شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
بیامد سوم روز شبگیر شاه سوی دشت نخچیرگه با سپاه
به دست چپش هرمز کدخدای سوی راستش موبد پاک رای
برو داستانها همی خواندند ز جم و فریدون سخن راندند
سگ و یوز در پیش و شاهین و باز همی تا به سر برد روز دراز
چو خورشید تابان به گنبد رسید به جایی پی گور و آهو ندید
چو خورشید تابان درم ساز گشت ز نخچیرگه تنگدل بازگشت
به پیش اندر آمد یکی سبز جای بسی اندرو مردم و چارپای
ازان ده فراوان به راه آمدند نظاره به پیش سپاه آمدند
جهاندار پرخشم و پرتاب بود همی خواست کاید بدان ده فرود
نکردند زیشان کسی آفرین تو گفتی ببست آن خران را زمین
ازان مردمان تنگدل گشت شاه به خوبی نکرد اندر ایشان نگاه
به موبد چنین گفت کاین سبز جای پر از خانه و مردم و چارپای
کنام دد و دام و نخچیر باد به جوی اندرون آب چون قیر باد
بدانست موبد که فرمان شاه چه بود اندران سوی ده شد ز راه
بدیشان چنین گفت کاین سبزجای پر از خانه و مردم و چارپای
خوش آمد شهنشاه بهرام را یکی تازه کرد اندرین کام را
دگر گفت موبد بدان مردمان که جاوید دارید دل شادمان
شما را همه یکسره کرد مه بدان تا کند شهره این خوب ده
بدین ده زن و کودکان مهترند کسی را نباید که فرمان برند
بدین ده چه مزدور و چه کدخدای به یک راه باید که دارند جای
زن و کودک و مرد جمله مهید یکایک همه کدخدای دهید
خروشی برآمد ز پرمایه ده ز شادی که گشتند همواره مه
زن و مرد ازان پس یکی شد به رای پرستار و مزدور با کدخدای
چو ناباک شد مرد برنا به ده بریدند ناگه سر مرد مه
همه یک به دیگر برآمیختند به هرجای بی راه خون ریختند
چو برخاست زان روستا رستخیز گرفتند ناگاه ازان ده گریز
بماندند پیران ابی پای و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر
همه ده به ویرانی آورد روی درختان شده خشک و بی آب جوی
شده دست ویران و ویران سرای رمیده ازو مردم و چارپای
چو یک سال بگذشت و آمد بهار بران ره به نخچیر شد شهریار
بران جای آباد خرم رسید نگه کرد و بر جای بر ده ندید
درختان همه خشک و ویران سرای همه مرز بی مردم و چارپای
دل شاه بهرام ناشاد گشت ز یزدان بترسید و پر داد گشت
به موبد چنین گفت کای روزبه دریغست ویران چنین خوب ده
برو تیز و آباد گردان بگه نج چنان کن کزین پس نبینند رنج
ز پیش شهنشاه موبد برفت از آنجا به ویران خرامید تفت
ز برزن همی سوی برزن شتافت بفرجام بیکار پیری بیافت
فرود آمد از باره بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش
بدو گفت کای خواجهٔ سالخورد چنین جای آباد ویران که کرد
چنین داد پاسخ که یک روزگار گذر کرد بر بوم ما شهریار
بیامد یکی بی خرد موبدی ازان نامداران بی بر بدی
بما گفت یکسر همه مهترید نگر تا کسی را به کس نشمرید
بگفت این و این ده پرآشوب گشت پر از غارت و کشتن و چوب گشت
که یزدان ورا یار به اندازه باد غم و مرگ و سختی بر و تازه باد
همه کار این جا پر از تیرگیست چنان شد که بر ما بباید گریست
ازین گفته پردرد شد روزبه بپرسید و گفت از شما کیست مه
چنین داد پاسخ که مهتر بود به جایی که تخم گیا بر بود
بدو روزبه گفت مهتر تو باش بدین جای ویران به سر بر تو باش
ز گنج جهاندار دینار خواه هم از تخم و گاو و خر و بار خواه
بکش هرک بیکار بینی به ده همه کهترانند یکسر تو مه
بدان موبد پیش نفرین مکن نه بر آرزو راند او این سخن
اگر یار خواهی ز درگاه شاه فرستمت چندانک خواهی بخواه
چو بشنید پیر این سخن شاد شد از اندوه دیرینه آزاد شد
هم انگه سوی خانه شد مرد پیر بیاورد مردم سوی آبگیر
زمین را به آباد کردن گرفت همه مرزها را سپردن گرفت
ز همسایگان گاو و خر خواستند همه دشت یکسر بیاراستند
خود و مرزداران بکوشید سخت بکشتند هرجای چندی درخت
چو یک برزن نیک آباد شد دل هرک دید اندران شاد شد
ازان جای هرکس که بگریختی به مژگان همی خون فرو ریختی
چو آگاهی آمد ز آباد جای هم از رنج این پیر سر کدخدای
یکایک سوی ده نهادند روی به هر برزن آباد کردند جوی
همان مرغ و گاو و خر و گوسفند یکایک برافزود بر کشتمند
درختی به هر جای هرکس بکشت شد آن جای ویران چو خرم بهشت
به سالی سه دیگر بیاراست ده برآمد ز ورزش همه کام مه
چو آمد به هنگام خرم بهار سوی دشت نخچیر شد شهریار
ابا موبدش نام او روزبه چو هر دو رسیدند نزدیک ده
نگه کرد فرخنده بهرام گور جهان دید پرکشتمند و ستور
برآورده زو کاخهای بلند همه راغ و هامون پر از گوسفند
همه راغ آب و همه دشت جوی همه ده پر از مردم خوب روی
پراگنده بر کوه و دشتش بره بهشتی شده بوم او یکسره
به موبد چنین گفت کای روزبه چه کردی که ویران بد این خوب ده
پراگنده زو مردم و چارپای چه دادی که آباد کردند جای
بدو گفت موبد که از یک سخن به پای آمد این شارستان کهن
همان از یک اندیشه آباد شد دل شاه ایران ازین شاد شد
مرا شاه فرمود کاین سبز جای به دینار گنج اندر آورد به پای
بترسیدم از کردگار جهان نکوهیدن از کهتران و مهان
بدیدم چو یک دل دو اندیشه کرد ز هر دو برآورد ناگاه کرد
همان چون به یک شهر دو کدخدای بود بوم ایشان نماند به جای
برفتم بگفتم به پیران ده که ای مهتران بر شما نیست مه
زنان کدخدایند و کودک همان پرستار و مزدورتان این زمان
چو مهتر شدند آنک بودند که به خاک اندر آمد سر مرد مه
به گفتار ویران شد این پاک جای نکوهش ز من دور و ترس از خدای
ازان پس بریشان ببخشود شاه برفتم نمودم دگرگونه راه
یکی با خرد پیر کردم به پای سخن گوی و بادانش و رهنمای
بکوشید و ویرانی آباد کرد دل زیردستان بدان شاد کرد
چو مهتر یکی گشت شد رای راست بیفزود خوبی و کژی بکاست
نهانی بدیشان نمودم بدی وزان پس گشادم در ایزدی
سخن بهتر از گوهر نامدار چو بر جایگه بر برندش به کار
خرد شاه باید زبان پهلوان چو خواهی که بی رنج ماند روان
دل شاه تا جاودان شاد باد ز کژی و ویرانی آباد باد
چو بشنید شاه این سخن گفت زه سزاوار تاجی تو این روزبه
ببخشید یک بدره دینار زرد بران پرهنر مرد بیننده مرد
ورا خلعت خسروی ساختند سرش را به ابر اندر افراختند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت تمثیلی، به اهمیت حیاتی نظم، سلسله‌مراتب و مدیریت در جوامع انسانی می‌پردازد. بهرام گور که در پی غرور و خشم، ساختار مدیریتی یک روستای آباد را با شعار برابریِ کاذب از بین می‌برد، در نهایت شاهد سقوط جامعه به ورطه آشوب، خون‌ریزی و ویرانی است. این بخش از داستان، نشان می‌دهد که بدون وجود قانون و رهبریِ مقتدر و خردمند، جامعه به سمت هرج‌ومرج و زوال پیش می‌رود.

در بخش دوم، پادشاه با دیدن ویرانی، به عمق اشتباه خود پی برده و با انتخاب دوباره یک مدیر لایق، درصدد احیای آبادانی برمی‌آید. این روایت در نهایت نتیجه‌گیری می‌کند که عدالت و رفاه، نه در حذفِ حاکمیت، بلکه در انتصاب مدیران شایسته و ایجاد نظم در روابط میان اعضای جامعه است تا چرخ اقتصاد و آرامش دوباره به حرکت درآید.

معنای روان

بیامد سوم روز شبگیر شاه سوی دشت نخچیرگه با سپاه

در روز سوم، پادشاه صبح زود با لشکریان خود به سمت شکارگاه حرکت کرد.

نکته ادبی: شبگیر: سحرگاه، صبح زود. نخچیرگه: شکارگاه.

به دست چپش هرمز کدخدای سوی راستش موبد پاک رای

در سمت چپ او هرمز (کدخدا/مدیر) و در سمت راستش موبدِ پاک‌طینت و خردمند قرار داشتند.

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای مدیر یا مباشر است.

برو داستانها همی خواندند ز جم و فریدون سخن راندند

همراهان برای شاه داستان‌هایی از جمشید و فریدون (پادشاهان اسطوره‌ای) می‌خواندند و از شکوه آن‌ها سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: جم و فریدون: اشاره به پادشاهان دادگستر اساطیری.

سگ و یوز در پیش و شاهین و باز همی تا به سر برد روز دراز

سگ‌های شکاری، یوزپلنگ، شاهین و باز را جلو فرستادند و شاه تا پایان روز به شکار مشغول بود.

نکته ادبی: یوز: یوزپلنگ شکاری. در پیش: جلو فرستادن.

چو خورشید تابان به گنبد رسید به جایی پی گور و آهو ندید

وقتی خورشید به اوج آسمان رسید، شاه حتی رد پایی از گورخر یا آهو ندید.

نکته ادبی: گنبد: استعاره از آسمان. گور: گورخر.

چو خورشید تابان درم ساز گشت ز نخچیرگه تنگدل بازگشت

وقتی خورشیدِ زرین‌رنگ غروب کرد (روز به پایان رسید)، شاه از دست خالی برگشتن از شکار، دلتنگ و ناراحت شد.

نکته ادبی: درم ساز: تشبیه خورشید به سکه زرین. تنگ‌دل: غمگین.

به پیش اندر آمد یکی سبز جای بسی اندرو مردم و چارپای

در پیشِ رو، منطقه‌ای سرسبز نمایان شد که پر از خانه، مردم و حیوانات اهلی بود.

نکته ادبی: سبزجای: نماد آبادانی و زندگی.

ازان ده فراوان به راه آمدند نظاره به پیش سپاه آمدند

مردم آن ده همگی به کنار راه آمدند تا به تماشای سپاه پادشاه بایستند.

نکته ادبی: نظاره: تماشا کردن.

جهاندار پرخشم و پرتاب بود همی خواست کاید بدان ده فرود

پادشاه که از شکارِ ناموفق خشمگین بود، تصمیم گرفت در همان روستا اقامت کند.

نکته ادبی: جهاندار: پادشاه. پرتاب: خشمگین و کینه‌توز.

نکردند زیشان کسی آفرین تو گفتی ببست آن خران را زمین

اهالی روستا به پادشاه خوش‌آمد نگفتند و احترامی نگذاشتند؛ گویی که زمین زبان آن‌ها را بسته بود.

نکته ادبی: آفرین: ستایش و خوش‌آمدگویی.

ازان مردمان تنگدل گشت شاه به خوبی نکرد اندر ایشان نگاه

شاه از بی‌توجهی مردم دلگیر شد و با نگاهی تحقیرآمیز و سرد به آن‌ها نگریست.

نکته ادبی: تنگ‌دل: ناراحت. نشناختن نگاه نشانه قهر و غضب است.

به موبد چنین گفت کاین سبز جای پر از خانه و مردم و چارپای

شاه به موبد گفت: این مکان سرسبز، پر از جمعیت و ثروت است.

نکته ادبی: خطاب به موبد جهت صدور فرمان تخریب.

کنام دد و دام و نخچیر باد به جوی اندرون آب چون قیر باد

باید این‌جا به جایگاه حیوانات وحشی تبدیل شود و آب‌هایش تیره و غیرقابل استفاده گردد.

نکته ادبی: کنام دد و دام: جایگاه حیوانات درنده. قیر: استعاره از تیرگی و ناپاکی.

بدانست موبد که فرمان شاه چه بود اندران سوی ده شد ز راه

موبد دستور شاه را دریافت کرد و به سمت روستا حرکت کرد تا آن فرمان را اجرا کند.

نکته ادبی: موبد مجری دستور شاه است.

بدیشان چنین گفت کاین سبزجای پر از خانه و مردم و چارپای

موبد به اهالی روستا گفت: این مکان سرسبز پر از نعمت و جمعیت است.

نکته ادبی: مقدمه‌چینی موبد برای فریب اهالی.

خوش آمد شهنشاه بهرام را یکی تازه کرد اندرین کام را

پادشاه از این روستا خوشش آمده و می‌خواهد آرزوی جدیدی را در اینجا برآورده کند.

نکته ادبی: تازه کردن کام: کنایه از نیت پادشاه برای تغییر وضعیت.

دگر گفت موبد بدان مردمان که جاوید دارید دل شادمان

سپس موبد به مردم گفت: همیشه دل‌شاد و خرم باشید.

نکته ادبی: ظاهرِ کلام بشارت است اما باطنِ آن فریب است.

شما را همه یکسره کرد مه بدان تا کند شهره این خوب ده

شاه می‌خواهد این ده را مشهور کند، پس همه شما را در یک رتبه و مقام قرار داد.

نکته ادبی: مه: بزرگ. برابریِ کاذب که مقدمه آشوب است.

بدین ده زن و کودکان مهترند کسی را نباید که فرمان برند

در این ده، زن و کودک و بزرگسال هم‌رتبه هستند و هیچ‌کس نباید از دیگری فرمان‌برداری کند.

نکته ادبی: حذف سلسله‌مراتب مدیریتی.

بدین ده چه مزدور و چه کدخدای به یک راه باید که دارند جای

از کارگر گرفته تا مدیر، همه باید در یک جایگاه و رتبه باشند.

نکته ادبی: ادعای پوچِ برابریِ مطلق.

زن و کودک و مرد جمله مهید یکایک همه کدخدای دهید

زن و کودک و مرد همگی مدیر هستند و باید به یکدیگر مقامِ کدخدایی بدهید.

نکته ادبی: هرج‌ومرج مدیریتی که منجر به تناقض می‌شود.

خروشی برآمد ز پرمایه ده ز شادی که گشتند همواره مه

از آن روستای ثروتمند صدای هلهله و شادی بلند شد، چرا که خیال می‌کردند همه بزرگ شده‌اند.

نکته ادبی: پرمایه: ثروتمند. شادیِ ناشی از جهل.

زن و مرد ازان پس یکی شد به رای پرستار و مزدور با کدخدای

زن و مرد هم‌نظر شدند و دیگر کسی تمایلی به خدمت‌گزاری یا فرمان‌بری نداشت.

نکته ادبی: فروریختنِ ساختارِ اجتماعی.

چو ناباک شد مرد برنا به ده بریدند ناگه سر مرد مه

وقتی جوانان ده جسور و بی‌پروا شدند، ناگهان سرِ بزرگِ ده (کدخدا) را بریدند.

نکته ادبی: ناباک: نترس و گستاخ. آغازِ هرج‌ومرج عملی.

همه یک به دیگر برآمیختند به هرجای بی راه خون ریختند

همه به جان هم افتادند و در هر کوی و برزنی خون‌ریزی و ناامنی به راه افتاد.

نکته ادبی: آمیختن: درگیری. خون ریختن: نتیجه فقدان قانون.

چو برخاست زان روستا رستخیز گرفتند ناگاه ازان ده گریز

وقتی آشوب و قیامت در ده به پا شد، مردم ناچار از آن روستا فرار کردند.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت (استعاره از آشوب و هرج‌ومرج).

بماندند پیران ابی پای و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر

پیران ناتوان و بی‌کس ماندند و وسایل کشاورزی و ابزار کار از بین رفت.

نکته ادبی: ابی پای و پر: کنایه از بی‌کسی و ناتوانی.

همه ده به ویرانی آورد روی درختان شده خشک و بی آب جوی

کل ده رو به ویرانی گذاشت، درختان خشکیدند و جوی‌های آب از حرکت ایستادند.

نکته ادبی: ویرانی: نتیجه فقدان مدیریت.

شده دست ویران و ویران سرای رمیده ازو مردم و چارپای

ده و خانه‌ها ویران شد و مردم و حیوانات از آنجا رمیدند و گریختند.

نکته ادبی: رمیده: فرار کرده.

چو یک سال بگذشت و آمد بهار بران ره به نخچیر شد شهریار

یک سال گذشت و فصل بهار آمد؛ پادشاه دوباره برای شکار از آن مسیر عبور کرد.

نکته ادبی: بازگشت شاه به صحنه جنایت.

بران جای آباد خرم رسید نگه کرد و بر جای بر ده ندید

به آن جای آباد و خرم رسید، اما نگاه کرد و دهی ندید.

نکته ادبی: تضاد میان انتظارِ شاه و واقعیتِ ویرانه.

درختان همه خشک و ویران سرای همه مرز بی مردم و چارپای

همه درختان خشکیده بود، خانه‌ها ویران شده بود و در آن مرز و بوم هیچ انسان یا حیوانی دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مرز: ناحیه و سرزمین.

دل شاه بهرام ناشاد گشت ز یزدان بترسید و پر داد گشت

دل شاه بهرام غمگین شد، از خدا ترسید و از کار خود پشیمان گشت.

نکته ادبی: پر داد گشت: پشیمان شد و به فکر داد و عدالت افتاد.

به موبد چنین گفت کای روزبه دریغست ویران چنین خوب ده

به موبد گفت ای روزبه، حیف است که چنین روستای خوبی ویران بماند.

نکته ادبی: دریغ: حسرت.

برو تیز و آباد گردان بگه نج چنان کن کزین پس نبینند رنج

سریع برو و این ده را آباد کن و چنان مدیریتی برقرار کن که دیگر کسی رنج نبیند.

نکته ادبی: تلاش برای اصلاح و جبران خطا.

ز پیش شهنشاه موبد برفت از آنجا به ویران خرامید تفت

موبد از پیش شاه رفت و با شتاب به سمت ویرانه حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت: با شتاب و تند.

ز برزن همی سوی برزن شتافت بفرجام بیکار پیری بیافت

کوچه به کوچه گشت تا بالاخره یک پیرمردِ تنها را پیدا کرد.

نکته ادبی: برزن: محله و کوچه. بیکار: تنها و بدون کار.

فرود آمد از باره بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش

موبد از اسب پیاده شد، با پیرمرد مهربانی کرد و او را کنار خود نشاند.

نکته ادبی: باره: اسب. نواختن: مهربانی کردن.

بدو گفت کای خواجهٔ سالخورد چنین جای آباد ویران که کرد

به او گفت ای پیرمرد، چه کسی این مکان آباد را به ویرانه تبدیل کرد؟

نکته ادبی: سؤال موبد در حالی که خود مسبب آن بوده است (حالتِ دراماتیک).

چنین داد پاسخ که یک روزگار گذر کرد بر بوم ما شهریار

پیرمرد پاسخ داد: روزگاری پادشاهی از اینجا عبور کرد.

نکته ادبی: بوم: سرزمین.

بیامد یکی بی خرد موبدی ازان نامداران بی بر بدی

یک موبدِ نادان و بی‌خرد که از نزدیکان پادشاه بود، به اینجا آمد.

نکته ادبی: بی‌بر: بی‌حاصل و نادان.

بما گفت یکسر همه مهترید نگر تا کسی را به کس نشمرید

به ما گفت همه شما رئیس هستید و هیچ‌کس نباید دیگری را بزرگتر از خود بداند.

نکته ادبی: نقل قول پیرمرد از فاجعه.

بگفت این و این ده پرآشوب گشت پر از غارت و کشتن و چوب گشت

این حرف را زد و روستا پر از آشوب، غارت، قتل و درگیری شد.

نکته ادبی: چوب: کنایه از جنگ و درگیری.

که یزدان ورا یار به اندازه باد غم و مرگ و سختی بر و تازه باد

هر که به او (موبد نادان) یاری رساند، نصیبش مرگ و سختی باشد.

نکته ادبی: نفرین پیرمرد بر موبد (که اکنون مقابلش نشسته).

همه کار این جا پر از تیرگیست چنان شد که بر ما بباید گریست

همه چیز در اینجا سیاه و تاریک است و شرایط به قدری بد است که باید بر وضعیت ما گریست.

نکته ادبی: تیرگی: کنایه از ناامیدی و فساد.

ازین گفته پردرد شد روزبه بپرسید و گفت از شما کیست مه

موبد از این سخنانِ دردناک بسیار اندوهگین شد و پرسید چه کسی بزرگتر (رئیس) شماست؟

نکته ادبی: روزبه: نام موبد. سؤال برای انتصاب مجددِ نظم.

چنین داد پاسخ که مهتر بود به جایی که تخم گیا بر بود

پیرمرد گفت: بزرگ اینجا کسی بود که در جایی زندگی می‌کرد که هیچ گیاهی هم رشد نمی‌کرد (یعنی کسی نمانده است).

نکته ادبی: طعنه به نابودی کاملِ روستا.

بدو روزبه گفت مهتر تو باش بدین جای ویران به سر بر تو باش

موبد به پیرمرد گفت: تو رئیس باش و این ویرانه را مدیریت کن.

نکته ادبی: آغاز روندِ بازسازی.

ز گنج جهاندار دینار خواه هم از تخم و گاو و خر و بار خواه

از گنج پادشاه هر چه پول و بذر و گاو و حیوان نیاز داری درخواست کن.

نکته ادبی: تمهیدات مالی برای بازسازی.

بکش هرک بیکار بینی به ده همه کهترانند یکسر تو مه

هر کس را که در ده بیکار و بی‌فایده می‌بینی بکش؛ همه زیردست تو و تو رئیس آن‌ها باش.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ وجودِ رئیس و نظمِ سلسله‌مراتبی.

بدان موبد پیش نفرین مکن نه بر آرزو راند او این سخن

به این موبد (روزبه) دشنام مده؛ چرا که او این سخنان را از روی هوس و میل شخصی بر زبان نیاورده است.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای وزیر و دانا است، نه صرفاً روحانی زرتشتی. کلمه 'آرزو' در متون کهن اغلب به معنای میل نفسانی و هوی و هوس است.

اگر یار خواهی ز درگاه شاه فرستمت چندانک خواهی بخواه

اگر به دنبال یاری از درگاه پادشاه هستی، بگو تا هر اندازه که نیاز داری به تو ببخشم.

نکته ادبی: 'چندانک' به معنای هر اندازه که باشد.

چو بشنید پیر این سخن شاد شد از اندوه دیرینه آزاد شد

وقتی پیرمرد این سخنان را شنید، بسیار شادمان شد و از غم و اندوهی که مدت‌ها در دل داشت، رهایی یافت.

نکته ادبی: 'دیرینه' صفتی است که بر عمق و قدمت اندوه دلالت دارد.

هم انگه سوی خانه شد مرد پیر بیاورد مردم سوی آبگیر

مرد پیر همان لحظه به خانه خود بازگشت و مردم را به سوی آبگیر و زمین‌های کشاورزی فراخواند.

نکته ادبی: 'آبگیر' در اینجا نماد منبع حیات و کشاورزی است.

زمین را به آباد کردن گرفت همه مرزها را سپردن گرفت

مردم شروع به آباد کردن زمین کردند و تمام مرزهای منطقه را زیر نظر گرفتند تا آن را اصلاح کنند.

نکته ادبی: 'سپردن' در اینجا به معنای واگذاریِ مسئولیت حفاظت و عمران است.

ز همسایگان گاو و خر خواستند همه دشت یکسر بیاراستند

از همسایگان گاو و خر قرض گرفتند و تمام دشت را یکپارچه برای کشت و کار آماده کردند.

نکته ادبی: 'یکسر' به معنای یکپارچه و به طور کامل است.

خود و مرزداران بکوشید سخت بکشتند هرجای چندی درخت

خودِ پیرمرد و نگهبانان مرزی بسیار تلاش کردند و در هر جایی که لازم بود، درخت کاشتند.

نکته ادبی: 'مرزداران' استعاره از کسانی است که مسئولیت حفاظت از حدود و ثغور زمین را بر عهده داشتند.

چو یک برزن نیک آباد شد دل هرک دید اندران شاد شد

وقتی یک بخش از روستا آباد شد، دل هر کسی که آن را می‌دید، شاد می‌گشت.

نکته ادبی: 'برزن' به معنای محله یا کوی است.

ازان جای هرکس که بگریختی به مژگان همی خون فرو ریختی

از آن مکان، هر کسی که قبلاً فرار کرده بود، اکنون با دیدن آبادانی از شدت خوشحالی اشک شوق می‌ریخت.

نکته ادبی: 'به مژگان خون فرو ریختن' کنایه از گریستن است؛ در اینجا ترکیبی از حسرت گذشته و شوق حال است.

چو آگاهی آمد ز آباد جای هم از رنج این پیر سر کدخدای

وقتی خبرِ آبادانی آن روستا به گوش دیگران رسید، آن‌ها نیز از رنج و تلاشِ این پیرمردِ سرپرست آگاه شدند.

نکته ادبی: 'سر کدخدای' به معنای رئیس یا مدیر روستا است.

یکایک سوی ده نهادند روی به هر برزن آباد کردند جوی

همه یک‌به‌یک به سمت آن روستا رو آوردند و در هر محله‌ای جوی آب حفر کردند.

نکته ادبی: 'نهادند روی' کنایه از عزیمت کردن و متوجه شدن به سمتی است.

همان مرغ و گاو و خر و گوسفند یکایک برافزود بر کشتمند

همچنین تعداد پرندگان، گاو، خر و گوسفندان آن‌ها نیز در زمین‌های زیر کشت افزایش یافت.

نکته ادبی: 'کشتمند' به معنای زمینِ زیر کشت یا محل زراعت است.

درختی به هر جای هرکس بکشت شد آن جای ویران چو خرم بهشت

هر کس در هر کجا درختی کاشت و آن سرزمینِ ویران، به بهشتی خرم تبدیل شد.

نکته ادبی: 'بهشت' تشبیهی برای نهایت زیبایی و سرسبزی است.

به سالی سه دیگر بیاراست ده برآمد ز ورزش همه کام مه

در عرض یک سال، روستا دوباره آباد شد و از این تلاش و کوشش، همه نیازها و خواسته‌های بزرگ برآورده شد.

نکته ادبی: 'ورزش' در متون کهن به معنای تلاش و کوشش مستمر است، نه ورزش بدنی امروزی.

چو آمد به هنگام خرم بهار سوی دشت نخچیر شد شهریار

هنگامی که فصل بهار دل‌انگیز فرا رسید، شاه برای شکار به سمت آن دشت حرکت کرد.

نکته ادبی: 'نخچیر' نامی برای شکار است.

ابا موبدش نام او روزبه چو هر دو رسیدند نزدیک ده

به همراه وزیرش که نام او روزبه بود، وقتی هر دو به نزدیکی روستا رسیدند،

نکته ادبی: 'ابا' حرف اضافه‌ای کهن به معنای همراهِ یا با است.

نگه کرد فرخنده بهرام گور جهان دید پرکشتمند و ستور

بهرام گورِ فرخنده و خجسته به اطراف نگاه کرد و جهان را پر از کشتزار و چهارپایان دید.

نکته ادبی: 'ستور' به معنای حیوانات چهارپا و چارپایان است.

برآورده زو کاخهای بلند همه راغ و هامون پر از گوسفند

کاخ‌های بلندی در آنجا بنا شده بود و تمام دشت‌ها و بیابان‌ها پر از گوسفند شده بود.

نکته ادبی: 'راغ' به معنای دامنه‌ی کوه و 'هامون' به معنای دشت هموار است.

همه راغ آب و همه دشت جوی همه ده پر از مردم خوب روی

تمام دامنه‌ها پر از آب و دشت‌ها پر از جویبار بود و روستا سرشار از مردمان زیبا و باصفا شده بود.

نکته ادبی: 'خوبروی' کنایه از مردمانِ شاداب و تندرست است.

پراگنده بر کوه و دشتش بره بهشتی شده بوم او یکسره

در کوه و دشت، گوسفندان پراکنده بودند و آن سرزمین به طور کامل به بهشتی تبدیل شده بود.

نکته ادبی: 'بوم' به معنای سرزمین و جایگاه است.

به موبد چنین گفت کای روزبه چه کردی که ویران بد این خوب ده

بهرام به وزیر خود، روزبه، گفت: چه کردی که این روستای خوب، قبلاً ویران بود؟

نکته ادبی: لحنِ پرسشی شاه، نشان‌دهنده شگفتی او از تغییر وضعیت است.

پراگنده زو مردم و چارپای چه دادی که آباد کردند جای

مردمان و چارپایان از آنجا گریخته بودند؛ چه تدبیری به کار بستی که آباد شد؟

نکته ادبی: 'پراگنده' در اینجا به معنای متفرق و گریزان است.

بدو گفت موبد که از یک سخن به پای آمد این شارستان کهن

موبد به او پاسخ داد: با یک تصمیم و سخنِ واحد، این شهر کهن دوباره به پا ایستاد.

نکته ادبی: 'شارستان' به معنای شهر یا مرکز سکونت است.

همان از یک اندیشه آباد شد دل شاه ایران ازین شاد شد

همان‌طور که با یک اندیشه آباد شد، دل شاه ایران نیز از این وضعیت شاد گشت.

نکته ادبی: 'اندیشه' در اینجا به معنای تدبیر و فکر مدیریتی است.

مرا شاه فرمود کاین سبز جای به دینار گنج اندر آورد به پای

شاه به من دستور داده بود که این زمین‌های سبز را با صرف پول و گنج، آباد کنم.

نکته ادبی: 'دینار' نماد ثروت و سرمایه برای عمران است.

بترسیدم از کردگار جهان نکوهیدن از کهتران و مهان

من از خدای جهان ترسیدم که مورد نکوهش و سرزنش طبقات مختلف مردم قرار بگیرم.

نکته ادبی: 'کهتران و مهان' یعنی از کوچک و بزرگ، عام و خاص.

بدیدم چو یک دل دو اندیشه کرد ز هر دو برآورد ناگاه کرد

مشاهده کردم که وقتی یک دل دچار دوگانگی و تردید شود، از هر دو طرف دچار خرابی و شکست می‌شود.

نکته ادبی: 'ناگاه کرد' کنایه از بروز ناگهانی خرابی است.

همان چون به یک شهر دو کدخدای بود بوم ایشان نماند به جای

همان‌طور که اگر در یک شهر دو حاکم وجود داشته باشد، آن سرزمین پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: این بیت یک اصل سیاسیِ کلیدی در شاهنامه است: وحدت مدیریت.

برفتم بگفتم به پیران ده که ای مهتران بر شما نیست مه

به نزد بزرگان روستا رفتم و گفتم: ای بزرگان، بزرگتری بر شما نیست (یعنی نظمی ندارید).

نکته ادبی: 'مه' دوم به معنای حاکم یا رئیس است.

زنان کدخدایند و کودک همان پرستار و مزدورتان این زمان

زنان و کودکان مانند کدخداها رفتار می‌کردند و شما در این زمان، همه پرستار و مزدورِ دیگران بودید.

نکته ادبی: اشاره به هرج‌ومرج و فقدان ساختار قدرت دارد.

چو مهتر شدند آنک بودند که به خاک اندر آمد سر مرد مه

وقتی آن کسانی که پست بودند، بزرگ شدند، سرِ مردانِ بزرگ به خاک ذلت کشیده شد.

نکته ادبی: نقدِ بی نظمی و جابه‌جایی طبقاتی در حکومت.

به گفتار ویران شد این پاک جای نکوهش ز من دور و ترس از خدای

به خاطر همین حرف‌های پراکنده و نبود مدیریت، این جای پاک ویران شد؛ من از سرزنش دور ماندم چون از خدا ترسیدم و اصلاح کردم.

نکته ادبی: 'نکوهش' به معنای سرزنش است.

ازان پس بریشان ببخشود شاه برفتم نمودم دگرگونه راه

پس از آن، شاه بر آن‌ها بخشش کرد و من راه دیگری برای آبادانی نشان دادم.

نکته ادبی: 'دگرگونه راه' یعنی راه و روشی تازه و متفاوت.

یکی با خرد پیر کردم به پای سخن گوی و بادانش و رهنمای

یک پیرمرد خردمند را به عنوان سرپرست برگزیدم که سخن‌سنج، دانا و راهنما بود.

نکته ادبی: 'به پای کردن' کنایه از نصب کردن و مسئولیت دادن است.

بکوشید و ویرانی آباد کرد دل زیردستان بدان شاد کرد

او بسیار تلاش کرد و ویرانه‌ها را آباد کرد و دلِ زیردستان را شاد ساخت.

نکته ادبی: اشاره به عدالت و نتیجه‌بخش بودنِ مدیریت خردمندانه.

چو مهتر یکی گشت شد رای راست بیفزود خوبی و کژی بکاست

وقتی فرمانروا واحد شد، رای و نظرها درست شد، خوبی‌ها افزایش یافت و بدی‌ها کم شد.

نکته ادبی: رای راست کنایه از تصمیم درست و عاقلانه است.

نهانی بدیشان نمودم بدی وزان پس گشادم در ایزدی

در ظاهر به آن‌ها سخت گرفتم اما در نهان به آن‌ها خوبی کردم و سپس درهای رحمت الهی را به رویشان گشودم.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ 'تندی و نرمی' در حکومت‌داری.

سخن بهتر از گوهر نامدار چو بر جایگه بر برندش به کار

سخنِ درست از گوهرهای گران‌بها بهتر است، اگر در جای خود و به وقتش به کار گرفته شود.

نکته ادبی: 'گوهر نامدار' کنایه از جواهرات و ثروت مادی است.

خرد شاه باید زبان پهلوان چو خواهی که بی رنج ماند روان

شاه باید خردمند باشد و زبانِ پهلوان (منطق) داشته باشد، اگر می‌خواهی که کشورت بدون رنج باقی بماند.

نکته ادبی: توصیه به شاه برای داشتنِ خرد و منطق در کلام و عمل.

دل شاه تا جاودان شاد باد ز کژی و ویرانی آباد باد

دل شاه تا ابد شاد باشد و از هرگونه زشتی و ویرانی، آباد و ایمن بماند.

نکته ادبی: دعایی در حقِ شاه برای بقای ملک و شادیِ دل او.

چو بشنید شاه این سخن گفت زه سزاوار تاجی تو این روزبه

وقتی شاه این سخن را شنید، گفت آفرین؛ تو شایسته این تاج و مقامِ هستی، ای روزبه.

نکته ادبی: 'زه' به معنای احسنت و آفرین است.

ببخشید یک بدره دینار زرد بران پرهنر مرد بیننده مرد

یک کیسه دینار طلا به آن مرد هنرمند و بینا بخشید.

نکته ادبی: 'بدره' کیسه‌ای است حاوی پول که مقدار معینی طلا یا نقره در آن است.

ورا خلعت خسروی ساختند سرش را به ابر اندر افراختند

برای او خلعت پادشاهی مهیا کردند و مقام و منزلتش را تا آسمان‌ها بالا بردند.

نکته ادبی: 'سرش را به ابر اندر افراختند' کنایه از تکریم و بالا بردنِ رتبه و مقام اوست.