شاهنامه - پادشاهی بهرام گور

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
چنان بد که روزی به نخچیر شیر همی رفت با چند گرد دلیر
بشد پیر مردی عصایی به دست بدو گفت کای شاه یزدان پرست
به راهام مردیست پرسیم و زر جهودی فریبنده و بدگهر
به آزادگی لنبک آبکش به آرایش خوان و گفتار خوش
بپرسید زان کهتران کاین کیند به گفتار این پیر سر بر چیند
چنین گفت با او یکی نامدار که ای با گهر نامور شهریار
سقاایست این لنبک آبکش جوانمرد و با خوان و گفتار خوش
به یک نیم روز آب دارد نگاه دگر نیمه مهمان بجوید ز راه
نماند به فردا از امروز چیز نخواهد که در خانه باشد به نیز
به راهام بی بر جهودیست زفت کجا زفتی او نشاید نهفت
درم دارد و گنج و دینار نیز همان فرش دیبا و هرگونه چیز
منادیگری را بفرمود شاه که شو بانگ زن پیش بازارگاه
که هرکس که از لنبک آبکش خرد آب خوردن نباشدش خوش
همی بود تا زرد گشت آفتاب نشست از بر باره بی زور و تاب
سوی خانهٔ لنبک آمد چو باد بزد حلقه بر درش و آواز داد
که من سرکشی ام ز ایران سپاه چو شب تیره شد بازماندم ز شاه
درین خانه امشب درنگم دهی همه مردمی باشد و فرهی
ببد شاد لنبک ز آواز اوی وزان خوب گفتار دمساز اوی
بدو گفت زود اندر آی ای سوار که خشنود باد ز تو شهریار
اگر با تو ده تن بدی به بدی همه یک به یک بر سرم مه بدی
فرود آمد از باره بهرامشاه همی داشت آن باره لنبک نگاه
بمالید شادان به چیزی تنش یکی رشته بنهاد بر گردنش
چو بنشست بهرام لنبک دوید یکی شهره شطرنج پیش آورید
یکی کاسه آورد پر خوردنی بیاورد هرگونه آوردنی
به بهرام گفت ای گرانمایه مرد بنه مهره بازی از بهر خورد
بدید آنک کلنبک بدو داد شاه بخندید و بنهاد بر پیش گاه
چو نان خورده شد میزبان در زمان بیاورد جامی ز می شادمان
همی خورد بهرام تا گشت مست به خوردنش آنگه بیازید دست
شگفت آمد او را ازان جشن اوی وزان خوب گفتار وزان تازه روی
بخفت آن شب و بامداد پگاه از آواز او چشم بگشاد شاه
چنین گفت لنبک به بهرام گور که شب بی نوا بد همانا ستور
یک امروز مهمان من باش وبس وگر یار خواهی بخوانیم کس
بیاریم چیزی که باید به جای یک امروز با ما به شادی بپای
چنین گفت با آبکش شهریار که امروز چندان نداریم کار
که ناچار ز ایدر بباید شدن هم اینجا به نزد تو خواهم بدن
بسی آفرین کرد لنبک بروی ز گفتار او تازه تر کرد روی
بشد لنبک و آب چندی کشید خریدار آبش نیامد پدید
غمی گشت و پیراهنش درکشید یکی آبکش را به بر برکشید
بها بستد و گوشت بخرید زود بیامد سوی خانه چون باد و دود
بپخت و بخوردند و می خواستند یکی مجلس دیگر آراستند
بیود آن شب تیره با می به دست همان لنبک آبکش می پرست
چو شب روز شد تیز لنبک برفت بیامد به نزدیک بهرام تفت
بدو گفت روز سیم شادباش ز رنج و غم و کوشش آزاد باش
بزن دست با من یک امروز نیز چنان دان که بخشیده ای زر و چیز
بدو گفت بهرام کین خود مباد که روز سه دیگر نباشیم شاد
برو آبکش آفرین خواند و گفت که بیداردل باش و با بخت جفت
به بازار شد مشک و آلت ببرد گروگان به پرمایه مردی سپرد
خرید آنچ بایست و آمد دوان به نزدیک بهرام شد شادمان
بدو گفت یاری ده اندر خورش که مرد از خورشها کند پرورش
ازو بستد آن گوشت بهرام زود برید و بر آتش خورشها فزود
چو نان خورده شد می گرفتند و جام نخست از شهنشاه بردند نام
چو می خورده شد خواب را جای کرد به بالین او شمع بر پای کرد
به روز چهارم چو بفروخت هور شد از خواب بیدار بهرام گور
بشد میزبان گفت کای نامدار ببودی درین خانهٔ تنگ و تار
بدین خانه اندر تن آسان نه ای گر از شاه ایران هراسان نه ای
دو هفته بدین خانهٔ بی نوا بباشی گر آید دلت را هوا
برو آفرین کرد بهرامشاه که شادان و خرم بدی سال و ماه
سه روز اندرین خانه بودیم شاد که شاهان گیتی گرفتیم یاد
به جایی بگویم سخنهای تو که روشن شود زو دل و رای تو
که این میزبانی ترا بر دهد چو افزون دهی تخت و افسر دهد
بیامد چو گرد اسپ را زین نهاد به نخچیرگه رفت زان خانه شاد
همی کرد نخچیر تا شب ز کوه برآمد سبک بازگشت از گروه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه روایتی است که به آزمون خصال انسانی از سوی قدرت حاکم می‌پردازد. در این داستان، پادشاهی عادل برای تشخیص جوهر انسانی افراد، در پوشش فردی غریب به آزمودن دو تن با ترازهای متفاوتی از ثروت و سخاوت می‌پردازد. تقابل میان یک توانگر خسیس و یک آبکشِ تهیدست اما بلندنظر، محور اصلی این روایت را شکل می‌دهد.

درون‌مایه اصلی اثر، ستایش آزادگی و بخشندگی و نقد زهدِ خشک و خساست است. نویسنده با ترسیم فضایِ گرمِ خانهٔ آبکش در تقابل با سرمایِ خویِ فرد توانگر، نشان می‌دهد که کرامت انسانی در دارایی مادی نیست، بلکه در گشاده‌دستی و صفای باطن است که در لحظات دشوار زندگی خود را نمایان می‌کند.

معنای روان

چنان بد که روزی به نخچیر شیر همی رفت با چند گرد دلیر

چنین بود که روزی بهرام گور برای شکار شیر به همراه گروهی از جنگجویان شجاع به صحرا رفت.

نکته ادبی: نخچیر در فارسی کهن به معنای شکار و شکارگاه است.

بشد پیر مردی عصایی به دست بدو گفت کای شاه یزدان پرست

پیرمردی عصا به دست نزد شاه آمد و گفت ای پادشاهی که خدای را می‌پرستی.

نکته ادبی: یزدان‌پرست صفت فاعلی است که به دین‌داری و تقوای شاه اشاره دارد.

به راهام مردیست پرسیم و زر جهودی فریبنده و بدگهر

در راه من مردی ثروتمند و دارای سیم و زر است که یهودی است و خوی فریبکارانه و ذات پستی دارد.

نکته ادبی: بدگهر به معنای کسی است که ذات و نهاد ناپسندی دارد.

به آزادگی لنبک آبکش به آرایش خوان و گفتار خوش

اما در مقابل، لنبک آبکش قرار دارد که با وجود فقر، طبعی بلند و آزاد دارد و با سفره‌داری و گفتار خوش شناخته می‌شود.

نکته ادبی: آزادگی در اینجا به معنای بزرگواری و کرامت نفس است.

بپرسید زان کهتران کاین کیند به گفتار این پیر سر بر چیند

پادشاه از اطرافیانش پرسید که این افراد چه کسانی هستند تا با شنیدن سخن آن پیرمرد، حقیقت را دریابد.

نکته ادبی: سر بر چیدن کنایه از دقت در فهم و نتیجه‌گیری است.

چنین گفت با او یکی نامدار که ای با گهر نامور شهریار

یکی از نامداران به شاه پاسخ داد که ای پادشاه والاگوهر و نامور.

نکته ادبی: باگهر صفت شخصی است که اصالت خانوادگی و صفات نیکو دارد.

سقاایست این لنبک آبکش جوانمرد و با خوان و گفتار خوش

این شخص لنبک آبکش است که فردی جوانمرد است و با سفره‌داری و گفتار نیکو معروف است.

نکته ادبی: سقا به معنای آب‌رسان است.

به یک نیم روز آب دارد نگاه دگر نیمه مهمان بجوید ز راه

او نیمی از روز را کار می‌کند تا معاش اندکی کسب کند و نیم دیگر روز را صرف مهمان‌نوازی می‌کند.

نکته ادبی: نگاه داشتن آب در اینجا به معنای زحمت برای کسب روزی حلال است.

نماند به فردا از امروز چیز نخواهد که در خانه باشد به نیز

او چنان است که چیزی از امروز برای فردا ذخیره نمی‌کند و نمی‌خواهد هیچ ثروتی در خانه‌اش انباشته شود.

نکته ادبی: نماند به فردا از امروز چیز نشان‌دهنده قناعت و توکل اوست.

به راهام بی بر جهودیست زفت کجا زفتی او نشاید نهفت

در آن راه، مردی یهودی و ثروتمند است که بخل و خساست او به هیچ وجه قابل پنهان کردن نیست.

نکته ادبی: زفت به معنای تنومند یا ثروتمند است که در اینجا بار معنایی خسیس دارد.

درم دارد و گنج و دینار نیز همان فرش دیبا و هرگونه چیز

او درم و گنج و دینار فراوان دارد و خانه‌اش پر از فرش‌های نفیس و انواع کالاهاست.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه ابریشمی نفیس است.

منادیگری را بفرمود شاه که شو بانگ زن پیش بازارگاه

شاه به جارچی دستور داد که برود و در میدان شهر با صدای بلند اعلام کند.

نکته ادبی: منادیگری کسی است که پیغام شاه را با بانگ بلند در شهر اعلام می‌کند.

که هرکس که از لنبک آبکش خرد آب خوردن نباشدش خوش

که هر کس که از لنبک آبکش دلخوری یا ناراحتی دارد بیاید و بگوید.

نکته ادبی: خرد آب خوردن کنایه از هر نوع ارتباط کوچک و تعاملات روزمره است.

همی بود تا زرد گشت آفتاب نشست از بر باره بی زور و تاب

لنبک تا زمان غروب آفتاب کار کرد و چون خسته شد، بر اسب خود نشست.

نکته ادبی: باره در متون حماسی به معنای اسب است.

سوی خانهٔ لنبک آمد چو باد بزد حلقه بر درش و آواز داد

سپس به سرعت به سمت خانه خود رفت و در زد و اعلام حضور کرد.

نکته ادبی: چو باد نشانه سرعت و شتاب است.

که من سرکشی ام ز ایران سپاه چو شب تیره شد بازماندم ز شاه

گفت من از سپاهیان ایران هستم و چون شب فرا رسید، از همراهی با شاه بازماندم.

نکته ادبی: سرکش در اینجا به معنای فردی متمایز یا سرباز است.

درین خانه امشب درنگم دهی همه مردمی باشد و فرهی

اگر امشب به من در خانه‌ات پناه دهی، کاری بسیار جوانمردانه و بزرگوارانه انجام داده‌ای.

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش، بزرگی و فضیلت است.

ببد شاد لنبک ز آواز اوی وزان خوب گفتار دمساز اوی

لنبک از شنیدن صدای او و آن لحن مؤدبانه بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: دمساز کسی است که با انسان همنوا و هم‌سخن می‌شود.

بدو گفت زود اندر آی ای سوار که خشنود باد ز تو شهریار

به او گفت ای سوار، با شتاب وارد خانه شو که پادشاه از تو خشنود باشد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا برای احترام به شاه به کار رفته است.

اگر با تو ده تن بدی به بدی همه یک به یک بر سرم مه بدی

اگر ده نفر هم همراه تو بودند که باعث سختی و بدی شوند، باز هم برای من بزرگوارترینِ مهمانان بودی.

نکته ادبی: مه در اینجا به معنای بزرگ‌تر و برتر است.

فرود آمد از باره بهرامشاه همی داشت آن باره لنبک نگاه

بهرام‌شاه از اسب پیاده شد و لنبک مراقب اسب شاه بود.

نکته ادبی: نگاه داشتن در اینجا به معنای تیمار کردن و مراقبت است.

بمالید شادان به چیزی تنش یکی رشته بنهاد بر گردنش

لنبک با خوشحالی بدن شاه را تیمار کرد و افسار اسب را گرفت.

نکته ادبی: رشته در اینجا به معنای بند یا افسار است.

چو بنشست بهرام لنبک دوید یکی شهره شطرنج پیش آورید

وقتی بهرام نشست، لنبک با شتاب یک صفحه شطرنج نفیس برای سرگرمی آورد.

نکته ادبی: شهره در اینجا به معنای مشهور و نفیس است.

یکی کاسه آورد پر خوردنی بیاورد هرگونه آوردنی

سپس کاسه‌ای پر از غذا و هرآنچه برای پذیرایی نیاز بود، فراهم کرد.

نکته ادبی: آوردنی در اینجا به معنای انواع خوراکی است.

به بهرام گفت ای گرانمایه مرد بنه مهره بازی از بهر خورد

به بهرام گفت ای مرد ارجمند، مهره‌ها را بچین تا بازی کنیم و در کنارش غذا بخوریم.

نکته ادبی: گرانمایه صفت کسی است که دارای ارزش و مقام است.

بدید آنک کلنبک بدو داد شاه بخندید و بنهاد بر پیش گاه

شاه دید که آنچه لنبک به او داده، بسیار گرانبهاست، لبخندی زد و آن را در جایگاه ویژه‌ای قرار داد.

نکته ادبی: پیشگاه به معنای مکان برتر و جایگاه مخصوص است.

چو نان خورده شد میزبان در زمان بیاورد جامی ز می شادمان

پس از صرف غذا، میزبان برای شادمانی جامی از شراب آورد.

نکته ادبی: می به معنای شراب در ادبیات کلاسیک است.

همی خورد بهرام تا گشت مست به خوردنش آنگه بیازید دست

بهرام تا حد مستی نوشید و پس از آن به خوردن غذا ادامه داد.

نکته ادبی: بیازید دست کنایه از شروع کردن به کاری با اشتیاق است.

شگفت آمد او را ازان جشن اوی وزان خوب گفتار وزان تازه روی

شاه از این ضیافت و گفتار شیرین و چهره گشاده لنبک در شگفت ماند.

نکته ادبی: تازه روی کنایه از خوش‌رویی و گشاده‌رویی است.

بخفت آن شب و بامداد پگاه از آواز او چشم بگشاد شاه

آن شب خوابید و صبحگاهان با صدای لنبک از خواب بیدار شد.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

چنین گفت لنبک به بهرام گور که شب بی نوا بد همانا ستور

لنبک به بهرام گفت که احتمالاً حیوان تو شب گذشته بی‌نوا بود و به او نرسیدیم.

نکته ادبی: ستور به معنای چهارپا و اسب است.

یک امروز مهمان من باش وبس وگر یار خواهی بخوانیم کس

امروز هم مهمان من باش و اگر کسی دیگر را می‌خواهی تا با ما باشد، خبر کن.

نکته ادبی: بَس در اینجا به معنای کافی بودن است.

بیاریم چیزی که باید به جای یک امروز با ما به شادی بپای

چیزی فراهم می‌کنیم که مناسب باشد و امروز را در کنار ما با شادی بگذران.

نکته ادبی: بپای به معنای ماندن و صبر کردن است.

چنین گفت با آبکش شهریار که امروز چندان نداریم کار

شاه به آبکش گفت که امروز کار چندانی نداریم.

نکته ادبی: آبکش همان لنبک است.

که ناچار ز ایدر بباید شدن هم اینجا به نزد تو خواهم بدن

چون ناچار نیستم جای دیگری بروم، می‌خواهم همین‌جا نزد تو بمانم.

نکته ادبی: بُدن به معنای بودن و ماندن است.

بسی آفرین کرد لنبک بروی ز گفتار او تازه تر کرد روی

لنبک او را بسیار تحسین کرد و از شنیدن سخن او بسیار خرسند شد.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن و تحسین کردن است.

بشد لنبک و آب چندی کشید خریدار آبش نیامد پدید

لنبک رفت و کار کرد ولی مشتری چندانی برای خرید آب پیدا نشد.

نکته ادبی: پدید نیامدن کنایه از نبودن خریدار است.

غمی گشت و پیراهنش درکشید یکی آبکش را به بر برکشید

غمگین شد و لباس خود را فروخت و برای تأمین هزینه زندگی، خودش را به زحمت انداخت.

نکته ادبی: درکشید در اینجا کنایه از فروش لباس برای کسب درآمد است.

بها بستد و گوشت بخرید زود بیامد سوی خانه چون باد و دود

پول را گرفت و سریع گوشت خرید و مانند باد به سوی خانه بازگشت.

نکته ادبی: باد و دود کنایه از سرعت بسیار زیاد است.

بپخت و بخوردند و می خواستند یکی مجلس دیگر آراستند

غذا را پختند، خوردند و شراب نوشیدند و مجلسی دیگر برپا کردند.

نکته ادبی: آراستن مجلس به معنای فراهم کردن اسباب بزم است.

بیود آن شب تیره با می به دست همان لنبک آبکش می پرست

آن شب هم با شراب و همنشینی گذشت و لنبک همچنان با اشتیاق پذیرایی می‌کرد.

نکته ادبی: می‌پرست در اینجا به معنای کسی است که به بزم و شادی علاقه دارد.

چو شب روز شد تیز لنبک برفت بیامد به نزدیک بهرام تفت

چون صبح شد، لنبک به سرعت نزد بهرام رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتابان و سریع است.

بدو گفت روز سیم شادباش ز رنج و غم و کوشش آزاد باش

به او گفت روز سوم است، شاد باش و از رنج و فکر کردن به کار فارغ باش.

نکته ادبی: کوشش به معنای کار و تلاش سخت است.

بزن دست با من یک امروز نیز چنان دان که بخشیده ای زر و چیز

امروز هم با من همنشین باش و تصور کن که بخشنده‌ای هستی که ثروت بخشیده است.

نکته ادبی: زر و چیز استعاره از دارایی و مال است.

بدو گفت بهرام کین خود مباد که روز سه دیگر نباشیم شاد

بهرام به او گفت که این‌طور مباد که روز سوم همنشین نباشیم.

نکته ادبی: این خود مباد اصطلاحی برای ابراز علاقه به تداوم یک اتفاق است.

برو آبکش آفرین خواند و گفت که بیداردل باش و با بخت جفت

لنبک او را دعا کرد و گفت که همیشه بیدار دل و خوش‌بخت باشی.

نکته ادبی: بیداردل کنایه از هوشیاری و آگاهی است.

به بازار شد مشک و آلت ببرد گروگان به پرمایه مردی سپرد

به بازار رفت و وسایل و مشک خود را گرو گذاشت تا مایحتاج بخرد.

نکته ادبی: پرمایه به معنای توانگر و صاحب مال است.

خرید آنچ بایست و آمد دوان به نزدیک بهرام شد شادمان

آنچه لازم بود خرید و دوان دوان نزد بهرام شادمان برگشت.

نکته ادبی: دوان کنایه از شتاب زیاد است.

بدو گفت یاری ده اندر خورش که مرد از خورشها کند پرورش

به بهرام گفت در خوردن غذا کمک کن که انسان از خوراک است که جان می‌گیرد.

نکته ادبی: پرورش در اینجا به معنای تقویت جسم و جان است.

ازو بستد آن گوشت بهرام زود برید و بر آتش خورشها فزود

بهرام سریع آن گوشت را گرفت، خرد کرد و بر آتش غذاهای بیشتری افزود.

نکته ادبی: خورش‌ها به معنای خوراکی‌های پخته شده است.

چو نان خورده شد می گرفتند و جام نخست از شهنشاه بردند نام

پس از آنکه سفره غذا برچیده شد، به باده‌گساری پرداختند و در رسمِ آن روزگار، نخستین جام را به نامِ شاه نوشیدند.

نکته ادبی: می گرفتند در اینجا به معنای آغاز کردنِ نوشیدن است.

چو می خورده شد خواب را جای کرد به بالین او شمع بر پای کرد

چون باده‌نوشی به پایان رسید، زمان خواب فرا رسید و میزبان برای راحتیِ مهمان، شمعی بر بالین او روشن کرد.

نکته ادبی: جای کرد در اینجا کنایه از وقتِ استراحت است.

به روز چهارم چو بفروخت هور شد از خواب بیدار بهرام گور

در چهارمین روز، هنگامی که خورشید طلوع کرد، بهرام گور از خواب بیدار شد.

نکته ادبی: هور نامی باستانی برای خورشید است که در متون حماسی به کار می‌رود.

بشد میزبان گفت کای نامدار ببودی درین خانهٔ تنگ و تار

میزبان به نزد او آمد و گفت: ای مرد بزرگوار، تو در این خانه کوچک و ساده سختی‌های بسیاری کشیدی.

نکته ادبی: تنگ و تار وصفی است برای نشان دادن سادگی و فقر محیط.

بدین خانه اندر تن آسان نه ای گر از شاه ایران هراسان نه ای

اگر از بیمِ شاهِ ایران نیست، در این خانه کوچک، جایگاه مناسبی برای استراحت تو فراهم نیست.

نکته ادبی: تن آسان نبودن کنایه از در رفاه نبودن و سختی کشیدن است.

دو هفته بدین خانهٔ بی نوا بباشی گر آید دلت را هوا

اگر تمایل داشته باشی، می‌توانی تا دو هفته دیگر نیز در این خانه بی‌آلایش بمانی.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل و اراده است.

برو آفرین کرد بهرامشاه که شادان و خرم بدی سال و ماه

بهرام‌شاه، میزبان را به نیکی ستود و برای او آرزوی شادکامی و خوشبختی همیشگی نمود.

نکته ادبی: آفرین کردن در اینجا به معنای دعا کردن و ستایش است.

سه روز اندرین خانه بودیم شاد که شاهان گیتی گرفتیم یاد

سه روز در این خانه در نهایت آرامش بودیم و از سرگذشت پادشاهان پیشین سخن می‌گفتیم.

نکته ادبی: یاد گرفتن به معنای ذکر خیر یا صحبت درباره کسی یا چیزی است.

به جایی بگویم سخنهای تو که روشن شود زو دل و رای تو

من تو را در جایگاهی معرفی خواهم کرد که از شنیدنِ نام و سخنانِ تو، جان و اندیشه‌ات روشن و درخشان گردد.

نکته ادبی: روشن شدن دل و رای کنایه از آگاهی و خرسندی است.

که این میزبانی ترا بر دهد چو افزون دهی تخت و افسر دهد

بدان که این مهمان‌نوازیِ تو بی‌پاداش نخواهد ماند و اگر همچنان در کارِ خیر بکوشی، به مقام‌های عالی و حتی پادشاهی خواهی رسید.

نکته ادبی: تخت و افسر نماد قدرت و پادشاهی است.

بیامد چو گرد اسپ را زین نهاد به نخچیرگه رفت زان خانه شاد

بهرام با شتاب بر اسب خود زین نهاد و با دلی شاد، آن خانه را به قصد شکارگاه ترک گفت.

نکته ادبی: گرد در اینجا استعاره از سرعت زیاد است.

همی کرد نخچیر تا شب ز کوه برآمد سبک بازگشت از گروه

او تا فرارسیدن شب به شکار پرداخت و سپس به‌سرعت از گروهِ همراهان جدا شد و بازگشت.

نکته ادبی: نخچیر واژه‌ای پهلوی و به معنای شکار است.