوهر کران تا کران
پس از رفتنت نام تو زنده باد تو آباد و پیروز و بخت از تو شاد
بسی دفتر خسروان زین سخن سیه گردد و هم نیاید به بن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، حکایتگر خردمندی و آزادگی بهرام گور، پادشاه ساسانی است. داستان با یک شکار ساده آغاز می‌شود، اما به کشفی شگفت‌انگیز می‌انجامد که آزمون اخلاقی بزرگی برای شاه است. بهرام در مواجهه با گنجینه‌ی افسانه‌ای جمشید، به‌جای حرص‌ورزی و تصاحب آن، به ستایش عدالت و دسترنج خویش روی می‌آورد.

پیام اصلی این داستان، ناپایداری مال دنیا و برتریِ کار و عدل بر ثروت‌های بادآورده است. بهرام با بخشیدن گنج به نیازمندان و تأکید بر اینکه پادشاهی باید بر پایه دادگری استوار باشد، الگویی از یک فرمانروای آرمانی را به نمایش می‌گذارد که به دنبال هویت خویش است، نه میراث‌خوارِ بی‌چون‌وچرای گذشتگان.

معنای روان

دگر هفته آمد به نخچیرگاه خود و موبدان و ردان سپاه

هفته بعد، شاه همراه با موبدان و بزرگان و سپاهیانش به سوی شکارگاه حرکت کرد.

نکته ادبی: نخچیرگاه به معنای شکارگاه است و ردان جمع راد، به معنای جوانمردان و خردمندان.

بیامد یکی سرد مهترپرست چو باد دمان با گرازی به دست

مردی باوقار و سردوگرم‌چشیده، همچون باد تند و سریع، در حالی که گرازی به همراه داشت، نزد شاه آمد.

نکته ادبی: دمان به معنای خروشان و سریع است و سرد در اینجا به معنای بزرگ‌منش و باوقار.

بپرسید مهتر که بهرامشاه کجا باشد اندر میان سپاه

شاه از او پرسید که بهرام‌شاه در میان سپاهیان کجا حضور دارد؟

نکته ادبی: بهرام‌شاه اشاره به بهرام گور است و پرسش شاه نشان از کنجکاوی او دارد.

بدو گفت هرکس که تو شاه را چه جویی نگویی به ما راه را

مردم به او گفتند که تو که شاه را نمی‌شناسی، چرا او را جستجو می‌کنی و راه را از ما نمی‌پرسی؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه پرسشگر، شاه را نمی‌شناسد و این آغاز غافلگیری است.

چنین داد پاسخ که تا روی شاه نبینم نگویم سخن با سپاه

آن مرد پاسخ داد: تا زمانی که شخص شاه را نبینم، با هیچ‌کس از سپاهیان سخن نخواهم گفت.

نکته ادبی: تأکید بر رازداری و اهمیتِ یافتنِ فردِ اصلی (شاه).

بدو گفت موبد چه باید بگوی تو شاه جهان را ندانی به روی

موبد به او گفت: چه سخنی داری که می‌خواهی بگویی؟ تو که چهره شاه را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: پرسش موبد برای آزمودنِ ادعای مرد است.

بر شاه بردند جوینده را چنان دانشی مرد گوینده را

آن مردِ جوینده و سخنگو را نزد شاه بردند.

نکته ادبی: اشاره به منزلتِ مرد؛ کسی که دانایی و توانایی سخن گفتن دارد.

بیامد چو بهرام را دید گفت که با تو سخن دارم اندر نهفت

آن مرد نزد بهرام آمد و چون او را دید، گفت: رازی دارم که باید پنهانی با تو در میان بگذارم.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و راز است.

عنان را بپیچید بهرام گور ز دیدار لشکر برون راند دور

بهرام گور اسب خود را چرخاند و از میان لشکر فاصله گرفت تا تنها شود.

نکته ادبی: عنان پیچیدن کنایه از دور شدن و خلوت کردن است.

بدو گفت مرد این جهاندیده شاه به گفتار من کرد باید نگاه

مرد به شاهِ جهاندیده گفت: باید به سخنان من به‌دقت گوش فرا دهی.

نکته ادبی: جهاندیده صفتِ مناسبِ شاهی است که تجارب بسیار دارد.

بدین مرز دهقانم و کدخدای خدای بر و بوم و ورز و سرای

گفت: من در این منطقه کشاورز و کدخدا هستم و مالک زمین‌ها و مزارع و خانه‌های اینجا می‌باشم.

نکته ادبی: دهقان در ادبیات حماسی اغلب به معنای مالک بزرگ اراضی و حافظ فرهنگ ایرانی است.

همی آب بردم بدین مرز خویش که در کار پیدا کنم ارز خویش

در مرز زمین‌های خود مشغول آبیاری بودم تا سهم و بهره خویش را از کار به دست آورم.

نکته ادبی: ارز در اینجا به معنای ارزش و بهره‌ی حاصل از کار است.

چو بسیار گشت آب گستاخ شد میان یکی مرز سوراخ شد

وقتی آب زیاد شد، زمین طاقت نیاورد و در میان یکی از بخش‌های زمین، حفره‌ای ایجاد شد.

نکته ادبی: گستاخ شدن آب استعاره از طغیان و غلبه آب است.

شگفتی خروشی به گوش آمدم کزان بیم جای خروش آمدم

صدای عجیب و غریبی به گوشم رسید که از آن صدا ترسیدم و کنجکاو شدم.

نکته ادبی: خروش به معنای بانگ بلند است.

همی اندران جای آواز سنج خروشش همی ره نماید به گنج

آوازی شبیه به صدای سنج از آنجا می‌آمد که گویی راه رسیدن به گنجی را نشان می‌داد.

نکته ادبی: آواز سنج کنایه از طنین فلزی یا صدایی خاص از دل زمین است.

چو بشنید بهرام آنجا کشید همه دشت پر سبزه و آب دید

وقتی بهرام شنید، به آنجا رفت و دید که دشت پر از سبزه و آب است.

نکته ادبی: تغییر صحنه به فضای کشف و جستجو.

بفرمود تا کارگر با گراز بیارند چندی ز راه دراز

دستور داد تا کارگران به همراه گراز از راهی طولانی بیایند.

نکته ادبی: گراز در اینجا نمادِ حیوانی است که زمین را برای یافتنِ ریشه‌ها می‌کاود.

فرود آمد از باره شاه بلند شراعی زدند از برکشتمند

شاه از اسب فرود آمد و چادری در کنار کشتزار برپا کردند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب و شراعی به معنای چادر یا خیمه است.

شب آمد گوان شمعی افروختند به هر جای آتش همی سوختند

شب فرا رسید و پهلوانان شمع‌ها را روشن کردند و آتش‌ها افروختند.

نکته ادبی: گوان جمع گیو، به معنای پهلوانان و دلیران.

ز دریا چو خورشید برزد درفش چو مصقول کرد این سرای بنفش

هنگام طلوع خورشید، زمین که گویی صیقل یافته بود، درخشان شد.

نکته ادبی: مصقول یعنی صیقل داده شده؛ تشبیه زمین به فلزی درخشان.

ز هر سو برفتند کاریگران شدند انجمن چون سپاهی گران

کارگران از هر سو جمع شدند و مانند لشکری بزرگ اجتماع کردند.

نکته ادبی: سپاهی گران کنایه از انبوهیِ کارگران.

زمین را به کندن گرفتند پاک شد آن جای هامون سراسر مغاک

شروع به کندن زمین کردند و آن دشت هموار به گودالی بزرگ بدل شد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و مغاک به معنای گودال.

ز کندن چو گشتند مردم ستوه پدید آمد از خاک چیزی چو کوه

وقتی از کندن زمین خسته شدند، چیزی شبیه کوه از دل خاک نمایان شد.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای خسته و درمانده شدن است.

یکی خانه ای کرده از پخته خشت به ساروج کرده بسان بهشت

خانه‌ای ساخته شده از خشت‌های پخته که با ساروج چنان محکم بنا شده بود که به بهشت می‌مانست.

نکته ادبی: ساروج ملاتی مستحکم در معماری باستانی است.

کننده تبر زد همی از برش پدید آمد از دور جای درش

کارگری که زمین را می‌کند، تبرش را به بالای آن زد و درِ آن مکان نمایان شد.

نکته ادبی: کننده در اینجا فاعلِ کندنِ زمین است.

چو موبد بدید اندر آمد به در ابا او یکی ایرمانی دگر

وقتی موبد آن را دید، همراه با یک نفر دیگر وارد آن شدند.

نکته ادبی: ایرمانی به معنای مردی از تبار و خویشاوند یا همراه است.

یکی خانه دیدند پهن و دراز برآورده بالای او چند باز

آن‌ها خانه‌ای بزرگ و طولانی دیدند که سقفش بلند بود و تزئینات زیادی داشت.

نکته ادبی: باز در اینجا می‌تواند اشاره به تزئینات یا ستون‌هایی به شکل پرنده باشد.

ز زر کرده بر پای دو گاومیش یکی آخری کرده زرینش پیش

دو گاو طلایی ساخته بودند و آخورِ آن‌ها را نیز از طلا قرار داده بودند.

نکته ادبی: آخُر ظرفی است که در آن علوفه می‌ریزند.

زبرجد به آخر درون ریخته به یاقوت سرخ اندر آمیخته

درون آخورها زبرجد ریخته بودند که با یاقوت سرخ آمیخته شده بود.

نکته ادبی: نمادِ شکوه و غنایِ گنجینه‌های باستانی.

چو دو گاو گردون میانش تهی شکمشان پر از نار و سیب و بهی

شکم آن دو گاو که در میانش خالی بود، پر از میوه‌هایی چون انار و سیب و بهی بود.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای دور و اطراف است.

میان بهی در خوشاب بود که هر دانه ای قطرهٔ آب بود

درون بهی‌ها، مرواریدهای درخشان و آب‌دار قرار داشت که هر دانه آن مانند قطره آب می‌درخشید.

نکته ادبی: خوشاب صفتی برای مرواریدِ اصل و درخشان.

همان گاو را چشم یاقوت بود ز پیری سر گاو فرتوت بود

چشم‌های گاو از یاقوت بود و گویی آن گاو در اثر پیری، فرسوده به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: فرتوت به معنای پیر و کهنسال است.

همه گرد بر گرد او شیر و گور یکی دیده یاقوت و دیگر بلور

دور تا دور آنجا، پیکره‌هایی از شیر و گورخر بود که چشم‌هایشان از یاقوت و بلور ساخته شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ جواهرنشان بودنِ اشیایِ داخلِ گنج.

تذروان زرین و طاوس زر همه سینه و چشمهاشان گهر

پرندگانی مانند تذرو و طاووس از طلا ساخته شده بودند که سینه و چشمانشان از سنگ‌های قیمتی بود.

نکته ادبی: تذرو پرنده‌ای زیبا (قرقاول) است که در ادبیات نماد زیبایی است.

چو دستور دید آن بر شاه شد به رای بلند افسر ماه شد

وقتی موبد این صحنه را دید، نزد شاه بازگشت و به خاطرِ رای بلند و خردش، شایستهِ مقامِ پادشاهی بود.

نکته ادبی: افسر ماه شدن کنایه از ارتقای مقام یا رسیدن به اوج افتخار است.

به نرمی به شاه جهان گفت خیز که آمد همی گنجها را جهیز

به نرمی به شاه جهان گفت برخیز و بیا که گنج‌ها آماده‌ی بهره‌برداری هستند.

نکته ادبی: جهیز در اینجا به معنای آماده بودن و مهیا شدن است.

یکی خانهٔ گوهر آمد پدید که چرخ فلک داشت آن را کلید

خزانه‌ای از جواهرات پدیدار شد که گویی کلیدِ آن در دستِ تقدیر و فلک بوده است.

نکته ادبی: چرخ فلک نمادِ روزگار و تقدیر است.

بدو گفت بنگر که بر گنج نام نویسد کسی کش بود گنج کام

به شاه گفت: بنگر که چه کسی نام خود را بر این گنج ثبت کرده است، هر که صاحب این گنج بوده، لابد خواسته‌اش همین بوده است.

نکته ادبی: آگندن به معنای انباشتن و پر کردن است.

نگه کن بدان گنج تا نام کیست گر آگندن او به ایام کیست

نگاه کن ببین نام چه کسی بر این گنج است و در چه دوره‌ای این ثروت را انباشته است.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری نام و یاد در گذر زمان.

بیامد سر موبدان چون شنید بران گاو بر مهر جمشید دید

سرموبدان که شنید، نزد گاو رفت و مهرِ جمشید را بر آن دید.

نکته ادبی: جمشید نمادِ پادشاهیِ آرمانی و باستانی در شاهنامه است.

به شاه جهان گفت کردم نگاه نوشتست بر گاو جمشید شاه

به شاه گفت: نگاه کردم و دیدم که بر این گاو نام جمشید شاه حک شده است.

نکته ادبی: نوشتست بر گاو یعنی نامِ پادشاهِ پیشین بر آن نقش بسته است.

بدو گفت شاه ای سر موبدان به هر کار داناتر از بخردان

شاه به سرموبدان گفت: ای که از همه خردمندان داناتری.

نکته ادبی: بخردان جمع بخرد به معنای خردمند.

ز گنجی که جمشید بنهاد پیش چرا کرد باید مرا گنج خویش

چرا باید من گنجی که جمشید پیش از من اندوخته، برای خود بردارم و صاحبش شوم؟

نکته ادبی: اشاره به اخلاقِ پادشاهیِ بهرام؛ عدمِ طمع به ثروت‌های گذشته.

هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد فراز آید آن پادشاهی مباد

هر گنجی که با شمشیر و داد و عدالت به دست نیاید، شایسته پادشاهی نیست.

نکته ادبی: بیتِ کلیدی داستان که فلسفه سیاسیِ بهرام را بیان می‌کند.

به ارزانیان ده همه هرچ هست مبادا که آید به ما برشکست

تمام این گنج را به نیازمندان ببخش تا مبادا روزی شکست و خواری به سراغ ما بیاید.

نکته ادبی: ارزانیان به معنای شایستگان و نیازمندان است.

اگر نام باید که پیدا کنیم به داد و به شمشیر گنج آگنیم

اگر قرار است نامی از ما بماند، باید با دادگری و قدرتِ بازوی خود گنجی گرد آوریم.

نکته ادبی: تأکید بر کسبِ عزت از طریقِ عملِ شخصی.

نباید سپاه مرا بهره زین نه تنگست بر ما زمان و زمین

سپاه من نیازی به این گنج ندارد و برای ما نه زمان تنگ است و نه زمین کم است.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ ملک و بی‌نیازیِ شاه از ثروت‌های بادآورده.

فروشید گوهر به زر و به سیم زن بیوه و کودکان یتیم

این جواهر را به زر و سیم تبدیل کنید و میان زنان بیوه و کودکان یتیم تقسیم کنید.

نکته ادبی: دستورِ شاه برای دستگیری از فرودستان.

تهی دست مردم که دارند نام گسسته دل از نام و آرام و کام

مردمان تهی‌دستی که آبرودار هستند و دل از آرزوها و آسایش بریده‌اند.

نکته ادبی: گسسته دل کنایه از ناامیدی از زندگی و فقر.

ز ویران و آباد گرد آورید ازان پس یکایک همه بشمرید

از همه مناطق ویران و آباد بیاورید و سپس یکی‌یکی همه را بشمارید و توزیع کنید.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ عملِ عدالت‌طلبانه شاه.

ببخشید دینار گنج و درم به مزد روان جهاندار جم

دستور داد تا گنجینه‌ها و درهم‌های طلا را بخشیدند، تا مزد و پاداشی برای روحِ پادشاهان گذشته همچون جمشید باشد.

نکته ادبی: «جهاندار جم» اشاره به جمشید دارد که در اساطیر ایران نماد پادشاهی و گنجوری است.

ازان ده یک آنرا که بنمود راه همی شاه جست از میان سپاه

پادشاه در میان سپاهیان جستجو می‌کرد تا آن یک‌دهم از گنج را به کسانی ببخشد که راه حق و درستی را به او نشان داده بودند.

نکته ادبی: «ازان ده یک» می‌تواند کنایه از بخشی از گنج یا زکات و صدقه باشد که به مستحقان می‌رسد.

مرا تا جوان باشم و تن درست چرا بایدم گنج جمشید جست

تا زمانی که جوان و تندرست هستم، چرا باید عمر خود را صرف جستجوی گنج جمشید کنم؟

نکته ادبی: «تندرست» در اینجا به معنای قدرت جسمانی و توانایی برای کار و تلاش است.

گهر هرک بستاند از جمشید به گیتی مبادش به نیکی امید

هر کس که بخواهد با اتکا به گنج‌های گذشته (مثل گنج جمشید) به نیکی برسد، نباید امیدی به سعادت داشته باشد (چرا که نیکی از عمل خود انسان است نه مالِ دیگران).

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ عملِ فردی در برابر میراث‌خواری.

چو با لشکر تن به رنج آوریم ز روم و ز چین نام و گنج آوریم

ما با به رنج انداختن تن خود در میدان نبرد، نام و ثروت را از سرزمین‌های روم و چین به دست می‌آوریم.

نکته ادبی: «روم و چین» در اینجا نماد گستره جهان و سرزمین‌های دوردست هستند.

مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیز نگیرم فریب و ندانم گریز

من با اسب جنگی (شبدیز) و شمشیر برنده‌ام به پیروزی می‌رسم و فریب نمی‌خورم و از میدان نبرد هم فرار نمی‌کنم.

نکته ادبی: «شبدیز» نام اسب معروف خسروپرویز است که در اینجا به عنوان اسبِ نمادین پادشاهی استفاده شده است.

وزان جایگه شد سوی گنج خویش که گرد آورید از خوی و رنج خویش

سپس از آن مکان به سوی گنجینه خود بازگشت؛ گنجی که با زحمت و تلاشِ خودش فراهم شده بود.

نکته ادبی: تأکید بر حلال بودن و حاصل رنجِ شخصی بودنِ ثروت.

بیاورد گردان کشورش را درم داد یکساله لشکرش را

سپاهیان و پهلوانان کشورش را فراخواند و حقوق یک‌ساله‌ی تمام لشکریان را پرداخت کرد.

نکته ادبی: «گردان» جمع گرد، به معنای پهلوانان و جنگاوران است.

یکی بزمگه ساخت چون نوبهار بیاراست ایوان گوهرنگار

جشنی برپا کرد که همچون فصل بهار زیبا و باطراوت بود و ایوان را با جواهرات و سنگ‌های قیمتی تزیین کرد.

نکته ادبی: «گوهرنگار» ترکیبی است برای توصیف ایوانی که با جواهرات تزیین شده است.

می لعل رخشان به جام بلور چو شد خرم و شاد بهرام گور

وقتی بهرام گور شاد و خرم شد، شراب سرخ و درخشان را در جام‌های بلورین نوشید.

نکته ادبی: «می لعل» نماد شادمانی و عیش پادشاهی در متون کهن است.

به یاران چنین گفت کای سرکشان شنیده ز تخت بزرگی نشان

به یاران و بزرگان خود گفت: ای سرکشان و بزرگان، شما که داستان تخت و نشانِ بزرگی شاهان گذشته را شنیده‌اید.

نکته ادبی: «سرکشان» در اینجا به معنای بزرگان و فرماندهان لشکری است که سری بلند دارند.

ز هوشنگ تا نوذر نامدار کجا ز آفریدون بد او یادگار

از هوشنگ تا نوذرِ نامدار که یادگارِ فریدون بود.

نکته ادبی: ارجاع به تبارنامه شاهان پیشدادی.

برین هم نشان تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد

و همچنین تا دوران کیقباد که تاج فریدون را بر سر نهاد.

نکته ادبی: اشاره به انتقال قدرت از پیشدادیان به کیانیان.

ببینید تا زان بزرگان که ماند بریشان بجز آفرین را که خواند

ببینید و بررسی کنید که از آن بزرگان چه چیزی باقی مانده است؟ جز نام نیکی که دیگران برایشان به دعا می‌خوانند چه دارند؟

نکته ادبی: پرسشِ تأکیدی درباره ناپایداری مادیات.

چو کوتاه شد گردش روزگار سخن ماند زان مهتران یادگار

هنگامی که عمرِ آن شاهان کوتاه شد، تنها سخن و یادشان به عنوان میراث باقی ماند.

نکته ادبی: «گردش روزگار» استعاره از گذر عمر و مرگ است.

که این را منش بود و آن را نبود یکی را نکوهش دگر را ستود

که یکی منش و اخلاقی پسندیده داشت و دیگری نداشت؛ پس یکی را مردم نکوهش کردند و دیگری را ستودند.

نکته ادبی: اشاره به قضاوت تاریخ درباره اخلاق شاهان.

یکایک به نوبت همه بگذریم سزد گر جهان را به بد نسپریم

همه ما نوبتی و یکی‌یکی از این دنیا خواهیم رفت؛ پس سزاوار است که جهان را با بدی به دیگران نسپاریم.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ گذرِ زمان و مسئولیت اخلاقی در قبال آیندگان.

چرا گنج آن رفتگان آوریم وگر دل به دینارشان گستریم

چرا باید گنج‌های مردگان را جمع کنیم و دل خود را به ثروتِ آن‌ها ببندیم؟

نکته ادبی: «دینار» نماد ثروت اندوزیِ بیهوده است.

نبندم دل اندر سرای سپنج ننازم به تاج و نیازم به گنج

من هرگز دلبسته این دنیای گذرا نخواهم شد و به تاج و تخت و گنجینه نمی‌نازم.

نکته ادبی: «سرای سپنج» از کلیدی‌ترین مفاهیم اخلاقی در ادبیات فارسی به معنای دنیا به عنوان مهمان‌سرایی گذرا.

چو روزی به شادی همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد

وقتی روزگار به خوشی سپری می‌شود، انسان خردمند چرا باید غصه بخورد؟

نکته ادبی: دعوت به زیستن در لحظه و پرهیز از اندوهِ بیهوده.

هرانکس کزین زیردستان ما ز دهقان و از در پرستان ما

هرکسی که از زیردستان ما، از دهقانان یا از خدمتکاران ما باشد...

نکته ادبی: «دهقان» در شاهنامه نه به معنای کشاورز ساده، بلکه به معنای زمین‌دار بزرگ و ایرانیانِ اصیل است.

بنالد یکی کهتر از رنج من مبادا سر وافسر وگنج من

اگر یکی از آنان از ظلم و رنج من بنالد، آن تاج و گنج و تخت برای من هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: بیانِ عالی‌ترین اصلِ عدالت‌خواهی شاهانه.

یکی پیر بد نام او ماهیار شده سال او بر صد و شست و چار

پیرمردی بود که نامش ماهیار بود و سن او به صد و شصت و چهار سال رسیده بود.

نکته ادبی: توصیفِ کهولت سن و خردمندیِ مصلحانه.

چو آواز بشنید بر پای خاست چنین گفت کای مهتر داد و راست

وقتی این سخنان شاه را شنید، برخاست و گفت: ای پادشاه عادل و راستگو.

نکته ادبی: «مهتر داد و راست» صفتِ تفضیلی برای پادشاهی که عدالت را پیشه کرده است.

چنین یافتم از فریدون و جم وزان نامداران هر بیش و کم

من از دوران فریدون و جم و دیگر نامداران، کم و بیش درباره همه شنیده‌ام.

نکته ادبی: تأییدِ جایگاهِ ماهیار به عنوانِ راوی تاریخ.

چو تو شاه ننشست کس در جهان نه کس این شنید از کهان و مهان

اما هیچ‌کس در جهان مانند تو پادشاهی نکرده است و هیچ‌کس از بزرگان و کهتران نشنیده که کسی چنین رفتار کند.

نکته ادبی: «کهان و مهان» تضادی برای شمولیتِ تمام طبقات جامعه است.

به هنگام جم چون سخن راندند ورا گنج گاوان همی خواندند

در زمان جمشید وقتی از گنج سخن می‌گفتند، آن را گنج گاوان می‌نامیدند (گنجی افسانه‌ای).

نکته ادبی: «گنج گاوان» اشاره به ثروت اساطیری و نهانِ شاهان پیشدادی دارد.

چو گنجی پراگنده ای در جهان میان کهان و میان مهان

آن گنج، در جهان پراکنده بود و در میان بزرگان و کوچکان دست به دست می‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ ماهیتِ سیالِ گنج در دوران‌های گذشته.

دلت گر به درهای دریاستی ز دریا گهر موج برخاستی

اگر دلت می‌خواست که آن گنج‌ها مانند مرواریدهای دریا باشد، گویی موج‌های دریا گوهرهایی را بیرون می‌ریختند.

نکته ادبی: تشبیهی برای کثرت و وفورِ ثروت در دسترسِ شاه.

ندانست کس در جهان کان کجاست به خاکست گر در دم اژدهاست

هیچ‌کس در دنیا نمی‌دانست آن گنج کجاست؛ آیا در خاک پنهان است یا در دهان اژدها قرار دارد.

نکته ادبی: «در دم اژدها» کنایه از مکان‌های ترسناک و دور از دسترس است.

تو چون یافتی ننگریدی به گنج که ننگ آمدت این سرای سپنج

اما تو وقتی به آن گنج دست یافتی، به آن طمع نکردی، چون این دنیای گذرا در نظرت خوار و بی‌ارزش بود.

نکته ادبی: «ننگ آمدت» به معنای این است که برای تو مایه سرافکندگی بود که به آن دلبسته شوی.

به دریا همانا که چندین گهر به دیده ندیدست کس بیشتر

به راستی که هیچ‌کس به اندازه تو در دنیا چنین گنج‌های عظیمی را ندیده بود.

نکته ادبی: تأکید بر عظمتِ گنجینه‌ای که شاه به دست آورده بود.

به دوریش بخشیدی این گوهران همان گاو گوهر کران تا کران

تو تمام این جواهرات و گنجینه‌های عظیم (گاو گوهر) را در همین دوران بخشیدی.

نکته ادبی: «گاو گوهر» شاید اشاره به ثروتی عظیم و فراگیر یا اساطیری باشد که شاه آن را بخشید.

پس از رفتنت نام تو زنده باد تو آباد و پیروز و بخت از تو شاد

پس از مرگت، نامت همیشه زنده بماند و خودت همواره در آبادانی و پیروزی و شادکامی باشی.

نکته ادبی: دعا برای جاودانگیِ نامِ نیکِ شاه.

بسی دفتر خسروان زین سخن سیه گردد و هم نیاید به بن

دفترهای تاریخِ پادشاهان از این سخن سیاه می‌شود (پر از نوشتن می‌شود) اما هرگز پایان نمی‌یابد.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ داستان‌ها و بزرگیِ کارهای نیکِ شاه که در کتب نمی‌گنجد.