شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۱۰

فردوسی
دگر هفته با موبدان و ردان به نخچیر شد شهریار جهان
چنان بد که ماهی به نخچیرگاه همی بود میخواره و با سپاه
ز نخچیر کوه و ز نخچیر دشت گرفتن ز اندازه اندر گذشت
سوی شهر شد شاددل با سپاه شب آمد به ره گشت گیتی سیاه
برزگان لشکر همی راندند سخنهای شاهنشهان خواندند
یکی آتشی دید رخشان ز دور بران سان که بهمن کند شاه سور
شهنشاه بر روشنی بنگرید به یک سو دهی خرم آمد پدید
یکی آسیا دید در پیش ده نشسته پراگنده مردان مه
وزان سوی آتش همه دختران یکی جشنگه ساخته بر کران
ز گل هر یکی بر سرش افسری نشسته به هرجای رامشگری
همی چامهٔ رزم خسرو زدند وزان جایگه هر زمان نو زدند
همه ماه روی و همه جعدموی همه جامه گوهر مه مشک موی
به نزدیک پیش در آسیا به رامش کشیده نخی بر گیا
وزان هر یکی دسته گل به دست ز شادی و از می شده نیم مست
ازان پس خروش آمد از جشنگاه که جاوید ماناد بهرامشاه
که با فر و برزست و با مهر و چهر برویست بر پای گردان سپهر
همی می چکد گویی از روی اوی همی بوی مشک آید از موی اوی
شکارش نباشد جز از شیر و گور ازیراش خوانند بهرام گور
جهاندار کاواز ایشان شنید عنان را بپیچید و زان سو کشید
چو آمد به نزدیکی دختران نگه کرد جای از کران تا کران
همه دشت یکسر پر از ماه دید به شهر آمدن راه کوتاه دید
بفرمود تا میگساران ز راه می آرند و میخواره نزدیک شاه
گسارنده آورد جام بلور نهادند بر دست بهرام گور
ازان دختران آنک بد نامدار برون آمدند از میانه چهار
یکی مشک نام و دگر سیسنک یکی نام نار و دگر سوسنک
بر شاه رفتند با دست بند به رخ چون بهار و به بالا بلند
یکی چامه گفتند بهرام را شهنشاه با دانش و نام را
ز هر چار پرسید بهرام گور کزیشان به دلش اندر افتاد شور
که ای گلرخان دختران که اید وزین آتش افروختن بر چه اید
یکی گفت کای سرو بالا سوار به هر چیز ماننده شهریار
پدرمان یکی آسیابان پیر بدین کوه نخچیر گیرد به تیر
بیاید همانا چو شب تیره شد ورا دید از تیرگی خیره شد
هم اندر زمان آسیابان ز کوه بیاورد نخچیر خود با گروه
چو بهرام را دید رخ را به خاک بمالید آن پیر آزاده پاک
یکی جام زرین بفرمود شاه بدان پیر دادن که آمد ز راه
بدو گفت کاین چار خورشید روی چه داری چو هستند هنگام شوی
برو پیرمرد آفرین کرد و گفت که این دختران مرا نیست جفت
رسیده بدین سال دوشیزه اند به دوشیزگی نیز پاکیزه اند
ولیکن ندارند چیزی فزون نگوییم زین بیش چیزی کنون
بدو گفت بهرام کاین هر چهار به من ده وزین بیش دختر مکار
چنین داد پاسخ ورا پیرمرد کزین در که گفتی سوارا مگرد
نه جا هست ما را نه بوم و نه بر نه سیم و سرای و نه گاو و نه خر
بدو گفت بهرام شاید مرا که بی چیز ایشان بباید مرا
بدو گفت هرچار جفت تواند پرستارگان نهفت تواند
به عیب و هنر چشم تو دیدشان بدین سان که دیدی پسندیده شان
بدو گفت بهرام کاین هر چهار پذیرفتم از پاک پروردگار
بگفت این و از جای بر پای خاست به دشت اندر آوای بالای خاست
بفرمود تا خادمان سپاه برند آن بتان را به مشکوی شاه
سپاه اندر آمد یکایک ز دشت همه شب همی دشت لشکر گذشت
فروماند زان آسیابان شگفت شب تیره اندیشه اندر گرفت
به زن گفت کاین نامدار چو ماه بدین برز بالا و این دستگاه
شب تیره بر آسیا چون رسید زنش گفت کز دور آتش بدید
بر آواز این رامش دختران ز مستی می آورد و رامشگران
چنین گفت پس آسیابان به زن که ای زن مرا داستانی بزن
که نیکیست فرجام این گر بدی زنش گفت کاری بود ایزدی
نپرسید چون دید مرد از نژاد نه از خواسته بر دلش بود یاد
به روی زمین بر همی ماه جست نه دینار و نه دختر شاه جست
بت آرا ببیند چو ایشان به چین گسسته شود بر بتان آفرین
برین گونه تا شید بر پشت راغ برآمد جهان شد چو روشن چراغ
همی رفت هرگونه ای داستان چه از بدنژاد و چه از راستان
چو شب روز شد مهتر آمد به ده بدین پیر گفتا که ای روزبه
به بالینت آمد شب تیره بخت به بار آمد آن سبز شاخ درخت
شب تیره گون دوش بهرامشاه همی آمد از دشت نخچیرگاه
نگه کرد این جشن و آتش بدید عنان را بپیچید و زین سو کشید
کنون دختران تو جفت وی اند به آرام اندر نهفت وی اند
بدان روی و آن موی و آن راستی همی شاه را دختر آراستی
شهنشاه بهرام داماد تست به هر کشوری زین سپس یاد تست
ترا داد این کشور و مرز پاک مخور غم که رستی ز اندوه و باک
بفرمای فرمان که پیمان تراست همه بندگانیم و فرمان تراست
کنون ما همه کهتران توایم چه کهتر همه چاکران توایم
بدو آسیابان و زن خیره ماند همی هر یکی نام یزدان بخواند
چنین گفت مهتر که آن روی و موی ز چرخ چهارم خور آورد شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، گذری است میان شکوه شکارگاه شاهی و سادگی زندگی مردمان عادی. فردوسی با ظرافت، فضای جدی و رزمی شاهان را به فضایی از شور و شعف و بزم پیوند می‌زند تا نشان دهد که سرنوشتِ پادشاه و تحولات زندگی او چگونه در لحظات غیرمنتظره و خارج از تشریفات دربار رقم می‌خورد.

در این روایت، بهرام گور به عنوان پادشاهی تصویر می‌شود که با وجود جلال و جبروت، در پی صفا و بی‌آلایشی است. تقابل میان جایگاه رفیع شاه و زندگی بی‌آلایش آسیابان، بستری برای نمایش کرم، بخشش و مردم‌داری پادشاه فراهم می‌آورد و پیوند ناگسستنی تقدیر با زندگی انسان‌ها، فارغ از طبقه اجتماعی آنان را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

دگر هفته با موبدان و ردان به نخچیر شد شهریار جهان

هفته‌ای دیگر، پادشاه جهان همراه با موبدان (پیشوایان مذهبی) و ردان (بزرگان و جوانمردان) به شکارگاه رفت.

نکته ادبی: واژه «موبد» عنوان پیشوایان دینی زرتشتی و «راد» به معنای بخشنده و بزرگ‌مرد است.

چنان بد که ماهی به نخچیرگاه همی بود میخواره و با سپاه

ماجرا چنان بود که پادشاه یک ماه در شکارگاه ماند و در کنار سپاه خود به میگساری و تفریح مشغول شد.

نکته ادبی: «میخواره» در اینجا نه به معنای منفی، بلکه در سیاق بزم‌های شاهانه، نشانه عیش و نوش درباری است.

ز نخچیر کوه و ز نخچیر دشت گرفتن ز اندازه اندر گذشت

شکار کردنِ حیوانات در کوه و دشت، از حد و اندازه معمول گذشت و بسیار زیاد شد.

نکته ادبی: «نخچیر» به معنای شکار و شکارگاه است.

سوی شهر شد شاددل با سپاه شب آمد به ره گشت گیتی سیاه

شاه شادمان همراه با سپاه به سوی شهر بازگشت، اما با فرارسیدن شب، راه بر آنان تاریک شد.

نکته ادبی: توصیفِ تیرگی شب به عنوان نمادی از یک تغییر مسیر یا وقوع حادثه غیرمنتظره.

برزگان لشکر همی راندند سخنهای شاهنشهان خواندند

بزرگان لشکر در حرکت بودند و درباره داستان‌های شاهان پیشین سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: «شاهنشهان» جمعِ شاهنشاه؛ اشاره به تاریخ پادشاهان کهن.

یکی آتشی دید رخشان ز دور بران سان که بهمن کند شاه سور

از دور آتشی درخشان دیدند، چنان که گویی بهمن (پادشاه اساطیری) جشنی شاهانه برپا کرده است.

نکته ادبی: «سور» به معنای جشن و مهمانی است.

شهنشاه بر روشنی بنگرید به یک سو دهی خرم آمد پدید

شاه به آن روشنایی نگاه کرد و در کنار آن، دهکده‌ای خرم و سرسبز را دید.

نکته ادبی: «دهی» به معنای روستایی کوچک است.

یکی آسیا دید در پیش ده نشسته پراگنده مردان مه

پیشِ روی دهکده آسیابی دید که مردان بزرگ‌زاده و آزاده‌ای در اطراف آن نشسته بودند.

نکته ادبی: «مردان مِه» یعنی مردان بزرگ‌منش و والامقام.

وزان سوی آتش همه دختران یکی جشنگه ساخته بر کران

در سوی دیگرِ آتش، دختران بسیاری جمع بودند و در کنارِ آن مکان، جشنی برپا کرده بودند.

نکته ادبی: «کران» به معنای لبه یا کناره است.

ز گل هر یکی بر سرش افسری نشسته به هرجای رامشگری

هر یک از آنان تاجی از گل بر سر داشت و در هر گوشه‌ای نوازنده‌ای مشغول هنرنمایی بود.

نکته ادبی: «افسر» به معنای تاج است.

همی چامهٔ رزم خسرو زدند وزان جایگه هر زمان نو زدند

آنها چامه‌هایی (اشعار حماسی) درباره نبرد خسروان می‌خواندند و هر لحظه فضای شادی را تازه می‌کردند.

نکته ادبی: «چامه» در اینجا به معنای شعر و سرود است.

همه ماه روی و همه جعدموی همه جامه گوهر مه مشک موی

همه دختران زیبارو، گیسوکمند، با جامه‌های جواهرنشان و گیسوانی معطر بودند.

نکته ادبی: «جعدموی» یعنی کسی که موهای مجعد و پرپیچ‌وخم دارد.

به نزدیک پیش در آسیا به رامش کشیده نخی بر گیا

نزدیکِ درِ آسیاب، با خوش‌گذرانی بر روی گیاهانِ دشت نشسته بودند.

نکته ادبی: «نخی» در اینجا احتمالا به معنای استراحت یا تکیه دادن است.

وزان هر یکی دسته گل به دست ز شادی و از می شده نیم مست

هر کدام دسته‌ای گل در دست داشتند و از شادی و نوشیدنِ شراب، نیمه‌مست بودند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فضای شادمانی و فارغ از تکلفِ دختران.

ازان پس خروش آمد از جشنگاه که جاوید ماناد بهرامشاه

پس از آن، از محلِ جشن بانگ و خروشی برخاست که پادشاه، بهرام‌شاه، جاودان بماند.

نکته ادبی: دعای خیر برای پادشاه در متون حماسی رایج است.

که با فر و برزست و با مهر و چهر برویست بر پای گردان سپهر

کسی که دارای شکوه و بزرگی، مهر و چهره‌ای زیباست و به واسطه وجود اوست که گردش سپهر پایدار است.

نکته ادبی: «برز» به معنای بال و قد و شکوه است.

همی می چکد گویی از روی اوی همی بوی مشک آید از موی اوی

گویی از چهره‌اش شراب (نور) می‌چکد و از موهایش بوی مشک به مشام می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی خیره‌کننده بهرام گور.

شکارش نباشد جز از شیر و گور ازیراش خوانند بهرام گور

چون شکار او تنها شیر و گورخر است، او را بهرامِ گور می‌نامند.

نکته ادبی: تفسیرِ وجه تسمیه بهرام گور؛ «گور» در اینجا همان گورخر است.

جهاندار کاواز ایشان شنید عنان را بپیچید و زان سو کشید

پادشاه چون صدای آنان را شنید، افسار اسب را پیچید و به سوی آنان رفت.

نکته ادبی: «عنان» به معنای افسار اسب است.

چو آمد به نزدیکی دختران نگه کرد جای از کران تا کران

وقتی به نزدیکی دختران رسید، سراسر آن مکان را با دقت نگریست.

نکته ادبی: «کران تا کران» کنایه از همه جای آن محل است.

همه دشت یکسر پر از ماه دید به شهر آمدن راه کوتاه دید

آن دشت را سرتاسر پر از زیبارویان دید و مسیر بازگشت به شهر را در نظرش کوتاه شمرد.

نکته ادبی: «ماه» استعاره از دختران زیباروست.

بفرمود تا میگساران ز راه می آرند و میخواره نزدیک شاه

فرمان داد تا ساقیان از راه برسند و شراب و امکانات میخواری را برای شاه فراهم کنند.

نکته ادبی: «میگساران» همان ساقیان و شراب‌دهندگان هستند.

گسارنده آورد جام بلور نهادند بر دست بهرام گور

ساقی جام بلورینی آورد و آن را به دست بهرام گور سپرد.

نکته ادبی: اشاره به تشریفات درباری که شاه آن را به صحرا آورده است.

ازان دختران آنک بد نامدار برون آمدند از میانه چهار

از میان آن دختران، چهار نفر که مشهورتر بودند، جلو آمدند.

نکته ادبی: آغاز تعامل مستقیم شاه با دختران.

یکی مشک نام و دگر سیسنک یکی نام نار و دگر سوسنک

نام یکی مشک، دیگری سیسنک، آن یکی نار و چهارمی سوسنک بود.

نکته ادبی: ذکر اسامی خاص دختران.

بر شاه رفتند با دست بند به رخ چون بهار و به بالا بلند

آنها با دست‌بند به نزد شاه رفتند؛ با چهره‌ای چون بهار و قدی بلند و کشیده.

نکته ادبی: توصیفِ آراستگی ظاهری دختران.

یکی چامه گفتند بهرام را شهنشاه با دانش و نام را

چامه‌ای (شعری) در ستایش بهرام، آن شاهنشاهِ دانا و نامدار خواندند.

نکته ادبی: تأکید بر دانش و شهرتِ شاه.

ز هر چار پرسید بهرام گور کزیشان به دلش اندر افتاد شور

بهرام گور از هر چهار نفر پرس‌وجو کرد، چرا که در دلش نسبت به آنان شوری افتاده بود.

نکته ادبی: «شور» به معنای اشتیاق و دلباختگی است.

که ای گلرخان دختران که اید وزین آتش افروختن بر چه اید

پرسید: ای دخترانِ گل‌چهره، شما دختران چه کسی هستید و برای چه این آتش را برافروخته‌اید؟

نکته ادبی: سؤال شاه برای شناخت هویت آنان.

یکی گفت کای سرو بالا سوار به هر چیز ماننده شهریار

یکی از آنان گفت: ای سوارِ بلندبالا که در هر کاری به شهریاران می‌مانی.

نکته ادبی: «سرو بالا» استعاره از قد بلند و موزون.

پدرمان یکی آسیابان پیر بدین کوه نخچیر گیرد به تیر

پدر ما پیرمردی آسیابان است که در این کوه با تیر شکار می‌کند.

نکته ادبی: معرفی خاستگاه طبقاتی دختران.

بیاید همانا چو شب تیره شد ورا دید از تیرگی خیره شد

وقتی شب تیره می‌شود، او می‌آید و از دیدن تاریکی شب شگفت‌زده می‌شود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده سادگیِ زندگی پدر.

هم اندر زمان آسیابان ز کوه بیاورد نخچیر خود با گروه

همان زمان آسیابان با گروهی از کوه آمد و شکارِ خود را همراه آورد.

نکته ادبی: ورود پدر به صحنه.

چو بهرام را دید رخ را به خاک بمالید آن پیر آزاده پاک

وقتی پدر بهرام را دید، آن پیرمرد آزاده و پاک، صورت را به خاک مالید (تعظیم کرد).

نکته ادبی: نشانه احترام عمیق پیرمرد به پادشاه.

یکی جام زرین بفرمود شاه بدان پیر دادن که آمد ز راه

شاه فرمان داد جام زرینی به آن پیرمردی که از راه رسیده بود، بدهند.

نکته ادبی: بخشندگی و کرمِ شاه در برابر پیرمرد.

بدو گفت کاین چار خورشید روی چه داری چو هستند هنگام شوی

به او گفت: این چهار خورشیدروی (دختر)، چه نسبتی با تو دارند؟ آیا وقتِ شوهر کردنشان رسیده است؟

نکته ادبی: «خورشیدروی» استعاره از زیبایی درخشان دختران.

برو پیرمرد آفرین کرد و گفت که این دختران مرا نیست جفت

پیرمرد برای شاه دعا کرد و گفت: این دختران همسرِ من نیستند (بلکه فرزندان من هستند).

نکته ادبی: پاسخ مؤدبانه پدر.

رسیده بدین سال دوشیزه اند به دوشیزگی نیز پاکیزه اند

آنان به این سن رسیده‌اند و هنوز دوشیزه‌اند و در پاکیزگی و عفت به سر می‌برند.

نکته ادبی: تأکید بر پاکدامنی دختران.

ولیکن ندارند چیزی فزون نگوییم زین بیش چیزی کنون

اما دارایی و چیزِ اضافه‌ای ندارند؛ بیش از این چیزی نمی‌گویم.

نکته ادبی: تواضع و ساده‌زیستی پدر.

بدو گفت بهرام کاین هر چهار به من ده وزین بیش دختر مکار

بهرام به او گفت: این چهار نفر را به من واگذار و دیگر به فکرِ دخترانِ بیشتر مباش.

نکته ادبی: خواسته مستقیم شاه از پدر.

چنین داد پاسخ ورا پیرمرد کزین در که گفتی سوارا مگرد

پیرمرد چنین پاسخ داد: ای سوار، از این خواسته‌ای که داری، دست بردار.

نکته ادبی: حفظِ عزت نفس پیرمرد.

نه جا هست ما را نه بوم و نه بر نه سیم و سرای و نه گاو و نه خر

نه جایی برای سکونت داریم و نه خانه و نه ثروت؛ نه گاو و خری داریم که نشانه زندگی باشد.

نکته ادبی: بیان فقر و بی‌آلایشی زندگی آسیابان.

بدو گفت بهرام شاید مرا که بی چیز ایشان بباید مرا

بهرام به او گفت: برای من (شان و جایگاهِ) آن‌ها کافی است و من بدونِ داشتنِ مال و منال، آن‌ها را می‌خواهم.

نکته ادبی: بی‌توجهی شاه به ثروت دنیوی و میل به خودِ دختران.

بدو گفت هرچار جفت تواند پرستارگان نهفت تواند

به او گفت: هر چهار نفر جفت و همسرِ تو خواهند بود؛ آن‌ها پرستارانِ درگاهِ تو هستند.

نکته ادبی: قبولِ پیشنهاد شاه توسط پدر.

به عیب و هنر چشم تو دیدشان بدین سان که دیدی پسندیده شان

چشمِ تو عیب و هنرِ آن‌ها را دید و آن‌ها را به همان‌گونه که دیدی، پسندیدی.

نکته ادبی: اشاره به انتخابِ بر اساس درایت و پسندِ شاه.

بدو گفت بهرام کاین هر چهار پذیرفتم از پاک پروردگار

بهرام گفت: این چهار نفر را از جانبِ پروردگارِ پاک پذیرفتم.

نکته ادبی: تقدیسِ این ازدواج و انتخاب.

بگفت این و از جای بر پای خاست به دشت اندر آوای بالای خاست

این را گفت و از جای برخاست و صدایی بلند در دشت پیچید.

نکته ادبی: تغییر وضعیت از حالت سکون به حرکت.

بفرمود تا خادمان سپاه برند آن بتان را به مشکوی شاه

فرمان داد تا خادمانِ سپاه، آن بتان (دختران زیبارو) را به حرمسرای شاه ببرند.

نکته ادبی: «بتان» استعاره از دختران زیبارو و صنم‌مانند.

سپاه اندر آمد یکایک ز دشت همه شب همی دشت لشکر گذشت

سپاه یکباره از دشت حرکت کرد و تمامِ شب، لشکر در دشت در حال گذر بود.

نکته ادبی: توصیفِ ابهت و بزرگیِ سپاه.

فروماند زان آسیابان شگفت شب تیره اندیشه اندر گرفت

آسیابان از این ماجرا در شگفت ماند و در شبِ تاریک، غرق در اندیشه و تفکر شد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ داستان با حیرتِ پیرمرد از تقدیر.

به زن گفت کاین نامدار چو ماه بدین برز بالا و این دستگاه

مرد به همسرش گفت: درباره‌ی این دخترِ بلندآوازه و مشهور که مانند ماه می‌درخشد و دارای چنین قد و قامت و وقار و دستگاهی است، برایم بگو.

نکته ادبی: واژه‌ی «برز» در اینجا به معنای قد و قامت است و «نامدار» به معنای مشهور و زیباست.

شب تیره بر آسیا چون رسید زنش گفت کز دور آتش بدید

هنگامی که شب تیره فرا رسید، همسرش به او گفت که از دوردست، روشناییِ آتشی را مشاهده کرده است.

نکته ادبی: آتش در اینجا نمادی از ورودِ ناگهانیِ پادشاه یا اتفاقی غیرمنتظره به فضای تاریک و ساکتِ آسیاب است.

بر آواز این رامش دختران ز مستی می آورد و رامشگران

در میان صدایِ شادمانی و خنده‌ی دختران، از آن سوی، بوی شراب و صدایِ ساز و آواز به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: «رامشگران» جمعِ «رامشگر» است و به نوازندگان و کسانی که اسبابِ طرب فراهم می‌کنند اشاره دارد.

چنین گفت پس آسیابان به زن که ای زن مرا داستانی بزن

پس از آن، آسیابان به همسرش گفت که ای بانو، ماجرایی برایم بازگو کن و بگو چه خبر است.

نکته ادبی: «داستانی بزن» کنایه از حکایت کردن و توضیح دادنِ ماجراست.

که نیکیست فرجام این گر بدی زنش گفت کاری بود ایزدی

مرد پرسید که آیا عاقبتِ این کارِ غیرمنتظره، حتی اگر در ابتدا بد به نظر برسد، به نیکی می‌انجامد؟ همسرش پاسخ داد که این کار، امری الهی و از جانب خداست.

نکته ادبی: «کار ایزدی» اشاره به مشیت و اراده‌ی پروردگار در تغییرِ سرنوشتِ آدمیان دارد.

نپرسید چون دید مرد از نژاد نه از خواسته بر دلش بود یاد

مرد چون از تبار و نژادِ آن‌ها پرس‌وجو نکرد و دغدغه‌ی مال و ثروت نیز در دل نداشت، به سادگی ماجرا را پذیرفت.

نکته ادبی: «خواسته» در ادبیات کلاسیک به معنای مال، ثروت و دارایی است.

به روی زمین بر همی ماه جست نه دینار و نه دختر شاه جست

او تنها در پیِ زیباییِ خیره‌کننده بود و به دنبالِ ثروت یا پیوند با دخترانِ شاهان نبود.

نکته ادبی: «ماه جستن» کنایه از طلبِ زیباییِ درخشان است.

بت آرا ببیند چو ایشان به چین گسسته شود بر بتان آفرین

اگر نقاشانِ زبردستِ چین هم این دختران را ببینند، از زیباییِ آنان انگشت به دهان می‌مانند و آفرین‌گفتن به بت‌های زیبا را متوقف می‌کنند.

نکته ادبی: «بت‌آرا» اشاره به هنرمندان و نقاشانی است که تصاویرِ زیبا (بت) ترسیم می‌کردند؛ چین در ادبیات کلاسیک نمادِ هنر و نقاشی است.

برین گونه تا شید بر پشت راغ برآمد جهان شد چو روشن چراغ

به همین منوال گذشت تا زمانی که خورشید از پشتِ کوه سر برآورد و جهان را همچون چراغی روشن، تابناک کرد.

نکته ادبی: «شید» به معنای خورشید و «راغ» به معنای کوه و دامنه‌ی کوه است.

همی رفت هرگونه ای داستان چه از بدنژاد و چه از راستان

درباره‌ی همه‌چیز صحبت می‌شد؛ هم از مردمانِ فرومایه و بدسرشت و هم از انسان‌های شریف و راست‌کردار.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ دامنه گفت‌وگوها که شامل حالِ همه طبقاتِ جامعه می‌شد.

چو شب روز شد مهتر آمد به ده بدین پیر گفتا که ای روزبه

چون شب به پایان رسید و روز شد، سرکرده و بزرگِ آن گروه به ده آمد و به آن پیرمرد (آسیابان) گفت: ای روزبه (خوش‌اقبال).

نکته ادبی: «روزبه» در اینجا به عنوان نامِ خطاب برای پیرمرد به کار رفته و کنایه از خوش‌اقبالیِ اوست.

به بالینت آمد شب تیره بخت به بار آمد آن سبز شاخ درخت

بختِ بلند در شبِ تیره به بالینِ تو آمد و آن شاخه‌ی سبزِ امید (دختران)، به ثمر نشست.

نکته ادبی: «سبز شاخ» استعاره از جوانی و شادابیِ دختران و «به بار آمدن» کنایه از نتیجه گرفتن و رسیدن به مقصود است.

شب تیره گون دوش بهرامشاه همی آمد از دشت نخچیرگاه

دیشب بهرام‌شاه در حالی که از شکارگاه بازمی‌گشت، از این مسیر عبور می‌کرد.

نکته ادبی: «نخچیرگاه» به معنای شکارگاه است.

نگه کرد این جشن و آتش بدید عنان را بپیچید و زین سو کشید

او این جشن و آتش را دید، پس اسب خود را چرخاند و به سمتِ این مکان هدایت کرد.

نکته ادبی: «عنان را بپیچید» کنایه از تغییرِ مسیر و توجهِ ناگهانی پادشاه به آن سو است.

کنون دختران تو جفت وی اند به آرام اندر نهفت وی اند

اکنون دخترانِ تو همسرانِ او شده‌اند و در آرامش و در پناهِ او هستند.

نکته ادبی: «نهفت» به معنای پناه و خلوت‌گاه است.

بدان روی و آن موی و آن راستی همی شاه را دختر آراستی

شاه به خاطرِ آن زیباییِ چهره، زیباییِ گیسوان و آن صداقت و راستی، دخترانِ تو را برای خود برگزید.

نکته ادبی: تأکید بر ویژگی‌های ظاهری و اخلاقی که عاملِ برگزیده شدن است.

شهنشاه بهرام داماد تست به هر کشوری زین سپس یاد تست

اکنون پادشاهِ بزرگ، دامادِ توست و از این پس در هر سرزمینی، نام و یادِ تو به نیکی برده خواهد شد.

نکته ادبی: مقامِ آسیابان با این پیوندِ سببی ارتقایِ اجتماعیِ بسیار می‌یابد.

ترا داد این کشور و مرز پاک مخور غم که رستی ز اندوه و باک

او این کشور و مرز را به تو بخشید؛ دیگر غم مخور که از اندوه و ترس رهایی یافتی.

نکته ادبی: «باک» در زبان کهن به معنای ترس و هراس است.

بفرمای فرمان که پیمان تراست همه بندگانیم و فرمان تراست

دستور بده که هر فرمانی داری، ما همه بندگانِ تو هستیم و حکمِ تو بر ما واجب‌الاجراست.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ تواضع و تکریمِ پادشاه نسبت به خانواده‌ی جدیدش.

کنون ما همه کهتران توایم چه کهتر همه چاکران توایم

اکنون ما همگی زیردستانِ تو هستیم و نه تنها زیردست، بلکه خدمتکارانِ تو محسوب می‌شویم.

نکته ادبی: «کهتر» به معنای کوچک‌تر و زیردست است.

بدو آسیابان و زن خیره ماند همی هر یکی نام یزدان بخواند

آسیابان و همسرش از این اتفاق شگفت‌زده شدند و حیرت‌زده، همگی نامِ خداوند را به شکرگزاری بر زبان می‌آوردند.

نکته ادبی: «خیره ماندن» کنایه از حیرت و بهتِ ناشی از عظمتِ واقعه است.

چنین گفت مهتر که آن روی و موی ز چرخ چهارم خور آورد شوی

آن بزرگ‌زاده گفت که زیباییِ چهره و مویِ آن دختران، چنان است که گویی خورشید از فلکِ چهارم به زمین آمده است.

نکته ادبی: در کیهان‌شناسیِ قدیم، فلکِ چهارم جایگاهِ خورشید است؛ این تشبیه اغراق‌آمیز برای بیانِ درخششِ خیره‌کننده‌ی دختران است.