شاهنامه - پادشاهی اردشیر

فردوسی

بخش ۱۴

فردوسی
چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت جهاندار بیدار بیمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدانست کامد به نزدیک مرگ همی زرد خواهد شدن سبز برگ
بدو گفت کاین عهد من یاددار همه گفت بدگوی را باددار
سخنهای من چون شنودی بورز مگر بازدانی ز ناارز ارز
جهان راست کردم به شمشیر داد نگه داشتم ارج مرد نژاد
چو کار جهان مر مرا گشت راست فزون شد زمین زندگانی بکاست
ازان پس که بسیار بردیم رنج به رنج اندرون گرد کردیم گنج
شما را همان رنج پیشست و ناز زمانی نشیب و زمانی فراز
چنین است کردار گردان سپهر گهی درد پیش آردت گاه مهر
گهی بخت گردد چو اسپی شموس به نعم اندرون زفتی آردت و بوس
زمانی یکی باره ای ساخته ز فرهختگی سر برافراخته
بدان ای پسر کاین سرای فریب ندارد ترا شادمان بی نهیب
نگهدار تن باش و آن خرد چو خواهی که روزت به بد نگذرد
چو بر دین کند شهریار آفرین برادر شود شهریاری و دین
نه بی تخت شاهیست دینی به پای نه بی دین بود شهریاری به جای
دو دیباست یک در دگر بافته برآورده پیش خرد تافته
نه از پادشا بی نیازست دین نه بی دین بود شاه را آفرین
چنین پاسبانان یکدیگرند تو گویی که در زیر یک چادرند
نه آن زین نه این زان بود بی نیاز دو انباز دیدیمشان نیک ساز
چو باشد خداوند رای و خرد دو گیتی همی مرد دینی برد
چو دین را بود پادشا پاسبان تو این هر دو را جز برادر مخوان
چو دین دار کین دارد از پادشا مخوان تا توانی ورا پارسا
هرانکس که بر دادگر شهریار گشاید زبان مرد دینش مدار
چه گفت آن سخن گوی با آفرین که چون بنگری مغز دادست دین
سر تخت شاهی بپیچد سه کار نخستین ز بیدادگر شهریار
دگر آنک بی سود را برکشد ز مرد هنرمند سر درکشد
سه دیگر که با گنج خویشی کند به دینار کوشد که بیشی کند
به بخشندگی یاز و دین و خرد دروغ ایچ تا با تو برنگذرد
رخ پادشا تیره دارد دروغ بلندیش هرگز نگیرد فروغ
نگر تا نباشی نگهبان گنج که مردم ز دینار یازد به رنج
اگر پادشا آز گنج آورد تن زیردستان به رنج آورد
کجا گنج دهقان بود گنج اوست وگر چند بر کوشش و رنج اوست
نگهبان بود شاه گنج ورا به بار آورد شاخ رنج ورا
بدان کوش تا دور باشی ز خشم به مردی به خواب از گنهکار چشم
چو خشم آوری هم پشیمان شوی به پوزش نگهبان درمان شوی
هرانگه که خشم آورد پادشا سبک مایه خواند ورا پارسا
چو بر شاه زشتست بد خواستن بباید به خوبی دل آراستن
وگر بیم داری به دل یک زمان شود خیره رای از بد بدگمان
ز بخشش منه بر دل اندوه نیز بدان تا توان ای پسر ارج چیز
چنان دان که شاهی بدان پادشاست که دور فلک را ببخشید راست
زمانی غم پادشاهی برد رد و موبدش رای پیش آورد
بپرسد هم از کار بیداد و داد کند این سخن بر دل شاه یاد
به روزی که رای شکار آیدت چو یوز درنده به کار آیدت
دو بازی بهم در نباید زدن می و بزم و نخچیر و بیرون شدن
که تن گردد از جستن می گران نگه داشتند این سخن مهتران
وگر دشمن آید به جایی پدید ازین کارها دل بباید برید
درم دادن و تیغ پیراستن ز هر پادشاهی سپه خواستن
به فردا ممان کار امروز را بر تخت منشان بدآموز را
مجوی از دل عامیان راستی که از جست وجو آیدت کاستی
وزیشان ترا گر بد آید خبر تو مشنو ز بدگوی و انده مخور
نه خسروپرست و نه یزدان پرست اگر پای گیری سر آید به دست
چنین باشد اندازهٔ عام شهر ترا جاودان از خرد باد بهر
بترس از بد مردم بدنهان که بر بدنهان تنگ گردد جهان
سخن هیچ مگشای با رازدار که او را بود نیز انباز و یار
سخن را تو آگنده دانی همی ز گیتی پراگنده خوانی همی
چو رازت به شهر آشکارا شود دل بخردان بی مدرا شود
برآشوبی و سر سبک خواندت خردمند گر پیش بنشاندت
تو عیب کسان هیچ گونه مجوی که عیب آورد بر تو بر عیب جوی
وگر چیره گردد هوا بر خرد خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند باید جهاندار شاه کجا هرکسی را بود نیک خواه
کسی کو بود تیز و برترمنش بپیچد ز پیغاره و سرزنش
مبادا که گیرد به نزد تو جای چنین مرد گر باشدت رهنمای
چو خواهی که بستایدت پارسا بنه خشم و کین چون شوی پادشا
هوا چونک بر تخت حشمت نشست نباشی خردمند و یزدان پرست
نباید که باشی فراوان سخن به روی کسان پارسایی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر
سخن پیش فرهنگیان سخته گوی گه می نوازنده و تازه روی
مکن خوار خواهنده درویش را بر تخت منشان بداندیش را
هرانکس که پوزش کند بر گناه تو بپذیر و کین گذشته مخواه
همه داده ده باش و پروردگار خنک مرد بخشنده و بردبار
چو دشمن بترسد شود چاپلوس تو لشکر بیارای و بربند کوس
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ بپرهیزد و سست گردد به ننگ
وگر آشتی جوید و راستی نبینی به دلش اندرون کاستی
ازو باژ بستان و کینه مجوی چنین دار نزدیک او آب روی
بیارای دل را به دانش که ارز به دانش بود تا توانی بورز
چو بخشنده باشی گرامی شوی ز دانایی و داد نامی شوی
تو عهد پدر با روانت بدار به فرزندمان هم چنین یادگار
چو من حق فرزند بگزاردم کسی را ز گیتی نیازاردم
شما هم ازین عهد من مگذرید نفس داستان را به بد مشمرید
تو پند پدر همچنین یاددار به نیکی گرای و بدی باد دار
به خیره مرنجان روان مرا به آتش تن ناتوان مرا
به بد کردن خویش و آزار کس مجوی ای پسر درد و تیمار کس
برین بگذرد سالیان پانصد بزرگی شما را به پایان رسد
بپیچد سر از عهد فرزند تو هم انکس که باشد ز پیوند تو
ز رای و ز دانش به یکسو شوند همان پند دانندگان نشنوند
بگردند یکسر ز عهد و وفا به بیداد یازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زیردست بر ایشان شود خوار یزدان پرست
بپوشند پیراهن بدتنی ببالند با کیش آهرمنی
گشاده شود هرچ ما بسته ایم ببالاید آن دین که ما شسته ایم
تبه گردد این پند و اندرز من به ویرانی آرد رخ این مرز من
همی خواهم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان
که باشد ز هر بد نگهدارتان همه نیک نامی بود یارتان
ز یزدان و از ما بر آن کس درود که تارش خرد باشد و داد پود
نیارد شکست اندرین عهد من نکوشد که حنظل کند شهد من
برآمد چهل سال و بر سر دو ماه که تا برنهادم به شاهی کلاه
به گیتی مرا شارستانست شش هوا خوشگوار و به زیر آب خوش
یکی خواندم خورهٔ اردشیر که گردد زبادش جوان مرد پیر
کزو تازه شد کشور خوزیان پر از مردم و آب و سود و زیان
دگر شارستان گندشاپور نام که موبد ازان شهر شد شادکام
دگر بوم میسان و رود فرات پر از چشمه و چارپای و نبات
دگر شارستان برکهٔ اردشیر پر از باغ و پر گلشن و آبگیر
چو رام اردشیرست شهری دگر کزو بر سوی پارس کردم گذر
دگر شارستان اورمزد اردشیر هوا مشک بوی و به جوی آب شیر
روان مرا شادگردان به داد که پیروز بادی تو بر تخت شاد
بسی رنجها بردم اندر جهان چه بر آشکار و چه اندر نهان
کنون دخمه را برنهادیم رخت تو بسپار تابوت و پرداز تخت
بگفت این و تاریک شد بخت اوی دریغ آن سر و افسر و تخت اوی
چنین است آیین خرم جهان نخواهد بما برگشادن نهان
انوشه کسی کو بزرگی ندید نبایستش از تخت شد ناپدید
بکوشی و آری ز هرگونه چیز نه مردم نه آن چیز ماند به نیز
سرانجام با خاک باشیم جفت دو رخ را به چادر بباید نهفت
بیا تا همه دست نیکی بریم جهان جهان را به بد نسپرسم
بکوشیم بر نیک نامی به تن کزین نام یابیم بر انجمن
خنک آنک جامی بگیرد به دست خورد یاد شاهان یزدان پرست
چو جام نبیدش دمادم شود بخسپد بدانگه که خرم شود
کنون پادشاهی شاپور گوی زبان برگشای از می و سور گوی
بران آفرین کافرین آفرید مکان و زمان و زمین آفرید
هم آرام ازویست و هم کار ازوی هم انجام ازویست و فرجام ازوی
سپهر و زمان و زمین کرده است کم و بیش گیتی برآورده است
ز خاشاک ناچیز تا عرش راست سراسر به هستی یزدان گواست
جز او را مخوان کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان
ازو بر روان محمد درود بیارانش بر هریکی برفزود
سرانجمن بد ز یاران علی که خوانند او را علی ولی
همه پاک بودند و پرهیزگار سخنهایشان برگذشت از شمار
کنون بر سخنها فزایش کنیم جهان آفرین را ستایش کنیم
ستاییم تاج شهنشاه را که تختش درفشان کند ماه را
خداوند با فر و با بخش و داد زمانه به فرمان او گشت شاد
خداوند گوپال و شمشیر و گنج خداوند آسانی و درد و رنج
جهاندار با فر و نیکی شناس که از تاج دارد به یزدان سپاس
خردمند و زیبا و چیره سخن جوانی بسال و بدانش کهن
همی مشتری بارد از ابر اوی بتازیم در سایهٔ فر اوی
به رزم آسمان را خروشان کند چو بزم آیدش گوهرافشان کند
چو خشم آورد کوه ریزان شود سپهر از بر خاک لرزان شود
پدر بر پدر شهریارست و شاه بنازد بدو گنبد هور و ماه
بماناد تا جاودان نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی
سر نامه کردم ثنای ورا بزرگی و آیین و رای ورا
ازو دیدم اندر جهان نام نیک ز گیتی ورا باد فرجام نیک
ز دیدار او تاج روشن شدست ز بدها ورا بخت جوشن شدست
بنازد بدو مردم پارسا هم انکس که شد بر زمین پادشا
هوا روشن از بارور بخت اوی زمین پایهٔ نامور تخت اوی
به رزم اندرون ژنده پیل بلاست به بزم اندرون آسمان وفاست
چو در رزم رخشان شود رای اوی همی موج خیزد ز دریای اوی
به نخچیر شیران شکار وی اند دد و دام در زینهار وی اند
از آواز گرزش همی روز جنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ
سرش سبز باد و دلش پر ز داد جهان بی سر و افسر او مباد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت جهاندار بیدار بیمار گشت

هنگامی که عمر پادشاهِ هوشیار به هفتاد و هشت سال رسید، بیماری بر او چیره شد و رو به ضعف نهاد.

نکته ادبی: «جهاندار» صفت فاعلی مرکب به معنای پادشاه و «بیدار» استعاره از هوشیار و آگاه است.

بفرمود تا رفت شاپور پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش

دستور داد تا شاپور نزد او بیاید و پندهای فراوانی که از حد گذشته بود، به او آموخت.

نکته ادبی: «از اندازه بیش» کنایه از فراوانی و کثرتِ توصیه‌های پادشاه است.

بدانست کامد به نزدیک مرگ همی زرد خواهد شدن سبز برگ

پادشاه دریافت که مرگ نزدیک است و همان‌گونه که برگِ سبز درخت، سرانجام زرد می‌شود، زندگی او نیز به پایانش رسیده است.

نکته ادبی: «زرد خواهد شدن سبز برگ» تمثیلی از تغییرِ وضعیت حیات و نزدیک شدن به فرجام است.

بدو گفت کاین عهد من یاددار همه گفت بدگوی را باددار

به او گفت این پیمانِ مرا به خاطر بسپار و سخنانِ بدگویان و سخن‌چینان را به باد فراموشی بسپار.

نکته ادبی: «باددار» دستوری به معنای بیهوده شمردن و به باد سپردن است.

سخنهای من چون شنودی بورز مگر بازدانی ز ناارز ارز

هنگامی که سخنان مرا شنیدی، آن‌ها را در عمل به کار ببند تا بتوانی ارزش و بی‌ارزشیِ امور را از یکدیگر تشخیص دهی.

نکته ادبی: «بورز» از مصدر ورزیدن به معنای انجام دادن و به کار بستن است.

جهان راست کردم به شمشیر داد نگه داشتم ارج مرد نژاد

من با شمشیر عدالت، جهان را نظم دادم و به جایگاهِ والای افرادِ اصیل و نجیب، احترام گذاشتم.

نکته ادبی: «شمشیر داد» اضافه استعاری است؛ عدل مانند سلاحی برای نظم‌بخشی استفاده شده است.

چو کار جهان مر مرا گشت راست فزون شد زمین زندگانی بکاست

زمانی که امور جهان برایم سامان یافت و مهیا شد، عمرم رو به پایان نهاد و فرصتِ زندگی کاهش یافت.

نکته ادبی: «فزون شد زمین» به معنای گسترش یافتنِ ملک و حکومت است.

ازان پس که بسیار بردیم رنج به رنج اندرون گرد کردیم گنج

پس از آنکه زحمت‌های بسیاری کشیدیم، با رنج و سختی، گنج‌های بزرگی را گردآوری کردیم.

نکته ادبی: «گنج» نمادِ ثروت و میراثِ به‌جامانده از تلاشِ حکومت است.

شما را همان رنج پیشست و ناز زمانی نشیب و زمانی فراز

برای شما نیز همان رنج و آسایش در پیش است؛ زیرا زندگی همواره فراز و نشیب‌های متوالی دارد.

نکته ادبی: «نشیب و فراز» کنایه از سختی و آسانیِ روزگار است.

چنین است کردار گردان سپهر گهی درد پیش آردت گاه مهر

کارِ آسمانِ در حال چرخش همین است؛ گاهی برایت درد و رنج می‌آورد و گاهی مهر و خوشی.

نکته ادبی: «گردان سپهر» استعاره از روزگار است که همواره در حال تغییر است.

گهی بخت گردد چو اسپی شموس به نعم اندرون زفتی آردت و بوس

گاه بخت و اقبال چنان سرکش می‌شود که مانند اسبی چموش، تو را در رفاه و نعمت به دردسر می‌اندازد.

نکته ادبی: «شموس» به معنای اسب چموش و سرکش است.

زمانی یکی باره ای ساخته ز فرهختگی سر برافراخته

زمانی هم بخت مانند اسبی آماده و سواری‌داده است که با شکوه و سربلندی، تو را به اوج می‌رساند.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسب است و «فرهختگی» به معنای تربیت و شکوه است.

بدان ای پسر کاین سرای فریب ندارد ترا شادمان بی نهیب

ای فرزند، بدان که این دنیای فریبنده، تو را هرگز بدونِ نگرانی و هراس شادمان نمی‌گذارد.

نکته ادبی: «نهیب» به معنای بیم و هراس است.

نگهدار تن باش و آن خرد چو خواهی که روزت به بد نگذرد

اگر می‌خواهی روزگارت به بدی نگذرد، هم مراقب سلامتی تنِ خود باش و هم از خرد پیروی کن.

نکته ادبی: «نگهدار تن باش» تأکید بر سلامت جسم و روان برای حکمرانی است.

چو بر دین کند شهریار آفرین برادر شود شهریاری و دین

وقتی پادشاه به دینِ خدا احترام می‌گذارد، پادشاهی و دین مانند دو برادر با هم متحد می‌شوند.

نکته ادبی: «برادر شدن» تمثیلی از اتحاد و همدلیِ این دو نهاد است.

نه بی تخت شاهیست دینی به پای نه بی دین بود شهریاری به جای

نه دین بدون قدرتِ پادشاهی پایدار می‌ماند و نه پادشاهی بدون حمایتِ دین می‌تواند به جایگاهِ شایسته خود برسد.

نکته ادبی: «پای‌بستگی» بر تلازم و وابستگیِ متقابل دین و دولت.

دو دیباست یک در دگر بافته برآورده پیش خرد تافته

این دو مانند دو پارچه دیبای فاخر هستند که در هم تنیده شده‌اند و خردمندانِ حقیقت‌بین این پیوستگی را تأیید کرده‌اند.

نکته ادبی: «دیبا» پارچه‌ای نفیس است و تشبیه دین و دولت به آن، نشان از ارزشمندیِ ترکیبِ این دو است.

نه از پادشا بی نیازست دین نه بی دین بود شاه را آفرین

دین بدون پشتیبانی پادشاه بی‌اثر است و پادشاهی نیز بدون تکیه بر دین، ستایش و اعتباری نزد مردم ندارد.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای ستایش و مشروعیتِ اخلاقی است.

چنین پاسبانان یکدیگرند تو گویی که در زیر یک چادرند

این دو (دین و دولت) نگهبانانِ یکدیگرند؛ گویی که هر دو در زیرِ یک سقف و چادر به هم پیوسته‌اند.

نکته ادبی: «چادر» استعاره از قلمروِ مشترکِ حمایت و حفاظت است.

نه آن زین نه این زان بود بی نیاز دو انباز دیدیمشان نیک ساز

نه آن یکی از این بی‌نیاز است و نه این یکی از آن؛ ما این دو را به عنوان دو همراهِ سازگار در کنار هم دیده‌ایم.

نکته ادبی: «انباز» به معنای شریک و همراه است.

چو باشد خداوند رای و خرد دو گیتی همی مرد دینی برد

هرگاه پادشاهی دارای خرد و بینش باشد، هم در این دنیا و هم در آخرت پیروز خواهد بود.

نکته ادبی: «دو گیتی» اشاره به موفقیت در دنیا و دینداری است.

چو دین را بود پادشا پاسبان تو این هر دو را جز برادر مخوان

وقتی پادشاه، پشتیبان و نگهبانِ دین باشد، تو این دو را جز برادرِ هم ندان.

نکته ادبی: «پاسبان» نمادِ مسئولیتِ پادشاه در قبالِ حفظِ دین است.

چو دین دار کین دارد از پادشا مخوان تا توانی ورا پارسا

هرگاه دین‌داری بخواهد با پادشاه دشمنی و کینه بورزد، تا می‌توانی او را فردی پارسا و صالح ندان.

نکته ادبی: «پارسا» در اینجا به معنای کسی است که دروغ نمی‌گوید و با حقیقتِ عدالتِ شاه همسو است.

هرانکس که بر دادگر شهریار گشاید زبان مرد دینش مدار

هر کسی که بر پادشاهِ دادگر زبان به انتقادِ ناروا بگشاید، او را دین‌دار و مؤمن نشمار.

نکته ادبی: «دادگر شهریار» اشاره به اهمیتِ عدالتِ سیاسی دارد.

چه گفت آن سخن گوی با آفرین که چون بنگری مغز دادست دین

سخن‌گویِ خردمند و ستودنی چه خوب گفت که وقتی عمیق بنگری، جوهره و مغزِ دینداری همان عدالت است.

نکته ادبی: «مغز داد» یعنی حقیقتِ عدالت.

سر تخت شاهی بپیچد سه کار نخستین ز بیدادگر شهریار

سه عامل، بنیادِ تخت پادشاهی را متزلزل می‌کند: نخست، حاکم و پادشاهِ ستمگر.

نکته ادبی: «بپیچد» به معنای منحرف کردن و تباه کردن است.

دگر آنک بی سود را برکشد ز مرد هنرمند سر درکشد

دوم آنکه پادشاه، افراد بی‌لیاقت را به مقامات بالا برساند و سرِ افرادِ هنرمند و باکفایت را از کار برکنار کند.

نکته ادبی: «سر درکشد» کنایه از کنار زدن و منزوی کردنِ افراد کارآمد است.

سه دیگر که با گنج خویشی کند به دینار کوشد که بیشی کند

سوم آنکه پادشاه با ثروتِ عمومی مانند اموال شخصی رفتار کند و برای افزودنِ ثروتِ خود بکوشد.

نکته ادبی: «خویشی کند» کنایه از تملکِ اموالِ ملی به نفع خود است.

به بخشندگی یاز و دین و خرد دروغ ایچ تا با تو برنگذرد

در بخشندگی و دین‌داری و خرد کوشا باش و هرگز اجازه نده که دروغ در گفتار تو راه یابد.

نکته ادبی: «یاز» از مصدر یازیدن به معنای سعی کردن و تمایل داشتن است.

رخ پادشا تیره دارد دروغ بلندیش هرگز نگیرد فروغ

دروغ، چهره و حیثیتِ پادشاه را سیاه و کدر می‌کند و بزرگی و اعتبارِ او هرگز درخشان نخواهد شد.

نکته ادبی: «فروغ» نمادِ عزت و آبرویِ پادشاه است.

نگر تا نباشی نگهبان گنج که مردم ز دینار یازد به رنج

مراقب باش که فقط نگهبانِ گنج نباشی، زیرا مردم از ثروت‌اندوزیِ پادشاه به رنج می‌افتند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به حرص و طمع که نتیجه‌اش نارضایتیِ عمومی است.

اگر پادشا آز گنج آورد تن زیردستان به رنج آورد

اگر پادشاه به طمعِ گنج‌افزایی بیفتد، تنِ زیردستان و مردم را دچارِ سختی و رنج خواهد کرد.

نکته ادبی: «آز» به معنای طمع و حرص است.

کجا گنج دهقان بود گنج اوست وگر چند بر کوشش و رنج اوست

هر جا که ثروتِ دهقان (مردم) باشد، در واقع ثروتِ شاه آنجاست، حتی اگر آن ثروت حاصلِ تلاش و رنجِ او باشد.

نکته ادبی: «دهقان» در اینجا به معنای کشاورز و مردمِ مولد است.

نگهبان بود شاه گنج ورا به بار آورد شاخ رنج ورا

شاه در واقع نگهبانِ ثروتِ مردم است و باید کاری کند که دسترنجِ مردم به ثمر بنشیند.

نکته ادبی: «شاخ رنج» تمثیلی از محصول و نتیجه‌یِ زحمتِ مردم است.

بدان کوش تا دور باشی ز خشم به مردی به خواب از گنهکار چشم

بکوش تا از خشم دور باشی و با مردانگی و بزرگواری، خطاهای گناهکاران را نادیده بگیر و به دیده اغماض بنگر.

نکته ادبی: «به خواب از گنهکار چشم» کنایه از نادیده گرفتن و عفو کردنِ خطای دیگران است.

چو خشم آوری هم پشیمان شوی به پوزش نگهبان درمان شوی

هرگاه خشمگین شوی، خودت پشیمان خواهی شد؛ پس برای جبران، به دنبالِ عذرخواهی و اصلاحِ کار باش.

نکته ادبی: «پوزش» به معنای عذرخواهی و اعتراف به اشتباه است.

هرانگه که خشم آورد پادشا سبک مایه خواند ورا پارسا

هر زمانی که پادشاهی خشمگین شود، مردمِ پارسا او را فردی کم‌ارزش و سبک‌مغز می‌شمارند.

نکته ادبی: «سبک‌مایه» به معنای حقیر و بی‌ارزش است.

چو بر شاه زشتست بد خواستن بباید به خوبی دل آراستن

چون بدخواهی و کینه‌توزی برای پادشاه زشت است، باید همواره دلش را با صفاتِ نیکو بیاراید.

نکته ادبی: «دل آراستن» کنایه از اخلاقِ نیکو داشتن است.

وگر بیم داری به دل یک زمان شود خیره رای از بد بدگمان

اگر در دلت بیم و ترس راه یابد، ذهنت مشوش می‌شود و به دلیلِ بدگمانی، دچارِ خطایِ فکری خواهی شد.

نکته ادبی: «خیره رای» به معنایِ تصمیم‌گیرنده‌یِ بی‌خرد است.

ز بخشش منه بر دل اندوه نیز بدان تا توان ای پسر ارج چیز

ای فرزند، از بخشش و انفاق نیز بر دلت اندوه راه مده؛ چرا که باید ارزش و جایگاهِ واقعیِ ثروت را درک کنی.

نکته ادبی: توصیه به سخاوت و دوری از دلبستگی به مال.

چنان دان که شاهی بدان پادشاست که دور فلک را ببخشید راست

چنین بدان که پادشاهی بر آن فرمانروا سزاوار است که عدالتِ آسمانی و چرخشِ درستِ روزگار را برای مردم فراهم کند.

نکته ادبی: «ببخشید راست» به معنای تقسیمِ عادلانه است.

زمانی غم پادشاهی برد رد و موبدش رای پیش آورد

زمانی را به اندیشیدن درباره غمِ پادشاهی و مملکت اختصاص بده و بزرگان و موبدان را برای مشورت پیشِ خود بخوان.

نکته ادبی: «موبد» روحانیِ زرتشتی و مشاورِ امورِ دینی و قضایی است.

بپرسد هم از کار بیداد و داد کند این سخن بر دل شاه یاد

از کارهای خوب و بدِ مردم پرس‌وجو کن و این موارد را همواره به یادِ شاه بیاور.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ نظارت و آگاهیِ پادشاه از وضعیتِ مردم.

به روزی که رای شکار آیدت چو یوز درنده به کار آیدت

در روزهایی که هوسِ شکار به سرت می‌زند، مانند یوزپلنگی درنده و چابک، آن را به کار ببند.

نکته ادبی: استعاره از آمادگی و تیزبینیِ شاه.

دو بازی بهم در نباید زدن می و بزم و نخچیر و بیرون شدن

اما دو کارِ بزرگ را هم‌زمان انجام نده؛ یعنی نباید بزم و می‌خوارگی را با شکار و کارهای کشوری درهم آمیخت.

نکته ادبی: توصیه به تفکیکِ زمانِ تفریح و زمانِ مدیریت.

که تن گردد از جستن می گران نگه داشتند این سخن مهتران

زیرا تنِ آدمی از جست‌وجویِ مدامِ لذت و می‌خوارگی سست و گران می‌شود؛ این نکته‌ای است که بزرگان همواره رعایت کرده‌اند.

نکته ادبی: «گران گشتنِ تن» کنایه از تنبلی و سستیِ اراده است.

وگر دشمن آید به جایی پدید ازین کارها دل بباید برید

و اگر دشمنی در جایی ظهور کرد، باید فوراً تمامِ این لذت‌ها و کارها را رها کنی و به مقابله بپردازی.

نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ امنیت و دفاع بر عیش و نوش.

درم دادن و تیغ پیراستن ز هر پادشاهی سپه خواستن

در زمانِ جنگ، باید به سپاهیان بخشش کنی، سلاح‌ها را آماده‌سازی و از هر پادشاهی که نیاز است، کمک بطلبی.

نکته ادبی: «تیغ پیراستن» کنایه از آماده‌سازی برای نبرد است.

به فردا ممان کار امروز را بر تخت منشان بدآموز را

کارِ امروز را به فردا نینداز و افرادِ بدآموز و سخن‌چین را هرگز بر تخت و جایگاهِ قدرت ننشین.

نکته ادبی: «بدآموز» به معنای منحرف‌کننده و دارای نیتِ بد است.

مجوی از دل عامیان راستی که از جست وجو آیدت کاستی

از توده مردمِ عادی انتظارِ صداقتِ کامل نداشته باش، زیرا پیگیری و کندوکاو در این مورد، تنها باعثِ کاهشِ شأن و ناتوانیِ تو خواهد شد.

نکته ادبی: «کاستی» در اینجا به معنای ضعف، نقصان و کم شدنِ جایگاهِ پادشاه است.

وزیشان ترا گر بد آید خبر تو مشنو ز بدگوی و انده مخور

اگر بدگویان خبری ناخوشایند از کسی برایت آوردند، آن را باور مکن و اندوهگین مباش.

نکته ادبی: بدگوی در اینجا به معنای سخن‌چین و نمام است که قصد برهم زدن روابط را دارد.

نه خسروپرست و نه یزدان پرست اگر پای گیری سر آید به دست

کسی که نه پادشاه‌دوست است و نه خداپرست، پایداری ندارد و اگر قدرت و ثروتی هم به دست آورد، زود آن را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: خسروپرست استعاره از وفاداری به نظام سیاسی و عدالت است.

چنین باشد اندازهٔ عام شهر ترا جاودان از خرد باد بهر

رسم و آیینِ مردمِ شهر چنین است که پادشاه باید به آن‌ها توجه داشته باشد؛ امیدوارم همیشه بهره‌مند از خرد و دانش باشی.

نکته ادبی: بهر به معنای سهم و بهره است.

بترس از بد مردم بدنهان که بر بدنهان تنگ گردد جهان

از کینه‌توزیِ بدطینتان بترس، چرا که جهان بر انسان‌های بدسیرت و حیله‌گر سخت و تنگ می‌شود.

نکته ادبی: بدنهان به معنای بدذات و مکار است.

سخن هیچ مگشای با رازدار که او را بود نیز انباز و یار

راز و سخن محرمانه خود را با هیچ‌کس در میان مگذار، حتی کسی که فکر می‌کنی رازدار است، چرا که او نیز ممکن است هم‌سخن و هم‌رازی دیگر داشته باشد.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و یار است.

سخن را تو آگنده دانی همی ز گیتی پراگنده خوانی همی

تو سخن را مانند ریسمانی درهم‌تنیده می‌دانی که گویی از پراکندگی‌های جهان گردآوری شده است.

نکته ادبی: آگنده کنایه از سخنِ سنجیده و پرمحتواست.

چو رازت به شهر آشکارا شود دل بخردان بی مدرا شود

هنگامی که راز تو در شهر فاش و آشکار شود، دلِ خردمندان از تو ناامید و سرد خواهد شد.

نکته ادبی: بی‌مدرا به معنای بدون مدارا، ناامید و دل‌سرد است.

برآشوبی و سر سبک خواندت خردمند گر پیش بنشاندت

اگر خردمندی تو را در جایگاه بالایی بنشاند، اگر آشفته شوی و سبکسری کنی، احترامت نزد او از بین می‌رود.

نکته ادبی: سر سبک خواندن کنایه از سبک‌مغزی و بی‌وقاری است.

تو عیب کسان هیچ گونه مجوی که عیب آورد بر تو بر عیب جوی

به هیچ وجه به دنبال عیب‌جویی از دیگران نباش، زیرا کسی که به دنبال عیب دیگران است، در نهایت خود گرفتار عیب و ملامت خواهد شد.

نکته ادبی: عادتِ عیب‌جویی، بازتابِ آن را به سوی خودِ فرد برمی‌گرداند.

وگر چیره گردد هوا بر خرد خردمندت از مردمان نشمرد

و اگر هوای نفس بر خرد تو غلبه کند، خردمندان دیگر تو را در شمار مردمانِ با‌فرهنگ و آدمی‌زادگانِ راستین نخواهند آورد.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای هوس و شهوت است.

خردمند باید جهاندار شاه کجا هرکسی را بود نیک خواه

پادشاهِ حاکم بر جهان باید خردمند باشد تا بتواند برای همه مردم، خیر و نیکی بخواهد.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاهی است که بر جهان فرمان می‌راند.

کسی کو بود تیز و برترمنش بپیچد ز پیغاره و سرزنش

کسی که تیزهوش و دارای بلندنظری است، خود را از سخنان سرزنش‌آمیز و طعنه‌آمیز دور نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: پیغاره به معنای سرزنش، طعنه و دشنام است.

مبادا که گیرد به نزد تو جای چنین مرد گر باشدت رهنمای

مبادا چنین فردی (که سرزنش‌گر است) در نزد تو جایگاهی داشته باشد، حتی اگر ادعای راهنمایی و مشاورت داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر دوری از افراد عیب‌جو و سخن‌چین در دربار.

چو خواهی که بستایدت پارسا بنه خشم و کین چون شوی پادشا

چون می‌خواهی که افراد پاک‌نهاد و پارسا تو را ستایش کنند، هنگام پادشاهی، خشم و کینه‌توزی را کنار بگذار.

نکته ادبی: پارسا در اینجا استعاره از بزرگان دین‌دار و خردمند جامعه است.

هوا چونک بر تخت حشمت نشست نباشی خردمند و یزدان پرست

هرگاه هوای نفس و شهوت بر تختِ قدرتِ تو تکیه بزند، دیگر خردمند و خداپرست نخواهی بود.

نکته ادبی: حشمت استعاره از شوکت و جلال پادشاهی است.

نباید که باشی فراوان سخن به روی کسان پارسایی مکن

نباید پرگو و زیاده‌گو باشی و در برابرِ مردمانِ دیگر تظاهر به پارسایی و زهد مکن.

نکته ادبی: فراوان سخن بودن از نظر حکما نشانه کم‌خردی است.

سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر

سخن دیگران را بشنو و بهترین و نیکوترین آن را به خاطر بسپار، و ببین کدام سخن برای تو و مردم دل‌نشین‌تر و سودمندتر است.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت تشخیص و تمیزِ سخنِ حق از باطل.

سخن پیش فرهنگیان سخته گوی گه می نوازنده و تازه روی

در برابرِ دانایان و فرهیختگان، سنجیده و پخته سخن بگو و در موقعیت‌های مناسب، نرم‌خو و گشاده‌رو باش.

نکته ادبی: سخته‌گویی به معنای سخنِ پخته، سنجیده و مستدل است.

مکن خوار خواهنده درویش را بر تخت منشان بداندیش را

خواهانِ درویش و نیازمند را خوار و کوچک مشمار و بداندیشان را در جایگاه قدرت و در کنار خود منشان.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت عدالت اجتماعی و هوشیاری در انتخاب اطرافیان.

هرانکس که پوزش کند بر گناه تو بپذیر و کین گذشته مخواه

هر کسی که بابت اشتباه و گناه خود پوزش خواست، پوزش او را بپذیر و به دنبال انتقام از گذشته نباش.

نکته ادبی: پوزش به معنای عذرخواهی و توبه است.

همه داده ده باش و پروردگار خنک مرد بخشنده و بردبار

همواره بخشنده و یاری‌گر مردم باش؛ خوشا به حال مردی که بخشنده و بردبار است.

نکته ادبی: داده‌ده به معنای دهنده و بخشنده است.

چو دشمن بترسد شود چاپلوس تو لشکر بیارای و بربند کوس

زمانی که دشمن از تو ترسید و به چاپلوسی افتاد، سپاه خود را بیارای و آماده باش و طبل جنگ را به صدا درآور.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگ است که پیش از نبرد می‌نواختند.

به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ بپرهیزد و سست گردد به ننگ

آن‌گاه به جنگ برخیز که دشمن از جنگ پرهیز می‌کند و در برابر نام و ننگِ خود احساس سستی و ضعف می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر زمان‌شناسی در جنگ و سیاست.

وگر آشتی جوید و راستی نبینی به دلش اندرون کاستی

و اگر دشمن آشتی و راستی جست و در دلش قصدِ فریب و کاستی ندیدی، با او به درستی رفتار کن.

نکته ادبی: کاستی در اینجا به معنای نیرنگ و کاستیِ عهد است.

ازو باژ بستان و کینه مجوی چنین دار نزدیک او آب روی

از او باج بگیر و کینه‌توزی مکن؛ با این کار نزد او حرمت و آبروی خود را حفظ می‌کنی.

نکته ادبی: باژ به معنای باج و خراج است که از مغلوب می‌گرفتند.

بیارای دل را به دانش که ارز به دانش بود تا توانی بورز

دلِ خود را با دانش بیارای، چرا که ارزش انسان تا زمانی که توان داری، به میزانِ دانش توست؛ پس در کسب دانش بکوش.

نکته ادبی: بورز به معنای تلاش کن و کار انجام بده.

چو بخشنده باشی گرامی شوی ز دانایی و داد نامی شوی

اگر بخشنده باشی، عزیز و گرامی می‌شوی و به واسطه دانش و عدالتی که داری، نام‌آور خواهی شد.

نکته ادبی: نامی به معنای مشهور و صاحب‌نام است.

تو عهد پدر با روانت بدار به فرزندمان هم چنین یادگار

تو عهدی که پدرانت با تو بسته‌اند را در ذهن و روان خود نگه دار و آن را به عنوان یادگاری ارزشمند به فرزندانت نیز منتقل کن.

نکته ادبی: روان به معنای جان و یاد و خاطره است.

چو من حق فرزند بگزاردم کسی را ز گیتی نیازاردم

همان‌طور که من حقِ فرزندی را ادا کردم و در این جهان هیچ‌کس را بی‌دلیل نیازاردم.

نکته ادبی: گزاردنِ حق به معنای ادا کردن دین و وظیفه است.

شما هم ازین عهد من مگذرید نفس داستان را به بد مشمرید

شما نیز از این عهد و پیمانِ من تخطی نکنید و نفسِ این پند و داستان را ناچیز و بد نپندارید.

نکته ادبی: مشمرید به معنای به شمار نیاوردن یا خوار دانستن است.

تو پند پدر همچنین یاددار به نیکی گرای و بدی باد دار

تو نیز پند پدر را به یاد داشته باش، به نیکی گرایش پیدا کن و بدی را از خود دور نگاه دار.

نکته ادبی: باد داشتن به معنای ناچیز شمردن و رها کردن است.

به خیره مرنجان روان مرا به آتش تن ناتوان مرا

بی‌دلیل و بی‌خردی روانِ مرا مرنجان و تنِ ناتوان مرا به آتشِ رنج و سختی گرفتار مکن.

نکته ادبی: به خیره به معنای بی‌سبب و بیهوده است.

به بد کردن خویش و آزار کس مجوی ای پسر درد و تیمار کس

ای پسر، به خاطرِ بد کردنِ خود و آزار رساندن به دیگران، درد و اندوه برای کسی به وجود نیاور.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

برین بگذرد سالیان پانصد بزرگی شما را به پایان رسد

پس از پانصد سال، دوران بزرگی و شکوهِ شما به پایان خواهد رسید.

نکته ادبی: پانصد اشاره به عددی نمادین برای طول عمرِ یک سلسله یا دوران پادشاهی است.

بپیچد سر از عهد فرزند تو هم انکس که باشد ز پیوند تو

حتی کسی که از نسل و پیوندِ خودِ توست، از عهد و پیمانی که بسته‌ای سرپیچی خواهد کرد.

نکته ادبی: بپیچد سر از عهد کنایه از پیمان‌شکنی است.

ز رای و ز دانش به یکسو شوند همان پند دانندگان نشنوند

آن‌ها از مسیرِ خرد و دانش منحرف می‌شوند و پند و اندرزِ دانایان را نخواهند شنید.

نکته ادبی: یکسو شدن کنایه از عدول کردن و فاصله گرفتن است.

بگردند یکسر ز عهد و وفا به بیداد یازند و جور و جفا

همگی از عهد و وفا روی برمی‌گردانند و به ستم، بیداد و جفا روی می‌آورند.

نکته ادبی: یازند در اینجا به معنای دست دراز کردن و روی آوردن به کاری است.

جهان تنگ دارند بر زیردست بر ایشان شود خوار یزدان پرست

دنیا را بر زیردستانِ خود تنگ می‌کنند و پرستندگانِ یزدان نزد آنان خوار و بی‌مقدار می‌شوند.

نکته ادبی: خوار شدن مؤمنان کنایه از غلبه ظالمان و فساد در جامعه است.

بپوشند پیراهن بدتنی ببالند با کیش آهرمنی

لباسِ بدطینتی و شرارت را بر تن می‌کنند و با کیش و آیینِ اهریمنی هم‌صدا و هم‌سفر می‌شوند.

نکته ادبی: کیش آهرمنی استعاره از راه و روشِ پلید و ظالمانه است.

گشاده شود هرچ ما بسته ایم ببالاید آن دین که ما شسته ایم

هرچه را که ما با زحمت و نظم بسته‌ایم، آنان می‌گشایند (ویران می‌کنند) و دینی را که ما پاک و آراسته بودیم، از بین می‌برند.

نکته ادبی: شسته در اینجا به معنای پاک و آراسته است.

تبه گردد این پند و اندرز من به ویرانی آرد رخ این مرز من

این پند و اندرزِ من تبه می‌شود و این سرزمینِ من رو به ویرانی می‌رود.

نکته ادبی: مرز به معنای سرزمین و کشور است.

همی خواهم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان

از خدای جهان، آن‌که بر همه آشکار و نهان آگاه است، درخواست می‌کنم...

نکته ادبی: آشکار و نهان اشاره به علم مطلق الهی است.

که باشد ز هر بد نگهدارتان همه نیک نامی بود یارتان

که شما را از هر بدی حفظ کند و نیکی و خوش‌نامی همواره یاور و همراه شما باشد.

نکته ادبی: نیک‌نامی به عنوان بزرگ‌ترین سرمایه پادشاه مطرح شده است.

ز یزدان و از ما بر آن کس درود که تارش خرد باشد و داد پود

از سوی خداوند و از جانب من درود بر کسی باد که خرد، تار و پودِ وجودش را تشکیل می‌دهد.

نکته ادبی: تار و پود استعاره از اجزای اصلی و بنیادین شخصیت انسان است.

نیارد شکست اندرین عهد من نکوشد که حنظل کند شهد من

کسی که این عهدِ مرا نمی‌شکند و تلاش نمی‌کند که شهدِ شیرینِ پندهای مرا به حنظلِ تلخ تبدیل کند.

نکته ادبی: حنظل گیاهی بسیار تلخ است که به عنوان نمادِ تلخی و پلیدی به کار می‌رود.

برآمد چهل سال و بر سر دو ماه که تا برنهادم به شاهی کلاه

چهل سال و دو ماه از زمانی که تاج شاهی را بر سر نهادم، می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به طول دوران حکومت اردشیر یا خسرو.

به گیتی مرا شارستانست شش هوا خوشگوار و به زیر آب خوش

در این جهان شش شهر آباد بنا کردم که هوایی خوش‌گوار و آب‌هایی گوارا دارند.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر آباد و پایتخت است.

یکی خواندم خورهٔ اردشیر که گردد زبادش جوان مرد پیر

یکی از آن‌ها را 'خُوره اردشیر' نامیدم که بادِ آن، جوان را پیر (یا پیر را جوان) می‌کند.

نکته ادبی: خوره (فرّه) در اینجا به معنای شکوه و برکت الهی است.

کزو تازه شد کشور خوزیان پر از مردم و آب و سود و زیان

شهری که کشور خوزیان به واسطه آن تازه و آباد شد و پر از مردم، آب و رونقِ اقتصادی گردید.

نکته ادبی: سود و زیان کنایه از رونق تجاری و آبادانی است.

دگر شارستان گندشاپور نام که موبد ازان شهر شد شادکام

شهر دیگر را 'گندشاپور' نامیدم که موبدِ آن شهر، از رفاه و آبادانی آن شادمان شد.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای روحانیِ بلندپایه زرتشتی است.

دگر بوم میسان و رود فرات پر از چشمه و چارپای و نبات

دیگر بنای اردشیر، منطقه میسان و حوالی رود فرات بود که سرشار از چشمه‌های پرآب، گله‌های چارپایان و مزارع سرسبز بود.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و منطقه است؛ نبات در اینجا به معنای گیاه و رویش است.

دگر شارستان برکهٔ اردشیر پر از باغ و پر گلشن و آبگیر

همچنین شهری دیگر به نام برکه اردشیر بنا کرد که پر از باغ‌های زیبا، گلزارها و حوضچه‌های آب بود.

نکته ادبی: شارستان واژه پهلوی به معنای شهر یا مرکزِ اصلیِ سکونت است.

چو رام اردشیرست شهری دگر کزو بر سوی پارس کردم گذر

شهری دیگر به نام رام‌اردشیر وجود دارد که از آنجا به سمت پارس حرکت کردم.

نکته ادبی: رام در اینجا به معنای محل آسایش و آرامش است.

دگر شارستان اورمزد اردشیر هوا مشک بوی و به جوی آب شیر

شهر دیگری نیز به نام هرمزداردشیر ساخت که هوایی معطر همچون مشک داشت و آبِ نهرهایش بسیار گوارا و شیرین بود.

نکته ادبی: مشک‌بوی کنایه از پاکی و لطافت هواست.

روان مرا شادگردان به داد که پیروز بادی تو بر تخت شاد

اردشیر به جانشین خود گفت: با اجرای عدالت و دادگری، روان مرا شاد کن تا تو نیز در پادشاهی‌ات پیروز و شادمان باشی.

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای روحِ درگذشته است که با عملِ نیکِ بازماندگان آرام می‌گیرد.

بسی رنجها بردم اندر جهان چه بر آشکار و چه اندر نهان

من در این جهان رنج‌های بسیاری کشیدم؛ چه آن‌هایی که آشکار بود و چه دردهایی که در نهان تحمل کردم.

نکته ادبی: تضاد میان آشکار و نهان بیانگر گستره سختی‌های پادشاه است.

کنون دخمه را برنهادیم رخت تو بسپار تابوت و پرداز تخت

اکنون که زمانِ رفتنم فرا رسیده و آماده سفر به گور هستم، تو مسئولیتِ تابوت و پادشاهی را بپذیر.

نکته ادبی: برنهادن رخت کنایه از آماده شدن برای مرگ و کوچیدن از دنیاست.

بگفت این و تاریک شد بخت اوی دریغ آن سر و افسر و تخت اوی

این سخن را گفت و اقبالش تیره شد و از دنیا رفت؛ افسوس بر آن شکوه و پادشاهیِ او.

نکته ادبی: تاریک شدن بخت استعاره از مرگ است.

چنین است آیین خرم جهان نخواهد بما برگشادن نهان

رسمِ این دنیای فریبنده چنین است که هرگز رازهایش را برای ما فاش نمی‌کند و به کامِ کسی نمی‌گردد.

نکته ادبی: نهان در اینجا به معنای اسرارِ سرنوشت و آینده است.

انوشه کسی کو بزرگی ندید نبایستش از تخت شد ناپدید

خوشبخت کسی است که طعمِ قدرت و بزرگی را نچشید تا مجبور نشود با مرگ از تخت پایین کشیده شود.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و خوشبخت است.

بکوشی و آری ز هرگونه چیز نه مردم نه آن چیز ماند به نیز

هرچقدر در این دنیا تلاش کنی و ثروت بیندوزی، نه آن ثروت برای تو می‌ماند و نه خودِ تو در این دنیا باقی خواهی ماند.

نکته ادبی: به نیز در اینجا به معنای دوباره یا برای همیشه است.

سرانجام با خاک باشیم جفت دو رخ را به چادر بباید نهفت

سرانجام همه ما با خاک هم‌نشین خواهیم شد و باید چهره‌هایمان را زیر کفن پنهان کنیم.

نکته ادبی: جفتِ خاک شدن کنایه از دفن شدن است.

بیا تا همه دست نیکی بریم جهان جهان را به بد نسپرسم

بیا تا همه در پی نیکی باشیم و این جهان را با بدی به دیگران نسپاریم.

نکته ادبی: دست نیکی بردن کنایه از انجام کار خیر است.

بکوشیم بر نیک نامی به تن کزین نام یابیم بر انجمن

بکوشیم تا با انجام کارهای نیک، نامی نیک از خود بر جای بگذاریم تا در میان مردم به نیکی از ما یاد کنند.

نکته ادبی: انجمن به معنای میان مردم و اجتماع است.

خنک آنک جامی بگیرد به دست خورد یاد شاهان یزدان پرست

خوشا به حال کسی که جامی در دست می‌گیرد و به یاد پادشاهانِ خداپرستِ گذشته می‌نوشد.

نکته ادبی: یزدان‌پرست اشاره به پادشاهان دادگر و خداترس دارد.

چو جام نبیدش دمادم شود بخسپد بدانگه که خرم شود

وقتی که نوشیدنی‌اش تمام شد و سرخوش گشت، در زمانی که شادمان است، به خواب رود.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب یا نوشیدنی است.

کنون پادشاهی شاپور گوی زبان برگشای از می و سور گوی

اکنون از پادشاهی شاپور سخن بگو و زبان را به ستایش و جشن باز کن.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و شادی است.

بران آفرین کافرین آفرید مکان و زمان و زمین آفرید

بر آن آفریننده‌ای درود بفرست که خودِ آفرینش را خلق کرد و مکان و زمان و زمین را پدید آورد.

نکته ادبی: آفرین در مصراع اول به معنای ستایش و در مصراع دوم به معنای خلق کردن است.

هم آرام ازویست و هم کار ازوی هم انجام ازویست و فرجام ازوی

آرامش و کارهای جهان همه از سوی اوست؛ آغاز و پایان هر چیزی نیز به دست اوست.

نکته ادبی: انجام و فرجام هر دو به معنای عاقبت و پایان است که تأکید بر قدرت مطلق خداوند دارد.

سپهر و زمان و زمین کرده است کم و بیش گیتی برآورده است

اوست که آسمان و زمان و زمین را آفریده و کم و زیادِ دنیا را او تنظیم کرده است.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان و هستی است.

ز خاشاک ناچیز تا عرش راست سراسر به هستی یزدان گواست

از کوچک‌ترین ذره ناچیز تا عرشِ الهی، همه هستی گواهی‌دهنده بر وجود خداوند هستند.

نکته ادبی: خاشاک استعاره از کوچکترین و بی‌ارزش‌ترین چیزهاست.

جز او را مخوان کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان

غیر از او کسی را خالق جهان ندان؛ چرا که تنها اوست که از نهان و آشکار آگاه است.

نکته ادبی: شناسنده کنایه از دانای مطلق است.

ازو بر روان محمد درود بیارانش بر هریکی برفزود

درود بر روان حضرت محمد (ص) و یارانش که مقامشان افزوده باد.

نکته ادبی: برفزود در اینجا به معنای دعا برای تعالی مقام یاران پیامبر است.

سرانجمن بد ز یاران علی که خوانند او را علی ولی

سردمدار و بزرگِ یارانِ پیامبر، حضرت علی (ع) است که او را ولی و سرپرست می‌خوانند.

نکته ادبی: سرانجمن به معنای رئیس یا بزرگِ گروه است.

همه پاک بودند و پرهیزگار سخنهایشان برگذشت از شمار

همه آنان پاک و پرهیزگار بودند و سخنانشان از شمار بیرون است.

نکته ادبی: از شمار بیرون بودن کنایه از بسیار بودن یا ارزشمند بودن است.

کنون بر سخنها فزایش کنیم جهان آفرین را ستایش کنیم

اکنون سخن را ادامه دهیم و به ستایشِ آفریننده جهان بپردازیم.

نکته ادبی: فزایش به معنای ادامه دادن و افزودن است.

ستاییم تاج شهنشاه را که تختش درفشان کند ماه را

تاجِ آن شاهنشاهی را می‌ستاییم که تخت پادشاهی‌اش از درخششِ شکوه، ماه را نیز روشن می‌کند.

نکته ادبی: درفشان استعاره از درخشش و جلال است.

خداوند با فر و با بخش و داد زمانه به فرمان او گشت شاد

خداوندگاری که فرّ و بخشندگی و عدل دارد و روزگار به فرمان او شاد و آباد گشته است.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب و مالک است.

خداوند گوپال و شمشیر و گنج خداوند آسانی و درد و رنج

او صاحبِ قدرت و سلاح و ثروت است و هم آسانی و هم سختی‌های روزگار به دست اوست.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرزِ گران است که نماد قدرت نظامی است.

جهاندار با فر و نیکی شناس که از تاج دارد به یزدان سپاس

پادشاهی که شکوه دارد و حق‌شناس است و تاج‌گذاری‌اش را مدیونِ لطفِ یزدان می‌داند.

نکته ادبی: نیکی‌شناس به معنای قدرشناس و دین‌دار است.

خردمند و زیبا و چیره سخن جوانی بسال و بدانش کهن

خردمند، زیبا و خوش‌سخن است که اگرچه در شمارِ سال‌های عمر جوان است، اما در دانش بسیار پخته و کهن‌سال است.

نکته ادبی: چیره سخن به معنای فصیح و بلیغ است.

همی مشتری بارد از ابر اوی بتازیم در سایهٔ فر اوی

از ابرِ لطفِ او بارانِ رحمت می‌بارد و ما در سایه حمایتِ فرّ پادشاهی او زندگی می‌کنیم.

نکته ادبی: مشتری کنایه از ستاره سعد و نیک‌بختی است.

به رزم آسمان را خروشان کند چو بزم آیدش گوهرافشان کند

در میدان جنگ، آسمان را با فریادش به لرزه در می‌آورد و در مجلس بزم، هدایا و سکه‌ها می‌بخشد.

نکته ادبی: گوهرافشان کنایه از بخشندگیِ بسیار است.

چو خشم آورد کوه ریزان شود سپهر از بر خاک لرزان شود

وقتی خشمگین شود، کوه‌ها فرو می‌ریزند و آسمان بر فراز زمین می‌لرزد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادن ابهت پادشاه.

پدر بر پدر شهریارست و شاه بنازد بدو گنبد هور و ماه

او که پادشاهیِ موروثی دارد، به قدری بزرگ است که خورشید و ماه بر او افتخار می‌کنند.

نکته ادبی: گنبد هور و ماه استعاره از آسمان است.

بماناد تا جاودان نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی

نام او تا ابد باقی بماند و عاقبتِ کارش همواره بزرگی و سروری باشد.

نکته ادبی: فرجام به معنای عاقبت کار است.

سر نامه کردم ثنای ورا بزرگی و آیین و رای ورا

ابتدای این نامه را با ستایش او آغاز کردم؛ ستایشِ بزرگی، آیین و خرد او.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

ازو دیدم اندر جهان نام نیک ز گیتی ورا باد فرجام نیک

در وجود او بود که نیکی و نامِ خوش را در جهان دیدم؛ پس عاقبتِ نیکو در انتظار او باد.

نکته ادبی: نام نیک در ادبیات فارسی از عالی‌ترین ارزش‌هاست.

ز دیدار او تاج روشن شدست ز بدها ورا بخت جوشن شدست

با دیدنِ او، تاجِ پادشاهی درخشان شد و بختِ بلندش همچون زرهی او را در برابر بدی‌ها محافظت می‌کند.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و محافظ است.

بنازد بدو مردم پارسا هم انکس که شد بر زمین پادشا

مردمِ پارسا و همچنین کسانی که خود پادشاهِ سرزمینی هستند، به داشتنِ او افتخار می‌کنند.

نکته ادبی: بنازیدن به معنای افتخار کردن است.

هوا روشن از بارور بخت اوی زمین پایهٔ نامور تخت اوی

هوا به خاطرِ بختِ بلندِ او روشن است و زمین نیز به شکوهِ تختِ او تکیه دارد.

نکته ادبی: پایه تخت استعاره از استحکام قدرت اوست.

به رزم اندرون ژنده پیل بلاست به بزم اندرون آسمان وفاست

او در میدان جنگ چون فیلی خشمگین و ترسناک است، اما در مجلس بزم، مظهرِ وفاداری و آرامش است.

نکته ادبی: ژنده پیل کنایه از قدرت و بزرگی است.

چو در رزم رخشان شود رای اوی همی موج خیزد ز دریای اوی

هنگامی که در جنگ اندیشه‌اش به کار می‌افتد، دریایِ وجودش متلاطم می‌شود.

نکته ادبی: دریا استعاره از عمقِ اندیشه و خشمِ پادشاه است.

به نخچیر شیران شکار وی اند دد و دام در زینهار وی اند

در شکارگاه، شیرها صیدِ او می‌شوند و حیواناتِ وحشی در پناهِ امنیتِ او زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پناه است.

از آواز گرزش همی روز جنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ

از صدای گرزِ او در روز نبرد، دلِ شیر از ترس می‌ترکد و پوستِ پلنگ از وحشت می‌درد.

نکته ادبی: اغراق برای نمایش قدرتِ رزمی پادشاه.

سرش سبز باد و دلش پر ز داد جهان بی سر و افسر او مباد

همیشه سرش سرافراز و دلش سرشار از عدالت باد؛ جهان هرگز از وجودِ او خالی مباد.

نکته ادبی: سر سبز بودن کنایه از سلامت و سرافرازی است.