شاهنامه - پادشاهی اردشیر

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
کنون از خردمندی اردشیر سخن بشنو و یک به یک یادگیر
بکوشید و آیین نیکو نهاد بگسترد بر هر سوی مهر و داد
به درگاه چون خواست لشکر فزون فرستاد بر هر سوی رهنمون
که تا هرکسی را که دارد پسر نماند که بالا کند بی هنر
سواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر خدنگ
چو کودک ز کوشش به مردی شدی بهر بخششی در بی آهو بدی
ز کشور به درگاه شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند
نوشتی عرض نام دیوان اوی بیاراستی کاخ و ایوان اوی
چو جنگ آمدی نورسیده جوان برفتی ز درگاه با پهلوان
یکی موبدان را ز کارآگهان که بودی خریدار کار جهان
ابر هر هزاری یکی کارجوی برفتی نگه داشتی کار اوی
هرانکس که در جنگ سست آمدی به آورد ناتن درست آمدی
شهنشاه را نامه کردی بران هم از بی هنر هم ز جنگ آوران
جهاندار چون نامه برخواندی فرستاده را پیش بنشاندی
هنرمند را خلعت آراستی ز گنج آنچ پرمایه تر خواستی
چو کردی نگاه اندران بی هنر نبستی میان جنگ را بیشتر
چنین تا سپاهش بدانجا رسید که پهنای ایشان ستاره ندید
ازیشان کسی را که بد رای زن برافراختندی سرش ز انجمن
که هرکس که خشنودی شاه جست زمین را به خوان دلیران بشست
بیابد ز من خلعت شهریار بود در جهان نام او یادگار
به لشکر بیاراست گیتی همه شبان گشت و پرخاش جویان رمه
به دیوانش کارآگهان داشتی به بی دانشی کار نگذاشتی
بلاغت نگه داشتندی و خط کسی کو بدی چیره بر یک نقط
چو برداشتی آن سخن رهنمون شهنشاه کردیش روزی فزون
کسی را که کمتر بدی خط و ویر نرفتی به دیوان شاه اردشیر
سوی کارداران شدندی به کار قلم زن بماندی بر شهریار
شناسنده بد شهریار اردشیر چو دیدی به درگاه مرد دبیر
نویسنده گفتی که گنج آگنید هم از رای او رنج بپراگنید
بدو باشد آباد شهر و سپاه همان زیردستان فریادخواه
دبیران چو پیوند جان منند همه پادشا بر نهان منند
چو رفتی سوی کشور کاردار بدو شاه گفتی درم خوار دار
نباید که مردم فروشی به گنج که برکس نماند سرای سپنج
همه راستی جوی و فرزانگی ز تو دور باد آز و دیوانگی
ز پیوند و خویشان مبر هیچ کس سپاه آنچ من یار دادمت بس
درم بخش هر ماه درویش را مده چیز مرد بداندیش را
اگر کشور آباد داری به داد بمانی تو آباد وز داد شاد
و گر هیچ درویش خسپد به بیم همی جان فروشی به زر و به سیم
هرانکس که رفتی به درگاه شاه به شایسته کاری و گر دادخواه
بدندی به سر استواران اوی بپرسیدن از کارداران اوی
که دادست ازیشان و بگرفت چیز وزیشان که خسپد به تیمار نیز
دگر آنک در شهر دانا که اند گر از نیستی ناتوانا که اند
دگر کیست آنک از در پادشاست جهاندیده پیرست و گر پارساست
شهنشاه گوید که از رنج من مبادا کسی شاد بی گنج من
مگر مرد با دانش و یادگیر چه نیکوتر از مرد دانا و پیر
جهاندیدگان را همه خواستار جوان و پسندیده و بردبار
جوانان دانا و دانش پذیر سزد گر نشینند بر جای پیر
چو لشکرش رفتی به جایی به جنگ خرد یار کردی و رای و درنگ
فرستاده ای برگزیدی دبیر خردمند و با دانش و یادگیر
پیامی به دادی به آیین و چرب بدان تا نباشد به بیداد حرب
فرستاده رفتی بر دشمنش که بشناختی راز پیراهنش
شنیدی سخن گر خرد داشتی غم و رنج بد را به بد داشتی
بدان یافت او خلعت شهریار همان عهد و منشور با گوشوار
وگر تاب بودی به سرش اندرون به دل کین و اندر جگر جوش خون
سپه را بدادی سراسر درم بدان تا نباشند یک تن دژم
یکی پهلوان خواستی نامجوی خردمند و بیدار و آرامجوی
دبیری به آیین و با دستگاه که دارد ز بیداد لشکر نگاه
وزان پس یکی مرد بر پشت پیل نشستی که رفتی خروشش دو میل
زدی بانگ کای نامداران جنگ هرانکس که دارد دل و نام و ننگ
نباید که بر هیچ درویش رنج رسد گر بر آنکس بود نام و گنج
به هر منزلی در خورید و دهید بران زیردستان سپاسی نهید
به چیز کسان کس میازید دست هرانکس که او هست یزدان پرست
به دشمن هرانکس که بنمود پشت شود زان سپس روزگارش درشت
اگر دخمه باشد به چنگال اوی وگر بند ساید بر و یال اوی
ز دیوان دگر نام او کرده پاک خورش خاک و رفتنش بر تیره خاک
به سالار گفتی که سستی مکن همان تیز و پیش دستی مکن
همیشه به پیش سپه دار پیل طلایه پراگنده بر چار میل
نخستین یکی گرد لشکر به گرد چو پیش آیدت روز ننگ و نبرد
به لشکر چنین گوی کاین خود کیند بدین رزمگاه اندرون برچیند
از ایشان صد اسپ افگن از ما یکی همان صد به پیش یکی اندکی
شما را همه پاک برنا و پیر ستانم همه خلعت از اردشیر
چو اسپ افگند لشکر از هر دو روی نباید که گردان پرخاشجوی
بیاید که ماند تهی قلب گاه وگر چند بسیار باشد سپاه
چنان کن که با میمنه میسره بکوشند جنگ آوران یکسره
همان نیز با میسره میمنه بکوشند و دلها همه بر بنه
بود لشکر قلب بر جای خویش کس از قلبگه نگسلد پای خویش
وگر قلب ایشان بجنبد ز جای تو با لشکر از قلب گاه اندر آی
چو پیروز گردی ز کس خون مریز که شد دشمن بدکنش در گریز
چو خواهد ز دشمن کسی زینهار تو زنهارده باش و کینه مدار
چو تو پشت دشمن ببینی به چیز مپرداز و مگذر هم از جای نیز
نباید که ایمن شوید از کمین سپه باشد اندر در و دشت کین
هرآنگه که از دشمن ایمن شوی سخن گفتن کس همی نشنوی
غنیمت بدان بخش کو جنگ جست به مردی دل از جان شیرین بشست
هرانکس که گردد به دستت اسیر بدین بارگاه آورش ناگزیر
من از بهر ایشان یکی شارستان برآرم به بومی که بد خارستان
ازین پندها هیچ گونه مگرد چو خواهی که مانی تو بی رنج و درد
به پیروزی اندر به یزدان گرای که او باشدت بی گمان رهنمای
ز جایی که آمد فرستاده ای ز ترکی و رومی و آزاده ای
ازو مرزبان آگهی داشتی چنین کارها خوار نگذاشتی
بره بر بدی خان او ساخته کنارنگ زان کار پرداخته
ز پوشیدنیها و از خوردنی نیازش نبودی به گستردنی
چو آگه شدی زان سخن کاردار که او بر چه آمد بر شهریار
هیونی سرافراز و مردی دبیر برفتی به نزدیک شاه اردشیر
بدان تا پذیره شدندی سپاه بیاراستی تخت پیروز شاه
کشیدی پرستنده هر سو رده همه جامه هاشان به زر آژده
فرستاده را پیش خود خواندی به نزدیکی تخت بنشاندی
به پرسش گرفتی همه راز اوی ز نیک و بد و نام و آواز اوی
ز داد و ز بیداد وز کشورش ز آیین وز شاه وز لشکرش
به ایوانش بردی فرستاده وار بیاراستی هرچ بودی به کار
وزان پس به خوان و میش خواندی بر تخت زرینش بنشاندی
به نخچیر بردیش با خویشتن شدی لشکر بیشمار انجمن
کسی کردنش را فرستاده وار بیاراستی خلعت شهریار
به هر سو فرستاد پس موبدان بی آزار و بیداردل بخردان
که تا هر سوی شهرها ساختند بدین نیز گنجی بپرداختند
بدان تا کسی را که بی خانه بود نبودش نوا بخت بیگانه بود
همان تا فراوان شود زیردست خورش ساخت با جایگاه نشست
ازو نام نیکی بود در جهان چه بر آشکار و چه اندر نهان
چو او در جهان شهریاری نبود پس از مرگ او یادگاری نبود
منم ویژه زنده کن نام اوی مبادا جز از نیکی انجام اوی
فراوان سخن در نهان داشتی به هر جای کارآگهان داشتی
چو بی مایه گشتی یکی مایه دار ازان آگهی یافتی شهریار
چو بایست برساختی کار اوی نماندی چنان تیره بازار اوی
زمین برومند و جای نشست پرستیدن مردم زیردست
بیاراستی چون ببایست کار نگشتی نهانش به کس آشکار
تهی دست را مایه دادی بسی بدو شاد کردی دل هرکسی
همان کودکان را به فرهنگیان سپردی چو بودی ورا هنگ آن
به هر برزنی در دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی
نماندی که بودی کسی را نیاز نگه داشتی سختی خویش راز
به میدان شدی بامداد پگاه برفتی کسی کو بدی دادخواه
نچستی بداد اندر آزرم کس چه کهتر چه فرزند فریادرس
چه کهتر چه مهتر به نزدیک اوی نجستی همی رای تاریک اوی
ز دادش جهان یکسر آباد کرد دل زیردستان به خود شاد کرد
جهاندار چون گشت با داد جفت زمانه پی او نیارد نهفت
فرستاده بودی به گرد جهان خردمند و بیدار کارآگهان
به جایی که بودی زمینی خراب وگر تنگ بودی به رود اندر آب
خراج اندر آن بوم برداشتی زمین کسان خوار نگذاشتی
گر ایدونک دهقان بدی تنگ دست سوی نیستی گشته کارش ز هست
بدادی ز گنج آلت و چارپای نماندی که پایش برفتی ز جای
ز دانا سخن بشنو ای شهریار جهان را برین گونه آباد دار
چو خواهی که آزاد باشی ز رنج بی آزار و بی رنج آگنده گنج
بی آزاری زیردستان گزین بیابی ز هرکس به داد آفرین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کنون از خردمندی اردشیر سخن بشنو و یک به یک یادگیر

اکنون از خردمندی و دانایی اردشیر سخن بشنو و آن را نکته به نکته بیاموز و در یاد نگاه دار.

نکته ادبی: «خردمندی» در اینجا به معنای حکمتِ عملی و تدبیرِ سیاسی است؛ «یادگیر» فعل امر است.

بکوشید و آیین نیکو نهاد بگسترد بر هر سوی مهر و داد

او بسیار کوشید تا آیین‌های پسندیده بنا نهد و در همه‌جای قلمرو خود، دادگری و مهربانی را بگسترد.

نکته ادبی: «آیین نیکو نهادن» کنایه از وضع قوانینِ عادلانه و ساختار اداری صحیح است.

به درگاه چون خواست لشکر فزون فرستاد بر هر سوی رهنمون

هنگامی که نیاز به لشکری بزرگ احساس می‌کرد، به هر سوی کشور افراد کاربلد و رهنمون گسیل داشت.

نکته ادبی: «رهنمون» به معنای راهنما و کسی که مسیر را می‌شناسد و هدایت می‌کند.

که تا هرکسی را که دارد پسر نماند که بالا کند بی هنر

دستور داد تا هرکس پسری دارد، نگذارد که او بدونِ کسب هنر و مهارت، بزرگ و رشد یابد.

نکته ادبی: «بالا کند» استعاره از رشد یافتن و بزرگ‌شدن است؛ «هنر» در اینجا به معنای فضیلت و توانمندی است.

سواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر خدنگ

باید به او سوارکاری و رسم جنگیدن با گرز، کمان و تیرهای تیز را می‌آموخت.

نکته ادبی: «خدنگ» نوعی چوب سخت و راست است که برای ساخت تیر استفاده می‌شده و در شعر نماد تیرِ تیز و راست‌رو است.

چو کودک ز کوشش به مردی شدی بهر بخششی در بی آهو بدی

هنگامی که کودک با تلاش و کوشش به سنِ مردی می‌رسید، در هر کارِ نیکویی بی‌عیب و نقص بود.

نکته ادبی: «بی‌آهو» یعنی بی‌عیب، پاک و مبرا از نقص.

ز کشور به درگاه شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند

این جوانان از سراسر کشور به درگاه شاه می‌آمدند و در آن بارگاهِ نامدار حاضر می‌شدند.

نکته ادبی: «نامور» صفتِ بارگاه و کنایه از عظمت و شهرتِ دربارِ اردشیر است.

نوشتی عرض نام دیوان اوی بیاراستی کاخ و ایوان اوی

نام آنان در دفتر دیوان ثبت می‌شد و کاخ و ایوانِ شاه به حضورِ آنان آراسته می‌گشت.

نکته ادبی: «عرض نام» در اصطلاحِ قدیم به معنای سان دیدن و ثبتِ نامِ سپاهیان در دفترِ مخصوص است.

چو جنگ آمدی نورسیده جوان برفتی ز درگاه با پهلوان

چون هنگام جنگ فرامی‌رسید، این جوانانِ تازه‌نفس، همراه با پهلوانانِ باتجربه به میدان نبرد می‌رفتند.

نکته ادبی: «نورسیده جوان» اشاره به نیروهای تازه‌نفس و آموزش‌دیده دارد.

یکی موبدان را ز کارآگهان که بودی خریدار کار جهان

یکی از موبدان که کاردان و آگاه به امور جهان بود، رسیدگی به کارِ آنان را بر عهده داشت.

نکته ادبی: «موبد» در اینجا به معنای دانشمند و کارشناسِ امور اداری است نه صرفاً پیشوای دینی.

ابر هر هزاری یکی کارجوی برفتی نگه داشتی کار اوی

برای هر هزار نفر، یک مسئولِ کارجو تعیین می‌کرد که همیشه مراقبِ رفتار و کارِ آنان باشد.

نکته ادبی: «هزار» اشاره به واحدِ نظامی «هزاره» است؛ «کارجوی» یعنی کسی که پیگیرِ کارهاست.

هرانکس که در جنگ سست آمدی به آورد ناتن درست آمدی

هرکس که در میدان جنگ ضعیف عمل می‌کرد و در مبارزه، تواناییِ لازم را نداشت، شناسایی می‌شد.

نکته ادبی: «ناتن» در اینجا یعنی کسی که تنِ او برای جنگ آماده نیست (ضعیف‌الجثه یا ترسو).

شهنشاه را نامه کردی بران هم از بی هنر هم ز جنگ آوران

گزارشِ وضعیتِ هم افراد بی‌هنر و هم جنگ‌آورانِ توانا را در نامه‌ای به شاهنشاه می‌نوشتند.

نکته ادبی: اشاره به نظامِ گزارش‌دهیِ اداری که لازمه‌ی شایسته‌سالاری است.

جهاندار چون نامه برخواندی فرستاده را پیش بنشاندی

شاهنشاه چون نامه را می‌خواند، فرستاده را نزد خود می‌نشاند تا اطلاعاتِ بیشتری کسب کند.

نکته ادبی: نشاندنِ فرستاده، نشان از اهمیتِ شاه به گزارش‌هایِ میدانی و دقت در تصمیم‌گیری دارد.

هنرمند را خلعت آراستی ز گنج آنچ پرمایه تر خواستی

به فرد هنرمند، خلعت و پاداش می‌بخشید و از گنجینه‌اش هرچه گران‌بها بود به او هدیه می‌داد.

نکته ادبی: «خلعت» پوشاکی بود که شاه به عنوان پاداش به زیردستان می‌بخشید.

چو کردی نگاه اندران بی هنر نبستی میان جنگ را بیشتر

اما چون به وضعِ فرد بی‌هنر می‌نگریست، او را برای حضور در نبردهای اصلی و حساس برنمی‌گزید.

نکته ادبی: «میان بستن» کنایه از آماده‌شدن برای جنگ یا خدمت است.

چنین تا سپاهش بدانجا رسید که پهنای ایشان ستاره ندید

این روند ادامه یافت تا جایی که سپاهش چنان گسترده شد که پهنای آن از شمارشِ ستارگان آسمان هم فراتر بود.

نکته ادبی: «ستاره ندید» مبالغه‌ای برای نشان دادنِ کثرتِ بیش‌از‌حدِ سپاهیان است.

ازیشان کسی را که بد رای زن برافراختندی سرش ز انجمن

از میان آنان هرکسی که بداندیش بود، سرش را از انجمنِ سپاهیان بلند می‌کردند (او را اخراج می‌کردند).

نکته ادبی: کنایه از طرد کردن و بیرون راندن از جمعِ رسمی.

که هرکس که خشنودی شاه جست زمین را به خوان دلیران بشست

چرا که هرکس خشنودیِ شاه را می‌جست، میدانِ نبرد را از لوث دشمنان پاک می‌کرد.

نکته ادبی: «زمین را به خوان دلیران بشست» کنایه از پیروزی و پاکسازیِ میدان جنگ.

بیابد ز من خلعت شهریار بود در جهان نام او یادگار

شاه می‌گفت: خلعتِ شهریاری را از من دریافت کن تا نامِ تو در تاریخ ماندگار شود.

نکته ادبی: تاکید بر جاودانگیِ نام از طریقِ خدمت به میهن و شاهِ عادل.

به لشکر بیاراست گیتی همه شبان گشت و پرخاش جویان رمه

او با این سپاه، جهان را سامان داد؛ گویی پادشاه همچون شبان و سپاهیان همچون گله‌ای بودند که در پیِ دفعِ دشمن برآمدند.

نکته ادبی: تمثیلِ شبان و گله برای تبیینِ رابطه حاکم و سپاه؛ «پرخاش‌جویان» یعنی کسانی که به دنبال جنگ و دفاع هستند.

به دیوانش کارآگهان داشتی به بی دانشی کار نگذاشتی

در دیوانِ اداری‌اش کارشناسانِ آگاه گماشته بود تا امور را بر اساس دانش پیش ببرند و کارهای بی‌خردانه انجام نشود.

نکته ادبی: «دیوان» در اینجا نهادِ حکومتی و دفترِ ثبتِ امور است.

بلاغت نگه داشتندی و خط کسی کو بدی چیره بر یک نقط

در امور دفتری، به بلاغت و خطِ خوش اهمیت می‌دادند و کسی که در نگارش و نقطه‌گذاری چیره بود، مورد توجه قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: «نقط» اشاره به دقیق بودن در کتابت و دبیری دارد.

چو برداشتی آن سخن رهنمون شهنشاه کردیش روزی فزون

چون آن فردِ کاردان سخنِ پخته‌ای می‌گفت، شاهنشاه حقوق و روزیِ او را افزایش می‌داد.

نکته ادبی: «روزی» در اینجا به معنای مواجب و حقوقِ دولتی است.

کسی را که کمتر بدی خط و ویر نرفتی به دیوان شاه اردشیر

کسی که در خط‌نویسی و دانشِ اندک، ضعف داشت، جایی در دیوانِ شاه اردشیر نداشت.

نکته ادبی: «ویر» به معنای هوش و دانش است؛ تأکید بر شایسته‌سالاریِ علمی.

سوی کارداران شدندی به کار قلم زن بماندی بر شهریار

آنان که در نگارش ضعیف بودند به کارهای اداریِ دیگر می‌پرداختند و فقط خوش‌نویسان و قلم‌زنانِ ماهر نزد شاه باقی می‌ماندند.

نکته ادبی: تمایز قائل شدن بین کارگزاران اجرایی و دبیرانِ خاصِ دربار.

شناسنده بد شهریار اردشیر چو دیدی به درگاه مرد دبیر

اردشیر پادشاهی آگاه بود و چون دبیرِ هنرمندی را در درگاه می‌دید، جایگاهِ او را می‌شناخت.

نکته ادبی: تأکید بر «شناسنده بودنِ» پادشاه که نشانه‌ی هوش و درایتِ او در شناختِ افراد است.

نویسنده گفتی که گنج آگنید هم از رای او رنج بپراگنید

به نویسنده می‌گفت: گنج‌ها را انباشته کن و با تدبیر و اندیشه‌ات، رنج را از مردم دور کن.

نکته ادبی: «گنج آگنید» یعنی گنجینه را پر نگه دار؛ «بپراگنید» یعنی دور کن و پراکنده ساز.

بدو باشد آباد شهر و سپاه همان زیردستان فریادخواه

آبادانیِ شهر و سپاه و همچنین حمایت از زیردستان، به وجودِ دبیرانِ توانا وابسته است.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ حیاتیِ دیوان‌سالاری در حفظِ نظم و رفاهِ عمومی.

دبیران چو پیوند جان منند همه پادشا بر نهان منند

دبیرانِ لایق، مانندِ جانِ من هستند و در حقیقت، آنان پادشاهانِ پنهانِ من در اداره‌ی امورند.

نکته ادبی: تشبیه دبیران به «جان» نشان از ارزشمندی و جایگاهِ کلیدی آنان در حکومت دارد.

چو رفتی سوی کشور کاردار بدو شاه گفتی درم خوار دار

هرگاه مسئولی را به کشوری می‌فرستاد، به او می‌گفت که با درهم و پولِ مردم، فروتن باش و دلبسته نباش.

نکته ادبی: «خوار دار» به معنای بی‌ارزش شمردنِ ثروت و دنیاست.

نباید که مردم فروشی به گنج که برکس نماند سرای سپنج

نباید مردم را فدای ثروت‌اندوزی کنی، زیرا این دنیایِ زودگذر برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «سرای سپنج» استعاره از دنیای فانی و زودگذر است.

همه راستی جوی و فرزانگی ز تو دور باد آز و دیوانگی

همیشه در پیِ عدالت باش و فرزانگی پیشه کن و از آزمندی و دیوانگی دوری گزین.

نکته ادبی: «دیوانگی» در اینجا به معنای بی‌خردی و اعمالِ ناشی از خشم و شهوت است.

ز پیوند و خویشان مبر هیچ کس سپاه آنچ من یار دادمت بس

به خاطرِ خویشاوندی، کسی را بی‌دلیل برتری نده؛ سپاهی که من در اختیارت گذاشته‌ام برایت کافی است.

نکته ادبی: هشدار نسبت به «خویشاوندسالاری» و تأکید بر کفایتِِ امکاناتِ دولتی.

درم بخش هر ماه درویش را مده چیز مرد بداندیش را

هر ماه به درویشان و نیازمندان کمک مالی کن و به افراد بداندیش و ظالم، چیزی عطا نکن.

نکته ادبی: تفاوتِ برخورد با فقیر (مستحقِ حمایت) و بداندیش (مستحقِ طرد).

اگر کشور آباد داری به داد بمانی تو آباد وز داد شاد

اگر کشور را با عدالت آباد نگه داری، خودت نیز در آبادانی و شادیِ ناشی از دادگری، باقی خواهی ماند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه‌ی علی و معلولی: عدالتِ حاکم، باعثِ بقای اوست.

و گر هیچ درویش خسپد به بیم همی جان فروشی به زر و به سیم

و اگر حتی یک نیازمند از ترسِ ظلمِ تو با دلِ نگران بخوابد، بدان که جان و ایمانِ خود را به ثمنِ بخس فروخته‌ای.

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ بسیارِ ایمان و جان در برابرِ بی‌عدالتی.

هرانکس که رفتی به درگاه شاه به شایسته کاری و گر دادخواه

هرکسی که به درگاه شاه می‌آمد، چه برای انجام کاری و چه برای دادخواهی...

نکته ادبی: «دادخواه» کسی است که به دنبالِ اجرای عدالت و رفعِ ظلم است.

بدندی به سر استواران اوی بپرسیدن از کارداران اوی

توسطِ افرادِ معتمدِ شاه مورد پرسش قرار می‌گرفت تا از صحتِ عملکردِ کارگزارانِ او آگاه شوند.

نکته ادبی: توصیفِ یک سیستمِ نظارتیِ دقیق برای بازرسی از عملکردِ مدیرانِ دولتی.

که دادست ازیشان و بگرفت چیز وزیشان که خسپد به تیمار نیز

که آیا مسئولی به او ظلم کرده و حقش را گرفته است، یا اینکه از بی‌توجهیِ آنان رنج می‌کشد.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای غم، رنج و اندوه است.

دگر آنک در شهر دانا که اند گر از نیستی ناتوانا که اند

همچنین می‌پرسیدند که چه کسانی در شهر دانا هستند و چه کسانی بر اثر تنگدستی ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر شناساییِ نخبگان (دانا) و حمایت از نیازمندان (ناتوان).

دگر کیست آنک از در پادشاست جهاندیده پیرست و گر پارساست

و اینکه چه کسی از درباریان است و آیا پیرِ جهان‌دیده یا فردِ پارسایی در میان آنان حضور دارد یا خیر.

نکته ادبی: توجه به شأنِ مشاوران و اطرافیانِ حکومت (جهاندیده و پارسا).

شهنشاه گوید که از رنج من مبادا کسی شاد بی گنج من

شاهنشاه می‌گفت: از حاصلِ رنجِ من، نباید کسی باشد که از گنجینه‌ی من بی‌بهره و ناشاد بماند.

نکته ادبی: بیانِ مسئولیتِ اجتماعیِ شاه در برابرِ رفاهِ عمومی.

مگر مرد با دانش و یادگیر چه نیکوتر از مرد دانا و پیر

مگر فردِ دانش‌آموخته و یادگیرنده؛ چرا که چه چیزی بهتر از همنشینی با مردِ دانا و باتجربه است؟

نکته ادبی: ستایشِ خردمندی و پیری (تجربه) در کنارِ دانش.

جهاندیدگان را همه خواستار جوان و پسندیده و بردبار

او خواهانِ پیرانِ جهان‌دیده و جوانانِ شایسته و بردبار بود.

نکته ادبی: بردباری یکی از صفاتِ اصلیِ مدیران در نزدِ اردشیر است.

جوانان دانا و دانش پذیر سزد گر نشینند بر جای پیر

جوانانی که دانا و دانش‌پذیرند، شایسته هستند که جایگاهِ پیران را بگیرند و جانشینِ آنان شوند.

نکته ادبی: تشویق به جانشین‌پروری و انتقالِ تجربه از نسلِ قدیم به جدید.

چو لشکرش رفتی به جایی به جنگ خرد یار کردی و رای و درنگ

هنگامی که لشکرش برای جنگ به جایی می‌رفت، خرد و تدبیر و تأمل را همراهِ خود می‌برد.

نکته ادبی: «رای و درنگ» کنایه از عقلانیت و دوری از شتاب‌زدگی در جنگ.

فرستاده ای برگزیدی دبیر خردمند و با دانش و یادگیر

فرستاده‌ای را انتخاب می‌کرد که دبیر، خردمند، دانا و بسیار آموزش‌دیده باشد.

نکته ادبی: اهمیتِ انتخابِ سفیرِ آگاه برای جلوگیری از تنش‌هایِ غیرضروری.

پیامی به دادی به آیین و چرب بدان تا نباشد به بیداد حرب

پیامی را با رعایت آداب و بسیار نرم و سنجیده می‌فرستاد تا کار به جنگِ ظالمانه و بی‌دلیل نرسد.

نکته ادبی: «چرب» در اینجا به معنای کلامِ نرم و اقناع‌کننده است؛ «بیداد حرب» یعنی جنگی که از روی ظلم باشد.

فرستاده رفتی بر دشمنش که بشناختی راز پیراهنش

فرستاده نزدِ دشمن می‌رفت؛ کسی که از باطن و رازِ او به‌خوبی آگاه بود.

نکته ادبی: «راز پیراهنش» کنایه از نفوذِ اطلاعاتی و شناختِ کامل از شخصیت و درونِ دشمن.

شنیدی سخن گر خرد داشتی غم و رنج بد را به بد داشتی

اگر از موهبت عقل بهره‌مند بودی، درمی‌یافتی که بدی کردن تنها موجب ترویج و بازگشتِ بدی به خودت می‌شود.

نکته ادبی: بد به بد داشتن کنایه از مکافات عمل و بازگشتِ کنشِ نادرست به فاعل آن است.

بدان یافت او خلعت شهریار همان عهد و منشور با گوشوار

او (اردشیر) بدین سبب به مقام و جایگاه پادشاهی رسید و عهدنامه و امتیازات رسمی را دریافت کرد.

نکته ادبی: گوشوار در اینجا کنایه از نشان‌ها و امتیازاتِ عالیِ دربار است.

وگر تاب بودی به سرش اندرون به دل کین و اندر جگر جوش خون

و اگر پادشاه در ذهن و قلبش خشم و کینه داشت و جانش در التهابِ انتقام می‌سوخت،

نکته ادبی: تاب به سرش اندرون کنایه از خشم و اضطرابِ فکری است.

سپه را بدادی سراسر درم بدان تا نباشند یک تن دژم

به سپاهیانِ خود پول و پاداش می‌داد تا هیچ‌کس از آن‌ها ناراحت و دژم‌خاطر نباشد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

یکی پهلوان خواستی نامجوی خردمند و بیدار و آرامجوی

پادشاه پهلوانی را می‌طلبید که جویای نام، خردمند، هوشیار و صلح‌طلب باشد.

نکته ادبی: آرام‌جوی صفتِ پهلوان برای تأکید بر سیاست‌ورزی در کنار جنگاوری است.

دبیری به آیین و با دستگاه که دارد ز بیداد لشکر نگاه

دبیری با آداب و سیاست‌مدار انتخاب می‌کرد که مانع ظلمِ سپاهیان به مردم شود.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای تدبیر و سامانِ کار است.

وزان پس یکی مرد بر پشت پیل نشستی که رفتی خروشش دو میل

سپس مردی سوار بر فیل در میدان حاضر می‌شد که صدای فریادش تا دو میل دورتر شنیده می‌شد.

نکته ادبی: پی‌نوشت: این توصیف برای قدرت‌نمایی صوتی و روانی در میدان نبرد است.

زدی بانگ کای نامداران جنگ هرانکس که دارد دل و نام و ننگ

او بانگ می‌زد که ای نامداران میدان جنگ، هرکس که غیرت و آبرو و شجاعت دارد، توجه کند.

نکته ادبی: ننگ در متون حماسی معنای مثبت (غیرت و آبرو) دارد.

نباید که بر هیچ درویش رنج رسد گر بر آنکس بود نام و گنج

نباید به هیچ فردِ تنگدستی رنجی برسد، حتی اگر آن فرد گنج و جایگاه والایی داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به برابری در برابر قانون و نهی از تعرض به مردم.

به هر منزلی در خورید و دهید بران زیردستان سپاسی نهید

در هر منزلی که اتراق می‌کنید، با زیردستان خود مهربان باشید و از آنان قدردانی کنید.

نکته ادبی: سپاس نهادن به معنای حق‌شناسی و رعایتِ حرمتِ زیردستان است.

به چیز کسان کس میازید دست هرانکس که او هست یزدان پرست

هرکس که یزدان‌پرست است، نباید به دارایی دیگران دست‌اندازی کند.

نکته ادبی: میازید دست کنایه از غارت و دست‌درازی به مال غیر است.

به دشمن هرانکس که بنمود پشت شود زان سپس روزگارش درشت

هر کسی که در میدان جنگ به دشمن پشت کند و بگریزد، روزگارش تیره و دشوار خواهد شد.

نکته ادبی: پشت نمودن استعاره از فرار و شکست خوردن است.

اگر دخمه باشد به چنگال اوی وگر بند ساید بر و یال اوی

اگر چنین فردی را در گور (دخمه) یا در بند و زنجیر گرفتار کنیم،

نکته ادبی: ساییدنِ بند بر یال کنایه از به بند کشیدن و اسارت است.

ز دیوان دگر نام او کرده پاک خورش خاک و رفتنش بر تیره خاک

نامش را از دفتر دیوان پاک می‌کنیم و سرنوشتش مرگ و نابودی در خاک خواهد بود.

نکته ادبی: تیره خاک استعاره از گور و نیستی است.

به سالار گفتی که سستی مکن همان تیز و پیش دستی مکن

به فرمانده لشکر می‌گفت که سستی نکن و در عین حال، شتاب‌زده و عجولانه نیز عمل نکن.

نکته ادبی: پیش‌دستی کردن در اینجا به معنای عجله و بی‌تدبیری است.

همیشه به پیش سپه دار پیل طلایه پراگنده بر چار میل

همیشه پیشاپیشِ سپاهی که سوار بر فیل هستند، دیده‌بان‌ها را تا چهار میل جلوتر پراکنده کن.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و دیده‌بانان سپاه است.

نخستین یکی گرد لشکر به گرد چو پیش آیدت روز ننگ و نبرد

نخستین بار که در روز نبرد با دشمن روبه‌رو شدی، گرد لشکر را به دقت بررسی کن.

نکته ادبی: روز ننگ در اینجا به معنای روزِ آزمونِ مردانگی و نبرد است.

به لشکر چنین گوی کاین خود کیند بدین رزمگاه اندرون برچیند

به لشکر بگو که این دشمنان چقدر بی‌مقدارند و باید در این میدان نبرد ریشه‌کن شوند.

نکته ادبی: برچیدن در اینجا به معنای درهم کوبیدن و نابود کردن است.

از ایشان صد اسپ افگن از ما یکی همان صد به پیش یکی اندکی

از میان آن‌ها صد اسب‌سوار را بکشید و از ما تنها یک نفر کشته شود؛ این صد نفر در برابر یک نفر هم ناچیز است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ روانی و نظامی بر دشمن.

شما را همه پاک برنا و پیر ستانم همه خلعت از اردشیر

من پاداشِ همه شما، چه جوان و چه پیر، را از اردشیر (شاه) خواهم گرفت.

نکته ادبی: خلعت در متون قدیم به معنای پاداش و هدیه پادشاهی است.

چو اسپ افگند لشکر از هر دو روی نباید که گردان پرخاشجوی

وقتی سپاهیان دو طرف با هم درگیر شدند، نباید جنگجویان دلاور ناامید شوند.

نکته ادبی: گردان پرخاش‌جوی ترکیب حماسی برای سربازان دلیر است.

بیاید که ماند تهی قلب گاه وگر چند بسیار باشد سپاه

نباید قلبِ لشکر خالی بماند و میدان رها شود، حتی اگر سپاهی بسیار داشته باشیم.

نکته ادبی: قلب‌گاه به معنای مرکز و فرماندهیِ اصلی سپاه است.

چنان کن که با میمنه میسره بکوشند جنگ آوران یکسره

چنان تدبیر کن که جناح راست و چپ (میمنه و میسره) هم‌زمان با یکدیگر علیه دشمن بجنگند.

نکته ادبی: میمنه و میسره اصطلاحات نظامی برای جناحین لشکر هستند.

همان نیز با میسره میمنه بکوشند و دلها همه بر بنه

همچنین جناح چپ و راست باید با هماهنگی و قلبی استوار بجنگند.

نکته ادبی: دل‌ها بر بنه کنایه از استقامت و پایداری در نبرد است.

بود لشکر قلب بر جای خویش کس از قلبگه نگسلد پای خویش

سپاهِ قلب باید در جایگاه خود محکم بماند و هیچ‌کس نباید از مرکز لشکر فرار کند.

نکته ادبی: گسستن پای کنایه از فرار و عقب‌نشینی است.

وگر قلب ایشان بجنبد ز جای تو با لشکر از قلب گاه اندر آی

و اگر مرکز سپاه دشمن جابه‌جا شد، تو با نیروهای خود به مرکز سپاه آن‌ها حمله کن.

نکته ادبی: اندر آمدن کنایه از حمله نهایی است.

چو پیروز گردی ز کس خون مریز که شد دشمن بدکنش در گریز

وقتی پیروز شدی، خون‌ریزی نکن؛ زیرا دشمنِ بدکار در حال فرار است.

نکته ادبی: تأکید بر جوانمردی در پیروزی و پرهیز از انتقام‌جوییِ بی‌مورد.

چو خواهد ز دشمن کسی زینهار تو زنهارده باش و کینه مدار

اگر دشمنی از تو امان خواست، تو امان‌دهنده باش و کینه به دل مگیر.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه خواستن است.

چو تو پشت دشمن ببینی به چیز مپرداز و مگذر هم از جای نیز

هنگامی که دشمن را در حال فرار دیدی، شتاب‌زده عمل نکن و از جای خود حرکت نکن.

نکته ادبی: هشدار نسبت به کمین‌گاه‌های احتمالی دشمن.

نباید که ایمن شوید از کمین سپه باشد اندر در و دشت کین

نباید از کمین‌گاه دشمن غافل شوی، زیرا سپاه دشمن در دشت و کوه منتظر فرصت است.

نکته ادبی: دشتِ کین استعاره از میدان جنگ است.

هرآنگه که از دشمن ایمن شوی سخن گفتن کس همی نشنوی

هرگاه از دشمن ایمن شدی، نباید به حرفِ هر کسی گوش دهی (ساده‌لوح نباش).

نکته ادبی: اشاره به لزوم هوشیاری سیاسی در زمان صلح.

غنیمت بدان بخش کو جنگ جست به مردی دل از جان شیرین بشست

غنایم جنگی را به کسی ببخش که در جنگ دلاوری کرد و جان شیرینش را به خطر انداخت.

نکته ادبی: دل از جان شستن کنایه از گذشتن از جان و شهامت است.

هرانکس که گردد به دستت اسیر بدین بارگاه آورش ناگزیر

هر کسی که به دست تو اسیر شد، بدون چون و چرا او را به بارگاه بیاور.

نکته ادبی: ناگزیر در اینجا به معنای قطعی و بی‌معطلی است.

من از بهر ایشان یکی شارستان برآرم به بومی که بد خارستان

من برای آن‌ها شهری آباد می‌سازم در زمینی که پیش‌تر ویران و خارزار بود.

نکته ادبی: شارستان استعاره از تمدن و آبادانی است.

ازین پندها هیچ گونه مگرد چو خواهی که مانی تو بی رنج و درد

از این پندها هیچ‌گاه سرپیچی نکن، اگر می‌خواهی بی‌دغدغه و آسوده زندگی کنی.

نکته ادبی: مگرد در اینجا به معنای روی‌گردان بودن و عمل نکردن است.

به پیروزی اندر به یزدان گرای که او باشدت بی گمان رهنمای

هنگام پیروزی به خداوند توکل کن، چرا که او مطمئن‌ترین راهنما برای توست.

نکته ادبی: گراییدن به یزدان نشانه تقوا و تواضع پادشاه است.

ز جایی که آمد فرستاده ای ز ترکی و رومی و آزاده ای

از هر جایی که فرستاده‌ای می‌آمد، چه از نزد ترک، روم یا آزاده‌مردان،

نکته ادبی: ترک و روم نماد ملل بیگانه و جهان پیرامونِ ایران هستند.

ازو مرزبان آگهی داشتی چنین کارها خوار نگذاشتی

مرزبان از آمدن او آگاه می‌شد و چنین اموری را ساده و بی‌اهمیت تلقی نمی‌کرد.

نکته ادبی: خوار نگذاشتن کنایه از جدی گرفتنِ مسائل امنیتی است.

بره بر بدی خان او ساخته کنارنگ زان کار پرداخته

در راه، خانه‌ای برایش آماده می‌کرد و مسئول آن کار (کنارنگ) به خوبی از او پذیرایی می‌کرد.

نکته ادبی: کنارنگ عنوانِ فرماندار یا مرزبان در دوران ساسانی است.

ز پوشیدنیها و از خوردنی نیازش نبودی به گستردنی

از نظر خوراک و پوشاک، او نیازی به هیچ چیز نداشت و همه چیز برایش فراهم بود.

نکته ادبی: گستردن کنایه از سفره‌اندازی و پذیرایی است.

چو آگه شدی زان سخن کاردار که او بر چه آمد بر شهریار

وقتی کاردار آگاه می‌شد که او (فرستاده) برای چه موضوعی نزد پادشاه آمده است،

نکته ادبی: کاردار به معنای مسئول و کارگزار امور است.

هیونی سرافراز و مردی دبیر برفتی به نزدیک شاه اردشیر

با شتری ممتاز و یک دبیر (مأمور آگاه) به نزد شاه اردشیر می‌رفت.

نکته ادبی: هیون به معنای شترِ تیزتک و تندرو است.

بدان تا پذیره شدندی سپاه بیاراستی تخت پیروز شاه

تا سپاهیان به پیشواز او بیایند و تخت پادشاهی را برای دیدار آراسته کنند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن است.

کشیدی پرستنده هر سو رده همه جامه هاشان به زر آژده

پرستندگان را در دو صف می‌چید که لباس‌هایشان با زر و زیور آراسته بود.

نکته ادبی: زرآژده به معنای زرکوب و مزیّن به طلاست.

فرستاده را پیش خود خواندی به نزدیکی تخت بنشاندی

فرستاده را به حضور خود می‌خواند و در نزدیک تخت خود می‌نشاند.

نکته ادبی: نزدیکیِ تخت نشانِ احترامِ دیپلماتیک است.

به پرسش گرفتی همه راز اوی ز نیک و بد و نام و آواز اوی

در مورد همه چیز از او پرس‌وجو می‌کرد؛ از احوال شخصی و نیک و بدِ او.

نکته ادبی: نام و آوازه کنایه از شهرت و اعتبارِ فرد است.

ز داد و ز بیداد وز کشورش ز آیین وز شاه وز لشکرش

درباره عدالت، ظلم، کشور، آیین‌ها، شاهِ آن سرزمین و سپاهش سوال می‌کرد.

نکته ادبی: پرسش از داد و بیداد، نشانه دغدغه اخلاقیِ شاه است.

به ایوانش بردی فرستاده وار بیاراستی هرچ بودی به کار

او را به تالار (ایوان) می‌برد و تمام لوازمِ پذیرایی و شکوه را مهیا می‌کرد.

نکته ادبی: ایوان نماد شکوه معماری دربار ساسانی است.

وزان پس به خوان و میش خواندی بر تخت زرینش بنشاندی

سپس او را به صرف غذا و شراب دعوت می‌کرد و بر تخت زرین می‌نشاند.

نکته ادبی: نشستن بر تخت زرین، نشانِ بزرگی و تکریمِ مهمان است.

به نخچیر بردیش با خویشتن شدی لشکر بیشمار انجمن

او را به شکارگاه (نخچیر) با خود می‌برد و لشکری انبوه همراهشان گرد می‌آمد.

نکته ادبی: نخچیر واژه‌ای پهلوی به معنای شکار و شکارگاه است.

کسی کردنش را فرستاده وار بیاراستی خلعت شهریار

پادشاه برای رسیدگی به امور، نماینده‌اش را با شکوه و جلوه‌ای شایسته مقام سلطنت گسیل داشت.

نکته ادبی: فرستاده‌وار به معنی به شیوه و هیبت یک فرستاده است که بر اهمیت و جایگاه رسمی نماینده دلالت دارد.

به هر سو فرستاد پس موبدان بی آزار و بیداردل بخردان

سپس موبدان (روحانیون و قاضیانِ) خردمند و بیداردلی را که به کسی آزار نمی‌رساندند، به گوشه و کنار کشور فرستاد.

نکته ادبی: موبدان در بستر تاریخی متن، به معنای قاضیان و خردمندانِ مشاور است که بازوان اجرایی عدالت در دوره ساسانی بودند.

که تا هر سوی شهرها ساختند بدین نیز گنجی بپرداختند

تا جایی که در هر گوشه‌ای از شهرها ساختمان‌هایی بنا کردند و از گنجینه سلطنتی برای آبادانی آن هزینه‌ها پرداختند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای خرج کردن و تأمین هزینه از منابع مالی است.

بدان تا کسی را که بی خانه بود نبودش نوا بخت بیگانه بود

هدف این بود که هرکس که سرپناهی نداشت و بخت با او یار نبود، بی‌نوا نماند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از توانگری و امکانات معیشتی است.

همان تا فراوان شود زیردست خورش ساخت با جایگاه نشست

همچنین برای اینکه تعداد زیردستان و مردم افزایش یابد، برایشان خوراک و محل سکونت فراهم کرد.

نکته ادبی: زیردست به معنای رعیت و توده مردم است که نماد قدرت اقتصادی و نظامی حکومت بودند.

ازو نام نیکی بود در جهان چه بر آشکار و چه اندر نهان

از این کارها، نام نیکی برای او در همه جای جهان، چه در آشکار و چه در نهان، باقی ماند.

نکته ادبی: آشکار و نهان کنایه از همه‌گیر بودن و ماندگاری مطلقِ شهرتِ خیرِ اوست.

چو او در جهان شهریاری نبود پس از مرگ او یادگاری نبود

در تمام جهان شهریاری مانند او نبود و پس از مرگش نیز دیگر کسی چنان یادگار و آثاری از خود باقی نگذاشت.

نکته ادبی: یادگار در اینجا به معنای سنتِ نیک و بناهای عام‌المنفعه‌ای است که پس از مرگ باقی می‌ماند.

منم ویژه زنده کن نام اوی مبادا جز از نیکی انجام اوی

من (شاعر) به‌ویژه زنده‌کننده نام او هستم و آرزو دارم که سرانجام او همواره با نیکی همراه باشد.

نکته ادبی: زنده کنِ نام، اشاره به کارکرد تاریخیِ شاهنامه‌سرایی در جاودانگیِ نامِ حاکمانِ نیک‌نام دارد.

فراوان سخن در نهان داشتی به هر جای کارآگهان داشتی

او سخنان بسیاری را پنهانی پیگیری می‌کرد و در همه جا جاسوسان و کارآگاهانِ قابل اعتماد داشت.

نکته ادبی: کارآگاه در اینجا به معنای گزارش‌دهندگانِ امین و بازرسانِ دولتی است، نه صرفاً جاسوس.

چو بی مایه گشتی یکی مایه دار ازان آگهی یافتی شهریار

اگر کسی که تهی‌دست بود، صاحب سرمایه‌ای می‌شد، شهریار از آن آگاهی می‌یافت (تا مراقب اوضاع باشد).

نکته ادبی: بی‌مایه و مایه دار تضادی است برای نشان دادن تحول اقتصادیِ رعیت تحتِ سایه حمایت شاه.

چو بایست برساختی کار اوی نماندی چنان تیره بازار اوی

و اگر کاری ضروری بود، برایش سامان می‌داد تا بازارِ کسب‌وکار او از کسادی و تیرگی خارج شود.

نکته ادبی: تیره بازار استعاره از رکود اقتصادی و کسادی کسب‌وکارهای مردم است.

زمین برومند و جای نشست پرستیدن مردم زیردست

نتیجه این تدابیر، آبادانی زمین‌ها، فراهم بودن مسکن و رضایت و پرستاری مردم از یکدیگر بود.

نکته ادبی: پرستیدن در اینجا به معنای خدمت کردن به یکدیگر و همبستگی اجتماعی است.

بیاراستی چون ببایست کار نگشتی نهانش به کس آشکار

هر کار ضروری را به موقع سامان می‌داد و هیچ‌یک از کارهای پنهانی‌اش (سیاست‌هایش) بر کسی آشکار نمی‌گشت.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر و سیاست‌مداریِ حاکم در عینِ داشتنِ قاطعیت.

تهی دست را مایه دادی بسی بدو شاد کردی دل هرکسی

به انسان‌های تهی‌دست سرمایه و ابزار کار می‌بخشید و بدین‌سان دل هر کسی را شاد می‌کرد.

نکته ادبی: مایه دادن در ادبیات کهن به معنای کمک مالی برای شروعِ کار یا کسب‌وکارهای کوچک است.

همان کودکان را به فرهنگیان سپردی چو بودی ورا هنگ آن

و هرگاه فرصتش پیش می‌آمد، کودکان را به دست معلمان و آموزگاران می‌سپرد تا دانش بیاموزند.

نکته ادبی: هنگ به معنای فرصت، وقت مناسب و شرایط مساعد است.

به هر برزنی در دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی

در هر محله‌ای یک دبستان وجود داشت و همچنین جایگاه آتش‌پرستان (مکان‌های مذهبی) برقرار بود.

نکته ادبی: برزن به معنای محله و کوی است؛ اشاره به گسترش نظام آموزشی و دینی در تمام شهر.

نماندی که بودی کسی را نیاز نگه داشتی سختی خویش راز

اجازه نمی‌داد کسی در نیاز و حاجت بماند و اگر کسی سختی می‌کشید، آن را پنهان نگه می‌داشت (تا آبروی او نرود).

نکته ادبی: سختی‌خویش راز، کنایه از حفظ عزت‌نفس نیازمندان است که شاه اجازه نمی‌داد فقرشان علنی و موجب خجالتشان شود.

به میدان شدی بامداد پگاه برفتی کسی کو بدی دادخواه

صبح زود به میدان شهر می‌رفت تا هر کسی که دادخواه است، بتواند به او دسترسی پیدا کند.

نکته ادبی: بامداد پگاه کنایه از همت و پشتکارِ حاکم برای حل مشکلات مردم در آغاز روز است.

نچستی بداد اندر آزرم کس چه کهتر چه فرزند فریادرس

در اجرای عدالت، شرم و تعارفِ هیچ‌کس را نمی‌پذیرفت؛ چه از جانب افراد فرودست و چه فرزند خودش که فریادرسِ مردم بود.

نکته ادبی: آزرم در اینجا به معنای ملاحظه، تعارف یا تبعیض قائل شدن است.

چه کهتر چه مهتر به نزدیک اوی نجستی همی رای تاریک اوی

چه فردِ زیردست و چه بزرگان، در نزد او یکسان بودند و او هرگز رای و نظرِ جاهلانه یا تاریکِ آنان را نمی‌پسندید.

نکته ادبی: رای تاریک کنایه از قضاوت‌های ناعادلانه و تصمیمات مبتنی بر جهل یا هوای نفس است.

ز دادش جهان یکسر آباد کرد دل زیردستان به خود شاد کرد

به واسطه عدالتِ او، جهان یکسره آباد شد و دلِ تمام رعیت‌ها شاد گشت.

نکته ادبی: داد در اینجا هسته مرکزی تمامیِ اصلاحاتِ شاه است.

جهاندار چون گشت با داد جفت زمانه پی او نیارد نهفت

وقتی پادشاه با داد و عدل همراه شد، روزگار و زمانه هرگز نمی‌تواند یاد و خاطره او را از بین ببرد.

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای فراموش شدن و غبارِ تاریخ گرفتن است.

فرستاده بودی به گرد جهان خردمند و بیدار کارآگهان

به سراسر جهان، نمایندگان و کارآگاهانِ خردمند و هوشیار می‌فرستاد.

نکته ادبی: کارآگاه در اینجا اشاره به مأمورانِ بازرسیِ شاه برای آگاهی از وضعیتِ واقعیِ مناطق است.

به جایی که بودی زمینی خراب وگر تنگ بودی به رود اندر آب

به هر جایی که زمینش خراب بود یا دسترسی به آب و رودخانه برایش سخت بود.

نکته ادبی: تنگ بودن به آب کنایه از خشکسالی یا سوءمدیریت منابع آبی است.

خراج اندر آن بوم برداشتی زمین کسان خوار نگذاشتی

در آن منطقه مالیات (خراج) را برمی‌داشت و اجازه نمی‌داد زمین مردم خوار و بی‌استفاده بماند.

نکته ادبی: خوار نگذاشتن یعنی برای زمین ارزش قائل شدن و مانع از بایر ماندنِ آن شدن.

گر ایدونک دهقان بدی تنگ دست سوی نیستی گشته کارش ز هست

اگر کشاورزی تنگ‌دست می‌شد و کارش از رونق می‌افتاد.

نکته ادبی: دهقان در متنِ شاهنامه به معنای کشاورزِ صاحب‌زمین یا مالکِ کوچک است.

بدادی ز گنج آلت و چارپای نماندی که پایش برفتی ز جای

از گنجینه دولتی به او ابزار و چارپا می‌داد تا مبادا کارش متوقف شود.

نکته ادبی: نماندی که پایش برفتی ز جای، استعاره از ورشکستگی و آواره شدنِ کشاورز است.

ز دانا سخن بشنو ای شهریار جهان را برین گونه آباد دار

ای شهریار! از سخنان فردِ دانا پند بگیر و جهان را بدین شیوه آباد نگاه دار.

نکته ادبی: خطاب شاعر به شهریارِ زمانه برای الگوبرداری از پادشاهِ دادگر است.

چو خواهی که آزاد باشی ز رنج بی آزار و بی رنج آگنده گنج

اگر می‌خواهی از رنج و زحمت آزاد باشی، باید گنجی داشته باشی که با بی‌آزاری و بدون رنج به دست آمده باشد.

نکته ادبی: گنج آگنده، اشاره به ثروتی است که از راهِ مشروع و بدونِ ستم به مردم گردآوری شده باشد.

بی آزاری زیردستان گزین بیابی ز هرکس به داد آفرین

با زیردستان به نیکی و مدارا رفتار کن تا از همه مردم، به پاس دادگری‌ات، تحسین و دعای خیر بشنوی.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و تحسینِ عمومی است که پاداشِ معنویِ حاکمِ عادل است.