شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد ازکسری

فردوسی
یکی پیر بد پهلوانی سخن به گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از دفتر پهلوان که پرسید موبد ز نوشین روان
که آن چیست کز کردگار جهان بخواهد پرستنده اندر نهان
بدان آرزو نیز پاسخ دهد بدان پاسخش بخت فرخ نهد
یکی دست برداشته به آسمان همی خواهد از کردگار جهان
نیابد بخواهش همه آرزو دوچشمش پر از آب و پر چینش رو
به موبد چنین گفت پیروز شاه که خواهش ز یزدان به اندازه خواه
کزان آرزو دل پراز خون شود که خواهد که زاندازه بیرون شود
بپرسید نیکی کرا درخورست بنام بزرگی که زیباترست
چنین داد پاسخ که هرکس که گنج بیابد پراگنده نابرده رنج
نبخشد نباشد سزاوار تخت زمان تا زمان تیره گرددش بخت
ز هستی وبخشش بود مرد مه تو ار گنج داری نبخشی نه به
بگفت ش خرد راکه بنیاد چیست بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست
چنین داد پاسخ که داناست شاد دگر آنک شرمش بود با نژاد
برسید دانش کرا سودمند کدامست بی دانش و بی گزند
چنین داد پاسخ که هر کو خرد بپرورد جان را همی پرورد
ز بیشی خرد را بود سودمند همان بی خرد باشد اندر گزند
بگفت ش که دانش به از فر شاه که فرر و بزرگیست زیبای گاه
چنین داد پاسخ که دانا بفر بگیرد جهان سر به سر زیر پر
خرد باید و نام و فرو نژاد بدین چار گیرد سپهر از تو یاد
چنین گفت زان پس که زیبای تخت کدامست وز کیست ناشاد بخت
چنین داد پاسخ که یاری نخست بباید ز شاه جهاندار جست
دگر بخشش و دانش و رسم گاه دلش پر ز بخشایش دادخواه
ششم نیز کانرا دهد مهتری که باشد سزوار بر بهتری
به هفتم که از نیک و بد درجهان سخنها بروبر نماند نهان
چوفر و خرد دارد و دین و بخت سزوار تاجست و زیبای تخت
بهشتم که دشمن بداند ز دوست بی آزاری از شهریاران نکوست
نماند پس ازمرگ او نام زشت بیابد به فرجام خرم بهشت
بپرسیدش از داد و خردک منش ز نیکی وز مردم بدکنش
چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند بدگوهر و دیر ساز
هرآنکس که بیشی کند آرزوی بدو دیو او باز گردد بخوی
وگر سفلگی برگزید او ز رنج گزیند برین خاک آگنده گنج
چو بیچاره دیوی بود دیرساز که هر دو بیک خو گرایند باز
بپرسید و گفتا که چندست و چیست که بهری برو هم بباید گریست
دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام ازان مستمندیم و زین شادکام
چنین داد پاسخ که دانا سخن ببخشید واندیشه افگند بن
نخستین سخن گفتن سودمند خوش آواز خواند ورا بی گزند
دگر آنک پیمان سخن خواستن سخنگوی و بینا دل آراستن
که چندان سراید که آید به کار وزو ماند اندر جهان یادگار
سه دیگر سخنگوی هنگام جوی بماند همه ساله بر آب روی
چهارم که دانا دلارای خواند سراینده را مرد بارای خواند
که پیوسته گوید سراسر سخن اگر نو بود داستان گر کهن
به پنجم که باشد سخنگوی گرم بشیرین سخن هم به آواز نرم
سخن چون یک اندر دگر بافتی ازو بی گمان کام دل یافتی
بپرسید چندی که آموختی روان را به دانش بیفروختی
چنین گفت کز هرک آموختم همه فام جان وخرد توختم
همی پرسم از ناسزایان سخن چه گویی که دانش کی آید ببن
بدانش نگر دور باش از گناه که دانش گرامی تر از تاج و گاه
بپرسید کس را از آموختن ستایش ندیدم و افروختن
که نیزش ز دانا بباید شنید نگویم کسی کو بجایی رسید
چنین داد پاسخ که از گنج سیر که آید مگر خاکش آرد بزیر
در دانش از گنج نامی ترست همان نزد دانا گرامی ترست
سخن ماند از ما همی یادگار تو با گنج دانش برابر مدار
بپرسید دانا شود مرد پیر گر آموزشی باشد و یادگیر
چنین داد پاسخ که دانای پیر ز دانش جوانی بود ناگزیر
بر ابله جوانی گزینی رواست که بی گور اوخاک او بی نواست
بپرسید کز تخت شاهنشهان بکردی همه شهریار جهان
کنون نامشان بیش یاد آوریم بیاد از جگر سرد باد آوریم
چنین داد پاسخ که در دل نبود که آن رسم را خود نباید ستود
بشمشیر و داد این جهان داشتن چنین رفتن و خوار بگذاشتن
بپرسید با هر کسی پیش ازین سخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخن نه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتاربس بکردار جویم همه دسترس
بپرسید هنگام شاهان نماز نبودی چنین پیش ایشان دراز
شما را ستایش فزونست ازان خروش و نیایش فزونست ازان
چنین داد پاسخ که یزدان پاک پرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کند جهان راهمه بندهٔ او کند
گر این بنده آن را نداند بها مبادا ز درد و ز سختی رها
بپرسید تا توشدی شهریار سپاست فزون چیست از کردگار
کزان مر تو را دانش افزون شدست دل بدسگالان پر از خون شدست
چنین داد پاسخ که از کردگار سپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من برفزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ من چو گوپال من دید و اورنگ من
بپرسید درجنگ خاور بدی چنان تیز چنگ و دلاور بدی
چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ
چنین داد پاسخ که مرد جوان نیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید بشست به پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگار کزویست نیک وبد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیم بد و نیک را خوار نگذاشتیم
کنون روز پیروی بدانندگی برای و به گنج وفشانندگی
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست
بدو گفت شاهان پیشین دراز سخن خواستند آشکارا و راز
شما را سخن کمتر و داد بیش فزون داری از نامداران پیش
چنین داد پاسخ که هرشهریار که باشد ورا یار پروردگار
ندارد تن خویش با رنج و درد جهان را نگهبان هرآنکس که کرد
بپرسید شادان دل شهریار پر اندیشه بینم بدین روزگار
چنین داد پاسخ که بیم گزند ندارد به دل مردم هوشمند
بدو گفت شاهان پیشین ز بزم نبردند جان را باندازه رزم
چنین داد پاسخ که ایشان ز جام نکردند هرگز به دل یاد نام
مرا نام بر جام چیره شدست روانم زمانرا پذیره شدست
بپرسید هرکس که شاهان بدند تن خویشتن را نگهبان بدند
بدارو و درمان و کار پزشک بدان تا نپالود باید سرشک
چنین داد پاسخ که تن بی زمان که پیش آید از گردش آسمان
بجایست دارو نیاید به کار نگه داردش گردش روزگار
چو هنگامه رفتن آمد فراز زمانه نگردد بپرهیز باز
بپرسید چندان ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند
زمانی نباشد بدان شادمان باندیشه دارد همیشه روان
چنین داد پاسخ که اندیشه نیست دل شاه با چرخ گردان یکیست
بترسم که هرکو ستایش کند مگر بیم ما را نیایش کند
ستایش نشاید فزون زآنک هست نجوییم راز دل زیردست
بدو گفت شادی ز فرزند چیست همان آرزوها ز پیوند چیست
چنین داد پاسخ که هرکو جهان بفرزند ماند نگردد نهان
چوفرزند باشد بیابد مزه ز بهر مزه دور گردد بزه
وگر بگذرد کم بود درد اوی که فرزند بیند رخ زرد اوی
بپرسد که گیتی تن آسان کراست ز کردار نیکو پشیمان چراست
چنین داد پاسخ که یزدان پرست بگیرد عنان زمانه بدست
فزونی نجوید تن آسان شود چو بیشی سگالد هراسان شود
دگر آنک گفتی ز کردار نیک نهان دل وجان ببازار نیک
ز گیتی زبونتر مر آن را شناس که نیکی سگالید با ناسپاس
بپرسید کان کس که بد کرد و مرد ز دیوان جهان نام او را سترد
هران کس که نیکی کند بگذرد زمانه نفس را همی بشمرد
چه باید همی نیکویی را ستود چومرگ آمد و نیک و بد را درود
چنین داد پاسخ که کردار نیک بیابد بهر جای بازار نیک
نمرد آنک او نیک کردار مرد بیاسود و جان را به یزدان سپرد
وزان کس که ماند همی نام بد از آغاز بد بود و فرجام بد
نیاسود هرکس کزو باز ماند وزو در زمانه بد آواز ماند
بپرسد چه کارست برتر ز مرگ اگر باشد این را چه سازیم برگ
چنین داد پاسخ کزین تیره خاک اگر بگذری یافتی جان پاک
هرآنکس که در بیم و اندوه زیست بران زندگی زار باید گریست
بپرسد کزین دو گرانتر کدام کزوییم پر درد و ناشادکام
چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه جز اندوه مشمر که گردد ستوه
چه بیمست اگر بیم اندوه نیست بگیتی جز اندوه نستوه نیست
بپرسید کزما که با گنج تر چنین گفت کام کس که بی رنجتر
بپرسید کهو کدامست زشت که از ارج دورست و دور از بهشت
چنین داد پاسخ که زنرا که شرم نباشد بگیتی نه آواز نرم
ز مردان بتر آنک نادان بود همه زندگانی به زندان بود
بگرود به یزدان وتن پرگناه بدی بر دل خویش کرده سیاه
بپرسید مردم کدامست راست که جان وخرد بر دل او گواست
چنین گفت کانکو بسود و زیان نگوید نبندد بدی را میان
بپرسید کزو خو چه نیکوترست که آن بر سر مردمان افسرست
چنین داد پاسخ که چون بردبار بود مرد نایدش افسون به کار
نه آن کز پی سودمندی کند وگر نیز رای بلندی کند
چو رادی که پاداش رادی نجست ببخشید وتاریکی از دل بشست
سه دیگر چو کوشایی ایزدی که از جان پاک آید و بخردی
بپرسید در دل هراس از چه بیش بدو گفت کز رنج و کردار خویش
بپرسید بخشش کدامست به که بخشنده گردد سرافراز و مه
چنین داد پاسخ کز ارزانیان مدارید باز ایچ سود و زیان
بپرسید موبد ز کار جهان سخن برگشاد آشکار و نهان
که آیین کژ بینم و نا پسند دگر گردش کارناسودمند
چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر اگر هست بادانش و یادگیر
بزرگست و داننده و برترست که بر داوران جهان داورست
بد آیین مشو دور باش از پسند مبین ایچ ازو سود و ناسودمند
بد و نیک از او دان کش انباز نیست به کاریش فرجام وآغاز نیست
چوگوید بباش آنچ گوید بدست همو بود تا بود و تا هست هست
بپرسید کز درد بر کیست رنج که تن چون سرایست و جان را سپنج
چنین داد پاسخ که این پوده پوست بود رنجه چندانک مغز اندروست
چوپالود زو جان ندارد خرد که برخاک باشد چو جان بگذرد
بپرسید موبد ز پرهیز و گفت که آز و نیاز از که باید نهفت
چنین داد پاسخ که آز و نیاز سزد گر ندارد خردمند باز
تو از آز باشی همیشه به رنج که همواره سیری نیابی ز گنج
بپرسید کز شهریاران که بیش بهوش و به آیین و با رای و کیش
چنین داد پاسخ که آن پادشا که باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاس نباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیک مرد دل بدکمنش را پراز بیم و درد
سپه را بیاراید از گنج خویش سوی بدسگال افگند رنج خویش
سخن پرسد از بخردان جهان بد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش بچیست به نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک خوی روان اندر آرد بباریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیست تر ازین نشان رهنمای اندکیست
ازو دارد از کار نیکی سپاس بدو باشد ایمن و زو در هراس
هراس تو آنگه که جویی گزند وزو ایمنی چون بود سودمند
وگر نیک دل باشی و راه جوی بود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنه به دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهان که او راز خویش از تو دارد نهان
گراینده باشی بکردار دین بداری بدین روزگار گزین
خرد را کنی با دل آموزگار بکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مرد نباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهان نباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردان گراینده رامش جاودان
گراینده بادی به فرهنگ و رای به یزدان خرد بایدت رهنمای
از اندازه بر نگذرانی سخن که تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مست نباشدت با مردم بد نشست
بپیچی دل از هرچ نابودنیست به بخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوست اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گیرد شمار نباید که باشد میانجی به کار
چو با مرد بدخواه باشد نشست چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیره تر دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی بچیز نه خواری بناچیز دارد بنیز
اگر بدگمانی گشاید زبان توتندی مکن هیچ با بدگمان
ازان پس چو سستی گمانی برد وز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را باندازه گوی سخنهای چرب آور و تازه گوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش پشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشی نه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست اگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی بهر کار کوشا بود همیشه بدانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی پشیمانی و تندی آرد بروی
ببخشاید از درد بر مستمند نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار نباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنر باندازه یابد ز هر کاربر
گر افزون ازان دوست بستایدش بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی بپیچد ز بی راهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست هنرمند دینی و یزدان پرست
همانست رای و همینست راه به یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریار ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد نوشین روان کجا خاک شد نام ماندش جوان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

یکی پیر بد پهلوانی سخن به گفتار و کردار گشته کهن

پیرمردی پهلوان و سخن‌شناس که در گفتار و کردار به پختگی رسیده بود، چنین سخن گفت.

نکته ادبی: کهن بودن در اینجا به معنای آزموده و با تجربه بودن است.

چنین گوید از دفتر پهلوان که پرسید موبد ز نوشین روان

چنین از کتاب پهلوانان روایت می‌کند که موبد از نوشیروان شاه پرسید.

نکته ادبی: دفتر پهلوان اشاره به شاهنامه یا کتب باستانی دارد.

که آن چیست کز کردگار جهان بخواهد پرستنده اندر نهان

اینکه آن چیزی که پرستنده (انسان) باید در نهان از خدای جهان طلب کند، چیست؟

نکته ادبی: کردگار به معنای آفریننده است.

بدان آرزو نیز پاسخ دهد بدان پاسخش بخت فرخ نهد

آن آرزویی که پاسخ داده شود و بخت خوش و نیکویی به همراه داشته باشد کدام است؟

نکته ادبی: بخت فرخ استعاره از سرنوشت نیک است.

یکی دست برداشته به آسمان همی خواهد از کردگار جهان

کسی دست به سوی آسمان برمی‌دارد و از خدای جهان چیزی می‌خواهد.

نکته ادبی: دست برداشتن کنایه از دعا و نیایش است.

نیابد بخواهش همه آرزو دوچشمش پر از آب و پر چینش رو

اگر تمام آرزویش برآورده نشود، با چشمانی پر اشک و صورتی پر چین و چروک (از غم) باقی می‌ماند.

نکته ادبی: چین رو کنایه از پیری یا اندوه عمیق است.

به موبد چنین گفت پیروز شاه که خواهش ز یزدان به اندازه خواه

شاه پیروز به موبد گفت که خواستن از خداوند باید به اندازه باشد.

نکته ادبی: یزدان نامی برای خداوند در متون کهن است.

کزان آرزو دل پراز خون شود که خواهد که زاندازه بیرون شود

زیرا آن آرزویی که از حد و مرز بیرون رود، باعث اندوه و تلخی دل می‌شود.

نکته ادبی: دل پر از خون کنایه از غصه خوردن است.

بپرسید نیکی کرا درخورست بنام بزرگی که زیباترست

موبد پرسید چه چیزی برازنده نیکی است و در مقام بزرگی زیباتر به نظر می‌رسد؟

نکته ادبی: درخور به معنای سزاوار و شایسته است.

چنین داد پاسخ که هرکس که گنج بیابد پراگنده نابرده رنج

پاسخ داد هرکس که گنجی را بدون رنج کشیدن و به آسانی به دست آورد، لایق آن نیست.

نکته ادبی: پراگنده به معنای بیهوده یا بدون تلاش به دست آمده است.

نبخشد نباشد سزاوار تخت زمان تا زمان تیره گرددش بخت

کسی که بخشنده نباشد، سزاوار تخت پادشاهی نیست و به مرور زمان بخت او تیره و تار می‌گردد.

نکته ادبی: تیره گشتن بخت کنایه از بدبختی و زوال است.

ز هستی وبخشش بود مرد مه تو ار گنج داری نبخشی نه به

ارزش مرد به دارایی و بخشش اوست، اگر گنج داری و نمی‌بخشی، این کار شایسته نیست.

نکته ادبی: مه به معنای بزرگ و دارای مقام است.

بگفت ش خرد راکه بنیاد چیست بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست

از او پرسید که بنیاد و اساس خرد چیست و چه کسی از داشتنِ شاخ و برگ (ثمره) خرد، شادمان است؟

نکته ادبی: شاخه و برگ استعاره از نتایج و فواید خرد است.

چنین داد پاسخ که داناست شاد دگر آنک شرمش بود با نژاد

پاسخ داد که انسان دانا شاد است و دیگری کسی که شرم و حیا همراه با اصالت خانوادگی دارد.

نکته ادبی: نژاد به معنای اصالت و تبار است.

برسید دانش کرا سودمند کدامست بی دانش و بی گزند

پرسید دانش برای چه کسی سودمند است و کدام انسان بی‌دانش، آسیب نمی‌بیند؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

چنین داد پاسخ که هر کو خرد بپرورد جان را همی پرورد

پاسخ داد هر کسی که خرد را پرورش دهد، در حقیقت جان و روح خود را پرورش داده است.

نکته ادبی: پروردن جان استعاره از تعالی روح است.

ز بیشی خرد را بود سودمند همان بی خرد باشد اندر گزند

دانش برای کمال خرد سودمند است و بی‌خردی همواره در معرض آسیب و گزند قرار دارد.

نکته ادبی: بیشی در اینجا به معنای فزونی و کمال است.

بگفت ش که دانش به از فر شاه که فرر و بزرگیست زیبای گاه

پرسید آیا دانش از فر و شکوه شاهی بهتر است که خودِ آن فر و بزرگی، زینت‌بخش تخت است؟

نکته ادبی: فر شاه نماد الهی پادشاهی است.

چنین داد پاسخ که دانا بفر بگیرد جهان سر به سر زیر پر

پاسخ داد که انسان دانا به کمک فر و شکوه، جهان را سرتاسر تحت سیطره خود می‌گیرد.

نکته ادبی: زیر پر گرفتن کنایه از حمایت و تسلط است.

خرد باید و نام و فرو نژاد بدین چار گیرد سپهر از تو یاد

به چهار چیز نیاز است: خرد، نام نیک، فر و نژاد که به وسیله این‌ها آسمان و روزگار از تو یاد خواهد کرد.

نکته ادبی: سپهر استعاره از روزگار و گردش تقدیر است.

چنین گفت زان پس که زیبای تخت کدامست وز کیست ناشاد بخت

سپس پرسید که چه کسی زیبنده تخت پادشاهی است و چه کسی بخت ناشادی دارد؟

نکته ادبی: زیبای تخت به معنای سزاوار پادشاهی است.

چنین داد پاسخ که یاری نخست بباید ز شاه جهاندار جست

پاسخ داد که نخست باید از شاه جهاندار حمایت و یاری خواست.

نکته ادبی: جهاندار صفت خداوند یا پادشاه عادل است.

دگر بخشش و دانش و رسم گاه دلش پر ز بخشایش دادخواه

دوم بخشش، دانش و رعایت رسم پادشاهی است و دلی که پر از بخشش برای دادخواهان باشد.

نکته ادبی: دادخواه کسی است که برای عدالت می‌آید.

ششم نیز کانرا دهد مهتری که باشد سزوار بر بهتری

ششم اینکه به کسی مهتری دهد که شایستگی برتری و سروری را داشته باشد.

نکته ادبی: مهتری به معنای مقام و بزرگی است.

به هفتم که از نیک و بد درجهان سخنها بروبر نماند نهان

هفتم اینکه در نیک و بد جهان، هیچ سخنی از او پوشیده نماند.

نکته ادبی: نهان به معنای پنهان است.

چوفر و خرد دارد و دین و بخت سزوار تاجست و زیبای تخت

اگر کسی فر، خرد، دین و بخت داشته باشد، شایسته تاج و زیبنده تخت است.

نکته ادبی: سزاوار به معنای لایق است.

بهشتم که دشمن بداند ز دوست بی آزاری از شهریاران نکوست

هشتم اینکه دشمن را از دوست تشخیص دهد؛ زیرا بی‌آزاری برای شهریاران ویژگی نیکی است.

نکته ادبی: شهریار به معنای حاکم شهر است.

نماند پس ازمرگ او نام زشت بیابد به فرجام خرم بهشت

اگر چنین کند پس از مرگ، نام زشتی از او باقی نمی‌ماند و در نهایت به بهشت خرم می‌رسد.

نکته ادبی: به فرجام کنایه از عاقبت کار است.

بپرسیدش از داد و خردک منش ز نیکی وز مردم بدکنش

از او درباره عدالت، خردِ نیک‌منش، نیکی و مردم بدکار پرسید.

نکته ادبی: بدکنش به معنای کسی است که کردار بد دارد.

چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند بدگوهر و دیر ساز

پاسخ داد که آز (طمع) و نیاز، دو دیو بدسرشت و دیرپای هستند.

نکته ادبی: دیو استعاره از نیروهای شر و اهریمنی است.

هرآنکس که بیشی کند آرزوی بدو دیو او باز گردد بخوی

هرکس که بیش از حد آرزوی چیزی را داشته باشد، این دو دیو به خوی او بازمی‌گردند.

نکته ادبی: بیشی به معنای طمع و زیاده‌خواهی است.

وگر سفلگی برگزید او ز رنج گزیند برین خاک آگنده گنج

اگر پستی را از روی رنج برگزیند، گنج‌های انباشته بر این خاک را ترجیح می‌دهد.

نکته ادبی: سفلگی به معنای پستی و دون‌همتی است.

چو بیچاره دیوی بود دیرساز که هر دو بیک خو گرایند باز

آز و نیاز مانند دیوی بیچاره و دیرپا هستند که هر دو به یک سو متمایل می‌شوند.

نکته ادبی: گراییدن به معنای میل پیدا کردن است.

بپرسید و گفتا که چندست و چیست که بهری برو هم بباید گریست

پرسید که چند چیز است که باید بر آن گریست؟

نکته ادبی: بهره در اینجا به معنای قسمت یا مورد است.

دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام ازان مستمندیم و زین شادکام

بخش دیگر مربوط به گنج، تاج و نام است که از یکی مستمند (محتاج) و از دیگری شادکام می‌شویم.

نکته ادبی: مستمند به معنای نیازمند است.

چنین داد پاسخ که دانا سخن ببخشید واندیشه افگند بن

پاسخ داد که دانا درباره سخن گفتن، اندیشه کرد و اصول آن را بیان نمود.

نکته ادبی: اندیشه افکندن کنایه از تفکر عمیق است.

نخستین سخن گفتن سودمند خوش آواز خواند ورا بی گزند

نخستین ویژگی، سخن گفتن سودمند است که آن را خوش‌صدا و بی‌آسیب می‌خوانند.

نکته ادبی: بی‌گزند کنایه از سخن حکیمانه و بی‌خطر است.

دگر آنک پیمان سخن خواستن سخنگوی و بینا دل آراستن

دیگر اینکه پیمان سخن را رعایت کند، سخنگو و دانا باشد و دل را بیاراید.

نکته ادبی: دل آراستن کنایه از تفکر و کمال است.

که چندان سراید که آید به کار وزو ماند اندر جهان یادگار

به اندازه‌ای سخن بگوید که مفید باشد و از او یادگاری در جهان باقی بماند.

نکته ادبی: یادگار به معنای اثر ماندگار است.

سه دیگر سخنگوی هنگام جوی بماند همه ساله بر آب روی

سوم اینکه در هنگام مناسب سخن بگوید تا همواره آبرویش حفظ شود.

نکته ادبی: آب روی کنایه از آبرو و حیثیت است.

چهارم که دانا دلارای خواند سراینده را مرد بارای خواند

چهارم اینکه دانا آن را زیبا بداند و سراینده را مردی با‌تدبیر بشناسد.

نکته ادبی: بارای به معنای با تدبیر و اندیشمند است.

که پیوسته گوید سراسر سخن اگر نو بود داستان گر کهن

اینکه پیوسته سخنِ کامل بگوید، چه داستان نو باشد چه کهن.

نکته ادبی: سراسر به معنای تمام و کمال است.

به پنجم که باشد سخنگوی گرم بشیرین سخن هم به آواز نرم

پنجم اینکه سخنگوی گرم و شیرین‌سخن باشد و با آواز نرم سخن بگوید.

نکته ادبی: آواز نرم کنایه از لحن ملایم و دلنشین است.

سخن چون یک اندر دگر بافتی ازو بی گمان کام دل یافتی

سخن را چنان هنرمندانه به هم بباف که به آنچه می‌خواهی دست یابی.

نکته ادبی: کام دل به معنای آرزوی قلبی است.

بپرسید چندی که آموختی روان را به دانش بیفروختی

پرسید چه چیزی آموختی که جانت را با دانش روشن کردی؟

نکته ادبی: روان به معنای جان و روح است.

چنین گفت کز هرک آموختم همه فام جان وخرد توختم

گفت از هر کسی که آموختم، فایده جان و خرد را کسب کردم.

نکته ادبی: توختن به معنای به دست آوردن و کسب کردن است.

همی پرسم از ناسزایان سخن چه گویی که دانش کی آید ببن

درباره سخن گفتن با افراد ناشایست پرسید که دانش چه وقت به پایان می‌رسد؟

نکته ادبی: ناسزا به معنای افراد نادان یا لایق نبودن است.

بدانش نگر دور باش از گناه که دانش گرامی تر از تاج و گاه

به دانش بنگر و از گناه دور باش، زیرا دانش از تاج و تخت پادشاهی گرامی‌تر است.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از قدرت سیاسی است.

بپرسید کس را از آموختن ستایش ندیدم و افروختن

پرسید آیا کسی را دیدی که از آموختن ستایش نشود و چراغ جانش افروخته نگردد؟

نکته ادبی: افروختن کنایه از روشن شدن ذهن و آگاهی است.

که نیزش ز دانا بباید شنید نگویم کسی کو بجایی رسید

که باید از دانا شنید، من کسی را که به جایی رسیده باشد، نمی‌گویم (مگر آنکه آموخته باشد).

نکته ادبی: به جایی رسیدن کنایه از موفقیت و کمال است.

چنین داد پاسخ که از گنج سیر که آید مگر خاکش آرد بزیر

پاسخ داد که ثروتِ دنیا، فانی است و سرانجام خاک آن را در خود فرو می‌برد و از بین می‌برد.

نکته ادبی: گنج سیر: گنجی که انسان را سیر و بی‌نیاز نمی‌کند؛ استعاره از مال دنیا که همواره رو به زوال است.

در دانش از گنج نامی ترست همان نزد دانا گرامی ترست

دانش و خرد، از مال و ثروت نامی‌تر و ماندگارتر است و نزد خردمندان، ارزش و اعتبار بیشتری دارد.

نکته ادبی: نامی‌تر: مشهورتر و دارای قدر و منزلت بالاتر.

سخن ماند از ما همی یادگار تو با گنج دانش برابر مدار

سخن و کلامِ حکیمانه یادگار ماست که باقی می‌ماند، پس آن را با گنج مادی قابل مقایسه ندان.

نکته ادبی: سخن: در اینجا به معنای حکمت و دانشِ مکتوب یا شفاهی است که بر جای می‌ماند.

بپرسید دانا شود مرد پیر گر آموزشی باشد و یادگیر

اگر مردی، اهل یادگیری و آموختن باشد، در پیری به مقام دانایی می‌رسد.

نکته ادبی: یادگیر: کسی که جویای علم است.

چنین داد پاسخ که دانای پیر ز دانش جوانی بود ناگزیر

پاسخ داد که حتی دانای پیر هم از آموختنِ دانش، بی‌نیاز نیست.

نکته ادبی: ناگزیر: ناچار و نیازمند.

بر ابله جوانی گزینی رواست که بی گور اوخاک او بی نواست

اگر جوانی نادان باشد، او را بی‌ارزش بدان، چرا که کسی که بدون کمال و دانش از دنیا برود، در حقیقت مانند کسی است که حتی قبری هم برایش باقی نمانده و هیچ نشانه‌ای از او نیست.

نکته ادبی: بی نوا: بی‌چیز و بی‌مقدار؛ اشاره به بی‌اثر بودنِ فرد نادان.

بپرسید کز تخت شاهنشهان بکردی همه شهریار جهان

پرسید از سرنوشتِ پادشاهان بزرگ چه شد؟ و چه بر سرِ کسانی آمد که زمانی جهان را زیر فرمان داشتند؟

نکته ادبی: شاهنشهان: پادشاهانِ بزرگ که جمعِ جمع است.

کنون نامشان بیش یاد آوریم بیاد از جگر سرد باد آوریم

اکنون وقتی نامشان را به یاد می‌آوریم، از سرِ حسرت و اندوه، آهی سرد می‌کشیم.

نکته ادبی: جگر سرد باد: کنایه از آهِ حسرت و اندوه عمیق.

چنین داد پاسخ که در دل نبود که آن رسم را خود نباید ستود

پاسخ داد که در دل نباید رسم‌های نادرستِ گذشته را ستود و تایید کرد.

نکته ادبی: رسم: آیین و سنت.

بشمشیر و داد این جهان داشتن چنین رفتن و خوار بگذاشتن

جهان را باید با شمشیر (قدرت) و عدالت اداره کرد و هنگام مرگ، آن را به راحتی رها کرد و رفت.

نکته ادبی: خوار بگذاشتن: به سادگی و بدون وابستگی رها کردن.

بپرسید با هر کسی پیش ازین سخن راندی نامور بیش ازین

پرسید که پیش از این، با دیگران بیشتر سخن می‌گفتی و گفت‌وگو داشتی.

نکته ادبی: نامور: فرد مشهور و برجسته.

سبک دارد اکنون نگوید سخن نه از نو نه از روزگار کهن

چرا اکنون سخن نمی‌گویی و کلامی از نو یا کهن بر زبان نمی‌آوری؟

نکته ادبی: سبک دارد: سخن گفتن را کم‌ارزش یا سبک می‌شمارد.

چنین داد پاسخ که گفتاربس بکردار جویم همه دسترس

پاسخ داد که سخن گفتنِ بسیار کافی است، اکنون به دنبال آن هستم که به هرچه می‌خواهم، با عمل دست یابم.

نکته ادبی: دسترس: رسیدن به هدف.

بپرسید هنگام شاهان نماز نبودی چنین پیش ایشان دراز

پرسید که در زمان شاهان گذشته، مراسم دعا و نیایش تا این حد طولانی نبود.

نکته ادبی: دراز: کنایه از طولانی بودن و زمان‌بر بودنِ مراسم نیایش.

شما را ستایش فزونست ازان خروش و نیایش فزونست ازان

ستایش و خروشِ شما برای نیایش، بیش از حدِ معمولِ پیشینیان است.

نکته ادبی: خروش: فریاد و ناله در حال نیایش.

چنین داد پاسخ که یزدان پاک پرستنده را سر برآرد ز خاک

پاسخ داد که خداوند پاک، بنده پرستشگر خود را سربلند و سرافراز می‌کند.

نکته ادبی: سر برآوردن: کنایه از عزت و مقام بخشیدن.

فلک را گزارنده او کند جهان راهمه بندهٔ او کند

خداوند است که گردون را به حرکت درمی‌آورد و همه جهان را بنده خود می‌سازد.

نکته ادبی: گزارنده: کسی که کاری را انجام می‌دهد یا به حرکت درمی‌آورد.

گر این بنده آن را نداند بها مبادا ز درد و ز سختی رها

اگر این بنده ارزش این لطف و بندگی را نداند، هرگز از درد و رنج رها نخواهد شد.

نکته ادبی: بها: ارزش و قدردانی.

بپرسید تا توشدی شهریار سپاست فزون چیست از کردگار

پرسید از زمانی که شاه شدی، چه چیزی بیشتر از قبل از سوی پروردگار به تو رسیده است؟

نکته ادبی: سپاس: در اینجا به معنای نعمت یا فزونیِ نعمتی است که جای شکر دارد.

کزان مر تو را دانش افزون شدست دل بدسگالان پر از خون شدست

آیا به این دلیل که دانشت بیشتر شده و دلِ دشمنانت از ترسِ تو پر از خون است؟

نکته ادبی: بدسگالان: بدخواهان و دشمنان.

چنین داد پاسخ که از کردگار سپاس آنک گشتیم به روزگار

پاسخ داد که سپاس و ستایش از آنِ پروردگار است که ما را در این روزگار یاری کرد.

نکته ادبی: کردگار: آفریدگار.

کسی پیش من برفزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست

هیچ‌کس در برابر من به فزونی و برتری نرسید و من دستِ بدکاران را از سرِ مردم کوتاه کردم.

نکته ادبی: دست بد را بشست: کنایه از کوتاه کردن دستِ ظالمان.

زبون بود بدخواه در جنگ من چو گوپال من دید و اورنگ من

دشمن در میدان جنگ در برابر من زبون و خوار بود، به ویژه وقتی گرز و تخت پادشاهی مرا می‌دید.

نکته ادبی: گوپال: گرز گران.

بپرسید درجنگ خاور بدی چنان تیز چنگ و دلاور بدی

پرسید که در جنگ خاور، بسیار دلاور و تیزدست بودی.

نکته ادبی: خاور: مشرق زمین.

چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ

اما چرا در برابر باختر، با شکیبایی و آرامش رفتار کردی و عجله نکردی؟

نکته ادبی: باختر: مغرب زمین.

چنین داد پاسخ که مرد جوان نیندیشد از رنج و درد روان

پاسخ داد که مرد جوان از رنج و درد و سختی‌های راه، هراسی ندارد.

نکته ادبی: روان: روح و جان؛ کنایه از سختی‌هایی که بر جان می‌نشیند.

هرآنگه که سال اندر آید بشست به پیش مدارا بباید نشست

اما هرگاه سن و سالت به شصت رسید، باید شیوه مدارا و نرمی را پیش بگیری.

نکته ادبی: بشست: کنایه از سن شصت سالگی.

سپاس از جهاندار پروردگار کزویست نیک وبد روزگار

سپاس از پروردگارِ جهان که نیک و بدِ روزگار از دست اوست.

نکته ادبی: جهاندار: خداوند.

که روز جوانی هنر داشتیم بد و نیک را خوار نگذاشتیم

در روزگار جوانی، هنر داشتیم و نیک و بد را بیهوده رها نمی‌کردیم.

نکته ادبی: خوار نگذاشتن: بی‌اهمیت تلقی نکردن.

کنون روز پیروی بدانندگی برای و به گنج وفشانندگی

اکنون در پیری، زمانِ پیروی از دانایی و بخشش و صرفِ ثروت در راه درست است.

نکته ادبی: پیروی بدانندگی: دورانِ پیری و خردمندی.

جهان زیر آیین و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست

جهان تحت نظم و فرهنگِ ماست و آسمان مانند زرهی است که در جنگِ ما را محافظت می‌کند.

نکته ادبی: جوشن: زره و لباس جنگی.

بدو گفت شاهان پیشین دراز سخن خواستند آشکارا و راز

بدو گفت که شاهان پیشین، همواره درباره هر کار، چه آشکار و چه پنهان، سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: سخن خواستن: مشاوره کردن و صحبت کردن.

شما را سخن کمتر و داد بیش فزون داری از نامداران پیش

اما شما سخنِ کمتری می‌گویید و دادگریِ بیشتری دارید و این از شاهان پیشین فزونی یافته است.

نکته ادبی: نامداران پیش: بزرگان و پادشاهانِ گذشته.

چنین داد پاسخ که هرشهریار که باشد ورا یار پروردگار

پاسخ داد که هر پادشاهی که موردِ حمایت و یاری پروردگار باشد.

نکته ادبی: یار: مددکار و پشتیبان.

ندارد تن خویش با رنج و درد جهان را نگهبان هرآنکس که کرد

خود را در رنج و درد اسیر نمی‌کند و اگر کسی نگهبان جهان شد، دیگر ترسی ندارد.

نکته ادبی: نگهبان جهان: حاکم عادل.

بپرسید شادان دل شهریار پر اندیشه بینم بدین روزگار

پرسید ای پادشاه، در حالی که دلت شاد است، چرا تو را پر از اندیشه و فکر می‌بینم؟

نکته ادبی: پر اندیشه: نگران و متفکر.

چنین داد پاسخ که بیم گزند ندارد به دل مردم هوشمند

پاسخ داد که انسان خردمند، ترس از آسیب و گزندِ روزگار به دل راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: بیم گزند: ترس از آسیب.

بدو گفت شاهان پیشین ز بزم نبردند جان را باندازه رزم

بدو گفت که شاهان پیشین در بزم و شادی، هرگز تا حدِ رزم و جنگ (مستی) پیش نمی‌رفتند.

نکته ادبی: باندازه رزم: اشاره به این که شاهان قدیم در شادی هم حد نگاه می‌داشتند و مست نمی‌شدند.

چنین داد پاسخ که ایشان ز جام نکردند هرگز به دل یاد نام

پاسخ داد که آنان از جامِ باده، هرگز به یادِ نامِ نیک خود نبودند (و به عیش مشغول بودند).

نکته ادبی: یاد نام: یادِ شهرت و نیک‌نامی.

مرا نام بر جام چیره شدست روانم زمانرا پذیره شدست

من اما بر جام (شهوت و لذت) غلبه کرده‌ام و روح و جانم در انتظارِ زمانِ رفتن است.

نکته ادبی: پذیره شدن: به پیشواز رفتن؛ کنایه از آمادگی برای مرگ.

بپرسید هرکس که شاهان بدند تن خویشتن را نگهبان بدند

پرسید که هرکس از شاهان بود، همواره مراقبِ تن و سلامتِ خود بود.

نکته ادبی: نگهبان بدند: مراقبِ سلامتِ خود بودند.

بدارو و درمان و کار پزشک بدان تا نپالود باید سرشک

با دارو و درمانِ پزشکان، تلاش می‌کردند تا اشکی از چشمانشان جاری نشود.

نکته ادبی: سرشک: اشک.

چنین داد پاسخ که تن بی زمان که پیش آید از گردش آسمان

پاسخ داد که وقتی اجل و تقدیرِ الهی فرا برسد و زمانِ تن به پایان برسد.

نکته ادبی: گردش آسمان: کنایه از قضا و قدر.

بجایست دارو نیاید به کار نگه داردش گردش روزگار

دارو دیگر اثری ندارد و گردشِ روزگار است که او را نگه می‌دارد یا از میان می‌برد.

نکته ادبی: نگه داردش: حفظ کردنِ جان توسط تقدیر.

چو هنگامه رفتن آمد فراز زمانه نگردد بپرهیز باز

وقتی زمانِ رفتن (مرگ) فرا رسد، با هیچ پرهیز و مراقبتی نمی‌توان آن را بازگرداند.

نکته ادبی: فراز آمدن: فرا رسیدنِ مرگ.

بپرسید چندان ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند

پرسید که چرا این‌قدر جهان‌آفرین را ستایش و نیایش می‌کنید؟

نکته ادبی: جهان آفرین: خداوند.

زمانی نباشد بدان شادمان باندیشه دارد همیشه روان

آیا با این همه نیایش، لحظه‌ای شادمان نیستید و همیشه در اندیشه هستید؟

نکته ادبی: باندیشه دارد: همواره در فکر و دغدغه است.

چنین داد پاسخ که اندیشه نیست دل شاه با چرخ گردان یکیست

پاسخ داد که اندیشه‌ای جز تسلیم ندارم و دلِ شاه با چرخشِ روزگار هم‌نوا و یکی است.

نکته ادبی: چرخ گردان: فلک و تقدیر.

بترسم که هرکو ستایش کند مگر بیم ما را نیایش کند

می‌ترسم که این همه ستایش، شاید از رویِ ترس و بیم باشد، نه از سرِ اخلاص.

نکته ادبی: مگر: شاید/امید که.

ستایش نشاید فزون زآنک هست نجوییم راز دل زیردست

ستایشِ بیش از حد سزاوار نیست و نباید رازِ دلِ فرودستان را جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: زیردست: رعایا و افرادِ فرودست.

بدو گفت شادی ز فرزند چیست همان آرزوها ز پیوند چیست

از او پرسید که شادی داشتن فرزند در چیست و چرا باید به این پیوند دلبستگی داشت؟

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای پیوند عاطفی و خونی میان پدر و فرزند است.

چنین داد پاسخ که هرکو جهان بفرزند ماند نگردد نهان

موبد پاسخ داد که هر کس فرزندی از خود بر جای می‌گذارد، نامش از یادها نمی‌رود و گویی نمرده است.

نکته ادبی: نهان شدن در اینجا به معنای فراموش شدن و از بین رفتن نام و یاد است.

چوفرزند باشد بیابد مزه ز بهر مزه دور گردد بزه

چون انسان فرزندی داشته باشد، طعم شیرین زندگی را می‌چشد و به خاطر این حلاوت، از گناه و بدی دوری می‌کند.

نکته ادبی: مزه استعاره از لذت زندگی و بزه به معنای گناه و خطا است.

وگر بگذرد کم بود درد اوی که فرزند بیند رخ زرد اوی

اگر هم انسان از دنیا برود، دردِ مرگ برای او کمتر است، چرا که فرزندش که چهره غمگین او را دیده، جانشین اوست.

نکته ادبی: رخ زرد در اینجا کنایه از چهره رنجور و اندوهناک است.

بپرسد که گیتی تن آسان کراست ز کردار نیکو پشیمان چراست

پرسید که در این دنیا چه کسی آسوده‌خاطر است و چرا باید از انجام کار نیک پشیمان بود؟

نکته ادبی: تن‌آسان به معنای کسی است که آرامش دارد و درگیر رنج‌های بیهوده نیست.

چنین داد پاسخ که یزدان پرست بگیرد عنان زمانه بدست

موبد پاسخ داد که کسی که خداپرست است، عنان و اختیار زندگی خود را در دست دارد.

نکته ادبی: گرفتن عنان کنایه از تسلط بر امور و مدیریت زندگی است.

فزونی نجوید تن آسان شود چو بیشی سگالد هراسان شود

اگر انسان به دنبال زیاده‌خواهی نباشد، آرام می‌گیرد؛ اما چون در پی مال‌اندوزی و بیشی باشد، همیشه هراسان است.

نکته ادبی: سگالد به معنای اندیشیدن و طراحی کردن است.

دگر آنک گفتی ز کردار نیک نهان دل وجان ببازار نیک

پرسید که درباره نیکی کردن چه می‌گویی؟ نیکیِ نهانی که در بازارِ نیکان جلوه می‌کند.

نکته ادبی: بازار نیک در اینجا استعاره از جایگاه والای نیکی در نزد مردم و خداوند است.

ز گیتی زبونتر مر آن را شناس که نیکی سگالید با ناسپاس

موبد گفت: کسی را خوارتر از این ندان که با فرد ناسپاس و قدرنشناس، نیکی کند.

نکته ادبی: زبون‌تر به معنای پست‌تر و فرومایه‌تر است.

بپرسید کان کس که بد کرد و مرد ز دیوان جهان نام او را سترد

پرسید که آن کس که بدی کرد و از دنیا رفت، روزگار چگونه نامش را از صفحه هستی پاک می‌کند؟

نکته ادبی: سترد از ریشه ستردن به معنای پاک کردن و زدودن است.

هران کس که نیکی کند بگذرد زمانه نفس را همی بشمرد

هر کس که نیکی کند، اثرش می‌ماند و حتی پس از مرگ هم زمانه نام او را به نیکی می‌شمارد.

نکته ادبی: زمانه نفس را همی بشمرد کنایه از تداوم یاد و خاطره فرد در گذر زمان است.

چه باید همی نیکویی را ستود چومرگ آمد و نیک و بد را درود

وقتی مرگ می‌آید و نیک و بد را درو می‌کند، دیگر ستایشِ نیکی چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: درود از ریشه درویدن به معنای برداشت محصول است که در اینجا استعاره از گرفتن جان توسط مرگ است.

چنین داد پاسخ که کردار نیک بیابد بهر جای بازار نیک

پاسخ داد که کردار نیک، در هر کجا و نزد هر کسی که باشد، خریدار و ارزش دارد.

نکته ادبی: بازار نیک کنایه از مقبولیت و ارج و قرب است.

نمرد آنک او نیک کردار مرد بیاسود و جان را به یزدان سپرد

کسی که نیک‌کردار از دنیا رفت، هرگز نمرده است؛ او آرام گرفت و روحش را به خداوند سپرد.

نکته ادبی: نمرد اشاره به جاودانگی نام و یاد در فرهنگ ایرانی دارد.

وزان کس که ماند همی نام بد از آغاز بد بود و فرجام بد

اما آن کس که نام بد از او به جای ماند، از همان آغاز بد بوده و سرانجامش نیز بد است.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت کار است.

نیاسود هرکس کزو باز ماند وزو در زمانه بد آواز ماند

هر کس که از او جز بدنامی در دنیا بماند، هرگز آسایش نخواهد داشت.

نکته ادبی: بدآواز به معنای بدنامی و شهرت ناخوشایند است.

بپرسد چه کارست برتر ز مرگ اگر باشد این را چه سازیم برگ

پرسید چه کاری بالاتر از مرگ است و اگر چنین کاری باشد، ما باید چگونه خود را برای آن آماده کنیم؟

نکته ادبی: برگ در اینجا به معنای توشه و آمادگی برای سفر آخرت است.

چنین داد پاسخ کزین تیره خاک اگر بگذری یافتی جان پاک

پاسخ داد که اگر از این خاک تیره (دنیای مادی) بگذری و دل برکنی، به جان پاک و حقیقت دست می‌یابی.

نکته ادبی: تیره خاک استعاره از دنیای فانی و مادی است.

هرآنکس که در بیم و اندوه زیست بران زندگی زار باید گریست

هر کسی که تمام عمرش را در ترس و اندوه سپری کند، آن زندگی چنان تلخ است که باید بر آن گریست.

نکته ادبی: زار گریستن به معنای گریه با سوز و گداز است.

بپرسد کزین دو گرانتر کدام کزوییم پر درد و ناشادکام

پرسید که از میان دردها، کدام‌یک سنگین‌تر است که ما را چنین ناشاد و رنجور کرده است؟

نکته ادبی: گران‌تر در اینجا به معنای سنگین‌تر و جانکاه‌تر است.

چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه جز اندوه مشمر که گردد ستوه

پاسخ داد که جز اندوه، چیزی به سنگینی کوه نیست که انسان را خسته و درمانده کند.

نکته ادبی: ستوه به معنای به ستوه آمدن، درماندگی و خستگی مفرط است.

چه بیمست اگر بیم اندوه نیست بگیتی جز اندوه نستوه نیست

چه ترسی در دنیا وجود دارد اگر ترس از اندوه نباشد؟ در این جهان چیزی جز اندوه وجود ندارد.

نکته ادبی: نستوه به معنای خستگی‌ناپذیر یا چیزی که از بین نمی‌رود است.

بپرسید کزما که با گنج تر چنین گفت کام کس که بی رنجتر

پرسید چه کسی در میان ما از همه بی‌رنج‌تر و در آرامش‌تر است؟

نکته ادبی: گنج در اینجا کنایه از ثروت و دارایی دنیوی است.

بپرسید کهو کدامست زشت که از ارج دورست و دور از بهشت

پرسید کدام فرد زشت‌خو است که از ارزش و مقام دور بوده و از بهشت نیز بی‌نصیب است؟

نکته ادبی: ارج به معنای ارزش و اعتبار انسانی است.

چنین داد پاسخ که زنرا که شرم نباشد بگیتی نه آواز نرم

پاسخ داد آن زنی که شرم و حیا ندارد و سخن نرم و مؤدبانه بر زبان نمی‌آورد.

نکته ادبی: آواز نرم کنایه از گفتار ملایم و بزرگ‌منشانه است.

ز مردان بتر آنک نادان بود همه زندگانی به زندان بود

و از میان مردان، بدتر از همه کسی است که نادان باشد، چرا که تمام عمرش را در زندانِ جهل اسیر است.

نکته ادبی: زندان استعاره از محدودیت‌های ناشی از نادانی است.

بگرود به یزدان وتن پرگناه بدی بر دل خویش کرده سیاه

او کسی است که ادعای ایمان به خدا دارد اما چون پرگناه است، با گناهانش دل خود را سیاه کرده است.

نکته ادبی: بدی بر دل سیاه کردن کنایه از زنگار گرفتنِ فطرت انسانی در اثر گناه است.

بپرسید مردم کدامست راست که جان وخرد بر دل او گواست

پرسید راستگوترین مرد کیست که جان و خردش بر صحتِ گفتارش گواه باشد؟

نکته ادبی: راست در اینجا به معنای انسانی است که در گفتار و کردار صداقت دارد.

چنین گفت کانکو بسود و زیان نگوید نبندد بدی را میان

پاسخ داد کسی است که در هر سود و زیانی، دروغ نگوید و برای انجام کار بد، کمر همت نبندد.

نکته ادبی: نبستن میان بدی کنایه از عدم اقدام برای انجام کارهای ناشایست است.

بپرسید کزو خو چه نیکوترست که آن بر سر مردمان افسرست

پرسید چه خویی از همه بهتر است که همچون تاج بر سر انسان می‌درخشد؟

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است که استعاره از افتخار و بزرگی است.

چنین داد پاسخ که چون بردبار بود مرد نایدش افسون به کار

پاسخ داد که بردباری؛ مردی که صبور است، نیازی به حیله و نیرنگ ندارد.

نکته ادبی: افسون به معنای سحر، جادو و در اینجا کنایه از حیله و نیرنگ است.

نه آن کز پی سودمندی کند وگر نیز رای بلندی کند

این بردباری نه برای منافع شخصی است و نه برای خودنمایی و فخر‌فروشی.

نکته ادبی: رای بلند به معنای اندیشه والامقام یا متکبرانه است.

چو رادی که پاداش رادی نجست ببخشید وتاریکی از دل بشست

مانند بخشندگیِ رادمردی که پاداشی نمی‌خواهد؛ بخشید و تاریکی و تیرگی را از دل خود زدود.

نکته ادبی: رادی به معنای بخشندگی و جوانمردی است.

سه دیگر چو کوشایی ایزدی که از جان پاک آید و بخردی

سومین خوی، کوشایی برای رضای خداست که از جان پاک و خردمندی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: کوشایی ایزدی به معنای تلاشی است که رنگ و بوی الهی دارد.

بپرسید در دل هراس از چه بیش بدو گفت کز رنج و کردار خویش

پرسید هراس در دل از چه چیزی بیشتر است؟ پاسخ داد از رنج‌ها و کرده‌های خود انسان است.

نکته ادبی: کردار خویش اشاره به قانون بازتاب اعمال دارد.

بپرسید بخشش کدامست به که بخشنده گردد سرافراز و مه

پرسید کدام بخشش بهتر است که باعث می‌شود بخشنده سرافراز و بزرگ شود؟

نکته ادبی: مه به معنای بزرگ و سرور است.

چنین داد پاسخ کز ارزانیان مدارید باز ایچ سود و زیان

پاسخ داد که به نیازمندان واقعی، هرچه در توان داری ببخش و از سود و زیانش مگذر.

نکته ادبی: ارزانیان به معنای سزاوارن و مستحقان است.

بپرسید موبد ز کار جهان سخن برگشاد آشکار و نهان

موبد درباره کار جهان پرسید و او سخن از اسرار آشکار و پنهان گشود.

نکته ادبی: سخن برگشودن کنایه از آغاز کردن به بیان مطالب مهم است.

که آیین کژ بینم و نا پسند دگر گردش کارناسودمند

گفت که آیین‌های این روزگار را کج، ناپسند و گردش آن را بی‌فایده می‌بینم.

نکته ادبی: آیین کژ کنایه از رسم و رسوم نادرست و ظالمانه است.

چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر اگر هست بادانش و یادگیر

پاسخ داد که از این روزگارِ پیر و فرسوده، اگر بهره‌ای می‌خواهی، باید اهل دانش و پندآموزی باشی.

نکته ادبی: چرخ پیر استعاره از روزگار و گردون است.

بزرگست و داننده و برترست که بر داوران جهان داورست

خداوند بزرگ و دانا و برتر از همه است که بر داورانِ جهان، داوری حقیقی می‌کند.

نکته ادبی: داورِ داوران اشاره به قضاوت نهایی خداوند است.

بد آیین مشو دور باش از پسند مبین ایچ ازو سود و ناسودمند

از آیین نادرست دوری کن و از پسندِ نااهلان فاصله بگیر؛ در این جهان به دنبال سود و زیان مادی مباش.

نکته ادبی: ناسودمند به معنای بی‌فایده و بی‌ارزش است.

بد و نیک از او دان کش انباز نیست به کاریش فرجام وآغاز نیست

بد و نیک را از او بدان که همتایی ندارد و کارش را نه آغازی است و نه پایانی.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و همتاست.

چوگوید بباش آنچ گوید بدست همو بود تا بود و تا هست هست

آنچه می‌گوید، همان است که به وقوع می‌پیوندد؛ او همیشه بوده و خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به صفت ازلیت و ابدیت خداوند دارد.

بپرسید کز درد بر کیست رنج که تن چون سرایست و جان را سپنج

پرسید رنج و درد بر تنِ کیست، در حالی که تن مانند خانه‌ای برای جان است و جان در آن به امانت است؟

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریه، امانت و چیزی که ناپایدار است.

چنین داد پاسخ که این پوده پوست بود رنجه چندانک مغز اندروست

پاسخ داد که این تنِ فرسوده و پوستین، تا زمانی رنج می‌کشد که جان (مغز) در درون آن جای دارد.

نکته ادبی: پوده پوست استعاره از جسم ناپایدار و فرسودنی است.

چوپالود زو جان ندارد خرد که برخاک باشد چو جان بگذرد

وقتی جان از تن جدا شود، دیگر خردمندی در تن نیست و تن بر خاک می‌ماند.

نکته ادبی: پالودن جان اشاره به مرگ و جدا شدن روح از جسم دارد.

بپرسید موبد ز پرهیز و گفت که آز و نیاز از که باید نهفت

موبد از پرهیز پرسید که آز (طمع) و نیاز را از چه کسی باید پنهان کرد؟

نکته ادبی: آز و نیاز از رذایل اخلاقی در متون اخلاقی‌اند.

چنین داد پاسخ که آز و نیاز سزد گر ندارد خردمند باز

پاسخ داد که خردمند نباید آز و نیاز را در وجود خود راه دهد تا بخواهد آن را پنهان کند.

نکته ادبی: باز داشتن در اینجا به معنای کنترل کردن و مانع شدن است.

تو از آز باشی همیشه به رنج که همواره سیری نیابی ز گنج

تو به خاطر آز و طمع همیشه در رنج خواهی بود، چرا که هیچ‌گاه از اندوختن ثروت سیر نخواهی شد.

نکته ادبی: سیری نیافتن از گنج کنایه از حرص بی‌پایان انسان است.

بپرسید کز شهریاران که بیش بهوش و به آیین و با رای و کیش

سوال این است که از میان پادشاهان، چه کسی برتر است؟ کسی که بیشتر از دیگران از هوش، آیین درست، اندیشه بلند و ایمان برخوردار باشد.

نکته ادبی: شهریاران به معنای پادشاهان و حاکمان؛ رای به معنای اندیشه و تدبیر.

چنین داد پاسخ که آن پادشا که باشد پرستنده و پارسا

در پاسخ گفته شد: پادشاه برتر کسی است که بنده و ستایشگر خدا باشد و از گناه و زشتی دوری کند.

نکته ادبی: پرستنده به معنای عبادت‌کننده و بنده خدا؛ پارسا به معنای پرهیزکار.

ز دادار دارنده دارد سپاس نباشد کس از رنج او در هراس

چنین پادشاهی از خداوندِ آفریننده سپاس‌گزار است و هیچ‌کس از دسترنج و رفتار او در هراس و رنج نیست.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده و خالق؛ دارنده به معنای حفظ‌کننده و صاحب اختیار.

پرامید دارد دل نیک مرد دل بدکمنش را پراز بیم و درد

او باعث می‌شود که دلِ نیک‌مردان پر از امید شود، اما در دلِ بدکاران و کینه‌توزان، ترس و رنج می‌اندازد.

نکته ادبی: بدکمنش ترکیبی برای توصیف فردی با نهاد و سرشت ناپاک.

سپه را بیاراید از گنج خویش سوی بدسگال افگند رنج خویش

او سپاهش را با ثروت خویش آراسته و قوی می‌کند و سختی‌ها را متوجه دشمنانِ بدخواه می‌سازد.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بدخواه و بداندیش.

سخن پرسد از بخردان جهان بد و نیک دارد ز دشمن نهان

او با خردمندان جهان مشورت می‌کند و خوبی و بدی را از دشمنان پنهان می‌دارد تا آسیب نبیند.

نکته ادبی: بخردان جمع بخرد به معنای خردمندان و فرزانگان.

بپرسید کار پرستش بچیست به نیکی یزدان گراینده کیست

پرسیده شد که معنای پرستش چیست؟ و چه کسی به سوی نیکیِ یزدان گرایش دارد؟

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنای بندگی و ستایش حق است.

چنین داد پاسخ که تاریک خوی روان اندر آرد بباریک موی

پاسخ آمد: کسی که ذهنِ تاریک و بداندیش دارد، روان خود را درگیرِ مسائل بیهوده و باریک می‌کند.

نکته ادبی: بباریک موی کنایه از موشکافی در امور بیهوده یا تنگ‌نظری.

نخست آنک داند که هست و یکیست تر ازین نشان رهنمای اندکیست

نخستین شرط دین‌داری این است که بداند خدا وجود دارد و یگانه است و هر نشانه‌ای غیر از این، راهنمای ضعیفی است.

نکته ادبی: نشان به معنای علامت و نشانه است که در اینجا به انحرافات اشاره دارد.

ازو دارد از کار نیکی سپاس بدو باشد ایمن و زو در هراس

او از خداوند بابت نیکی‌ها سپاسگزار است؛ به او اطمینان دارد و در عین حال، از او می‌ترسد (ترسِ ناشی از احترام و عظمت).

نکته ادبی: ایمن بودن به معنای آرامش خاطر و اعتماد است.

هراس تو آنگه که جویی گزند وزو ایمنی چون بود سودمند

هراس تو باید زمانی باشد که به دنبال آسیب رساندن هستی؛ اما اگر ایمن باشی، سودمند است.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان.

وگر نیک دل باشی و راه جوی بود نزد هر کس تو را آبروی

اگر نیک‌سیرت باشی و راه حق را بجویی، نزد همگان آبرو و احترام خواهی داشت.

نکته ادبی: راه جوی به معنای جست‌وجوگر راه راست.

وگر بدکنش باشی و بد تنه به دوزخ فرستاده باشی بنه

و اگر بدرفتار و بدسرشت باشی، گویی توشه‌ی خود را برای دوزخ فرستاده‌ای.

نکته ادبی: بنه به معنای توشه و بارِ سفر.

مباش ایچ گستاخ با این جهان که او راز خویش از تو دارد نهان

هرگز نسبت به این دنیا گستاخ و مغرور مباش، چرا که دنیا رازهای خود را از تو پنهان می‌دارد.

نکته ادبی: ایچ واژه‌ای کهن به معنای هیچ.

گراینده باشی بکردار دین بداری بدین روزگار گزین

اگر پیروِ کردارِ دینی باشی، این روزگارِ ارزشمند را حفظ خواهی کرد.

نکته ادبی: گزین به معنای برگزیده و ارزشمند.

خرد را کنی با دل آموزگار بکوشی که نفریبدت روزگار

خرد را همراه و آموزگارِ دل خود قرار ده و تلاش کن که روزگار تو را فریب ندهد.

نکته ادبی: روزگار در اینجا به معنای گذران ایام و فریبندگی دنیاست.

همان نیز یاد گنهکار مرد نباشی به بازار ننگ و نبرد

همچنین، گناهانِ افراد را به یاد داشته باش تا در میدانِ ننگ و درگیری گرفتار نشوی.

نکته ادبی: بازار ننگ و نبرد کنایه از جایگاه درگیری‌های بیهوده.

غم آن جهان از پی این جهان نباید که داری به دل در نهان

غمِ آخرت را نباید تنها در دل پنهان کرد (بلکه باید به آن عمل کرد) و نباید به خاطرِ دنیای فانی، اندوهگین بود.

نکته ادبی: در نهان داشتن به معنای مخفی نگه داشتن است.

نشستنت همواره با بخردان گراینده رامش جاودان

هم‌نشینی دائمی با خردمندان، تو را به سوی آرامشِ همیشگی سوق می‌دهد.

نکته ادبی: رامش به معنای آسایش و آرامش.

گراینده بادی به فرهنگ و رای به یزدان خرد بایدت رهنمای

باید در پیِ فرهنگ و دانش باشی و در این راه، خردِ الهی را راهنمای خود قرار دهی.

نکته ادبی: فرهنگ در اینجا به معنای دانش و خرد است.

از اندازه بر نگذرانی سخن که تو نو به کاری گیتی کهن

سخن را از حدِ اندازه فراتر مبر؛ چرا که تو در این دنیای کهن، تازه کاری بیش نیستی.

نکته ادبی: گیتی کهن کنایه از قدمت جهان در برابر عمر کوتاه انسان.

نگرداندت رامش و رود مست نباشدت با مردم بد نشست

مگذار آسایش و خوشگذرانی تو را مست کند و با انسان‌های بدطینت نشست و برخاست نکن.

نکته ادبی: مست کنایه از غفلت و غرور ناشی از رفاه.

بپیچی دل از هرچ نابودنیست به بخشای آن را که بخشودنیست

دل خود را از هرچه که ناپایدار و بی‌ارزش است برکن و آنچه شایسته‌ی بخشش است، ببخش.

نکته ادبی: نابودنی به معنای فانی و ناپایدار.

نداری دریغ آنچه داری ز دوست اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست

هرچه داری را از دوست دریغ مکن؛ خواه دوست چشم تو را بخواهد، خواه جان و مغز تو را.

نکته ادبی: مغز و پوست کنایه از همه‌چیز؛ حتی جان و ظاهر.

اگر دوست با دوست گیرد شمار نباید که باشد میانجی به کار

اگر دو دوست بخواهند حساب و کتابِ مادی با هم داشته باشند، نباید کسی میانجیِ آن‌ها شود.

نکته ادبی: شمار به معنای حساب و کتاب.

چو با مرد بدخواه باشد نشست چنان کن که نگشاید او بر تو دست

چون با فردِ بدخواه و دشمن نشست داری، طوری رفتار کن که او نتواند بر تو مسلط شود و دست پیش بگیرد.

نکته ادبی: دست گشودن کنایه از آسیب زدن یا غلبه کردن.

چو جوید کسی راه بایستگی هنر باید و شرم و شایستگی

هرگاه کسی به دنبال بزرگی و شایستگی است، باید هنر، شرم و لیاقتی در وجودش باشد.

نکته ادبی: بایستگی به معنای شایستگی و ضرورت.

نباید زبان از هنر چیره تر دروغ از هنر نشمرد دادگر

زبان نباید از عمل و هنرِ فرد، جلوتر و پرادعاتر باشد؛ چرا که خداوندِ دادگر، دروغ را هنر نمی‌شمارد.

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل (خداوند).

نداند کسی را بزرگی بچیز نه خواری بناچیز دارد بنیز

بزرگیِ کسی را به مال و ثروتش منما و کسی را نیز به خاطرِ نداری و ناچیزی‌اش خوار مگردان.

نکته ادبی: بنیز به معنای همچنین یا نیز.

اگر بدگمانی گشاید زبان توتندی مکن هیچ با بدگمان

اگر انسانِ بدگمانی زبان به اعتراض گشود، تو با او تندی و پرخاش نکن.

نکته ادبی: تندی کردن به معنای پرخاشگری و خشمگین شدن.

ازان پس چو سستی گمانی برد وز اندازه گفتار او بگذرد

سپس اگر دیدی او سست‌عنصر است و حرف‌هایش از حد می‌گذرد (زیاده‌گویی می‌کند)...

نکته ادبی: سستی در اینجا به معنای ضعف عقل یا گفتار است.

تو پاسخ مر او را باندازه گوی سخنهای چرب آور و تازه گوی

تو در پاسخ، به اندازه و سنجیده سخن بگو و کلامی نرم و تازه و دلنشین به کار ببر.

نکته ادبی: سخن چرب به معنای کلام نرم و دلنشین.

به آزرم اگر بفگنی سوی خویش پشیمانی آید به فرجام پیش

اگر از روی نادانی و بی‌شرمی (آزرم‌نداشتن) به سوی خودت (منافع خودت) حرکت کنی، سرانجام پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا.

چو بیکار باشی مشو رامشی نه کارست بیکاری ار باهشی

هنگامی که بیکاری، به خوش‌گذرانی روی میاور؛ اگر عاقل باشی، بیکاری کارِ درستی نیست.

نکته ادبی: رامشی به معنای خوش‌گذرانی و طرب.

ز هرکار کردن تو را ننگ نیست اگر چند با بوی و با رنگ نیست

برای انجام هیچ کاری ننگ و عار نداشته باش؛ اگرچه آن کار، ظاهرِ پرزرق و برقی نداشته باشد.

نکته ادبی: بوی و رنگ کنایه از ظاهرِ فریبنده.

به نیکی بهر کار کوشا بود همیشه بدانش نیوشا بود

انسان باید در هر کاری برای نیکی کوشا باشد و همیشه شنوایِ دانش و آگاهی باشد.

نکته ادبی: نیوشا به معنای شنونده و گوش‌فرادهنده.

به کاری نیازد که فرجام اوی پشیمانی و تندی آرد بروی

به کاری دست نزن که سرانجامش برای تو پشیمانی و تندی و خشم به بار آورد.

نکته ادبی: نیازدن به معنای دست بردن و اقدام کردن.

ببخشاید از درد بر مستمند نیارد دلش سوی درد و گزند

او باید نسبت به دردمندانِ مستمند دلسوز باشد و دلش راضی به آسیب و دردِ دیگران نباشد.

نکته ادبی: مستمند به معنای نیازمند.

خردمند کو دل کند بردبار نباشد به چشم جهاندار خوار

خردمندی که دلش را بردبار و صبور می‌کند، نزدِ حاکمِ جهان خوار و کوچک شمرده نمی‌شود.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه.

بداند که چندست با او هنر باندازه یابد ز هر کاربر

او می‌داند که چقدر هنر دارد و بر اساس اندازه‌ی توانایی‌اش، از هر کاری نتیجه می‌گیرد.

نکته ادبی: باندازه به معنای متناسب و درخور.

گر افزون ازان دوست بستایدش بلندی و کژی بیفزایدش

اگر دوست بیش از حدِ واقعی‌اش او را ستایش کند، این کار باعث غرورِ بی‌جا و کژی در او می‌شود.

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف و نادرستی.

همان مرد ایزد ندارد به رنج وگر چند گردد پراگنده گنج

مردِ خدا (خداباور) خود را در رنج و سختی نمی‌اندازد، حتی اگر ثروتش پراکنده و نابود شود.

نکته ادبی: پراگنده گنج کنایه از از دست رفتن ثروت.

پرستش کند پیشه و راستی بپیچد ز بی راهی و کاستی

او پرستشِ خدا را پیشه‌ی خود می‌کند و راستی را برمی‌گزیند و از بیراهه رفتن و کاستی پرهیز می‌کند.

نکته ادبی: کاستی به معنای ضعف و نقص در عمل.

برین برگ واین شاخها آخت دست هنرمند دینی و یزدان پرست

او دست بر این شاخ و برگ‌های زندگی (امور دنیوی) دراز کرد و در نهایت، هنرمند و دین‌دار و خداپرست شد.

نکته ادبی: آخت دست کنایه از تلاش برای به دست آوردن امور دنیوی.

همانست رای و همینست راه به یزدان گرای و به یزدان پناه

راه و رسمِ درست همین است؛ به یزدان تکیه کن و به او پناه ببر.

نکته ادبی: گراییدن به معنای میل کردن و تکیه کردن.

اگر دادگر باشدی شهریار ازو ماند اندر جهان یادگار

اگر پادشاهی دادگر باشد، از او یادگاری نیک در جهان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل.

چنان هم که از داد نوشین روان کجا خاک شد نام ماندش جوان

همان‌طور که از عدلِ نوشیروان، با اینکه پیکرش خاک شده، نامش هنوز زنده و جوان باقی مانده است.

نکته ادبی: نوشین‌روان نام پادشاه ساسانی است که به عدالت شهرت دارد.