شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۱۰ - نامه کسری به هرمزد

فردوسی
شنیدم کجا کسری شهریار به هرمز یکی نامه کرد استوار
ز شاه جهاندار خورشید دهر مهست و سرافراز و گیرنده شهر
جهاندار بیدار و نیکو کنش فشاننده گنج بی سرزنش
فزاینده نام و تخت قباد گراینه تاج و شمشیر و داد
که با فر و برزست و فرهنگ و نام ز تاج بزرگی رسیده بکام
سوی پاک هرمزد فرزند ما پذیرفته از دل همی پند ما
ز یزدان بدی شاد و پیروز بخت همیشه جهاندار با تاج و تخت
به ماه خجسته به خرداد روز به نیک اختر و فال گیتی فروز
نهادیم برسر تو را تاج زر چنان هم که ما یافتیم از پدر
همان آفرین نیز کردیم یاد که برتاج ماکرد فرخ قباد
تو بیدارباش و جهاندار باش خردمند و راد و بی آزار باش
بدانش فزای و به یزدان گرای که اویست جان تو را رهنمای
بپرسیدم از مرد نیکوسخن کسی کو بسال و خرد بد کهن
که از ما به یزدان که نزدیکتر کرا نزد او راه باریکتر
چنین داد پاسخ که دانش گزین چوخواهی ز پروردگار آفرین
که نادان فزونی ندارد ز خاک بدانش بسنده کند جان پاک
بدانش بود شاه زیبای تخت که داننده بادی و پیروزبخت
مبادا که گردی تو پیمان شکن که خاکست پیمان شکن را کفن
ببادا فره بیگناهان مکوش به گفتار بدگوی مسپارگوش
بهر کار فرمان مکن جز بداد که از داد باشد روان تو شاد
زبان را مگردان بگرد دروغ چوخواهی که تخت تو گیرد فروغ
وگر زیردستی بود گنج دار تو او را ازان گنج بی رنج دار
که چیز کسان دشمن گنج تست بدان گنج شو شاد کز رنج تست
وگر زیردستی شود مایه دار همان شهریارش بود سایه دار
همی در پناه تو باید نشست اگر زیردستست اگر در پرست
چو نیکی کند با تو پاداش کن ابا دشمن دوست پرخاش کن
وگر گردی اندر جهان ارجمند ز درد تن اندیش و درد گزند
سرای سپنجست هرچون که هست بدو اندر ایمن نشاید نشستت
هنر جوی با دین و دانش گزین چوخواهی که یابی ز بخت آفرین
گرامی کن او را که درپیش تو سپر کرده جان بر بداندیش تو
بدانش دو دست ستیزه ببند چو خواهی که از بد نیابی گزند
چو بر سر نهی تاج شاهنشهی ره برتری بازجوی از بهی
همیشه یکی دانشی پیش دار ورا چون روان و تن خویش دار
بزرگان وبازارگانان شهر همی داد باید که یابند بهر
کسی کو ندارد هنر بانژاد مکن زو به نیز از کم و بیش یاد
مده مرد بی نام را ساز جنگ که چون بازجویی نیاید به چنگ
به دشمن دهد مر تو را دوستدار دو کار آیدت پیش دشوار و خوار
سلیح تو درکارزار آورد همان بر تو روزی به کار آورد
ببخشای برمردم مستمند ز بد دور باش و بترس از گزند
همیشه نهان دل خویش جوی مکن رادی و داد هرگز بروی
همان نیز نیکی باندازه کن ز مرد جهاندیده بشنو سخن
بدنیی گرای و بدین دار چشم که از دین بود مرد را رشک وخشم
هزینه باندازهٔ گنج کن دل از بیشی گنج بی رنج کن
بکردار شاهان پیشین نگر نباید که باشی مگر دادگر
که نفرین بود بهر بیداد شاه تو جز داد مپسند و نفرین مخواه
کجا آن سر و تاج شاهنشهان کجا آن بزرگان و فرخ مهان
ازایشان سخن یادگارست و بس سرای سپنجی نماند بکس
گزافه مفرمانی خون ریختن وگر جنگ را لشکر انگیختن
نگه کن بدین نامه پندمند دل اندر سرای سپنجی مبند
بدین من تو را نیکویی خواستم بدانش دلت را بیاراستم
به راه خداوند خورشید و ماه ز بن دور کن دیو را دستگاه
به روز و شب این نامه را پیش دار خرد را به دل داور خویش دار
اگر یادگاری کنی درجهان که نام بزرگی نگردد نهان
خداوند گیتی پناه تو باد زمان و زمین نیکخواه تو باد
بکام تو گردنده چرخ بلند ز کردار بد دور و دور از گزند
شهنشاه کو داد دارد خرد بکوشد که با شرم گرد آورد
دلیری به رزم اندرون زور دست بود پاکدینی و یزدان پرست
به گیتی نگر کین هنرها کراست چو دیدی ستایش مر او را سزاست
مجوی آنک چون مشتری روشنست جهانجوی و با تیغ و با جوشنست
جهان بستد از مردم بت پرست ز دیبای دین بر دل آیین ببست
کنو لاجرم جود موجود گشت چو شاه جهان شاه محمود گشت
اگر بزم جوید همی گر نبرد جهان بخش را این بود کار کرد
ابوالقاسم آن شاه پیروز و داد زمانه بدیدار او شاد باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمونه‌ای برجسته از «اندرزنامه‌ها» یا «آیین‌نامه‌های شاهی» در ادبیات حماسی فارسی است که در آن، پادشاهی خردمند و باتجربه، خط‌مشی حکمرانی و اخلاق زیستن را به فرزند و جانشین خود می‌آموزد. فضا، فضایی رسمی، فاخر و پدرانه است که در آن مسئولیت خطیر سلطنت و ضرورت اتکا به خرد و دادگری به تصویر کشیده شده است.

درونمایه اصلی این ابیات، تلاقی حکمت و قدرت است. شاعر بر این باور است که پادشاهی تنها با زور بازو و سلاح پایدار نمی‌ماند، بلکه در گروی عدل، راستی، دانایی و پرهیز از ستم و کینه‌توزی است. پادشاهِ پیر در حال انتقالِ میراثِ فکری خود به نسل بعد است تا او را از لغزش‌های متداول قدرت مصون بدارد.

در نهایت، نگاه فلسفی شاعر به جهان، نگاهی واقع‌گرایانه و متأثر از مفهوم «سرای سپنجی» (جهان ناپایدار) است. او به پادشاه هشدار می‌دهد که با وجود شکوهِ تاج و تخت، عمر آدمی کوتاه است و آنچه از آدمی باقی می‌ماند، نه گنج‌ها و سپاه، بلکه نیکی‌ها و عدالتی است که در دوران فرمانروایی به یادگار گذاشته است.

معنای روان

شنیدم کجا کسری شهریار به هرمز یکی نامه کرد استوار

شنیدم که کسری، پادشاه بزرگ، نامه‌ای مهم و جدی برای هرمز نوشت.

نکته ادبی: کسری (خسرو انوشیروان) از القاب پادشاهان ساسانی است.

ز شاه جهاندار خورشید دهر مهست و سرافراز و گیرنده شهر

خطاب به آن پادشاهی که جهان‌دار است و مانند خورشید در روزگار می‌درخشد؛ کسی که بسیار بزرگ، سرافراز و مسلط بر شهرهاست.

نکته ادبی: مهست کوتاه شده مه و به معنای بزرگ‌ترین یا بسیار بزرگ است.

جهاندار بیدار و نیکو کنش فشاننده گنج بی سرزنش

شاهی که بیدار و آگاه است، نیکوکار است و گنج‌های خود را بدون خساست و سرزنش کردن دیگران، می‌بخشد.

نکته ادبی: بی‌سرزنش به معنای بی‌منّت است.

فزاینده نام و تخت قباد گراینه تاج و شمشیر و داد

او کسی است که موجب ارتقای نام و تداوم تختِ پادشاهیِ قباد است و نگهبان تاج و شمشیر و نماد دادگری است.

نکته ادبی: قباد، نام پدرِ انوشیروان است.

که با فر و برزست و فرهنگ و نام ز تاج بزرگی رسیده بکام

کسی که از شکوه، وقار، دانش و شهرت برخوردار است و به مدد تاج و بزرگی، به تمام آرزوهایش رسیده است.

نکته ادبی: برز به معنای قد و قامت، شکوه و وقار است.

سوی پاک هرمزد فرزند ما پذیرفته از دل همی پند ما

این نامه به سوی هرمزدِ پاک، فرزند ما، که پند ما را با جان و دل پذیرفته است، ارسال می‌شود.

نکته ادبی: پاک در اینجا به معنای اصیل و وارسته است.

ز یزدان بدی شاد و پیروز بخت همیشه جهاندار با تاج و تخت

به لطف یزدان، همیشه شاد و پیروز باشی و به عنوان یک جهاندار، همواره صاحب تاج و تخت باشی.

نکته ادبی: پیروزبخت به معنای کسی است که سرنوشتِ نیک و همراه با موفقیت دارد.

به ماه خجسته به خرداد روز به نیک اختر و فال گیتی فروز

در ماهی فرخنده و در روز خرداد، در ساعتی که اختران نیک هستند و فال جهان را درخشان می‌کنند (این نامه را نوشتم).

نکته ادبی: خرداد روز اشاره به یکی از روزهای ماه در تقویم باستانی است که فرخنده انگاشته می‌شد.

نهادیم برسر تو را تاج زر چنان هم که ما یافتیم از پدر

ما تاج زرین را بر سر تو نهادیم، همان‌طور که ما نیز این تاج را از پدر خود به ارث بردیم.

نکته ادبی: اشاره به تداوم و مشروعیت قدرت سلطنتی.

همان آفرین نیز کردیم یاد که برتاج ماکرد فرخ قباد

همان دعا و آفرین‌هایی را برای تو یادآوری کردیم که قبادِ فرخنده بر تاج ما نثار کرده بود.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای دعا و تحسین است.

تو بیدارباش و جهاندار باش خردمند و راد و بی آزار باش

تو بیدار و آگاه و پادشاه باش؛ خردمند، بخشنده و ازارنرسان باش.

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

بدانش فزای و به یزدان گرای که اویست جان تو را رهنمای

دانش خود را افزون کن و به سوی یزدان روی آور، چرا که اوست که جان تو را هدایت می‌کند.

نکته ادبی: گراییدن به معنای روی آوردن و متمایل شدن است.

بپرسیدم از مرد نیکوسخن کسی کو بسال و خرد بد کهن

از مردی سخن‌دان پرسیدم که هم از نظر سن و هم از نظر خرد، پیر و آزموده بود.

نکته ادبی: کهن در اینجا استعاره از باتجربه و کهنه‌کار است.

که از ما به یزدان که نزدیکتر کرا نزد او راه باریکتر

پرسیدم که چه کسی نزد یزدان مقرب‌تر است و راه رسیدن به درگاه او برای چه کسی هموارتر است؟

نکته ادبی: راه باریکتر به معنای راه دقیق‌تر و سخت‌تر برای وصول به حقیقت است.

چنین داد پاسخ که دانش گزین چوخواهی ز پروردگار آفرین

او پاسخ داد که اگر می‌خواهی مورد ستایش خداوند باشی، دانش و خرد را برگزین.

نکته ادبی: گزین به معنای انتخاب کن.

که نادان فزونی ندارد ز خاک بدانش بسنده کند جان پاک

زیرا انسان نادان از خاک هم بی‌ارزش‌تر است و جان پاک تنها با دانش و آگاهی است که به کمال می‌رسد.

نکته ادبی: بسنده کردن در اینجا به معنای کافی دانستن و بهره‌مند شدن است.

بدانش بود شاه زیبای تخت که داننده بادی و پیروزبخت

شاه تنها با داشتن دانش، شایسته تخت پادشاهی است؛ پس تو هم دانشمند و پیروزبخت باش.

نکته ادبی: داننده در اینجا مترادف با خردمند است.

مبادا که گردی تو پیمان شکن که خاکست پیمان شکن را کفن

مبادا پیمان‌شکن شوی، که سرنوشت پیمان‌شکنان، مرگ و نابودی است.

نکته ادبی: خاک کفنِ پیمان‌شکن است، کنایه از اینکه عاقبتش مرگ است.

ببادا فره بیگناهان مکوش به گفتار بدگوی مسپارگوش

به‌خاطر هوا و هوس، خون بی‌گناهان را مریز و به حرف‌های بدگویان گوش مده.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای خواهش نفسانی است.

بهر کار فرمان مکن جز بداد که از داد باشد روان تو شاد

در هر کاری، تنها بر اساس دادگری فرمان بده، زیرا عدل باعث شادمانی روان تو می‌شود.

نکته ادبی: داد در اینجا مترادف با عدالت است.

زبان را مگردان بگرد دروغ چوخواهی که تخت تو گیرد فروغ

اگر می‌خواهی تخت پادشاهی‌ات درخشان و پایدار بماند، هرگز دروغ مگو.

نکته ادبی: تخت فروغ گرفتن کنایه از اقتدار و شکوه یافتن پادشاهی است.

وگر زیردستی بود گنج دار تو او را ازان گنج بی رنج دار

اگر زیردست تو گنج و ثروتی دارد، تو آن گنج را بدون رنج و آزار رساندن به او، محترم بدار.

نکته ادبی: بی‌رنج داشتن به معنای طمع نداشتن و غصب نکردن است.

که چیز کسان دشمن گنج تست بدان گنج شو شاد کز رنج تست

مال و دارایی دیگران، دشمن گنج‌های واقعی توست؛ تنها به آن گنجی دلخوش باش که با رنج و تلاش خودت به دست آمده است.

نکته ادبی: اشاره به اخلاقِ نانِ حلال خوردن.

وگر زیردستی شود مایه دار همان شهریارش بود سایه دار

و اگر زیردستی ثروتمند شد، پادشاه او نیز باید برای او سایه‌بان و حامی باشد (نه اینکه به اموالش چشم طمع داشته باشد).

نکته ادبی: سایه‌دار بودن کنایه از حمایت و پناه دادن است.

همی در پناه تو باید نشست اگر زیردستست اگر در پرست

چه زیردست باشد و چه خدمتگزار، باید در پناه تو احساس امنیت کند.

نکته ادبی: در پرست به معنای پرستنده و خدمتگزار است.

چو نیکی کند با تو پاداش کن ابا دشمن دوست پرخاش کن

اگر کسی با تو نیکی کرد، پاداشش را بده و با دشمنِ دوست، با تندی و پرخاش برخورد کن.

نکته ادبی: ابا به معنای با است.

وگر گردی اندر جهان ارجمند ز درد تن اندیش و درد گزند

اگر در این جهان ارجمند و قدرتمند شدی، از دردهای جسمانی و گزند روزگار دوری کن (مراقب باش).

نکته ادبی: تن اندیشی کنایه از محافظت از سلامت و جان است.

سرای سپنجست هرچون که هست بدو اندر ایمن نشاید نشستت

این دنیا مانند اقامتگاه موقتی است؛ پس نباید در آن دلبسته و ایمن نشست.

نکته ادبی: سرای سپنجی استعاره از دنیاست که ناپایدار است.

هنر جوی با دین و دانش گزین چوخواهی که یابی ز بخت آفرین

اگر می‌خواهی از بخت و سرنوشت، آفرین و نیکی دریافت کنی، به دنبال هنر باش و دین و دانش را برگزین.

نکته ادبی: هنر در متون کهن به معنای فضیلت و توانایی است.

گرامی کن او را که درپیش تو سپر کرده جان بر بداندیش تو

آن کسی را که پیش روی تو، جانش را برای دفاع در برابر بداندیشان سپر کرده، گرامی بدار.

نکته ادبی: سپر کردن جان، کنایه از جان‌فشانی و فداکاری است.

بدانش دو دست ستیزه ببند چو خواهی که از بد نیابی گزند

اگر می‌خواهی از بدی آسیبی نبینی، با استفاده از دانش، جلوی ستیزه‌جویی را بگیر.

نکته ادبی: دو دست ستیزه ببند، کنایه از متوقف کردن نزاع و درگیری است.

چو بر سر نهی تاج شاهنشهی ره برتری بازجوی از بهی

هنگامی که تاج شاهنشاهی بر سر می‌نهی، راه برتری را از طریق نیکی و بهی جستجو کن.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکی و خوبی است.

همیشه یکی دانشی پیش دار ورا چون روان و تن خویش دار

همیشه یک مشاور دانشمند پیش خود داشته باش و او را مانند جان و تن خود عزیز بدار.

نکته ادبی: دانشی در اینجا به معنای فردِ دانشمند است.

بزرگان وبازارگانان شهر همی داد باید که یابند بهر

بزرگان و بازرگانان شهر نیز باید از پادشاهی تو بهره‌مند شوند و حقشان داده شود.

نکته ادبی: بهره‌مند شدن در اینجا به معنای امنیت و عدالت است.

کسی کو ندارد هنر بانژاد مکن زو به نیز از کم و بیش یاد

کسی که هنر و فضیلتی ندارد، حتی اگر اصیل‌زاده باشد، از او یاد نکن (او را ارج ننه).

نکته ادبی: نژاد به معنای تبار و اصل و نسب است.

مده مرد بی نام را ساز جنگ که چون بازجویی نیاید به چنگ

به مرد بی‌نام‌ونشان و بی‌کفایت، سلاح جنگ مده، چرا که وقتی لازمش داری، به کار نمی‌آید.

نکته ادبی: ساز جنگ استعاره از ابزار قدرت و مسئولیت است.

به دشمن دهد مر تو را دوستدار دو کار آیدت پیش دشوار و خوار

اگر دوست تو با دشمنت یکی شود، دو کار دشوار و خوار (سبک) برایت پیش می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ شناختِ دوست و دشمن.

سلیح تو درکارزار آورد همان بر تو روزی به کار آورد

سلاح تو در هنگام جنگ، در کارزار به یاری‌ات می‌آید و روزگار را برایت مساعد می‌کند.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

ببخشای برمردم مستمند ز بد دور باش و بترس از گزند

بر مردم فقیر و مستمند ببخشای و از بدی دوری کن و از گزند و آسیب بترس (عاقبت‌اندیش باش).

نکته ادبی: مستمند به معنای نیازمند است.

همیشه نهان دل خویش جوی مکن رادی و داد هرگز بروی

همیشه مراقب دل خویش باش و هرگز بخشندگی و دادگری را نادیده نگیر.

نکته ادبی: رادی به معنای جوانمردی و سخاوت است.

همان نیز نیکی باندازه کن ز مرد جهاندیده بشنو سخن

نیکی کردن را به اندازه انجام بده و همیشه به سخنان افراد جهاندیده و باتجربه گوش بسپار.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای سرد و گرم چشیده و باتجربه است.

بدنیی گرای و بدین دار چشم که از دین بود مرد را رشک وخشم

به دین و ایمان توجه کن، زیرا دین‌داری است که موجب رشک و خشم مردانِ نیک در برابر زشتی‌هاست.

نکته ادبی: رشک و خشم در اینجا به معنای غیرت دینی است.

هزینه باندازهٔ گنج کن دل از بیشی گنج بی رنج کن

هزینه‌هایت را متناسب با گنج و دارایی‌ات تنظیم کن و از حرصِ زیاد برای جمع کردن ثروت بدون زحمت، پرهیز کن.

نکته ادبی: گنج بی رنج در ادبیات فارسی غالباً مذموم است.

بکردار شاهان پیشین نگر نباید که باشی مگر دادگر

به کردار پادشاهان گذشته نگاه کن و آگاه باش که پادشاه نباید چیزی جز دادگر باشد.

نکته ادبی: دادگر، صفتِ لازمه‌ی پادشاه در شاهنامه است.

که نفرین بود بهر بیداد شاه تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

زیرا برای پادشاهِ بیدادگر، نفرین باقی می‌ماند؛ پس تو جز عدالت نپسند و هرگز به دنبال نفرین مباش.

نکته ادبی: تضاد داد و بیداد در اینجا محور معنایی بیت است.

کجا آن سر و تاج شاهنشهان کجا آن بزرگان و فرخ مهان

آن شاهان بزرگ، آن تاج و تخت‌ها و آن بزرگان کجا رفتند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای یادآوری فناپذیری قدرت.

ازایشان سخن یادگارست و بس سرای سپنجی نماند بکس

از آن‌ها تنها سخن و یادگاری باقی مانده است، زیرا این دنیای موقتی برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: سرای سپنجی استعاره از دنیاست.

گزافه مفرمانی خون ریختن وگر جنگ را لشکر انگیختن

بدون دلیل و بیهوده، دستور ریختن خون مده و یا بدون ضرورت، سپاهی برای جنگ بسیج نکن.

نکته ادبی: گزافه به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

نگه کن بدین نامه پندمند دل اندر سرای سپنجی مبند

به این نامه پر از پند نگاه کن و دلت را به این دنیای فانی و موقتی نبند.

نکته ادبی: پندمند به معنای پر از اندرز است.

بدین من تو را نیکویی خواستم بدانش دلت را بیاراستم

من با نوشتن این نامه برای تو خیرخواهی کردم و دلت را با دانش و حکمت آراستم.

نکته ادبی: بیاراستم به معنای مزین کردم است.

به راه خداوند خورشید و ماه ز بن دور کن دیو را دستگاه

در راهِ خداوندِ آفریننده خورشید و ماه گام بردار و تمامِ وسوسه‌های شیطانی را از وجودِ خود ریشه‌کن کن.

نکته ادبی: «دیو» در ادبیات حماسی نماد نفس اماره و رذایل اخلاقی است، نه موجودی اساطیری.

به روز و شب این نامه را پیش دار خرد را به دل داور خویش دار

این کتاب (شاهنامه) را همواره در دسترس و پیشِ چشم داشته باش و عقل و خرد را قاضی و داورِ کارهای خویش قرار بده.

نکته ادبی: «نامه» در اینجا به کتابِ خردنامه یا همان شاهنامه اشاره دارد که گنجینه اندرزهاست.

اگر یادگاری کنی درجهان که نام بزرگی نگردد نهان

اگر می‌خواهی یادگاری در جهان از خود بر جای بگذاری که نام و بزرگی‌ات هرگز فراموش نشود (و از دیده پنهان نگردد).

نکته ادبی: «نهان» در اینجا به معنای فراموش‌شده و از یاد رفته است.

خداوند گیتی پناه تو باد زمان و زمین نیکخواه تو باد

خداوندِ جهان نگهدار و پناهِ تو باشد و تمامِ هستی (زمان و زمین) با تو همراه و موافق باشند.

نکته ادبی: «نیک‌خواه» به معنای دوستدار و خیرخواه است که در اینجا برای زمان و زمین به کار رفته است.

بکام تو گردنده چرخ بلند ز کردار بد دور و دور از گزند

آرزو دارم گردشِ روزگار و چرخِ بلندِ آسمان بر وفقِ مرادِ تو بچرخد و از هرگونه بدی و آسیب و گزند دور باشی.

نکته ادبی: «چرخِ بلند» استعاره از آسمان و تقدیر است که سرنوشت انسان را رقم می‌زند.

شهنشاه کو داد دارد خرد بکوشد که با شرم گرد آورد

پادشاهی که اهلِ دادگری و خردمندی است، همواره می‌کوشد که قدرت و کشور خود را با شرم و حیا و پارسایی به دست آورد.

نکته ادبی: «شرم» در اینجا به معنای حیا، وقار و پرهیز از کارهای ناشایست است.

دلیری به رزم اندرون زور دست بود پاکدینی و یزدان پرست

دلیری در میدان جنگ و قدرتِ بازو، زمانی ارزشمند است که با پاک‌دینی و پرستشِ خداوند همراه باشد.

نکته ادبی: «پاک‌دینی» اشاره به خدامحوری و پرهیزگاری در برابر شرک و کفر است.

به گیتی نگر کین هنرها کراست چو دیدی ستایش مر او را سزاست

به جهان بنگر تا ببینی این فضایل (هنرها) نزدِ چه کسی است؛ هرگاه او را یافتی، ستایشِ او سزاوار است.

نکته ادبی: «هنر» در شاهنامه به معنای فضیلت، دانش و توانایی‌های شایسته است.

مجوی آنک چون مشتری روشنست جهانجوی و با تیغ و با جوشنست

با کسی که مانند سیاره مشتری درخشان و پرقدرت است (کنایه از سلطانِ قدرتمند)، به جنگ برنخیز که او جهان‌جوی است و با سلاح و زره، بر جهان مسلط است.

نکته ادبی: «مشتری» در نجوم قدیم سعدِ اکبر است و نماد شکوه و بزرگی؛ در اینجا کنایه از سلطان محمود است.

جهان بستد از مردم بت پرست ز دیبای دین بر دل آیین ببست

او جهان را از دستِ بت‌پرستان گرفت و دلِ خود را به زیورِ دینِ حق آراست.

نکته ادبی: «دیبای دین» استعاره از دینِ اسلام است که مانند پارچه گران‌بها (دیبا) بر دل پوشیده شده است.

کنو لاجرم جود موجود گشت چو شاه جهان شاه محمود گشت

بنابراین، وقتی سلطان محمود شاهِ جهان شد، بخشش و کرم در جهان فراگیر و موجود شد.

نکته ادبی: «لاجرم» به معنای ناچار یا در نتیجه این امر است که رابطه‌ی علی و معلولی را نشان می‌دهد.

اگر بزم جوید همی گر نبرد جهان بخش را این بود کار کرد

چه در بزم و شادی و چه در میدان نبرد، این رسم و کارِ پادشاهِ بخشنده است.

نکته ادبی: «جهان‌بخش» لقب سلطان است و به معنای کسی که جهان را می‌بخشد (سلطان)، اما در اینجا به معنای کسی است که داد و دهش دارد.

ابوالقاسم آن شاه پیروز و داد زمانه بدیدار او شاد باد

ابوالقاسم (سلطان محمود)، آن پادشاهِ پیروز و دادگر؛ امیدوارم روزگار از دیدارِ او همواره شادمان باشد.

نکته ادبی: «ابوالقاسم» کنیه سلطان محمود غزنوی است.