شاهنامه - پادشاهی اشکانیان

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
کنون ای سراینده فرتوت مرد سوی گاه اشکانیان بازگرد
چه گفت اندر آن نامهٔ راستان که گوینده یاد آرد از باستان
پس از روزگار سکندر جهان چه گوید کرا بود تخت مهان
چنین گفت داننده دهقان چاچ کزان پس کسی را نبد تخت عاج
بزرگان که از تخم آرش بدند دلیر و سبکسار و سرکش بدند
به گیتی به هر گوشه ای بر یکی گرفته ز هر کشوری اندکی
چو بر تختشان شاد بنشاندند ملوک طوایف همی خواندند
برین گونه بگذشت سالی دویست تو گفتی که اندر زمین شاه نیست
نکردند یاد این ازان آن ازین برآسود یک چند روی زمین
سکندر سگالید زین گونه رای که تا روم آباد ماند به جای
نخست اشک بود از نژاد قباد دگر گرد شاپور خسرو نژاد
ز یک دست گودرز اشکانیان چو بیژن که بود از نژاد کیان
چو نرسی و چون اورمزد بزرگ چو آرش که بد نامدار سترگ
چو زو بگذری نامدار اردوان خردمند و با رای و روشن روان
چو بنشست بهرام ز اشکانیان ببخشید گنجی با رزانیان
ورا خواندند اردوان بزرگ که از میش بگسست چنگال گرگ
ورا بود شیراز تا اصفهان که داننده خواندش مرز مهان
به اصطخر بد بابک از دست اوی که تنین خروشان بد از شست اوی
چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان نگوید جهاندار تاریخشان
کزیشان جز از نام نشنیده ام نه در نامهٔ خسروان دیده ام
سکندر چو نومید گشت از جهان بیفگند رایی میان مهان
بدان تا نگیرد کس از روم یاد بماند مران کشور آباد و شاد
چو دانا بود بر زمین شهریار چنین آورد دانش شاه بار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از شاهنامه به ترسیم فضایِ دورانِ پس از مرگ اسکندر و عصرِ موسوم به ملوک‌الطوایفی می‌پردازد؛ دورانی که اقتدارِ مرکزی در ایران از میان رفت و قدرت میانِ حاکمان محلی پراکنده شد. شاعر با نگاهی تاریخی، این زمانه را دورانی همراه با آشفتگیِ ساختار سیاسی می‌داند که در آن، شکوهِ سلطنتِ یکپارچه جای خود را به حکمرانی‌های کوچک و محلی داد.

در ادامه، شاعر به دشواریِ ثبت تاریخِ این دوره اشاره می‌کند؛ چرا که به دلیلِ گسستِ قدرت و نبودِ منابعِ مکتوبِ کافی، بسیاری از این نام‌ها در غبارِ تاریخ گم شده‌اند. همچنین، این بخش به خردمندیِ برخی از این ملوک در دورانِ حاکمیت‌شان اشاره دارد و در نهایت، به ناپایداریِ این سلسله‌ها و اهمیتِ خرد در حفظِ آبادانیِ سرزمین تأکید می‌ورزد.

معنای روان

کنون ای سراینده فرتوت مرد سوی گاه اشکانیان بازگرد

ای راویِ کهن‌سال و آزموده، اکنون زمان آن رسیده که سخن را به شرحِ دورانِ اشکانیان بازگردانی.

نکته ادبی: فرتوت به معنای پیر و سالخورده است؛ اینجا خطاب به دانایِ تاریخ است که گویی پیرِ خِرَد است.

چه گفت اندر آن نامهٔ راستان که گوینده یاد آرد از باستان

در آن نامه‌های معتبرِ تاریخی چه روایت شده است که گوینده بتواند از دلِ رویدادهای باستانی یادآوری کند؟

نکته ادبی: نامهٔ راستان اشاره به کتب و تواریخِ معتبری دارد که گزارشِ درستِ وقایع در آن‌ها درج شده است.

پس از روزگار سکندر جهان چه گوید کرا بود تخت مهان

پس از پایانِ روزگارِ اسکندر، چه کسی بر تختِ پادشاهیِ بزرگان تکیه زد؟

نکته ادبی: تختِ مهان، کنایه از تخت پادشاهیِ مرکزی و مقتدر است.

چنین گفت داننده دهقان چاچ کزان پس کسی را نبد تخت عاج

دهقانِ دانا و گوینده‌ از دیارِ چاچ گفت: پس از اسکندر، دیگر هیچ‌کس به شکوهِ آن تختِ عاج دست نیافت.

نکته ادبی: تختِ عاج استعاره از اقتدارِ شاهنشاهی و شکوهِ دربارِ مرکزی است.

بزرگان که از تخم آرش بدند دلیر و سبکسار و سرکش بدند

بزرگانی که از نسلِ آرش بودند، افرادی جسور، سبک‌سر و سرکش بودند.

نکته ادبی: سبکسار به معنای کسی است که در رفتارش ثبات ندارد و زود تغییرِ موضع می‌دهد.

به گیتی به هر گوشه ای بر یکی گرفته ز هر کشوری اندکی

در هر گوشه‌ای از این سرزمین، فردی حاکم بود و هر یک بخشِ کوچکی از کشور را تحتِ کنترلِ خود داشت.

نکته ادبی: اشاره به تکه‌تکه شدنِ قدرت و ایجاد حکومت‌های ملوک‌الطوایفی.

چو بر تختشان شاد بنشاندند ملوک طوایف همی خواندند

وقتی این حاکمان را بر تخت نشاندند، به آنان لقبِ ملوک‌الطوایف (پادشاهانِ پراکنده) دادند.

نکته ادبی: ملوک‌الطوایف اصطلاحی تاریخی برای دوره‌ای از تاریخ ایران است که قدرتِ مرکزی مقتدر وجود نداشت.

برین گونه بگذشت سالی دویست تو گفتی که اندر زمین شاه نیست

حدود دویست سال به همین منوال سپری شد؛ گویی در تمامِ این سرزمین، پادشاهی یگانه وجود نداشت.

نکته ادبی: استفاده از عبارت تو گفتی که (گویی) برای نشان دادنِ وضعیتِ عجیب و فقدانِ شاهنشاه است.

نکردند یاد این ازان آن ازین برآسود یک چند روی زمین

این حاکمان کاری به کار یکدیگر نداشتند و در نتیجه، رویِ زمین برای مدتی در آرامش بود.

نکته ادبی: برآسودن به معنای آرام گرفتن و رهایی از تنش‌های جنگ است.

سکندر سگالید زین گونه رای که تا روم آباد ماند به جای

اسکندر پیش از مرگ چنان تدبیری اندیشید تا روم همچنان آباد و پابرجا بماند.

نکته ادبی: سکندر سگالید یعنی اسکندر اندیشید و چاره‌اندیشی کرد.

نخست اشک بود از نژاد قباد دگر گرد شاپور خسرو نژاد

نخستین آنان اشک از نژادِ قباد بود و دیگری شاپور که از تبارِ خسروان بود.

نکته ادبی: اشک و شاپور از شخصیت‌های شاخص در نسب‌نامه‌های این دوره هستند.

ز یک دست گودرز اشکانیان چو بیژن که بود از نژاد کیان

از سویی گودرزِ اشکانی بود و از سویی بیژن که از نسلِ کیانیان بود.

نکته ادبی: کیانیان اشاره به یکی از سلسله‌های اساطیری و باستانیِ ایران دارد.

چو نرسی و چون اورمزد بزرگ چو آرش که بد نامدار سترگ

مانند نرسی و اورمزدِ بزرگ، و همچنین آرش که از نامدارانِ سترگ بود.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ، عظیم و باهیبت است.

چو زو بگذری نامدار اردوان خردمند و با رای و روشن روان

وقتی از او بگذری، اردوانِ نامدار بود که خردمند و دارایِ رای و روشن‌ضمیر بود.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از بصیرت و آگاهیِ باطنی است.

چو بنشست بهرام ز اشکانیان ببخشید گنجی با رزانیان

هنگامی که بهرام از خاندانِ اشکانی به قدرت رسید، گنجینه‌های بسیاری میانِ مردم بخشید.

نکته ادبی: رزانیان در اینجا به معنای مردم، زیردستان و اهلِ ملک است.

ورا خواندند اردوان بزرگ که از میش بگسست چنگال گرگ

او را اردوانِ بزرگ نامیدند، چرا که مانند چوپانی دلسوز، چنگالِ گرگِ ستم را از گلویِ میش (مظلوم) باز کرد.

نکته ادبی: میش و گرگ تمثیلی از ستمدیده و ستمگر است.

ورا بود شیراز تا اصفهان که داننده خواندش مرز مهان

قلمروِ او از شیراز تا اصفهان گسترده بود و دانایان، آن را مرزِ بزرگان می‌خواندند.

نکته ادبی: مرزِ مهان کنایه از سرزمینِ پادشاهان و بزرگان است.

به اصطخر بد بابک از دست اوی که تنین خروشان بد از شست اوی

بابک نیز در استخر تحتِ فرمانِ او بود؛ کسی که چنان هیبتی داشت که گویی اژدهای خروشان از پنجه‌اش برمی‌خاست.

نکته ادبی: تنین به معنای اژدها و موجودی دهشتناک است؛ استعاره از قدرتِ جنگاوریِ بابک.

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان نگوید جهاندار تاریخشان

چون شاخ و ریشهٔ قدرتشان خشکید و از میان رفت، تاریخ‌نگار دیگر از احوالِ آنان سخنی نمی‌گوید.

نکته ادبی: شاخ و بیخ استعاره از اصل و نسب و پایه‌های قدرتِ یک خاندان است.

کزیشان جز از نام نشنیده ام نه در نامهٔ خسروان دیده ام

زیرا من هم چیزی جز نام از آنان نشنیده‌ام و در کتاب‌های پادشاهان نیز شرحی از احوالشان ندیده‌ام.

نکته ادبی: نامهٔ خسروان اشاره به تواریخِ مکتوبِ پادشاهان دارد.

سکندر چو نومید گشت از جهان بیفگند رایی میان مهان

اسکندر هنگامی که از پایداریِ جهان ناامید شد، تدبیری میانِ بزرگانِ کشور اندیشید.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

بدان تا نگیرد کس از روم یاد بماند مران کشور آباد و شاد

تا بدین وسیله کسی به فکرِ حمله به روم نباشد و آن سرزمین آباد و شاد باقی بماند.

نکته ادبی: مراد از روم در اینجا قلمروِ اسکندر و غرب است.

چو دانا بود بر زمین شهریار چنین آورد دانش شاه بار

هرگاه پادشاهی خردمند بر روی زمین باشد، این خردمندی چنین بار و نتیجه‌ای به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: بار آوردن به معنای نتیجه و میوه دادن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تخت عاج

استعاره از شکوهِ سلطنتِ مرکزی و قدرتِ مطلقِ پادشاهی.

تمثیل گسستن چنگال گرگ از میش

تمثیلی زیبا برای توصیفِ دادگری و رهاییِ مظلومان از چنگالِ ظالمان.

استعاره شاخ و بیخ

استعاره از تبار و خاندان و همچنین بنیاد و اساسِ قدرتِ یک سلسله پادشاهی.

تشبیه تنین خروشان

تشبیه کردنِ دلاوری و هیبتِ جنگجو به اژدها برای القایِ قدرتِ ترسناک.