شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر

فردوسی
چنان بد که کسری بدان روزگار برفت از مداین ز بهر شکار
همی تاخت با غرم و آهو به دشت پراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاری رسید درخت و گیا دید و هم سایه دید
همی راند با شاه بوزرجمهر ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگی شاه نرم بدان تاکند برگیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچکس یکی خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتید چندی بران مرغزار نهاده سرش مهربان برکنار
همیشه ببازوی آن شاه بر یکی بند بازو بدی پرگهر
برهنه شد از جامه بازوی او یکی مرغ رفت از هوا سوی او
فرودآمد از ابر مرغ سیاه ز پرواز شد تا ببالین شاه
ببازو نگه کرد وگوهر بدید کسی رابه نزدیک او برندید
همه لشکرش گرد آن مرغزار همی گشت هرکس ز بهر شکار
همان شاه تنها بخواب اندرون نه بر گرد او برکسی رهنمون
چومرغ سیه بند بازوی بدید سر در ز آن گوهران بردرید
چوبدرید گوهر یکایک بخورد همان در خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او بر پرید همانگه ز دیدار شد ناپدید
دژم گشت زان کار بوزرجمهر فروماند از کارگردان سپهر
بدانست کآمد بتنگی نشیب زمانه بگیرد فریب و نهیب
چوبیدارشد شاه و او را بدید کزان سان همی لب بدندان گزید
گمانی چنان برد کو را بخواب خورش کرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت که پالایش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم ز خاکست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندی زبان رنجه کرد ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد
بپژمرد بر جای بوزرجمهر ز شاه و ز کردار گردان سپهر
که بس زود دید آن نشان نشیب خردمند خامش بماند از نهیب
همه گرد بر گرد آن مرغزار سپه بود و اندر میان شهریار
نشست از بر اسب کسری بخشم ز ره تا در کاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همی لب گزید فرود آمد از باره چندی ژکید
بفرمود تا روی سندان کنند بداننده بر کاخ زندان کنند
دران کاخ بنشست بوزرجمهر ازو برگسسته جهاندار مهر
یکی خویش بودش دلیر وجوان پرستندهٔ شاه نوشین روان
بهرجای با شاه در کاخ بود به گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسید یک روز بوزرجمهر ز پروردهٔ شاه خورشید چهر
که او را پرستش همی چون کنی بیاموز تا کوشش افزون کنی
پرستنده گفت ای سر موبدان چنان دان که امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم زمین ز آبدستان مگر یافت نم
نگه سوی من بنده زان گونه کرد که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشت مراسست شد آبدستان بمشت
بدو دانشی گفت آب آر خیز چنان چون که بر دست شاه آب ریز
بیاورد مرد جوان آب گرم همی ریخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت کین بار بر دستشوی تو با آب جو هیچ تندی مجوی
چولب را ببالاید از بوی خوش تو از ریخت آبدستان نکش
چو روز دگر شاه نوشین روان بهنگام خوردن بیاورد خوان
پرستنده را دل پراندیشه گشت بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ریخت آب نه نرم ونه از ریختن برشتاب
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر که گفت این تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرین دانش او داد راه که بیند همی این جهاندار شاه
بدو گفت رو پیش دانا بگوی کزان نامور جاه و آن آبروی
چراجستی از برتری کمتری ببد گوهر و ناسزا داوری
پرستنده بشنید و آمد دوان برخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت چین یافت زو پاسخ اندر نهفت
که حال من از حال شاه جهان فراوان بهست آشکار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد سخنها یکایک برو برشمرد
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه ورا بند فرمود و تاریک چاه
دگر باره پرسید زان پیشکار که چون دارد آن کم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر بگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه که روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو باد همه پاسخش کرد بر شاه یاد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ ز آهن تنوری بفرمود تنگ
ز پیکان وز میخ گرد اندرش هم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جای دانا گزید دل از مهر دانا بیکسو کشید
نبد روزش آرام و شب جای خواب تنش پر ز سختی دلش پرشتاب
چهارم چنین گفت شاه جهان ابا پیشکارش سخن درنهان
که یک بار نزدیک دانا گذار ببر زود پیغام و پاسخ بیار
بگویش که چون بینی اکنون تنت که از میخ تیزست پیراهنت
پرستنده آمد بداد آن پیام که بشنید زان مهر خویش کام
چنین داد پاسخ بمرد جوان که روزم به از روز نوشین روان
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد ز گفتار شد شاه را روی زرد
ز ایوان یکی راستگوی گزید که گفتار دانا بداند شنید
ابا او یکی مرد شمشیر زن که دژخیم بود اندران انجمن
که رو تو بدین بد نهان را بگوی که گر پاسخت را بود رنگ و بوی
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز نماید تو را گردش رستخیز
که گفتی که زندان به از تخت شاه تنوری پر از میخ با بند و چاه
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد شد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاکدل گفت بوزرجمهر که ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت ببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آن سرآید همی نیک و بد بی گمان
ز سختی گذر کردن آسان بود دل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخیم باز آمدند بر شاه گردن فراز آمدند
شنیده بگفتند با شهریار دلش گشت زان پاسخ او فگار
به ایوانش بردند زان تنگ جای به دستوری پاکدل رهنمای
برین نیز بگذشت چندی سپهر پر آژنگ شد روی بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باریک شد دوچمش ز اندیشه تاریک شد
چو با گنج رنجش برابر نبود بفرسود ازان درد و در غم بسود
چنان بد که قیصر بدان چندگاه رسولی فرستاد نزدیک شاه
ابا نامه و هدیه و با نثار یکی درج و قفلی برو استوار
که با شاه کنداوران وردان فراوان بود پاکدل موبدان
بدین قفل و این درج نابرده دست نهفته بگویند چیزی که هست
فرستیم باژ ار بگویند راست جز از باژ چیزی که آیین ماست
گرای دون که زین دانش ناگزیر بماند دل موبد تیزویر
نباید که خواهد ز ما باژ شاه نراند بدین پادشاهی سپاه
برین گونه دارم ز قیصر پیام تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام
فرستاده راگفت شاه جهان که این هم نباشد ز یزدان نهان
من از فر او این بجای آورم همان مرد پاکیزه رای آورم
یکی هفته ایدر ز می شاد باش برامش دل آرای وآزاد باش
ازان پس بران داستان خیره ماند بزرگان و فرزانگانرا بخواند
نگه کرد هریک زهر باره ای که سازد مر آن بند را چاره ای
بدان درج و قفلی چنان بی کلید نگه کرد و هر موبدی بنگرید
ز دانش سراسر بیکسو شدند بنادانی خویش خستو شدند
چو گشتند یک انجمن ناتوان غمی شد دل شاه نوشین روان
همی گفت کین راز گردان سپهر بیارد باندیشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج بفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسبی گزین نشست شهنشاه کردند زین
به نزدیک دانا فرستاد و گفت که رنجی که دیدی نشاید نهفت
چنین راند بر سر سپهر بلند که آید ز ما بر تو چندی گزند
زیان تو مغز مرا کرد تیز همی با تن خویش کردی ستیز
یکی کار پیش آمدم ناگزیر کزان بسته آمد دل تیزویر
یکی درج زرین سرش بسته خشک نهاده برو قفل و مهری ز مشک
فرستاد قیصر برما ز روم یکی موبدی نامبردار بوم
فرستاده گوید که سالار گفت که این راز پیدا کنید از نهفت
که این درج را چیست اندر نهان بگویند فرزانگان جهان
به دل گفتم این راز پوشیده چهر ببیند مگر جان بوزرجمهر
چوبشنید بوزرجمهر این سخن دلش پرشد از رنج و درد کهن
ز زندان بیامد سرو تن بشست به پیش جهانداور آمد نخست
همی بود ترسان ز آزار شاه جهاندار پر خشم و او بیگناه
شب تیره و روز پیدا نبود بدان سان که پیغام خسرو شنود
چو خورشید بنمود تاج از فراز بپوشید روی شب تیره باز
باختر نگه کرد بوزرجمهر چوخورشید رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست ز دانندگان استواری بجست
بدو گفت بازار من خیره گشت چو چشمم ازین رنجها تیره گشت
نگه کن که پیشت که آید به راه ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر همی رفت پویان زنی خوب چهر
خردمند بینا بدانا بگفت سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنین گفت پرسنده را راه جوی که بپژوه تا دارد این ماه شوی
زن پاکدامن بپرسنده گفت که شویست و هم کودک اندر نهفت
چوبشنید داننده گفتار زن بخندید بر بارهٔ گامزن
همانگه زنی دیگر آمد پدید بپرسید چون ترجمانش بدید
که ای زن تو را بچه وشوی هست وگر یک تنی باد داری بدست
بدو گفت شویست اگر بچه نیست چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست
همانگه سدیگر زن آمد پدید بیامد بر او بگفت و شنید
که ای خوب رخ کیست انباز تو برین کش خرامیدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودست شوی نخواهم که پیداکنم نیز روی
چو بشنید بوزرجمهر این سخن نگر تا چه اندیشه افگند بن
بیامد دژم روی تازان به راه چو بردند جوینده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزدیک تخت دل شاه کسری غمی گشت سخت
که داننده را چشم بینا ندید بسی باد سرد از جگر بر کشید
همی کرد پوزش ازان کار شاه کزو داشت آزار بر بیگناه
پس از روم و قیصر زبان برگشاد همی کرد زان قفل و زان درج یاد
بشاه جهان گفت بوزرجمهر که تابان بدی تا بتابد سپهر
یکی انجمن درج در پیش شاه به پیش بزرگان جوینده راه
بنیروی یزدان که اندیشه داد روان مرا راستی پیشه داد
بگویم بدرج اندرون هرچ هست نسایم بران قفل وآن درج دست
اگر تیره شد چشم دل روشنست روان راز دانش همی جوشنست
ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار
ز اندیشه شد شاه را پشت راست فرستاده و درج را پیش خواست
همه موبدان وردان را بخواند بسی دانشی پیش دانا نشاند
ازان پس فرستاده را گفت شاه که پیغام بگزار و پاسخ بخواه
چو بشنید رومی زبان برگشاد سخنهای قیصر همه کرد یاد
که گفت از جهاندار پیروز جنگ خرد باید و دانش و نام و ننگ
تو را فر و بر ز جهاندار هست بزرگی و دانایی و زور دست
همان بخرد و موبد راه جوی گو بر منش کو بود شاه جوی
همه پاک در بارگاه تواند وگر در جهان نیکخواه تواند
همین درج با قفل و مهر و نشان ببینند بیدار دل سرکشان
بگویند روشن که زیرنهفت چه چیزست وآن با خرد هست جفت
فرستیم زین پس بتو باژ و ساو که این مرز دارند با باژ تاو
وگر باز مانند ازین مایه چیز نخواهند ازین مرزها باژ نیز
چودانا ز گوینده پاسخ شنید زبان برگشاد آفرین گسترید
که همواره شاه جهان شاد باد سخن دان و با بخت و با داد باد
سپاس از خداوند خورشید و ماه روان را بدانش نماینده راه
نداند جز او آشکارا و راز بدانش مرا آز و او بی نیاز
سه درست رخشان بدرج اندرون غلافش بود ز آنچ گفتم برون
یکی سفته و دیگری نیم سفت دگر آنک آهن ندیدست جفت
چو بشنید دانای رومی کلید بیاورد و نوشین روان بنگرید
نهفته یکی حقه بد در میان بحقه درون پردهٔ پرنیان
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت چنان هم که دانای ایران بگفت
نخستین ز گوهر یکی سفته بود دوم نیم سفت و سیم نابسود
همه موبدان آفرین خواندند بدان دانشی گوهر افشاندند
شهنشاه رخساره بی تاب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد
ز کار گذشته دلش تنگ شد بپیچید و رویش پر آژنگ شد
که با او چراکرد چندان جفا ازان پس کزو دید مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده یافت روانش بدرد اندر آزرده یافت
برآورد گوینده راز از نهفت گذشته همه پیش کسری بگفت
ازان بند بازوی و مرغ سیاه از اندیشه گوهر و خواب شاه
بدو گفت کین بودنی کار بود ندارد پشیمانی و درد سود
چو آرد بد و نیک رای سپهر چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر
ز تخمی که یزدان باختر بکشت ببایدش برتارک ما نبشت
دل شاه نوشین روان شادباد همیشه ز درد وغم آزاد باد
اگر چند باشد سرافراز شاه بدستور گردد دلارای گاه
شکارست کار شهنشاه و رزم می و شادی و بخشش و داد و بزم
بداند که شاهان چه کردند پیش بورزد بدان همنشان رای خویش
ز آگندن گنج و رنج سپاه ز آزرم گفتار وز دادخواه
دل وجان دستورباشد به رنج ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج
چنین بود تا گاه نوشین روان همو بود شاه و همو پهلوان
همو بود جنگی و موبد همو سپهبد همو بود و بخرد همو
بهرجای کارآگهان داشتی جهان را بدستور نگذاشتی
ز بسیار و اندک ز کار جهان بدو نیک زو کس نکردی نهان
ز کار آگهان موبدی نیکخواه چنان بد که برخاست بر پیش گاه
که گاهی گنه بگذرانی همی ببد نام آنکس نخوانی همی
هم این را دگر باره آویز شست گنهکار اگر چند با پوزشست
بپاسخ چنین بود توقیع شاه که آنکس که خستو شود بر گناه
چو بیمار زارست و ما چون پزشک ز دارو گریزان و ریزان سرشک
بیک دارو ار او نگردد درست زوان از پزشکی نخواهیم شست
دگر موبدی گفت انوشه بدی بداد و دهش نیز توشه بدی
سپهدار گرگان برفت از نهفت ببیشه درآمد زمانی بخفت
بنه برد ار گیل و او برهنه همی بازگردد ز بهر بنه
بتوقیع پاسخ چنین داد باز که هستیم ازان لشکری بی نیاز
کجا پاسپانی کند بر سپاه ز بد خویشتن راندارد نگاه
دگر گفت انوشه بدی جاودان نشست و خور و خواب با موبدان
یکی نامور مایه دار ایدرست که گنجش ز گنج تو افزونترست
چنین داد پاسخ که آری رواست که از فره پادشاهی ماست
دگر گفت کای شهریار بلند انوشه بدی وز بدی بی گزند
اسیران رومی که آورده اند بسی شیرخواره درو برده اند
به توقیع گفت آنچه هستند خرد ز دست اسیران نباید شمرد
سوی مادرانشان فرستید باز به دل شاد وز خواسته بی نیاز
نبشتند کز روم صدمایه ور همی بازخرند خویشان به زر
اگر باز خرند گفت از هراس بهر مایه داری یک مایه کاس
فروشید و افزون مجویید نیز که ما بی نیازیم ز ایشان بچیز
بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر همان بدره و برده و سیم و زر
بگفتند کز مایه داران شهر دو بازارگانند کز شب دو بهر
یکی را نیاید سراندر بخواب از آواز مستان وچنگ ور باب
چنین داد پاسخ کزین نیست رنج جز ایشان هرآنکس که دارند گنج
همه همچنان شاد وخرم زیند که آزاد باشند و بی غم زیند
نوشتند خطی کانوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی
به ایوان چنین گفت شاه یمن که نوشین روان چون گشاید دهن
همه مردگان را کند بیش یاد پر از غم شود زنده را جان شاد
چنین داد پاسخ که از مرده یاد کند هرک دارد خرد با نژاد
هرآنکس که از مردگان دل بشست نباشد ورا نیکویها درست
یکی گفت کای شاه کهتر پسر نگردد همی گرد داد پدر
بریزد همی بر زمین بر درم که باشد فروشندهٔ او دژم
چنین داد پاسخ که این نارواست بهای زمین هم فروشنده راست
دگر گفت کای شاه برترمنش که دوری ز بیغاره و سرزنش
دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم چرا شد برین سان بی آزرم و گرم
چنین داد پاسخ که دندان نبود مکیدن جز از شیر پستان نبود
چودندان برآمد ببالید پشت همی گوشت جویم چو گشتم درشت
یکی گفت گیرم کنون مهتری برای و بدانش ز ما مهتری
چرا برگذشتی ز شاهنشهان دو دیده برای تو دارد جهان
چنین داد پاسخ که ما را خرد ز دیدار ایشان همی بگذرد
هش و دانش و رای دستور ماست زمین گنج و اندیشه گنجور ماست
دگر گفت باز تو ای شهریار عقابی گرفتست روز شکار
چنین گفت کو را بکوبید پشت که با مهتر خود چرا شد درشت
بیاویز پایش ز دار بلند بدان تا بدو بازگردد گزند
که از کهتران نیز در کارزار فزونی نجویند با شهریار
دگر نامداری ز کارآگهان چنین گفت کای شهریار جهان
به شبگیر برزین بشد با سپاه ستاره شناسی بیامد ز راه
چنین گفت کای مرد گردن فراز چنین لشکری گشن وزین گونه ساز
چو برگاشت او پشت بر شهریار نبیند کس او را بدین روزگار
بتوقیع گفت آنک گردان سپهر گشادست با رای او چهر و مهر
ببرزین سالار و گنج و سپاه نگردد تباه اختر هور و ماه
دگر موبدی گفت کز شهریار چنین بود پیمان بیک روزگار
که مردی گزینند فرخ نژاد که در پادشاهی بگردد بداد
رساند بدین بارگاه آگهی ز بسیار واندک بدی گر بهی
گشسب سرافراز مردیست پیر سزد گر بود داد را دستگیر
چنین داد پاسخ که او را ز آز کمر برمیانست دور از نیاز
کسی را گزینید کز رنج خویش بپرهیز وباشدش گنج خویش
جهاندیده مردی درشت و درست که او رای درویش سازد نخست
یکی گفت سالار خوالیگران همی نالد از شاه وز مهتران
که آن چیز کو خود کند آرزوی سپارد همه کاسه بر چار سوی
نبوید نیازد بدو نیز دست بلرزد دل مرد خسروپرست
چنین داد پاسخ که از بیش خورد مگر آرزو بازگردد بدرد
دگر گفت هرکس نکوهش کند شهنشاه را چون پژوهش کند
که بی لشکر گشن بیرون شود دل دوستداران پر از خون شود
مگر دشمنی بد سگالد بدوی بیاید به چاره بنالد بدوی
چنین داد پاسخ که داد وخرد تن پادشا راهمی پرورد
اگر دادگر چند بی کس بود ورا پاسبان راستی بس بود
دگر گفت کای با خرد گشته جفت به میدان خراسان سالار گفت
که گرزاسب را بازکرد او ز کار چه گفت اندرین کار او شهریار
چنین داد پاسخ که فرمان ما نورزید و بنهفت پیمان ما
بفرمودمش تا به ارزانیان گشاید در گنج سود و زیان
کسی کودهش کاست باشد به کار بپوشد همه فره شهریار
دگر گفت باهرکسی پادشا بزرگست وبخشنده و پارسا
پرستار دیرینه مهرک چه کرد که روزیش اندک شد و روی زرد
چنین داد پاسخ که او شد درشت بران کردهٔ خویش بنهاد پشت
بیامد بدرگاه و بنشست مست همیشه جز از می ندارد بدست
ز کارآگهان موبدی گفت شاه چو راند سوی جنگ قیصر سپاه
نخواهد جز ایرانیان را به جنگ جهان شد به ایران بر از روم تنگ
چنین داد پاسخ که آن دشمنی به طبعست و پرخاش آهرمنی
دگر باره پرسید موبد که شاه ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه
کدامست وچون بایدت مرد جنگ ز مردان شیرافگن تیز چنگ
چنین داد پاسخ که جنگی سوار نباید که سیر آید از کارزار
همان بزمش آید همان رزمگاه برخشنده روز و شبان سیاه
نگردد بهنگام نیروش کم ز بسیار واندک نباشد دژم
دگر گفت کای شاه نوشین روان همیشه بزی شاد و روشن روان
بدر بر یکی مرد بد از نسا پرستنده و کاردار بسا
درم ماند بر وی سیصد هزار بدیوان چوکردند با او شمار
بنالد همی کین درم خورده شد برو مهتر وکهتر آزرده شد
چو آگاه شد زان سخن شهریار که موبد درم خواست ازکاردار
چنین گفت کز خورده منمای رنج ببخشید چیزی مر او را ز گنج
دگر گفت جنگی سواری بخست بدان خستگی دیرماند و برست
به پیش صف رومیان حمله برد بمرد او وزو کودکان ماند خرد
چه فرمان دهد شهریار جهان ز کار چنان خرد کودک نوان
بفرمود کان کودکانرا چهار ز گنج درم داد باید هزار
هرآنکس که شد کشته در کارزار کزو خرد کودک بود یادگار
چونامش ز دفتر بخواند دبیر برد پیش کودک درم ناگزیر
چنین هم بسال اندرون چار بار مبادا که باشد ازین کارخوار
دگر گفت انوشه بدی سال و ماه به مرو اندرون پهلوان سپاه
فراوان درم گرد کرد و بخورد پراگنده گشتند زان مرز مرد
چنین داد پاسخ که آن خواسته که از شهر مردم کند کاسته
چرا باید از خون درویش گنج که او شاد باشد تن وجان به رنج
ازان کس که بستد بدو بازده ازان پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درش ببیداری کشور و لشکرش
ستمکاره را زنده بر دار کن دو پایش ز بر سرنگونسار کن
بدان تا کس از پهلوانان ما نپیچد دل و جان ز پیمان ما
دگر گفت کای شاه یزدان پرست بدر بر بسی مردم زیردست
همی داد او را ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس که از ما کسی نیست اندر هراس
فزون کرد باید بدیشان نگاه اگر با گناهند و گر بیگناه
دگر گفت کای شاه با فر و هوش جهان شد پرآواز خنیا و نوش
توانگر و گر مردم زیردست شب آید شود پر ز آوای مست
چنین داد پاسخ که اندر جهان بما شاد بادا کهان و مهان
دگر گفت کای شاه برترمنش همی زشتگویت کند سرزنش
که چندین گزافه ببخشید گنج ز گرد آوریدن ندیدست رنج
چنین داد پاسخ که آن خواسته کزو گنج ما باشد آراسته
اگر بازگیریم ز ارزانیان همه سود فرجام گردد زیان
دگر گفت مای شهریار بلند که هرگز مبادا به جانت گزند
جهودان و ترسا تو را دشمنند دو رویند و با کیش آهرمنند
چنین داد پاسخ که شاه سترگ ابی زینهاری نباشد بزرگ
دگر گفت کای نامور شهریار ز گنج توافزون ز سیصد هزار
درم داده ای مرد درویش را بسی پروریده تن خویش را
چنین گفت کاین هم بفرمان ماست به ارزانیان چیز بخشی رواست
دگر گفت کای شاه نادیده رنج ز بخشش فراوان تهی ماند گنج
چنین داد پاسخ که دست فراخ همی مرد را نو کند یال وشاخ
جهاندار چون گشت یزدان پرست نیازد ببد درجهان نیز دست
جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی مرا آز و زفتی نبد آرزوی
چنین گفت موبد که ای شهریار فراخان سالار سیصد هزار
درم بستد از بلخ بامی به رنج سپرده نهادند یکسر به گنج
چنین داد پاسخ که ما را درم نباید که باشد کسی زو دژم
که رنج آید از بیشی گنج ما نه چونین بود داد از پادشا
از آنکس که بستد بدو هم دهید ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید
که درد دل مردم زیردست نخواهد جهاندار یزدان پرست
پی کاخ آباد را بر کنید بگل بام او را توانگر کنید
شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود بماند پس از مرگ نفرین و دود
ز دیوان ما نام او بسترید بدر بر چنو را بکس مشمرید
دگر گفت کای شاه فرخ نژاد بسی گیری از جم و کاوس یاد
بدان گفت تا از پس مرگ من نگردد نهان افسر و ترگ من
دگر گفت کز بهمن سرفراز چرا شاه ایران بپوشید راز
چنین داد پاسخ که او را خرد بپیچد همی وز هوا برخورد
یکی گفت کای شاه کهتر نواز چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز
چنین داد پاسخ که با بخردان همانم همان نیز با موبدان
چوآواز آهرمن آید بگوش نماند به دل رای و با مغزهوش
بپرسید موبد ز شاه زمین سخن راند از پادشاهی و دین
که بی دین جهان به که بی پادشا خردمند باشد برین بر گوا
چنین داد پاسخ که گفتم همین شنید این سخن مردم پاکدین
جهاندار بی دین جهان را ندید مگر هرکسی دین دگیر گزید
یکی بت پرست و یکی پاکدین یکی گفت نفرین به از آفرین
ز گفتار ویران نگردد جهان بگو آنچ رایت بود در نهان
هرآنگه که شد تخت بی پادشا خردمندی ودین نیارد بها
یکی گفت کای شاه خرم نهان سخن راندی چند پیش مهان
یکی آنکه گفتی زمانه منم بد و نیک او را بهانه منم
کسی کو کند آفرین بر جهان بما بازگردد درودش نهان
چنین داد پاسخ که آری رواست که تاج زمانه سر پادشاست
جهان را چنین شهریاران سرند ازیرا چنین بر سران افسرند
گذشتم ز توقیع نوشین روان جهان پیر و اندیشه من جوان
مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت به پیری چنین آتش آمیز گشت
ز منبر چومحمود گوید خطیب بدین محمد گراید صلیب
همی گفتم این نامه را چند گاه نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه
چو تاج سخن نام محمود گشت ستایش به آفاق موجود گشت
زمانه بنام وی آباد باد سپهر ازسرتاج او شاد باد
جهان بستد از بت پرستان هند به تیغی که دارد چو رومی پرند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چنان بد که کسری بدان روزگار برفت از مداین ز بهر شکار

در آن روزگاران چنین بود که کسری (انوشیروان) از شهر مداین برای شکار بیرون رفت.

نکته ادبی: کسری معرب خسرو و از القاب پادشاهان ساسانی است.

همی تاخت با غرم و آهو به دشت پراگند شد غرم و او مانده گشت

پادشاه در دشت به دنبال شکار آهو و گوسفند وحشی می‌تاخت تا اینکه گله پراکنده شد و خود شاه نیز از خستگی و تنهایی جا ماند.

نکته ادبی: غرم به معنای گوسفند کوهی یا قوچ وحشی است.

ز هامون بر مرغزاری رسید درخت و گیا دید و هم سایه دید

از دشت به سوی مرغزاری سرسبز رسید که در آن درخت و گیاه و سایه خوشی وجود داشت.

نکته ادبی: هامون به معنی دشت و صحرا است.

همی راند با شاه بوزرجمهر ز بهر پرستش هم از بهر مهر

شاه به همراه بزرگمهر به آنجا رفت، هم برای اینکه استراحت کند و هم به خاطر دوستی و نزدیکی با او.

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنای خدمتگزاری یا توجه و عنایت است.

فرود آمد از بارگی شاه نرم بدان تاکند برگیا چشم گرم

شاه به آرامی از اسب پیاده شد تا چشمانش را با تماشای سبزه و گیاه بنوازد.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

ندید از پرستندگان هیچکس یکی خوب رخ ماند با شاه بس

هیچ‌کدام از خدمتکاران اطراف او نبودند و تنها یک چهره زیبا (بزرگمهر) با شاه همراه بود.

نکته ادبی: خوب رخ استعاره از بزرگمهر است که زیبایی چهره‌اش نشان از خرد اوست.

بغلتید چندی بران مرغزار نهاده سرش مهربان برکنار

شاه مدتی در آن مرغزار بر زمین غلتید و سرش را در کنار بزرگمهر قرار داد تا بخوابد.

نکته ادبی: مهربان در اینجا اشاره به فردی است که شفقت دارد و در اینجا به بزرگمهر اشاره دارد.

همیشه ببازوی آن شاه بر یکی بند بازو بدی پرگهر

همیشه بر بازوی شاه، بازوبندی پر از جواهر قرار داشت.

نکته ادبی: پرگهر بودن صفت بازوبند است که نشانگر ثروت و شکوه شاهانه است.

برهنه شد از جامه بازوی او یکی مرغ رفت از هوا سوی او

وقتی بازوی شاه برهنه شد، مرغی از آسمان به سوی او پرواز کرد.

نکته ادبی: برهنه شدن در اینجا یعنی لباس از روی بازو کنار رفت.

فرودآمد از ابر مرغ سیاه ز پرواز شد تا ببالین شاه

آن مرغ سیاه از ابر فرود آمد و تا بالای سر شاه پرواز کرد.

نکته ادبی: ببالین به معنی بالای سر است.

ببازو نگه کرد وگوهر بدید کسی رابه نزدیک او برندید

مرغ به بازو نگاه کرد و جواهرات را دید؛ در حالی که کسی نزدیک شاه نبود که او را ببیند.

نکته ادبی: برندید به معنای ندید است.

همه لشکرش گرد آن مرغزار همی گشت هرکس ز بهر شکار

همه لشکریان در اطراف آن مرغزار پراکنده بودند و به دنبال شکار می‌گشتند.

نکته ادبی: لشکر اشاره به همراهان شاه دارد.

همان شاه تنها بخواب اندرون نه بر گرد او برکسی رهنمون

شاه تنها در خواب بود و هیچ‌کس در اطرافش نبود که راهنما یا نگهبان او باشد.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا به معنای محافظ یا مراقب است.

چومرغ سیه بند بازوی بدید سر در ز آن گوهران بردرید

وقتی مرغ سیاه بند بازو را دید، با منقار خود آن جواهرات را جدا کرد.

نکته ادبی: سر در ز آن گوهران بردرید یعنی با نوکش جواهر را از جای خود کند.

چوبدرید گوهر یکایک بخورد همان در خوشاب و یاقوت زرد

جواهرات را دانه دانه کند و خورد؛ هم مرواریدهای درخشان و هم یاقوت‌های زرد را.

نکته ادبی: خوشاب به معنای مروارید باطراوت و درخشان است.

بخورد و ز بالین او بر پرید همانگه ز دیدار شد ناپدید

آن‌ها را خورد و از بالای سر شاه پرواز کرد و بلافاصله ناپدید شد.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنای نظر و دیدرس است.

دژم گشت زان کار بوزرجمهر فروماند از کارگردان سپهر

بزرگمهر از این اتفاق بسیار اندوهگین شد و از گردش روزگار شگفت‌زده ماند.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است؛ سپهر نماد سرنوشت است.

بدانست کآمد بتنگی نشیب زمانه بگیرد فریب و نهیب

بزرگمهر دانست که شرایط سخت شده است؛ چرا که زمانه انسان را با فریب و ترس گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: نشست به معنای جایگاه یا وضعیت است.

چوبیدارشد شاه و او را بدید کزان سان همی لب بدندان گزید

وقتی شاه بیدار شد و مرغ را دید (یا متوجه شد جواهر نیست)، لبش را از خشم به دندان گزید.

نکته ادبی: لب به دندان گزیدن کنایه از خشم و پشیمانی است.

گمانی چنان برد کو را بخواب خورش کرد بر پرورش برشتاب

شاه گمان کرد که بزرگمهر وقتی او در خواب بوده، جواهرات را دزدیده است.

نکته ادبی: خورش در اینجا می‌تواند به معنای خوردن (سرقت کردن) باشد.

بدو گفت کای سگ تو را این که گفت که پالایش طبع بتوان نهفت

شاه به او گفت ای سگ، چه کسی به تو گفت که می‌توانی خیانت خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: پالایش طبع به معنای ذات و نهاد انسان است.

نه من اورمزدم و گر بهمنم ز خاکست وز باد و آتش تنم

بزرگمهر گفت من اورمزد یا بهمن نیستم (که معصوم باشم)، من هم از خاک و باد و آتش ساخته شده‌ام (انسانم).

نکته ادبی: اشاره به عناصر چهارگانه خلقت انسان.

جهاندار چندی زبان رنجه کرد ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد

بزرگمهر تلاش زیادی برای توضیح کرد، اما هیچ پاسخی جز سردی و خشم از شاه ندید.

نکته ادبی: رنجه کرد یعنی زحمت کشید.

بپژمرد بر جای بوزرجمهر ز شاه و ز کردار گردان سپهر

بزرگمهر از رفتار شاه و چرخش روزگار ناامید و افسرده شد.

نکته ادبی: بپژمرد کنایه از افسردگی و ناامیدی است.

که بس زود دید آن نشان نشیب خردمند خامش بماند از نهیب

او فهمید که به زودی دچار سختی خواهد شد و از ترس و وحشت سکوت کرد.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

همه گرد بر گرد آن مرغزار سپه بود و اندر میان شهریار

سپاهیان در اطراف آن مرغزار بودند و شاه در میان آن‌ها بود.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

نشست از بر اسب کسری بخشم ز ره تا در کاخ نگشاد چشم

کسری با خشم بر اسب سوار شد و تا رسیدن به کاخ، دیگر به اطراف نگاه نکرد.

نکته ادبی: خشمِ شاه نشان‌دهنده تزلزل موقعیت اطرافیان اوست.

همه ره ز دانا همی لب گزید فرود آمد از باره چندی ژکید

بزرگمهر در تمام طول راه از دست شاه لب می‌گزید (متأسف بود) و وقتی از اسب پیاده شد، بسیار اندوهگین بود.

نکته ادبی: ژکید به معنای اندوهگین شدن است.

بفرمود تا روی سندان کنند بداننده بر کاخ زندان کنند

شاه دستور داد زندانی از آهن (سندان) بسازند و بزرگمهر را در آن زندانی کنند.

نکته ادبی: سندان کنایه از مکانی محکم و غیرقابل نفوذ است.

دران کاخ بنشست بوزرجمهر ازو برگسسته جهاندار مهر

بزرگمهر در آن کاخ (زندان) نشست و شاه دیگر به او توجهی نداشت.

نکته ادبی: برگسسته مهر یعنی مهر و محبتش را از او قطع کرده است.

یکی خویش بودش دلیر وجوان پرستندهٔ شاه نوشین روان

یکی از نزدیکان شاه، جوانی دلیر بود که خدمتکار نوشین‌روان (انوشیروان) بود.

نکته ادبی: نوشین‌روان صفت انوشیروان است.

بهرجای با شاه در کاخ بود به گفتار با شاه گستاخ بود

آن جوان در همه جا همراه شاه بود و با او بسیار صمیمی و گستاخ (راحت) بود.

نکته ادبی: گستاخ در اینجا به معنای راحت بودن و خودمانی بودن است.

بپرسید یک روز بوزرجمهر ز پروردهٔ شاه خورشید چهر

روزی بزرگمهر از آن جوان پرسید.

نکته ادبی: خورشید چهر صفتی برای شاه است که نشانگر شکوه اوست.

که او را پرستش همی چون کنی بیاموز تا کوشش افزون کنی

بزرگمهر پرسید که چطور به شاه خدمت می‌کنی؟ یاد بگیر تا تلاشت را بیشتر کنی.

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنای خدمتگزاری و آداب معاشرت است.

پرستنده گفت ای سر موبدان چنان دان که امروز شاه ردان

خدمتکار گفت ای بزرگِ موبدان، بدان که امروزه شاه بسیار خشمگین است.

نکته ادبی: سر موبدان لقبی برای بزرگمهر است.

چو از خوان برفت آب بگساردم زمین ز آبدستان مگر یافت نم

وقتی سفره را جمع می‌کنم و آب می‌آورم، انگار زمین از آب دست‌های شاه خیس می‌شود.

نکته ادبی: آبدستان ظرفی است که در آن آب برای شستن دست می‌ریزند.

نگه سوی من بنده زان گونه کرد که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد

شاه طوری به من نگاه می‌کند که انگار زندگی برایم تمام شده است.

نکته ادبی: سرآمد مرا خواب و خور کنایه از ترس از مرگ است.

جهاندار چون گشت بامن درشت مراسست شد آبدستان بمشت

وقتی شاه با من تندخویی کرد، ظرف آب‌دستان از دستم لرزید.

نکته ادبی: سست شد به معنای لرزید و کنترل را از دست داد.

بدو دانشی گفت آب آر خیز چنان چون که بر دست شاه آب ریز

بزرگمهر به او گفت: وقتی آب می‌آوری، مانند کسی باش که با آرامش آب را روی دست شاه می‌ریزد.

نکته ادبی: دانشی لقبی برای بزرگمهر است.

بیاورد مرد جوان آب گرم همی ریخت بر دست او نرم نرم

مرد جوان آب گرم آورد و با آرامش کامل بر دست‌های شاه ریخت.

نکته ادبی: نرم نرم به معنای آرام آرام است.

بدو گفت کین بار بر دستشوی تو با آب جو هیچ تندی مجوی

بزرگمهر به او گفت: وقتی آب روی دستش می‌ریزی، هیچ‌گونه تندی و عجله‌ای نداشته باش.

نکته ادبی: دستشوی در اینجا همان عمل شستن دست است.

چولب را ببالاید از بوی خوش تو از ریخت آبدستان نکش

وقتی شاه دهانش را با بوی خوش می‌شوید، تو در ریختن آب برای دست‌شویی عجله نکن.

نکته ادبی: بوی خوش اشاره به مواد معطری است که در آب دست‌شویی می‌ریختند.

چو روز دگر شاه نوشین روان بهنگام خوردن بیاورد خوان

روز بعد که شاه خواست غذا بخورد، دوباره سفره را پهن کردند.

نکته ادبی: نوشین روان لقبی است برای انوشیروان.

پرستنده را دل پراندیشه گشت بدان تا دگر بار بنهاد تشت

خدمتکار دلش پر از اضطراب بود، همان‌طور که دوباره تشت آب را آماده کرد.

نکته ادبی: تشت همان ظرف آب‌دستان است.

چنان هم چو داناش فرموده بود نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود

همان‌طور که دانای بزرگ (بزرگمهر) یاد داده بود عمل کرد؛ نه چیزی کم گذاشت و نه اضافه کرد.

نکته ادبی: دانا اشاره به بزرگمهر است.

به گفتار دانا فرو ریخت آب نه نرم ونه از ریختن برشتاب

طبق دستور دانا، آب را ریخت؛ نه خیلی آرام و نه با عجله.

نکته ادبی: برشتاب یعنی با عجله.

بدو گفت شاه ای فزاینده مهر که گفت این تو راگفت بوزرجمهر

شاه به او گفت: ای کسی که مهر و توجهت زیاد شده، چه کسی این آداب را به تو یاد داده؟ نکند بزرگمهر بوده است؟

نکته ادبی: فزاینده مهر صفت خدمتکار است که رفتارش بهتر شده.

مرا اندرین دانش او داد راه که بیند همی این جهاندار شاه

خدمتکار گفت: بزرگمهر این دانش را به من آموخت، همان کسی که تو او را در زندان داری.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه است.

بدو گفت رو پیش دانا بگوی کزان نامور جاه و آن آبروی

شاه گفت برو پیش دانا (بزرگمهر) و بگو: چرا آن جایگاه و آبروی خود را از دست دادی؟

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و صاحب نام است.

چراجستی از برتری کمتری ببد گوهر و ناسزا داوری

چرا از مقام برتری به جایگاه پایین‌تری تنزل کردی و چرا چنین داوری نادرستی کردی؟

نکته ادبی: ببد گوهر به معنای بد ذاتی یا بدسرشتی است.

پرستنده بشنید و آمد دوان برخال شد تند وخسته روان

خدمتکار با شتاب نزد شاه بازگشت و از حالِ بوزرجمهر گفت؛ شاه از شنیدنِ وضعیت او بسیار خشمگین و آشفته شد.

نکته ادبی: خسته روان: روانِ مجروح و آزرده که استعاره از رنجِ روحی است.

ز شاه آنچ بشیند با او بگفت چین یافت زو پاسخ اندر نهفت

شاه از او پرسید که بوزرجمهر چه گفت و او در پاسخ، ماجرا را به صورت پنهانی و در خفا بازگو کرد.

نکته ادبی: چین یافتن: اصطلاحی به معنای جویا شدن و پی بردن به حقیقت چیزی.

که حال من از حال شاه جهان فراوان بهست آشکار و نهان

بوزرجمهر در پاسخ گفته بود که حالِ او در ظاهر و باطن، بسیار بهتر و والاتر از حالِ شاهِ جهان است.

نکته ادبی: آشکار و نهان: تقابلِ ظاهری و درونی که نشان‌دهنده استقلالِ فکریِ داناست.

پرستنده برگشت و پاسخ ببرد سخنها یکایک برو برشمرد

خدمتکار بازگشت و تمام سخنانی را که از بوزرجمهر شنیده بود، یک‌به‌یک برای شاه بازگو کرد.

نکته ادبی: برشمردن: به تفصیل و با جزئیات بیان کردن.

فراوان ز پاسخ برآشفت شاه ورا بند فرمود و تاریک چاه

شاه از شنیدنِ پاسخِ جسورانه او سخت برآشفت و دستور داد او را در زندانی تاریک و عمیق محبوس کنند.

نکته ادبی: تاریک چاه: نمادِ تنگنا و محدودیتِ فیزیکی در برابرِ آزادیِ ذهن.

دگر باره پرسید زان پیشکار که چون دارد آن کم خرد روزگار

شاه دوباره از آن خدمتکار پرسید که آن خردمندِ فرزانه در این روزگارِ سخت، چگونه روزگار می‌گذراند؟

نکته ادبی: کم‌خرد: صفت تحقیرآمیزی که شاه برای بوزرجمهر به کار می‌برد تا جایگاه او را خوار کند.

پرستنده آمد پر از آب چهر بگفت آن سخنها به بوزرجمهر

خدمتکار با چشمانی گریان نزد بوزرجمهر رفت و پیامِ شاه را به او رساند.

نکته ادبی: آب چهر: کنایه از اشک ریختن و اندوهگین بودن.

چنین داد پاسخ بدو نیکخواه که روز من آسانتر از روز شاه

بوزرجمهر در پاسخ به شاه گفت: روزگارِ من حتی در زندان، آسان‌تر و آرام‌تر از روزگارِ پادشاه است.

نکته ادبی: نیکخواه: صفت کنایی برای بوزرجمهر که برخلافِ ظاهرِ زندانی بودنش، خیرِ شاه را می‌خواهد.

فرستاده برگشت وآمد چو باد همه پاسخش کرد بر شاه یاد

فرستاده با شتابِ تمام بازگشت و آنچه شنیده بود را به شاه گزارش داد.

نکته ادبی: چو باد: تشبیه به تندی و سرعت حرکت.

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ ز آهن تنوری بفرمود تنگ

شاه از این پاسخِ استوارِ بوزرجمهر خشمگین شد و مانند پلنگِ خشمگین، دستور داد تنوری آهنین و تنگ برایش بسازند.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ: نشان‌دهنده خشمِ غیرقابلِ کنترل و درنده خوییِ شاه.

ز پیکان وز میخ گرد اندرش هم از بند آهن نهفته سرش

دستور داد درونِ تنور را با میخ‌های تیز بپوشانند و با بندهای آهنین، او را در آن محبوس کنند.

نکته ادبی: نهفته سرش: کنایه از اینکه زندانی راهِ فراری ندارد.

بدو اندرون جای دانا گزید دل از مهر دانا بیکسو کشید

شاه جایگاهِ بوزرجمهر را در میانِ آن تنورِ سخت قرار داد و تمامِ محبتِ خود را از او دریغ کرد.

نکته ادبی: دل از مهر کشیدن: قطع کردنِ پیوندِ دوستی و حمایتِ شاهانه.

نبد روزش آرام و شب جای خواب تنش پر ز سختی دلش پرشتاب

بوزرجمهر نه روزش آرام بود و نه شبش جای خواب داشت؛ تنش پر از رنج و دلش پر از اضطرابِ شرایطِ سخت بود.

نکته ادبی: پرشتاب: کنایه از دلی که به دلیلِ سختی و تپشِ تند، آرام ندارد.

چهارم چنین گفت شاه جهان ابا پیشکارش سخن درنهان

شاه برای چهارمین بار با خدمتکارِ مخصوصِ خود، سخنانی نهانی در میان گذاشت.

نکته ادبی: سخن درنهان: اشاره به تداومِ آزار و پافشاریِ شاه بر شکستنِ او.

که یک بار نزدیک دانا گذار ببر زود پیغام و پاسخ بیار

به او گفت: فوراً نزد بوزرجمهر برو و پیامی برای او ببر و پاسخ را برایم بیاور.

نکته ادبی: گذر کردن: به معنای رفتن و سر زدن.

بگویش که چون بینی اکنون تنت که از میخ تیزست پیراهنت

به او بگو: حالا که تنت با میخ‌های تیز آزار می‌بیند و پیراهنت شده است، چه حالی داری؟

نکته ادبی: میخ تیز: نمادِ عذابِ فیزیکی و شکنجه‌های جانکاه.

پرستنده آمد بداد آن پیام که بشنید زان مهر خویش کام

خدمتکار نزد او آمد و پیام را رساند؛ پیامی که برای بوزرجمهرِ خردمند، در حکمِ آزمونِ وفاداری به خود بود.

نکته ادبی: کام: در اینجا به معنایِ مراد و مقصودِ فرزانگی است.

چنین داد پاسخ بمرد جوان که روزم به از روز نوشین روان

بوزرجمهر به جوان گفت: با این وجود، روزگارِ من همچنان از روزگارِ نوشین‌روان (شاه) بهتر است.

نکته ادبی: نوشین‌روان: لقبِ پادشاه که با وضعیتِ تلخِ زندان در تضاد است.

چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد ز گفتار شد شاه را روی زرد

وقتی خدمتکار بازگشت و پاسخ را رساند، رنگِ صورتِ شاه از شدتِ خشم زرد شد.

نکته ادبی: روی زرد: کنایه از شدتِ خشم و برافروختگیِ غیرقابلِ کنترل.

ز ایوان یکی راستگوی گزید که گفتار دانا بداند شنید

شاه از میانِ اطرافیانش یک مردِ راستگو و فهیم را برگزید تا سخنِ بوزرجمهر را درست بشنود.

نکته ادبی: راستگوی: تاکید بر امانت‌داریِ پیام‌رسان.

ابا او یکی مرد شمشیر زن که دژخیم بود اندران انجمن

همراه با او، یک دژخیم (جلاد) شمشیرزن را هم فرستاد.

نکته ادبی: دژخیم: نمادِ تهدید به مرگ و خشونتِ عریان.

که رو تو بدین بد نهان را بگوی که گر پاسخت را بود رنگ و بوی

شاه گفت: برو و به آن مردِ کینه‌توز بگو که اگر پاسخت رنگ و بویی (منطقی) داشته باشد، خوب است.

نکته ادبی: رنگ و بوی: کنایه از داشتنِ توجیه و منطقِ پذیرفتنی.

و گرنه که دژخیم با تیغ تیز نماید تو را گردش رستخیز

و اگر پاسخت منطقی نباشد، این دژخیم با تیغِ تیزش، تو را به کامِ مرگ می‌فرستد.

نکته ادبی: گردشِ رستخیز: استعاره از مرگ و قیامت که دژخیم رقم می‌زند.

که گفتی که زندان به از تخت شاه تنوری پر از میخ با بند و چاه

دژخیم با تندی گفت: تو که مدعی بودی زندان بهتر از تختِ شاهی است، حالا در این تنورِ میخ‌دار چه می‌گویی؟

نکته ادبی: تختِ شاه: نمادِ قدرتِ مادی که در نظرِ دانا ارزشی ندارد.

بیامد بگفت آنچ بشنید مرد شد از درد دانا دلش پر ز درد

دژخیم پیام را رساند و بوزرجمهر از درد و رنجی که می‌کشید، دلش پر از اندوه شد.

نکته ادبی: شدنِ دل پر ز درد: انعکاسِ رنجِ جسمانی در روح.

بدان پاکدل گفت بوزرجمهر که ننمود هرگز بمابخت چهر

بوزرجمهرِ پاک‌دل گفت: بخت و سرنوشت هرگز چهره‌ای خوش به ما نشان نداد.

نکته ادبی: ننمودنِ چهر: استعاره از نامهربانیِ روزگار و بخت.

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت ببندیم هر دو بناکام رخت

چه با ثروت و پادشاهی باشیم و چه در سختی و رنج، در نهایت همه ما ناچاریم این بارِ هستی را زمین بگذاریم.

نکته ادبی: رخت بستن: کنایه از مرگ و پایانِ عمر.

نه این پای دارد بگیتی نه آن سرآید همی نیک و بد بی گمان

نه این تختِ پادشاهی در این جهان ماندگار است و نه آن رنج؛ سرانجامِ همه نیک و بد، بی‌تردید مرگ است.

نکته ادبی: پای داشتن: کنایه از ثبات و پایداری داشتن در جهان.

ز سختی گذر کردن آسان بود دل تاجداران هراسان بود

عبور کردن از سختی‌ها آسان است، اما دلِ پادشاهان همواره از ناپایداریِ دنیا هراسان است.

نکته ادبی: دلِ تاجداران: اشاره به اینکه قدرت، امنیت نمی‌آورد بلکه ترس می‌آورد.

خردمند ودژخیم باز آمدند بر شاه گردن فراز آمدند

خردمند و دژخیم بازگشتند و نزدِ شاهِ بلندمرتبه رفتند.

نکته ادبی: گردن‌فراز: صفت برای شاه که نشان‌دهنده تکبرِ اوست.

شنیده بگفتند با شهریار دلش گشت زان پاسخ او فگار

سخنانِ بوزرجمهر را به شاه گفتند و شاه از آن پاسخ‌ها دچار اندوه و پشیمانی شد.

نکته ادبی: فگار: زخمی و آزرده؛ کنایه از اینکه حقیقتِ سخنِ بوزرجمهر، قلبِ شاه را جریحه‌دار کرد.

به ایوانش بردند زان تنگ جای به دستوری پاکدل رهنمای

شاه دستور داد او را از آن زندانِ تنگ به ایوان (جایگاه بهتر) منتقل کنند.

نکته ادبی: دستوری: در اینجا به معنای اجازه و فرمان است.

برین نیز بگذشت چندی سپهر پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

بر این ماجرا روزگار گذشت و چهره بوزرجمهر از پیری و رنج، پر از چین و چروک شد.

نکته ادبی: سپهر: کنایه از گذشتِ زمان و گردشِ روزگار.

دلش تنگتر گشت و باریک شد دوچمش ز اندیشه تاریک شد

دلش تنگ‌تر و اندیشه‌هایش باریک‌تر شد و چشمانش از شدتِ تفکر و غم، تاریک گردید.

نکته ادبی: تاریک شدنِ چشم: کنایه از ضعفِ بینایی بر اثرِ پیری و فشارِ اندیشه.

چو با گنج رنجش برابر نبود بفرسود ازان درد و در غم بسود

چون دیگر گنج و دارایی با رنجِ زندان برایش برابر بود، در آن غم و اندوه فرسوده شد.

نکته ادبی: برابر نبودنِ گنج و رنج: استعاره از اینکه مادیاتِ دنیا در برابرِ دردِ جان، ارزشی ندارد.

چنان بد که قیصر بدان چندگاه رسولی فرستاد نزدیک شاه

در آن دوران، قیصر روم رسولی را نزدِ شاه فرستاد.

نکته ادبی: قیصر: نمادِ پادشاهیِ رقیب که در صددِ آزمودنِ قدرتِ شاه است.

ابا نامه و هدیه و با نثار یکی درج و قفلی برو استوار

پیام‌آور با نامه، هدایا و پیشکش‌های فراوان آمد و صندوقچه‌ای که قفلی محکم بر آن بود، به همراه داشت.

نکته ادبی: درج: صندوقچه یا جعبه‌ی جواهرات که استعاره از یک راز است.

که با شاه کنداوران وردان فراوان بود پاکدل موبدان

قیصر پیام داد که در دربارِ تو بزرگان و موبدانِ بسیاری هستند.

نکته ادبی: موبدان: در متونِ کهن به معنایِ خردمندان و دانایانِ دینی و علمی است.

بدین قفل و این درج نابرده دست نهفته بگویند چیزی که هست

باید بدون دست زدن به قفل، بگویند درونِ این صندوقچه چیست.

نکته ادبی: نابرده دست: کنایه از گشودنِ راز بدونِ مداخله‌ی فیزیکی (حلِ معمایِ ذهنی).

فرستیم باژ ار بگویند راست جز از باژ چیزی که آیین ماست

اگر پاسخ درست را دادند، ما خراج (باژ) می‌پردازیم، وگرنه غیر از باژ، باید طبقِ آیین ما عمل کنید.

نکته ادبی: باژ: خراج و مالیاتِ سالانه که نشانه‌ی خضوعِ سیاسی است.

گرای دون که زین دانش ناگزیر بماند دل موبد تیزویر

چون این دانایی برای پادشاهی ناگزیر است، ذهنِ موبدِ تیزهوش را درگیر کرد.

نکته ادبی: تیزویر: کسی که ذهنی سریع و هوشمند دارد.

نباید که خواهد ز ما باژ شاه نراند بدین پادشاهی سپاه

مبادا شاه از ما خراج بخواهد و اگر نتوانست، دیگر در این پادشاهی لشکری نخواهد داشت.

نکته ادبی: نوراندنِ سپاه: کنایه از سقوطِ قدرتِ نظامی.

برین گونه دارم ز قیصر پیام تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام

این‌گونه پیامِ قیصر را به تو رساندم؛ حال تو پاسخِ شایسته را بده.

نکته ادبی: پاسخ گزار: کسی که وظیفه دارد جوابِ معما را بدهد.

فرستاده راگفت شاه جهان که این هم نباشد ز یزدان نهان

شاه گفت: این امر نیز از یزدان پنهان نیست و راهِ حلِ آن وجود دارد.

نکته ادبی: یزدان: اشاره به تقدیرِ الهی که همه‌چیز در دستِ اوست.

من از فر او این بجای آورم همان مرد پاکیزه رای آورم

من با فرّ و شکوهِ ایزدی این مشکل را حل می‌کنم و آن مردِ پاک‌رای (بوزرجمهر) را دوباره فرامی‌خوانم.

نکته ادبی: فرّ: موهبتِ الهی که به شاه داده شده و در اینجا شاه با تکیه بر آن، به یادِ خردمند می‌افتد.

یکی هفته ایدر ز می شاد باش برامش دل آرای وآزاد باش

فرستاده را گفت: یک هفته اینجا بمان، شاد باش و به خوشی بگذران.

نکته ادبی: آرامشِ دل: شاه می‌خواهد با نمایشِ قدرت، فرستاده‌ی قیصر را فریب دهد.

ازان پس بران داستان خیره ماند بزرگان و فرزانگانرا بخواند

سپس شاه در آن داستانِ عجیب سردرگم ماند و تمامِ بزرگان و فرزانگان را فراخواند.

نکته ادبی: داستانِ خیره: واقعه‌ای که حیرت‌انگیز و گیج‌کننده است.

نگه کرد هریک زهر باره ای که سازد مر آن بند را چاره ای

هریک از آنان از زاویه‌ای به آن نگاه کردند تا شاید راهی برای گشودنِ آن قفل بیابند.

نکته ادبی: ساز کردنِ چاره: تلاش برای حلِ مسئله.

بدان درج و قفلی چنان بی کلید نگه کرد و هر موبدی بنگرید

همه موبدان به آن صندوقچه و قفلِ بی‌کلید نگاه کردند و هرکدام در حیرت ماندند.

نکته ادبی: بی‌کلید: نمادِ معمایی که با ابزارِ مادی گشوده نمی‌شود.

ز دانش سراسر بیکسو شدند بنادانی خویش خستو شدند

دانشِ آنان راه به جایی نبرد و در نهایت، به ناتوانی و نادانیِ خود اعتراف کردند.

نکته ادبی: خستو شدن: به معنای اقرار کردن و شکست را پذیرفتن.

چو گشتند یک انجمن ناتوان غمی شد دل شاه نوشین روان

هنگامی که انجمنِ خردمندان از حلِ مسئله درماندند، اندوهی بزرگ بر دلِ شاه انوشیروان نشست.

نکته ادبی: نوشین‌روان یا انوشیروان (به معنای دارای روحِ جاویدان) از القابِ خسرو اول پادشاه ساسانی است.

همی گفت کین راز گردان سپهر بیارد باندیشه بوزرجمهر

شاه با خود می‌گفت که گره‌گشایی از این رازِ پیچیده که تقدیرِ روزگار پیش آورده است، تنها از عهده‌ی هوش و تدبیرِ بزرجمهر برمی‌آید.

نکته ادبی: گردان سپهر: کنایه از گردشِ روزگار و تقدیرِ تغییرپذیر که حوادثِ پیش‌بینی‌نشده می‌آفریند.

شد از درد دانا دلش پر ز درد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

بزرجمهر با شنیدنِ این دشواری، اندوهی عمیق بر دلش نشست؛ چهره‌اش در هم رفت و رنگِ صورتش از شدتِ تأمل و نگرانی زرد شد.

نکته ادبی: چین کردنِ ابرو یا چهره، کنایه از اندوه و تفکرِ عمیق است.

شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج بفرمود تا جامه دستی ز گنج

شاه که رنج و اندوهِ خردمند را دید، دستور داد تا از گنجینه‌ی شاهی هدایایی (لباس‌های گران‌بها) برای او بیاورند.

نکته ادبی: جامه دستی: به معنای یک دست لباس کامل است که به عنوان هدیه یا خلعت داده می‌شد.

بیاورد گنجور و اسبی گزین نشست شهنشاه کردند زین

خزانه‌دار، هدایا و اسبی برگزیده را آورد و آن را برای شاه و سفرِ بزرجمهر زین کردند.

نکته ادبی: گنجور: خزانه‌دار یا نگهبانِ گنجینه.

به نزدیک دانا فرستاد و گفت که رنجی که دیدی نشاید نهفت

شاه کسی را نزدِ بزرجمهر فرستاد و پیام داد که این رنج و دشواری که تو از آن آگاهی داری، چیزی نیست که بتوان پنهانش کرد.

نکته ادبی: نشاید نهفت: اشاره به این که مسئله‌ای ملی و حکومتی است که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.

چنین راند بر سر سپهر بلند که آید ز ما بر تو چندی گزند

گردشِ روزگار چنین رقم خورده است که از سوی تو (بزرجمهر) دردی بر ما وارد شود و این بارِ مسئولیت بر دوش تو بیفتد.

نکته ادبی: سپهر بلند: اشاره به تقدیرِ الهی یا سرنوشتِ محتوم در جهان‌بینیِ حماسی.

زیان تو مغز مرا کرد تیز همی با تن خویش کردی ستیز

اندوهِ تو ذهنِ مرا تیز و حساس کرده است، گویی که خودت با خویشتنِ خویش در ستیز بودی و رنج می‌کشیدی.

نکته ادبی: مغز را تیز کردن: کنایه از برانگیختنِ هوش و حواس.

یکی کار پیش آمدم ناگزیر کزان بسته آمد دل تیزویر

کاری ناگزیر و بسیار مهم برایم پیش آمده که باعث شده دلِ تیزبینِ تو (که اکنون در رنج است) گره بخورد و نگران شود.

نکته ادبی: تیزویر: کسی که هوش و تدبیرِ قوی دارد.

یکی درج زرین سرش بسته خشک نهاده برو قفل و مهری ز مشک

صندوقچه‌ای زرین هست که درِ آن کاملاً بسته است و بر روی آن قفل و مهری از جنسِ مشک زده‌اند.

نکته ادبی: درج: ظرفِ کوچکِ جواهر یا صندوقچه؛ در اینجا نمادِ معمایی سرپوشیده.

فرستاد قیصر برما ز روم یکی موبدی نامبردار بوم

قیصر روم برای ما موبدی (دانشمندِ دینی/روحانی) بزرگ و مشهور از سرزمینِ روم فرستاده است.

نکته ادبی: موبد: در عصر ساسانیان به روحانیونِ زرتشتی و دانشمندانِ دینی گفته می‌شد.

فرستاده گوید که سالار گفت که این راز پیدا کنید از نهفت

فرستاده از قولِ پادشاهِ روم می‌گوید که باید این رازِ سرپوشیده را از نهان آشکار کنید.

نکته ادبی: پیدا کنید از نهفت: تضادِ زیبایی میانِ آشکار کردن و نهان بودن.

که این درج را چیست اندر نهان بگویند فرزانگان جهان

او می‌خواهد که خردمندانِ جهان بگویند چه چیزی در دلِ این صندوقچه پنهان است.

نکته ادبی: فرزانگان: جمعِ فرزانه به معنای دانا و حکیم.

به دل گفتم این راز پوشیده چهر ببیند مگر جان بوزرجمهر

با خود گفتم شاید جانِ آگاه و روشنِ بزرجمهر بتواند این رازِ پوشیده را بگشاید.

نکته ادبی: پوشیده چهر: صفتِ راز که چهره‌اش در حجاب است.

چوبشنید بوزرجمهر این سخن دلش پرشد از رنج و درد کهن

بزرجمهر چون این سخن را شنید، دلش از یادآوریِ رنجِ کهنِ زندان دوباره پر از درد شد.

نکته ادبی: رنجِ کهن: اشاره به دورانِ طولانیِ محبوس بودن.

ز زندان بیامد سرو تن بشست به پیش جهانداور آمد نخست

از زندان بیرون آمد، تن و سر را شست‌وشو داد و نخستین بار به حضورِ پادشاهِ جهان آمد.

نکته ادبی: جهانداور: لقبِ پادشاه که قضاوت‌کننده و اداره‌کننده جهان است.

همی بود ترسان ز آزار شاه جهاندار پر خشم و او بیگناه

او از خشمِ شاه می‌ترسید، در حالی که شاه نسبت به او خشمگین بود، با اینکه بزرجمهر بی‌گناه بود.

نکته ادبی: بیگناه: اشاره به مظلومیتِ بزرجمهر در دورانِ زندانی‌شدنش.

شب تیره و روز پیدا نبود بدان سان که پیغام خسرو شنود

برای او شب و روز تفاوت نداشت، آن‌گونه که پیغامِ شاه را شنید و درک کرد.

نکته ادبی: اشاره به ظلمتِ زندان که درکِ زمان را برای زندانی دشوار می‌کرد.

چو خورشید بنمود تاج از فراز بپوشید روی شب تیره باز

چون خورشید طلوع کرد، تاریکیِ شب را از میان برد و نور جای آن را گرفت.

نکته ادبی: استعاره از طلوعِ آفتاب و پایانِ تاریکی.

باختر نگه کرد بوزرجمهر چوخورشید رخشنده بد بر سپهر

بزرجمهر به سمتِ باختر (غرب) نگریست، خورشیدِ درخشان در آسمان بود.

نکته ادبی: بزرجمهر در حالِ نیایش و تفکرِ صبحگاهی است.

به آب خرد چشم دل را بشست ز دانندگان استواری بجست

او چشمِ دلش را با آبِ خرد شست‌وشو داد و از دانایان و خردمندانِ پیشین مدد جست.

نکته ادبی: آبِ خرد: استعاره از تعقل و تفکرِ منطقی برای پاک‌سازیِ ذهن از خطایا.

بدو گفت بازار من خیره گشت چو چشمم ازین رنجها تیره گشت

به خود گفت بازارِ دانشِ من کساد شده، چنان‌که چشمانم از رنج‌های دوران تیره گشته است.

نکته ادبی: بازار: استعاره از توانایی و عرضهٔ هنر و دانش.

نگه کن که پیشت که آید به راه ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه

بنگر که چه کسی از راه می‌آید، از حالش بپرس اما نامش را نخواه.

نکته ادبی: توصیه به تمرکز بر وضعیتِ موجود به جای هویتِ افراد.

به راه آمد از خانه بوزرجمهر همی رفت پویان زنی خوب چهر

زنی زیبا از خانه بزرجمهر به راه افتاد و با شتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: خوب‌چهر: زیبا‌رو.

خردمند بینا بدانا بگفت سخن هرچ بر چشم او بد نهفت

بزرجمهرِ خردمند از آن زن درباره‌ی هر آن چیزی که از دیدگانش نهان بود، پرسید.

نکته ادبی: اشاره به روشِ شهودیِ بزرجمهر برای رسیدن به پاسخِ معما.

چنین گفت پرسنده را راه جوی که بپژوه تا دارد این ماه شوی

آن جوینده‌ی راه (بزرجمهر) به پرسشگر گفت که از این زن بپرس آیا شوهر دارد یا نه.

نکته ادبی: واکاویِ وضعیتِ خانوادگی به عنوانِ کلیدِ نمادین.

زن پاکدامن بپرسنده گفت که شویست و هم کودک اندر نهفت

آن زنِ پاکدامن پاسخ داد که هم شوهر دارم و هم فرزندی که پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به بارداری یا داشتنِ کودک.

چوبشنید داننده گفتار زن بخندید بر بارهٔ گامزن

چون دانای بزرگ این سخن را شنید، در حالی که سوار بر اسب بود، لبخندی زد.

نکته ادبی: لبخندِ بزرجمهر نشانهٔ رسیدن به جوابِ معما در ذهنِ اوست.

همانگه زنی دیگر آمد پدید بپرسید چون ترجمانش بدید

همان لحظه زنی دیگر پیدا شد؛ چون مترجم (بزرجمهر) او را دید، از او پرسید.

نکته ادبی: ترجمان در اینجا به معنای مفسر و درک‌کنندهٔ سخن است.

که ای زن تو را بچه وشوی هست وگر یک تنی باد داری بدست

پرسید: ای زن، آیا بچه و شوهر داری یا اینکه تنهایی و آزاد هستی؟

نکته ادبی: تکرارِ الگوی پرسش برای استنتاجِ منطقی.

بدو گفت شویست اگر بچه نیست چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست

زن گفت: شوهر دارم اما بچه ندارم؛ حالا که پاسخ را شنیدی، دیگر مرا معطل نکن.

نکته ادبی: مه ایست: درنگ مکن.

همانگه سدیگر زن آمد پدید بیامد بر او بگفت و شنید

همان دم سومین زن ظاهر شد؛ بزرجمهر نزد او رفت و با او سخن گفت.

نکته ادبی: روندِ منظمِ آزمونِ بزرجمهر.

که ای خوب رخ کیست انباز تو برین کش خرامیدن و ناز تو

پرسید: ای زیباروی، کیست که در این خرامیدن و ناز کردن با تو همراه است؟

نکته ادبی: تغزل و وصفِ زیبایی برای تشخیصِ وضعیت.

مرا گفت هرگز نبودست شوی نخواهم که پیداکنم نیز روی

زن پاسخ داد: من هرگز شوهر نداشته‌ام و نمی‌خواهم چهره‌ام را برای کسی آشکار کنم.

نکته ادبی: بیانِ وضعیتِ تجرد.

چو بشنید بوزرجمهر این سخن نگر تا چه اندیشه افگند بن

چون بزرجمهر این سخن را شنید، بنگر که چه اندیشه‌ی عمیقی در بنِ جانش برای حلِ معما افکند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ استنباطِ حکیمانه.

بیامد دژم روی تازان به راه چو بردند جوینده را نزد شاه

با چهره‌ای درهم (اندیشناک) به راه افتاد؛ وقتی او را نزدِ شاه بردند.

نکته ادبی: دژم‌روی: کسی که چهره‌اش گرفته و جدی است.

بفرمود تا رفت نزدیک تخت دل شاه کسری غمی گشت سخت

دستور داد تا به تختِ شاه نزدیک شود؛ دلِ انوشیروان سخت نگران بود.

نکته ادبی: کسری: لقبِ پادشاهانِ ساسانی که در فارسی به انوشیروان اطلاق می‌شود.

که داننده را چشم بینا ندید بسی باد سرد از جگر بر کشید

چون آن دانای روشن‌بین را دید (که در رنج است)، آهی سرد از سرِ حسرت و اندوه از جگر کشید.

نکته ادبی: باد سرد کشیدن: کنایه از آهِ حسرت و پشیمانی.

همی کرد پوزش ازان کار شاه کزو داشت آزار بر بیگناه

شاه بابتِ آن کار (زندانی‌کردنِ او) پوزش خواست، چرا که به ناحق او را آزرده بود.

نکته ادبی: پوزش: عذرخواهی.

پس از روم و قیصر زبان برگشاد همی کرد زان قفل و زان درج یاد

سپس درباره‌ی روم و قیصر سخن گفت و آن قفل و صندوقچه‌ی دربسته را یادآوری کرد.

نکته ادبی: زبان برگشاد: شروع به سخن گفتن کرد.

بشاه جهان گفت بوزرجمهر که تابان بدی تا بتابد سپهر

بزرجمهر به پادشاه گفت: تا زمانی که آسمان در گردش است، تو درخشان و برقرار باشی.

نکته ادبی: دعا و درودِ معمولِ درباری.

یکی انجمن درج در پیش شاه به پیش بزرگان جوینده راه

صندوقچه در برابرِ شاه و بزرگانِ جوینده‌ی راه (حقیقت) قرار داشت.

نکته ادبی: جوینده‌ی راه: استعاره از کسانی که به دنبالِ حلِ معما هستند.

بنیروی یزدان که اندیشه داد روان مرا راستی پیشه داد

به نیروی یزدان که به من خرد بخشید و روحِ مرا به راستی و درستی آراست.

نکته ادبی: اشاره به توفیقِ الهی در دانشِ بزرجمهر.

بگویم بدرج اندرون هرچ هست نسایم بران قفل وآن درج دست

هرچه درونِ این صندوقچه هست را به تو می‌گویم، بی‌آنکه دستم را به قفل و صندوقچه بزنم.

نکته ادبی: تاکید بر قدرتِ علم و بینشِ غیرمادی.

اگر تیره شد چشم دل روشنست روان راز دانش همی جوشنست

اگر چشمِ ظاهرم تیره شده (یا نگرانم)، چشمِ دلم روشن است؛ دانش برای جانم همچون زره محافظ است.

نکته ادبی: جوشن: زره؛ دانایی را به زره تشبیه کرده که روح را از گزند حفظ می‌کند.

ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار

از سخنانِ او شاه شادمان شد و دلش همچون گلی در بهار تازه و شاداب گردید.

نکته ادبی: تشبیه بهار، استعاره از امید و بازگشتِ نشاط.

ز اندیشه شد شاه را پشت راست فرستاده و درج را پیش خواست

از شدتِ فکر و اندیشه، پشتِ شاه راست شد (آرامش یافت) و دستور داد فرستاده و صندوقچه را بیاورند.

نکته ادبی: پشتِ راست کردن: کنایه از آرامش یافتن و قدرت گرفتن.

همه موبدان وردان را بخواند بسی دانشی پیش دانا نشاند

همه موبدان و دانایان را فراخواند و بسیاری از دانشوران را پیشِ آن دانا نشاند.

نکته ادبی: نشاندنِ دانایان: برای اثباتِ برتریِ علمیِ بزرجمهر در جمعِ بزرگان.

ازان پس فرستاده را گفت شاه که پیغام بگزار و پاسخ بخواه

پس از آن، شاه به فرستاده گفت: پیامِ خود را بگزار و پاسخ بخواه.

نکته ادبی: گزاردن: بیان کردن و ادا کردن.

چو بشنید رومی زبان برگشاد سخنهای قیصر همه کرد یاد

چون رومی این را شنید، زبان گشود و تمامِ سخنانِ قیصر را بازگو کرد.

نکته ادبی: زبان برگشادن: کنایه از شروعِ صحبت.

که گفت از جهاندار پیروز جنگ خرد باید و دانش و نام و ننگ

چه کسی گفته است که پادشاه پیروز در جنگ، نیازی به خرد، دانش، نام نیک و شرم از بدی ندارد؟ (این یک پرسش انکاری است که تاکید می‌کند پادشاه حتماً به این ویژگی‌ها نیاز دارد).

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای پادشاه است و ننگ در اینجا به معنای پرهیز از کار بد و حفظ آبرو است.

تو را فر و بر ز جهاندار هست بزرگی و دانایی و زور دست

همانا تمام شکوه، بزرگی، دانایی و توانایی دست که برای غلبه بر دشمن لازم است، در وجود تو به عنوان پادشاه هست.

نکته ادبی: فر و بر دو مفهوم انتزاعی و مادیِ شکوه و برتری است.

همان بخرد و موبد راه جوی گو بر منش کو بود شاه جوی

همان شخص خردمند و موبدِ جوینده راه حق را که در پی پادشاهی است، نزد من بیاور تا او را ببینم.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی زرتشتی و در اینجا به معنای دانای دینی است.

همه پاک در بارگاه تواند وگر در جهان نیکخواه تواند

همه این بزرگان، چه در دربار تو باشند و چه از دوستان و خیرخواهان تو در جای دیگری از جهان باشند، باید در این آزمون شرکت کنند.

نکته ادبی: نیکخواه به معنای خیرخواه و دوستدار است.

همین درج با قفل و مهر و نشان ببینند بیدار دل سرکشان

باید این جعبهِ قفل‌خورده و نشان‌دار را پیشِ روی سرکشانِ بیدار دل (خردمندان) بگذاری تا آن را ببینند.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه یا صندوقچه جواهر است.

بگویند روشن که زیرنهفت چه چیزست وآن با خرد هست جفت

آنان باید به‌روشنی و بدون ابهام بگویند که درون این جعبه چیست و چه چیزی با خرد و عقل سازگار است.

نکته ادبی: جفت بودن کنایه از همخوانی داشتن با عقل است.

فرستیم زین پس بتو باژ و ساو که این مرز دارند با باژ تاو

ما پس از این، به تو خراج و باج می‌فرستیم، زیرا این مرز و بوم با این خراج و مالیات، امنیت و عزت خود را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: باژ و ساو هر دو به معنای خراج و مالیات هستند که از سرزمین‌های تابع گرفته می‌شود.

وگر باز مانند ازین مایه چیز نخواهند ازین مرزها باژ نیز

و اگر از این پس، خراجی فرستاده نشود، دیگر هیچ مالیاتی از این سرزمین‌ها دریافت نخواهد شد (یعنی اگر نتوانند معما را حل کنند، خراجی در کار نخواهد بود).

نکته ادبی: مایه چیز در اینجا به معنای توانایی مالی و پشتوانه است.

چودانا ز گوینده پاسخ شنید زبان برگشاد آفرین گسترید

وقتی آن دانای ایرانی (بوزرجمهر) پاسخِ فرستاده را شنید، زبان گشود و ستایش خداوند را آغاز کرد.

نکته ادبی: آفرین گستریدن کنایه از دعا و ستایش خداوند است.

که همواره شاه جهان شاد باد سخن دان و با بخت و با داد باد

گفت: پادشاه جهان همواره شاد و خرم باشد و همواره صاحبِ سخنِ سنجیده، بختِ بلند و عدالت باشد.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و انصاف است.

سپاس از خداوند خورشید و ماه روان را بدانش نماینده راه

سپاس برای خداوندِ خورشید و ماه که به جان و روح انسان، راهِ دانش و خرد را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: روان به معنای روح و جان انسان است.

نداند جز او آشکارا و راز بدانش مرا آز و او بی نیاز

تنها اوست که از آشکار و پنهان آگاه است و در دانش، من به او نیازمندم و او از همه چیز بی‌نیاز است.

نکته ادبی: آز به معنای حرص و در اینجا به معنای اشتیاق به دانستن است.

سه درست رخشان بدرج اندرون غلافش بود ز آنچ گفتم برون

درون آن جعبه، سه گوهر درخشان است و روکش آن همان چیزی است که پیش از این برایت توصیف کردم.

نکته ادبی: درج در اینجا همان جعبه اسرار است.

یکی سفته و دیگری نیم سفت دگر آنک آهن ندیدست جفت

یکی از آن‌ها سوراخ شده، دیگری نیم‌سوراخ و سومی آن است که هیچ ابزاری بر آن اثر نگذاشته و سوراخ نشده است.

نکته ادبی: سفته به معنای سوراخ شده و آهن ندیدست جفت کنایه از دست نخورده بودن است.

چو بشنید دانای رومی کلید بیاورد و نوشین روان بنگرید

وقتی دانای رومی کلید جعبه را به بوزرجمهر داد، انوشیروانِ پادشاه آن را مشاهده کرد.

نکته ادبی: نوشین‌روان نام دیگر انوشیروان است.

نهفته یکی حقه بد در میان بحقه درون پردهٔ پرنیان

در میان جعبه، یک حقّه (ظرف کوچک) بود و درون آن حقّه، پرده‌ای از ابریشم قرار داشت.

نکته ادبی: پرنیان نوعی پارچه ابریشمی بسیار ظریف و گران‌بها است.

سه گوهر بدان حقه اندر نهفت چنان هم که دانای ایران بگفت

سه گوهر در آن حقّه پنهان بود، دقیقاً همان‌طور که دانای ایرانی (بوزرجمهر) پیش‌بینی کرده بود.

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای پنهان کردن است.

نخستین ز گوهر یکی سفته بود دوم نیم سفت و سیم نابسود

اولین گوهر سوراخ شده بود، دومین نیمه‌سوراخ بود و سومین کاملاً دست‌نخورده و بدون خراش بود.

نکته ادبی: نابسود به معنای لمس نشده و دست‌نخورده است.

همه موبدان آفرین خواندند بدان دانشی گوهر افشاندند

همه موبدان و دانایان شاه را ستایش کردند و با آن دانش خود، گوهر (حقیقت) را آشکار کردند.

نکته ادبی: گوهر افشاندن کنایه از بیانِ سخنانِ ارزشمند و حکیمانه است.

شهنشاه رخساره بی تاب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد

پادشاه از خوشحالی چهره‌اش درخشان شد و دهانِ بوزرجمهر را از مرواریدهای گران‌بها (به عنوان پاداش) پر کرد.

نکته ادبی: در خوشاب استعاره از پاداشِ گران‌بها است.

ز کار گذشته دلش تنگ شد بپیچید و رویش پر آژنگ شد

سپس دل شاه به خاطر کارهای گذشته (رفتار ناشایست با بوزرجمهر) تنگ شد و چهره‌اش درهم رفت و پر از چین و چروک (اندوه) شد.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک پیشانی بر اثر اندوه است.

که با او چراکرد چندان جفا ازان پس کزو دید مهر و وفا

پادشاه با خود اندیشید که چرا با بوزرجمهر که این‌همه مهر و وفا به او نشان داده بود، آن‌قدر جفا و بدی کرده است؟

نکته ادبی: جفا در مقابل مهر و وفا قرار دارد.

چو دانا رخ شاه پژمرده یافت روانش بدرد اندر آزرده یافت

وقتی بوزرجمهر چهره افسرده پادشاه را دید، روحش از غمِ پادشاه آزرده شد.

نکته ادبی: پژمرده شدن رخ کنایه از غمگین شدن است.

برآورد گوینده راز از نهفت گذشته همه پیش کسری بگفت

بوزرجمهر رازِ پنهان را آشکار کرد و تمامِ ماجراهای گذشته را برای کسری (انوشیروان) شرح داد.

نکته ادبی: کسری نام پادشاهان ساسانی است.

ازان بند بازوی و مرغ سیاه از اندیشه گوهر و خواب شاه

از آن ماجرای دست‌بند (بند بازو) و پرنده سیاه و آن خوابی که شاه دیده بود، همه را برای او تعریف کرد.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای پیشین و خواب‌های تعبیرشده دارد.

بدو گفت کین بودنی کار بود ندارد پشیمانی و درد سود

بوزرجمهر به او گفت: آنچه پیش آمد، مقدر بود و رخ دادنی بود و اکنون پشیمانی و اندوه سودی ندارد.

نکته ادبی: بودنی کار به معنای سرنوشتِ مقدر است.

چو آرد بد و نیک رای سپهر چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر

وقتی آسمانِ گردون، خوبی و بدی را برای انسان رقم می‌زند، چه برای شاه، چه برای موبد و چه برای بوزرجمهر تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: رای سپهر کنایه از سرنوشت و قضا و قدر است.

ز تخمی که یزدان باختر بکشت ببایدش برتارک ما نبشت

از بذری که خداوند در آسمان (تقدیر) کاشته است، باید در سرنوشت ما نوشته و ثبت شود.

نکته ادبی: تارک به معنای سر و قله است و کنایه از تقدیرِ نوشته شده بر پیشانی است.

دل شاه نوشین روان شادباد همیشه ز درد وغم آزاد باد

دلِ شاه نوشین‌روان شاد باد و همیشه از درد و غم آزاد باشد.

نکته ادبی: نوشین‌روان صفت برای انوشیروان به معنای شیرین‌روان و عادل است.

اگر چند باشد سرافراز شاه بدستور گردد دلارای گاه

اگر شاه سرافراز هم باشد، باید وزیری دانا داشته باشد که تخت و حکومت را برای او زیبا و آراسته نگه دارد.

نکته ادبی: دستور در ادبیات کهن به معنای وزیر و مشاور است.

شکارست کار شهنشاه و رزم می و شادی و بخشش و داد و بزم

کارِ شاه، شکار کردن، جنگیدن، بزم و شادی، بخشش و اجرای عدالت است.

نکته ادبی: اشاره به وظایف پنج‌گانه شاهان در آیین‌های کهن دارد.

بداند که شاهان چه کردند پیش بورزد بدان همنشان رای خویش

پادشاه باید بداند شاهان پیشین چه کردند و بر همان اساس، اندیشه و تدبیر خود را به کار گیرد.

نکته ادبی: آگندن گنج کنایه از جمع‌آوری ثروت و زراندوزی است.

ز آگندن گنج و رنج سپاه ز آزرم گفتار وز دادخواه

او باید به فکر جمع‌آوری ثروت، رنجِ سپاهیان، رعایتِ حرمتِ کلام و دادخواهی برای مردم باشد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و رعایتِ احترام و حرمت است.

دل وجان دستورباشد به رنج ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج

جان و دلِ وزیر همیشه باید در رنج و تلاش برای تدبیر امور کشوری و حفظ خزانه باشد.

نکته ادبی: کدخدایی در اینجا به معنای مدیریت و اداره کشور است.

چنین بود تا گاه نوشین روان همو بود شاه و همو پهلوان

در زمانه انوشیروان چنین بود که او هم پادشاه بود و هم پهلوان و دلاور میدان.

نکته ادبی: پهلوان در اینجا به معنای جنگاور و محافظِ کشور است.

همو بود جنگی و موبد همو سپهبد همو بود و بخرد همو

او هم فرمانده جنگ بود و هم عالمِ دینی و موبد و هم مدیر سپاه و هم خردمند.

نکته ادبی: تکرارِ همو برای تأکید بر جامعیت شخصیت اوست.

بهرجای کارآگهان داشتی جهان را بدستور نگذاشتی

او در هر جایی خبرچینان و ماموران آگاه داشت و جهان را بدون نظارت و مدیریت رها نمی‌کرد.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای ماموران مخفی و خبرچینان است.

ز بسیار و اندک ز کار جهان بدو نیک زو کس نکردی نهان

از امور کوچک و بزرگ جهان، هیچ خبری از او پنهان نمی‌ماند و کسی نمی‌توانست چیزی را از او مخفی کند.

نکته ادبی: بد و نیک در اینجا به معنای حوادث و وقایع خوب و بد است.

ز کار آگهان موبدی نیکخواه چنان بد که برخاست بر پیش گاه

یکی از این مأمورانِ آگاه که بسیار خیرخواه بود، نزد پادشاه آمد.

نکته ادبی: پیش‌گاه به معنای دربار و حضور پادشاه است.

که گاهی گنه بگذرانی همی ببد نام آنکس نخوانی همی

او گفت که گاهی گناهی را می‌بخشی و آن گناهکار را به بدی یاد نمی‌کنی.

نکته ادبی: گذشتن در اینجا به معنای بخشیدن و نادیده گرفتن است.

هم این را دگر باره آویز شست گنهکار اگر چند با پوزشست

اما آن فرد دوباره گناه می‌کند، حتی اگر پوزش بخواهد، دوباره به همان کار زشت دست می‌زند.

نکته ادبی: آویز شستن کنایه از تکرارِ عمل و بازگشت به گناه است.

بپاسخ چنین بود توقیع شاه که آنکس که خستو شود بر گناه

شاه در پاسخ با حکمی مکتوب گفت: کسی که به گناه خود اعتراف می‌کند.

نکته ادبی: توقیع به معنای فرمانِ شاهانه و مهر و امضای شاه است.

چو بیمار زارست و ما چون پزشک ز دارو گریزان و ریزان سرشک

مانند بیماری زار است و ما مانند پزشک هستیم؛ اگرچه او از دارو فرار می‌کند و گریه می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به پزشک و گناهکار به بیمار، استعاره‌ای از حکمرانی اصلاح‌گرانه است.

بیک دارو ار او نگردد درست زوان از پزشکی نخواهیم شست

اگر با یک دارو درمان نشد، ما از درمانِ او ناامید نمی‌شویم و دست از پزشکی برنمی‌داریم.

نکته ادبی: شستن از پزشکی کنایه از ناامید شدن و دست کشیدن از درمان است.

دگر موبدی گفت انوشه بدی بداد و دهش نیز توشه بدی

موبد دیگری گفت: پادشاه جاویدان باشد، با عدالت و بخششِ خود، توشه‌ای برای آخرت فراهم کن.

نکته ادبی: انوشه بدی دعایی به معنای جاویدان باش است.

سپهدار گرگان برفت از نهفت ببیشه درآمد زمانی بخفت

فرمانده سپاه گرگان از شهر بیرون رفت و در بیشه‌ای (جنگلی) وارد شد و خوابید.

نکته ادبی: نهفت در اینجا به معنای پنهانی و خارج از شهر است.

بنه برد ار گیل و او برهنه همی بازگردد ز بهر بنه

او اسباب و اثاثیه خود را برد، اما خودش برهنه شد و از ترسِ از دست دادنِ دارایی، به عقب بازگشت.

نکته ادبی: بنه به معنای اسباب و اثاثیه و دارایی است.

بتوقیع پاسخ چنین داد باز که هستیم ازان لشکری بی نیاز

شاه در پاسخِ این گزارش، با حکمی نوشت: ما از آن سپاهی (آن فرمانده) بی‌نیاز هستیم.

نکته ادبی: بی‌نیاز بودن کنایه از اخراج یا کنار گذاشتن از خدمت است.

کجا پاسپانی کند بر سپاه ز بد خویشتن راندارد نگاه

کسی که نمی‌تواند از لشکر خود مراقبت و پاسداری کند، چگونه می‌تواند از خودش در برابر بدی‌ها محافظت کند؟

نکته ادبی: پاسپانی به معنای پاسداری و محافظت است.

دگر گفت انوشه بدی جاودان نشست و خور و خواب با موبدان

موبد دیگری گفت: پادشاه جاودان باشد، نشست و خوراک و خواب تو باید با موبدان و خردمندان باشد.

نکته ادبی: جاودان در اینجا به معنای آرزوی طول عمر برای پادشاه است.

یکی نامور مایه دار ایدرست که گنجش ز گنج تو افزونترست

کسی از بزرگان و ثروتمندان در اینجاست که دارایی‌اش از ثروت تو بیشتر است.

نکته ادبی: واژه 'ایدرست' در زبان پهلوی و متون کهن به معنای 'در اینجا' است.

چنین داد پاسخ که آری رواست که از فره پادشاهی ماست

شاه چنین پاسخ داد که این رواست و اشکالی ندارد؛ چرا که این ثروت از پرتو شکوه و اقبال پادشاهی ما حاصل شده است.

نکته ادبی: 'فره' در اینجا به معنای فرّ ایزدی و شکوه پادشاهی است که برکت را برای رعایا به ارمغان می‌آورد.

دگر گفت کای شهریار بلند انوشه بدی وز بدی بی گزند

آن شخص بار دیگر گفت: ای پادشاه بزرگ، همواره زنده باشی و از بدی‌ها و آسیب‌ها در امان بمانی.

نکته ادبی: 'انوشه' به معنای جاویدان و زنده است که در متون کهن برای دعا به کار می‌رفت.

اسیران رومی که آورده اند بسی شیرخواره درو برده اند

اسیران رومی را که به اینجا آورده‌اند، کودکان شیرخوار بسیاری در میانشان هست.

نکته ادبی: 'شیرخواره' به معنای نوزاد است که اشاره به رحم بر ضعف دارد.

به توقیع گفت آنچه هستند خرد ز دست اسیران نباید شمرد

شاه با صدور فرمان کتبی گفت: آنچه که خردسال است، نباید در شمار اسیران آورده شود.

نکته ادبی: 'توقیع' به معنای مهر و نشان یا فرمانی است که پادشاه بر نامه می‌زد.

سوی مادرانشان فرستید باز به دل شاد وز خواسته بی نیاز

آن‌ها را نزد مادرانشان بازگردانید، در حالی که دلشان شاد و از ثروت و دارایی بی‌نیاز باشد.

نکته ادبی: اشاره به عطوفت و کرامت انسانی که شاه برای غیرخودی‌ها قائل است.

نبشتند کز روم صدمایه ور همی بازخرند خویشان به زر

چنین نوشتند که از سرزمین روم، افراد ثروتمند بسیاری می‌آیند تا خویشان خود را با پرداخت طلا بازخرند.

نکته ادبی: 'مایه ور' در اینجا صفت برای ثروتمندان است.

اگر باز خرند گفت از هراس بهر مایه داری یک مایه کاس

شاه گفت اگر می‌خواهند آن‌ها را بازخرند، از ترسِ از دست دادنشان، به اندازه یک کاسه هم بیش از حد نگیرید.

نکته ادبی: 'مایه کاس' کنایه از گرفتن مقدار اندک است.

فروشید و افزون مجویید نیز که ما بی نیازیم ز ایشان بچیز

آن‌ها را بفروشید و بیش از آن مطالبه نکنید، زیرا ما به ثروت آن‌ها نیازی نداریم.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای شاه از مال دنیا.

بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر همان بدره و برده و سیم و زر

ما گوهرهای آنان را با قدرت شمشیر و در میدان جنگ می‌گیریم، نه با باج‌خواهی.

نکته ادبی: تأکید بر عزت نفس و قدرت نظامی به جای حرص مالی.

بگفتند کز مایه داران شهر دو بازارگانند کز شب دو بهر

گفتند از ثروتمندان شهر، دو بازرگان هستند که دو بخش از شب را بیدارند.

نکته ادبی: 'دو بهر' کنایه از دو سوم شب است.

یکی را نیاید سراندر بخواب از آواز مستان وچنگ ور باب

یکی از آن‌ها به خاطر صدای مستان و نوای ساز و آواز، خواب به چشمانش نمی‌آید.

نکته ادبی: 'چنگ و رباب' نماد لهو و لعب است.

چنین داد پاسخ کزین نیست رنج جز ایشان هرآنکس که دارند گنج

شاه پاسخ داد که این موضوع رنج‌آور نیست؛ هر کس دیگری هم که ثروتی دارد،

نکته ادبی: انوشیروان به دنبال آزادی‌های فردی است و تا ظلمی نشود، دخالت نمی‌کند.

همه همچنان شاد وخرم زیند که آزاد باشند و بی غم زیند

بگذارید همان‌طور شاد و خرم زندگی کنند و آزاد و فارغ از غم باشند.

نکته ادبی: تأکید بر عدم سخت‌گیری بر مردم در امور شخصی.

نوشتند خطی کانوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی

نامه‌ای نوشتند که همیشه زنده باشی و بدی همیشه از تو دور باشد.

نکته ادبی: 'خط' در اینجا به معنای فرمان یا نامه کوتاه است.

به ایوان چنین گفت شاه یمن که نوشین روان چون گشاید دهن

در دربار شاه یمن، کسی گفت وقتی انوشیروان سخن می‌گوید،

نکته ادبی: 'ایوان' در اینجا به معنی قصر و بارگاه است.

همه مردگان را کند بیش یاد پر از غم شود زنده را جان شاد

همه مردگان را به یاد می‌آورد و جان زندگان را نیز پر از اندوه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کلام سنگین و عبرت‌آموز شاه.

چنین داد پاسخ که از مرده یاد کند هرک دارد خرد با نژاد

شاه پاسخ داد: هر کس که از خرد و اصالت برخوردار باشد، از مردگان یاد می‌کند (عبرت می‌گیرد).

نکته ادبی: 'نژاد' به معنای اصالت و گوهر وجودی است.

هرآنکس که از مردگان دل بشست نباشد ورا نیکویها درست

هر کسی که یاد مردگان را فراموش کند (از مرگ عبرت نگیرد)، نیکویی‌هایش پایدار نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به ارتباط بین یاد مرگ و انجام کار نیک.

یکی گفت کای شاه کهتر پسر نگردد همی گرد داد پدر

کسی گفت ای پادشاه، پسر کوچکتر تو به راه و روش دادگرانه پدر عمل نمی‌کند.

نکته ادبی: 'کهتر' به معنای کوچکتر است.

بریزد همی بر زمین بر درم که باشد فروشندهٔ او دژم

او پول (درهم) را در راهی می‌ریزد که فروشنده آن زمین یا ملک، از کار او غمگین و ناراضی است.

نکته ادبی: 'دژم' صفت به معنای اندوهگین و خشمگین است.

چنین داد پاسخ که این نارواست بهای زمین هم فروشنده راست

شاه چنین پاسخ داد که این کار نادرست است؛ قیمت زمین باید طبق نظر خودِ فروشنده تعیین شود.

نکته ادبی: اشاره به اصل 'عدالت در معامله' و احترام به حق مالکیت.

دگر گفت کای شاه برترمنش که دوری ز بیغاره و سرزنش

دیگری گفت ای پادشاه بلندمرتبه که از تهمت و سرزنش به دور هستی،

نکته ادبی: 'بیغاره' به معنی سرزنش و نکوهش است.

دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم چرا شد برین سان بی آزرم و گرم

تو که پیش از این دلی پر از شرم و حیا داشتی، چرا این‌گونه بی‌پروا و تندخو شده‌ای؟

نکته ادبی: پرسش از تغییر لحن و رفتار پادشاه.

چنین داد پاسخ که دندان نبود مکیدن جز از شیر پستان نبود

شاه پاسخ داد: تا وقتی که دندان در دهان نبود، تغذیه فقط از شیر مادر ممکن بود.

نکته ادبی: تمثیلی از گذر از دوران کودکی به بزرگسالی و تغییر مسئولیت‌ها.

چودندان برآمد ببالید پشت همی گوشت جویم چو گشتم درشت

اما وقتی دندان درآورد و پشت قوی شد، دیگر با بزرگ شدن باید دنبال غذای مقوی (گوشت) گشت.

نکته ادبی: کنایه از اینکه شاه باید در برابر دشمنان و امور حکومتی سخت‌گیر و مقتدر باشد.

یکی گفت گیرم کنون مهتری برای و بدانش ز ما مهتری

کسی گفت حالا که پادشاهی و از نظر دانش از ما برتری،

نکته ادبی: 'مهتری' به معنای بزرگی و سروری است.

چرا برگذشتی ز شاهنشهان دو دیده برای تو دارد جهان

چرا از شاهان پیشین پیشی گرفتی و تمام جهان به تو چشم دوخته است؟

نکته ادبی: اشاره به جایگاه ویژه انوشیروان در تاریخ.

چنین داد پاسخ که ما را خرد ز دیدار ایشان همی بگذرد

شاه پاسخ داد که دانش ما، از سطح دیدگاه و بینشِ گذشتگان فراتر رفته است.

نکته ادبی: تأکید بر تفوق خردورزی بر سنت‌گرایی صرف.

هش و دانش و رای دستور ماست زمین گنج و اندیشه گنجور ماست

هوش و دانش و تدبیر، وزیران و مشاوران ما هستند و اندیشه ما، گنجورِ واقعیِ ماست.

نکته ادبی: انوشیروان سرمایه‌های معنوی را بر مادی ترجیح می‌دهد.

دگر گفت باز تو ای شهریار عقابی گرفتست روز شکار

دیگری گفت ای شهریار، عقابی را هنگام شکار گرفتند.

نکته ادبی: عقاب در اینجا نماد مأموری است که از حد خود تجاوز کرده است.

چنین گفت کو را بکوبید پشت که با مهتر خود چرا شد درشت

شاه گفت پشتش را بکوبید (تنبیهش کنید)، که چرا نسبت به مهتر خود گستاخی کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم رعایت سلسله مراتب و ادب در برابر بزرگان.

بیاویز پایش ز دار بلند بدان تا بدو بازگردد گزند

پاهایش را از دار بلند آویزان کنید تا آسیبی که رسانده، به خودش بازگردد.

نکته ادبی: اشاره به قانون 'مکافات عمل'.

که از کهتران نیز در کارزار فزونی نجویند با شهریار

زیرا زیردستان نباید در میدان کارزار یا امور حکومتی، خود را از پادشاه برتر بدانند.

نکته ادبی: تأکید بر حفظ جایگاه پادشاهی.

دگر نامداری ز کارآگهان چنین گفت کای شهریار جهان

دیگر نامداری از آگاهان، چنین به شاه گفت:

نکته ادبی: 'کارآگهان' به معنای مطلعین و مشاوران خبره است.

به شبگیر برزین بشد با سپاه ستاره شناسی بیامد ز راه

هنگام صبح، برزین با سپاهش رفت و ستاره‌شناسی نیز از راه رسید.

نکته ادبی: 'شبگیر' به معنای سپیده‌دم است.

چنین گفت کای مرد گردن فراز چنین لشکری گشن وزین گونه ساز

ستاره‌شناس گفت ای مرد گردن‌فراز، با چنین لشکری انبوه و با این نوع تجهیزات،

نکته ادبی: 'گشن' به معنای انبوه و متراکم است.

چو برگاشت او پشت بر شهریار نبیند کس او را بدین روزگار

اگر او (فرمانده/برزین) پشت به پادشاه کند، دیگر کسی او را در این روزگار نخواهد دید (هلاک خواهد شد).

نکته ادبی: هشدار نسبت به عاقبت خیانت به پادشاه.

بتوقیع گفت آنک گردان سپهر گشادست با رای او چهر و مهر

شاه با صدور فرمان گفت: کسی که گردش روزگار، چهره و محبتش را با اندیشه او همراه کرده است (به او وفادار است)،

نکته ادبی: تأکید بر این که سرنوشت وفاداران در دستان شاه است.

ببرزین سالار و گنج و سپاه نگردد تباه اختر هور و ماه

برای برزینِ سالار و گنج و سپاهش، اختر و اقبالش تباه نخواهد شد.

نکته ادبی: حمایت شاه از کارگزاران وفادار.

دگر موبدی گفت کز شهریار چنین بود پیمان بیک روزگار

دیگر موبدی گفت که از جانب شهریار، پیمانی در این روزگار برقرار است که:

نکته ادبی: 'موبد' به معنای روحانی یا دانای زرتشتی است.

که مردی گزینند فرخ نژاد که در پادشاهی بگردد بداد

مردی از نژاد پاک برگزینند که در دوران پادشاهی، به دادگری بپردازد.

نکته ادبی: شرط اصالت برای کارگزاران.

رساند بدین بارگاه آگهی ز بسیار واندک بدی گر بهی

او باید اخبار امور کم و زیاد را به این بارگاه (شاه) برساند.

نکته ادبی: نیاز شاه به گزارش‌های صادقانه.

گشسب سرافراز مردیست پیر سزد گر بود داد را دستگیر

گشسب، مردی سرافراز و پیر است و شایسته است که دستگیرِ عدالت باشد.

نکته ادبی: معرفی گشسب به عنوان شخصیتی مورد اعتماد.

چنین داد پاسخ که او را ز آز کمر برمیانست دور از نیاز

شاه پاسخ داد: او کسی است که از حرص و طمع کمر بسته و از نیاز دور است.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای مالی کارگزار به عنوان شرط دادگری.

کسی را گزینید کز رنج خویش بپرهیز وباشدش گنج خویش

کسی را انتخاب کنید که از رنج و تلاش خودش پرهیز نکند و گنج و دارایی‌اش از دسترنج خودش باشد.

نکته ادبی: تشویق به کار و تلاش به عنوان اصل اخلاقی.

جهاندیده مردی درشت و درست که او رای درویش سازد نخست

مردی جهاندیده، محکم و درست‌کار که اولویت او رسیدگی به کار درویشان و فقرا باشد.

نکته ادبی: تأکید بر اولویت رسیدگی به محرومان.

یکی گفت سالار خوالیگران همی نالد از شاه وز مهتران

یکی گفت سرپرست آشپزخانه‌ها، از دست شاه و بزرگان می‌نالد.

نکته ادبی: 'خوالیگران' به معنای آشپزها و مسئولان مطبخ است.

که آن چیز کو خود کند آرزوی سپارد همه کاسه بر چار سوی

او می‌گوید هرچه را که خودش آرزو می‌کند، باید در چهار جهت به همه کاسه‌ها بسپارد (به همه برسد).

نکته ادبی: اشاره به مسئولیت‌پذیری و تساوی در توزیع.

نبوید نیازد بدو نیز دست بلرزد دل مرد خسروپرست

او حتی به آن غذاها دست نمی‌زند و آن را نمی‌بوید، و دلش از ترس شاه می‌لرزد.

نکته ادبی: کنایه از ترس و احترام زیردستان از دایره نظارت دقیق شاه.

چنین داد پاسخ که از بیش خورد مگر آرزو بازگردد بدرد

پاسخ داد که اگر انسان بیش از اندازه بخورد و زیاده‌روی کند، ممکن است که رنج و بیماریِ حاصل از آن، دوباره گریبان‌گیرش شود.

نکته ادبی: بدرد در اینجا به معنای بازگشتِ درد و رنجِ ناشی از زیاده‌روی است.

دگر گفت هرکس نکوهش کند شهنشاه را چون پژوهش کند

سپس گفت اگر کسی از پادشاه بدگویی کند، باید دید دلیلِ این انتقاد چیست و چرا از شاه ناراضی است.

نکته ادبی: پژوهش در اینجا به معنای جست‌وجو و بررسیِ علتِ کار است.

که بی لشکر گشن بیرون شود دل دوستداران پر از خون شود

اگر پادشاه بدون ارتشِ بزرگ و مجهز ظاهر شود، دوستانش نگران و بیمناک می‌شوند.

نکته ادبی: لشکر گشن به معنای سپاه انبوه و پرشمار است.

مگر دشمنی بد سگالد بدوی بیاید به چاره بنالد بدوی

مگر اینکه دشمنی قصدِ بدی داشته باشد؛ در آن صورت باید با تدبیر و هوشمندی با او مقابله کرد.

نکته ادبی: بد سگالد به معنای بداندیش است.

چنین داد پاسخ که داد وخرد تن پادشا راهمی پرورد

پاسخ داد که دادگری و خردمندی، وجود و شخصیتِ پادشاه را تقویت و تعالی می‌بخشد.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت است.

اگر دادگر چند بی کس بود ورا پاسبان راستی بس بود

اگر پادشاه دادگر باشد، حتی اگر تنها و بی‌کس و کار هم باشد، همان رعایتِ عدالت برای محافظت از او کافی است.

نکته ادبی: پاسبان به معنای محافظ و نگهبان است.

دگر گفت کای با خرد گشته جفت به میدان خراسان سالار گفت

سپس از او پرسید که ای خردمند، در میدانِ نبردِ خراسان، فرمانده سپاه چه کرد؟

نکته ادبی: جفتِ خرد شدن کنایه از خردمند بودن است.

که گرزاسب را بازکرد او ز کار چه گفت اندرین کار او شهریار

و وقتی گرزاسب فرمان را اجرا نکرد، پادشاه در این باره چه واکنشی نشان داد؟

نکته ادبی: بازکردن از کار کنایه از سرپیچی و انجام ندادنِ وظیفه است.

چنین داد پاسخ که فرمان ما نورزید و بنهفت پیمان ما

پادشاه پاسخ داد که او از فرمانِ ما سرپیچی کرد و عهد و پیمانِ ما را نادیده گرفت.

نکته ادبی: نورزیدن به معنای انجام ندادن است.

بفرمودمش تا به ارزانیان گشاید در گنج سود و زیان

به او دستور داده بودم که درِ خزانه را برای افراد لایق و شایسته باز کند تا امور به سامان شود.

نکته ادبی: ارزانیان به معنای شایستگان و سزاواران است.

کسی کودهش کاست باشد به کار بپوشد همه فره شهریار

هر کس که در کارها کاهلی کند، موجب می‌شود که شکوه و اعتبارِ پادشاه خدشه‌دار شود.

نکته ادبی: کاست به معنای کم‌کاری و کاهلی است.

دگر گفت باهرکسی پادشا بزرگست وبخشنده و پارسا

سپس پرسید که پادشاه باید با همه مردم، بخشنده، بزرگ‌منش و پاک‌دامن باشد.

نکته ادبی: پارسا به معنای پرهیزگار و پاک‌دامن است.

پرستار دیرینه مهرک چه کرد که روزیش اندک شد و روی زرد

مهرک که خدمت‌کارِ قدیمیِ دربار بود چه کرده که حالا روزگارش سیاه شده و دستش از روزی کوتاه گشته است؟

نکته ادبی: روی زرد کنایه از بیماری، فقر و رنج است.

چنین داد پاسخ که او شد درشت بران کردهٔ خویش بنهاد پشت

پاسخ داد که او رفتاری تند و خشن پیش گرفت و به کرده‌هایِ نادرستِ خویش پشت کرد و از آن‌ها عبرت نگرفت.

نکته ادبی: بنهاد پشت به کارهای خویش کنایه از فراموش کردن و بی اعتنایی به خطاهای گذشته است.

بیامد بدرگاه و بنشست مست همیشه جز از می ندارد بدست

او به درگاه آمد و در حالی که مست بود آنجا نشست و همیشه جز می و شراب چیزی در دست نداشت.

نکته ادبی: مست بودن کنایه از غفلت و بی توجهی به امور است.

ز کارآگهان موبدی گفت شاه چو راند سوی جنگ قیصر سپاه

موبد از پادشاه پرسید زمانی که قیصر روم سپاه به سمت ما می‌راند، نظر شما چیست؟

نکته ادبی: کارآگاهان به معنای دانایان و خردمندان است.

نخواهد جز ایرانیان را به جنگ جهان شد به ایران بر از روم تنگ

شاه گفت که در جنگ نمی‌خواهم جز ایرانیان کسی در صف باشد و جهان بر ایرانیان تنگ شده است (یعنی ایرانیان باید خود از مرزها دفاع کنند).

نکته ادبی: تنگ شدن جهان کنایه از عرصه نبردِ دشوار است.

چنین داد پاسخ که آن دشمنی به طبعست و پرخاش آهرمنی

پادشاه پاسخ داد که این دشمنیِ قیصر، ذاتی و ناشی از خویِ اهریمنیِ اوست.

نکته ادبی: آهرمنی به معنای اهریمنی، پلید و شیطانی است.

دگر باره پرسید موبد که شاه ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه

موبد دوباره پرسید که پادشاه برای نبرد، چه نوع سپاهی می‌خواهد؟

نکته ادبی: دگرگونه در اینجا به معنای نوع و کیفیتِ خاص است.

کدامست وچون بایدت مرد جنگ ز مردان شیرافگن تیز چنگ

کدام نوع مرد جنگی را می‌پسندی و جنگجو باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟

نکته ادبی: شیرافگن کنایه از جنگجویِ بسیار شجاع و دلاور است.

چنین داد پاسخ که جنگی سوار نباید که سیر آید از کارزار

پاسخ داد که جنگجویِ دلاور نباید هرگز از میدانِ کارزار خسته و دل‌زده شود.

نکته ادبی: سیر آمدن به معنای دل‌زده و خسته شدن است.

همان بزمش آید همان رزمگاه برخشنده روز و شبان سیاه

او باید در جشن و بزم همان‌قدر استوار باشد که در میدانِ جنگ؛ و در تمام شب و روز هوشیار باشد.

نکته ادبی: روشن و سیاه به معنای روز و شب است.

نگردد بهنگام نیروش کم ز بسیار واندک نباشد دژم

در هنگامِ سختی، نیروی او کم نمی‌شود و از کثرتِ دشمن یا اندکیِ یارانش نگران و درمانده نمی‌گردد.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و نگران است.

دگر گفت کای شاه نوشین روان همیشه بزی شاد و روشن روان

موبد گفت ای پادشاهِ خردمند، همیشه شاد و روشن‌بین بمانی.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقبی است برای انوشیروان به معنای دارای روحِ گوارا و خردمند.

بدر بر یکی مرد بد از نسا پرستنده و کاردار بسا

مردی در نسا زندگی می‌کرد که خدمت‌گزار و کارپردازِ دولت بود.

نکته ادبی: نسا نام شهری قدیمی در خراسان است.

درم ماند بر وی سیصد هزار بدیوان چوکردند با او شمار

هنگامی که حسابرسی کردند، سیصد هزار درهم از پولِ دیوان نزدِ او باقی مانده بود.

نکته ادبی: دیوان به معنای اداره‌ی مالی و دولتی است.

بنالد همی کین درم خورده شد برو مهتر وکهتر آزرده شد

او می‌نالد که این پول‌ها خرج شده و به همین دلیل همه بزرگان و زیردستان از او آزرده‌اند.

نکته ادبی: مهتر و کهتر به معنای بزرگ و کوچک است.

چو آگاه شد زان سخن شهریار که موبد درم خواست ازکاردار

وقتی پادشاه آگاه شد که موبد (مامور مالی) از آن کارپرداز پول می‌خواهد...

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

چنین گفت کز خورده منمای رنج ببخشید چیزی مر او را ز گنج

چنین گفت که برای این پولِ اندکِ مصرف‌شده، او را رنج ندهید و از گنجینه خود مبلغی به او ببخشید.

نکته ادبی: خورده در اینجا به معنای پولِ خرج شده یا بدهی است.

دگر گفت جنگی سواری بخست بدان خستگی دیرماند و برست

سپس پرسید که اگر سوارکارِ دلاوری در جنگ زخمی شود و مدتی طولانی رنج بکشد و سپس بهبود یابد...

نکته ادبی: بخست به معنای زخمی شد است.

به پیش صف رومیان حمله برد بمرد او وزو کودکان ماند خرد

و دوباره به صفِ دشمن حمله کند و در نهایت کشته شود و فرزندانِ کوچکی از او بماند...

نکته ادبی: خرد به معنای کوچک و کم‌سن است.

چه فرمان دهد شهریار جهان ز کار چنان خرد کودک نوان

پادشاه چه دستوری برای حمایت از آن کودکانِ ناتوان می‌دهد؟

نکته ادبی: نوان به معنای ناتوان و نیازمند است.

بفرمود کان کودکانرا چهار ز گنج درم داد باید هزار

دستور داد که به آن چهار فرزند، هزار درهم از خزانه دولت هدیه دهند.

نکته ادبی: هزار درهم در اینجا رقم نمادینِ حمایت مالی است.

هرآنکس که شد کشته در کارزار کزو خرد کودک بود یادگار

هر کس که در میدانِ جنگ کشته شود و فرزندانِ کوچکی از او به یادگار بماند...

نکته ادبی: کارزار به معنای نبرد است.

چونامش ز دفتر بخواند دبیر برد پیش کودک درم ناگزیر

وقتی دبیر نامش را از دفترِ شهدا خواند، باید بی‌درنگ و بدون چون و چرا سهمیه مالی را به فرزندانش برساند.

نکته ادبی: ناگزیر به معنای حتمی و قطعی است.

چنین هم بسال اندرون چار بار مبادا که باشد ازین کارخوار

و این کار باید سالی چهار بار تکرار شود تا مبادا آن کودکان دچارِ فقر و خواری شوند.

نکته ادبی: خوار در اینجا به معنای حقیر و نیازمند است.

دگر گفت انوشه بدی سال و ماه به مرو اندرون پهلوان سپاه

سپس گفت ای پادشاهِ جاویدان، در مرو پهلوانِ سپاهی بود...

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و زنده باد است.

فراوان درم گرد کرد و بخورد پراگنده گشتند زان مرز مرد

که پول بسیاری جمع کرد و خورد و با این کار، مردمِ آن سرزمین پراکنده و فقیر شدند.

نکته ادبی: پراگنده گشتن کنایه از متلاشی شدنِ معیشتِ مردم است.

چنین داد پاسخ که آن خواسته که از شهر مردم کند کاسته

پادشاه پاسخ داد آن ثروتی که از راهِ فشار بر مردمِ شهر به دست آمده باشد، ثروت نیست.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

چرا باید از خون درویش گنج که او شاد باشد تن وجان به رنج

چرا باید گنجینه از خونِ درویشان و مردمِ فقیر پر شود؟ در حالی که او (پادشاه) باید شاد باشد و آنان در رنج باشند.

نکته ادبی: درویش به معنای فقیر و بی‌چیز است.

ازان کس که بستد بدو بازده ازان پس به مرو اندر آواز ده

هر چه از مردم گرفته، به آن‌ها بازگردان و سپس در مرو جار بزن که عدالت اجرا شد.

نکته ادبی: آواز ده به معنای اعلام کن و خبر بده است.

بفرمای داری زدن بر درش ببیداری کشور و لشکرش

دستور بده چوبه داری بر درِ خانه‌اش برپا کنند، برای بیداریِ وجدانِ کشور و لشکریانش.

نکته ادبی: داری زدن کنایه از مجازاتِ اعدام برای عبرت است.

ستمکاره را زنده بر دار کن دو پایش ز بر سرنگونسار کن

آن ستمگر را زنده به دار بیاویزید، در حالی که پاهایش رو به بالا و سرش رو به پایین باشد.

نکته ادبی: سرنگونسار کنایه از مجازاتِ تحقیرآمیز و سخت است.

بدان تا کس از پهلوانان ما نپیچد دل و جان ز پیمان ما

تا هیچ‌یک از پهلوانانِ ما، دل و جانشان را از پیمان و تعهدِ ما منحرف نکنند.

نکته ادبی: نپیچد دل و جان به معنای سرپیچی نکردن است.

دگر گفت کای شاه یزدان پرست بدر بر بسی مردم زیردست

سپس گفت ای پادشاهِ یزدان‌پرست، مردمِ زیادی در زیردستِ تو هستند.

نکته ادبی: یزدان‌پرست صفتِ پادشاهِ دادگر است.

همی داد او را ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند

آن‌ها مدام تو را ستایش می‌کنند و در واقع آفریننده جهان (خدا) را نیایش می‌کنند.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خداوند است.

چنین داد پاسخ که یزدان سپاس که از ما کسی نیست اندر هراس

پادشاه پاسخ داد که سپاسِ خداوند را، چرا که در قلمروِ ما هیچ‌کس هراسان و ترسان نیست.

نکته ادبی: یزدان سپاس به معنای شکرِ خدا است.

فزون کرد باید بدیشان نگاه اگر با گناهند و گر بیگناه

باید نگاهِ حمایتیِ ما به همه مردم بیشتر شود، چه گناهکار باشند و چه بی‌گناه.

نکته ادبی: فزون کردنِ نگاه کنایه از توجه و رسیدگیِ بیشتر است.

دگر گفت کای شاه با فر و هوش جهان شد پرآواز خنیا و نوش

سپس گفت ای پادشاهِ با فر و هوش، جهان اکنون پر از آوازِ خوش و شادی و نوشیدن است.

نکته ادبی: خنیا به معنای موسیقی و آواز خوش است.

توانگر و گر مردم زیردست شب آید شود پر ز آوای مست

همه، چه ثروتمند و چه زیردست، در شب‌ها مستِ شادی و آسایش هستند.

نکته ادبی: مستِ آوای خوش بودن کنایه از رضایت و رفاهِ عمومی است.

چنین داد پاسخ که اندر جهان بما شاد بادا کهان و مهان

پادشاه پاسخ داد که در این دنیا، باید هم مردم عادی و هم بزرگان از ما راضی و خوشنود باشند.

نکته ادبی: کهان و مهان به معنای کوچک و بزرگ است که کنایه از تمام طبقات جامعه است.

دگر گفت کای شاه برترمنش همی زشتگویت کند سرزنش

سپس شخص دیگری گفت ای پادشاه بلندمرتبه، افراد بدگو همواره تو را سرزنش می‌کنند.

نکته ادبی: برترمنش صفت مرکب برای پادشاه به معنای بلندنظر و والامقام است.

که چندین گزافه ببخشید گنج ز گرد آوریدن ندیدست رنج

که چرا این همه گنج را به راحتی بخشیدی، در حالی که برای جمع‌آوری آن هیچ رنجی نکشیده‌ای؟

نکته ادبی: گزافه به معنای زیاده‌روی و اسراف است که از دیدگاه منتقدان به کار رفته.

چنین داد پاسخ که آن خواسته کزو گنج ما باشد آراسته

پادشاه چنین پاسخ داد که آن ثروتی که گنجینه ما را زینت داده است،

نکته ادبی: آراسته در اینجا به معنای زینت‌بخش و مایه شکوه گنج است.

اگر بازگیریم ز ارزانیان همه سود فرجام گردد زیان

اگر آن را از افراد شایسته و نیازمند دریغ کنیم، در نهایت تمام سود ما به زیان تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: ارزانیان به معنای افراد لایق و نیازمند است که شایستگی دریافت کمک دارند.

دگر گفت مای شهریار بلند که هرگز مبادا به جانت گزند

شخص دیگری به پادشاه بلندمرتبه گفت که امیدوارم هرگز آسیبی به تو نرسد.

نکته ادبی: شهریار بلند لقب پادشاه مقتدر است.

جهودان و ترسا تو را دشمنند دو رویند و با کیش آهرمنند

یهودیان و مسیحیان دشمنان تو هستند؛ آنان دورو و پیرو آیین اهریمنی می‌باشند.

نکته ادبی: کیش آهرمن اشاره به انحراف از دین راستین از دیدگاه گوینده دارد.

چنین داد پاسخ که شاه سترگ ابی زینهاری نباشد بزرگ

پادشاه بزرگ چنین پاسخ داد که بزرگی و پادشاهی بدون حمایت و پشتیبانی از رعیت ممکن نیست.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان، پناه و حمایت است.

دگر گفت کای نامور شهریار ز گنج توافزون ز سیصد هزار

دیگری گفت ای پادشاه نامدار، تو بیش از سیصد هزار درهم به یک مرد فقیر بخشیده‌ای،

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و پرآوازه است.

درم داده ای مرد درویش را بسی پروریده تن خویش را

و با این کار او را بیش از حد پرورانده و ثروتمند کرده‌ای.

نکته ادبی: تن خویش پروریدن کنایه از رسیدن به آسایش و ثروت است.

چنین گفت کاین هم بفرمان ماست به ارزانیان چیز بخشی رواست

پادشاه پاسخ داد که این کار به دستور من بوده و بخشیدن ثروت به افراد نیازمند و شایسته، کار درستی است.

نکته ادبی: روا به معنای جایز و درست است.

دگر گفت کای شاه نادیده رنج ز بخشش فراوان تهی ماند گنج

دیگری گفت ای پادشاهی که سختی نکشیده‌ای، با این همه بخشش، گنجینه‌ات خالی خواهد شد.

نکته ادبی: تهی ماندن گنج استعاره از فقر و نداری است.

چنین داد پاسخ که دست فراخ همی مرد را نو کند یال وشاخ

پادشاه پاسخ داد که دست بخشنده، انسان را دوباره زنده و پرتوان می‌کند.

نکته ادبی: یال و شاخ کنایه از شکوه، قدرت و سرزندگی است.

جهاندار چون گشت یزدان پرست نیازد ببد درجهان نیز دست

وقتی پادشاه یزدان‌پرست و عادل باشد، دیگر دست به کار زشت و ستم نمی‌آلاید.

نکته ادبی: نیازیدن دست به بدی کنایه از انجام گناه و ستم است.

جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی مرا آز و زفتی نبد آرزوی

ما دنیا را بر افراد تنگ‌نظر و خسیس، تنگ دیدیم و خود نیز هیچ آرزویی برای حرص و خساست نداشتیم.

نکته ادبی: تنگخوی صفت افراد خسیس و بدخلق است.

چنین گفت موبد که ای شهریار فراخان سالار سیصد هزار

موبد به پادشاه گفت که ای پادشاهی که سالانه سیصد هزار درهم می‌بخشی،

نکته ادبی: فراخان به معنای بخشنده و دست‌ودلباز است.

درم بستد از بلخ بامی به رنج سپرده نهادند یکسر به گنج

این پول‌ها با رنج از مردم بلخ گرفته شده و به خزانه سپرده شده است.

نکته ادبی: بلخ بامی اشاره به شهر بلخ با شکوه و نورانی دارد.

چنین داد پاسخ که ما را درم نباید که باشد کسی زو دژم

پادشاه پاسخ داد که ما راضی نیستیم کسی به خاطر پولِ ما اندوهگین باشد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

که رنج آید از بیشی گنج ما نه چونین بود داد از پادشا

زیرا جمع‌آوری زیاد گنج باعث رنج مردم می‌شود و این روش شایسته یک پادشاه دادگر نیست.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و انصاف است.

از آنکس که بستد بدو هم دهید ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید

هرچه از مردم گرفته شده، به آنان بازگردانید و از گنج هرچه می‌خواهند به آنان بدهید.

نکته ادبی: سر نهادن در اینجا به معنای به پایان رساندن کار یا تامین نیاز است.

که درد دل مردم زیردست نخواهد جهاندار یزدان پرست

زیرا پادشاه یزدان‌پرست و عادل، رنج و درد دل مردم زیردست را نمی‌پسندد.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاهی است که حاکم بر جهان است.

پی کاخ آباد را بر کنید بگل بام او را توانگر کنید

کاخ‌های آباد ظالمان را ویران کنید و با گل‌های آن، پشت‌بام‌های فقرا را توانگر سازید.

نکته ادبی: پی برکندن کنایه از نابودی کامل قدرت ظالم است.

شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود بماند پس از مرگ نفرین و دود

کاخ تو با هرچه در آن است ویران می‌شود و بعد از مرگ تنها نفرین و بدنامی برایت می‌ماند.

نکته ادبی: دود کنایه از آه و ناله و نفرین مردم است.

ز دیوان ما نام او بسترید بدر بر چنو را بکس مشمرید

نام او را از دیوان‌های ما پاک کنید و هیچ‌کس نباید او را به حساب آورد.

نکته ادبی: دیوان به معنای دفتر ثبت و اسناد دولتی است.

دگر گفت کای شاه فرخ نژاد بسی گیری از جم و کاوس یاد

دیگری گفت ای پادشاه خوش‌تبار، چرا این همه از جمشید و کیکاووس یاد می‌کنی؟

نکته ادبی: فرخ نژاد صفت پادشاهی با تبار نیک و اصیل است.

بدان گفت تا از پس مرگ من نگردد نهان افسر و ترگ من

بدان که این سخن را گفتم تا پس از مرگم، مقام و پادشاهی من فراموش نشود.

نکته ادبی: افسر و ترگ کنایه از تاج و کلاه‌خود پادشاهی است.

دگر گفت کز بهمن سرفراز چرا شاه ایران بپوشید راز

دیگری پرسید که چرا پادشاه ایران، راز کارها را از بهمن سرافراز پوشیده نگه داشت؟

نکته ادبی: راز پوشیدن کنایه از سیاست‌مداری و عدم افشای اسرار حکومتی است.

چنین داد پاسخ که او را خرد بپیچد همی وز هوا برخورد

پادشاه پاسخ داد که خرد او را از راه راست منحرف می‌کند و تحت تاثیر هوا و هوس قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: بپیچد در اینجا به معنای منحرف شدن از مسیر حق است.

یکی گفت کای شاه کهتر نواز چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز

یکی گفت ای پادشاهی که زیردستان را می‌نوازی، چرا اکنون در پاسخگویی چنین دیر کرده‌ای؟

نکته ادبی: دیر یاز کنایه از کندی و درنگ در عمل است.

چنین داد پاسخ که با بخردان همانم همان نیز با موبدان

پادشاه پاسخ داد که من با خردمندان و موبدان هم‌سخن و هم‌رای هستم.

نکته ادبی: بخردان به معنای دانا و خردمند است.

چوآواز آهرمن آید بگوش نماند به دل رای و با مغزهوش

چون وسوسه اهریمن به گوش برسد، عقل و خرد در دل انسان باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: آواز آهرمن نماد وسوسه و بدی است.

بپرسید موبد ز شاه زمین سخن راند از پادشاهی و دین

موبد از پادشاه درباره پادشاهی و دین پرسش کرد.

نکته ادبی: سخن راندن به معنای گفت‌وگو کردن است.

که بی دین جهان به که بی پادشا خردمند باشد برین بر گوا

که آیا جهان بدون دین بهتر است یا بدون پادشاه؟ خردمندان بر این موضوع گواهند.

نکته ادبی: گواه بودن به معنای شاهد بودن و تایید کردن است.

چنین داد پاسخ که گفتم همین شنید این سخن مردم پاکدین

پادشاه پاسخ داد که من همان حرف قبلی را می‌زنم و مردم دین‌دار این سخن را شنیده‌اند.

نکته ادبی: پاکدین به معنای دین‌دار و صالح است.

جهاندار بی دین جهان را ندید مگر هرکسی دین دگیر گزید

پادشاه عادل، جهان را بدون دین تصور نمی‌کند، مگر اینکه هرکس دین متفاوتی برای خود برگزیند.

نکته ادبی: گزیدن به معنای انتخاب کردن است.

یکی بت پرست و یکی پاکدین یکی گفت نفرین به از آفرین

یکی بت‌پرست است و دیگری مومن؛ یکی نفرین را بهتر از آفرین می‌داند.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و تحسین است.

ز گفتار ویران نگردد جهان بگو آنچ رایت بود در نهان

جهان با گفتار ویران نمی‌شود، پس آنچه در دل داری و رایت است بگو.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و نظر است.

هرآنگه که شد تخت بی پادشا خردمندی ودین نیارد بها

هر زمان که تخت پادشاهی خالی باشد، خرد و دین ارزشی نخواهند داشت.

نکته ادبی: بها به معنای ارزش و اعتبار است.

یکی گفت کای شاه خرم نهان سخن راندی چند پیش مهان

یکی گفت ای پادشاه که باطنی خرم داری، سخنانی نزد بزرگان گفتی.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

یکی آنکه گفتی زمانه منم بد و نیک او را بهانه منم

یکی اینکه گفتی من خودِ زمانه‌ام و بهانه همه بدی‌ها و خوبی‌های آن هستم.

نکته ادبی: زمانه به معنای روزگار و سرنوشت است.

کسی کو کند آفرین بر جهان بما بازگردد درودش نهان

کسی که جهان را ستایش می‌کند، درودش پنهانی به ما بازمی‌گردد.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای ستایش کردن است.

چنین داد پاسخ که آری رواست که تاج زمانه سر پادشاست

پادشاه پاسخ داد که آری درست است، چون تاج و تخت زمانه، بر سر پادشاه است.

نکته ادبی: تاج زمانه استعاره از قدرت و حکومت مطلق است.

جهان را چنین شهریاران سرند ازیرا چنین بر سران افسرند

پادشاهان بر سرِ جهان هستند و به همین دلیل بر سرِ بزرگان، تاج قرار دارد.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

گذشتم ز توقیع نوشین روان جهان پیر و اندیشه من جوان

من از توقیع انوشیروان گذشتم، جهان پیر است اما اندیشه من جوان است.

نکته ادبی: توقیع به معنای فرمان و نوشته پادشاه است.

مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت به پیری چنین آتش آمیز گشت

عجیب نیست اگر طبع من تیز شده، زیرا در پیری این‌گونه آتشین و پرشور گشته است.

نکته ادبی: طبع تیز کنایه از قریحه شعری قوی است.

ز منبر چومحمود گوید خطیب بدین محمد گراید صلیب

زمانی که خطیب از منبر نام محمود را می‌برد، صلیب به سوی دین محمد می‌گراید.

نکته ادبی: صلیب کنایه از پیروزی اسلام و ادیان دیگر بر غیر است.

همی گفتم این نامه را چند گاه نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه

مدت‌ها بود که این نامه را می‌سرودم و از چشم خورشید و ماه و کیوان پنهان بود.

نکته ادبی: نهان بودن کنایه از تمام نشدن کار شعر است.

چو تاج سخن نام محمود گشت ستایش به آفاق موجود گشت

زمانی که نام محمود بر تاج سخن نقش بست، ستایش او در همه جهان پراکنده شد.

نکته ادبی: تاج سخن استعاره از شاهکار ادبی است.

زمانه بنام وی آباد باد سپهر ازسرتاج او شاد باد

روزگار به نام او آباد باشد و آسمان از شکوه او شادمان بماند.

نکته ادبی: سپهر کنایه از آسمان و روزگار است.

جهان بستد از بت پرستان هند به تیغی که دارد چو رومی پرند

او جهان را از بت‌پرستان هند گرفت، با شمشیری که مانند فولاد رومی برنده است.

نکته ادبی: پرند نوعی فولاد مرغوب و آب‌دیده در سلاح‌های قدیمی است.