شاهنامه - پادشاهی اشکانیان
بخش ۱۲
فردوسیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این بخش از شاهنامه، روایتگر نبرد سرنوشتساز اردشیر بابکان و اردوان اشکانی است که در نهایت با پیروزی اردشیر و سقوط حکومت اشکانیان به پایان میرسد. درونمایهی اصلی این ابیات، بیان ناپایداری قدرت دنیوی و چرخش روزگار است که هیچکس، حتی پادشاهان قدرتمند، از آن در امان نیستند.
شاعر در این روایت، علاوه بر توصیف دقیق میدان نبرد و شور و شر جنگ، بر جنبهی اخلاقی و فرجامِ کارِ ظالمان یا حاکمانی که به قدرت خویش مغرورند تأکید میورزد. سرانجامِ کار اردوان که به دست اردشیر شکست میخورد و کشته میشود، درسی تاریخی از تقدیرِ حاکمانِ پیشین است که نشان میدهد چگونه شکوه و جلال دنیوی در برابرِ تقدیر رنگ میبازد و زمین، همه را در خود میبلعد.
معنای روان
وقتی خبرِ خیزشِ اردشیر به اردوان رسید، دلش پر از ترس و اضطراب شد و روانش تیره گشت.
اردوان گفت: این رازی است که چرخشِ روزگار رقم زده و صاحبخردان پیش از این به من هشدار داده بودند.
هر اتفاق بدی که تصور آن هم غیرممکن بود، وقتی تقدیر بخواهد، تلاش و کوششِ انسان سودی ندارد.
من هرگز گمان نمیکردم که از اردشیر، کسی بلندپرواز و کشورگشا پدید آید.
اردوان درِ گنجینهها را گشود و به سپاهیان بخشش کرد، سپس لشکریان را بسیج کرد و تجهیزات جنگی را آماده نمود.
سپاهی از گیلان و دیلمان به یاری او آمدند که گرد و غبار برخاسته از حرکتشان تا آسمان و ماه رسید.
از آن سو، اردشیر نیز سپاهی آورد که شمار آنان راه را بر باد میبست (کنایه از کثرت سپاه).
از شدت صدای شیپورها، کرناها، زنگها و درایهای هندی، غوغایی به پا شد.
میان دو لشکر فاصله کمی باقی ماند و آنقدر تنش زیاد بود که حتی مار هم از ترس در خاک بیتاب شده بود.
سپاهی خروشان با پرچمهای افراشته در حرکت بودند و دلِ جنگجویان از دیدنِ تیغهای درخشان و خونین، پر از بیم بود.
چهل روز جنگ به همین ترتیب ادامه یافت و زندگی بر زیردستان و مردم بسیار سخت و تنگ شد.
مواد غذایی کمیاب شد و راههای تدارکاتی برای رساندن آذوقه مسدود گشت.
از بس که کشتهها بر زمین انباشته شد، دشت مانند کوه بلند شد و زندگان از ادامه زندگی خسته و بیزار شدند.
سرانجام ابری سیاه پدیدار شد و نظم و دستگاه جنگ و کوشش از هم پاشید.
بادی تند از میان لشکر برخاست و دلِ جنگجویان از آن طوفان پر از هراس گشت.
کوه غرید و زمین لرزید و صدای آن خروش از آسمان نیز گذشت.
لشکریان اردوان از این وضعیت ترسیدند و همگی بر این باور شدند که کارِ اردوان تمام است.
آنها گفتند که پیروزی اردشیر، خواستِ ایزد است و اکنون باید بر حال اردوان گریست.
در روزی که کارِ جنگ بسیار دشوار شد، همگی از ترس جان، خواستارِ امان شدند.
سپاه اردشیر از قلب لشکر پیش تاخت، صدای برخورد شمشیرها بلند شد و باران تیر باریدن گرفت.
اردوان در محاصره گرفتار شد و برای رسیدنِ اردشیر به تاج و تخت، جانِ خود را از دست داد.
مردی به نام خراد او را اسیر کرد و لگام اسبش را گرفت و با خود برد.
او را به پیشِ اردشیر (جهانجوی) بردند و اردشیر از دور اردوان را دید.
اردوان از اسب فرود آمد؛ بدنش از تیرها مجروح و روانش تیره و ناامید بود.
اردشیر به جلاد (دژخیم) دستور داد که دشمنِ پادشاه را بگیرد.
او را با خنجر به دو نیم کن تا دلِ دشمنان و بدخواهانِ ما پر از ترس شود.
جلاد آمد و فرمان را اجرا کرد و آن مرد نامدار از دنیا رفت.
کردارِ روزگارِ پیر اینگونه است که تفاوتی میان اردوان و اردشیر قائل نمیشود (هر دو را در زمان خود به بازی میگیرد).
حتی اگر کسی به بلندای ستارهها برسد، سرانجام روزگار او را به خاکِ خوار و بیمقدار میسپارد.
دو فرزند او نیز گرفتار شدند و تبارِ اردوان نزد اردشیر بیاعتبار و خوار گشت.
اردشیر دستور داد پای آن دو فرزند را به بند بکشند و به زندان بفرستند.
دو نفرِ دیگر که بدخواه بودند، از میدان جنگ گریختند و در دامِ بلا گرفتار نشدند.
آنها گریان به هندوستان گریختند؛ اگر از این ماجرا داستانی بسازی، شایسته است.
تمام میدان جنگ پر از زین و یراق، کمرها، تجهیزات جنگی، طلا و نقره شد.
شاه دستور داد غنایم را جمع کنند و پس از آن، همه را میان سپاهیان تقسیم کرد.
شخصی به نام سباک از میان بزرگان آمد و پیکر اردوان را از خون پاک کرد.
او پیکر را با احترام از خاکِ میدان جنگ شست و طبق آیینِ پادشاهان، دخمهای برایش ساخت.
بدنِ مجروحِ او را با پارچهای نفیس پوشاند و با کافور، تاجی (افسر) بر سرش نهاد.
سپس اردشیر دستور داد کاخِ اردوان را ویران و با خاک یکسان کنند و هر کس از سپاهیان که به شهر ری میرفت، چنین کرد.
پس از آن کسی نزد اردشیر آمد و گفت: ای شاهِ دانشپذیر...
تو فرمانبردار باش و دخترِ او را خواستگاری کن؛ زیرا او دارای شکوه، بزرگی، تاج و تخت است.
با این کار، تاج و تخت و گنجهایی که اردوان با رنج گرد آورده بود، به دستِ تو میرسد.
اردشیر پندِ او را پذیرفت و آن را درست دانست و همان زمان دخترِ اردوان را خواستگاری کرد.
اردشیر یک یا دو ماه در کاخِ او اقامت کرد و سپاهِ او بسیار توانگر شد.
سپس اردشیرِ بلندهمت، با آرامش از رزم و گفتگو، از ری به سوی پارس حرکت کرد.
او شهری بنا کرد که پر از کاخ، باغ، چشمه، دشت و چراگاه بود.
که اکنون دهقانانِ پیر و گرانمایه، آن شهر را «خورهی اردشیر» مینامند.
در آن شهر چشمهای بزرگ و بیکران بود که جویها و رودهای فراوانی از آن جاری شده بود.
اردشیر در کنارِ آن چشمه آتشکدهای بنا کرد و به واسطهی آن، آیینِ مهر و جشنِ سده دوباره رونق گرفت.
گردِ آن آتشکده، باغ، میدان و کاخهای وسیع و باشکوهی ساخته شد.
هنگامی که پادشاه با بهرهمندی از دانش، شکوهِ ایزدی و قدرتِ جسمانی به اقتدار رسید، آن ناحیه را «شهر گور» نامید و کسی را به عنوان مرزبان و حاکمِ آنجا تعیین کرد.
نکته ادبی: «گور» نام باستانی شهر فیروزآباد در استان فارس است و «مرزبان» به معنای حاکم یا نگهبانِ یک منطقه مرزی یا مهم است.
در اطرافِ آن شهر، روستاهای متعددی بنا کرد و چنان آنجا را آباد و مستحکم ساخت که دیگر نیازی به تغییر یا بازسازیِ بنیادین در آن نبود و همه چیز در کمالِ نظم و پایداری جای گرفت.
نکته ادبی: «نشاخت» از ریشه «شاختن» به معنی ساختن و تراشیدن است؛ در اینجا به مفهومِ این است که کار به چنان کمالی رسید که نیاز به تغییری نداشت.
پادشاه در منطقهای، دریاچهای عمیق و پرآب دید؛ اما برای بهرهمندی از آن آب، ناچار بود که کوهی را که مانعِ رسیدنِ آب به شهر بود، بشکافد.
نکته ادبی: «ژرف» به معنای عمیق است و «پیشش» در اینجا به معنای مانعِ سرِ راه است.
کارگرانِ متخصص و مردانِ کارآزموده را به کار گماشت و آنها موفق شدند با شکافتنِ آن کوه، صدها جویبار و آبراهه برای انتقالِ آب پدید آورند.
نکته ادبی: «میتین» در متون کهن به معنای استادکاران و مهندسانِ ماهر در فنونِ سنگتراشی و حفاری است.
آن آب را از کوهستان به سوی شهرِ گور هدایت کردند و بدین ترتیب، شهر از آب سیراب شد و مملو از خانههای مسکونی و چهارپایان و دام و رونقِ زندگی گشت.
نکته ادبی: «شارستان» به معنای شهر و «ستور» به معنای چهارپایان و دام است.