شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

فردوسی
چنین گوید از نامهٔ باستان ز گفتار آن دانشی راستان
که آگاهی آمد به آباد بوم بنزد جهاندار کسری ز روم
که تو زنده بادی که قیصر بمرد زمان و زمین دیگری را سپرد
پراندیشه شد جان کسری ز مرگ شد آن لعل رخساره چون زرد برگ
گزین کرد ز ایران فرستاده ای جهاندیده و راد آزاده ای
فرستاد نزدیک فرزند اوی برشاخ سبز برومند اوی
سخن گفت با او به چربی بسی کزین بد رهایی نیابد کسی
یکی نامه بنوشت با سوگ و درد پر از آب دیده دو رخساره زرد
که یزدان تو را زندگانی دهاد همت خوبی و کامرانی دهاد
نزاید جز از مرگ را جانور سرای سپنجست و ما بر گذر
اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ رهایی نیابیم از چنگ مرگ
چه قیصر چه خاقان چو آید زمان بخاک اندر آید سرش بی گمان
ز قیصر تو را مزد بسیار باد مسیحا روان تو را یار باد
شنیدم که بر نامور تخت اوی نشستی بیاراستی بخت اوی
ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه
فرستاده از پیش کسری برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت
چو آمد بدرگه گشادند راه فرستاده آمد بر تخت و گاه
چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید ز بیشی کسری دلش بردمید
جوان نیز بد مهتر نونشست فرستاده را نیز نبسود دست
بپرسید ناکام پرسیدنی نگه کردنی سست و کژ دیدنی
یکی جای دورش فرود آورید بدان نامه پادشا ننگرید
یکی هفته هرکش که بد رای زن به نزدیک قیصر شدند انجمن
سرانجام گفتند ما کهتریم ز فرمان شاه جهان نگذریم
سزا خود ز کسری چنین نامه بود نه برکام بایست بدکامه بود
که امروز قیصر جوانست و نو به گوهر بدین مرزها پیشرو
یک امسال با مرد برنا مکاو به عنوان بیشی و با باژ و ساو
بهرپایمردی و خودکامه ای نبشتند بر ناسزا نامه ای
بعنوان ز قیصر سرافراز روم جهان سر به سر هرچ جز روم شوم
فرستادهٔ شاه ایران رسید بگوید ز بازار ما هرچ دید
از اندوه و شادی سخن هرچ گفت غم و شادمانی نباید نهفت
بشد قیصر و تازه شد قیصری که سر بر فرازد ز هرمهتری
ندارد ز شاهان کسی را بکس چه کهتر بود شاه فریادرس
چو قرطاس رومی بیاراستند بدربر فرستاده را خواستند
چوبشنید دانا که شد رای راست بیامد بدر پاسخ نامه خواست
ورا ناسزا خلعتی ساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند
بدو گفت قیصر نه من چاکرم نه از چین و هیتالیان کمترم
ز مهتر سبک داشتن ناسزاست وگر شاه تو بر جهان پادشاست
بزرگ آنک او را بسی دشمنست مرا دشمن و دوست بردامنست
چه داری بزرگی تو از من دریغ همی آفتاب اندر آری بمیغ
نه از تابش او همی کم شود وگر خون چکاند برونم شود
چو کار آیدم شهریارم تویی همان از پدر یادگارم تویی
سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی وزین پاسخ نامه زشتی مجوی
تنش را بخلعت بیاراستند ز دربارهٔ مرزبان خواستند
فرستاده برگشت و آمد دمان به منزل زمانی نجستی زمان
بیامد به نزدیک کسری رسید بگفت آن کجا رفت و دید و شنید
ز گفتار او تنگدل گشت شاه بدو گفت برخوردی از رنج راه
شنیدم که هرکو هوا پرورد بفرجام کردار کیفر برد
گر از دوست دشمن نداند همی چنین راز دل بر تو خواند همی
گماند که ما را همو دوست نیست اگر چند او را پی و پوست نیست
کنون نیز یک تن ز رومی نژاد نمانم که باشد ازان تخت شاد
همی سر فرازد که من قیصرم گر از نامداران یکی مهترم
کنم زین سپس روم را نام شوم برانگیزم آتش ز آباد بوم
به یزدان پاک و بخورشید و ماه به آذر گشسب و بتخت و کلاه
که کز هرچ در پادشاهی اوست ز گنج کهن پرکند گاو پوست
نساید سرتیغ ما رانیام حلال جهان باد بر من حرام
بفرمود تا بر درش کرنای دمیدند با سنج و هندی درای
همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل ببستند و شد روی گیتی چونیل
سپاهی گذشت از مداین به دشت که دریای سبز اندرو خیره گشت
ز نالیدن بوق و رنگ درفش ز جوش سواران زرینه کفش
ستاره توگفتی به آب اندرست سپهر روان هم بخواب اندرست
چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه
بیامد ز عموریه تا حلب جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب
سواران رومی چو سیصد هزار حلب را گرفتند یکسر حصار
سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ نبد جنگشانرا فراوان درنگ
بیاراست بر هر دری منجنیق ز گردان روم آنک بدجا ثلیق
حصار سقیلان بپرداختند کزان سو همی تاختن ساختند
حلب شد بکردار دریای خون به زنهار شد لشکر باطرون
بدو هفته از رومیان سی هزار گرفتند و آمد بر شهریار
بی اندازه کشتند ز ایشان بتیر به رزم اندرون چند شد دستگیر
به پیش سپه کنده ای ساختند بشبگیر آب اندر انداختند
بکنده ببستند برشاه راه فروماند از جنگ شاه و سپاه
برآمد برین روزگاری دراز بسیم و زر آمد سپه را نیاز
سپهدار روزی دهان را بخواند وزان جنگ چندی سخنها براند
که این کار با رنج بسیار گشت بب وبکنده نشاید گذشت
سپه را درم باید و دستگاه همان اسب وخفتان و رومی کلاه
سوی گنج رفتند روزی دهان دبیران و گنجور شاه جهان
از اندازه لشکر شهریار کم آمد درم تنگ سیصد هزار
بیامد برشاه موبد چوگرد به گنج آنچ بود از درم یاد کرد
دژم کرد شاه اندران کار چهر بفرمود تا رفت بوزرجمهر
بدو گفت گر گنج شاهی تهی چه باید مرا تخت شاهنشهی
بروهم کنون ساروان را بخواه هیونان بختی برافگن به راه
صد از گنج مازندران بارکن وزو بیشتر بار دینار کن
بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه با دانش و داد و مهر
سوی گنج ایران درازست راه تهی دست و بیکار باشد سپاه
بدین شهرها گرد ماهرکسست کسی کو درم بیش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درم اگر وام خواهی نگردد دژم
بدین کار شد شاه همداستان که دانای ایران بزد داستان
فرستاده ای جست بوزرجمهر خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو گزین کن یکی نامبردار گو
ز بازارگان و ز دهقان شهر کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم فام خواه بزودی بفرماید از گنج شاه
بیامد فرستادهٔ خوش منش جوان وخردمندی و نیکوکنش
پیمبر باندیشه باریک بود بیامد بشهری که نزدیک بود
درم خواست فام از پی شهریار برو انجمن شد بسی مایه دار
یکی کفشگر بود و موزه فروش به گفتار او تیز بگشاد گوش
درم چند باید بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت کای پرخرد مایه دار چهل من درم هرمنی صدهزار
بدو کفشگر گفت من این دهم سپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر به کار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شد فرستاده زان کار پردخته شد
بدو کفشگر گفت کای خوب چهر به رنج ی بگویی به بوزرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکیست که بازار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارد بفرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج که کوتاه کردی مرا راه گنج
بیامد بر مرد دانا به شب وزان کفشگر نیز بگشاد لب
برشاه شد شاد بوزرجمهر بران خواسته شاه بگشاد چهر
چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس مبادم مگر پاک و یزدان شناس
که در پادشاهی یکی موزه دوز برین گونه شادست و گیتی فروز
که چندین درم ساخته باشدش مبادا که بیداد بخراشدش
نگر تا چه دارد کنون آرزوی بماناد بر ما همین راه و خوی
چو فامش بتوزی درم صدهزار بده تا بماند ز ما یادگار
بدان زیردستان دلاور شدند جهانجوی با تخت وافسر شدند
مبادا که بیدادگر شهریار بود شاد برتخت و به روزگار
بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر
یکی آرزو کرد موزه فروش اگر شاه دارد بمن بنده گوش
فرستاده گوید که این مرد گفت که شاه جهان با خرد باد جفت
یکی پور دارم رسیده بجای بفرهنگ جوید همی رهنمای
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهم همی جان شاه که جاوید باد این سزاوار گاه
بدو گفت شاه ای خردمند مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازارگان بچه گردد دبیر هنرمند و بادانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند بتخت دبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش بدین کار دیگر تو با من مکوش
بدست خردمند و مرد نژاد نماند بجز حسرت وسرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بود چوآیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی جز از گنج داد درم زو مخواه و مکن هیچ یاد
هم اکنون شتر بازگردان به راه درم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم دل کفشگر گشت پر درد و غم
شب آمد غمی شد ز گفتار شاه خروش جرس خاست از بارگاه
طلایه پراگنده بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت
ز ماهی چو بنمود خورشید تاج برافگند خلعت زمین را ز عاج
طلایه چو گشت از لب کنده باز بیامد بر شاه گردن فراز
که پیغمبر قیصر آمد بشاه پر از درد و پوزش کنان از گناه
فرستاده آمد همانگه دوان نیایش کنان پیش نوشین روان
چو رومی سر تاج کسری بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
به دل گفت کینت سزاوار گاه بشاهی ومردی وچندین سپاه
وزان فیلسوفان رومی چهل زبان برگشادند پر باد دل
ز دینار با هرکسی سی هزار نثار آوریده بر شهریار
چو دیدند رنگ رخ شهریار برفتند لرزان و پیچان چومار
شهنشاه چو دید بنواختشان بیین یکی جایگه ساختشان
چنین گفت گوینده پیشرو که ای شاه قیصر جوانست و نو
پدر مرده و ناسپرده جهان نداند همی آشکار و نهان
همه سر به سر باژدار توایم پرستار و در زینهار توایم
تو را روم ایران و ایران چو روم جدایی چرا باید این مرز و بوم
خرد در زمانه شهنشاه راست وزو داشت قیصر همی پشت راست
چه خاقان چینی چه در هند شاه یکایک پرستند این تاج و گاه
اگر کودکی نارسیده بجای سخن گفت بی دانش و رهنمای
ندارد شهنشاه ازو کین و درد که شادست ازو گنبد لاژورد
همان باژ روم آنچ بود از نخست سپاریم و عهدی بتازه درست
بخندید نوشین روان زان سخن که مرد فرستاده افگند بن
بدو گفت اگر نامور کودکست خرد با سخن نزد او اندکست
چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون ز دانش روان را گرفته زبون
همه هوشمندان اسکندری گرفتند پیروزی و برتری
کسی کو بگردد ز پیمان ما بپیچید دل از رای و فرمان ما
از آباد بومش بر آریم خاک زگنج و ز لشکر نداریم باک
فرستادگان خاک دادند بوس چنانچون بود مردم چابلوس
که ای شاه پیروز برترمنش ز کار گذشته مکن سرزنش
همه سر به سر خاک رنج توایم همه پاسبانان گنج توایم
چوخشنود گردد ز ما شهریار نباشیم ناکام و بد روزگار
ز رنجی که ایدر شهنشاه برد همه رومیان آن ندارند خرد
ز دینار پرکرده ده چرم گاو به گنج آوریم از درباژ وساو
بکمی وبیشیش فرمان رواست پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست
چنین داد پاسخ که ازکار گنج سزاوار دستور باشد به رنج
همه رومیان پیش موبد شدند خروشان و با اختر بد شدند
فراوان ز هر در سخن راندند همه راز قیصر برو راندند
ز دینار گفتند وز گاو پوست ز کاری که آرام روم اندروست
چنین گفت موبد اگر زر دهید ز دیبا چه مایه بران سرنهید
بهنگام برگشتن شهریار ز دیبای زربفت باید هزار
که خلعت بود شاه را هر زمان چه با کهتران و چه با مهتران
برین برنهادند و گشتند باز همه پاک بردند پیشش نماز
ببد شاه چندی بران رزمگاه چوآسوده شد شهریار و سپاه
ز لشکر یکی مرد بگزید گرد که داند شمار نبشت و سترد
سپاهی بدو داد تا باژ روم ستاند سپارد به آباد بوم
وز آنجا بیامد سوی طیسفون سپاهی پس پشت و پیش اندرون
همه یکسر آباد از سیم و زر به زرین ستام و به زرین کمر
ز بس پرنیانی درفش سران تو گفتی هوا شد همه پرنیان
در و دشت گفتی که زرین شدست کمرها ز گوهر چو پروین شدست
چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه پذیره شدندش فراوان سپاه
همه پیش کسری پیاده شدند کمر بسته و دل گشاده شدند
هر آنکس که پیمود با شاه راه پیاده بشد تا در بارگاه
همه مهتران خواندند آفرین بران شاه بیدار باداد ودین
چو تنگ اندر آمد به جای نشست بهرمهتری شاه بنمود دست
سرآمد سخن گفتن موزه دوز ز ماه محرم گذشته سه روز
جهانجوی دهقان آموزگار چه گفت اندرین گردش روزگار
که روزی فرازست و روزی نشیب گهی با خرامیم و گه با نهیب
سرانجام بستر بود تیره خاک یکی را فراز و یکی را مغاک
نشانی نداریم ازان رفته گان که بیدار و شادند اگر خفته گان
بدان گیتی ار چندشان برگ نیست همان به که آویزش مرگ نیست
اگر صد سال بود سال اگر بیست و پنج یکی شد چو یاد آید از روز رنج
چه آنکس که گوید خرامست وناز چه گوید که دردست و رنج و نیاز
کسی را ندیدم بمرگ آرزوی نه بی راه و از مردم نیکخوی
چه دینی چه اهریمن بت پرست ز مرگند بر سر نهاده دو دست
چوسالت شد ای پیر برشست و یک می و جام وآرام شد بی نمک
نبندد دل اندر سپنجی سرای خرد یافته مردم پاکرای
بگاه بسیجیدن مرگ می چو پیراهن شعر باشد بدی
فسرده تن اندر میان گناه روان سوی فردوس گم کرده راه
ز یاران بسی ماند و چندی گذشت تو با جام همراه مانده به دشت
زمان خواهم ازکرد گار زمان که چندی بماند دلم شادمان
که این داستانها و چندین سخن گذشته برو سال و گشته کهن
ز هنگام کی شاه تا یزدگرد ز لفظ من آمد پراگنده گرد
بپیوندم و باغ بی خو کنم سخنهای شاهنشهان نو کنم
هماناکه دل را ندارم به رنج اگر بگذرم زین سرای سپنج
چه گوید کنون مرد روشن روان ز رای جهاندار نوشین روان
چوسال اندر آمد بهفتاد و چار پراندیشهٔ مرگ شد شهریار
جهان راهمی کدخدایی بجست که پیراهن داد پوشد نخست
دگر کو بدرویش بر مهربان بود راد و بی رنج روشن روان
پسر بد مر او را گرانمایه شش همه راد وبینادل وشاه فش
بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای جوانان با دانش و دلگشای
از ایشان خردمند و مهتر بسال گرانمایه هرمزد بد بی همال
سر افراز و بادانش و خوب چهر بر آزادگان بر بگسترده مهر
بفرمود کسری به کارآگهان که جویند راز وی اندر نهان
نگه داشتندی به روز و به شب اگر داستان را گشادی دو لب
ز کاری که کردی بدی با بهی رسیدی بشاه جهان آگهی
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که رازی همی داشتم در نهفت
ز هفتاد چون سالیان درگذشت سر و موی مشکین چو کافور گشت
چومن بگذرم زین سپنجی سرای جهان رابباید یکی کدخدای
که بخشایش آرد به درویش بر به بیگانه و مردم خویش بر
ببخشد بپرهیزد از مهر گنج نبندد دل اندر سرای سپنج
سپاسم ز یزدان که فرزند هست خردمند و دانا و ایزد پرست
وز ایشان بهرمزد یازان ترم برای و بهوشش فرازان ترم
ز بخشایش و بخشش و راستی نبینم همی در دلش کاستی
کنون موبدان و ردان را بخواه کسی کو کند سوی دانش نگاه
بخوانیدش و آزمایش کنید هنر بر هنر بر فزایش کنید
شدند اندران موبدان انجمن زهر در پژوهنده و رای زن
جهانجوی هرمزد را خواندند بر نامدارنش بنشاندند
نخستین سخن گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر
چه دانی کزو جان پاک و خرد شود روشن وکالبد برخورد
چنین داد پاسخ که دانش به است که داننده برمهتران بر مه است
بدانش بود مرد را ایمنی ببندد ز بد دست اهریمنی
دگر بردباری و بخشایشست که تن را بدو نام و آرایشست
بپرسید کز نیکوی سودمند بگو ازچه گردد چو گردد بلند
چنین داد پاسخ که آنک از نخست بنیک و بد آزرم هرکس بجست
بکوشید تا بردل هرکسی ازو رنج بردن نباشد بسی
چنین داد پاسخ که هرکس که داد بداد از تن خود همو بود شاد
نگه کرد پرسنده بوزرجمهر بدان پاکدل مهتر خوب چهر
بدو گفت کز گفتنی هرچ هست بگویم تو بشمر یکایک بدست
سراسر همه پرسشم یادگیر به پاسخ همه داد بنیاد گیر
سخن را مگردان پس و پیش هیچ جوانمردی وداد دادن بسیچ
اگر یادگیری چنین بی گمان گشادست برتو در آسمان
که چندین به گفتار بشتافتم ز پرسنده پاسخ فزون یافتم
جهاندار آموزگار تو باد خرد جوشن و بخت یار تو باد
کنون هرچ دانم بپرسم ز داد توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد
ز فرزند کو بر پدر ارجمند کدامست شایسته و بی گزند
ببخشایش دل سزاوار کیست که بر درد او بر بباید گریست
ز کردار نیکی پشیمان کراست که دل بر پشیمانی او گواست
سزاکیست کو را نکوهش کنیم ز کردار او چون پژوهش کنیم
ز گیتی کجا بهتر آید گریز که خیزد از آرام او رستخیز
بدین روزگار از چه باشیم شاد گذشته چه بهتر که گیریم یاد
زمانه که او را بباید ستود کدامست وما از چه داریم سود
گرانمایه تر کیست از دوستان کز آواز او دل شود بوستان
کرا بیشتر دوست اندر جهان که یابد بدو آشکار ونهان
همان نیز دشمن کرا بیشتر که باشد برو بر بداندیش تر
سزاوار آرام بودن کجاست که دارد جهاندار ازو پشت راست
ز گیتی زیانکارتر کارچیست که بر کرده خود بباید گریست
ز چیزی که مردم همی پرورد چه چیزیست کان زودتر بگذرد
ستمکاره کش نزد اوشرم نیست کدامست کش مهر وآزرم نیست
تباهی بگیتی ز گفتار کیست دل دوستانرا پر آزار کیست
چه چیزیست کان ننگ پیش آورد همان بد ز گفتار خویش آورد
بیک روز تا شب برآمد ز کوه ز گفتار دانا نیامد ستوه
چو هنگام شمع آمد از تیرگی سرمهتران تیره از خیرگی
ز گفتار ایشان غمی گشت شاه همی کرد خامش بپاسخ نگاه
گرانمایه هرمزد برپای خاست یکی آفرین کرد بر شاه راست
که از شاه گیتی مبادا تهی همی باد بر تخت شاهنشهی
مبادا که بی تو ببینیم تاج گر آیین شاهی وگر تخت عاج
به پوزش جهان پیش تو خاک باد گزند تو را چرخ تریاک باد
سخن هرچ او گفت پاسخ دهم بدین آرزو رای فرخ نهم
ز فرزند پرسید دانا سخن وزو بایدم پاسخ افگند بن
به فرزند باشد پدر شاددل ز غمها بدو دارد آزاد دل
اگر مهربان باشد او بر پدر به نیکی گراینده و دادگر
دگر آنک بر جای بخشایست برو چشم را جای پالایشست
بزرگی که بختش پراگنده گشت به پیش یکی ناسزا بنده گشت
ز کار وی ار خون خروشی رواست که ناپارسایی برو پادشاست
دگر هر که با مردم ناسپاس کند نیکویی ماند اندر هراس
هران کس که نیکی فرامش کند خرد رابکوشد که بیهش کند
دگر گفت ازآرام راه گریز گرفتن کجا خوبتر از ستیز
به شهری که بیداد شد پادشا ندارد خردمند بودن روا
ز بیدادگر شاه باید گریز کزن خیزد اندر جهان رستخیز
چه گوید که دانی که شادی بدوست برادر بود با دلارام دوست
دگر آنک پرسد ز کار زمان زمانی کزو گم شود بدگمان
روا باشد ار چند بستایدش هم اندر ستایش بیفزایدش
دگر آنک پرسید ازمرد دوست ز هر دوستی یارمندی نکوست
توانگر بود چادر او بپوش چو درویش باشد تو با او بکوش
کسی کو فروتن تر و رادتر دل دوستانش بدو شادتر
دگر آنک پرسد که دشمن کراست کزو دل همیشه بدرد و بلاست
چوگستاخ باشد زبانش ببد ز گفتار او دشمن آید سزد
دگر آنک پرسید دشوار چیست بی آزار را دل پر آواز کیست
چو بد بود وبد ساز با وی نشست یکی زندگانی بود چون کبست
دگر آنک گوید گوا کیست راست که جان وخرد برگوا برگواست
به از آزمایش ندیدم گوا گوای سخنگوی و فرمانروا
زیانکارتر کار گفتی که چیست که فرجام ازان بد بباید گریست
چوچیره شود بر دلت بر هوا هوا بگذرد همچو باد هوا
پشیمانی آرد بفرجام سود گل آرزو را نشاید بسود
دگر آنک گوید که گردان ترست که چون پای جویی بدستت سرست
چنین دوستی مرد نادان بود سرشتش بدو رای گردان بود
دگر آنک گوید ستمکاره کیست بریده دل ازشرم و بیچاره کیست
چوکژی کند مرد بیچاره خوان چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان
هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ ستمکاره ای خوانمش بی فروغ
تباهی که گفتی ز گفتار کیست پرآزارتر درد آزار کیست
سخن چین و دو رومی و بیکار مرد دل هوشیاران کند پر ز درد
بپرسید دانا که عیب از چه بیش که باشد پشیمان ز گفتار خویش
هرآنکس که راند سخن بر گزاف بود بر سر انجمن مرد لاف
بگاهی که تنها بود در نهفت پشیمان شود زان سخنها که گفت
هم اندر زمان چون گشاید سخن به پیش آرد آن لافهای کهن
خردمند و گر مردم بی هنر کس از آفرنیش نیابد گذر
چنین بود تا بود دوران دهر یکی زهر یابد یکی پای زهر
همه پرسش این بود و پاسخ همین که برشاه باد از جهان آفرین
زبانها بفرمانش گوینده باد دل راد او شاد و جوینده باد
شهنشاه کسری ازو خیره ماند بسی آفرین کیانی بخواند
ز گفتار او انجمن شاد شد دل شهریار از غم آزاد شد
نبشتند عهدی بفرمان شاه که هرمزد را داد تخت و کلاه
چوقرطاس رومی شد از باد خشک نهادند مهری بروبر ز مشک
به موبد سپردند پیش ردان بزرگان و بیدار دل بخردان
جهان را نمایش چو کردار نیست نهانش جز از رنج وتیمار نیست
اگر تاج داری اگر گرم و رنج همان بگذری زین سرای سپنج
بپیوستم این عهد نوشین روان به پیروزی شهریار جوان
یکی نامهٔ شهریاران بخوان نگر تاکه باشد چو نوشین روان
برای و بداد و ببزم و به جنگ چو روزش سرآمد نبودش درنگ
توای پیر فرتوت بی توبه مرد خرد گیر وز بزم و شادی بگرد
جهان تازه شد چون قدح یافتی روانرا ز توبه تو برتافتی
چه گفت آن سراینده سالخورد چو اندرز نوشین روان یاد کرد
سخنهای هرمزد چون شد ببن یکی نو پی افگند موبد سخن
هم آواز شد رایزن با دبیر نبشتند پس نامه ای بر حریر
دلارای عهدی ز نوشین روان به هرمزد ناسالخورده جوان
سرنامه از دادگر کرد یاد دگر گفت کین پند پور قباد
بدان ای پسر کین جهان بی وفاست پر از رنج و تیمار و درد و بلاست
هرآنگه که باشی بدو شادتر ز رنج زمانه دل آزادتر
همه شادمانی بمانی به جای بباید شدن زین سپنجی سرای
چو اندیشه رفتن آمد فراز برخشنده روز و شب دیریاز
بجستیم تاج کیی را سری که بر هر سری باشد او افسری
خردمند شش بود ما را پسر دل فروز و بخشنده و دادگر
تو را برگزیدم که مهتر بدی خردمند و زیبای افسر بدی
بهشتاد بر بود پای قباد که در پادشاهی مرا کرد یاد
کنون من رسیدم به هفتاد و چار تو راکردم اندر جهان شهریار
جز آرام وخوبی نجستم برین که باشد روان مرا آفرین
امیدم چنانست کز کردگار نباشی جز از شاد و به روزگار
گر ایمن کنی مردمان را بداد خود ایمن بخسبی و از داد شاد
به پاداش نیکی بیابی بهشت بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت
نگر تا نباشی به جز بردبار که تندی نه خوب آید از شهریار
جهاندار وبیدار و فرهنگ جوی بماند همه ساله با آبروی
بگرد دروغ ایچ گونه مگرد چوگردی شود بخت را روی زرد
دل ومغز را دور دار از شتاب خرد را شتاب اندرآرد به خواب
به نیکی گرای و به نیکی بکوش بهرنیک و بد پند دانا نیوش
نباید که گردد بگرد تو بد کزان بد تو را بی گمان بد رسد
همه پاک پوش و همه پاک خور همه پندها یادگیر از پدر
ز یزدان گشای و به یزدان گرای چو خواهی که باشد تو را رهنمای
جهان را چو آباد داری بداد بود تخت آباد و دهر از تو شاد
چو نیکی نمایند پاداش کن ممان تا شود رنج نیکی کهن
خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار
بهرکار با مرد دانا سگال به رنج تن از پادشاهی منال
چویابد خردمند نزد تو راه بماند بتو تاج و تخت و کلاه
هرآنکس که باشد تو را زیردست مفرمای در بی نوایی نشست
بزرگان وآزادگان را بشهر ز داد تو باید که یابند بهر
ز نیکی فرومایه را دور دار به بیدادگر مرد مگذار کار
همه گوش ودل سوی درویش دار همه کار او چون غم خویش دار
ور ای دونک دشمن شود دوستدار تو در بوستان تخم نیکی بکار
چو از خویشتن نامور داد داد جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد
بر ارزانیان گنج بسته مدار ببخشای بر مرد پرهیزکار
که گر پند ما را شوی کاربند همیشه بماند کلاهت بلند
که نیکی دهش نیک خواه تو باد همه نیکی اندر پناه تو باد
مبادت فراموش گفتار من اگر دور مانی ز دیدار من
سرت سبز باد و دلت شادمان تنت پاک و دور از بد بدگمان
همیشه خرد پاسبان تو باد همه نیکی اندر گمان تو باد
چو من بگذرم زین جهان فراخ برآورد باید یکی خوب کاخ
بجای کزو دور باشد گذر نپرد بدو کرکس تیزپر
دری دور برچرخ ایوان بلند ببالا برآورده چون ده کمند
نبشته برو بارگاه مرا بزرگی و گنج و سپاه مرا
فراوان ز هر گونه افگندنی هم از رنگ و بوی و پراگندنی
بکافور تن را توانگر کنید زمشک از بر ترگم افسر کنید
ز دیبای زربفت پرمایه پنج بیارید ناکار دیده ز گنج
بپوشید برما به رسم کیان بر آیین نیکان ما در میان
بسازید هم زین نشان تخت عاج بر آویخته ازبر عاج تاج
همان هرچه زرین به پیش اندرست اگر طاس و جامست اگر گوهرست
گلاب و می و زعفران جام بیست ز مشک و ز کافور و عنبر دویست
نهاده ز دست چپ و دست راست ز فرمان فزونی نباید نه کاست
ز خون کرد باید تهیگاه خشک بدو اندر افگنده کافور و مشک
ازان پس برآرید درگاه را نباید که بیند کسی شاه را
چو زین گونه بد کار آن بارگاه نیابد بر ما کسی نیز راه
ز فرزند وز دودهٔ ارجمند کسی کش ز مرگ من آید گزند
بیاساید از بزم و شادی دو ماه که این باشد آیین پس از مرگ شاه
سزد گر هرآنکو بود پارسا بگرید برین نامور پادشا
ز فرمان هرمزد برمگذرید دم خویش بی رای او مشمرید
فراوان بران نامه هرکس گریست پس از عهد یک سال دیگر بزیست
برفت و بماند این سخن یادگار تو این یادگارش بزنهار دار
کنون زین سپس تاج هرمزد شاه بیارایم و برنشانم بگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چنین گوید از نامهٔ باستان ز گفتار آن دانشی راستان

راوی داستان که بر اساس نوشته‌های گذشتگان و سخنان دانایانِ راست‌گو سخن می‌گوید، چنین نقل می‌کند:

نکته ادبی: نامهٔ باستان اشاره به منابع مکتوب تاریخی ایران قدیم دارد.

که آگاهی آمد به آباد بوم بنزد جهاندار کسری ز روم

که خبر مرگ قیصر (پادشاه روم) در سرزمین آباد روم به گوش پادشاه ایران، کسری (انوشیروان)، رسید.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه و فرمانروای جهان است.

که تو زنده بادی که قیصر بمرد زمان و زمین دیگری را سپرد

کسری گفت: ای قیصر! امیدوارم زنده بمانی، اما افسوس که او درگذشت و دنیا را به دیگری (جانشینش) سپرد.

نکته ادبی: تضاد میان زنده ماندن و مرگ در ساختار کلام آمده است.

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

اندوه مرگ قیصر، قلب کسری را پر از فکر و خیال کرد و چهره‌ی سرخی که داشت، از شدت غم، زرد و پژمرده شد.

نکته ادبی: زرد برگ استعاره از چهره‌ای است که بر اثر اندوه رنگ باخته است.

گزین کرد ز ایران فرستاده ای جهاندیده و راد آزاده ای

کسری از میان ایرانیان، فرستاده‌ای را برگزید که کارآزموده، بزرگ‌منش و آزاده بود.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

فرستاد نزدیک فرزند اوی برشاخ سبز برومند اوی

آن فرستاده را نزد فرزند قیصر که همچون شاخه‌ای سبز و پربار (جوان و برومند) بود، گسیل داشت.

نکته ادبی: شاخ سبز برومند استعاره از جوانی و کمال فرزند است.

سخن گفت با او به چربی بسی کزین بد رهایی نیابد کسی

کسری با او بسیار نرم و مهربان سخن گفت (تا تسلی‌بخش باشد) و یادآوری کرد که هیچ‌کس از درد مرگ رهایی ندارد.

نکته ادبی: چربی در اینجا به معنای نرمی و ملایمت در سخن است.

یکی نامه بنوشت با سوگ و درد پر از آب دیده دو رخساره زرد

کسری نامه‌ای همراه با سوگواری و درد نوشت، در حالی که از شدت گریه، چهره‌اش زرد شده بود.

نکته ادبی: آب دیده کنایه از اشک است.

که یزدان تو را زندگانی دهاد همت خوبی و کامرانی دهاد

در نامه نوشت: خدا به تو طول عمر و خوبی و کامرانی عطا کند.

نکته ادبی: دعا و نیایش مرسوم در نامه‌های دیپلماتیک قدیم.

نزاید جز از مرگ را جانور سرای سپنجست و ما بر گذر

هیچ جانداری نیست که مرگ را تجربه نکند؛ این دنیا (سرای سپنج) موقتی است و ما همه رهگذر هستیم.

نکته ادبی: سرای سپنج اصطلاحی عرفانی و اخلاقی برای اشاره به ناپایداری دنیا.

اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ رهایی نیابیم از چنگ مرگ

چه تاج پادشاهی بر سر داشته باشیم و چه کلاه جنگی (ترگ)، هیچ‌کدام نمی‌تواند ما را از چنگال مرگ نجات دهد.

نکته ادبی: ترگ نوعی کلاهخود آهنین است.

چه قیصر چه خاقان چو آید زمان بخاک اندر آید سرش بی گمان

وقتی زمان مرگ فرا برسد، چه قیصر باشی و چه خاقان (پادشاه ترکان)، بدون شک سرت به زیر خاک خواهد رفت.

نکته ادبی: تأکید بر برابری همه در برابر مرگ.

ز قیصر تو را مزد بسیار باد مسیحا روان تو را یار باد

از طرف قیصر (پدرت)، پاداش بسیاری نصیبت باد و روح مسیحا (عیسی) یاری‌رسانت باشد.

نکته ادبی: اشاره به آیین مسیحیت در روم.

شنیدم که بر نامور تخت اوی نشستی بیاراستی بخت اوی

شنیده‌ام که بر تخت پادشاهی پدرت تکیه زده‌ای؛ بخت و اقبالت بلند باد.

نکته ادبی: تخت و بخت جناس ناقص دارند.

ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه

هرچه از نیرو، اسب، سلاح، گنج و سپاه نیاز داری، از ما بخواه.

نکته ادبی: پیشنهاد کمک نظامی و سیاسی در عرف دیپلماسی.

فرستاده از پیش کسری برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت

فرستاده از پیش کسری حرکت کرد و به سرعت به سوی قیصر شتافت.

نکته ادبی: تفت به معنای تند و سریع است.

چو آمد بدرگه گشادند راه فرستاده آمد بر تخت و گاه

وقتی به درگاه رسید، اجازه ورود یافت و نزد تخت قیصر رفت.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید ز بیشی کسری دلش بردمید

وقتی قیصر جوان نامه را دید و عنوان (محتوا و لحنِ نامه‌) را خواند، به خاطر غرور و تکبر، دلش از گستاخیِ کسری پر از خشم شد.

نکته ادبی: بیشی در اینجا به معنای برتری‌جویی و تحکم است که قیصر این‌گونه برداشت کرد.

جوان نیز بد مهتر نونشست فرستاده را نیز نبسود دست

آن جوانِ تازه به تخت نشسته، احترام فرستاده را نگاه نداشت و با او دست دوستی نداد.

نکته ادبی: نبسود دست کنایه از بی‌اعتنایی و عدم استقبال گرم است.

بپرسید ناکام پرسیدنی نگه کردنی سست و کژ دیدنی

با بی‌میلی از او پرس‌وجو کرد و نگاهی تحقیرآمیز و کج به او انداخت.

نکته ادبی: کژ دیدن کنایه از نگاه از روی تحقیر است.

یکی جای دورش فرود آورید بدان نامه پادشا ننگرید

فرستاده را در جای دوری اسکان دادند و قیصر اصلاً به آن نامه نگاه نکرد.

نکته ادبی: توهین دیپلماتیک با بی‌اعتنایی به نامه.

یکی هفته هرکش که بد رای زن به نزدیک قیصر شدند انجمن

یک هفته تمام، مشاوران و رای‌زنان قیصر در نزد او جمع شدند تا درباره این نامه تصمیم بگیرند.

نکته ادبی: رای‌زن همان مشاور و وزیر است.

سرانجام گفتند ما کهتریم ز فرمان شاه جهان نگذریم

سرانجام به این نتیجه رسیدند که ما نباید از دستور شاه بزرگ (کسری) سرپیچی کنیم و خود را کوچک بشماریم.

نکته ادبی: کهتری در اینجا به معنای فروتنیِ ناخواسته است.

سزا خود ز کسری چنین نامه بود نه برکام بایست بدکامه بود

قیصر گفت: این نامه از کسری سزاوار چنین برخوردی بود؛ من نباید مطابق میل او رفتار می‌کردم.

نکته ادبی: بدکامه کسی است که به دلخواه دیگران رفتار نکند.

که امروز قیصر جوانست و نو به گوهر بدین مرزها پیشرو

چرا که من امروز پادشاهی جوان هستم و از نظر اصالت و گوهر، در این مرز و بوم پیشرو و سرورم.

نکته ادبی: گوهر به معنای نژاد و تبار اصیل است.

یک امسال با مرد برنا مکاو به عنوان بیشی و با باژ و ساو

یک سال با این جوانِ (پادشاه ایران) باج و خراج نده و با او به عنوان برتری و اقتدار رفتار نکن.

نکته ادبی: باژ و ساو به معنای مالیات و خراج است.

بهرپایمردی و خودکامه ای نبشتند بر ناسزا نامه ای

آن‌ها به دلیلِ خودکامگی و طرفداری از قیصر، نامه‌ای نامناسب در پاسخ نوشتند.

نکته ادبی: پایمردی به معنای میانجی‌گری و طرفداری است.

بعنوان ز قیصر سرافراز روم جهان سر به سر هرچ جز روم شوم

در عنوان نامه نوشتند: از طرف قیصر، پادشاه سربلند روم، که تمام جهان جز روم، پست و حقیر هستند.

نکته ادبی: ادعای برتری مطلق قیصر بر سایر جهان.

فرستادهٔ شاه ایران رسید بگوید ز بازار ما هرچ دید

وقتی فرستاده‌ی ایران بازگشت، باید برای ما تمام دیده‌ها و شنیده‌هایش را از آنجا بگوید.

نکته ادبی: بازخواست از فرستاده برای کسب اطلاعات.

از اندوه و شادی سخن هرچ گفت غم و شادمانی نباید نهفت

هرچه از شادی و اندوه در آنجا دید، نباید پنهان کند و باید همه را بگوید.

نکته ادبی: لزوم صداقتِ فرستاده در گزارش.

بشد قیصر و تازه شد قیصری که سر بر فرازد ز هرمهتری

قیصر به خودش مغرور شد و ادعای بزرگی کرد که می‌خواهد سر از همه بزرگان بیرون بیاورد.

نکته ادبی: تازه شدن در اینجا کنایه از سرکشی و غرور است.

ندارد ز شاهان کسی را بکس چه کهتر بود شاه فریادرس

او گمان می‌کند هیچ شاهی را به شاه دیگر نیازی نیست و حتی اگر کسی کهتر (کوچک) باشد، نباید از شاه انتظار فریادرسی داشته باشد.

نکته ادبی: نفی اصل یاری‌گری میان پادشاهان.

چو قرطاس رومی بیاراستند بدربر فرستاده را خواستند

وقتی کاغذ نامه (قرطاس) را آماده کردند، فرستاده را به دربار احضار کردند.

نکته ادبی: قرطاس به معنای کاغذ است.

چوبشنید دانا که شد رای راست بیامد بدر پاسخ نامه خواست

وقتی دانای ایران (فرستاده) فهمید که قضیه از چه قرار است، به دربار رفت تا پاسخ نامه را بگیرد.

نکته ادبی: رای راست به معنای تصمیم درست و قطعی است.

ورا ناسزا خلعتی ساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند

به او خلعت (لباس فاخر) نامناسبی دادند و او را از دربار خود بیرون کردند.

نکته ادبی: ناسپاس و ناسزا خواندن خلعت نشانه تحقیر است.

بدو گفت قیصر نه من چاکرم نه از چین و هیتالیان کمترم

قیصر به او گفت: بدان که نه من بنده تو هستم و نه از چین و هیتالیان کمترم.

نکته ادبی: هیتالیان قومی جنگجو و قدرتمند در شرق ایران بودند.

ز مهتر سبک داشتن ناسزاست وگر شاه تو بر جهان پادشاست

سبک شمردن پادشاه بزرگ، کار ناپسندی است، حتی اگر تو پادشاه جهان باشی.

نکته ادبی: اشاره به غرورِ پادشاهی.

بزرگ آنک او را بسی دشمنست مرا دشمن و دوست بردامنست

بزرگ کسی است که دشمنان بسیاری داشته باشد؛ دشمنان و دوستان من همیشه با من همراه هستند.

نکته ادبی: تلقی متفاوت از معنای بزرگی و قدرت.

چه داری بزرگی تو از من دریغ همی آفتاب اندر آری بمیغ

چرا بزرگی و اقتدار را از من دریغ می‌کنی؟ تو می‌خواهی خورشید را پشت ابر پنهان کنی (اما نمی‌توانی).

نکته ادبی: آفتاب و میغ استعاره‌ای برای قدرت و موانع است.

نه از تابش او همی کم شود وگر خون چکاند برونم شود

از تابش آفتاب چیزی کم نمی‌شود، حتی اگر (ابر) خون هم ببارد.

نکته ادبی: ادامه‌ی همان استعاره برای نشان دادن شکست‌ناپذیری.

چو کار آیدم شهریارم تویی همان از پدر یادگارم تویی

هرگاه کاری برایم پیش آید، شهریار من تو نیستی، بلکه من یادگار پدرم هستم (و به تو نیازی ندارم).

نکته ادبی: ادعای استقلال کامل.

سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی وزین پاسخ نامه زشتی مجوی

هرچه دیدی به خوبی بازگو کن و از این پاسخ تند و زننده، به دنبال زشتی (جنگ و درگیری) نباش.

نکته ادبی: هشدار غیرمستقیم.

تنش را بخلعت بیاراستند ز دربارهٔ مرزبان خواستند

او را با لباسی که داده بودند آراستند و از دربار بیرونش کردند.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا به معنای درباریان و محافظان درگاه است.

فرستاده برگشت و آمد دمان به منزل زمانی نجستی زمان

فرستاده با عجله بازگشت و لحظه‌ای در مسیر درنگ نکرد.

نکته ادبی: دمان به معنای با شتاب و خشم است.

بیامد به نزدیک کسری رسید بگفت آن کجا رفت و دید و شنید

نزد کسری آمد و هرآنچه دیده و شنیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: ادای امانت در گزارش.

ز گفتار او تنگدل گشت شاه بدو گفت برخوردی از رنج راه

کسری از سخنان او دلتنگ شد و به فرستاده گفت: خسته نباشی از رنج راه.

نکته ادبی: برخوردی از رنج راه نوعی تعارفِ مؤدبانه است.

شنیدم که هرکو هوا پرورد بفرجام کردار کیفر برد

شنیده‌ام که هرکس هوای نفس را دنبال کند، سرانجام سزای کردار بدش را می‌بیند.

نکته ادبی: هوا پروردن کنایه از تبعیت از نفس و خودخواهی است.

گر از دوست دشمن نداند همی چنین راز دل بر تو خواند همی

اگر کسی دوست را از دشمن تشخیص ندهد، چنین رازهایی را (که باعث رسوایی است) برایش فاش می‌کند.

نکته ادبی: انتقاد از نادانیِ قیصر در برخورد با فرستاده.

گماند که ما را همو دوست نیست اگر چند او را پی و پوست نیست

او گمان می‌کند که ما دوستش نیستیم، حتی اگر رابطه‌ای میان ما نباشد.

نکته ادبی: اشاره به تیرگی روابط.

کنون نیز یک تن ز رومی نژاد نمانم که باشد ازان تخت شاد

از این پس، دیگر اجازه نمی‌دهم که هیچ رومی‌ای بر آن تخت پادشاهی شاد و پیروز بماند.

نکته ادبی: اعلام جنگ و پایان دوستی.

همی سر فرازد که من قیصرم گر از نامداران یکی مهترم

قیصر با تکبر و غرور از موضع برتری سخن می‌گوید و خود را نسبت به تمامی نامداران و بزرگان، بالاتر و والاتر می‌داند.

نکته ادبی: واژه همی در اینجا نشانه استمرار در زمان گذشته است.

کنم زین سپس روم را نام شوم برانگیزم آتش ز آباد بوم

او تصمیم گرفته است که پس از این به روم بازگردد و برای نبرد نامی شوم و وحشتناک بسازد و با جنگ‌افروزی، آبادی‌ها را به آتش بکشد.

نکته ادبی: آباد بوم به معنای سرزمین آباد است.

به یزدان پاک و بخورشید و ماه به آذر گشسب و بتخت و کلاه

قیصر سوگند می‌خورد به خدای یگانه، خورشید، ماه، آتشکده آذرگشسب و به تخت و تاج پادشاهی‌اش که چنین خواهد کرد.

نکته ادبی: آذرگشسب از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ایران باستان است.

که کز هرچ در پادشاهی اوست ز گنج کهن پرکند گاو پوست

او سوگند یاد می‌کند که هرچه در پادشاهی ایران است، از گنج‌های گران‌بها تا دارایی‌های دیگر را تاراج کرده و خزانه‌های خود را پر کند.

نکته ادبی: گاو پوست اشاره به ظرف‌های چرمی بزرگ برای ذخیره اموال دارد.

نساید سرتیغ ما رانیام حلال جهان باد بر من حرام

او قسم می‌خورد که تا زمانی که به پیروزی نرسد، شمشیر را در نیام نگذارد و لذت‌های دنیوی را بر خود حرام می‌کند.

نکته ادبی: سرتیغ کنایه از جنگ و درگیری است.

بفرمود تا بر درش کرنای دمیدند با سنج و هندی درای

شاه دستور داد تا بر دربارش کرنا و سنج و طبل‌های هندی را به صدا درآورند و سپاه را برای نبرد آماده کنند.

نکته ادبی: کرنا از سازهای بادی جنگی قدیمی است.

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل ببستند و شد روی گیتی چونیل

طبل‌های جنگی بزرگ را بر پشت فیل‌های عظیم‌الجثه بستند و صدای آن‌ها چنان بلند بود که گویی آسمان و زمین تیره و تار شد.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و نیرومند است.

سپاهی گذشت از مداین به دشت که دریای سبز اندرو خیره گشت

سپاهی از مداین به سمت دشت حرکت کرد که عظمت آن چنان بود که دریا در برابر شکوه آن حقیر و ناچیز به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: خیره گشتن در اینجا به معنای حیرت‌زده شدن و در برابر عظمت گم شدن است.

ز نالیدن بوق و رنگ درفش ز جوش سواران زرینه کفش

صدای بوق‌های جنگی، رنگ درفش‌ها و جوش و خروش سوارکارانی که کفش‌های زرین داشتند، صحنه را پر کرده بود.

نکته ادبی: زرینه کفش اشاره به تجمل و شکوه لشکر دارد.

ستاره توگفتی به آب اندرست سپهر روان هم بخواب اندرست

لشکر چنان پرشمار و عظیم بود که گویی ستارگان در آب فرورفته‌اند و آسمان نیز در خواب فرو رفته است.

نکته ادبی: تضاد میان جنبش سپاه و خواب آسمان استعاره‌ای از عظمت حیرت‌انگیز است.

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه

هنگامی که قیصر از حرکت خشمگینانه شاه ایران با سپاهش آگاه شد، دست به کار شد.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ پادشاهی است.

بیامد ز عموریه تا حلب جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب

قیصر از شهر عموریه تا حلب لشکر کشید و جهان را درگیر جنگ و آشوب کرد.

نکته ادبی: جلب به معنای غوغا و هیاهو است.

سواران رومی چو سیصد هزار حلب را گرفتند یکسر حصار

سیصد هزار سوار رومی شهر حلب را به محاصره کامل خود درآوردند.

نکته ادبی: حصار در اینجا به معنای محاصره نظامی است.

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ نبد جنگشانرا فراوان درنگ

سپاهیان از هر سو به جنگ هجوم آوردند و نبرد میان آنان خیلی زود آغاز شد.

نکته ادبی: درنگ به معنای تأمل و زمان از دست دادن است.

بیاراست بر هر دری منجنیق ز گردان روم آنک بدجا ثلیق

قیصر در کنار هر دروازه شهر، منجنیق‌های سنگین را برپا کرد، به ویژه آن‌هایی که جنگجویان ماهر رومی هدایت می‌کردند.

نکته ادبی: ثلیق در اینجا به معنای ماهر و زبردست است.

حصار سقیلان بپرداختند کزان سو همی تاختن ساختند

آن‌ها محاصره قلعه سقیلان را رها کردند تا بتوانند از آن سمت به حملات خود ادامه دهند.

نکته ادبی: بپرداختند به معنای رها کردند و دست کشیدند است.

حلب شد بکردار دریای خون به زنهار شد لشکر باطرون

حلب به دریایی از خون تبدیل شد و لشکریان شهر باطرون از ترس تسلیم شدند.

نکته ادبی: بکردار در اینجا به معنای مانند و شبیه است.

بدو هفته از رومیان سی هزار گرفتند و آمد بر شهریار

رومی‌ها در دو هفته سی هزار نفر را اسیر گرفتند و این خبر به گوش پادشاه رسید.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان پادشاه قیصر است.

بی اندازه کشتند ز ایشان بتیر به رزم اندرون چند شد دستگیر

تعداد بی‌شماری را با تیر کشتند و در میدان نبرد بسیاری را اسیر کردند.

نکته ادبی: دستگیر شدن به معنای اسیر شدن در جنگ است.

به پیش سپه کنده ای ساختند بشبگیر آب اندر انداختند

رومی‌ها در مقابل سپاه حفر کردند و در هنگام سحر آب را به داخل آن هدایت کردند.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و صبح زود است.

بکنده ببستند برشاه راه فروماند از جنگ شاه و سپاه

با حفر این خندق، راه بر شاه بسته شد و او و سپاهش در جنگ درماندند.

نکته ادبی: کنده به معنای خندق و گودال عمیق است.

برآمد برین روزگاری دراز بسیم و زر آمد سپه را نیاز

مدت زمان زیادی از این جنگ گذشت و سپاه به دلیل طولانی شدن درگیری، نیاز مبرم به پول و طلا پیدا کرد.

نکته ادبی: دراز بودن روزگار کنایه از طولانی شدن محاصره است.

سپهدار روزی دهان را بخواند وزان جنگ چندی سخنها براند

روزی فرمانده سپاه، مسئولین مالی را فراخواند و درباره مشکلات جنگ و نیازهای مالی صحبت کرد.

نکته ادبی: دهان در اینجا به معنای مسئولان یا خزانه‌داران است.

که این کار با رنج بسیار گشت بب وبکنده نشاید گذشت

او گفت که این جنگ با رنج و سختی بسیار همراه شده و نمی‌توان از این خندق و موانع به آسانی گذشت.

نکته ادبی: نشاید به معنای غیرممکن بودن و دشواری است.

سپه را درم باید و دستگاه همان اسب وخفتان و رومی کلاه

سپاه برای ادامه نبرد به پول، تجهیزات، اسب و خفتان جنگی و کلاهخود نیاز دارد.

نکته ادبی: دستگاه به معنای ابزار و ساز و برگ جنگی است.

سوی گنج رفتند روزی دهان دبیران و گنجور شاه جهان

خزانه‌داران و دبیران پادشاه برای بررسی وضعیت مالی به سمت گنجخانه رفتند.

نکته ادبی: گنجور به معنای مسئول خزانه‌داری است.

از اندازه لشکر شهریار کم آمد درم تنگ سیصد هزار

هنگامی که حساب و کتاب کردند، دیدند سیصد هزار درم کمتر از حد نیاز برای لشکر موجود است.

نکته ادبی: تنگ به معنای کمبود و مضیقه است.

بیامد برشاه موبد چوگرد به گنج آنچ بود از درم یاد کرد

موبد با شتاب نزد شاه آمد و وضعیت کسری درهم‌های موجود در گنجینه را گزارش داد.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای مشاور عالی و داناست.

دژم کرد شاه اندران کار چهر بفرمود تا رفت بوزرجمهر

شاه با شنیدن این خبر اندوهگین شد و چهره‌اش درهم رفت و دستور داد تا بزرگمهر را احضار کنند.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و ناراحت است.

بدو گفت گر گنج شاهی تهی چه باید مرا تخت شاهنشهی

شاه به بزرگمهر گفت که اگر گنجینه پادشاهی تهی باشد، دیگر پادشاهی چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: شاهنشهی به معنای پادشاهی بزرگ است.

بروهم کنون ساروان را بخواه هیونان بختی برافگن به راه

به او گفت اکنون ساربان را صدا بزن و شترهای بارکش را آماده کن تا به راه بیفتند.

نکته ادبی: هیونان بختی نوعی شتر تنومند و بارکش است.

صد از گنج مازندران بارکن وزو بیشتر بار دینار کن

صد بار از گنج مازندران بر شترها بار کن و بیشتر از آن نیز سکه‌های طلا بردار.

نکته ادبی: دینار به معنای سکه طلا است.

بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه با دانش و داد و مهر

بزرگمهر به شاه پاسخ داد که ای پادشاه خردمند و دادگر و مهربان،

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای عطوفت و دوستی است.

سوی گنج ایران درازست راه تهی دست و بیکار باشد سپاه

راه رسیدن به گنجینه ایران بسیار دور است و سپاه در این مدت بدون پول و امکانات می‌ماند.

نکته ادبی: دراز بودن راه کنایه از دوری مسافت و کندی رسیدن امداد است.

بدین شهرها گرد ماهرکسست کسی کو درم بیش دارد بدست

در همین شهرهای اطراف ما کسانی هستند که پول و دارایی فراوانی دارند.

نکته ادبی: گرد ماهرکسست به معنای اطرافیان ما است.

ز بازارگان و ز دهقان درم اگر وام خواهی نگردد دژم

اگر از بازرگانان و کشاورزان پول قرض بخواهی، آنان هرگز از این درخواست ناراحت نمی‌شوند.

نکته ادبی: وام به معنای قرض گرفتن است.

بدین کار شد شاه همداستان که دانای ایران بزد داستان

شاه سخن دانای ایران را پسندید و با آن موافقت کرد، زیرا او پند و سخن نیکی گفته بود.

نکته ادبی: همداستان شدن به معنای موافقت کردن است.

فرستاده ای جست بوزرجمهر خردمند و شادان دل و خوب چهر

بزرگمهر فرستاده‌ای را انتخاب کرد که هم خردمند بود، هم شاد و هم چهره‌ای موجه داشت.

نکته ادبی: خوب‌چهر کنایه از خوش‌سیما و مورد اعتماد بودن است.

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو گزین کن یکی نامبردار گو

به او گفت با عجله برو و یک فرد مشهور و معتبر را در میان مردم پیدا کن.

نکته ادبی: سه اسبه رفتن کنایه از نهایت سرعت در سفر است.

ز بازارگان و ز دهقان شهر کسی را کجا باشد از نام بهر

از میان تاجران و دهقانان شهر، کسی را پیدا کن که در میان مردم نام‌دار و معتبر باشد.

نکته ادبی: نام‌بهره در اینجا به معنای کسی است که بهره‌مند از نام نیک و اعتبار است.

ز بهر سپه این درم فام خواه بزودی بفرماید از گنج شاه

به او بگو که برای سپاه به این پول نیاز داریم و پادشاه در کوتاه‌ترین زمان ممکن از گنج خود آن را باز می‌گرداند.

نکته ادبی: درم فام به معنای پول و سکه است.

بیامد فرستادهٔ خوش منش جوان وخردمندی و نیکوکنش

فرستاده که جوانی خردمند و خوش‌اخلاق بود، برای این مأموریت آمد.

نکته ادبی: خوش‌منش به معنای نیک‌سیرت است.

پیمبر باندیشه باریک بود بیامد بشهری که نزدیک بود

او که بسیار زیرک و نکته‌سنج بود، به اولین شهری که در نزدیکی‌شان بود رفت.

نکته ادبی: پیمبر به معنای پیام‌رسان و فرستاده است.

درم خواست فام از پی شهریار برو انجمن شد بسی مایه دار

او درخواست پول کرد و بسیاری از ثروتمندان شهر گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: مایه دار به معنای ثروتمند و دارای امکانات است.

یکی کفشگر بود و موزه فروش به گفتار او تیز بگشاد گوش

یک کفشگر و فروشنده کفش در میان آن‌ها بود که با دقت به سخنان فرستاده گوش سپرد.

نکته ادبی: موزه فروش به معنای فروشنده پاپوش و کفش است.

درم چند باید بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد

آن مرد از فرستاده پرسید چقدر پول نیاز دارید و فرستاده دقیقاً مبلغ لازم را به او گفت.

نکته ادبی: یاد کرد به معنای بیان کرد و شمرد است.

چنین گفت کای پرخرد مایه دار چهل من درم هرمنی صدهزار

کفشگر گفت ای مرد خردمند، من چهل من سکه دارم و صدهزار هم از جای دیگر تهیه می‌کنم.

نکته ادبی: منی واحد اندازه‌گیری وزن است.

بدو کفشگر گفت من این دهم سپاسی ز گنجور بر سر نهم

کفشگر به او گفت من این مبلغ را می‌پردازم و تنها توقع دارم که خزانه‌دار شاه از من قدردانی کند.

نکته ادبی: سپاس بر سر نهادن کنایه از منت پذیرفتن و تشکر کردن است.

بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر به کار و قلم

ترازو و سنگ وزن‌کشی آوردند و بدون معطلی و ثبت در دفتر، پول‌ها را وزن کردند.

نکته ادبی: قپان نوعی ترازوی بزرگ برای وزن کردن بارهای سنگین است.

چو بازارگان را درم سخته شد فرستاده زان کار پردخته شد

وقتی پول‌های تاجر توزین شد، فرستاده با خیال راحت از این کار فارغ شد.

نکته ادبی: پردخته شدن در اینجا به معنای فراغت یافتن از کار است.

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر به رنج ی بگویی به بوزرجمهر

کفشگر به مخاطب خود (فرستاده) گفت: ای زیبا‌روی، رنج مرا به بزرگمهر برسان و با او سخن بگو.

نکته ادبی: استفاده از 'بوزرجمهر' به عنوان شخصیت واسط جهت رساندن پیام به شاه.

که اندر زمانه مرا کودکیست که بازار او بر دلم خوار نیست

زیرا در این زمانه فرزندی دارم که از راهِ شغلش (کفشگری)، قلبم شاد نمی‌شود و ثروتی برایش اندوخته نمی‌شود.

نکته ادبی: عبارت 'بازار او بر دلم خوار نیست' کنایه از کم‌سود بودن پیشه فرزند است.

بگویی مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان

اگر بتوانی، از پادشاه جهان بخواه که به طور خصوصی و پنهانی مرا شاد کند.

نکته ادبی: اشاره به درخواستِ کمک مالی یا حکومتی از پادشاه.

که او را سپارد بفرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن

تا او را به دست استادان و اهل فرهنگ بسپارد، چرا که من سرمایه و توانایی تأمین هزینه‌اش را دارم.

نکته ادبی: هنگ به معنای توان و سازوبرگ است.

فرستاده گفت این ندارم به رنج که کوتاه کردی مرا راه گنج

فرستاده گفت: این کار سختی نیست و تو مسیر دسترسی به گنج (کمک شاه) را برایم آسان کردی.

نکته ادبی: کوتاه کردن راه گنج، کنایه از آسان شدن دستیابی به مقصود است.

بیامد بر مرد دانا به شب وزان کفشگر نیز بگشاد لب

شب‌هنگام نزد مرد دانا (بزرگمهر) رفت و ماجرای آن کفشگر را بازگو کرد.

نکته ادبی: بگشاد لب، کنایه از سخن گفتن است.

برشاه شد شاد بوزرجمهر بران خواسته شاه بگشاد چهر

بزرگمهر با شادی نزد شاه رفت و خواسته آن مرد را به شاه عرضه کرد.

نکته ادبی: بر آن خواسته شاه بگشاد چهر، کنایه از استقبالِ شاه از موضوع است.

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس مبادم مگر پاک و یزدان شناس

شاه چنین گفت: خدا را سپاس که همیشه راهنما و نگهدار من است.

نکته ادبی: دعای شکرگزاری در آغاز سخن.

که در پادشاهی یکی موزه دوز برین گونه شادست و گیتی فروز

که در پادشاهی من، یک پینه‌دوز این‌قدر شادمان است و در رفاه به سر می‌برد.

نکته ادبی: موزه دوز به معنای کفش‌دوز است.

که چندین درم ساخته باشدش مبادا که بیداد بخراشدش

اگر او این‌همه ثروت اندوخته است، خدا نکند که بی‌عدالتی و ستم، او را آزرده کند.

نکته ادبی: خراشیدن در اینجا کنایه از رنج و آسیب رسیدن است.

نگر تا چه دارد کنون آرزوی بماناد بر ما همین راه و خوی

ببین چه آرزویی دارد؛ باید روش و آیین ما بر همین روال باقی بماند.

نکته ادبی: تاکید بر حفظ سنت‌ها و نظمِ جامعه.

چو فامش بتوزی درم صدهزار بده تا بماند ز ما یادگار

اگر می‌خواهد، صد هزار درهم به او ببخش تا یادگاری از سوی ما نزد او بماند.

نکته ادبی: فامش به معنای رنگ یا مقدار است.

بدان زیردستان دلاور شدند جهانجوی با تخت وافسر شدند

با این کار، زیردستان دلیر شدند و جهان‌جویان به مقام و بزرگی رسیدند.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی شاه که موجب وفاداری می‌شود.

مبادا که بیدادگر شهریار بود شاد برتخت و به روزگار

خدا نکند که پادشاهی ستمکار، بر تخت و روزگار شادمان باشد.

نکته ادبی: تضاد میان شاه عادل و شاه ستمکار.

بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر

بزرگمهر به شاه گفت: ای پادشاه نیک‌اختر و خوش‌چهره.

نکته ادبی: نیک‌اختر کنایه از خوش‌طالع بودن.

یکی آرزو کرد موزه فروش اگر شاه دارد بمن بنده گوش

آن کفش‌فروش آرزویی دارد، اگر شاه به من بنده گوش فرا دهد.

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ مؤدبانه برای بیانِ درخواست.

فرستاده گوید که این مرد گفت که شاه جهان با خرد باد جفت

فرستاده از قول آن مرد می‌گوید: که شاه جهان همواره با خرد همراه باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای شاه.

یکی پور دارم رسیده بجای بفرهنگ جوید همی رهنمای

پسری دارم که به سن رشد رسیده و می‌خواهد به دنبال علم و دانش برود.

نکته ادبی: رسیده بجای، کنایه از به سن کمال رسیدن است.

اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر

اگر شاه کمک کند، این فرزندِ پاک می‌تواند به مقام دبیری و علم برسد.

نکته ادبی: دبیر در اینجا به معنای عالم و صاحب مقامِ اداری است.

ز یزدان بخواهم همی جان شاه که جاوید باد این سزاوار گاه

از خدا برای شاه عمری طولانی می‌خواهم و امیدوارم همیشه بر این جایگاهِ شایسته باشد.

نکته ادبی: سزاوار گاه، کنایه از شایستگی شاه برای پادشاهی.

بدو گفت شاه ای خردمند مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد

شاه به او گفت: ای خردمند، چرا دیو (هوی و هوس) چشمان تو را تیره کرده و حقایق را نمی‌بینی؟

نکته ادبی: دیو استعاره از گمراهی و نادانی است.

برو همچنان بازگردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در

برو و آن شتر را بازگردان؛ ما نیازی به سیم و زرِ او نداریم.

نکته ادبی: نفی طمع شاه از اموالِ مردم.

چو بازارگان بچه گردد دبیر هنرمند و بادانش و یادگیر

اگر فرزندِ بازرگان یا کفشگر، دبیر و دانش‌آموخته شود.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ برهم‌خوردنِ طبقات.

چو فرزند ما برنشیند بتخت دبیری ببایدش پیروزبخت

زمانی که فرزندِ ما به تخت می‌نشیند، باید دبیرانی از خاندان‌های بزرگ و پیروزبخت داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ اصالت در مناصب دولتی.

هنر باید از مرد موزه فروش بدین کار دیگر تو با من مکوش

مرد کفشگر باید هنرِ کفشگری بداند، در این باره دیگر با من بحث نکن.

نکته ادبی: تاکید بر تخصص‌گرایی در طبقات اجتماعی.

بدست خردمند و مرد نژاد نماند بجز حسرت وسرد باد

از دستِ انسان‌های اصیل و خردمند، در این شرایط جز حسرت و اندوه چیزی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به پیامدِ سوءِ مدیریت.

شود پیش او خوار مردم شناس چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

کسانی که مردم‌شناس هستند در نزد او خوار می‌شوند، آنگاه که پاسخ (نادان) را بشنوند و به ناچار سپاس بگویند.

نکته ادبی: نقدِ بی‌خردی در جایگاه‌هایِ مهم.

بما بر پس از مرگ نفرین بود چوآیین این روزگار این بود

اگر آیین روزگار چنین باشد، پس از مرگ ما را نفرین خواهند کرد.

نکته ادبی: توجه به قضاوتِ تاریخ.

نخواهیم روزی جز از گنج داد درم زو مخواه و مکن هیچ یاد

ما جز از راه عدالت و داد، ثروتی نمی‌خواهیم؛ از او درهم نخواه و دیگر از این موضوع یاد نکن.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت‌محوریِ مالیِ شاه.

هم اکنون شتر بازگردان به راه درم خواه وز موزه دوزان مخواه

همین الان شتر را بازگردان؛ از کفش‌دوزان سیم و زر طلب نکن.

نکته ادبی: دستورِ قاطعِ شاه.

فرستاده برگشت و شد با درم دل کفشگر گشت پر درد و غم

فرستاده بازگشت و درهم‌ها را برد؛ دلِ کفشگر از شنیدنِ پاسخِ شاه، پر از درد و اندوه شد.

نکته ادبی: کنایه از ناامیدیِ کفشگر.

شب آمد غمی شد ز گفتار شاه خروش جرس خاست از بارگاه

شب فرا رسید و غمگین شد، در همین حال صدای جرس (زنگ) از بارگاهِ شاه به گوش رسید.

نکته ادبی: جرس کنایه از آمادگی برای سفر یا حرکت لشکر.

طلایه پراگنده بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت

نگهبانان در اطراف دشت پخش شدند و تمام شب را پیرامونِ لشکر گشت زدند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و نگهبان است.

ز ماهی چو بنمود خورشید تاج برافگند خلعت زمین را ز عاج

هنگامی که خورشید از افق طلوع کرد، زمین را مانند خلعت و جامه، با شکوه آراست.

نکته ادبی: تشبیه طلوع خورشید به آراستن زمین.

طلایه چو گشت از لب کنده باز بیامد بر شاه گردن فراز

طلایه از لبِ کنده (گودال یا مرز) بازگشت و نزد شاهِ بزرگوار آمد.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفتِ شاه به معنای سرافراز و مقتدر.

که پیغمبر قیصر آمد بشاه پر از درد و پوزش کنان از گناه

گفت که فرستاده قیصر نزد شاه آمده و پر از درد و پشیمانی از گناهانِ خود است.

نکته ادبی: پوزش کنان اشاره به پذیرشِ شکست یا اشتباه.

فرستاده آمد همانگه دوان نیایش کنان پیش نوشین روان

فرستاده همان‌دم دوان‌دوان آمد و در برابر انوشیروان، نیایش و ستایش کرد.

نکته ادبی: نوشین‌روان نامِ دیگر انوشیروان.

چو رومی سر تاج کسری بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

چون رومی شکوهِ تاج کسری را دید، آهی سرد از سرِ حسرت از جگر برکشید.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از اندوه و اعتراف به بزرگیِ شاه.

به دل گفت کینت سزاوار گاه بشاهی ومردی وچندین سپاه

با خود گفت: این سزاوارِ پادشاهی، مردانگی و چنین سپاهی است.

نکته ادبی: اعتراف به شایستگیِ انوشیروان.

وزان فیلسوفان رومی چهل زبان برگشادند پر باد دل

و چهل تن از فیلسوفانِ رومی، با دلی پر از بیم و هراس لب به سخن گشودند.

نکته ادبی: باد دل کنایه از ترس و دلهره است.

ز دینار با هرکسی سی هزار نثار آوریده بر شهریار

و با سی‌هزار دینار برای هر یک، نثار و هدیه‌ای برای شاه آورده بودند.

نکته ادبی: نثار، پیشکشی برای مقامِ بالا.

چو دیدند رنگ رخ شهریار برفتند لرزان و پیچان چومار

وقتی رنگ رخسارِ خشمگین و پرهیمنه‌ی شاه را دیدند، مانند مار لرزیدند و پیچیدند.

نکته ادبی: تشبیه لرزشِ رومیان به مار.

شهنشاه چو دید بنواختشان بیین یکی جایگه ساختشان

شاهنشاه وقتی آنان را دید، با آنان با نرمی رفتار کرد و جایگاهی برایشان تعیین کرد.

نکته ادبی: بنواختن به معنای نوازش و دلجویی کردن.

چنین گفت گوینده پیشرو که ای شاه قیصر جوانست و نو

نماینده‌ی رومیان چنین گفت: شاهِ ما (قیصر)، جوان است و بی‌تجربه.

نکته ادبی: نو کنایه از تازه‌کار بودن قیصر.

پدر مرده و ناسپرده جهان نداند همی آشکار و نهان

پدرش مرده و دنیا را ندیده است؛ آشکار و نهانِ کارها را نمی‌داند.

نکته ادبی: ناسپردن جهان کنایه از بی‌تجربگی است.

همه سر به سر باژدار توایم پرستار و در زینهار توایم

ما همگی فرمان‌بردارِ تو هستیم و در پناهِ زینهار (امان) تو قرار داریم.

نکته ادبی: باژدار یعنی خراج‌گذار و مطیع.

تو را روم ایران و ایران چو روم جدایی چرا باید این مرز و بوم

روم برای توست و ایران برای تو؛ چرا باید میان این سرزمین‌ها جدایی باشد؟

نکته ادبی: پیشنهادِ صلح و اتحاد تحتِ قدرتِ ایران.

خرد در زمانه شهنشاه راست وزو داشت قیصر همی پشت راست

خردِ راستین در نزدِ شاه است و قیصر به پشتوانه‌ی او، پشتش گرم است.

نکته ادبی: استعاره از تکیه کردنِ قدرت‌های دیگر به ایران.

چه خاقان چینی چه در هند شاه یکایک پرستند این تاج و گاه

چه خاقان چین و چه شاه هند، همگی از این جایگاه و تاجِ تو پیروی می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به گستره‌ی نفوذِ ایران.

اگر کودکی نارسیده بجای سخن گفت بی دانش و رهنمای

اگر کودکی به پادشاهی رسید و بی‌دانش سخن گفت، به راهنمایی تو نیاز دارد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ رهبری و خردمندیِ انوشیروان.

ندارد شهنشاه ازو کین و درد که شادست ازو گنبد لاژورد

پادشاه بزرگ کینه‌ای از روم به دل ندارد، زیرا سپهر بلند (آسمان/بخت) از این پیروزی و صلحی که برقرار شده، خشنود است.

نکته ادبی: گنبد لاژورد استعاره از آسمان و کنایه از گردش روزگار و تقدیر است.

همان باژ روم آنچ بود از نخست سپاریم و عهدی بتازه درست

ما همان باج و خراجی که از ابتدا مقرر بود را پرداخت می‌کنیم و عهدی تازه و استوار می‌بندیم.

نکته ادبی: باژ در فارسی میانه به معنای خراج و مالیات است.

بخندید نوشین روان زان سخن که مرد فرستاده افگند بن

نوشیروان از شنیدن سخنِ فرستاده خندید، زیرا دریافت که فرستاده، پایه و اساسِ سخنش سست و ضعیف است.

نکته ادبی: افگند بن کنایه از بی‌پایه و اساس بودنِ سخن است.

بدو گفت اگر نامور کودکست خرد با سخن نزد او اندکست

پادشاه به فرستاده گفت: اگر قیصر کودکی بیش نیست، پس عقل و تدبیرش نیز اندک است.

نکته ادبی: نامور در اینجا به معنای دارای نام و نشان و کنایه از پادشاه است.

چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون ز دانش روان را گرفته زبون

چه قیصر باشد و چه آن راهنمای نابخرد، هر دو از دانش بی‌بهره‌اند و خردشان زبون و ناتوان است.

نکته ادبی: بی‌خرد رهنمون اشاره به مشاوران یا همان فرستادگان است.

همه هوشمندان اسکندری گرفتند پیروزی و برتری

تمامی خردمندانِ پیروِ اسکندر، راهِ پیروزی و برتری را به درستی شناختند و پیمودند.

نکته ادبی: اشاره به اسکندر به عنوان الگوی جهان‌گشایی و خردمندی در متون کهن.

کسی کو بگردد ز پیمان ما بپیچید دل از رای و فرمان ما

هر کس از پیمانِ ما سرپیچی کند و دل از فرمان و رأیِ ما بگرداند، دچار بلا خواهد شد.

نکته ادبی: بپیچید در اینجا به معنای روی گرداندن و نافرمانی است.

از آباد بومش بر آریم خاک زگنج و ز لشکر نداریم باک

ما سرزمین آبادِ او را به خاک سیاه می‌نشانیم و از قدرتِ گنج و لشکر او هیچ بیمی نداریم.

نکته ادبی: خاک برآوردن کنایه از نابودی و ویرانی کامل است.

فرستادگان خاک دادند بوس چنانچون بود مردم چابلوس

فرستادگان رومی، مانندِ مردمِ چاپلوس و متملق، در برابر پادشاه بر خاک افتادند و آن را بوسیدند.

نکته ادبی: خاک بوسیدن کنایه از نهایتِ کرنش و تسلیم است.

که ای شاه پیروز برترمنش ز کار گذشته مکن سرزنش

آن‌ها گفتند: ای پادشاهِ پیروزمند و بلندمرتبه، ما را به خاطرِ کارهای گذشته سرزنش مکن.

نکته ادبی: برترمنش صفتِ فاعلی به معنای صاحبِ منشِ برتر و والا.

همه سر به سر خاک رنج توایم همه پاسبانان گنج توایم

ما همگی سر تا پا بندگانِ رنج و زحمتِ تو هستیم و پاسبانانِ گنج‌های تو خواهیم بود.

نکته ادبی: خاکِ رنجِ تو بودن کنایه از بندگی و خدمتگزاریِ صادقانه است.

چوخشنود گردد ز ما شهریار نباشیم ناکام و بد روزگار

اگر پادشاه از ما خشنود باشد، ما دیگر دچار ناکامی و روزگارِ بد نخواهیم شد.

نکته ادبی: بد روزگار به معنای سرنوشتِ ناخوش و بلاست.

ز رنجی که ایدر شهنشاه برد همه رومیان آن ندارند خرد

رومیان به اندازه کافی هوشیار نیستند که سختی‌هایی را که پادشاه ایران در این راه متحمل شده، درک کنند.

نکته ادبی: خرد داشتن در اینجا به معنای فهمیدن و درکِ عمقِ موضوع است.

ز دینار پرکرده ده چرم گاو به گنج آوریم از درباژ وساو

ما ده پوستِ گاو را پر از سکه‌های طلا کرده و به عنوانِ خراج و باج به گنجینه شما می‌آوریم.

نکته ادبی: باژ و ساو، اصطلاحی کهن برای مالیات و خراج است.

بکمی وبیشیش فرمان رواست پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست

فرمانِ تو در کم و زیاد بودنِ این خراج نافذ است و ما حتی اگر درخواستت ناممکن باشد، می‌پذیریم.

نکته ادبی: فرمان رواست یعنی فرمانِ تو بر همه چیز جاری و حاکم است.

چنین داد پاسخ که ازکار گنج سزاوار دستور باشد به رنج

پادشاه پاسخ داد که ثروت و گنج باید به دستِ کسی باشد که رنجِ آن را کشیده و تدبیرش کرده است.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاورِ ارشد است.

همه رومیان پیش موبد شدند خروشان و با اختر بد شدند

تمامی رومیان نزد موبد (مشاورِ عالی) رفتند، در حالی که نالان بودند و بختشان تیره شده بود.

نکته ادبی: اختر بد کنایه از بدشانسی و طالعِ نحس است.

فراوان ز هر در سخن راندند همه راز قیصر برو راندند

بسیار سخن گفتند و تمام رازها و دغدغه‌های قیصر را با او در میان گذاشتند.

نکته ادبی: از هر در سخن راندن کنایه از گفتگوی طولانی و همه‌جانبه است.

ز دینار گفتند وز گاو پوست ز کاری که آرام روم اندروست

آن‌ها از سکه‌های طلا و پوست‌های گاو و کارهایی که باعثِ آرامشِ روم می‌شد، سخن گفتند.

نکته ادبی: آرام روم اشاره به برقراری صلح و امنیت در مرزهای روم است.

چنین گفت موبد اگر زر دهید ز دیبا چه مایه بران سرنهید

موبد گفت: اگر طلا می‌دهید، در کنارش چه مقدار دیبا (پارچه ابریشمی) روی آن می‌گذارید؟

نکته ادبی: دیبا پارچه گران‌بها و مرغوب است.

بهنگام برگشتن شهریار ز دیبای زربفت باید هزار

هنگامی که پادشاه قصدِ بازگشت دارد، باید هزار طاقه پارچه زربفت فراهم کنید.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای که در بافتِ آن نخ‌های طلا به کار رفته است.

که خلعت بود شاه را هر زمان چه با کهتران و چه با مهتران

زیرا این پارچه‌ها برای خلعت دادنِ پادشاه به زیردستان و بزرگان لازم است.

نکته ادبی: خلعت لباسی که پادشاه به عنوانِ پاداش یا هدیه به دیگران می‌بخشد.

برین برنهادند و گشتند باز همه پاک بردند پیشش نماز

بر سرِ این موضوع توافق کردند و بازگشتند، در حالی که همگی در برابرش کرنش کردند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم کردن و احترام نهادن است.

ببد شاه چندی بران رزمگاه چوآسوده شد شهریار و سپاه

شاه مدتی در آن میدانِ جنگ ماند تا وقتی که او و سپاهیانش به آرامش رسیدند.

نکته ادبی: رزمگاه محلِ نبرد است.

ز لشکر یکی مرد بگزید گرد که داند شمار نبشت و سترد

او مردی دانا و قدرتمند را از میانِ سپاه برگزید که حساب و کتاب و نوشتن را نیک می‌دانست.

نکته ادبی: شمار نبشتن کنایه از حسابداری و امورِ مالیاتی است.

سپاهی بدو داد تا باژ روم ستاند سپارد به آباد بوم

سپاهی به او سپرد تا باجِ روم را بستاند و به سرزمینِ آبادِ ایران بفرستد.

نکته ادبی: آباد بوم اشاره به ایران و مرکزِ تمدن است.

وز آنجا بیامد سوی طیسفون سپاهی پس پشت و پیش اندرون

سپس از آنجا به سمتِ تیسفون حرکت کرد، در حالی که سپاهیان پیش و پسِ او در حرکت بودند.

نکته ادبی: تیسفون پایتختِ ساسانیان است.

همه یکسر آباد از سیم و زر به زرین ستام و به زرین کمر

همه جا پر از نشانه‌های آبادانی و زر و سیم بود و سپاهیان با یراق‌های زرین آراسته بودند.

نکته ادبی: ستام به معنای زین و یراقِ اسب است.

ز بس پرنیانی درفش سران تو گفتی هوا شد همه پرنیان

از انبوهِ پرچم‌های ابریشمیِ فرماندهان، گویی که آسمان نیز به رنگِ ابریشم درآمده بود.

نکته ادبی: پرنیان به معنای حریر و ابریشم است.

در و دشت گفتی که زرین شدست کمرها ز گوهر چو پروین شدست

در و دشت چنان می‌نمود که انگار از طلاست و کمرها با گوهرها مانندِ صورتِ فلکیِ پروین می‌درخشیدند.

نکته ادبی: پروین استعاره از درخشش و تلالؤِ جواهرات است.

چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه پذیره شدندش فراوان سپاه

چون به نزدیکیِ شهر رسید، سپاهی انبوه برای استقبالِ او به راه افتادند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

همه پیش کسری پیاده شدند کمر بسته و دل گشاده شدند

همه در برابرِ کسری پیاده شدند، کمرها را به نشانه ادب بستند و دل‌هایشان شادمان بود.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای خدمت و ادای احترام است.

هر آنکس که پیمود با شاه راه پیاده بشد تا در بارگاه

هر کسی که در طولِ این مسیر همراهِ شاه بود، تا درِ بارگاهِ پادشاه پیاده حرکت کرد.

نکته ادبی: بارگاه کنایه از دربار و کاخِ شاهنشاهی است.

همه مهتران خواندند آفرین بران شاه بیدار باداد ودین

همه بزرگان بر آن شاهِ بیدار و آگاه به داد و دین، آفرین و دعا گفتند.

نکته ادبی: بیدار کنایه از هوشیار و آگاه است.

چو تنگ اندر آمد به جای نشست بهرمهتری شاه بنمود دست

وقتی شاه در جایگاهِ خویش مستقر شد، با تک‌تکِ بزرگان با مهربانی و دست‌دهی برخورد کرد.

نکته ادبی: دست نمودن کنایه از ابرازِ لطف و احوال‌پرسی است.

سرآمد سخن گفتن موزه دوز ز ماه محرم گذشته سه روز

سخن گفتنِ آن کفش‌دوز (یا راویِ ساده) در روز سومِ ماه محرم به پایان رسید.

نکته ادبی: موزه دوز شاید نامِ راوی یا استعاره‌ای از کسی است که سخن را می‌دوزد و می‌بافد.

جهانجوی دهقان آموزگار چه گفت اندرین گردش روزگار

آن دهقانِ (فرهیخته‌ی) جهان‌دیده و آموزگار، در بابِ این گردشِ روزگار چه گفت؟

نکته ادبی: دهقان در شاهنامه به معنای ایرانیِ اصیل و صاحبِ تاریخ و فرهنگ است.

که روزی فرازست و روزی نشیب گهی با خرامیم و گه با نهیب

روزگار فراز و نشیب دارد، گاه با شتاب پیش می‌رود و گاه با ترس و دلهره همراه است.

نکته ادبی: نهیب کنایه از ترس و وحشتِ ناشی از حوادثِ روزگار است.

سرانجام بستر بود تیره خاک یکی را فراز و یکی را مغاک

سرانجامِ همه ما بسترِ خاکِ تیره است؛ یکی را به اوج می‌رساند و دیگری را در گودالِ مرگ می‌افکند.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و قبر است.

نشانی نداریم ازان رفته گان که بیدار و شادند اگر خفته گان

ما هیچ نشانی از رفتگان نداریم که بدانیم آیا در خوابند یا بیدار و شادمان.

نکته ادبی: اشاره به معمای مرگ و بی‌خبری از دنیای پس از مرگ.

بدان گیتی ار چندشان برگ نیست همان به که آویزش مرگ نیست

اگر در آن دنیا (عالمِ دیگر) بهره‌ای از زندگی نداشته باشند، باز هم بهتر از این است که درگیرِ نزاع و رنجِ مرگ باشند.

نکته ادبی: آویزشِ مرگ کنایه از کشمکش و جان‌کندن است.

اگر صد سال بود سال اگر بیست و پنج یکی شد چو یاد آید از روز رنج

چه صد سال عمر کنی و چه بیست و پنج سال، وقتی به پایانِ رنجِ روزگار می‌رسی، همه یکسان می‌شوند.

نکته ادبی: یکی شدن کنایه از برابر شدنِ همه انسان‌ها در برابرِ مرگ است.

چه آنکس که گوید خرامست وناز چه گوید که دردست و رنج و نیاز

چه آن کسی که در ناز و نعمت است و چه آن کسی که در درد و رنج و نیاز به سر می‌برد، فرجامشان یکی است.

نکته ادبی: خرام و ناز نمادِ زندگیِ مرفه است.

کسی را ندیدم بمرگ آرزوی نه بی راه و از مردم نیکخوی

من هیچ‌کس را ندیدم که آرزوی مرگ داشته باشد، مگر آن کس که از راهِ درست منحرف شده باشد و نیک‌خو نباشد.

نکته ادبی: نیک‌خوی اشاره به کسی است که با زندگیِ انسانی و اخلاقی سازگار است.

چه دینی چه اهریمن بت پرست ز مرگند بر سر نهاده دو دست

چه دین‌دار باشد و چه بت‌پرست (اهریمنی)، همگی از مرگ هراسان‌اند و دستانشان را به نشانه درماندگی بر سر گذاشته‌اند.

نکته ادبی: دست بر سر نهادن کنایه از نهایتِ اندوه و استیصال است.

چوسالت شد ای پیر برشست و یک می و جام وآرام شد بی نمک

وقتی سنت به شصت و یک سالگی رسید، دیگر لذتِ شراب و آرامش، آن طعم و صفای سابق را ندارد.

نکته ادبی: بی‌نمک شدن کنایه از زوالِ لذت‌ها در پیری است.

نبندد دل اندر سپنجی سرای خرد یافته مردم پاکرای

کسی که خردمند و دارای اندیشه‌ای پاک است، دل به این جهانِ گذران و ناپایدار نمی‌بندد.

نکته ادبی: سپنجی به معنای موقتی و عاریتی است.

بگاه بسیجیدن مرگ می چو پیراهن شعر باشد بدی

هنگامی که زمانِ کوچ کردن از دنیا فرا می‌رسد، این زندگی مانندِ پیراهنی کهنه و مندرس است.

نکته ادبی: پیراهنِ شعر کنایه از پوششِ نازک و زودگذرِ زندگی است.

فسرده تن اندر میان گناه روان سوی فردوس گم کرده راه

کسی که تنش در گناه فرسوده شده، روانش در راهِ رسیدن به بهشت گم می‌شود.

نکته ادبی: فردوس به معنای بهشت است.

ز یاران بسی ماند و چندی گذشت تو با جام همراه مانده به دشت

بسیاری از یاران رفتند و گذشتند، و تو در این دشتِ دنیا با جامِ (عمرت) تنها مانده‌ای.

نکته ادبی: جام کنایه از عمر و فرصتِ زندگی است.

زمان خواهم ازکرد گار زمان که چندی بماند دلم شادمان

از خداوندگار زمان عمر طولانی‌تری می‌طلبم تا مدتی دلم در شادی و آرامش باشد.

نکته ادبی: کردگار زمان کنایه از پروردگار متعال است.

که این داستانها و چندین سخن گذشته برو سال و گشته کهن

چرا که این داستان‌ها و سخنان ارزشمند، بر آن‌ها سال‌ها گذشته و کهنه شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به گذشت زمان و فرسایش روایات تاریخی.

ز هنگام کی شاه تا یزدگرد ز لفظ من آمد پراگنده گرد

از زمان شاهان گذشته تا یزدگرد، سخنانی که پراکنده بودند را گردآوری کردم.

نکته ادبی: استفاده از افعال ترکیبی برای توصیف کار تدوین شاهنامه.

بپیوندم و باغ بی خو کنم سخنهای شاهنشهان نو کنم

آن‌ها را به هم پیوند می‌دهم و سخنان پادشاهان را بازسازی و نو می‌کنم.

نکته ادبی: واژه باغ به معنای استعاری برای به نظم درآوردن و تدوین است.

هماناکه دل را ندارم به رنج اگر بگذرم زین سرای سپنج

به یقین نمی‌خواهم دلم را در رنج ببینم، اگر از این سرای گذرنده (دنیا) عبور کنم.

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از دنیای فانی است.

چه گوید کنون مرد روشن روان ز رای جهاندار نوشین روان

اکنون آن مرد روشن‌ضمیر (بوزرجمهر) از رأی و نظر پادشاه خردمند (انوشیروان) چه می‌گوید؟

نکته ادبی: نوشین‌روان صفتی برای انوشیروان است.

چوسال اندر آمد بهفتاد و چار پراندیشهٔ مرگ شد شهریار

وقتی سن شاه به هفتاد و چهار رسید، اندیشه مرگ او را فرا گرفت.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان انوشیروان است.

جهان راهمی کدخدایی بجست که پیراهن داد پوشد نخست

به دنبال کسی بود که پادشاهی (کدخدایی) را بر عهده بگیرد تا لباس پادشاهی را بر تن کند.

نکته ادبی: کدخدایی در اینجا به معنای مدیریت و پادشاهی است.

دگر کو بدرویش بر مهربان بود راد و بی رنج روشن روان

دیگر اینکه آن شخص باید نسبت به درویشان مهربان، بخشنده و روشن‌ضمیر باشد.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده است.

پسر بد مر او را گرانمایه شش همه راد وبینادل وشاه فش

او شش فرزند گرانمایه داشت که همگی بخشنده، باهوش و شایسته پادشاهی بودند.

نکته ادبی: شاه‌فش یعنی شایسته شاهی.

بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای جوانان با دانش و دلگشای

جوانانی با دانش، فرهنگ، پرهیزکار و دارای رأی و اندیشه نیکو.

نکته ادبی: پرهیز در اینجا به معنای خویشتنداری و تقوا است.

از ایشان خردمند و مهتر بسال گرانمایه هرمزد بد بی همال

از میان آنان، هرمزد که خردمندتر و بزرگ‌تر بود، همتایی نداشت.

نکته ادبی: بی‌همال یعنی بی‌مانند و بی‌نظیر.

سر افراز و بادانش و خوب چهر بر آزادگان بر بگسترده مهر

او انسانی سرافراز، دانا، خوش‌چهره بود و مهر خود را بر آزادگان گسترده بود.

نکته ادبی: آزادگان در ادبیات حماسی به طبقه اشراف و نیکان اطلاق می‌شود.

بفرمود کسری به کارآگهان که جویند راز وی اندر نهان

کسری به کارآگاهان دستور داد تا راز و رفتار هرمزد را پنهانی بررسی کنند.

نکته ادبی: کسری لقب انوشیروان است.

نگه داشتندی به روز و به شب اگر داستان را گشادی دو لب

آن‌ها شب و روز مراقب بودند که اگر هرمزد سخنی بگوید یا داستانی نقل کند، آن را ثبت کنند.

نکته ادبی: گشادی دو لب کنایه از سخن گفتن است.

ز کاری که کردی بدی با بهی رسیدی بشاه جهان آگهی

از کارهای نیکی که انجام می‌داد، به شاه جهان خبر می‌رسید.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکی و خوبی است.

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که رازی همی داشتم در نهفت

شاه در آن زمان به بوزرجمهر گفت که رازی در نهان داشتم.

نکته ادبی: اشاره به دغدغه انتخاب جانشین.

ز هفتاد چون سالیان درگذشت سر و موی مشکین چو کافور گشت

وقتی سنم از هفتاد گذشت، موی مشکین سرم مثل کافور سفید شد.

نکته ادبی: تشبیه موی سفید به کافور رایج در ادبیات کلاسیک است.

چومن بگذرم زین سپنجی سرای جهان رابباید یکی کدخدای

وقتی من از این سرای سپنج بگذرم، جهان نیازمند یک مدیر و پادشاه است.

نکته ادبی: تکرار واژه سرای سپنج برای تأکید بر ناپایداری عمر.

که بخشایش آرد به درویش بر به بیگانه و مردم خویش بر

کسی که به درویشان و همچنین به بیگانگان و خویشان خود بخشش کند.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت فراگیر.

ببخشد بپرهیزد از مهر گنج نبندد دل اندر سرای سپنج

بخشنده باشد، از ظلم پرهیز کند و دل به این دنیای فانی نبندد.

نکته ادبی: مهر گنج به معنای طمع به مال و ثروت است.

سپاسم ز یزدان که فرزند هست خردمند و دانا و ایزد پرست

خدای را سپاس که فرزندانی خردمند و ایزدپرست دارم.

نکته ادبی: ایزدپرست به معنای خداپرست و مومن است.

وز ایشان بهرمزد یازان ترم برای و بهوشش فرازان ترم

و از میان آن‌ها، هرمزد را به دلیل هوش و رأیش، برتر می‌دانم.

نکته ادبی: یازان به معنای برتر و برگزیده است.

ز بخشایش و بخشش و راستی نبینم همی در دلش کاستی

در بخشش و راستی، هیچ کاستی در دل او نمی‌بینم.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و نقصان است.

کنون موبدان و ردان را بخواه کسی کو کند سوی دانش نگاه

اکنون موبدان و بزرگان را بخواه، کسانی که به دانش توجه دارند.

نکته ادبی: ردان به معنای بزرگان و پیشوایان است.

بخوانیدش و آزمایش کنید هنر بر هنر بر فزایش کنید

او را فرا بخوانید و آزمایش کنید و بر هنرهای او بیفزایید.

نکته ادبی: آزمایش برای سنجش صلاحیت پادشاهی است.

شدند اندران موبدان انجمن زهر در پژوهنده و رای زن

موبدان در آنجا انجمن کردند، همه پژوهشگران و سخنوران.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و متفکر است.

جهانجوی هرمزد را خواندند بر نامدارنش بنشاندند

آن‌ها هرمزد را فراخواندند و در جایگاه بزرگان نشاندند.

نکته ادبی: نامداران در اینجا اشاره به جایگاه والا دارد.

نخستین سخن گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر

بوزرجمهر نخستین سخن را گفت: ای شاهِ خوش‌اقبال و زیبا.

نکته ادبی: نیک‌اختر به معنای خوش‌بخت است.

چه دانی کزو جان پاک و خرد شود روشن وکالبد برخورد

چه چیزی می‌دانی که با آن جان و خرد روشن شود و کالبد (جسم) به آرامش برسد؟

نکته ادبی: برخورد در اینجا به معنای بهره‌مند شدن است.

چنین داد پاسخ که دانش به است که داننده برمهتران بر مه است

هرمزد پاسخ داد: دانش برتر است، زیرا داننده بر همه بزرگان برتری دارد.

نکته ادبی: تأکید بر ارجحیت دانش بر ثروت و قدرت.

بدانش بود مرد را ایمنی ببندد ز بد دست اهریمنی

با دانش است که مرد ایمن می‌شود و دست اهریمن (بدی) را می‌بندد.

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و شر است.

دگر بردباری و بخشایشست که تن را بدو نام و آرایشست

دیگر ویژگی، بردباری و بخشش است که باعث آرایش و زیبایی وجود انسان می‌شود.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای زینت معنوی و اخلاقی است.

بپرسید کز نیکوی سودمند بگو ازچه گردد چو گردد بلند

بوزرجمهر پرسید: از نیکی‌های سودمند بگو، چگونه شخص بلندمرتبه می‌شود؟

نکته ادبی: پرسش برای آزمون بصیرت هرمزد است.

چنین داد پاسخ که آنک از نخست بنیک و بد آزرم هرکس بجست

پاسخ داد: کسی که از همان ابتدا، در تمام کارها نیکی و بدی را سنجید.

نکته ادبی: آزرم به معنای سنجش و شرم و ادب است.

بکوشید تا بردل هرکسی ازو رنج بردن نباشد بسی

تلاش کرد تا از او به دل کسی رنجی نرسد.

نکته ادبی: اشاره به اخلاق‌مداری در حکومت.

چنین داد پاسخ که هرکس که داد بداد از تن خود همو بود شاد

هرکس که داد (عدل) ورزید، خودش نیز از وجود خود شاد خواهد بود.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و دادگری است.

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر بدان پاکدل مهتر خوب چهر

بوزرجمهر به آن شاهزاده خوش‌چهره نگریست.

نکته ادبی: توصیف ظاهر و باطن شاهزاده.

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست بگویم تو بشمر یکایک بدست

به او گفت: از آنچه گفتنی است، یک‌یک برایت می‌شمارم.

نکته ادبی: آغاز مرحله دوم آزمون.

سراسر همه پرسشم یادگیر به پاسخ همه داد بنیاد گیر

تمام پرسش‌های مرا به خاطر بسپار و در پاسخ، عدل و داد را پایه قرار ده.

نکته ادبی: بنیاد گیر به معنای اساس قرار دادن است.

سخن را مگردان پس و پیش هیچ جوانمردی وداد دادن بسیچ

سخن را دگرگون نکن، جوانمردی و عدالت‌ورزی را در پیش بگیر.

نکته ادبی: بسیچ به معنای مهیا شدن و اقدام کردن است.

اگر یادگیری چنین بی گمان گشادست برتو در آسمان

اگر این‌گونه بیاموزی، درهای آسمان (رحمت الهی) به روی تو گشوده خواهد شد.

نکته ادبی: گشادن در آسمان کنایه از موفقیت و تایید الهی است.

که چندین به گفتار بشتافتم ز پرسنده پاسخ فزون یافتم

بوزرجمهر گفت: من در گفتار شتافتم اما از پرسش‌شونده (هرمزد) پاسخی فراتر یافتم.

نکته ادبی: اعتراف به خردِ هرمزد.

جهاندار آموزگار تو باد خرد جوشن و بخت یار تو باد

خداوند تو را آموزگار باشد، خرد جوشن (زره) و بخت یار تو باشد.

نکته ادبی: تشبیه خرد به زره (جوشن) برای حفاظت از انسان.

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد

اکنون آنچه می‌دانم از داد (عدل) می‌پرسم، تو پاسخ آن را بگو.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای قانون و عدالت است.

ز فرزند کو بر پدر ارجمند کدامست شایسته و بی گزند

از میان فرزندان، کدام یک برای پدر ارجمندتر و شایسته‌تر است و زیانی ندارد؟

نکته ادبی: پرسش در باب اولویت فرزندان.

ببخشایش دل سزاوار کیست که بر درد او بر بباید گریست

سزاوارترین کس برای بخشایش کیست که باید بر درد و رنج او گریست؟

نکته ادبی: پرسش در باب دلسوزی برای زیردستان.

ز کردار نیکی پشیمان کراست که دل بر پشیمانی او گواست

چه کسی از کردار نیک پشیمان می‌شود که دلش بر آن پشیمانی گواهی می‌دهد؟

نکته ادبی: تحلیل روان‌شناختی عمل نیک.

سزاکیست کو را نکوهش کنیم ز کردار او چون پژوهش کنیم

چه کسی سزاوار نکوهش است که باید در کردار او تحقیق کرد؟

نکته ادبی: پژوهش برای کشف حقیقت خطاکار.

ز گیتی کجا بهتر آید گریز که خیزد از آرام او رستخیز

در گیتی کجا گریختن بهتر است که از آرامش آن رستخیز (آشوب) برپا شود؟

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای غوغا و آشوب است.

بدین روزگار از چه باشیم شاد گذشته چه بهتر که گیریم یاد

در این روزگار ناپایدار و پرمخاطره، چرا باید سرمست شادی باشیم؟ بهتر است از تجربیات تلخ و شیرین گذشته درس بگیریم.

نکته ادبی: بدین روزگار اشاره به ناپایداری ایام دارد.

زمانه که او را بباید ستود کدامست وما از چه داریم سود

کدام دوران است که ارزش ستایش و ماندگاری دارد و از کدام بخش آن می‌توان سودی واقعی برد؟

نکته ادبی: پرسش برای به چالش کشیدن مفهوم زمانه است.

گرانمایه تر کیست از دوستان کز آواز او دل شود بوستان

چه کسی گران‌قدرتر از دوستانِ راستین است که هم‌نشینی و سخن گفتن با او، جان را همچون باغی سرسبز و شاداب می‌کند؟

نکته ادبی: بوستان شدن دل کنایه از آرامش و شادمانی است.

کرا بیشتر دوست اندر جهان که یابد بدو آشکار ونهان

چه کسی در جهان محبوب‌تر از آن است که انسان تمام اسرار آشکار و پنهان خود را با او در میان می‌گذارد؟

نکته ادبی: اشاره به صمیمیت و اعتماد در دوستی.

همان نیز دشمن کرا بیشتر که باشد برو بر بداندیش تر

همان‌طور که دوست محبوب است، چه کسی در جهان دشمن‌تر از آن است که همواره در پی بدخواهی و آسیب رساندن است؟

نکته ادبی: تضاد میان دوست و دشمن.

سزاوار آرام بودن کجاست که دارد جهاندار ازو پشت راست

کجا جایگاهی سزاوارِ آرامش است که حاکم و پادشاه بتواند با تکیه بر آن، پشت‌گرمی و امنیت داشته باشد؟

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه است.

ز گیتی زیانکارتر کارچیست که بر کرده خود بباید گریست

در این دنیا چه کاری زیان‌بارتر از آن است که انسان کاری انجام دهد که در نهایت به خاطر آن پشیمان شود و بگریست؟

نکته ادبی: اشاره به قبحِ پشیمانیِ پس از کردار بد.

ز چیزی که مردم همی پرورد چه چیزیست کان زودتر بگذرد

از چیزهایی که انسان با زحمت و رنج پرورش می‌دهد، کدام‌یک زودتر از دست می‌رود و نابود می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری امور مادی و دنیوی.

ستمکاره کش نزد اوشرم نیست کدامست کش مهر وآزرم نیست

کدام‌یک از انسان‌ها هستند که نزد آنان شرم و حیایی وجود ندارد و بویی از مهر و وفاداری نبرده‌اند؟

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا است.

تباهی بگیتی ز گفتار کیست دل دوستانرا پر آزار کیست

تباهی و فساد در جهان ناشی از سخنِ کیست و چه کسی است که با حرف‌هایش دل دوستان را می‌آزارد؟

نکته ادبی: اشاره به اهمیت و تاثیر کلام.

چه چیزیست کان ننگ پیش آورد همان بد ز گفتار خویش آورد

چه چیزی است که باعث ننگ و بدنامی می‌شود و فرد را به گفتنِ سخنان زشت و ناپسند وادار می‌کند؟

نکته ادبی: اشاره به پیامدِ سخنِ بد.

بیک روز تا شب برآمد ز کوه ز گفتار دانا نیامد ستوه

از صبح تا شب که خورشید از کوه برآمد، کسی از سخنان خردمندانه این حکیم خسته و دل‌زده نشد.

نکته ادبی: ستوه به معنای خسته و بیزار است.

چو هنگام شمع آمد از تیرگی سرمهتران تیره از خیرگی

هنگام شب و تاریکی که وقتِ شمع روشن کردن است، بزرگان از شدت نادانی و حیرت سرگشته و تیره شدند.

نکته ادبی: خیرگی به معنای حیرت و نادانی است.

ز گفتار ایشان غمی گشت شاه همی کرد خامش بپاسخ نگاه

شاه از سخنان ایشان غمگین شد و در سکوت و با نگاهی عمیق منتظر پاسخ ماند.

نکته ادبی: خامش به معنای سکوت است.

گرانمایه هرمزد برپای خاست یکی آفرین کرد بر شاه راست

هرمزدِ گران‌مایه بر پای خاست و در ستایش شاهِ دادگر، دعای خیری کرد.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن است.

که از شاه گیتی مبادا تهی همی باد بر تخت شاهنشهی

دعا کرد که پادشاهیِ جهان هرگز از وجود این شاه خالی نباشد و همواره بر تخت شاهنشاهی باقی بماند.

نکته ادبی: تخت شاهنشهی نماد اقتدار است.

مبادا که بی تو ببینیم تاج گر آیین شاهی وگر تخت عاج

خدا نکند که روزی تو نباشی و ما تاج و تخت عاج و آیین شاهی را بدون تو ببینیم.

نکته ادبی: تخت عاج کنایه از شکوه و جلال است.

به پوزش جهان پیش تو خاک باد گزند تو را چرخ تریاک باد

تمام جهان در برابر تو خاکسار باشد و چرخش روزگار برای تو همچون داروی شفا (تریاک) باشد.

نکته ادبی: تریاک در متون کهن به عنوان داروی شفابخش استفاده می‌شده است.

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم بدین آرزو رای فرخ نهم

هر سخنی که او (شاه) بگوید، پاسخ خواهم داد و بر این آرزو و قصدِ نیک تکیه می‌کنم.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و قصد است.

ز فرزند پرسید دانا سخن وزو بایدم پاسخ افگند بن

حکیم از فرزند پرسید و می‌خواهم که پاسخ او را نیز به طور اساسی روشن کنم.

نکته ادبی: افگندن بن به معنای پی‌ریزی کردن است.

به فرزند باشد پدر شاددل ز غمها بدو دارد آزاد دل

پدر به واسطه فرزندش دلی شاد دارد و او فرزند را از غم‌های دنیا رهایی می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به نقش فرزند در امیدواری پدر.

اگر مهربان باشد او بر پدر به نیکی گراینده و دادگر

اگر فرزند نسبت به پدر مهربان باشد و به سمت نیکی و دادگری گرایش داشته باشد (خوشبخت است).

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل است.

دگر آنک بر جای بخشایست برو چشم را جای پالایشست

دیگر اینکه هرکس که سزاوار بخشش است، باید مورد لطف قرار گیرد و با دیده مهر به او نگریست.

نکته ادبی: پالایش چشم کنایه از با نظر لطف نگریستن است.

بزرگی که بختش پراگنده گشت به پیش یکی ناسزا بنده گشت

بزرگی که بختش برگشت، مجبور شد در برابر فردی ناشایست بندگی کند.

نکته ادبی: پراگنده گشتن بخت کنایه از بدشانسی است.

ز کار وی ار خون خروشی رواست که ناپارسایی برو پادشاست

اگر برای کار او خون گریه کنیم (بسیار غصه بخوریم) رواست، چرا که فردی نالایق بر او حاکم شده است.

نکته ادبی: ناپارسایی به معنای فردِ ناشایست و بی‌دین است.

دگر هر که با مردم ناسپاس کند نیکویی ماند اندر هراس

هرکسی که با مردم ناسپاس باشد، اگر به او نیکی کنی، همواره در هراس خواهی بود (که بدی کند).

نکته ادبی: هراس به معنای ترس است.

هران کس که نیکی فرامش کند خرد رابکوشد که بیهش کند

هرکس که نیکی را فراموش کند، در واقع تلاش می‌کند که خرد خود را نابود و بی‌اثر کند.

نکته ادبی: بیهش کردن به معنای دیوانه یا نادان کردن است.

دگر گفت ازآرام راه گریز گرفتن کجا خوبتر از ستیز

دیگر اینکه از راهِ آرامش دوری کن و بدان کجا ستیز و جنگ از آرامش بهتر است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ دفاع در برابر ظلم.

به شهری که بیداد شد پادشا ندارد خردمند بودن روا

در شهری که پادشاه آن بیدادگر است، شایسته نیست که خردمند در آن زندگی کند.

نکته ادبی: بیداد به معنای ظلم و ستم است.

ز بیدادگر شاه باید گریز کزن خیزد اندر جهان رستخیز

از پادشاه ظالم باید دوری کرد، چرا که از وجود او آشوب و قیامت در جهان برپا می‌شود.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و آشوب بزرگ است.

چه گوید که دانی که شادی بدوست برادر بود با دلارام دوست

چه کسی می‌گوید که شادی در دوست داشتن است؟ دوستی که با او دل آرام می‌گیرد، همچون برادر است.

نکته ادبی: دلارام کنایه از محبوب و دوست‌داشتنی است.

دگر آنک پرسد ز کار زمان زمانی کزو گم شود بدگمان

دیگر اینکه هرکس درباره‌ی کار زمانه بپرسد، زمانی که در آن بدگمانی وجود نداشته باشد، ارزشمند است.

نکته ادبی: گم شدن بدگمانی کنایه از اعتماد است.

روا باشد ار چند بستایدش هم اندر ستایش بیفزایدش

اگر کسی او را بستاید، رواست و حتی باید بر این ستایش افزود.

نکته ادبی: ستایش به معنای تحسین است.

دگر آنک پرسید ازمرد دوست ز هر دوستی یارمندی نکوست

دیگر اینکه هرکس از مردِ دوست بپرسد، باید بداند که یاری‌رسانیِ متقابل در دوستی بسیار نیکو است.

نکته ادبی: یارمندی به معنای یاری و کمک است.

توانگر بود چادر او بپوش چو درویش باشد تو با او بکوش

اگر توانا و ثروتمند است، با او همراهی کن و اگر درویش و فقیر است، با او همدلی و تلاش کن.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری در شرایط مختلف.

کسی کو فروتن تر و رادتر دل دوستانش بدو شادتر

کسی که فروتن‌تر و بخشنده‌تر است، دلِ دوستانش به سوی او شادتر است.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و سخی است.

دگر آنک پرسد که دشمن کراست کزو دل همیشه بدرد و بلاست

دیگر اینکه هرکس پرسید دشمن کیست، کسی است که دل همواره از او در درد و رنج است.

نکته ادبی: درد و بلا کنایه از آسیب‌های دشمن است.

چوگستاخ باشد زبانش ببد ز گفتار او دشمن آید سزد

وقتی کسی گستاخانه زبان به بدی می‌گشاید، سزاوار است که او را دشمن بشمارند.

نکته ادبی: گستاخ به معنای جسور و بی‌ادب است.

دگر آنک پرسید دشوار چیست بی آزار را دل پر آواز کیست

دیگر اینکه هرکس پرسید دشوارترین کار چیست، آزار رساندن به کسی است که بی‌گناه است.

نکته ادبی: بی‌آزار به معنای کسی است که به دیگران آسیب نمی‌رساند.

چو بد بود وبد ساز با وی نشست یکی زندگانی بود چون کبست

چون کسی بدذات باشد و با او هم‌نشین شوی، زندگانی‌ات مانندِ زندان تنگ خواهد شد.

نکته ادبی: کبست به معنای زندان و جای تنگ است.

دگر آنک گوید گوا کیست راست که جان وخرد برگوا برگواست

دیگر اینکه می‌گوید گواه راستین کیست؟ جان و خردِ انسان بهترین گواه بر اعمال اوست.

نکته ادبی: اشاره به وجدان به عنوان گواه درونی.

به از آزمایش ندیدم گوا گوای سخنگوی و فرمانروا

من هیچ گواهی بهتر از آزمایش و تجربه ندیدم که سخنگو و فرمانروا باشد.

نکته ادبی: تجربه به عنوان بهترین داور شناخته شده است.

زیانکارتر کار گفتی که چیست که فرجام ازان بد بباید گریست

گفتی که زیان‌بارترین کار چیست؛ کاری است که سرانجامش بد است و باید برای آن گریست.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت است.

چوچیره شود بر دلت بر هوا هوا بگذرد همچو باد هوا

هنگامی که هوای نفس بر دلت چیره شود، این میل زودگذر همچون باد از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: هوا کنایه از هوای نفسانی و هوس است.

پشیمانی آرد بفرجام سود گل آرزو را نشاید بسود

پشیمانی سرانجامِ کارِ سودجو است و گلِ آرزوهای دنیوی پایدار نیست که بتوان آن را چید.

نکته ادبی: گل آرزو نمادِ خواسته‌های زودگذر است.

دگر آنک گوید که گردان ترست که چون پای جویی بدستت سرست

دیگر اینکه می‌گوید چه کسی گردان‌تر (تغییرپذیرتر) است؛ کسی که با کوچکترین اشاره‌ای، تغییر موضع می‌دهد.

نکته ادبی: گردان در اینجا به معنای سست‌عنصر و بی‌ثبات است.

چنین دوستی مرد نادان بود سرشتش بدو رای گردان بود

چنین دوستی که بی‌ثبات است، نادان است و سرشت و رای او همواره در حال تغییر است.

نکته ادبی: رای به معنای نظر و اندیشه است.

دگر آنک گوید ستمکاره کیست بریده دل ازشرم و بیچاره کیست

دیگر اینکه می‌گوید ستمکاره کیست؟ کسی که از شرم و حیا بریده و بیچاره است.

نکته ادبی: ستمکاره به معنای ظالم است.

چوکژی کند مرد بیچاره خوان چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان

هرگاه کسی کار ناپسند انجام داد، او را بیچاره بخوان و هرگاه بی‌شرمی کرد، او را ستمکاره بدان.

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف و کار زشت است.

هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ ستمکاره ای خوانمش بی فروغ

هرکسی که دروغ‌گویی را پیشه خود کند، او را ستمکاره‌ای بی‌فروغ و بی‌ارزش می‌خوانم.

نکته ادبی: بی‌فروغ کنایه از نادانی و نداشتنِ نورِ هدایت است.

تباهی که گفتی ز گفتار کیست پرآزارتر درد آزار کیست

می‌پرسی که آن ویرانی و آسیبی که از سخنِ ناخوشایند برمی‌آید، از جانب چه کسی است و چه کسی بیش از همه از سخنان آزاردهنده رنج می‌کشد؟

نکته ادبی: در اینجا منظور از تباهی، فساد اخلاقی ناشی از بدگویی است.

سخن چین و دو رومی و بیکار مرد دل هوشیاران کند پر ز درد

سخن‌چین و انسان بیکار و بیهوده‌گو، دلِ خردمندان و هوشیاران را پر از رنج و اندوه می‌کند.

نکته ادبی: بیکار در اینجا به معنای کسی است که به کار بیهوده مشغول است.

بپرسید دانا که عیب از چه بیش که باشد پشیمان ز گفتار خویش

شخص دانا پرسید که بزرگترین عیب چیست که باعث می‌شود انسان از گفته‌های خودش پشیمان شود؟

نکته ادبی: اشاره به این مفهوم که کنترل زبان نشانه خرد است.

هرآنکس که راند سخن بر گزاف بود بر سر انجمن مرد لاف

هر کس که از روی بیهودگی و گزاف سخن بگوید، در میان جمع، کسی است که جز لاف‌زنی و خودستاییِ بی‌مورد کار دیگری ندارد.

نکته ادبی: گزاف به معنای سخن بیهوده و بی‌اندازه است.

بگاهی که تنها بود در نهفت پشیمان شود زان سخنها که گفت

همان‌گاه که در خلوت و تنهایی قرار می‌گیرد، از حرف‌هایی که به زبان آورده احساس پشیمانی می‌کند.

نکته ادبی: نهفت به معنای جای پنهان یا خلوت است.

هم اندر زمان چون گشاید سخن به پیش آرد آن لافهای کهن

اما همین که دوباره در میان مردم شروع به سخن گفتن می‌کند، همان لاف‌زنی‌های قدیمی و بی‌اساس خود را تکرار می‌کند.

نکته ادبی: هم اندر زمان به معنای بلافاصله و در همان لحظه است.

خردمند و گر مردم بی هنر کس از آفرنیش نیابد گذر

هم فرد خردمند و هم فرد بی‌هنر، هیچ‌کدام نمی‌توانند از چنگال مرگ و سرنوشتِ آفرینش بگریزند.

نکته ادبی: آفرنیش در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشتِ مقدر است.

چنین بود تا بود دوران دهر یکی زهر یابد یکی پای زهر

روزگار از ازل تا ابد چنین بوده است که گاهی کسی شهد و خوشی می‌یابد و گاهی دیگران زهرِ تلخکامی را می‌چشند.

نکته ادبی: استعاره از گردش روزگار و تغییر احوال آدمی.

همه پرسش این بود و پاسخ همین که برشاه باد از جهان آفرین

خلاصه همه پرسش‌ها و پاسخ‌ها این بود که همیشه آفرین و درود بر پادشاه باد.

نکته ادبی: اشاره به فضای حاکم بر دربار و احترام به شهریار.

زبانها بفرمانش گوینده باد دل راد او شاد و جوینده باد

زبان‌های مردم به فرمان او گویا باشد و دلِ بخشنده او همیشه شاد و در پیِ کارهای نیک و جستجوی حقیقت باشد.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و سخی است.

شهنشاه کسری ازو خیره ماند بسی آفرین کیانی بخواند

پادشاه کسری (انوشیروان) از این سخنان شگفت‌زده شد و به نشانه تحسین، بسیاری از پندهای پادشاهان پیشین را بازخوانی کرد.

نکته ادبی: خیره ماندن به معنای تعجب کردن و مبهوت شدن است.

ز گفتار او انجمن شاد شد دل شهریار از غم آزاد شد

از شنیدن این گفتار، حاضران در انجمن شادمان شدند و غم از دل پادشاه زدوده شد.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای مجلس بزرگان است.

نبشتند عهدی بفرمان شاه که هرمزد را داد تخت و کلاه

به فرمان شاه عهدنامه‌ای نوشتند که بر اساس آن، پادشاهی و تاج و تخت به هرمزد رسید.

نکته ادبی: کلاه در متون کهن نماد تاج و قدرت شاهنشاهی است.

چوقرطاس رومی شد از باد خشک نهادند مهری بروبر ز مشک

وقتی که کاغذ رومی از اثر باد و هوا خشک شد، بر آن مهری از مشک و موم نهادند تا اعتبار یابد.

نکته ادبی: قرطاس به معنای کاغذ است.

به موبد سپردند پیش ردان بزرگان و بیدار دل بخردان

سپس آن عهدنامه را به موبد (روحانی زرتشتی و مشاور شاه) سپردند تا نزد بزرگان و خردمندانِ بیدار دل ببرد.

نکته ادبی: ردان جمع رَد به معنای پیشوا و روحانی است.

جهان را نمایش چو کردار نیست نهانش جز از رنج وتیمار نیست

دنیا آن‌گونه که به نظر می‌رسد نیست و باطنِ آن جز رنج و اندوه چیزی در بر ندارد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

اگر تاج داری اگر گرم و رنج همان بگذری زین سرای سپنج

خواه پادشاه باشی و تاج بر سر داشته باشی، خواه در سختی و رنج باشی، در هر صورت از این دنیای گذرا و ناپایدار خواهی رفت.

نکته ادبی: سپنجی به معنای موقتی و عاریتی است.

بپیوستم این عهد نوشین روان به پیروزی شهریار جوان

من این عهدنامه را با یادکردِ نوشین‌روان (انوشیروان) و به افتخار پیروزی شهریار جوان پیوند دادم.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقب انوشیروان است.

یکی نامهٔ شهریاران بخوان نگر تاکه باشد چو نوشین روان

یکی از نامه‌های پادشاهان باستان را بخوان و نگاه کن که چه کسی مانند نوشین‌روان بوده است.

نکته ادبی: اشاره به خرد و دادگری در نامه‌های کهن.

برای و بداد و ببزم و به جنگ چو روزش سرآمد نبودش درنگ

او در دادگری، بخشش، بزم و جنگ چنان بود که وقتی اجلش فرا رسید، هیچ درنگی نکرد (و با خشنودی پذیرفت).

نکته ادبی: سرآمدنِ روز به معنای رسیدن اجل و پایان عمر است.

توای پیر فرتوت بی توبه مرد خرد گیر وز بزم و شادی بگرد

ای پیر فرتوت که هنوز توبه نکرده‌ای، خردمندی پیشه کن و از بزم و شادی‌های دنیوی دست بشوی.

نکته ادبی: فرتوت به معنای بسیار پیر و سالخورده است.

جهان تازه شد چون قدح یافتی روانرا ز توبه تو برتافتی

وقتی جامِ باده را گرفتی، گمان مکن که جهان تازه شده است، بلکه از توبه و بازگشت به سوی حق روی گردانده‌ای.

نکته ادبی: اشاره عرفانی و اخلاقی به فریبندگی‌های دنیا.

چه گفت آن سراینده سالخورد چو اندرز نوشین روان یاد کرد

آن پیر دانا وقتی اندرزهای نوشین‌روان را یادآوری کرد، چه سخنان نغزی گفت.

نکته ادبی: سراینده سالخورد استعاره از فرد خردمندی است که پند می‌دهد.

سخنهای هرمزد چون شد ببن یکی نو پی افگند موبد سخن

وقتی سخنان هرمزد به پایان رسید، موبد سخن نویی را پایه‌گذاری کرد.

نکته ادبی: پی افکندن به معنای بنیان نهادن است.

هم آواز شد رایزن با دبیر نبشتند پس نامه ای بر حریر

رایزن (مشاور) و دبیر با هم هم‌نوا شدند و نامه‌ای را بر روی حریر (پارچه ابریشمی) نوشتند.

نکته ادبی: حریر در اینجا به جای کاغذ فاخر استفاده شده است.

دلارای عهدی ز نوشین روان به هرمزد ناسالخورده جوان

عهدنامه‌ای بسیار زیبا از جانب نوشین‌روان برای هرمزدِ جوان و کم‌تجربه نوشتند.

نکته ادبی: ناسالخورده به معنای جوان و بی‌تجربه است.

سرنامه از دادگر کرد یاد دگر گفت کین پند پور قباد

نامه را با نام پروردگار دادگر آغاز کردند و سپس به نصایح قباد (پدر انوشیروان) اشاره کردند.

نکته ادبی: پور قباد اشاره به خودِ انوشیروان است.

بدان ای پسر کین جهان بی وفاست پر از رنج و تیمار و درد و بلاست

ای پسر، بدان که این جهان بی‌وفا است و سرشار از رنج، اندوه، درد و گرفتاری است.

نکته ادبی: تکرار واژگان غم برای تأکید بر ناپایداری دنیا.

هرآنگه که باشی بدو شادتر ز رنج زمانه دل آزادتر

هر زمان که به این دنیا دلخوش‌تر باشی، در واقع دلت از رنج‌های زمانه آزادتر به نظر می‌رسد (که این فریبی بیش نیست).

نکته ادبی: اشاره به غفلت انسان هنگام شادی‌های دنیوی.

همه شادمانی بمانی به جای بباید شدن زین سپنجی سرای

در نهایت، هیچ شادمانی‌ای در این دنیا ماندگار نیست و هرکس باید از این سرای موقتی کوچ کند.

نکته ادبی: سپنجی سرای اشاره به مهمان‌خانه موقت بودن دنیا.

چو اندیشه رفتن آمد فراز برخشنده روز و شب دیریاز

هنگامی که فکرِ رفتن و مرگ به ذهن می‌رسد، شب و روزِ طولانی، روشن و درخشان به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: دیریاز به معنای طولانی و دیرگذر است.

بجستیم تاج کیی را سری که بر هر سری باشد او افسری

ما به دنبال کسی برای تاج پادشاهی بودیم که شایستگیِ آن را داشته باشد.

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی است.

خردمند شش بود ما را پسر دل فروز و بخشنده و دادگر

ما شش پسر خردمند داشتیم که همه روشن‌دل، بخشنده و دادگر بودند.

نکته ادبی: اشاره به فرزندان قباد.

تو را برگزیدم که مهتر بدی خردمند و زیبای افسر بدی

تو را برگزیدم زیرا بزرگتر بودی و خردمندی و شایستگیِ تاج‌داری را داشتی.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگتر است.

بهشتاد بر بود پای قباد که در پادشاهی مرا کرد یاد

قباد هشتاد سال عمر کرد و در زمان پادشاهی‌اش از من یاد کرد (و مرا به جانشینی برگزید).

نکته ادبی: پای به معنای گام و عمر است.

کنون من رسیدم به هفتاد و چار تو راکردم اندر جهان شهریار

اکنون من به هفتاد و چهار سالگی رسیده‌ام و تو را در جهان پادشاه کردم.

نکته ادبی: اشاره به انتقال قدرت.

جز آرام وخوبی نجستم برین که باشد روان مرا آفرین

من در این جهان جز آرامش و خوبی نجستم، چرا که فقط این‌ها باعث می‌شود روح و روان من در آرامش باشد.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای درود و رضایت روح است.

امیدم چنانست کز کردگار نباشی جز از شاد و به روزگار

امیدوارم که به لطف پروردگار، همیشه شاد و در روزگارِ خوش به سر ببری.

نکته ادبی: به روزگار بودن کنایه از خوشبختی و سعادت است.

گر ایمن کنی مردمان را بداد خود ایمن بخسبی و از داد شاد

اگر مردم را با دادگری و عدالت در امان نگه داری، خودت نیز در امنیت می‌خوابی و از عدالتی که ورزیده‌ای شاد خواهی بود.

نکته ادبی: رابطه علّی میان رفتار شاه و امنیت او.

به پاداش نیکی بیابی بهشت بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

در پاداشِ کارهای نیک، بهشت را به دست می‌آوری؛ چه بزرگوار است کسی که تخم نیکی می‌کارد.

نکته ادبی: تمثیلِ کشاورزی برای عمل اخروی.

نگر تا نباشی به جز بردبار که تندی نه خوب آید از شهریار

مواظب باش که همیشه بردبار باشی، چرا که تندی و خشم برای پادشاه شایسته نیست.

نکته ادبی: بردباری ویژگی بارز پادشاه خردمند است.

جهاندار وبیدار و فرهنگ جوی بماند همه ساله با آبروی

پادشاهی که بیدار، آگاه و به دنبال فرهنگ و دانش است، همیشه با آبرو و عزت باقی می‌ماند.

نکته ادبی: فرهنگ در شاهنامه به معنای دانش و خرد است.

بگرد دروغ ایچ گونه مگرد چوگردی شود بخت را روی زرد

هرگز به دنبال دروغ نرو، چرا که اگر دروغگو شوی، بخت و اقبالِ تو زرد و بی‌فروغ خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره بخت زرد برای بدبختی.

دل ومغز را دور دار از شتاب خرد را شتاب اندرآرد به خواب

دل و خرد خود را از شتاب‌زدگی دور نگه دار، زیرا شتاب‌زدگی خرد را به خواب می‌برد و ناتوان می‌کند.

نکته ادبی: شتاب‌زدگی دشمن خرد است.

به نیکی گرای و به نیکی بکوش بهرنیک و بد پند دانا نیوش

به سوی کارهای نیک گرایش پیدا کن و برای انجام آن تلاش کن و در هر نیک و بدی، پندِ دانایان را بشنو.

نکته ادبی: نیوش به معنای شنیدن است.

نباید که گردد بگرد تو بد کزان بد تو را بی گمان بد رسد

نباید بگذاری که بدی در اطراف تو بچرخد و رواج یابد، زیرا از آن بدی، بی‌شک آسیبی به خود تو خواهد رسید.

نکته ادبی: تأکید بر بازتابِ عمل.

همه پاک پوش و همه پاک خور همه پندها یادگیر از پدر

همه چیزت (رفتار و کردارت) را پاکیزه نگه دار و همه‌ی پندهای پدرانه را به یاد داشته باش.

نکته ادبی: پاک پوش و پاک خور کنایه از طهارت و پاکی است.

ز یزدان گشای و به یزدان گرای چو خواهی که باشد تو را رهنمای

کارها را با نام خدا آغاز کن و به سوی خدا روی بیاور، اگر می‌خواهی که او راهنمای تو باشد.

نکته ادبی: اشاره به توکل در آغاز کارها.

جهان را چو آباد داری بداد بود تخت آباد و دهر از تو شاد

اگر جهان را با عدالت آباد کنی، تخت پادشاهی‌ات آباد و روزگار از وجود تو شاد خواهد بود.

نکته ادبی: رابطه متقابل آبادانی و عدالت.

چو نیکی نمایند پاداش کن ممان تا شود رنج نیکی کهن

هرگاه از کسی نیکی دیدی، آن را با پاداش و محبت جبران کن و مگذار که ارزشِ کارِ خوب با گذشت زمان از بین برود و فراموش شود.

نکته ادبی: رنجِ نیکی کنایه از زحمت و ارزش کار نیک است.

خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار

خردمند را در نزد خود گرامی و شادمان نگاه دار و برای بداندیشان، دنیا را به جایگاهی تنگ و تاریک تبدیل کن.

نکته ادبی: تضاد میان خردمند و بداندیش، بنیاد اصلی اخلاق سیاسی در این ابیات است.

بهرکار با مرد دانا سگال به رنج تن از پادشاهی منال

در هر امری با انسان دانا مشورت کن و از سختی‌های جسمانی که در راه پادشاهی و مملکت‌داری به تو می‌رسد، شکوه مکن.

نکته ادبی: سگالیدن در اینجا به معنای اندیشیدن و تدبیر کردن است.

چویابد خردمند نزد تو راه بماند بتو تاج و تخت و کلاه

اگر انسان خردمند فرصت یافت تا به تو نزدیک شود، تاج و تخت و پادشاهی‌ات پایدار و ماندگار خواهد ماند.

نکته ادبی: کلاه در ادبیات حماسی کنایه از مقام و اقتدار پادشاهی است.

هرآنکس که باشد تو را زیردست مفرمای در بی نوایی نشست

هر کس که زیردست و رعیت توست، او را به فقر و بیچارگی وادار مکن.

نکته ادبی: بی‌نوایی به معنای تنگدستی و تهیدستی است که شاه باید از آن جلوگیری کند.

بزرگان وآزادگان را بشهر ز داد تو باید که یابند بهر

بزرگان و آزادگان شهر باید از دادگری و عدالت تو بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: بهر در اینجا به معنای سهم و بهره از عدالت است.

ز نیکی فرومایه را دور دار به بیدادگر مرد مگذار کار

افراد فرومایه و پست را از نیکی کردن دور نگه‌دار و کارها را به دست افراد ستمگر مسپار.

نکته ادبی: فرومایه در تقابل با آزادگان، به معنای شخصی است که منش پست دارد.

همه گوش ودل سوی درویش دار همه کار او چون غم خویش دار

همواره با گوش شنوا و دلی مهربان به حال درویشان و فقرا رسیدگی کن و مشکلات آنان را همچون غم و غصه خود بدان.

نکته ادبی: گوش و دل کنایه از توجه و شفقت قلبی است.

ور ای دونک دشمن شود دوستدار تو در بوستان تخم نیکی بکار

اگر روزی دشمن به دوستی روی آورد، تو همچنان در باغ زندگی، بذر نیکی بکار.

نکته ادبی: بوستان استعاره از جهان و عمر است که محل کشتِ اعمال است.

چو از خویشتن نامور داد داد جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد

هنگامی که پادشاهی دادگر به مردم دادگری کرد، جهان از وجود او خشنود شد و او نیز از شادمانی مردم، شاد گشت.

نکته ادبی: نامور به معنای شاهِ مشهور و عالی‌مقام است.

بر ارزانیان گنج بسته مدار ببخشای بر مرد پرهیزکار

گنج‌های خود را از افراد شایسته و نیازمند دریغ مکن و به مردان پارسا و پرهیزکار بخشش کن.

نکته ادبی: ارزانیان به معنای شایستگان و سزاواران دریافتِ عطایاست.

که گر پند ما را شوی کاربند همیشه بماند کلاهت بلند

زیرا اگر تو به این پندهای من عمل کنی، اقتدار و پادشاهی‌ات تا ابد سربلند و پایدار خواهد ماند.

نکته ادبی: بلند بودن کلاه کنایه از اقتدار و طولانی بودن دوران سلطنت است.

که نیکی دهش نیک خواه تو باد همه نیکی اندر پناه تو باد

چرا که هر کس به نیکی دعوت کند، خواه ناخواه خیرخواه تو خواهد شد و نیکی‌ها همواره در پناه تو باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: نیکی دهش ترکیبی است که به معنای کسی است که نیکی می‌بخشد و گسترش می‌دهد.

مبادت فراموش گفتار من اگر دور مانی ز دیدار من

حتی اگر از دیدار من محروم شدی، مبادا که پندها و گفتارهای مرا فراموش کنی.

نکته ادبی: دور ماندن در اینجا ایهام به دوری از درگاه و یا حتی دوری به واسطه مرگ دارد.

سرت سبز باد و دلت شادمان تنت پاک و دور از بد بدگمان

امیدوارم همواره سرت سرافراز و دلت شادمان باشد و جسمت از هرگونه آلودگی و بدی و بدگمانی به دور بماند.

نکته ادبی: تنت پاک استعاره از سلامت جسم و طهارت روح است.

همیشه خرد پاسبان تو باد همه نیکی اندر گمان تو باد

همیشه خرد و عقل سلیم، نگهبانِ تو باشد و هرچه در ذهن داری، خیر و نیکی باشد.

نکته ادبی: پاسبان در اینجا استعاره از محافظتِ همیشگی خرد است.

چو من بگذرم زین جهان فراخ برآورد باید یکی خوب کاخ

هنگامی که من از این دنیای پهناور رخت بربستم و گذشتم، باید کاخ و مقبره‌ای باشکوه برایم بنا کنی.

نکته ادبی: جهان فراخ کنایه از دنیا و گستردگی آن است.

بجای کزو دور باشد گذر نپرد بدو کرکس تیزپر

جایی که عبور و مرور به آنجا دشوار باشد و حتی پرنده تیزپروازی چون کرکس نیز نتواند به آن برسد.

نکته ادبی: اشاره به معماری آرامگاه‌های مرتفع و صعب‌العبور برای محافظت از پیکر.

دری دور برچرخ ایوان بلند ببالا برآورده چون ده کمند

دری بلند در بالای ایوانی رفیع بساز که گویی ده کمند روی هم قرار گرفته باشد.

نکته ادبی: ده کمند برای مبالغه در ارتفاع و عظمت ایوان به کار رفته است.

نبشته برو بارگاه مرا بزرگی و گنج و سپاه مرا

بر روی آن جایگاه، نام و جایگاه من و عظمت و گنج و سپاهیانم را بنویس.

نکته ادبی: بارگاه در اینجا به معنای آرامگاه و مقبره شاه است.

فراوان ز هر گونه افگندنی هم از رنگ و بوی و پراگندنی

از هر نوع کالای گران‌بها و عطرها و موادی که پراکنده و خوشبو هستند، فراهم کن.

نکته ادبی: افگندنی به معنای کالاهای ارزشمند و گران‌بهاست.

بکافور تن را توانگر کنید زمشک از بر ترگم افسر کنید

با کافور پیکر مرا خوشبو و ماندگار کن و بر سرِ من تاج یا افسری از مشک قرار بده.

نکته ادبی: کافور از دیرباز برای مومیایی و حفظ جسد در آیین‌های باستانی به کار می‌رفته است.

ز دیبای زربفت پرمایه پنج بیارید ناکار دیده ز گنج

پنج پارچه دیبای زربفت و گران‌بها را که هنوز استفاده نشده‌اند از خزانه بیاورید.

نکته ادبی: ناکار دیده به معنای نو، تمیز و استفاده نشده است.

بپوشید برما به رسم کیان بر آیین نیکان ما در میان

بر اساس آیین پادشاهان کیانی و سنت‌های نیکوی نیاکانمان، پیکر مرا در میان آن دیباها بپوشانید.

نکته ادبی: کیان اشاره به پادشاهان اساطیری ایران و آیین‌های کهن آنان دارد.

بسازید هم زین نشان تخت عاج بر آویخته ازبر عاج تاج

تختی از عاج بسازید و بر روی آن تاج شاهی را قرار دهید.

نکته ادبی: تخت عاج نماد جلال و شکوه پادشاهی است که حتی در مرگ نیز باید حفظ شود.

همان هرچه زرین به پیش اندرست اگر طاس و جامست اگر گوهرست

تمام ظروف زرین، کاسه‌ها، جام‌ها و گوهرهایی که در پیش روی من است، آماده کنید.

نکته ادبی: پیش اندرست یعنی در مقابل من قرار دارند.

گلاب و می و زعفران جام بیست ز مشک و ز کافور و عنبر دویست

جام‌هایی از گلاب و شراب و زعفران و دویست ظرف از مشک و کافور و عنبر فراهم آورید.

نکته ادبی: مواد عطری نقش آیینی در تکریم میت و حفظ ظاهر او داشته‌اند.

نهاده ز دست چپ و دست راست ز فرمان فزونی نباید نه کاست

این‌ها را در سمت چپ و راست پیکر قرار دهید و از فرمان من هیچ‌چیز کم یا زیاد نکنید.

نکته ادبی: تاکید بر دقت در اجرای وصیت، نشان از اهمیت رعایت سنت‌های شاهانه دارد.

ز خون کرد باید تهیگاه خشک بدو اندر افگنده کافور و مشک

درون پیکر را از احشا تهی کنید و آن را خشک کنید و درونش را با کافور و مشک پر کنید.

نکته ادبی: اشاره به مراحل علمی و آیینی مومیایی کردن بدن برای جلوگیری از فساد.

ازان پس برآرید درگاه را نباید که بیند کسی شاه را

پس از آن، درِ آرامگاه را چنان مسدود کنید که هیچ‌کس دیگر نتواند شاه را ببیند.

نکته ادبی: حفاظت از پیکر شاه پس از مرگ، برای احترام و جلوگیری از دست‌درازی است.

چو زین گونه بد کار آن بارگاه نیابد بر ما کسی نیز راه

وقتی آرامگاه به این شکل ساخته شد، دیگر هیچ‌کس نباید به سوی من راهی داشته باشد.

نکته ادبی: راه یافتن به آرامگاه شاه منع شده تا شکوه و تقدس او حفظ شود.

ز فرزند وز دودهٔ ارجمند کسی کش ز مرگ من آید گزند

از فرزندان و خاندان ارجمندم، هر کس که از مرگ من آسیب و غمی دید...

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان اصیل است.

بیاساید از بزم و شادی دو ماه که این باشد آیین پس از مرگ شاه

باید به مدت دو ماه از شادی و بزم دوری کند، چرا که این آیین پس از مرگ پادشاه است.

نکته ادبی: دوره سوگواری رسمی بخشی از آداب دربار بوده است.

سزد گر هرآنکو بود پارسا بگرید برین نامور پادشا

سزاوار است که هر فرد پارسا و پرهیزکاری، بر این پادشاه نامدار بگریید.

نکته ادبی: اشاره به احترام همگانی نسبت به شاهِ دادگر.

ز فرمان هرمزد برمگذرید دم خویش بی رای او مشمرید

از فرمانِ هرمزد شاه سرپیچی نکنید و حتی یک دم بدونِ رای و نظر او نفس نکشید.

نکته ادبی: هرمزد در اینجا نام پادشاه است و تأکید بر اطاعت مطلق از او دارد.

فراوان بران نامه هرکس گریست پس از عهد یک سال دیگر بزیست

همه بر این نامه گریستند و پس از آن عهد، یک سال دیگر زندگی کردند.

نکته ادبی: اشاره به گذشت زمان و استمرارِ سوگواری.

برفت و بماند این سخن یادگار تو این یادگارش بزنهار دار

او درگذشت و این سخنان به یادگار ماند؛ تو این یادگار را به امانت و محافظت نگه‌دار.

نکته ادبی: زنهار به معنای امانت، پناه و چیزی است که باید با دقت محافظت شود.

کنون زین سپس تاج هرمزد شاه بیارایم و برنشانم بگاه

اکنون پس از او، من تاج هرمزد شاه را می‌آرایم و او را بر تخت می‌نشانم.

نکته ادبی: این بیت اشاره به انتقال قدرت و جانشینی پادشاه دارد.