شاهنامه - پادشاهی اشکانیان

فردوسی

بخش ۸

فردوسی
چنان بد که بی ماه روی اردوان نبودی شب و روز روشن روان
ز دیبا نبرداشتی دوش و یال مگر چهر گلنار دیدی به فال
چو آمدش هنگام برخاستن به دیبا سر گاهش آراستن
کنیزک نیامد به بالین اوی برآشفت و پیچان شد از کین اوی
بدربر سپاه ایستاده به پای بیاراسته تخت و تاج و سرای
ز درگاه برخاست سالار بار بیامد بر نامور شهریار
بدو گفت گردنکشان بر درند هر آنکس کجا مهتر کشورند
پرستندگان را چنین گفت شاه که گلنار چون راه و آیین نگاه
ندارد نیاید به بالین من که داند بدین داستان دین من
بیامد هم انگاه مهتر دبیر که رفتست بیگاه دوش اردشیر
وز آخر ببردست خنگ و سیاه که بد بارهٔ نامبردار شاه
هم انگاه شد شاه را دلپذیر که گنجور او رفت با اردشیر
دل مرد جنگی برآمد ز جای برآشفت و زود اندر آمد به پای
سواران جنگی فراوان ببرد تو گفتی همی باره آتش سپرد
بره بر یکی نامور دید جای بسی اندرو مردم و چارپای
بپرسید زیشان که شبگیر هور شنیدی شما بانگ نعل ستور
یکی گفت زیشان که اندر گذشت دو تن بر دو باره درآمد به دشت
همی برگذشتند پویان به راه یکی بارهٔ خنگ و دیگر سیاه
به دم سواران یکی غرم پاک چو اسپی همی بر پراگند خاک
به دستور گفت آن زمان اردوان که این غرم باری چرا شد دوان
چنین داد پاسخ که آن فر اوست به شاهی و نیک اختری پر اوست
گر این غرم دریابد او را متاز که این کار گردد بمابر دراز
فرود آمد آن جایگه اردوان بخورد و برآسود و آمد دوان
همی تاختند از پس اردشیر به پیش اندرون اردوان و وزیر
جوان با کنیزک چو باد دمان نپردخت از تاختن یک زمان
کرا یار باشد سپهر بلند بروبر ز دشمن نیاید گزند
ازان تاختن رنجه شد اردشیر بدید از بلندی یکی آبگیر
جوانمرد پویان به گلنار گفت که اکنون که با رنج گشتیم جفت
بباید بدین چشمه آمد فرود که شد باره و مرد بی تار و پود
بباشیم بر آب و چیزی خوریم ازان پس بر آسودگی بگذریم
چو هر دو رسیدند نزدیک آب به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی خواست کاید فرود اردشیر دو مرد جوان دید بر آبگیر
جوانان به آواز گفتند زود عنان و رکیبت بباید بسود
که رستی ز کام و دم اژدها کنون آب خوردن نیارد بها
نباید که آیی به خوردن فرود تن خویش را داد باید درود
چو از پندگوی آن شنید اردشیر به گلنار گفت این سخن یادگیر
رکیبش گران شد سبک شد عنان به گردن برآورد رخشان سنان
پس اندر چو باد دمان اردوان همی تاخت با رنج و تیره روان
بدانگه که بگذشت نیمی ز روز فلک را بپیمود گیتی فروز
یکی شارستان دید با رنگ و بوی بسی مردم آمد به نزدیک اوی
چنین گفت با موبدان نامدار که کی برگذشت آن دلاور سوار
چنین داد پاسخ بدو رهنمای که ای شاه نیک اختر و پاک رای
بدانگه که خورشید برگشت زرد بگسترد شب چادر لاژورد
بدین شهر بگذشت پویان دو تن پر از گرد وبی آب گشته دهن
یکی غرم بود از پس یک سوار که چون او ندیدم به ایوان نگار
چنین گفت با اردوان کدخدای کز ایدر مگر بازگردی به جای
سپه سازی و ساز جنگ آوری که اکنون دگرگونه شد داوری
که بختش پس پشت او برنشست ازین تاختن باد ماند به دست
یکی نامه بنویس نزد پسر به نامه بگوی این سخن در به در
نشانی مگر یابد از اردشیر نباید که او دو شد از غرم شیر
چو بشنید زو اردوان این سخن بدانست کآواز او شد کهن
بدان شارستان اندر آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی حماسی و در عین حال عاشقانه از فرار اردشیر بابکان به همراه گلنار است. این داستان نه تنها بیانگر یک گریز تاریخی است، بلکه نمادی از تقدیر الهی و «فرّ شاهی» است که همراه اردشیر است و او را از چنگال اردوان نجات می‌دهد. در این روایت، تعقیب و گریز با نمادهای کهن آمیخته شده تا نشان دهد اراده آسمانی، مسیر پادشاهی آینده را هموار می‌کند.

تلاش اردوان برای دستگیری آنان، نمادی از ایستادگی در برابر سرنوشت محتوم است. در نهایت، نصیحت‌های اطرافیان و مشاهده نشانه‌های غیبی (مانند غرم یا قوچ)، تقابل میان قدرت ظاهری و حمایت‌های الهی را به تصویر می‌کشد که در نهایت به پیروزی اردشیر منجر می‌شود.

معنای روان

چنان بد که بی ماه روی اردوان نبودی شب و روز روشن روان

اوضاع چنان بود که اردوان بدون دیدن چهره گلنار، شب و روزش بی‌فروغ و تلخ می‌گذشت.

نکته ادبی: روشن‌روان در اینجا به معنای آرامش خاطر و شادی درونی است.

ز دیبا نبرداشتی دوش و یال مگر چهر گلنار دیدی به فال

حتی برای پوشیدن لباس‌های رسمی (دوش و یال) نیز تمایلی نداشت مگر اینکه به فال نیک، چهره گلنار را می‌دید.

نکته ادبی: دیبا به معنای پارچه ابریشمی نفیس است.

چو آمدش هنگام برخاستن به دیبا سر گاهش آراستن

هرگاه قصد داشت از جای برخیزد، می‌خواست که گلنار جایگاه او را زینت بخشد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی و جایگاه نشستن است.

کنیزک نیامد به بالین اوی برآشفت و پیچان شد از کین اوی

وقتی گلنار بر بالین او حاضر نشد، اردوان به خشم آمد و از کینه او دلش پرآشوب شد.

نکته ادبی: پیچان به معنای مضطرب و در حال پیچ‌ و تاب خوردن از خشم است.

بدربر سپاه ایستاده به پای بیاراسته تخت و تاج و سرای

سپاهیان در اطراف او آماده بودند و تخت و تاج و دربار آراسته بود.

نکته ادبی: بدربر به معنای دربر یا اطراف و محیط است.

ز درگاه برخاست سالار بار بیامد بر نامور شهریار

نگهبان و مسئول دربار از جای برخاست و نزد پادشاه نامدار رفت.

نکته ادبی: سالار بار به معنای حاجب یا مسئول تشریفات دربار است.

بدو گفت گردنکشان بر درند هر آنکس کجا مهتر کشورند

به شاه گفت که بزرگان و رؤسای کشور اکنون پشت در ایستاده‌اند.

نکته ادبی: گردنکشان در اینجا به معنای بزرگان و اشراف است.

پرستندگان را چنین گفت شاه که گلنار چون راه و آیین نگاه

شاه به پرستاران گفت که چرا گلنار در جایگاه همیشگی‌اش نیست و راه و رسم او چیست؟

نکته ادبی: آیین نگاه، کنایه از شیوه همیشگی و عادات روزمره است.

ندارد نیاید به بالین من که داند بدین داستان دین من

چرا به بالین من نمی‌آید؟ مگر او از دین و اعتقاد من در این قصه بی‌خبر است؟

نکته ادبی: دین در اینجا می‌تواند به معنای آئین و باور شخصی یا شیوه برخورد باشد.

بیامد هم انگاه مهتر دبیر که رفتست بیگاه دوش اردشیر

در همان لحظه دبیرِ بزرگ آمد و خبر داد که دیشب اردشیر از شهر رفته است.

نکته ادبی: مهتر دبیر به معنای رئیس دیوان‌سالاری یا دبیر اول است.

وز آخر ببردست خنگ و سیاه که بد بارهٔ نامبردار شاه

و از اصطبل، اسب‌های سفید و سیاه شاه را نیز با خود برده است.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سفید و باره به معنای اسب جنگی است.

هم انگاه شد شاه را دلپذیر که گنجور او رفت با اردشیر

در همان لحظه شاه دریافت که خزانه‌دارش نیز با اردشیر همراه شده است.

نکته ادبی: گنجور به معنای مسئول خزانه‌داری است.

دل مرد جنگی برآمد ز جای برآشفت و زود اندر آمد به پای

دل این مرد جنگجو از جا کنده شد (بسیار برآشفت) و بی‌درنگ از جای برخاست.

نکته ادبی: از جای برآمدن کنایه از بیقراری شدید و خشم است.

سواران جنگی فراوان ببرد تو گفتی همی باره آتش سپرد

سواران جنگی بسیاری را با خود برد؛ گویی اسبان آنان همچون آتش در حرکت بودند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت اسب‌ها به آتش، نشانه سرعت و تندی است.

بره بر یکی نامور دید جای بسی اندرو مردم و چارپای

در راه به گروهی از مردم برخوردم که با چارپایانشان در آنجا بودند.

نکته ادبی: نامور در اینجا به معنای شخصی سرشناس یا یک گروه مشخص است.

بپرسید زیشان که شبگیر هور شنیدی شما بانگ نعل ستور

از آن‌ها پرسید که آیا در سپیده‌دم صدای پای اسب کسی را شنیده‌اید؟

نکته ادبی: شبگیر به معنای وقت سحر و ابتدای صبح است.

یکی گفت زیشان که اندر گذشت دو تن بر دو باره درآمد به دشت

یکی از آنان گفت که دو نفر بر دو اسب از اینجا عبور کردند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

همی برگذشتند پویان به راه یکی بارهٔ خنگ و دیگر سیاه

با شتاب می‌گذشتند، یکی بر اسب سفید و دیگری بر اسب سیاه.

نکته ادبی: پویان به معنای دوان و با سرعت در حرکت است.

به دم سواران یکی غرم پاک چو اسپی همی بر پراگند خاک

به دنبال آن سواران، یک قوچ پاک (نماد فَر) می‌دوید و همچون اسبی خاک را به هوا می‌پراکند.

نکته ادبی: غرم به معنای قوچ کوهی و نماد قدرت الهی است.

به دستور گفت آن زمان اردوان که این غرم باری چرا شد دوان

اردوان به وزیرش گفت این قوچ چرا دنبال آن‌ها می‌دود؟

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور است.

چنین داد پاسخ که آن فر اوست به شاهی و نیک اختری پر اوست

وزیر پاسخ داد که آن قوچ نشانِ فَر (شکوه الهی) اوست و نویدبخش پادشاهی اوست.

نکته ادبی: نیک‌اختری به معنای خوش‌اقبالی و همراهی بخت است.

گر این غرم دریابد او را متاز که این کار گردد بمابر دراز

اگر این قوچ به او برسد، دیگر تعقیبش نکن، چرا که کار برای ما دشوار و طولانی خواهد شد.

نکته ادبی: متاز به معنای تعقیب نکن و اسب نتازان.

فرود آمد آن جایگه اردوان بخورد و برآسود و آمد دوان

اردوان برای لحظه‌ای فرود آمد، چیزی خورد، استراحت کرد و دوباره به راه افتاد.

نکته ادبی: آمد دوان کنایه از ادامه حرکت با عجله است.

همی تاختند از پس اردشیر به پیش اندرون اردوان و وزیر

آن‌ها در تعقیب اردشیر می‌تاختند و اردوان و وزیرش پیشاپیش بودند.

نکته ادبی: پیش اندرون به معنای پیشاپیش و در جلوی سپاه است.

جوان با کنیزک چو باد دمان نپردخت از تاختن یک زمان

جوان و کنیزک مانند باد می‌تاختند و حتی لحظه‌ای از تاختن باز نایستادند.

نکته ادبی: دمان به معنای تند و خروشان است.

کرا یار باشد سپهر بلند بروبر ز دشمن نیاید گزند

هر کس که آسمان و تقدیر با او یار باشد، از دشمن گزندی به او نمی‌رسد.

نکته ادبی: سپهر بلند کنایه از آسمان و تقدیر الهی است.

ازان تاختن رنجه شد اردشیر بدید از بلندی یکی آبگیر

اردشیر از آن تاختن خسته شد و در بلندی، آبگیری دید.

نکته ادبی: آبگیر به معنای برکه و محل جمع شدن آب است.

جوانمرد پویان به گلنار گفت که اکنون که با رنج گشتیم جفت

جوان به گلنار گفت: اکنون که از رنج سفر خسته شده‌ایم...

نکته ادبی: رنجه شدن کنایه از خستگی و درماندگی است.

بباید بدین چشمه آمد فرود که شد باره و مرد بی تار و پود

باید به کنار این چشمه برویم، زیرا اسب و سوار هر دو از رمق افتاده‌اند.

نکته ادبی: تار و پود کنایه از بنیه و توان جسمی است.

بباشیم بر آب و چیزی خوریم ازان پس بر آسودگی بگذریم

کمی کنار آب بمانیم و چیزی بخوریم، سپس دوباره به مسیر خود ادامه دهیم.

نکته ادبی: بگذریم در اینجا به معنای ادامه دادن سفر است.

چو هر دو رسیدند نزدیک آب به زردی دو رخساره چون آفتاب

وقتی به آب رسیدند، رخسار هر دو از خستگی به زردی گراییده بود.

نکته ادبی: تشبیه زردی رخسار به آفتاب کنایه از شدت خستگی است.

همی خواست کاید فرود اردشیر دو مرد جوان دید بر آبگیر

همین که اردشیر خواست از اسب پیاده شود، دو جوان را کنار آب دید.

نکته ادبی: دلپذیر به معنای متقاعد شدن یا تصمیم گرفتن است.

جوانان به آواز گفتند زود عنان و رکیبت بباید بسود

آن جوانان فریاد زدند که زود باشید و اسب خود را زین نکنید.

نکته ادبی: بسودن کنایه از لمس کردن و آماده‌سازی برای سواری است.

که رستی ز کام و دم اژدها کنون آب خوردن نیارد بها

شما از دهان اژدها (خطر بزرگ) نجات یافته‌اید، اکنون برای آب خوردن توقف نکنید.

نکته ادبی: دم اژدها کنایه از خطر مهلک است.

نباید که آیی به خوردن فرود تن خویش را داد باید درود

نباید برای خوردن پیاده شوی؛ باید جان خود را حفظ کنی و با شتاب بروی.

نکته ادبی: داد باید درود کنایه از سالم نگه داشتن و محافظت از خود است.

چو از پندگوی آن شنید اردشیر به گلنار گفت این سخن یادگیر

وقتی اردشیر این پند را شنید، به گلنار گفت که این سخن را به خاطر بسپار.

نکته ادبی: پندگوی به معنای کسی است که نصیحت می‌کند.

رکیبش گران شد سبک شد عنان به گردن برآورد رخشان سنان

او رکاب را رها کرد (آماده حرکت) و عنان اسب را در دست گرفت و دوباره به راه افتاد.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است که کنایه از آمادگی برای جنگ و حرکت دارد.

پس اندر چو باد دمان اردوان همی تاخت با رنج و تیره روان

در پشت سر، اردوان همچنان با رنج و دلی تیره (اندوهگین) می‌تاخت.

نکته ادبی: تیره روان کنایه از اندوه و پریشانی خاطر است.

بدانگه که بگذشت نیمی ز روز فلک را بپیمود گیتی فروز

نیمی از روز که گذشت، خورشید در آسمان به حرکت خود ادامه داد.

نکته ادبی: گیتی‌فروز کنایه از خورشید است.

یکی شارستان دید با رنگ و بوی بسی مردم آمد به نزدیک اوی

شهری زیبا و آباد دید که مردم بسیاری نزد او آمدند.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر است.

چنین گفت با موبدان نامدار که کی برگذشت آن دلاور سوار

اردوان از موبدان نامدار پرسید که آن سوار دلاور کی از اینجا گذشت؟

نکته ادبی: موبدان، روحانیون و دانایان زرتشتی هستند.

چنین داد پاسخ بدو رهنمای که ای شاه نیک اختر و پاک رای

آن راهنما پاسخ داد: ای پادشاه نیک‌بخت و درست‌کردار...

نکته ادبی: پاک‌رای کنایه از خردمند و درست‌اندیش است.

بدانگه که خورشید برگشت زرد بگسترد شب چادر لاژورد

در آن زمانی که خورشید زرد شد (غروب نزدیک شد) و شب چادر آبی‌رنگ خود را کشید.

نکته ادبی: لاژورد به معنای لاجوردی و رنگ آبی آسمان است.

بدین شهر بگذشت پویان دو تن پر از گرد وبی آب گشته دهن

دو نفر از این شهر گذشتند، در حالی که پر از گرد و خاک بودند و از تشنگی دهانشان خشک شده بود.

نکته ادبی: دهن به معنای دهان است.

یکی غرم بود از پس یک سوار که چون او ندیدم به ایوان نگار

یک قوچ هم پشت سر سوار می‌دوید که نظیرش را در هیچ کجا ندیده بودم.

نکته ادبی: ایوان نگار به معنای کاخ یا تابلوی نقاشی است (زیبایی خیره‌کننده).

چنین گفت با اردوان کدخدای کز ایدر مگر بازگردی به جای

مردم به اردوان پیشنهاد کردند که بهتر است از همین‌جا برگردی.

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای بزرگِ ده یا حاکم محلی است.

سپه سازی و ساز جنگ آوری که اکنون دگرگونه شد داوری

سپاهی فراهم کن و برای جنگ آماده شو، چرا که تقدیر و شرایط تغییر کرده است.

نکته ادبی: داوری به معنای سرنوشت و نتیجه کار است.

که بختش پس پشت او برنشست ازین تاختن باد ماند به دست

زیرا بخت با او همراه است و از این تاختن جز خستگی چیزی نصیب تو نخواهد شد.

نکته ادبی: باد ماند به دست کنایه از بیهوده بودن تلاش است.

یکی نامه بنویس نزد پسر به نامه بگوی این سخن در به در

نامه‌ای به پسرت بنویس و این ماجرا را برایش بازگو کن.

نکته ادبی: در به در کنایه از به تفصیل و با جزئیات است.

نشانی مگر یابد از اردشیر نباید که او دو شد از غرم شیر

شاید نشانه‌ای از اردشیر بیابی؛ مراقب باش که فریفته آن قوچ (که نماد فر است) نشوی.

نکته ادبی: دو شد کنایه از دو دل شدن یا در اشتباه افتادن است.

چو بشنید زو اردوان این سخن بدانست کآواز او شد کهن

هنگامی که اردوان این سخن را از او شنید، به درستی دریافت که آوازه، شهرت و دورانِ پرشکوهِ او به پایان رسیده و فرسوده شده است.

نکته ادبی: آواز در این متن کنایه از شهرت و اقتدار است و کهن شدن استعاره‌ای برای افول و زوال قدرت می‌باشد.

بدان شارستان اندر آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود

سپس به آن شهر وارد شد و با فروتنی، به درگاه پروردگار که بخشنده تمام خوبی‌هاست، درود و ثنا فرستاد.

نکته ادبی: شارستان در متون کهن به معنای شهر و نیکی‌دهش ترکیبی در وصف خداوند به عنوان بخشنده نیکی‌ها و نعمت‌هاست.