شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه

فردوسی
نگه کن که شادان برزین چه گفت بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
بدرگه شهنشاه نوشین روان که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی
پزشک سخنگوی وکنداوران بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره ای بهربهره ای درجهان شهره ای
چنان بد که روزی بهنگام بار بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش پذیر پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان همی بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی گمان سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست که نوشین روان برجهان پادشاست
بدو گفت شاه این نشاید بدن مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامهٔ من بر رای هند نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای کزو بایدت بی گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاه فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رای بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان بزرگان قنوج با بخردان
چوبرزد سر از کوه رخشنده روز پدید آمد آن شمع گیتی فروز
پزشکان فرزانه را خواند رای کسی کو بدانش بدی رهنمای
چو برزوی بنهاد سرسوی کوه برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید ز پژمرده و آنچ رخشنده دید
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر همی بر پراگند بر مرده بر
یکی مرده زنده نگشت ازگیا همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای ابر رنج اوبرنیامد بجای
بدانست کان کار آن پادشا ست که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه هم ازنامداران هم از رنج راه
وزان خواسته نیز کورده بود زگفتار بیهوده آزرده بود
زکارنبشته ببد تنگدل که آن مرد بیدانش و سنگدل
چرا خیره بر باد چیزی نبشت که بد بار آن رنج گفتار زشت
چنین گفت زان پس بران بخردان که ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد ز هر دانشی پیش اوک رد یاد
که من در نبشته چنین یافتم بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی گمان زنده مرد چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه بیابی چوجویی توازگنج شاه
چو بشنید برزوی زو شاد شد همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه برای وبدانش نماینده راه
به گنج ور فرمان دهد تا زگنج سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار ندارم فزون ز آنچ گویی مدار
کلیله بیاورد گنجور شاه همی بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی همه روز بر دل همی راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد ز برخواندی نیز تا بامداد
همی بود شادان دل و تن درست بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوان فرستاد نزدیک نوشین روان
بدین گونه تا پاسخ نامه دید که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هند همه روی آهن سراسر پرند
بیامد ز قنوج برزوی شاد بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج به گنج ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت بر گاه کسری خرامید تفت
چو آمد به نزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریار ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان ز داننده رنجم نگردد نهان
بدو گفت شاه این بزرگ آروزست بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروی نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی بود با ارج در گنج شاه بدو ناسزا کس نکردی نگاه
چنین تا بتازی سخن راندند ورا پهلوانی همی خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی بدین سان که اکنون همی بشنوی
بتازی همی بود تا گاه نصر بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش بدانش خرد رهنمای آمدش
همی خواست تا آشکار و نهان ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد زمان و زمین پیش او بنده باد
از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند همان کس که بردش با بر بلند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

نگه کن که شادان برزین چه گفت بدانگه که بگشاد راز ازنهفت

توجه کن که برزوی، آن پزشکِ دانا، چه سخنی گفت، زمانی که پرده از رازِ نهانِ خود برداشت.

نکته ادبی: برزین در اینجا همان برزوی است که در ادامه نامش می‌آید و از شخصیت‌های تاریخی-داستانی است.

بدرگه شهنشاه نوشین روان که نامش بماناد تا جاودان

در دربارِ شاهِ بزرگ، انوشیروان که نامش تا ابد جاودانه بماند.

نکته ادبی: نوشین‌روان به معنای دارنده روانِ شیرین و از القابِ خسرو اول ساسانی است.

زهردانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی

از هر علمی، دانشمندی را طلب می‌کرد و دربارِ خود را به وجودِ آنان آراسته بود.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای دانشمند و روحانیِ زرتشتی است.

پزشک سخنگوی وکنداوران بزرگان وکارآزموده سران

پزشکانِ فصیح و توانمند، بزرگان و سرانِ باتجربه در دربار حضور داشتند.

نکته ادبی: کنداور به معنای توانا و زورمند است.

ابرهردری نامور مهتری کجا هرسری رابدی افسری

در هر دری از دانش، بزرگ‌مردی نامدار بود که هر یک مقامی ارجمند داشتند.

نکته ادبی: افسر در اینجا به معنای تاج و کنایه از مقام و بزرگی است.

پزشک سراینده برزوی بود بنیرو رسیده سخنگوی بود

برزوی، پزشکی سخنور و گوینده بود که در دانش و مهارت به کمال رسیده بود.

نکته ادبی: سراینده در اینجا به معنای سخنور و کسی است که کلامی آراسته دارد.

زهردانشی داشتی بهره ای بهربهره ای درجهان شهره ای

از هر دانشی بهره‌ای داشت و در هر زمینه‌ای در جهان مشهور بود.

نکته ادبی: شهره به معنای مشهور و معروف است.

چنان بد که روزی بهنگام بار بیامد برنامور شهریار

چنین شد که روزی در هنگامه‌یِ بارعام، نزدِ پادشاهِ نامدار رفت.

نکته ادبی: بار به معنای اجازه حضور یافتن نزد شاه و زمانِ ملاقات با پادشاه است.

چنین گفت کای شاه دانش پذیر پژوهنده ویافته یادگیر

برزوی گفت ای پادشاهی که دانش‌پذیری و در پیِ دانستنی‌ها هستی و هر چه می‌آموزی به یاد می‌سپاری.

نکته ادبی: پژوهنده به معنای جست‌وجوگر در علوم است.

من امروز دردفتر هندوان همی بنگریدم بروشن روان

من امروز در کتاب‌های هندیان با هوشیاری و ذهنِ روشن مطالعه می‌کردم.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از هوشمند بودن و داشتنِ ذهنِ باز است.

چنین بدنبشته که برکوه هند گیاییست چینی چورومی پرند

چنین نوشته شده بود که در کوه‌های هند، گیاهی وجود دارد که همچون دیبایِ رومی، لطیف و خاص است.

نکته ادبی: پرند نوعی پارچه‌ی ابریشمیِ بسیار نفیس است.

که آن را چو گردآورد رهنمای بیامیزد ودانش آرد بجای

که اگر راهنمایی آن را جمع‌آوری کند و با موادِ دیگر بیامیزد، دانش و هنرِ ویژه‌ای حاصل می‌شود.

نکته ادبی: راهنما در اینجا به معنای جوینده و کسی است که راه را می‌شناسد.

چو بر مرده بپراگند بی گمان سخنگوی گرددهم اندر زمان

و اگر آن را بر روی مرده‌ای بپاشد، بی‌شک، آن مرده دوباره سخنگو و زنده می‌شود.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ ادعایِ اصلیِ افسانه‌ایِ کتابِ هندوان است.

کنون من بدستوری شهریار بپیمایم این راه دشوار خوار

اکنون من با اجازه و دستورِ پادشاه، این راهِ دشوار را آسان می‌پیمایم و به سوی آن می‌روم.

نکته ادبی: دشوار‌خوار کنایه از کاری که علی‌رغم دشواری، آسان انجام شود یا با اراده‌ای قوی انجام گردد.

بسی دانشی رهنمای آورم مگر کین شگفتی بجای آورم

بسیاری از دانش‌ها را با خود می‌آورم، شاید بتوانم این کارِ شگفت‌انگیز را به سرانجام برسانم.

نکته ادبی: شگفتی به معنای کارِ خارق‌العاده و عجیب است.

تن مرده گرزنده گردد رواست که نوشین روان برجهان پادشاست

اگر تنِ مرده زنده شود، بعید نیست، زیرا انوشیروان بر جهان پادشاه است و قدرتِ او مانع‌ناپذیر است.

نکته ادبی: رواست در اینجا به معنای شایسته و ممکن است.

بدو گفت شاه این نشاید بدن مگر آزموده رابباید شدن

شاه به او گفت که این کار شدنی به نظر نمی‌رسد، مگر اینکه با آزمون و تجربه ثابت شود.

نکته ادبی: نشاید بدن یعنی ممکن نیست اتفاق بیفتد.

ببر نامهٔ من بر رای هند نگر تاکه باشد بت آرای هند

نامه مرا برای پادشاهِ هند ببر و دقت کن که چه کسی در آنجا موردِ اعتماد و مشاورِ پادشاه است.

نکته ادبی: بت‌ارای در اینجا به معنای کسی است که امور را می‌آراید و اداره می‌کند؛ کنایه از وزیر و مشاور.

بدین کارباخویشتن یارخواه همه یاری ازبخت بیدار خواه

در این کار با خودت یار و همراه بگیر و از بختِ بلند و بیدار کمک بجوی.

نکته ادبی: بختِ بیدار استعاره از خوش‌اقبالی و هوشیاری است.

اگر نوشگفتی شود درجهان که این گفته رمزی بود درنهان

اگر در جهان چنین کارِ شگفت‌انگیزی رخ دهد، قطعاً این گفته‌ها رمزی در دلِ خود دارد.

نکته ادبی: رمز کنایه از معنای پنهانی و غیرِ ظاهری است.

ببر هرچ باید به نزدیک رای کزو بایدت بی گمان رهنمای

هر چه نیاز داری برای پادشاهِ هند ببر، کسی که راهنمای تو در این کار است.

نکته ادبی: رای در اینجا نام یا لقبِ پادشاهِ هند است.

درگنج بگشاد نوشین روان زچیزی که بد درخور خسروان

انوشیروان گنجینه‌ی خود را گشود و هر چه برای پادشاهان شایسته بود، بیرون آورد.

نکته ادبی: خسروان جمع خسرو به معنای پادشاهان است.

ز دینار و دیبا و خز و حریر ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر

از طلا و پارچه‌های گران‌بها و خز و ابریشم، از زیورآلات و تاج و مشک و عطریات.

نکته ادبی: دیبا و خز و عبیر از کالاهایِ بسیار گران‌بهایِ آن روزگار بوده است.

شتروار سیصد بیاراست شاه فرستاده برداشت آمد به راه

شاه سیصد شتر را با هدایا آراست و فرستاده (برزوی) آن را برداشت و راهی شد.

نکته ادبی: شتروار واحد شمارش بار بوده است.

بیامد بر رای ونامه بداد سربارها پیش اوبرگشاد

به نزد پادشاهِ هند رسید و نامه شاه را داد و هدایا را پیشِ او گشود.

نکته ادبی: سر‌بارها گشودن کنایه از ارائه هدایا و پیشکش‌هاست.

چو برخواند آن نامهٔ شاه رای بدو گفت کای مرد پاکیزه رای

وقتی پادشاهِ هند نامه شاه را خواند، به او گفت ای مردِ پاک‌سرشت و دانا.

نکته ادبی: پاکیزه‌رای یعنی کسی که اندیشه‌ای والا و درست دارد.

زکسری مرا گنج بخشیده نیست همه لشکر وپادشاهی یکیست

گنجی نزد من نیست که کسری به من نبخشیده باشد، گویی لشکر و پادشاهی ما یکی است.

نکته ادبی: کسری نامِ دیگر انوشیروان است.

ز داد و ز فر و ز اورند شاه وزان روشنی بخت وآن دستگاه

از عدالت، شکوه، اورنگِ پادشاهی، روشنیِ بخت و آن تشکیلاتِ با‌عظمتِ شاه.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تختِ پادشاهی است.

نباشد شگفت ازجهاندار پاک که گر مردگان را برآرد زخاک

عجیب نیست اگر پادشاهی پاک‌نهاد، مردگان را از خاک زنده کند.

نکته ادبی: جهاندارِ پاک کنایه از انوشیروانِ عادل است.

برهمن بکوه اندرون هرک هست یکی دارد این رای رابا تودست

هر که از برهمنان در کوه هست، در این کار با تو همراهی خواهد کرد.

نکته ادبی: برهمن طبقه‌ی دانایان و روحانیون در هند است.

بت آرای وفرخنده دستور من هم آن گنج وپرمایه گنجور من

وزیرِ من و گنجورِ ثروتمندِ من، همه در اختیار تو هستند.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر و مشاور است.

بدونیک هندوستان پیش تست بزرگی مرا درکم وبیش تست

تمامِ هندوستان در اختیار توست و بزرگیِ من در گروِ خدمت به توست.

نکته ادبی: کم و بیش کنایه از تمامِ امور و جزئیات است.

بیاراستندش به نزدیک رای یکی نامور چون ببایست جای

یک جایگاهِ نامدار و شایسته را نزدِ پادشاه برایِ برزوی آماده کردند.

نکته ادبی: ببایست یعنی آن‌گونه که شایسته بود.

خورشگر فرستاد هم خوردنی همان پوشش نغز وگستردنی

خوراکی‌ها و پوشاک‌هایِ نفیس و فرش‌هایِ گران‌بها برایش فرستادند.

نکته ادبی: گستردنی کنایه از فرش و زیراندازهایِ فاخر است.

برفت آن شب ورای زد با ردان بزرگان قنوج با بخردان

آن شب گذشت و پادشاه با بزرگانِ شهرِ قنوج و خردمندان مشورت کرد.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن است.

چوبرزد سر از کوه رخشنده روز پدید آمد آن شمع گیتی فروز

هنگامی که خورشید از پشتِ کوه سر برآورد، آن شمعِ عالم‌افروز نمایان شد.

نکته ادبی: شمعِ گیتی‌فروز استعاره از خورشید است.

پزشکان فرزانه را خواند رای کسی کو بدانش بدی رهنمای

پادشاه، پزشکانِ خردمند را فراخواند، کسانی که در دانش سرآمد بودند.

نکته ادبی: رهنمای به معنایِ دانایِ راهبر و معلم است.

چو برزوی بنهاد سرسوی کوه برفتند بااو پزشکان گروه

وقتی برزوی به سمت کوه حرکت کرد، گروهی از پزشکان نیز همراه او رفتند.

نکته ادبی: بنه‌نهادنِ سر یعنی آغازِ حرکت و قصدِ سفر کردن.

پیاده همه کوهساران بپای بپیمود با دانشی رهنمای

همه کوهستان‌ها را پیاده پیمود و با آن دانایِ راهنما همراه شد.

نکته ادبی: پیمودنِ کوهسار کنایه از کاوش و جست‌وجوی دقیق است.

گیاها ز خشک و ز تر برگزید ز پژمرده و آنچ رخشنده دید

او هر گیاهی را چه خشک و چه تر، چه پژمرده و چه شاداب، بررسی و انتخاب کرد.

نکته ادبی: برگزید به معنای انتخاب کردن و گلچین کردن است.

ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر همی بر پراگند بر مرده بر

انواعِ داروهای خشک و تر را بر روی مردگان آزمایش کرد.

نکته ادبی: پراگندن در اینجا به معنای پاشیدن و قرار دادن بر روی چیزی است.

یکی مرده زنده نگشت ازگیا همانا که سست آمد آن کیمیا

هیچ مرده‌ای با آن گیاهان زنده نشد، احتمالاً آن دانشِ کیمیاگری (فرمولِ دارویی) سست و بی‌اساس بوده است.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از فرمولِ جادویی و علمی است که در کتاب آمده بود.

همه کوه بسپرد یک یک بپای ابر رنج اوبرنیامد بجای

تمامِ کوه را قدم به قدم گشت، اما رنج و تلاشِ او به نتیجه‌ای نرسید.

نکته ادبی: بسپرد به معنای طی کرد و پیمود است.

بدانست کان کار آن پادشا ست که زنده است جاوید و فرمانرواست

دانست که زنده کردنِ مردگان تنها در قدرتِ خدایِ جاویدان و فرمانروایِ هستی است.

نکته ادبی: اشاره به این که قدرتِ احیاگری از آنِ خداوند است نه بشر.

دلش گشت سوزان ز تشویر شاه هم ازنامداران هم از رنج راه

دلش از شرمندگیِ در برابر شاه و از رنجِ مسیر و دوری از بزرگان، سوزان و غمگین شد.

نکته ادبی: تشویر به معنای شرمندگی و سرافکندگی است.

وزان خواسته نیز کورده بود زگفتار بیهوده آزرده بود

از آن دارایی‌هایی هم که به او داده بودند ناراضی بود و از حرف‌های بیهوده‌یِ کتاب آزرده‌خاطر گشت.

نکته ادبی: کورده به معنای آزرده و ناراحت است.

زکارنبشته ببد تنگدل که آن مرد بیدانش و سنگدل

از کارِ نویسنده‌یِ آن کتاب دل‌تنگ شد که چقدر نادان و سنگدل بوده است.

نکته ادبی: بیدانش و سنگ‌دل توصیفِ نویسنده‌یِ کتابی است که او را به این دردسر انداخته بود.

چرا خیره بر باد چیزی نبشت که بد بار آن رنج گفتار زشت

چرا بی‌دلیل چیزهایی نوشت که نتیجه‌ی آن فقط رنج و حرف‌های زشت بود؟

نکته ادبی: خیره یعنی بی‌هدف و بیهوده.

چنین گفت زان پس بران بخردان که ای کاردیده ستوده ردان

پس از آن، به خردمندان گفت ای کارآزمودگانِ بزرگ و گرامی.

نکته ادبی: ستوده یعنی پسندیده و ارجمند.

که دانید داناتر از خویشتن کجا سرفرازد بدین انجمن

آیا کسی را داناتر از خود می‌شناسید که در این انجمن سربلند باشد؟

نکته ادبی: سرفرازد کنایه از برتری یافتن و داشتنِ مقامِ ارجمند است.

به پاسخ شدند انجمن همسخن که داننده پیرست ایدر کهن

حاضران در انجمن هم‌نظر شدند که پیرمردی دانا و کهن‌سال در اینجا حضور دارد.

نکته ادبی: ایدَر در فارسی باستان و میانه به معنای اینجا (این + در) است.

به سال و خرد او ز ما مهترست به دانش ز هر مهتری بهترست

او از نظر سن و خرد از ما بزرگتر و در دانش، از هر بزرگ و سرآمدی برتر است.

نکته ادبی: مهتر در اینجا به معنای بزرگتر و سرتر است.

چنین گفت برزوی با هندوان که ای نامداران روشن روان

برزویه به هندیان گفت: ای بزرگان که دل‌هایی روشن و آگاه دارید.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتی است برای دانایان و خردمندان.

برین رنجها برفزونی کنید مرا سوی او رهنمونی کنید

بر این سختی‌ها و رنج‌های من بیفزایید و مرا به سوی آن پیر دانا راهنمایی کنید.

نکته ادبی: برفزونی کردن در اینجا به معنای توجه بیشتر یا تلاش مضاعف کردن برای کمک است.

مگر کان سخنگوی دانای پیر بدین کار باشد مرا دستگیر

باشد که آن پیر سخن‌گویِ دانا، در این کار دستگیر و یاور من باشد.

نکته ادبی: دستگیر به معنای مددکار و یاور است.

ببردند برزوی رانزد اوی پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی

او را نزد آن پیر بردند؛ در حالی که برزویه بسیار اندیشمند بود و ذهنش پر از گفتگوها و دغدغه‌ها بود.

نکته ادبی: پراندیشه به معنای نگران و متفکر است.

چونزدیک اوشد سخنگوی مرد همه رنجها پیش او یاد کرد

وقتی برزویه نزد آن پیر رسید، تمام رنج‌ها و تلاش‌های خود را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: سخن‌گوی مرد در اینجا اشاره به خردمندِ پیر دارد.

زکار نبشته که آمد پدید سخنها که ازکاردانان شنید

از آنچه در کتاب‌های قدیمی خوانده بود و سخنانی که از دانایان شنیده بود، با پیر گفتگو کرد.

نکته ادبی: کار نبشته کنایه از علوم و کتاب‌های مکتوب و ثبت‌شده است.

بدو پیر دانا زبان برگشاد ز هر دانشی پیش اوک رد یاد

پیر دانا سخن آغاز کرد و از هر علمی برای او یاد کرد.

نکته ادبی: زبان برگشاد کنایه از شروع به صحبت کردن است.

که من در نبشته چنین یافتم بدان آرزو تیز بشتافتم

که من در کتاب‌ها چنین مطلبی یافتم و با اشتیاق به دنبال آن شتافتم.

نکته ادبی: نبشته به معنای کتاب یا نوشته است.

چو زان رنجها برنیامد پدید ببایست ناچار دیگر شنید

چون از آن رنج‌ها نتیجه‌ای حاصل نشد، ناچار باید مطالب دیگری را نیز می‌شنیدم.

نکته ادبی: برنیامد پدید یعنی حاصل نشد.

گیا چون سخن دان و دانش چو کوه که همواره باشد مر او راشکوه

اگر منظور از گیا، کتاب باشد، باید گفت کتاب همچون سخن‌دان است و دانش همچون کوه است که همیشه شکوه و عظمت دارد.

نکته ادبی: این بیت در باب اهمیت دانش به عنوان کوهی استوار سخن می‌گوید.

تن مرده چون مرد بیدانشست که دانا بهرجای با رامشست

کسی که دانش ندارد، بدنش همچون جسدی بی‌جان است؛ زیرا فرد دانا در هر جایی که باشد، در آرامش و آسایش است.

نکته ادبی: رامش به معنای آرامش و شادی است.

بدانش بود بی گمان زنده مرد چودانش نباشد بگردش مگرد

بدون شک، انسان فقط با دانش زنده است و اگر دانش نداری، سراغ آن (زندگی و کار) مرو.

نکته ادبی: بگردش مگرد یعنی به دنبال آن نرو یا گرد آن مگرد.

چومردم زدانایی آید ستوه گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه

اگر کسی از دانایی خسته شود، کتاب (کلیله) همچون گیاهی شفابخش و دانش همچون کوه است.

نکته ادبی: ستوه به معنای خسته و درمانده است.

کتابی بدانش نماینده راه بیابی چوجویی توازگنج شاه

کتابی که نمایانگر راه دانش است را اگر جست‌وجو کنی، همچون گنجی از گنج‌های شاه آن را خواهی یافت.

نکته ادبی: گنج شاه نماد ارزشمندترین دارایی‌هاست.

چو بشنید برزوی زو شاد شد همه رنج برچشم اوبادشد

برزویه چون این سخنان را از پیر شنید، شاد شد و تمام خستگی‌هایش از میان رفت.

نکته ادبی: باد شد یعنی ناچیز شد و از بین رفت.

بروآفرین کرد وشد نزد شاه بکردار آتش بپیمود راه

او را ستایش کرد و با سرعت همچون آتش به سوی شاه بازگشت.

نکته ادبی: به کردار آتش کنایه از سرعت بسیار زیاد است.

بیامد نیایش کنان پیش رای که تا جای باشد توبادی بجای

با دعا و نیایش نزد رای (پادشاه هند) آمد و گفت: تا زمانی که دنیا پابرجاست، تو هم پاینده باشی.

نکته ادبی: رای عنوان پادشاهان هند است.

کتابیست ای شاه گسترده کام که آن را بهندی کلیله ست نام

ای شاه، کتابی است که فایده بسیاری دارد و نام آن در زبان هندی، کلیله است.

نکته ادبی: گسترده کام یعنی پرفایده و بهره‌رسان.

به مهرست تا درج درگنج شاه برای وبدانش نماینده راه

این کتاب در گنجینه شاه پنهان است و برای دانش‌پژوهان، راهنمای مسیر است.

نکته ادبی: درج در گنج کنایه از پنهان بودن در گنجینه است.

به گنج ور فرمان دهد تا زگنج سپارد بمن گر ندارد به رنج

اگر شاه دستور دهد که از گنج بیرون آورده شود و اگر برایش زحمتی نیست، آن را به من بسپارد.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار است.

دژم گشت زان آرزو جان شاه بپیچید برخویشتن چندگاه

شاه از شنیدن این درخواست غمگین شد و مدتی در فکر و تردید فرو رفت.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و خشمگین است.

ببرزوی گفت این کس از ما نجست نه اکنون نه از روزگار نخست

شاه به برزویه گفت: این کتاب را هیچ‌کس نه اکنون و نه در گذشته از ما درخواست نکرده بود.

نکته ادبی: از روزگار نخست یعنی از زمان‌های گذشته.

ولیکن جهاندار نوشین روان اگر تن بخواهد ز ما یا روان

اما پادشاه جهان، انوشیروان، اگر از ما تن (خدمت) یا جان (فداکاری) بخواهد.

نکته ادبی: نوشین‌روان همان انوشیروان است.

نداریم ازو باز چیزی که هست اگر سرفرازست اگر زیردست

ما چیزی از او دریغ نمی‌کنیم، چه او بزرگ باشد و چه زیردست ما باشد.

نکته ادبی: سرفراز به معنای بزرگ و بلندمرتبه است.

ولیکن بخوانی مگر پیش ما بدان تا روان بداندیش ما

اما این کتاب را پیش ما بخوان تا افراد بداندیش ما بشنوند.

نکته ادبی: روان بداندیش یعنی کسانی که فکرشان ناپاک است.

نگوید به دل کان نبشتست کس بخوان و بدان و ببین پیش و پس

کسی نگوید که این مطالب را فرد دیگری نوشته است؛ پس بخوان و به عمق آن پی ببر.

نکته ادبی: پیش و پس یعنی جوانب و جزئیات مطلب.

بدو گفت برزوی کای شهریار ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

برزویه گفت: ای پادشاه، من بیش از آنچه تو می‌گویی، تقاضایی ندارم.

نکته ادبی: مدار در اینجا به معنای تقاضا و انتظار است.

کلیله بیاورد گنجور شاه همی بود او را نماینده راه

خزانه‌دار شاه کتاب کلیله را آورد و آن کتاب راهنمای او شد.

نکته ادبی: گنجور همان خزانه‌دار است.

هران در که ازنامه بو خواندی همه روز بر دل همی راندی

هر بخشی از نامه (کتاب) را که می‌خواند، تمام روز به آن می‌اندیشید.

نکته ادبی: نامه در اینجا به معنای کتاب و نوشته است.

ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد ز برخواندی نیز تا بامداد

او از آنچه در حافظه داشت، مطالب بیشتری را تا صبح از بر می‌خواند.

نکته ادبی: بامداد یعنی صبح زود.

همی بود شادان دل و تن درست بدانش همی جان روشن بشست

او همواره شادمان بود و با دانش، روح و جان خود را پاک و روشن می‌کرد.

نکته ادبی: تن درست یعنی سلامت جسمانی.

چو زو نامه رفتی بشاه جهان دری از کلیله نبشتی نهان

هرگاه نامه‌ای برای پادشاه جهان (انوشیروان) می‌نوشت، بخشی از کلیله را نیز در آن پنهان می‌کرد.

نکته ادبی: نهان یعنی مخفیانه.

بدین چاره تا نامهٔ هندوان فرستاد نزدیک نوشین روان

با این ترفند، برزویه مطالب کتاب هندیان را به نزد انوشیروان فرستاد.

نکته ادبی: چاره به معنای ترفند و تدبیر است.

بدین گونه تا پاسخ نامه دید که دریای دانش برما رسید

وقتی پاسخ نامه را دید، فهمید که دریای دانش به سوی ما (انوشیروان) جاری شده است.

نکته ادبی: دریای دانش استعاره از گستردگی و عمق علم است.

ز ایوان بیامد به نزدیک رای بدستوری بازگشتن به جای

او از ایوانِ پادشاه هند نزد او رفت تا اجازه بازگشت بگیرد.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و رخصت است.

چو بگشاد دل رای بنواختش یکی خلعت هندویی ساختش

وقتی پادشاه دلش باز شد (خوشحال شد)، او را مورد لطف قرار داد و خلعت هندی برایش آماده کرد.

نکته ادبی: خلعت به معنای جامه گران‌بها و پاداش است.

دو یاره بهاگیر و دو گوشوار یکی طوق پرگوهر شاهوار

دو بازوبند ارزشمند، دو گوشواره و یک طوق پر از جواهر شایسته شاه به او داد.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند یا دستبند است.

هم از شارهٔ هندی و تیغ هند همه روی آهن سراسر پرند

همچنین جامه هندی و شمشیر هندی که روی آهن آن پر از نقش و نگار بود به او داد.

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه ابریشمی یا نقش‌دار است.

بیامد ز قنوج برزوی شاد بسی دانش نوگرفته بیاد

برزویه با شادی از قنوج بازگشت، در حالی که دانش‌های نوی بسیاری به یاد سپرده بود.

نکته ادبی: قنوج شهری در هند است.

ز ره چون رسید اندر آن بارگاه نیایش کنان رفت نزدیک شاه

وقتی از راه رسید و به بارگاه شاه وارد شد، با نیایش نزد شاه رفت.

نکته ادبی: بارگاه به معنای درگاه شاهی است.

بگفت آنچ از رای دید و شنید بجای گیا دانش آمد پدید

آنچه را که از پادشاه هند دیده و شنیده بود بازگو کرد و بدین ترتیب دانش همچون گیاهی رویید و نمایان شد.

نکته ادبی: گیا در اینجا استعاره از رشد و شکوفایی دانش است.

بدو گفت شاه ای پسندیده مرد کلیله روان مرا زنده کرد

شاه به او گفت: ای مرد پسندیده، کلیله جان مرا زنده کرد.

نکته ادبی: روان زنده کردن کنایه از حیات بخشیدن به روح با دانش است.

تواکنون ز گنجور بستان کلید ز چیزی که باید بباید گزید

تو اکنون کلید خزانه‌دار را بگیر و از هرچه نیاز داری انتخاب کن.

نکته ادبی: بایستن به معنای نیاز داشتن است.

بیامد خرد یافته سوی گنج به گنج ور بسیار ننمود رنج

او در حالی که خرد به دست آورده بود نزد گنجور رفت و او را به زحمت نینداخت.

نکته ادبی: خرد یافته یعنی بهره‌مند از دانش.

درم بود و گوهر چپ و دست راست جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست

در آنجا طلا و جواهرات بسیاری بود، اما او جز جامه شاهی چیز دیگری نخواست.

نکته ادبی: درم به معنای پول یا طلا است.

گرانمایه دستی بپوشید و رفت بر گاه کسری خرامید تفت

جامه گران‌بهایی را پوشید و با شتاب به سوی تخت انوشیروان رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و سرعت است.

چو آمد به نزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز

وقتی به نزدیکی تخت شاه رسید، او را ستایش کرد و در برابرش نماز برد (احترام گذاشت).

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن به معنای سجده یا کرنش کردن است.

بدو گفت پس نامور شهریار که بی بدره و گوهر شاهوار

پادشاه بزرگ به او گفت: که بدون دینار و جواهرات شاهانه.

نکته ادبی: بدره به معنای کیسه پول یا سکه است.

چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج کسی را سزد گنج کو دید رنج

ای کسی که در راه کسب دانش و حکمت سختی کشیده‌ای، چرا از پاداش و گنجِ خود دوری می‌کنی؟ تنها کسی شایسته رسیدن به گنج است که رنجِ آن را بر خود هموار کرده باشد.

نکته ادبی: واژه 'سزد' از ریشه سزیدن و به معنای شایسته بودن و لایق بودن است.

چنین پاسخ آورد برزو بشاه که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

برزویه در پاسخ به پادشاه گفت: ای کسی که شکوه و جایگاهت از ماه در آسمان نیز بلندتر است.

نکته ادبی: تشبیه 'تاج برتر از چرخ ماه' نوعی اغراق برای نشان دادن شکوه پادشاه است.

هرآنکس که او پوشش شاه یافت ببخت و بتخت مهی راه یافت

هرکس که لباس پادشاهی بپوشد (یا به دربار راه یابد)، به سعادت و جایگاه والای بزرگی دست پیدا می‌کند.

نکته ادبی: مراعات نظیر بین 'بخت' و 'تخت' بر زیبایی کلام افزوده است.

دگر آنک با جامهٔ شهریار ببیند مرا مرد ناسازگار

علاوه بر این، اگر فردی حسود و ناسازگار مرا در لباس بزرگی و در کنار پادشاه ببیند، کینه خواهد ورزید.

نکته ادبی: جامه شهریار کنایه از مقام و قرب نزد پادشاه است.

دل بدسگالان شود تار و تنگ بماند رخ دوست با آب و رنگ

قلب بدخواهان از حسد سیاه و تنگ می‌شود، اما چهره دوست همچنان با طراوت و شاداب باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تضاد میان 'تار و تنگ' بودنِ دل بدخواه و 'آب و رنگ' داشتنِ چهره دوست، برای تصویرسازی روانی به کار رفته است.

یکی آرزو خواهم از شهریار که ماند ز من در جهان یادگار

من یک خواسته از پادشاه دارم که باعث می‌شود نام و یاد من پس از مرگ در جهان باقی بماند.

نکته ادبی: آرزو در متون کهن گاه به معنای درخواست و خواسته است.

چو بنویسد این نامه بوزرجمهر گشاید برین رنج برزوی چهر

وقتی بزرگمهر این نوشته را ثبت کند، گره از رنج و تلاش‌های برزویه باز خواهد شد (و نامش جاویدان می‌گردد).

نکته ادبی: چهر در اینجا به معنای چهره و حقیقتِ وجودی است.

نخستین در از من کند یادگار به فرمان پیروزگر شهریار

نخستین خواسته من این است که به فرمان پادشاه پیروزمند، مرا در این نامه یاد کنید.

نکته ادبی: پیروزگر صفت فاعلی برای پادشاه است که نشان‌دهنده قدرت اوست.

بدان تا پس از مرگ من در جهان ز داننده رنجم نگردد نهان

تا پس از مرگ من در این دنیا، رنج و دانشی که برای آن تلاش کرده‌ام، پنهان نماند و شناخته شود.

نکته ادبی: ترکیب 'داننده رنج' اشاره به کسی است که با آگاهی و علم، سختی کشیده است.

بدو گفت شاه این بزرگ آروزست بر اندازهٔ مرد آزاده خوست

پادشاه به او گفت: این درخواستی بزرگ و ارزشمند است که شایسته یک انسان آزاده و بزرگ‌منش است.

نکته ادبی: آزاده‌خوی به معنای کسی است که سیرت آزادگان و جوانمردان را دارد.

ولیکن به رنج تو اندر خورست سخن گرچه از پایگه برترست

اگرچه این درخواست بسیار والا و بلندمرتبه است، اما در شأن و اندازه رنجی که تو متحمل شدی، هست.

نکته ادبی: پایگه به معنای پایه، مقام و رتبه است.

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که این آرزو را نشاید نهفت

در آن لحظه پادشاه به بزرگمهر دستور داد که این خواسته برزویه را نباید پنهان کرد و باید انجام شود.

نکته ادبی: نشاید در اینجا به معنای 'نباید' است که برای تأکید استفاده شده است.

نویسنده از کلک چون خامه کرد ز بر زوی یک در سرنامه کرد

نویسنده قلم را به دست گرفت و با آن، نام برزویه را در سرآغاز نامه نوشت.

نکته ادبی: کلک و خامه هر دو استعاره از قلم هستند.

نبشت او بران نامهٔ خسروی نبود آن زمان خط جز پهلوی

آن نوشته را بر آن نامه خسروی (شاهانه) نوشتند؛ در آن زمان خطی جز پهلوی رایج نبود.

نکته ادبی: نامه خسروی اشاره به مکاتبات رسمی شاهانه دارد.

همی بود با ارج در گنج شاه بدو ناسزا کس نکردی نگاه

این کتاب با ارزش در گنجینه پادشاه نگهداری می‌شد و هیچ فرد ناشایستی حق نداشت به آن نگاه کند.

نکته ادبی: ارج به معنای ارزش و اعتبار است.

چنین تا بتازی سخن راندند ورا پهلوانی همی خواندند

این وضعیت تا زمانی که به زبان عربی ترجمه شد ادامه داشت، اما همچنان آن را به عنوان یک اثر پهلوی می‌شناختند.

نکته ادبی: پهلوانی در اینجا صفت نسبی برای زبان پهلوی است.

چو مامون روشن روان تازه کرد خور روز بر دیگر اندازه کرد

وقتی مامون حکومت را در دست گرفت و دوران تازه‌ای آغاز شد، شرایط تغییر کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و دانایی است.

دل موبدان داشت و رای کیان ببسته بهر دانشی بر میان

او دل به دانش موبدان و رسم و آیین پادشاهان باستان سپرده بود و برای ترویج دانش کمر همت بسته بود.

نکته ادبی: بستن میان، کنایه از آمادگی برای انجام کاری دشوار است.

کلیله به تازی شد از پهلوی بدین سان که اکنون همی بشنوی

کتاب کلیله از زبان پهلوی به عربی ترجمه شد، همان‌طور که اکنون آن را می‌شنوی.

نکته ادبی: اشاره به سیر تاریخی ترجمه متن از پهلوی به عربی.

بتازی همی بود تا گاه نصر بدانگه که شد در جهان شاه نصر

این کتاب تا زمان نصر در زبان عربی باقی بود، تا هنگامی که شاه نصر به قدرت رسید.

نکته ادبی: گاه به معنای زمان و دوره است.

گرانمایه بوالفضل دستور اوی که اندر سخن بود گنجور اوی

ابوالفضل که وزیری گران‌قدر بود و گنجینه‌ای از دانش و سخن نزد او بود، تدبیری اندیشید.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار است که اینجا استعاره از دانشمند بودن اوست.

بفرمود تا پارسی و دری نبشتند و کوتاه شد داوری

او دستور داد که کتاب را به زبان پارسی و دری بنویسند تا اختلافات و ابهامات در آن کوتاه شود.

نکته ادبی: پارسی و دری اشاره به زبان فارسی در دوران اسلامی است.

وزان پس چو پیوسته رای آمدش بدانش خرد رهنمای آمدش

پس از آن، چون اندیشه او استوار شد و خرد راهنمای او گشت، تصمیم تازه‌ای گرفت.

نکته ادبی: پیوسته رای بودن کنایه از صاحب اندیشه پایدار بودن است.

همی خواست تا آشکار و نهان ازو یادگاری بود درجهان

او قصد داشت تا آن دانش، چه آشکار و چه پنهان، یادگاری ماندگار در جهان باشد.

نکته ادبی: آشکار و نهان تضاد برای شمولیت همه چیز است.

گزارنده را پیش بنشاندند همه نامه بر رودکی خواندند

مترجم و گزارش‌دهنده را پیش خواندند و تمام نامه (کتاب) را برای رودکی خواندند.

نکته ادبی: رودکی به عنوان شاعر بزرگ آن عصر انتخاب شد تا متن را به نظم درآورد.

بپیوست گویا پراگنده را بسفت اینچنین در آگنده را

رودکی آن مطالب پراکنده را به هم پیوند داد و این مرواریدهای گران‌بها (سخنان حکیمانه) را به رشته نظم کشید.

نکته ادبی: سفتن به معنای سوراخ کردن مروارید است که کنایه از به نظم درآوردن کلام است.

بدان کو سخن راند آرایشست چو ابله بود جای بخشایشست

آنچه سخن را زیبا می‌کند، نظم و آراستگی است؛ و اگر کسی نادان باشد، سزاوار بخشش و مهربانی است.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای نظم و زیبایی کلام است.

حدیث پراگنده بپراگند چوپیوسته شد جان و مغزآگند

سخنان پراکنده را گردآوری کرد؛ وقتی این مطالب به هم پیوست، جان و مغز کلام مشخص شد.

نکته ادبی: مغز آگند کنایه از استخراج عصاره و محتوای اصلی است.

جهاندار تا جاودان زنده باد زمان و زمین پیش او بنده باد

امید که پادشاه جهان تا ابد زنده باشد و روزگار و زمین مطیع فرمان او باشند.

نکته ادبی: دعای خیر برای ممدوح که در پایان بخش‌ها رایج است.

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ که دوری تو از روزگار درنگ

به خاطر دوری از روزگار و سختی‌ها، دلت را تنگ نکن (ناراحت نباش).

نکته ادبی: ایچ در فارسی باستان به معنای 'هیچ' است.

گهی برفراز و گهی بر نشیب گهی با مراد و گهی با نهیب

گاه زندگی در اوج و بلندی است و گاه در فرود و سختی؛ گاه با مراد و کامروایی است و گاه با ترس و تهدید.

نکته ادبی: تضاد میان 'فراز و نشیب' و 'مراد و نهیب' زیباییِ کلام را دوچندان کرده است.

ازین دو یکی نیز جاوید نیست ببودن تو را راه امید نیست

هیچ‌کدام از این دو حالت (خوشی یا سختی) جاویدان نیستند، پس به ماندگاری این وضع امید نبند.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم گذرایی دنیا و ناپایداری احوال.

نگه کن کنون کار بوزرجمهر که از خاک برشد به گردان سپهر

اکنون به سرنوشت بزرگمهر نگاه کن که از خاک برخاست و به بالاترین جایگاه آسمانی (در علم و منزلت) رسید.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از چرخش روزگار و گذر زمان است.

فراز آوریدش بخاک نژند همان کس که بردش با بر بلند

همان کسی که او را به اوج رسانده بود، عاقبت او را به خاک ناتوان بازگرداند.

نکته ادبی: خاک نژند کنایه از گور و مرگ است که نهایتِ هر انسانی است.