شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۷ - داستان طلخند و گو

فردوسی
چنین گفت شاهوی بیداردل که ای پیر دانای و بسیار دل
ایا مرد فرزانه و تیز ویر ز شاهوی پیر این سخن یادگیر
که درهند مردی سرافراز بود که با لشکر و خیل و با ساز بود
خنیده بهر جای جمهور نام به مردی بهر جای گسترده گام
چنان پادشا گشته برهندوان خردمند و بیدار و روشن روان
ورا بود کشمیر تا مرز چین برو خواندندی به داد آفرین
به مردی جهانی گرفته بدست ورا سندلی بود جای نشست
همیدون بدش تاج و گنج و سپاه همیدون نگین وهمیدون کلاه
هنرمند جمهور فرهنگ جوی سرافراز با دانش و آبروی
بدو شادمان زیردستان اوی چه شهری چه از در پرستان اوی
زنی بود هم گوهرش هوشمند هنرمند و با دانش و بی گزند
پسر زاد زان شاه نیکو یکی که پیدا نبود از پدر اندکی
پدر چون بدید آن جهاندار نو هم اندر زمان نام کردند گو
برین برنیامد بسی روزگار که بیمار شد ناگهان شهریار
به کدبانو اندرز کرد و به مرد جهانی پر از دادگو را سپرد
ز خردی نشایست گو بخت را نه تاج و کمر بستن و تخت را
سران راهمه سر پر از گرد بود ز جمهورشان دل پر از درد بود
ز بخشیدن و خوردن و داد اوی جهان بود یک سر پر از یاد اوی
سپاهی و شهری همه انجمن زن و کودک و مرد شد رای زن
که این خرد کودک نداند سپاه نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه
همه پادشاهی شود پرگزند اگر شهریاری نباشد بلند
به دنبر برادر بد آن شاه را خردمند وشایستهٔ گاه را
کجا نام آن نامور مای بود به دنبر نشسته دلارای بود
جهاندیدگان یک به یک شاه جوی ز سندل به دنبر نهادند روی
بزرگان کشمیر تا مرز چین به شاهی بدو خواندند آفرین
ز دنبر بیامد سرافراز مای به تخت کیان اندر آورد پای
همان تاج جمهور بر سر نهاد بداد و ببخشش در اندر گشاد
چو با سازشد مام گو را بخواست بپرورد و با جان همی داشت راست
پری چهره آبستن آمد ز مای پسر زاد ازین نامور کدخدای
ورا پادشا نام طلخند کرد روان را پر از مهر فرزند کرد
دوساله شد این خرد و گو هفت سال دلاور گوی بود با فر و یال
پس از چند گه مای بیمار شد دل زن برو پر ز تیمار شد
دوهفته برآمد به زاری بمرد برفت وجهان دیگری را سپرد
همه سندلی زار و گریان شدند ز درد دل مای بریان شدند
نشستند یک ماه باسوگ شاه سرماه یک سر بیامد سپاه
همه نامداران وگردان شهر هرآنکس که او را خرد بود بهر
سخن رفت هرگونه بر انجمن چنین گفت فرزانه ای رای زن
که این زن که از تخم جمهور بود همیشه ز کردار بد دور بود
همه راستی خواستی نزد شوی نبود ایچ تابود جز دادجوی
نژادیست این ساخته داد را همه راستی را و بنیاد را
همان به که این زن بود شهریار که او ماند زین مهتران یادگار
زگفتار او رام گشت انجمن فرستاده شد نزد آن پاک تن
که تخت دو فرزند را خود بگیر فزاینده کاریست این ناگزیر
چوفرزند گردد سزاوار گاه بدو ده بزرگی و گنج و سپاه
ازان پس هم آموزگارش تو باش دلارام و دستور و رایش تو باش
به گفتار ایشان زن نیک بخت بیفراخت تاج و بیاراست تخت
فزونی وخوبی وفرهنگ وداد همه پادشاهی بدو گشت شاد
دوموبد گزین کرد پاکیزه رای هنرمند و گیتی سپرده به پای
بدیشان سپرد آن دو فرزند را دو مهتر نژاد خردمند را
نبودند ز ایشان جدا یک زمان بدیدار ایشان شده شادمان
چو نیرو گرفتند و دانا شدند بهر دانشی بر توانا شدند
زمان تا زمان یک ز دیگر جدا شدندی برمادر پارسا
که ازماکدامست شایسته تر به دل برتر و نیز بایسته تر
چنین گفت مادر به هر دو پسر که تا از شما باکه یابم هنر
خردمندی ورای و پرهیز و دین زبان چرب و گوینده و بفرین
چودارید هر دو ز شاهی نژاد خرد باید و شرم و پرهیز وداد
چوتنها شدی سوی مادر یکی چنین هم سخن راندی اندکی
که از ما دو فرزند کشور کراست به شاهی و این تخت و افسرکراست
بدو مام گفتی که تخت آن تست هنرمندی و رای و بخت آن تست
به دیگر پسرهم ازینسان سخن همی راندی تا سخن شد کهن
دل هرد وان شاد کردی به تخت به گنج وسپاه وبنام و به بخت
رسیدند هر دو به مردی به جای بدآموز شد هر دو را رهنمای
زرشک اوفتادند هردو به رنج برآشوفتند ازپی تاج وگنج
همه شهرزایشان بدونیم گشت دل نیک مردان پرازبیم گشت
زگفت بدآموز جوشان شدند به نزدیک مادرخروشان شدند
بگفتند کزماکه زیباترست که برنیک وبد برشکیباترست
چنین پاسخ آورد فرزانه زن که باموبدی یکدل ورای زن
شمارابباید نشستن نخست برام وباکام فرجام جست
ازان پس خنیده بزرگان شهر هرآنکس که اودارد از رای بهر
یکایک بگوییم با رهنمون نه خوبست گرمی به کاراندرون
کسی کو بجوید همی تاج وگاه خردباید ورای وگنج وسپاه
چو بیدادگر پادشاهی کند جهان پر ز گرم وتباهی کند
به مادر چنین گفت پرمایه گو کزین پرسش اندر زمانه مرو
اگر کشور ازمن نگیرد فروغ به کژی مکن هیچ رای دروغ
به طلخند بسپار گنج وسپاه من او را یکی کهترم نیکخواه
وگر من به سال وخرد مهترم هم از پشت جمهور کنداورم
بدو گوی تا از پی تاج و تخت نگیرد به بی دانشی کارسخت
بدو گفت مادر که تندی مکن براندیشه باید که رانی سخن
هرآنکس که برتخت شاهی نشست میان بسته باید گشاده دو دست
نگه داشتن جان پاک از بدی بدانش سپردن ره بخردی
هم از دشمن آژیر بودن به جنگ نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ
ز داد و ز بیداد شهر و سپاه بپرسد خداوند خورشید و ماه
اگر پشه از شاه یابد ستم روانش به دوزخ بماند دژم
جهان از شب تیره تاریک تر دلی باید ازموی باریک تر
که از بد کند جان و تن را رها بداند که کژی نیارد بها
چو بر سرنهد تاج بر تخت داد جهانی ازان داد باشند شاد
سرانجام بستر ز خشتست وخاک وگر سوخته گردد اندر مغاک
ازین دودمان شاه جمهور بود که رایش ز کردار بد دور بود
نه هنگام بد مردن او را بمرد جهان را به کهتر برادر سپرد
زد نبر بیامد سرافراز مای جوان بود و بینا دل وپاک رای
همه سندلی پیش اوآمدند پر از خون دل و شاه جو آمدند
بیامد به تخت مهی برنشست میان تنگ بسته گشاده دو دست
مرا خواست انباز گشتیم وجفت بدان تا نماند سخن درنهفت
اگر زانک مهتر برادر تویی به هوش وخرد نیز برتر تویی
همان کن که جان را نداری به رنج ز بهر سرافرازی و تاج وگنج
یکی ازشما گرکنم من گزین دل دیگری گردد از من بکین
مریزید خون از پی تاج وگنج که برکس نماند سرای سپنج
ز مادر چو بشنید طلخند پند نیامدش گفتار او سودمند
بمارد چنین گفت کز مهتری همی از پی گو کنی داوری
به سال ار برادر ز من مهترست نه هرکس که او مهتر او بهترست
بدین لشکر من فروان کسست که همسال او به آسمان کرکسست
که هرگز نجویند گاه وسپاه نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه
پدر گر به روز جوانی بمرد نه تخت بزرگی کسی راسپرد
دلت جفت بینم همی سوی گو برآنی که او را کنی پیشرو
من ازگل برین گونه مردم کنم مبادا که نام پدر گم کنم
یکی مادرش سخت سوگند خورد که بیزارم از گنبد لاژورد
اگرهرگز این آرزو خواستم ز یزدان وبردل بیاراستم
مبر زین سن جز به نیکی گمان مشو تیز باگردش آسمان
که آن راکه خواهد دهد نیکوی نگر جز به یزدان به کس نگروی
من انداختم هرچ آمد ز پند اگر نیست پند منت سودمند
نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید وزین پند من توشهٔ جان کنید
وزان پس همه بخردان را بخواند همه پندها پیش ایشان براند
کلید درگنج دو پادشا که بودند بادانش و پارسا
بیاورد وکرد آشکارا نهان به پیش جهاندیدگان ومهان
سراسر بر ایشان ببخشید راست همه کام آن هر دو فرزند خواست
چنین گفت زان پس به طلخند گو که ای نیک دل نامور یار نو
شنیدم که جمهور چندی ز مای سرافرازتر بد به سال و برای
پدرت آن گرانمایه نیکخوی نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی
نه ننگ آمدش هرگز از کهتری نجست ایچ بر مهتران مهتری
نگر تا پسندد چنین دادگر که من پیش کهتر ببندم کمر
نگفت مادر سخن جز به داد تو را دل چرا شد ز بیداد شاد
ز لشکر بخوانیم چندی مهان خردمند و برگشته گرد جهان
ز فرزانگان چون سخن بشنویم برای و به گفتارشان بگرویم
ز ایوان مادر بدین گفت وگوی برفتند ودلشان پر از جست وجوی
برین برنهادند هر دو جوان کزان پس ز گردان وز پهلوان
ز دانا وپاکان سخن بشنویم بران سان که باشد بدان بگرویم
کز ایشان همی دانش آموختیم به فرهنگ دلها برافروختیم
بیامد دو فرزانه رهنمای میانشان همی رفت هر گونه رای
همی خواست فرزانه گو که گو بود شاه درسندلی پیشرو
هم آنکس که استاد طلخند بود به فرزانگی هم خردمند بود
همی این بران بر زد وآن برین چنین تا دو مهتر گرفتند کین
نهاده بدند اندر ایوان دو تخت نشسته به تخت آن دو پیروز بخت
دلاور دو فرزانه بردست راست همی هریکی ازجهان بهرخواست
گرانمایگان را همه خواندند بایوان چپ و راست بنشاندند
زبان برگشادند فرزانگان که ای سرفرازان ومردانگان
ازین نامداران فرخ نژاد که دارید رسم پدرشان به یاد
که خواهید برخویشتن پادشا که دانید زین دوجوان پارسا
فروماندند اندران موبدان بزرگان و بیدار دل بخردان
نشسته همی دوجوان بر دو تخت بگفت دو فرزانه نیکبخت
بدانست شهری و هم لشکری کزان کارجنگ آید و داوری
همه پادشاهی شود بر دو نیم خردمند ماند به رنج وبه بیم
یکی ز انجمن سر برآورد راست به آوا سخن گفت و برپای خاست
که ما از دو دستور دو شهریار چه یاریم گفتن که آید به کار
بسازیم فردا یکی انجمن بگوییم با یکدگر تن به تن
وزان پس فرستیم یک یک پیام مگر شهریاران بیابند کام
برفتند ز ایوان ژکان و دژم لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفتند کین کار با رنج گشت ز دست جهاندیده اندر گذشت
برادر ندیدیم هرگز دو شاه دو دستور بدخواه در پیشگاه
ببودند یک شب پرآژنگ چهر بدانگه که برزد سر از کوه مهر
برفتند یک سر بزرگان شهر هرآنکس که شان بود زان کار بهر
پر آواز شد سندلی چار سوی سخن رفت هرگونه بی آرزوی
یکی راز ز گردان بگو بود رای یکی سوی طلخند بد رهنمای
زبانها ز گفتارشان شد ستوه نگشتند همرای و با هم گروه
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن سپاهی وشهری همه تن به تن
یکی سوی طلخند پیغام کرد زبان را زگو پر ز دشنام کرد
دگر سوی گر رفت با گرز و تیغ که از شاه جان را ندارم دریغ
پرآشوب شد کشور سندلی بدان نیکخواهی و آن یک دلی
خردمند گوید که در یک سرای چوفرمان دوگردد نماند به جای
پس آگاهی آمد به طلخند و گو که هر بر زنی بایکی پیشرو
همه شهر ویران کنند از هوا نباید که دارند شاهان روا
ببودند زان آگهی پر هراس همی داشتندی شب و روز پاس
چنان بد که روزی دو شاه جوان برفتند بی لشکر و پهلوان
زبان برگشادند یک با دگر پرآژنگ روی و پراز جنگ سر
به طلخند گفت ای برادر مکن کز اندازه بگذشت ما را سخن
بتا روی بر خیره چیزی مجوی که فرزانگان آن نبینند روی
شنیدی که جمهور تا زنده بود برادر ورا چون یکی بنده بود
بمرد او و من ماندم خوار و خرد یکی خرد را گاه نتوان سپرد
جهان پر ز خوبی بد از رای اوی نیارست جستن کسی جای اوی
برادر ورا همچو جان بود و تن بشاهی ورا خواندند انجمن
اگر بودمی من سزاوار گاه نکردی به مای اندرون کس نگاه
بر آیین شاهان گیتی رویم ز فرزانگان نیک و بد بشنویم
من ازتو به سال وخرد مهترم توگویی که من کهترم بهترم
مکن ناسزا تخت شاهی مجوی مکن روی کشور پر از گفت وگوی
چنین پاسخ آورد طلخند پس به افسون بزرگی نجستست کس
من این تاج و تخت از پدر یافتم ز تخمی که او کشت بریافتم
همه پادشاهی و گنج و سپاه ازین پس به شمشیر دارم نگاه
ز جمهور وز مای چندین مگوی اگر آمنی تخت را رزم جوی
سرانشان پر از جنگ باز آمدند به شهر اندرون رزمساز آمدند
سپاهی وشهری همه جنگجوی بدرگاه شاهان نهادند روی
گروهی به طلخند کردند رای دگر را بگو بود دل رهنمای
برآمد خروش از در هر دو شاه یکی را نبود اندر آن شهر راه
نخستین بیاراست طلخند جنگ نبودش به جنگ دلیران درنگ
سرگنجهای پدر بر گشاد سپه راهمه ترگ وجوشن بداد
همه شهر یکسر پر از بیم شد دل مرد بخرد بدو نیم شد
که تا چون بود گردش آسمان کرا برکشد زین دومهتر زمان
همه کشور آگاه شد زین دو شاه دمادم بیامد زهر سو سپاه
بپوشید طلخند جوشن نخست به خون ریختن چنگها را بشست
بیاورد گو نیز خفتان وخود همی داد جان پدر را درود
بدان تندی ازجای برخاستند همی پشت پیلان بیاراستند
نهادند برکوهه پیل زین توگفتی همی راه جوید زمین
همه دشت پر زنگ وهندی درای همه گوش پر ناله کرنای
به لشکر گه آمد دوشاه جوان همه بهر بیشی نهاده روان
سپهر اندران رزمگه خیره شد ز گرد سپه چشمها تیره شد
بر آمد خروشیدن گاو دم ز دو رویه آواز رویینه خم
بیاراست با میمنه میسره تو گفتی زمین کوه شد یکسره
دولشکر کشیدند صف بر دو میل دو شاه سرافراز بر پشت پیل
درفشی درفشان به سر بر به پای یکی پیکرش ببر و دیگر همای
پیاده به پیش اندرون نیزه دار سپردار و شایستهٔ کار زار
نگه کرد گو اندران دشت جنگ هوا دید چون پشت جنگی پلنگ
همه کام خاک وهمه دشت خون بگرد اندرون نیزه بد رهنمون
به طلخند هرچند جانش بسوخت ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت
گزین کرد مردی سخنگوی گو کزان مهتران او بدی پیشرو
که رو پیش طلخند و او را بگوی که بیداد جنگ برادر مجوی
که هر خون که باشد برین ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته
یکی گوش بگشای بر پندگو به گفتار بدگوی غره مشو
نباید که از ما بدین کارزار نکوهش بود در جهان یادگار
که این کشور هند ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
بپرهیز ازین جنگ و آویختن به بیداد بر خیره خون ریختن
دل من بدین آشتی شاد کن ز فام خرد گردن آزاد کن
ازین مرز تا پیش دریای چین تو راباد چندانک خواهی زمین
همه مهر با جان برابر کنیم تو را بر سرخویش افسر کنیم
ببخشیم شاهی به کردار گنج که این تخت و افسر نیرزد به رنج
وگر چند بیداد جویی همه پراگندن گرد کرده رمه
بدین گیتی اندر نکوهش بود همین رابدان سر پژوهش بود
مکن ای برادر به بیداد رای که بیداد را نیست با داد پای
فرستاده چون پیش طلخند شد به پیغام شاه از در پند شد
چنین داد پاسخ که او را بگوی که درجنگ چندین بهانه مجوی
برادر نخوانم تو را من نه دوست نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست
همه پادشاهی تو ویران کنی چوآهنگ جنگ دلیران کنی
همه بدسگالان به نزد تواند به بهرام روز اورمزد تواند
گنهکار هم پیش یزدان تویی که بد نام و بد گوهر و بد خویی
ز خونی که ریزند زین پس به کین تو باشی به نفرین و من به آفرین
و دیگر که گفتی ببخشیم تاج هم این مرزبانی و این تخت عاج
هر آنگه که تو شهریاری کنی مرا مرز بخشی و یاری کنی
نخواهم که جان باشد اندر تنم وگر چشم برتاج شاه افگنم
کنون جنگ را بر کشیدم رده هوا شد چو دیبا به زر آژده
ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان نداند کنون گورکیب ازعنان
برآورد گه بر سرافشان کنم همه لشکرش را خروشان کنم
بران سان سپاه اندر آرم به جنگ که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ
بیارند گو را کنون بسته دست سپاهش ببینند هر سو شکست
که ازبندگان نیز با شهریار نپوشد کسی جوشن کارزار
چو پاسخ شنید آن خردمند مرد بیامد همه یک به یک یاد کرد
غمی شد دل گوچو پاسخ شنید که طلخند را رای پاسخ ندید
پر اندیشه فرزانه را پیش خواند ز پاسخ فراوان سخنها براند
بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی یکی چارهٔ کار با من بگوی
همه دشت خونست و بی تن سرست روان را گذر بر جهانداورست
نباید کزین جنگ فرجام کار به ما بازماند بد روزگار
بدو گفت فرزانه کای شهریار نباید تو را پندآموزگار
گر از من همی بازجویی سخن به جنگ برادر درشتی مکن
فرستاده ای تیز نزدیک اوی سرافراز با دانش و نرم گوی
بباید فرستاد و دادن پیام بگردد مگر او ازین جنگ رام
بدو ده همه گنج نابرده رنج تو جان برادر گزین کن ز گنج
چو باشد تو را تاج و انگشتری به دینار با او مکن داوری
نگه کردم از گردش آسمان بدین زودی او را سرآید زمان
ز گردنده هفت اختر اندر سپهر یکی را ندیدم بدو رای ومهر
تبه گردد او هم بدین دشت جنگ نباید گرفتن خود این کار تنگ
مگر مهر شاهی و تخت و کلاه بدان تات بد دل نخواند سپاه
دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج بده تا نباشد روانش به رنج
تو گر شهریاری و نیک اختری به کار سپهری تواناتری
ز فرزانه بشنید شاه این سخن دگر باره رای نوافگند بن
ز درد برادر پر از آب روی گزین کرد نیک اختری چرب گوی
بدوگفت گو پیش طلخند شو بگویش که پر درد و رنجست گو
ازین گردش رزم و این کارزار همی خواهد از داور کردگار
که گرداند اندر دلت هوش ومهر به تابی ز جنگ برادر توچهر
به فرزانه ای کو به نزدیک تست فروزندهٔ جان تاریک تست
بپرس از شمار ده و دو و هفت که چون خواهد این کار بیداد رفت
اگر چند تندی و کنداوری هم از گردش چرخ برنگذری
همه گرد بر گرد ما دشمنست جهانی پر از مردم ریمنست
همان شاه کشمیر وفغفور چین که تنگست از ایشان به ما بر زمین
نکوهیده باشیم ازین هر دو روی هم از نامداران پرخاشجوی
که گویند کز بهر تخت وکلاه چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه
به گوهر مگر هم نژاده نیند همان از گهر پاکزاده نیند
ز لشکر گر آیی به نزدیک من درفشان کنی جان تاریک من
ز دینار و دیبا و از اسب و گنج ببخشم نمانم که مانی به رنج
هم از دست من کشور و مهر و تاج بیابی همان یاره و تخت عاج
زمهر برادر تو را ننگ نیست مگر آرزویت جز از جنگ نیست
اگر پند من سر به سر نشنوی به فرجام زین بد پشیمان شوی
فرستاده آمد چو باد دمان به نزدیک طلخند تیره روان
بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز
چو بشنید طلخند گفتار اوی خردمندی و رای و دیدار اوی
ازان کآسمان را دگر بود راز بگفت برادر نیامد فراز
چنین داد پاسخ که گو رابگوی که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی
بریده زوانت بشمشیر بد تنت سوخته ز آتش هیربد
شنیدم همه خام گفتار تو نبینم جزا ز چاره بازار تو
چگونه دهی گنج و شاهی بمن توخود کیستی زین بزرگ انجمن
توانایی و گنج و شاهی مراست ز خورشید تا آب و ماهی مراست
همانا زمانت فراز آمدست کت اندیشه های دراز آمدست
سپاه ایستاده چنین بر دومیل ز آورد مردان و پیکار پیل
بیارای لشکر فراز آر جنگ به رزم آمدی چیست رای درنگ
چنان بینی اکنون ز من دستبرد که روزت ستاره بباید شمرد
ندانی جز افسون و بند و فریب چودیدی که آمد بپیشت نشیب
ازاندیشه ای دور و ز تاج و تخت نخواند تو را دانشی نیکبخت
فرستاده آمد سری پر ز باد همه پاسخ پادشا کرد یاد
چنین تا شب تیره بنمود روی فرستاده آمد همی زین بدوی
فرود آمدند اندران رزمگاه یکی کنده کندند پیش سپاه
طلایه همی گشت بر گرد دشت بدین گونه تارامش اندر گذشت
چوبرزد سر از برج شیرآفتاب زمین شد بکردار دریای آب
یکی چادر آورد خورشید زرد بگسترد برکشور لاژورد
برآمد خروشیدن کرنای هم آواز کوس از دو پرده سرای
درفش دو شاه نوآمد به دید سپه میمنه میسره برکشید
دو شاه سرافراز در قلبگاه دو دستور فرزانه درپیش شاه
به فرزانهٔ خویش فرمود گو که گوید به آواز با پیشرو
که بر پای دارید یکسر درفش کشیده همه تیغهای بنفش
یکی ازیلان پیش منهید پای نباید که جنبد پیاده ز جای
که هرکس تندی کند روز جنگ نباشد خردمند یا مرد سنگ
ببینم که طلخند با این سپاه چگونه خرامد به آوردگاه
نباشد جز از رای یزدان پاک ز رخشنده خورشید تا تیره خاک
ز پند آزمودیم وز مهر چند نبود ایچ ازین پندها سودمند
گر ایدون که پیروز گردد سپاه مرا بردهد گردش هور و ماه
مریزید خون از پی خواسته که یابید خود گنج آراسته
وگر نامداری بود زین سپاه که اسب افگند تیز برقلبگاه
چو طلخند را یابد اندر نبرد نباید که بر وی فشانند گرد
نیایش کنان پیش پیل ژیان بباید شدن تنگ بسته میان
خروشی برآمد که فرمان کنیم ز رای توآرایش جان کنیم
وزان روی طلخند پیش سپاه چنین گفت با پاسبانان گاه
گر ایدون که باشیم پیروزگر دهد گردش اختر نیک بر
همه تیغها کینه رابر کشیم به یزدان پناهیم و دم در کشیم
چو یابید گو را نبایدش کشت نه با اوسخن نیز گفتن درشت
بگیریدش از پشت آن پیل مست به پیش من آرید بسته دو دست
همانگه خروشیدن کرنای برآمد زدهلیز پرده سرای
همه کوه و دریا پر آواز گشت توگفتی سپهر روان بازگشت
ز بس نعره و چاک چاک تبر ندانست کس پای گیتی ز سر
ز رخشنده پیکان و پر عقاب همی دامن اندر کشید آفتاب
زمین شد به کردار دریای خون در ودشت بد زیرخون اندرون
دو پیل ژیان شاهزاده دو شاه براندند هر دو ز قلب سپاه
برآمد خروشی ز طلخند وگو که از باد ژوپین من دور شو
به جنگ برادر مکن دست پیش نگه دار ز آواز من جای خویش
همی این بدان گفت وآن هم بدین چودریای خون شد سراسر زمین
یلانی که بودند خنجر گزار بگشتند پیرامن کارزار
ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوی همی خون و مغز اندر آمد به جوی
برین گونه تا خور ز گنبد بگشت وز اندازه آویزش اندرگذشت
خروش آمد از دشت و آواز گو که ای جنگسازان و گردان نو
هرآنکس که خواهد زما زینهار مدارید ازو کینه در کارزدار
بدان تا برادر بترسد ز جنگ چوتنها بماند نسازد درنگ
بسی خواستند از یلان زینهار بسی کشته شد در دم کار زار
چو طلخند بر پیل تنها بماند گو او را به آواز چندی بخواند
که رو ای برادر به ایوان خویش نگه کن به ایوان و دیوان خویش
نیابی همانا بسی زنده تن از آن تیغزن نامدار انجمن
همه خوب کاری ز یزدان شاس وزو دار تا زنده باشی سپاس
که زنده برفتی توازپیش جنگ نه هنگام رایست و روز درنگ
چوبشنید طلخند آواز اوی شد از ننگ پیچان و پر آب روی
به مرغ آمد از دشت آوردگاه فراز آمدندش زهر سو سپاه
در گنج بگشاد و روزی بداد سپاهش شد آباد و با کام وشاد
سزاوار خلعت هر آنکس که دید بیاراست او را چنانچون سزید
به دینار چون لشکر آباد گشت دل جنگجوی از غم آزادگشت
پیامی فرستاد نزدیک گو که ای تخت را چون بپالیز خو
برآنی که از من شدی بی گزند دلت را به زنار افسون مبند
به آتش شوی ناگهان سوخته روان آژده چشمها دوخته
چو بشنید گو آن پیام درشت دلش راز مهر برادر بشست
دلش زان سخن گشت اندوهگین به فرزانه گفت این شگفتی ببین
بدوگفت فرزانه کای شهریار تویی از پدر تخت را یادگار
ز دانش پژوهان تو داناتری هم از تاجداران تواناتری
مرا این درستست و گفتم بشاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه
که این نامور تا نگردد هلاک بگردد چو مار اندرین تیره خاک
به پاسخ تو با او درشتی مگوی بپیوند و آزرم او را بجوی
اگر جنگ سازد بسازیم جنگ که او با شتابست و ما با درنگ
سپهبد فرستاده را پیش خواند به خوبی فراوان سخنها براند
بدوگفت رو با برادر بگوی که چندین درشتی و تندی مجوی
درشتی نه زیباست با شهریار پدرنامور بود و تو نامدار
مرا این درستست کز پند من تو دوری نجویی ز پیوند من
ولیکن مرا ز آنک هست آرزوی که تو نامور باشی و نامجوی
بگویم همه آنچ اندر دلست سخنها که جانم برو مایلست
تو را سر بپیچد ز دستور بد زآسانی و رای وراه خرد
مگوی ای برادر سخن جز بداد که گیتی سراسر فسونست و باد
سوی راستی یاز تا هرچ هست ز گنج ومردان خسروپرست
فرستم همه سر به سر پیش تو ببیند روان بداندیش تو
که اندر دل من جز از داد نیست مباد آنک از جان تو شاد نیست
برینست رایم که دادم پیام اگر بشنود مهتر خویش کام
ور ایدون که رایت جز از جنگ نیست به خوبی و پیوندت آهنگ نیست
بسازم کنون جنگ را لشکری که باید سپاه مرا کشوری
ازین مرز آباد ما بگذریم سپه را همه پیش دریا بریم
یکی کنده سازیم گرد سپاه برین جنگجویان ببندیم راه
ز دریا بکنده در آب افگنیم سراسر سر اندر شتاب افگنیم
بدان تا هرآنکس که بیند شکست ز کنده نباشد ورا راه جست
ز ماهرک پیروز گردد به جنگ بریزیم خون اندرین جای تنگ
سپه را همه دستگیر آوریم مبادا که شمشیر و تیر آوریم
فرستاده برگشت و آمد چو باد بروبر سخنهای گو کرد یاد
چوطلخند بشنید گفتار گو ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو
بفرمود تا پیش او خواندند سزاوار هر جای بنشاندند
همه پاسخ گو بدیشان بگفت همه رازها برگشاد از نهفت
به لشکر چنین گفت کین جنگ نو به دریا که اندیشه کردست گو
چه بینید واین را چه رای آوریم که اندیشه او به جای آوریم
اگر بود خواهید با من یکی نپیچید سر را ز داد اندکی
اگر جنگ جویم چه دریا چه کوه چو در جنگ لشکر بود هم گروه
اگر یار باشید با من به جنگ از آواز روبه نترسد پلنگ
هر آنکس که جویند نام بزرگ ز گیتی بیابند کام بزرگ
جهانجوی اگر کشته گردد به نام به از زنده دشمن بدو شادکام
هر آنکس که درجنگ تندی کند همی از پی سودمندی کند
بیابید چندان ز من خواسته پرستنده و اسب آراسته
ز کشمیر تا پیش دریای چین به هر شهر برماکنند آفرین
ببخشم همه شهرها بر سپاه چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه
بپاسخ همه مهتران پیش اوی یکایک نهادند برخاک روی
که ما نام جوییم و تو شهریار ببینی کنون گردش روزگار
ز درگاه طلخند برشد خروش ز لشکر همه کشور آمد بجوش
سپه را همه سوی دریا کشید وزان پس سپاه گوآمد پدید
برابر فرود آمدند آن دو شاه که بوند با یکدگر کینه خواه
بگرد اندرون کنده ای ساختند چوشد ژرف آب اندر انداختند
دو لشکر برابر کشیدند صف سواران همه بر لب آورده کف
بیاراست با میسره میمنه کشیدند نزدیک دریا بنه
دو شاه گرانمایه پر درد و کین نهادند برپشت پیلان دو زین
به قلب اندرون ساخته جای خویش شده هر یکی لشکر آرای خویش
زمین قار شد آسمان شد بنفش ز بس نیزه و پرنیانی درفش
هوا شد ز گرد سپاه آبنوس ز نالیدن بوق وآوای کوس
تو گفتی که دریا بجوشد همی نهنگ اندرو خون خروشد همی
ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ ز دریا برآمد یکی تیره میغ
چو بر چرخ خورشید دامن کشید چنان شد که کس نیز کس را ندید
توگفتی هوا تیغ بارد همی بخاک اندرون لاله کارد همی
ز افگنده گیتی بران گونه گشت که کرکس نیارست برسرگذشت
گروهی بکنده درون پر ز خون دگر سر بریده فگنده نگون
ز دریا همی خاست از باد موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج
همه دشت مغز و جگر بود و دل همه نعل اسبان ز خون پر ز گل
نگه کرد طلخند از پشت پیل زمین دید برسان دریای نیل
همه باد بر سوی طلخند گشت به راه و به آب آرزومند گشت
ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز نه آرام دید و نه راه گریز
بران زین زرین بخفت و بمرد همه کشور هند گو راسپرد
ببیشی نهادست مردم دو چشم ز کمی بود دل پر از درد وخشم
نه آن ماند ای مرد دانا نه این ز گیتی همه شادمانی گزین
اگر چند بفزاید از رنج گنج همان گنج گیتی نیرزد به رنج
زقلب سپه چون نگه کرد گو ندید آن درفش سپهدار نو
سواری فرستاد تا پشت پیل بگردد بجوید همه میل میل
ببیند که آن لعل رخشان درفش کزو بود روی سواران بنفش
کجاشد که بنشست جوش نبرد مگر چشم من تیره گون شد ز گرد
سوار آمد و سر به سر بنگرید درفش سرنامداران ندید
همه قلب گه دید پر گفت و گوی سواران کشور همه شاه جوی
فرستاده برگشت و آمد چو باد سخنها همه پیش او کرد یاد
سپهبد فرود آمد از پشت پیل پیاده همی رفت گریان دو میل
بیامد چوطلخند را مرده دید دل لشکر از درد پژمرده دید
سراپای او سر به سر بنگرید به جایی برو پوست خسته ندید
خروشان همه گوشت بازو بکند نشست از برش سوگوار و نژند
همی گفت زار ای نبرده جوان برفتی پر از درد و خسته روان
تو راگردش اختر بد بکشت وگرنه نزد بر تو بادی درشت
بپیچید ز آموزگاران سرت تو رفتی ومسکین دل مادرت
بخوبی بسی راندم با تو پند نیامد تو را پند من سودمند
چو فرزانه گو بد آنجا رسید جهان جوی طلخند را مرده دید
برادرش گریان و پر درد گشت خروش سواران بران پهن دشت
خروشان بغلتید در پیش گو همی گفت زار ای جهان دار نو
ازان پس بیاراست فرزانه پند بگو گفت کای شهریار بلند
ازین زاری و سوگواری چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود
سپاس از جهان آفرینت یکیست که طلخند بر دست تو کشته نیست
همه بودنی گفته بودم به شاه ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه
که چندان به پیچید برزم این جوان که برخویشتن بر سر آرد زمان
کنون کار طلخند چون بادگشت بنادانی و تیزی اندر گذشت
سپاهست چندان پر از درد و خشم سراسر همه برتو دارند چشم
بیارام و ما را تو آرام ده خرد را به آرام دل کام ده
که چون پادشا را ببیند سپاه پر از درد و گریان پیاده به راه
بکاهدش نزد سپاه آبروی فرومایه گستاخ گردد بروی
به کردار جام گلابست شاه که از گرد یکباره گردد تباه
ز دانا خردمند بشنید پند خروشی ز لشکر برآمد بلند
که آن لشکر اکنون جدا نیست زین همه آفرین باد بر آن و این
همه پاک در زینهار منید وزین بر منش یادگار منید
ازان پس چو دانندگان را بخواند به مژگان بسی خون دل برفشاند
ز پند آنچ طلخند را داده بود بدیاشن بگفت آنچ ازو هم شنود
یکی تخت تابوت کردش ز عاج ز زر و ز پیروزه و خوب ساج
بپوشید رویش به چینی پرند شد آن نامور نامبردار هند
بدبق و بقیر و بکافور و مشک سرتنگ تابوت کردند خشک
وزان جایگه تیز لشکر براند به راه و به منزل فراوان نماند
چو شاهان گزیدند جای نبرد بشد مادر از خواب و آرام و خورد
همیشه بره دیدبان داشتی به تلخی همی روز بگذاشتی
چوازراه برخاست گرد سپاه نگه کرد بینادل از دیده گاه
همی دیده بان بنگرید از دو میل که بیند مگر تاج طلخند و پیل
ز بالا درفش گو آمد پدید همه روی کشور سپه گسترید
نیامد پدید از میان سپاه سواری برافگند از دیده گاه
که لشکر گذر کرد زین روی کوه گو وهرک بودند با او گروه
نه طلخند پیدا نه پیل و درفش نه آن نامداران زرینه کفش
ز مژگان فروریخت خون مادرش فراوان به دیوار بر زد سرش
ازان پس چوآمد به مام آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
جهاندار طلخند بر زین بمرد سرگاه شاهی بگو در سپرد
همی جامه زد چاک و رخ را بکند به گنجور گنج آتش اندر فگند
به ایوان او شد دمان مادرش به خون اندرون غرقه گشته سرش
همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت ازان پس بلند آتشی برفروخت
که سوزد تن خویش به آیین هند ازان سوگ پیداکند دین هند
چو از مادر آگاهی آمد بگو برانگیخت آن بارهٔ تیزرو
بیامد ورا تنگ در بر گرفت پر از خون مژه خواهش اندر گرفت
بدو گفت کای مهربان گوش دار که ما بیگناهیم زین کارزار
نه من کشتم او را نه یاران من نه گردی گمان برد زین انجمن
که خود پیش او دم توان زد درشت ورا گردش اختر بد بکشت
بدو گفت مادر که ای بدکنش ز چرخ بلند آیدت سرزنش
برادر کشی از پی تاج و تخت نخواند تو را نیکدل نیکبخت
چنین داد پاسخ که ای مهربان نشاید که برمن شوی بدگمان
بیارام تا گردش روزمگاه نمایم تو را کار شاه و سپاه
که یارست شد پیش او رزمجوی کرا بود در سر خود این گفت وگوی
به دادار کو داد ومهر آفرید شب و روز و گردان سپهر آفرید
کزین پس نبیند مرا مهر و گاه نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه
مگر کین سخن آشکارا کنم ز تندی دلت پرمداراکنم
که او را بدست کسی بد زمان که مردم رهایی نیابد ازان
که یابد به گیتی رهایی ز مرگ وگر جان بپوشد به پولاد ترگ
چنان شمع رخشان فرو پژمرد بگیت کسی یک نفس نشمرد
وگر چون نمایم نگردی تو رام به دادار دارنده کوراست کام
که پیشت به آتش بر خویش را بسوزم ز بهر بداندیش را
چو بشنید مادر سخنهای گو دریغ آمدش برز و بالای گو
بدو گفت مادر که بنمای راه که چون مرد بر پیل طلخند شاه
مگر بر من این آشکارا شود پر آتش دلم پرمدارا شود
پر از در شد گو بایوان خویش جهاندیده فرزانه را خواند پیش
بگفت آنچ با مادرش رفته بود ز مادر که برآتش آشفته بود
نشستند هر دو بهم رای زن گو و مرد فرزانه بی انجمن
بدو گفت فرزانه کای نیکخوی نگردد بما راست این آرزوی
ز هر سو بخوانیم برنا و پیر کجا نامداری بود تیزویر
ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای وزان تیزویران جوینده رای
ز دریا و از کنده وزرمگاه بگوییم با مرد جوینده راه
سواران بهر سو پراگند گو بجایی که بد موبدی پیشرو
سراسر بدرگاه شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند
جهاندار بنشست با موبدان بزرگان دانادل و بخردان
صفت کرد فرزانه آن رزمگاه که چون رفت پیکار جنگ وسپاه
ز دریا و از کنده و آبگیر یکایک بگفتند با تیزویر
نخفتند زایشان یکی تیره شب نه بر یکدگر برگشادند لب
ز میدان چو برخاست آواز کوس جهاندیدگان خواستند آبنوس
یکی تخت کردند از چارسوی دومرد گرانمایه و نیکخوی
همانند آن کنده و رزمگاه بروی اندر آورده روی سپاه
بران تخت صدخانه کرده نگار صفی کرد او لشکر کارزار
پس آنگه دولشکر زساج و زعاج دو شاه سرافراز با پیل وتاج
پیاده بدید اندرو با سوار همه کرده آرایش کارزار
ز اسبان و پیلان و دستور شاه مبارز که اسب افگند بر سپاه
همه کرده پیکر به آیین جنگ یک تیز وجنبان یکی با درنگ
بیاراسته شاه قلب سپاه ز یک دست فرزانهٔ نیک خواه
ابر دست شاه از دو رویه دو پیل ز پیلان شده گرد همرنگ نیل
دو اشتر بر پیل کرده به پای نشانده برایشان دو پاکیزه رای
به زیر شتر در دو اسب و دو مرد که پرخاش جویند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روی دوصف ز خون جگر بر لب آورده کف
پیاده برفتی ز پیش و ز پس کجا بود در جنگ فریادرس
چو بگذاشتی تا سر آوردگاه نشستی چو فرزانه بر دست شاه
همان نیزه فرزانه یک خانه بیش نرفتی نبودی ازین شاه پیش
سه خانه برفتی سرافراز پیل بدیدی همه رزم گه از دو میل
سه خانه برفتی شتر همچنان برآورد گه بر دمان و دنان
نرفتی کسی پیش رخ کینه خواه همی تاختی او همه رزمگاه
همی راند هر یک به میدان خویش برفتن نکردی کسی کم و بیش
چو دیدی کسی شاه را در نبرد به آواز گفتی که شاها بگرد
ازان پس ببستند بر شاه راه رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه
نگه کرد شاه اندران چارسوی سپه دید افگنده چین در بروی
ز اسب و ز کنده بر و بسته راه چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه
شد از رنج وز تشنگی شاه مات چنین یافت از چرخ گردان برات
ز شطرنج طلخند بد آرزوی گوآن شاه آزاده و نیکخوی
همی کرد مادر ببازی نگاه پر از خون دل از بهر طلخند شاه
نشسته شب و روز پر درد وخشم ببازی شطرنج داده دو چشم
همه کام و رایش به شطرنج بود ز طلخند جانش پر از رنج بود
همیشه همی ریخت خونین سرشک بران درد شطرنج بودش پزشک
بدین گونه بد تاچمان و چران چنین تا سر آمد بروبر زمان
سرآمد کنون برمن این داستان چنان هم که بشنیدم ازباستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چنین گفت شاهوی بیداردل که ای پیر دانای و بسیار دل

شاهویِ هوشیار و بیدار‌دل، به آن پیرمردِ دانا که بسیار آزموده بود، چنین گفت:

نکته ادبی: واژه 'شاهوی' نامی خاص است. 'بیدار‌دل' کنایه از آگاه و هوشیار است.

ایا مرد فرزانه و تیز ویر ز شاهوی پیر این سخن یادگیر

ای مردِ فرزانه و تیزبین و دقیق‌نظر، این سخن را از شاهویِ پیر بشنو و به خاطر بسپار.

نکته ادبی: 'تیز‌ویر' ترکیب صفت و موصوف به معنای دارای هوشِ برنده و سریع است.

که درهند مردی سرافراز بود که با لشکر و خیل و با ساز بود

در هندوستان پادشاهی بلندمرتبه و قدرتمند بود که دارای لشکر، سپاه و تجهیزات جنگی فراوان بود.

نکته ادبی: 'سرافراز' به معنای بزرگ و قدرتمند است. 'خیل' به معنای گروه و لشکر است.

خنیده بهر جای جمهور نام به مردی بهر جای گسترده گام

نامِ او 'جمهور' بود که در همه جا پیچیده بود و در پهلوانی و مردانگی، گام‌های استواری برمی‌داشت.

نکته ادبی: 'خنیده' به معنای مشهور و پرآوازه است.

چنان پادشا گشته برهندوان خردمند و بیدار و روشن روان

او بر هندوستان چنان پادشاهی می‌کرد که خردمند، بیدار و صاحبِ اندیشه‌ای روشن بود.

نکته ادبی: 'روشن‌روان' کنایه از صاحبِ خرد و بینش است.

ورا بود کشمیر تا مرز چین برو خواندندی به داد آفرین

قلمروِ او از کشمیر تا مرز چین گسترده بود و همگان او را به عدالت و دادگری می‌ستودند.

نکته ادبی: 'دادآفرین' به معنای کسی است که مردم به عدالتش آفرین می‌گویند.

به مردی جهانی گرفته بدست ورا سندلی بود جای نشست

او با جوانمردی، جهانی را در اختیار گرفته بود و 'سندل' تختگاه و جایگاهِ نشستنِ او بود.

نکته ادبی: 'سندل' نام مکان/شهر خاص است.

همیدون بدش تاج و گنج و سپاه همیدون نگین وهمیدون کلاه

او هم تاج پادشاهی، گنجینه، سپاه و هم نگینِ انگشتری و کلاهِ شاهانه در اختیار داشت.

نکته ادبی: 'همیدون' به معنای همین‌طور و همچنین است.

هنرمند جمهور فرهنگ جوی سرافراز با دانش و آبروی

جمهور پادشاهی هنرمند، فرهنگ‌دوست، سرافراز، دانش‌مند و دارای آبرو بود.

نکته ادبی: 'فرهنگ‌جوی' یعنی طالبِ علم و دانش.

بدو شادمان زیردستان اوی چه شهری چه از در پرستان اوی

زیردستانش چه شهری بودند و چه کسانی که در خدمتِ دربار بودند، همگی از وجود او شادمان بودند.

نکته ادبی: 'درپرستان' کنایه از ملازمانِ دربار است.

زنی بود هم گوهرش هوشمند هنرمند و با دانش و بی گزند

زنی هوشمند و هم‌ترازِ او (از نظر اصالت) داشت که هنرمند، دانش‌مند و بی‌آزار بود.

نکته ادبی: 'هم‌گوهر' یعنی از نظر اصالت و نژاد همتای او.

پسر زاد زان شاه نیکو یکی که پیدا نبود از پدر اندکی

از آن پادشاهِ خوب، پسری زاده شد که ذره‌ای با پدرش تفاوت نداشت (شبیه او بود).

نکته ادبی: 'نیکو' صفتِ پادشاه و 'گو' در اینجا به معنای فرزندِ دلاور است.

پدر چون بدید آن جهاندار نو هم اندر زمان نام کردند گو

پدر چون آن فرزندِ وارثِ پادشاهی را دید، بلافاصله نام او را 'گو' گذاشت.

نکته ادبی: 'جهاندارِ نو' استعاره از ولیعهد و فرزندِ پادشاه است.

برین برنیامد بسی روزگار که بیمار شد ناگهان شهریار

زمانِ زیادی نگذشته بود که آن پادشاه به طور ناگهانی بیمار شد.

نکته ادبی: 'برین برنیامد بسی روزگار' تعبیری برای گذشتِ زمانِ کوتاه است.

به کدبانو اندرز کرد و به مرد جهانی پر از دادگو را سپرد

به همسرش و بزرگان کشور وصیت کرد و جهانی را که پر از عدالت بود، به آنان سپرد.

نکته ادبی: 'کدبانو' در اینجا به معنای ملکه و همسرِ پادشاه است.

ز خردی نشایست گو بخت را نه تاج و کمر بستن و تخت را

به دلیل کودکی، آن پسر شایسته پادشاهی و بستنِ تاج و کمر و نشستن بر تخت نبود.

نکته ادبی: 'خردی' به معنای خردسالی است.

سران راهمه سر پر از گرد بود ز جمهورشان دل پر از درد بود

سرِ بزرگان از اندیشه و اضطراب پر بود و از وضعیتِ جانشینیِ جمهور، دلشان پر از درد و غم بود.

نکته ادبی: 'سر پر از گرد بودن' کنایه از پریشانی و اضطراب است.

ز بخشیدن و خوردن و داد اوی جهان بود یک سر پر از یاد اوی

به خاطر بخشندگی، سفره‌داری و عدالتِ جمهور، جهان یکسره در یاد و خاطره او بود.

نکته ادبی: 'جهان' در اینجا به معنای مردم است.

سپاهی و شهری همه انجمن زن و کودک و مرد شد رای زن

سپاهیان و مردم شهر، همگی جمع شدند و زنان و کودکان و مردان به مشورت و گفتگو پرداختند.

نکته ادبی: 'رای‌زن' به معنای مشورت‌کننده است.

که این خرد کودک نداند سپاه نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه

گفتند که این کودکِ خردسال، نه آیینِ سپاه‌داری می‌داند و نه راه و رسمِ عدالت و خشم و پادشاهی را.

نکته ادبی: 'خرد' در اینجا به معنای کوچک و کم‌سن است.

همه پادشاهی شود پرگزند اگر شهریاری نباشد بلند

اگر پادشاهی بلندپایه و توانا نباشد، تمامِ ملک دچار آسیب و گزند خواهد شد.

نکته ادبی: 'شهریار بلند' استعاره از پادشاهِ مقتدر و بزرگ است.

به دنبر برادر بد آن شاه را خردمند وشایستهٔ گاه را

آن پادشاه (جمهور)، برادری به نام 'مای' داشت که خردمند و شایسته‌یِ تختِ پادشاهی بود.

نکته ادبی: 'گاه' در اینجا به معنای تخت و مقام است.

کجا نام آن نامور مای بود به دنبر نشسته دلارای بود

آن فردِ نامدار 'مای' نام داشت و در منطقه 'دنبر' ساکن و بسیار زیبا بود.

نکته ادبی: 'دلارای' صفتی برای 'مای' به معنای زیباست.

جهاندیدگان یک به یک شاه جوی ز سندل به دنبر نهادند روی

جهان‌دیدگان و بزرگان، یک‌به‌یک به دنبالِ پادشاه بودند و از سندل به سمتِ دنبر روی آوردند.

نکته ادبی: 'شاه‌جوی' یعنی کسی که به دنبال انتخاب پادشاه است.

بزرگان کشمیر تا مرز چین به شاهی بدو خواندند آفرین

بزرگانِ کشمیر تا مرز چین، همگی او را به پادشاهی ستودند.

نکته ادبی: 'آفرین خواندن' به معنای پذیرفتنِ پادشاهی و ستایش است.

ز دنبر بیامد سرافراز مای به تخت کیان اندر آورد پای

'مایِ' سرافراز از دنبر آمد و بر تختِ پادشاهی نشست.

نکته ادبی: 'تختِ کیان' اشاره به تختِ پادشاهی کهن و باستانی است.

همان تاج جمهور بر سر نهاد بداد و ببخشش در اندر گشاد

همان تاجِ جمهور را بر سر نهاد و درِ بخشش و عدالت را به روی مردم گشود.

نکته ادبی: 'داد و بخشش در اندر گشاد' استعاره از آغازِ دوران عدالت و سخاوت است.

چو با سازشد مام گو را بخواست بپرورد و با جان همی داشت راست

وقتی که حکومت استوار شد، ملکه (مادرِ گو) را خواست و او را گرامی داشت و با جان و دل مراقبش بود.

نکته ادبی: 'مامِ گو' یعنی مادرِ گو (فرزندِ جمهور).

پری چهره آبستن آمد ز مای پسر زاد ازین نامور کدخدای

آن زنِ پری‌چهره از 'مای' باردار شد و پسری از این پادشاهِ بزرگ به دنیا آورد.

نکته ادبی: 'کدخدای' در اینجا به معنای پادشاه و سرپرستِ خانواده است.

ورا پادشا نام طلخند کرد روان را پر از مهر فرزند کرد

پادشاه نامِ او را 'طلخند' نهاد و قلبش را از مهرِ این فرزند پر کرد.

نکته ادبی: 'طلخند' نامی خاص است.

دوساله شد این خرد و گو هفت سال دلاور گوی بود با فر و یال

آن کودک (گو) هفت‌ساله و 'طلخند' دوساله شد؛ پسرِ بزرگ‌تر (گو) پهلوانی با شکوه و دلاور بود.

نکته ادبی: 'فر و یال' کنایه از شکوه و قدرتِ پهلوانی است.

پس از چند گه مای بیمار شد دل زن برو پر ز تیمار شد

پس از مدتی 'مای' بیمار شد و دلِ همسرش از غم و اندوه پر از تلاطم شد.

نکته ادبی: 'تیمار' به معنای اندوه و غم است.

دوهفته برآمد به زاری بمرد برفت وجهان دیگری را سپرد

دو هفته گذشت و او از دنیا رفت و جهان را به دیگری سپرد.

نکته ادبی: 'جهان دیگری را سپرد' کنایه از مرگ و رفتن به جهان دیگر است.

همه سندلی زار و گریان شدند ز درد دل مای بریان شدند

اهالی 'سندل' همگی گریان شدند و از غمِ مرگِ 'مای'، دلشان کباب شد.

نکته ادبی: 'بریان' استعاره از سوختنِ دل از شدتِ غم است.

نشستند یک ماه باسوگ شاه سرماه یک سر بیامد سپاه

یک ماه را به سوگواریِ شاه نشستند و در پایانِ ماه، سپاهیان همگی گرد آمدند.

نکته ادبی: 'سر ماه' به معنای پایانِ ماه است.

همه نامداران وگردان شهر هرآنکس که او را خرد بود بهر

تمامِ بزرگان و دلاورانِ شهر، هر کس که عقل و خردی داشت، حضور یافت.

نکته ادبی: 'گردان' به معنای پهلوانان و سپاهیان است.

سخن رفت هرگونه بر انجمن چنین گفت فرزانه ای رای زن

سخن‌های گوناگونی در آن انجمن رفت تا اینکه فرزانه‌ای خردمند این‌چنین گفت:

نکته ادبی: 'رای‌زن' یعنی کسی که دارای اندیشه‌ای پخته است.

که این زن که از تخم جمهور بود همیشه ز کردار بد دور بود

این زن که از تبارِ جمهور است، همواره از کارهای بد به دور بوده است.

نکته ادبی: 'تخم' در اینجا به معنای نژاد و تبار است.

همه راستی خواستی نزد شوی نبود ایچ تابود جز دادجوی

او همیشه در کنارِ همسرش به دنبالِ راستی بود و جز عدالت، چیزی از او دیده نشد.

نکته ادبی: 'ایچ' به معنای هیچ است.

نژادیست این ساخته داد را همه راستی را و بنیاد را

این نژاد برای عدالت، راستی و بنیادِ درست ساخته شده است.

نکته ادبی: 'ساخته داد' یعنی برای عدالت‌آفرینی خلق شده است.

همان به که این زن بود شهریار که او ماند زین مهتران یادگار

بهتر است که همین زن پادشاه باشد، زیرا او تنها یادگارِ این بزرگان است.

نکته ادبی: 'مهتران' در اینجا اشاره به پادشاهانِ پیشین است.

زگفتار او رام گشت انجمن فرستاده شد نزد آن پاک تن

با سخنِ او، انجمن آرام شد و فرستاده‌ای نزدِ آن زنِ پاک‌دامن فرستادند.

نکته ادبی: 'پاک‌تن' کنایه از زنی عفیف و پاک‌دامن است.

که تخت دو فرزند را خود بگیر فزاینده کاریست این ناگزیر

(گفتند) سرپرستیِ این دو فرزند را بر عهده بگیر که این کاری ضروری و گریزناپذیر است.

نکته ادبی: 'تخت' استعاره از قدرت و حاکمیت است.

چوفرزند گردد سزاوار گاه بدو ده بزرگی و گنج و سپاه

هنگامی که فرزندان به سنِ پادشاهی رسیدند، بزرگی، گنج و سپاه را به آن‌ها بسپار.

نکته ادبی: 'سزاوار گاه' یعنی لایقِ نشستن بر تختِ پادشاهی.

ازان پس هم آموزگارش تو باش دلارام و دستور و رایش تو باش

از آن پس، آموزگار و راهنمای آن‌ها باش، آرامش‌بخش، دستور (وزیر) و راهنمایِ آنان تو باش.

نکته ادبی: 'دستور' در اینجا به معنای وزیر و مشاور است.

به گفتار ایشان زن نیک بخت بیفراخت تاج و بیاراست تخت

با سخنِ آن‌ها، آن زنِ نیک‌بخت، قدرت را به دست گرفت و تختِ پادشاهی را آراست.

نکته ادبی: 'بیفراخت تاج' استعاره از به قدرت رسیدن و حاکم شدن است.

فزونی وخوبی وفرهنگ وداد همه پادشاهی بدو گشت شاد

با وجودِ او، خوبی، دانش و عدالت گسترش یافت و تمامِ پادشاهی از وجودِ او شادمان شد.

نکته ادبی: 'بدانش' و 'داد' ترکیباتِ عاطفی برای توصیفِ دورانِ حکومت هستند.

دوموبد گزین کرد پاکیزه رای هنرمند و گیتی سپرده به پای

دو موبد (روحانی یا دانای دین) با خردِ پاک برگزید که هنر‌مند بودند و اداره‌یِ جهان را به آن‌ها سپرد.

نکته ادبی: 'موبد' لقبِ روحانیانِ زرتشتی و دانایانِ دین در متون کهن است.

بدیشان سپرد آن دو فرزند را دو مهتر نژاد خردمند را

آن دو فرزندِ بزرگ‌زاده و خردمند را به آن‌ها سپرد.

نکته ادبی: 'مهتر‌نژاد' یعنی از تبارِ بزرگان و پادشاهان.

نبودند ز ایشان جدا یک زمان بدیدار ایشان شده شادمان

آن آموزگاران یک لحظه هم از آن‌ها جدا نمی‌شدند و از دیدنِ آن‌ها شادمان بودند.

نکته ادبی: 'نبودند ز ایشان جدا' نشان‌دهنده‌یِ نظارتِ دائم بر تربیتِ آن‌هاست.

چو نیرو گرفتند و دانا شدند بهر دانشی بر توانا شدند

زمانی که آن دو برادر بزرگ شدند و به دانش دست یافتند، در تمامی حوزه‌های علمی به توانمندی رسیدند.

نکته ادبی: نیرو گرفتن استعاره از رسیدن به سن کمال و جوانی است.

زمان تا زمان یک ز دیگر جدا شدندی برمادر پارسا

به مرور زمان، این دو از یکدیگر فاصله گرفتند و نزد مادر پارسا و خردمند خود بازگشتند.

نکته ادبی: پارسا در متون کهن به معنای پاکدامن و پرهیزکار است.

که ازماکدامست شایسته تر به دل برتر و نیز بایسته تر

آن‌ها پرسیدند: از میان ما کدام‌یک برای پادشاهی شایسته‌تر است و به لحاظ دلی و عقلی برتر است؟

نکته ادبی: بایسته در اینجا به معنای سزاوار و مناسب است.

چنین گفت مادر به هر دو پسر که تا از شما باکه یابم هنر

مادر به هر دو پسر پاسخ داد: تا زمانی که مهارت و هنر شما را نیازموده باشم، نمی‌توانم قضاوت کنم.

نکته ادبی: باکه در اینجا شکلی از باکِه (با که) به معنای آزمودن یا سنجش است.

خردمندی ورای و پرهیز و دین زبان چرب و گوینده و بفرین

خردمندی، دوراندیشی، پاک‌دامنی، دین‌داری و زبان خوش و سخنوری، از ویژگی‌های لازم است.

نکته ادبی: بفرین به معنای ستایش و سخن نیکو است.

چودارید هر دو ز شاهی نژاد خرد باید و شرم و پرهیز وداد

چون از نژاد پادشاهان هستید، باید خرد، شرم، پرهیزکاری و دادگری داشته باشید.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و قانون است.

چوتنها شدی سوی مادر یکی چنین هم سخن راندی اندکی

هنگامی که هرکدام به تنهایی نزد مادر رفت، در این باره گفت‌وگویی کوتاه کردند.

نکته ادبی: سخن راندن کنایه از گفتگو کردن است.

که از ما دو فرزند کشور کراست به شاهی و این تخت و افسرکراست

پرسیدند که کشور، پادشاهی و تخت و تاج از آنِ کدام‌یک از ماست؟

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی و تاج است.

بدو مام گفتی که تخت آن تست هنرمندی و رای و بخت آن تست

مادر به او پاسخ داد: تخت از آنِ کسی است که هنرمند، دارای رای (اندیشه) و بخت بلند باشد.

نکته ادبی: بخت در متون قدیم به معنای سرنوشت و اقبال است.

به دیگر پسرهم ازینسان سخن همی راندی تا سخن شد کهن

با پسر دیگر نیز همین‌گونه سخن گفت تا آن گفتگوها قدیمی و کهنه شد (یعنی مدتی گذشت).

نکته ادبی: سخن کهن شدن کنایه از سپری شدن زمان طولانی است.

دل هرد وان شاد کردی به تخت به گنج وسپاه وبنام و به بخت

دل هر دو را با وعده به تخت، گنج، سپاه و نام‌داری شاد کرد.

نکته ادبی: نام در اینجا به معنای اعتبار و شهرت است.

رسیدند هر دو به مردی به جای بدآموز شد هر دو را رهنمای

آن دو به سن کمال رسیدند، اما بدآموزان (سخن‌چینان) راهنمای آنان شدند.

نکته ادبی: بدآموز به معنای فرد شرور و وسوسه‌گر است.

زرشک اوفتادند هردو به رنج برآشوفتند ازپی تاج وگنج

هر دو دچار رشک و حسادت شدند و برای به دست آوردن گنج و تاج به تکاپو و آشوب افتادند.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن و به هم ریختن است.

همه شهرزایشان بدونیم گشت دل نیک مردان پرازبیم گشت

به خاطر رفتار آن‌ها تمام شهر دچار دودستگی شد و مردان نیک‌سیرت از آینده ترسیدند.

نکته ادبی: بدونیم گشتن کنایه از تفرقه و نفاق است.

زگفت بدآموز جوشان شدند به نزدیک مادرخروشان شدند

با حرف‌های بدآموزان به خروش آمدند و با فریاد نزد مادر رفتند.

نکته ادبی: جوشان شدن استعاره از خشم و هیجان است.

بگفتند کزماکه زیباترست که برنیک وبد برشکیباترست

گفتند: کدام‌یک از ما زیباتر است و در برابر نیکی و بدی شکیباتر است؟

نکته ادبی: زیباتر در اینجا می‌تواند به معنای شایسته‌تر و آراسته‌تر باشد.

چنین پاسخ آورد فرزانه زن که باموبدی یکدل ورای زن

آن زن فرزانه پاسخ داد: باید با همراهی یک موبد (روحانی دانا) و با رای و اندیشه درست تصمیم گرفت.

نکته ادبی: موبد نماد خرد و دین در فرهنگ باستانی است.

شمارابباید نشستن نخست برام وباکام فرجام جست

شما ابتدا باید بنشینید و عاقبتِ کار و خواسته‌های خود را بسنجید.

نکته ادبی: فرجام به معنای عاقبت کار است.

ازان پس خنیده بزرگان شهر هرآنکس که اودارد از رای بهر

سپس باید بزرگان شهر و هرکس که بهره‌ای از خرد دارد را فراخواند.

نکته ادبی: خنیده به معنای خوانده و دعوت شده است.

یکایک بگوییم با رهنمون نه خوبست گرمی به کاراندرون

یک‌به‌یک با مشورتِ راهنمایان سخن بگوییم؛ عجله و گرمی در کارها شایسته نیست.

نکته ادبی: گرمی در اینجا استعاره از تندی و شتاب‌زدگی است.

کسی کو بجوید همی تاج وگاه خردباید ورای وگنج وسپاه

کسی که پادشاهی می‌خواهد باید خرد، اندیشه، ثروت و سپاه داشته باشد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

چو بیدادگر پادشاهی کند جهان پر ز گرم وتباهی کند

چون پادشاه بیدادگر باشد، جهان را به تباهی و آشوب می‌کشاند.

نکته ادبی: گرم در این بیت استعاره از آشوب و هرج و مرج است.

به مادر چنین گفت پرمایه گو کزین پرسش اندر زمانه مرو

یکی از فرزندان به مادر گفت: در این پرسش و سخنِ بیهوده پافشاری نکن.

نکته ادبی: پرمایه گو به معنای گوینده‌ی سخن ارزشمند است.

اگر کشور ازمن نگیرد فروغ به کژی مکن هیچ رای دروغ

اگر کشور از من رونق نمی‌گیرد، دروغ و کژی را پیشه مکن.

نکته ادبی: فروغ در اینجا به معنای شکوه و رونق است.

به طلخند بسپار گنج وسپاه من او را یکی کهترم نیکخواه

گنج و سپاه را به طلخند بسپار، من یکی از کوچک‌ترها و خیرخواه او هستم.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر و زیردست است.

وگر من به سال وخرد مهترم هم از پشت جمهور کنداورم

و اگر من به سن و خرد برتر هستم، از نسل همان جمهور (پدر) هستم و قدرت دارم.

نکته ادبی: کنداور به معنای نیرومند و دلاور است.

بدو گوی تا از پی تاج و تخت نگیرد به بی دانشی کارسخت

به او بگو که برای رسیدن به تاج و تخت، کار را با بی‌دانشی سخت و دشوار نکند.

نکته ادبی: کار سخت گرفتن کنایه از ایجاد درگیری و نزاع است.

بدو گفت مادر که تندی مکن براندیشه باید که رانی سخن

مادر به او گفت: تندی مکن، باید با اندیشه و تدبیر سخن بگویی.

نکته ادبی: براندیشه بودن کنایه از فکر کردن قبل از عمل است.

هرآنکس که برتخت شاهی نشست میان بسته باید گشاده دو دست

کسی که بر تخت شاهی می‌نشیند، باید با مردم مهربان و بخشنده باشد.

نکته ادبی: میان بسته به معنای آماده خدمت بودن است.

نگه داشتن جان پاک از بدی بدانش سپردن ره بخردی

باید جانِ پاک خود را از بدی حفظ کرد و راه خرد را برگزید.

نکته ادبی: جان پاک کنایه از روح و روان انسانی است.

هم از دشمن آژیر بودن به جنگ نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ

همچنین در برابر دشمن باید هوشیار بود و از آبرو و حیثیت خود دفاع کرد.

نکته ادبی: آژیر در اینجا به معنای آماده‌باش و هشیار است.

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه بپرسد خداوند خورشید و ماه

خداوندِ جهان از داد و بیدادِ حاکمان نسبت به مردم و سپاهیان بازخواست می‌کند.

نکته ادبی: خداوند خورشید و ماه استعاره از خداوند یگانه است.

اگر پشه از شاه یابد ستم روانش به دوزخ بماند دژم

اگر پشه‌ای از شاه ستمی ببیند، روان آن شاه در دوزخ اندوهگین خواهد ماند.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

جهان از شب تیره تاریک تر دلی باید ازموی باریک تر

دنیا از شب تیره، تاریک‌تر است؛ بنابراین دلی باید به باریکی مو (بسیار دقیق و نکته‌سنج) داشت.

نکته ادبی: تشبیه دل به موی باریک، کنایه از دقت نظر و هوشمندی است.

که از بد کند جان و تن را رها بداند که کژی نیارد بها

کسی که خود را از بدی رها می‌کند، می‌داند که کژی و ناراستی ارزشی ندارد.

نکته ادبی: بها در اینجا به معنای ارزش و اعتبار است.

چو بر سرنهد تاج بر تخت داد جهانی ازان داد باشند شاد

زمانی که بر تخت عدالت تاج می‌گذارد، جهانیان از آن دادگری شادمان می‌شوند.

نکته ادبی: تخت داد به معنای جایگاه عدالت است.

سرانجام بستر ز خشتست وخاک وگر سوخته گردد اندر مغاک

عاقبتِ کار همه، خاک و خشتِ گور است، حتی اگر در آتش سوزانده شویم.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و گور است.

ازین دودمان شاه جمهور بود که رایش ز کردار بد دور بود

از این دودمان، شاه جمهور بود که اندیشه‌اش از رفتار بد به دور بود.

نکته ادبی: دور بودن کنایه از پرهیز داشتن است.

نه هنگام بد مردن او را بمرد جهان را به کهتر برادر سپرد

هنوز زمان مرگش نرسیده بود که مرد و جهان را به برادر کوچک‌تر سپرد.

نکته ادبی: کهتر برادر به معنای برادر کوچک‌تر است.

زد نبر بیامد سرافراز مای جوان بود و بینا دل وپاک رای

سرافراز مای آمد؛ او جوان، روشن‌بین و دارای اندیشه‌ای پاک بود.

نکته ادبی: بینادل به معنای روشن‌بین و خردمند است.

همه سندلی پیش اوآمدند پر از خون دل و شاه جو آمدند

همه بزرگان نزد او آمدند در حالی که دلی پرخون و مشتاق دیدن شاه بودند.

نکته ادبی: شاه‌جو کنایه از کسی است که در پیِ شاه است.

بیامد به تخت مهی برنشست میان تنگ بسته گشاده دو دست

آمد و بر تخت پادشاهی نشست؛ آماده برای خدمت و بخشش شد.

نکته ادبی: تخت مهی به معنای تخت پادشاهی است.

مرا خواست انباز گشتیم وجفت بدان تا نماند سخن درنهفت

من را خواست و ما با هم متحد شدیم تا سخنی ناگفته نماند.

نکته ادبی: انباز شدن به معنای شریک و هم‌سر شدن است.

اگر زانک مهتر برادر تویی به هوش وخرد نیز برتر تویی

اگر تو برادر بزرگ‌تر هستی، در هوش و خرد نیز برتر هستی.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ‌تر است.

همان کن که جان را نداری به رنج ز بهر سرافرازی و تاج وگنج

همان کاری را انجام بده که جانت را در رنج نیاندازد و به خاطر تاج و گنج، خود را تباه مکن.

نکته ادبی: سرافرازی به معنای سربلندی است.

یکی ازشما گرکنم من گزین دل دیگری گردد از من بکین

اگر من یکی از شما را انتخاب کنم، دل دیگری از من کینه به دل می‌گیرد.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای انتخاب کردن است.

مریزید خون از پی تاج وگنج که برکس نماند سرای سپنج

برای تاج و گنج خون نریزید، زیرا این دنیا برای هیچ‌کس ماندنی نیست.

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از دنیای فانی و زودگذر است.

ز مادر چو بشنید طلخند پند نیامدش گفتار او سودمند

طلخند چون پند مادر را شنید، سخنان او برایش سودمند نبود (نپذیرفت).

نکته ادبی: سودمند نیامدن کنایه از بی‌اثر بودن نصیحت بر شخص لجوج است.

بمارد چنین گفت کز مهتری همی از پی گو کنی داوری

به مادر گفت: چرا از جایگاه بزرگی و مهتری با من بحث و جدل می‌کنی؟

نکته ادبی: مهتری به معنای ریاست و بزرگی است.

به سال ار برادر ز من مهترست نه هرکس که او مهتر او بهترست

اگر برادر از نظر سنی از من بزرگ‌تر است، دلیلی نمی‌شود که هرکس بزرگ‌تر باشد، بهتر هم باشد.

نکته ادبی: مهتر در اینجا اشاره به سن و سال و رتبه دارد.

بدین لشکر من فروان کسست که همسال او به آسمان کرکسست

لشکر من بسیار پرشمار است، به قدری که تعداد آن با تعداد کرکس‌های در پرواز در آسمان برابری می‌کند.

نکته ادبی: همسال در اینجا به معنای برابر و هم‌شمار است و کرکس اشاره به کثرت و انبوهی دارد.

که هرگز نجویند گاه وسپاه نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه

کسانی که هرگز به دنبال مقام، سپاه، تخت پادشاهی، افسر، گنج و کلاه شاهی نبوده‌اند.

نکته ادبی: گاه به معنای جایگاه و مرتبه است.

پدر گر به روز جوانی بمرد نه تخت بزرگی کسی راسپرد

اگر پدر در روزگار جوانی از دنیا رفت، تخت بزرگی را به هیچ‌کس نسپرد.

نکته ادبی: بزرگی کنایه از پادشاهی است.

دلت جفت بینم همی سوی گو برآنی که او را کنی پیشرو

می‌بینم که دلت به سوی برادر (گاو) متمایل است و قصد داری او را پیشوا و پادشاه کنی.

نکته ادبی: جفت بینم در اینجا به معنای متمایل یا همراه دیدن است.

من ازگل برین گونه مردم کنم مبادا که نام پدر گم کنم

من با این کار (جانشینی)، نام و یاد پدر را زنده نگه می‌دارم و نمی‌گذارم که نام او فراموش شود.

نکته ادبی: مردم کردن در اینجا به معنای زنده نگه داشتن یاد و نام است.

یکی مادرش سخت سوگند خورد که بیزارم از گنبد لاژورد

مادرش سوگند سختی یاد کرد که از این روزگار (آسمان) بیزارم.

نکته ادبی: گنبد لاژورد استعاره از آسمان و کنایه از گردش روزگار و تقدیر است.

اگرهرگز این آرزو خواستم ز یزدان وبردل بیاراستم

اگر هرگز چنین آرزویی (پادشاهی یکی بر دیگری) داشتم، از خداوند می‌خواهم که مرا مجازات کند.

نکته ادبی: دل آراستن کنایه از نیت کردن و تصمیم گرفتن است.

مبر زین سن جز به نیکی گمان مشو تیز باگردش آسمان

از این سن و سال جز نیکی گمان مبر و با گردش روزگار به تندی و خشم برخورد نکن.

نکته ادبی: تیز شدن کنایه از خشمگین شدن است.

که آن راکه خواهد دهد نیکوی نگر جز به یزدان به کس نگروی

خداوند به هر کس که بخواهد نیکی می‌بخشد؛ پس چشم امید تنها به خدا داشته باش و به غیر از او به کسی تکیه نکن.

نکته ادبی: گرویدن کنایه از باور داشتن و تکیه کردن است.

من انداختم هرچ آمد ز پند اگر نیست پند منت سودمند

من هر آنچه پند و اندرز لازم بود گفتم؛ اگر این پندها برای تو سودی ندارد (تقصیر از من نیست).

نکته ادبی: پند سودمند به معنای نصیحتِ کارساز است.

نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید وزین پند من توشهٔ جان کنید

بیندیش که چه کاری بهتر است و این پند مرا به عنوان توشه‌ای برای روح و جان خود برگیر.

نکته ادبی: توشه جان کنایه از دانش و تجربه اندوختن است.

وزان پس همه بخردان را بخواند همه پندها پیش ایشان براند

پس از آن، مادر تمام خردمندان را فراخواند و تمام پندها را در حضور آنان بیان کرد.

نکته ادبی: بخردان به معنای صاحبان خرد و عقل است.

کلید درگنج دو پادشا که بودند بادانش و پارسا

کلید گنج‌های دو پادشاهِ پیشین را که مردانی دانشمند و پارسا بودند، آورد.

نکته ادبی: پارسا به معنای پرهیزگار و دانا است.

بیاورد وکرد آشکارا نهان به پیش جهاندیدگان ومهان

آن گنج‌ها را در برابر بزرگان و خردمندان آشکار کرد.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

سراسر بر ایشان ببخشید راست همه کام آن هر دو فرزند خواست

همه ثروت را به طور مساوی میان آنان تقسیم کرد و خواسته‌های هر دو فرزند را برآورده ساخت.

نکته ادبی: بخشیدن راست به معنای تقسیم عادلانه است.

چنین گفت زان پس به طلخند گو که ای نیک دل نامور یار نو

سپس به طلخند گفت: ای یارِ جوانِ خوش‌نام و نیک‌دل.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و با افتخار است.

شنیدم که جمهور چندی ز مای سرافرازتر بد به سال و برای

شنیده‌ام که جمهور (پدرشان) از دیگران در سن و خرد برتر و والاتر بود.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

پدرت آن گرانمایه نیکخوی نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی

پدرت، آن انسان گرانمایه و نیک‌سیرت، هرگز پیش از رسیدن به پادشاهی، طمعی به تخت نداشت.

نکته ادبی: ایچ در اینجا به معنای هیچ است (صورت کهن).

نه ننگ آمدش هرگز از کهتری نجست ایچ بر مهتران مهتری

هرگز از کوچک‌تری ننگش نمی‌آمد و هرگز برتر از بزرگان، طلب برتری نکرد.

نکته ادبی: مهتری به معنای پادشاهی و سروری است.

نگر تا پسندد چنین دادگر که من پیش کهتر ببندم کمر

بنگر که آیا یک حاکم عادل می‌پسندد که من در برابر زیردستان کمر به خدمت ببندم (و تبعیض قائل شوم)؟

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای خدمت یا کاری سخت است.

نگفت مادر سخن جز به داد تو را دل چرا شد ز بیداد شاد

مادر سخنی جز حقیقت نگفت؛ چرا دل تو از بی‌عدالتی شاد می‌شود؟

نکته ادبی: داد به معنای عدل و انصاف است.

ز لشکر بخوانیم چندی مهان خردمند و برگشته گرد جهان

چند تن از بزرگان لشکر را که خردمند و جهان‌دیده هستند، فرا می‌خوانیم.

نکته ادبی: برگشته گرد جهان کنایه از جهان‌دیده و سرد و گرم چشیده است.

ز فرزانگان چون سخن بشنویم برای و به گفتارشان بگرویم

وقتی سخن فرزانگان را بشنویم، به رأی و نظر آنان عمل می‌کنیم.

نکته ادبی: گرویدن به معنای باور کردن و پذیرفتن است.

ز ایوان مادر بدین گفت وگوی برفتند ودلشان پر از جست وجوی

از کاخ مادر بیرون رفتند و دلشان پر از جست‌وجو و اضطراب بود.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا تالار بزرگ است.

برین برنهادند هر دو جوان کزان پس ز گردان وز پهلوان

هر دو جوان توافق کردند که پس از این، از بزرگان و پهلوانان تبعیت کنند.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

ز دانا وپاکان سخن بشنویم بران سان که باشد بدان بگرویم

سخن دانایان و پاکان را می‌شنویم و همان‌طور که آنان صلاح می‌دانند، عمل می‌کنیم.

نکته ادبی: بگرویم در اینجا به معنای تسلیم شدن در برابر رأی آنان است.

کز ایشان همی دانش آموختیم به فرهنگ دلها برافروختیم

چرا که ما از ایشان دانش آموختیم و دل‌هایمان به نور فرهنگ روشن شد.

نکته ادبی: برافروختن دل کنایه از آگاه و هوشیار شدن است.

بیامد دو فرزانه رهنمای میانشان همی رفت هر گونه رای

دو فرزانه راهنما آمدند و میان آنان بحث‌ها و نظرات مختلفی رد و بدل شد.

نکته ادبی: رهنمای به معنای هادی و مشاور است.

همی خواست فرزانه گو که گو بود شاه درسندلی پیشرو

آن فرزانه می‌خواست که گاو، پادشاه سرزمین هند باشد و پیشرو باشد.

نکته ادبی: سندلی اشاره به سرزمین هند یا منطقه‌ای خاص در داستان است.

هم آنکس که استاد طلخند بود به فرزانگی هم خردمند بود

آن کسی هم که استاد طلخند بود، در دانش و خرد کم نداشت.

نکته ادبی: فرزانگی به معنای حکمت و عقل است.

همی این بران بر زد وآن برین چنین تا دو مهتر گرفتند کین

هر یک از این دو استاد، یکی را بر دیگری ترجیح می‌داد و این‌گونه بود که میان دو شاهزاده کینه ایجاد شد.

نکته ادبی: کین به معنای دشمنی و انتقام است.

نهاده بدند اندر ایوان دو تخت نشسته به تخت آن دو پیروز بخت

در کاخ دو تخت نهاده بودند و هر دو شاهزاده پیروزمند بر تخت‌ها نشستند.

نکته ادبی: پیروزبخت کنایه از کسی است که بخت با او یار است.

دلاور دو فرزانه بردست راست همی هریکی ازجهان بهرخواست

دو فرزانه دلاور در سمت راست آنان بودند و هر کدام سهم خود را از دنیا می‌طلبیدند.

نکته ادبی: بهرخواستن به معنای سهم‌خواهی یا طلب قدرت است.

گرانمایگان را همه خواندند بایوان چپ و راست بنشاندند

بزرگان و اشراف را فراخواندند و در چپ و راست تالار نشاندند.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای اشراف و بزرگان است.

زبان برگشادند فرزانگان که ای سرفرازان ومردانگان

فرزانگان زبان به سخن گشودند که ای سرفرازان و مردان بزرگ.

نکته ادبی: سرفرازان به معنای بزرگان و سروران است.

ازین نامداران فرخ نژاد که دارید رسم پدرشان به یاد

از میان این دو شاهزاده که از نژاد پاک هستند و رسم پدر را به یاد دارید.

نکته ادبی: فرخ‌نژاد به معنای دارای تبار نیکو و والا است.

که خواهید برخویشتن پادشا که دانید زین دوجوان پارسا

کدام یک از این دو جوان پارسا را برای پادشاهی بر خود می‌پسندید؟

نکته ادبی: پادشا به معنای فرمانروا است.

فروماندند اندران موبدان بزرگان و بیدار دل بخردان

موبدان، بزرگان و خردمندان در پاسخ دادن درماندند.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای روحانی و دانای زرتشتی یا به طور عام عالم و خردمند است.

نشسته همی دوجوان بر دو تخت بگفت دو فرزانه نیکبخت

آن دو جوان بر تخت‌ها نشسته بودند و دو فرزانه خوش‌بخت سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: نیکبخت در اینجا به معنای کسی است که در جایگاه والایی قرار دارد.

بدانست شهری و هم لشکری کزان کارجنگ آید و داوری

هم بزرگان و هم لشکریان دانستند که از این کار، جنگ و کشمکش برمی‌خیزد.

نکته ادبی: داوری به معنای نزاع و کشمکش است.

همه پادشاهی شود بر دو نیم خردمند ماند به رنج وبه بیم

اگر پادشاهی دو نیم شود، خردمندان در رنج و بیم خواهند بود.

نکته ادبی: دو نیم شدن کنایه از تفرقه در کشور است.

یکی ز انجمن سر برآورد راست به آوا سخن گفت و برپای خاست

یکی از میان انجمن، سر برآورد و برخاست و با صدای بلند سخن گفت.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجمع و مجلس بزرگان است.

که ما از دو دستور دو شهریار چه یاریم گفتن که آید به کار

ما که از دو استادِ دو شاهزاده هستیم، چه می‌توانیم بگوییم که به کار آید؟

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر یا مشاور و راهنماست.

بسازیم فردا یکی انجمن بگوییم با یکدگر تن به تن

فردا انجمنی تشکیل می‌دهیم و با یکدیگر رودررو صحبت می‌کنیم.

نکته ادبی: تن به تن به معنای مستقیم و بدون واسطه است.

وزان پس فرستیم یک یک پیام مگر شهریاران بیابند کام

و پس از آن یک به یک پیام می‌فرستیم، شاید شاهان به مقصود خود برسند.

نکته ادبی: کام یافتن به معنای به هدف رسیدن است.

برفتند ز ایوان ژکان و دژم لبان پر ز باد و روان پر ز غم

از تالار خارج شدند در حالی که خشمگین و غمگین بودند؛ دهانشان پر از گلایه و روانشان پر از غم بود.

نکته ادبی: ژکان به معنای خشمگین و دژم به معنای غمگین و افسرده است.

بگفتند کین کار با رنج گشت ز دست جهاندیده اندر گذشت

گفتند که این کار با دشواری مواجه شد و از دست کاردانان نیز کاری برنیامد.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای کسی است که بسیار تجربه دارد.

برادر ندیدیم هرگز دو شاه دو دستور بدخواه در پیشگاه

هرگز ندیدیم که دو شاه، دو برادر و دو مشاورِ بدخواه در یک درگاه باشند.

نکته ادبی: بدخواه به معنای دشمن و کسی است که خیر نمی‌خواهد.

ببودند یک شب پرآژنگ چهر بدانگه که برزد سر از کوه مهر

یک شب را با چهره‌ای پر از آشفتگی گذراندند تا اینکه خورشید از پشت کوه طلوع کرد.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک پیشانی از روی خشم و مهر در اینجا خورشید است.

برفتند یک سر بزرگان شهر هرآنکس که شان بود زان کار بهر

همه بزرگان شهر که از این ماجرا سهمی داشتند، گرد هم آمدند.

نکته ادبی: بهر داشتن کنایه از دخیل بودن در ماجرا است.

پر آواز شد سندلی چار سوی سخن رفت هرگونه بی آرزوی

خبر اختلاف در سرزمین سندلی پخش شد و مردم بدون هیچ تعصب و پیش‌داوری، درباره این موضوع به گفتگو پرداختند.

نکته ادبی: سندلی نام مکان است. پرآواز شدن کنایه از شایع شدن خبر است.

یکی راز ز گردان بگو بود رای یکی سوی طلخند بد رهنمای

هر کس بر اساس رای و نظر خود، تمایل داشت که یکی از این دو برادر را به پادشاهی برساند؛ گروهی طرفدار گو بودند و گروهی دیگر طلخند را راهنمای خود می‌دانستند.

نکته ادبی: گو (Gav) نام یکی از دو برادر است. طلخند (Talhand) نام دیگری است.

زبانها ز گفتارشان شد ستوه نگشتند همرای و با هم گروه

مردم از بحث‌ها و درگیری‌های فکری خسته شدند؛ زیرا هیچ‌کس با دیگری هم‌نظر نبود و نتوانستند گروه واحدی تشکیل دهند.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای درمانده و خسته شدن از امری است.

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن سپاهی وشهری همه تن به تن

آن جمعیت بزرگ و انجمنِ باشکوه، از هم پاشید و هم لشکریان و هم شهروندان، پراکنده شدند.

نکته ادبی: تن به تن به معنای همگان و تک‌تک افراد است.

یکی سوی طلخند پیغام کرد زبان را زگو پر ز دشنام کرد

عده‌ای برای طلخند پیام فرستادند و در گفتارشان، زبان را به دشنام‌گویی علیه گو آلودند.

نکته ادبی: گو در اینجا مفعول است و اشاره به برادر دیگر دارد.

دگر سوی گر رفت با گرز و تیغ که از شاه جان را ندارم دریغ

برخی دیگر نیز با تجهیزات جنگی (گرز و تیغ) نزد گو رفتند و گفتند که ما در راه تو از جان‌فشانی دریغ نمی‌کنیم.

نکته ادبی: گرز و تیغ نماد جنگ‌آوری است.

پرآشوب شد کشور سندلی بدان نیکخواهی و آن یک دلی

سرزمین سندلی در آشوب فرورفت و آن یک‌دلی و نیت نیکی که پیشتر وجود داشت، از میان رفت.

نکته ادبی: پرآشوب شدن کنایه از به هم ریختن نظم عمومی است.

خردمند گوید که در یک سرای چوفرمان دوگردد نماند به جای

خردمندان می‌گویند در یک خانه یا قلمرو، اگر دو نفر فرمانروایی کنند، آن حکومت پایدار نمی‌ماند و نابود می‌شود.

نکته ادبی: این بیت یک ضرب‌المثل یا حکمتِ سیاسی است.

پس آگاهی آمد به طلخند و گو که هر بر زنی بایکی پیشرو

سپس به طلخند و گو خبر رسید که هر گروهی که زنی را به عنوان پیشوا و رهبر انتخاب کند، کارش به سرانجام نمی‌رسد.

نکته ادبی: بر زنی کنایه از انتخابِ زنی یا شخصی است که شایستگی رهبری ندارد.

همه شهر ویران کنند از هوا نباید که دارند شاهان روا

اگر چنین شود، شهرها بر اثر نادانی و هوی و هوس ویران می‌شوند و پادشاهان هرگز نباید چنین وضعیتی را بپذیرند.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای هوی و هوس و امیال نفسانی است.

ببودند زان آگهی پر هراس همی داشتندی شب و روز پاس

آن دو برادر از این خبرها ترسیدند و شب و روز مراقب یکدیگر بودند.

نکته ادبی: پاس داشتن کنایه از محافظت و مراقبت مداوم است.

چنان بد که روزی دو شاه جوان برفتند بی لشکر و پهلوان

چنان شد که روزی آن دو پادشاه جوان، بدون همراهی سپاه و پهلوانان، با هم دیدار کردند.

نکته ادبی: بی لشکر بودن نشانه تلاش برای مذاکره است.

زبان برگشادند یک با دگر پرآژنگ روی و پراز جنگ سر

با یکدیگر شروع به سخن کردند؛ در حالی که پیشانی‌شان از خشم پر از چین و چروک بود و فکرشان مملو از نیت جنگ بود.

نکته ادبی: آژنگ به معنی چین و چروک پیشانی از خشم است.

به طلخند گفت ای برادر مکن کز اندازه بگذشت ما را سخن

گو به طلخند گفت: ای برادر، این کار را نکن؛ زیرا بحث و جدلِ ما از حد گذشت و دیگر شایسته نیست.

نکته ادبی: اندازه به معنای حد و مرز است.

بتا روی بر خیره چیزی مجوی که فرزانگان آن نبینند روی

بی‌جهت به دنبال چیزی که سزاوار تو نیست نباش؛ چرا که عاقلان هرگز چنین آرزوی بیهوده‌ای ندارند.

نکته ادبی: روی ندیدن کنایه از نپسندیدن و تأیید نکردن است.

شنیدی که جمهور تا زنده بود برادر ورا چون یکی بنده بود

یادت هست که جمهور (پدرمان) تا وقتی زنده بود، تو برای او مانند یک بنده مطیع بودی.

نکته ادبی: جمهور نام پدر آن‌هاست.

بمرد او و من ماندم خوار و خرد یکی خرد را گاه نتوان سپرد

وقتی او مرد و من تنها و خوار ماندم، نباید حکومت و تخت شاهی را به کسی سپرد که خرد کافی ندارد.

نکته ادبی: خرد در اینجا هم به معنی دانش و هم به صورت ایهام برای برادرش (گو) به کار رفته است.

جهان پر ز خوبی بد از رای اوی نیارست جستن کسی جای اوی

جهان به خاطر رای و تدبیر پدرمان پر از خوبی بود و هیچ‌کس جرات نداشت جایگاه او را طلب کند.

نکته ادبی: رای به معنای تدبیر و اندیشه است.

برادر ورا همچو جان بود و تن بشاهی ورا خواندند انجمن

او (پدر) برای تو مانند جان و تن بود و همه انجمن او را به پادشاهی پذیرفتند.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیت پدر در نزد بزرگان.

اگر بودمی من سزاوار گاه نکردی به مای اندرون کس نگاه

اگر من شایستگیِ پادشاهی را نداشتم، هیچ‌کس به من به چشم پادشاه نگاه نمی‌کرد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

بر آیین شاهان گیتی رویم ز فرزانگان نیک و بد بشنویم

بیا طبق آیین پادشاهان پیشین رفتار کنیم و سخن حکیمان را درباره نیک و بد بشنویم و به کار بندیم.

نکته ادبی: آیین به معنای رسم و سنت است.

من ازتو به سال وخرد مهترم توگویی که من کهترم بهترم

من از نظر سن و دانش از تو بزرگترم، اما تو مدعی هستی که با وجود کوچکی‌ات، شایسته‌تری.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچکتر است.

مکن ناسزا تخت شاهی مجوی مکن روی کشور پر از گفت وگوی

کار بیهوده مکن و تخت شاهی را نخواه؛ کشور را با این گفتگوها و دعواها پر از آشوب مکن.

نکته ادبی: ناسزا کنایه از کار ناپسند است.

چنین پاسخ آورد طلخند پس به افسون بزرگی نجستست کس

طلخند در پاسخ گفت: هیچ‌کس با فریب و افسون به بزرگی نرسیده است.

نکته ادبی: افسون به معنای نیرنگ و جادو است.

من این تاج و تخت از پدر یافتم ز تخمی که او کشت بریافتم

من این تاج و تخت را از پدر به ارث بردم و از بذری که او کاشت، بهره‌مند شدم.

نکته ادبی: تخم کنایه از نسل و خاندان است.

همه پادشاهی و گنج و سپاه ازین پس به شمشیر دارم نگاه

تمام این پادشاهی، گنج‌ها و سپاهیان را از این به بعد با قدرت شمشیر حفظ خواهم کرد.

نکته ادبی: شمشیر نماد قدرت نظامی است.

ز جمهور وز مای چندین مگوی اگر آمنی تخت را رزم جوی

از جمهور و من دیگر سخن نگو؛ اگر به دنبال حفظ جانت هستی، برای رسیدن به تخت آماده جنگ باش.

نکته ادبی: رزم‌جویی کنایه از اعلام جنگ است.

سرانشان پر از جنگ باز آمدند به شهر اندرون رزمساز آمدند

رهبران دو طرف، پر از کینه و خشم بازگشتند و در داخل شهر آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: رزم‌ساز به معنای آماده جنگ است.

سپاهی وشهری همه جنگجوی بدرگاه شاهان نهادند روی

سپاهیان و مردم شهر همگی جنگ‌طلب شدند و به سمت دربار دو پادشاه روی آوردند.

نکته ادبی: درگاه کنایه از محل حضور پادشاهان است.

گروهی به طلخند کردند رای دگر را بگو بود دل رهنمای

گروهی طرفدار طلخند شدند و گروهی دیگر دلشان با گو همراه بود و او را راهنمای خود می‌دانستند.

نکته ادبی: رای کردن به معنای هم‌نظر شدن است.

برآمد خروش از در هر دو شاه یکی را نبود اندر آن شهر راه

صدای فریاد از درگاه هر دو پادشاه بلند شد؛ به گونه‌ای که هیچ‌کس راه فراری در آن شهر نداشت.

نکته ادبی: خروش کنایه از غوغای جنگ است.

نخستین بیاراست طلخند جنگ نبودش به جنگ دلیران درنگ

طلخند زودتر از همه جنگ را آغاز کرد و در نبرد با دلاوران کوچکترین درنگی به خود راه نداد.

نکته ادبی: بیاراستن در اینجا به معنای آماده کردن و شروع کردن است.

سرگنجهای پدر بر گشاد سپه راهمه ترگ وجوشن بداد

خزانه‌های پدر را باز کرد و به تمام سپاهیان کلاه‌خود و زره بخشید.

نکته ادبی: ترگ و جوشن تجهیزات دفاعی جنگاوران است.

همه شهر یکسر پر از بیم شد دل مرد بخرد بدو نیم شد

همه شهر پر از ترس و بیم شد و دلِ هر خردمندی از این وضعیت به دو نیم شد.

نکته ادبی: دل به دو نیم شدن کنایه از شدت نگرانی و اضطراب است.

که تا چون بود گردش آسمان کرا برکشد زین دومهتر زمان

همه نگران بودند که گردش روزگار چه خواهد کرد و کدام یک از این دو بزرگ‌زاده به پیروزی خواهد رسید.

نکته ادبی: گردش آسمان کنایه از سرنوشت و تقدیر است.

همه کشور آگاه شد زین دو شاه دمادم بیامد زهر سو سپاه

همه کشور از این ماجرا آگاه شدند و لحظه به لحظه از هر سو لشکریان به سمت آنان سرازیر شدند.

نکته ادبی: دمادم به معنای پی‌درپی و لحظه به لحظه است.

بپوشید طلخند جوشن نخست به خون ریختن چنگها را بشست

طلخند نخست زره پوشید و دستانش را برای خون‌ریزی آماده کرد.

نکته ادبی: چنگ شستن کنایه از آماده شدن برای کاری جدی (در اینجا خون‌ریزی) است.

بیاورد گو نیز خفتان وخود همی داد جان پدر را درود

گو نیز زره و کلاه‌خود آورد و به روح پدرش درود فرستاد و آمادگی خود را نشان داد.

نکته ادبی: خفتان و خود نماد تجهیزات جنگی هستند.

بدان تندی ازجای برخاستند همی پشت پیلان بیاراستند

آن‌ها از شدت تندی و خشم برخاستند و پشت فیل‌های جنگی را برای نبرد آماده کردند.

نکته ادبی: پشت پیلان کنایه از مرکز فرماندهی و ارتش در شاهنامه است.

نهادند برکوهه پیل زین توگفتی همی راه جوید زمین

زین‌ها را بر کوهان فیل‌ها نهادند، چنان لرزه‌ای زمین را فرا گرفت که گویی زمین به دنبال راهی برای گریز است.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیز برای نشان دادن هیبت سپاه فیلان.

همه دشت پر زنگ وهندی درای همه گوش پر ناله کرنای

همه دشت پر از صدای زنگ‌ها و طبل‌های هندی شد و گوش‌ها از صدای شیپورهای جنگی پر شد.

نکته ادبی: کرنای نوعی شیپور جنگی است.

به لشکر گه آمد دوشاه جوان همه بهر بیشی نهاده روان

دو پادشاه جوان به میدان نبرد آمدند و همگی با نیتِ برتری‌جویی و زیاده‌خواهی قدم به راه نهادند.

نکته ادبی: بیشی به معنای برتری و برتری‌جویی است.

سپهر اندران رزمگه خیره شد ز گرد سپه چشمها تیره شد

آسمان در آن میدان نبرد سرگردان شد و از گرد و غبار سپاه، چشمان تیره و تار گشت.

نکته ادبی: تیره شدن چشم کنایه از عظمت و هولناکی صحنه نبرد است.

بر آمد خروشیدن گاو دم ز دو رویه آواز رویینه خم

صدای طبل‌های بزرگ جنگی بلند شد و از هر دو سو صدای برخورد سلاح‌های فلزی به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: گاو دم نام نوعی طبل بزرگ است.

بیاراست با میمنه میسره تو گفتی زمین کوه شد یکسره

سمت راست و چپ سپاه را آراستند، گویی تمامی زمین به کوهی استوار تبدیل شده بود.

نکته ادبی: میمنه و میسره آرایش نظامی ارتش‌های قدیم است.

دولشکر کشیدند صف بر دو میل دو شاه سرافراز بر پشت پیل

دو سپاه به اندازه دو میل صف کشیدند و دو پادشاه سرافراز بر پشت فیل‌ها مستقر شدند.

نکته ادبی: میل واحد مسافت است.

درفشی درفشان به سر بر به پای یکی پیکرش ببر و دیگر همای

درفش‌هایی درخشان و برافراشته در دست داشتند؛ یکی با نقش ببر و دیگری با نقش همای.

نکته ادبی: ببر و همای نمادهای اشرافی و حماسی هستند.

پیاده به پیش اندرون نیزه دار سپردار و شایستهٔ کار زار

سربازان پیاده با نیزه‌ها در جلو بودند و سپرداران آماده برای نبرد و کارزار حضور داشتند.

نکته ادبی: سپردار اشاره به نیروی دفاعی پیاده‌نظام است.

نگه کرد گو اندران دشت جنگ هوا دید چون پشت جنگی پلنگ

گو به دشت نبرد نگریست و هوا را چنان تیره دید که گویی پشت پلنگی جنگجوست.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به پشت پلنگ، استعاره‌ای برای فضای تیره و پر از غبار نبرد است.

همه کام خاک وهمه دشت خون بگرد اندرون نیزه بد رهنمون

همه زمین تشنه کام بود و دشت پر از خون شد و نیزه‌ها در هر سو راهنمای مرگ بودند.

نکته ادبی: کام خاک کنایه از خشکی و نیاز زمین به خون است.

به طلخند هرچند جانش بسوخت ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت

خشم و عصبانیت، جان طلخند را در آتش خود می‌سوزاند و این خشم چنان بر او چیره شد که چشم عقل و خرد او را کور کرد.

نکته ادبی: بدوختن چشم خرد استعاره از سلب توانایی تشخیص مصلحت و حقیقت است.

گزین کرد مردی سخنگوی گو کزان مهتران او بدی پیشرو

گو مردی سخنور و جنگ‌آور را برگزید که در میان بزرگان و سرداران از همه پیشروتر بود.

نکته ادبی: واژه گو در اینجا به معنای دلاور و سخنگو است و به یکی از نام‌های اصلی داستان یعنی 'گو' اشاره دارد که در اینجا نقش فاعلی دارد.

که رو پیش طلخند و او را بگوی که بیداد جنگ برادر مجوی

به نزد طلخند برو و به او بگو که از جنگ ناعادلانه با برادرت دست بردار.

نکته ادبی: بیداد جنگ ترکیب وصفی به معنای جنگی که پایه و اساس آن ظلم است.

که هر خون که باشد برین ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته

هر خونی که در این میدان ریخته شود، تو مسئول گناه آن هستی و در جهان دیگر گرفتار خواهی شد.

نکته ادبی: آویخته بودن در اینجا به معنای گرفتار بودن و در بندِ عذاب افتادن است.

یکی گوش بگشای بر پندگو به گفتار بدگوی غره مشو

گوش خود را به سخنان پندآموز باز کن و به حرف‌های چاپلوسان و سخن‌چینان توجه نکن.

نکته ادبی: غره شدن در اینجا به معنای فریفته شدن و مغرور گشتن به سخنان واهی است.

نباید که از ما بدین کارزار نکوهش بود در جهان یادگار

شایسته نیست که از ما در این میدان جنگ، زشتی و نکوهشی به عنوان یادگاری در تاریخ باقی بماند.

نکته ادبی: نکوهش به معنای سرزنش و بدنامی است که در تقابل با آوازه نیک قرار می‌گیرد.

که این کشور هند ویران شود کنام پلنگان و شیران شود

زیرا با این جنگ، کشور هند ویران شده و به جایگاهی برای وحوش تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: کنام به معنای لانه و پناهگاه حیوانات درنده است که برای ویرانی استعاره شده است.

بپرهیز ازین جنگ و آویختن به بیداد بر خیره خون ریختن

از این نبرد و درگیری دوری کن و بی‌جهت و ظالمانه خون نریز.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

دل من بدین آشتی شاد کن ز فام خرد گردن آزاد کن

دل مرا با این آشتی شاد کن و گردن خود را از بند خشم و تندی رها ساز.

نکته ادبی: فام خرد در اینجا با اشاره به تندی و خشم به کار رفته است.

ازین مرز تا پیش دریای چین تو راباد چندانک خواهی زمین

از این مرز تا دریای چین، هر چقدر زمین که می‌خواهی به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: اشاره به گستره جغرافیایی که در حماسه‌های کهن نماد مالکیت وسیع است.

همه مهر با جان برابر کنیم تو را بر سرخویش افسر کنیم

ما با هم با صمیمیت و برابری رفتار می‌کنیم و تو را بر تخت پادشاهی می‌نشانیم.

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی و تاج است.

ببخشیم شاهی به کردار گنج که این تخت و افسر نیرزد به رنج

پادشاهی را مانند مال و ثروت به تو می‌بخشیم، چرا که این تخت و تاج ارزش رنج و خونریزی را ندارد.

نکته ادبی: استعاره پادشاهی به گنج نشان‌دهنده ناپایداری و مادی بودن قدرت در نگاه خردمند است.

وگر چند بیداد جویی همه پراگندن گرد کرده رمه

و اگر همچنان بر بیداد پافشاری کنی، باعث پراکندگی و نابودی مردمانی که گرد آورده‌ای می‌شوی.

نکته ادبی: رمه در اینجا کنایه از سپاه و مردم تحت فرمان است.

بدین گیتی اندر نکوهش بود همین رابدان سر پژوهش بود

در این جهان تنها بدنامی و سرزنش برای ما باقی می‌ماند و عاقبت هم جز این نخواهد بود.

نکته ادبی: پژوهش در اینجا به معنای نتیجه و عاقبت کار است.

مکن ای برادر به بیداد رای که بیداد را نیست با داد پای

ای برادر، به ظلم و ستم رای نده، زیرا ظلم و بی‌عدالتی هرگز پایدار نمی‌ماند و شکست می‌خورد.

نکته ادبی: داد در مقابل بیداد به معنای عدل و درستی است.

فرستاده چون پیش طلخند شد به پیغام شاه از در پند شد

فرستاده نزد طلخند رفت و پیغام شاه (گو) را که سراسر پند و اندرز بود، ابلاغ کرد.

نکته ادبی: در پند شد به معنای بیانِ پند و نصیحت است.

چنین داد پاسخ که او را بگوی که درجنگ چندین بهانه مجوی

طلخند پاسخ داد که به او بگو: برای جنگ‌افروزی و بهانه گرفتن این‌قدر تلاش نکن.

نکته ادبی: مجوی به معنای طلب نکردن و جستجو نکردن است.

برادر نخوانم تو را من نه دوست نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست

من تو را نه برادر می‌دانم و نه دوست؛ تو هیچ سنخیت و پیوند خونی با خاندان ما نداری.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

همه پادشاهی تو ویران کنی چوآهنگ جنگ دلیران کنی

زمانی که آهنگ جنگ با دلیران می‌کنی، در واقع تمام پادشاهی را ویران می‌سازی.

نکته ادبی: آهنگ به معنای قصد و اراده است.

همه بدسگالان به نزد تواند به بهرام روز اورمزد تواند

تمام بدخواهان و دشمنان نزد تو هستند و یار و یاور تو در روزهای سخت، همان بدسگالان‌اند.

نکته ادبی: بهرام روز اورمزد کنایه‌ای از زمانه دشوار و ایام جنگ است.

گنهکار هم پیش یزدان تویی که بد نام و بد گوهر و بد خویی

تو نزد خدا نیز گناهکار هستی، چرا که فردی بدنام، با اصلیت بد و دارای خوی ناپسند هستی.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ذات و سرشت انسان است.

ز خونی که ریزند زین پس به کین تو باشی به نفرین و من به آفرین

از این پس هر خونی که به کینه ریخته شود، تو مستحق نفرین و من مستحق ستایش و آفرین خواهم بود.

نکته ادبی: تقابل نفرین و آفرین نشان‌دهنده تضاد اخلاقی میان دو برادر است.

و دیگر که گفتی ببخشیم تاج هم این مرزبانی و این تخت عاج

و در مورد اینکه گفتی تاج، فرمانروایی و تخت عاج را به من می‌بخشی، پاسخی دارم.

نکته ادبی: تخت عاج نماد شکوه و ثروت پادشاهی است.

هر آنگه که تو شهریاری کنی مرا مرز بخشی و یاری کنی

هر زمان که تو پادشاهی کنی، دیگر نیازی نیست که به من بخشی از مرزها را بدهی و یاری کنی.

نکته ادبی: طنز تلخ در پاسخ طلخند، نشان‌دهنده نپذیرفتن منت از جانب گو است.

نخواهم که جان باشد اندر تنم وگر چشم برتاج شاه افگنم

نمی‌خواهم زنده بمانم اگر بخواهم چشم طمع به تاج پادشاهی تو داشته باشم.

نکته ادبی: استعاره چشم افکندن بر تاج به معنای طمع داشتن به قدرت است.

کنون جنگ را بر کشیدم رده هوا شد چو دیبا به زر آژده

من برای جنگ صف‌آرایی کرده‌ام و آسمان از غبار سپاه مانند پارچه دیبای زرکوب شده است.

نکته ادبی: دیبا به زر آژده استعاره از آسمانی است که از گرد و غبار سپاه، تیره و زرین شده است.

ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان نداند کنون گورکیب ازعنان

از شدت پرتاب تیر و ژوپین و نوک نیزه‌ها، سواران دیگر نمی‌توانند گرز خود را از عنان اسب تشخیص دهند.

نکته ادبی: ژوپین نوعی سلاح پرتابی کهن است.

برآورد گه بر سرافشان کنم همه لشکرش را خروشان کنم

من با پرچم‌های برافراشته به جنگ می‌روم و تمام سپاه تو را به خروش و فریاد می‌اندازم.

نکته ادبی: برآوردن گه کنایه از آغاز کردن جنگ و آماده‌باش است.

بران سان سپاه اندر آرم به جنگ که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ

سپاه را چنان به میدان جنگ می‌آورم که حتی پلنگِ جنگجو نیز از این نبرد سیر و بیزار شود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شدت درگیری و هولناکی صحنه نبرد.

بیارند گو را کنون بسته دست سپاهش ببینند هر سو شکست

به زودی تو را دست‌بسته می‌آورند و سپاهت از هر سو طعم شکست را خواهد چشید.

نکته ادبی: شکست خوردن در اینجا به معنای متلاشی شدن ساختار ارتش است.

که ازبندگان نیز با شهریار نپوشد کسی جوشن کارزار

که حتی بردگان و بندگان نیز در برابر شاه، جرئت نمی‌کنند زره جنگی بپوشند و مقابله کنند.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و ابزار دفاعی جنگی است.

چو پاسخ شنید آن خردمند مرد بیامد همه یک به یک یاد کرد

هنگامی که آن مرد خردمند (فرستاده) پاسخ طلخند را شنید، نزد گو بازگشت و همه چیز را مو به مو بازگو کرد.

نکته ادبی: یک به یک یاد کردن به معنای گزارش دقیق و جزئیات‌محور است.

غمی شد دل گوچو پاسخ شنید که طلخند را رای پاسخ ندید

وقتی گو پاسخ را شنید و دریافت که طلخند هیچ تمایلی به مصالحه ندارد، دلش اندوهگین شد.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و میل و اراده است.

پر اندیشه فرزانه را پیش خواند ز پاسخ فراوان سخنها براند

آن مرد خردمند (گو) پر از اندیشه شد و فرزانه (مشاور) خود را فراخواند و در مورد پاسخ‌ها سخن بسیار گفت.

نکته ادبی: اندیشه به معنای فکر و نگرانی است.

بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی یکی چارهٔ کار با من بگوی

به او گفت ای مرد دانا، راه چاره‌ای برای این مشکل به من نشان بده.

نکته ادبی: فرهنگ‌جوی به معنای جوینده دانش و حکمت است.

همه دشت خونست و بی تن سرست روان را گذر بر جهانداورست

تمام دشت پر از خون است و سرهای بدون تن افتاده است؛ روح انسان‌ها باید به سوی پروردگار برود (مرگ نزدیک است).

نکته ادبی: جهان‌داور استعاره‌ای از خداوند است.

نباید کزین جنگ فرجام کار به ما بازماند بد روزگار

نباید کاری کنیم که سرانجام این جنگ، بدنامی برای ما در تاریخ بماند.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و نتیجه نهایی است.

بدو گفت فرزانه کای شهریار نباید تو را پندآموزگار

فرزانه به او گفت ای پادشاه، تو خود نیازی به پندآموز نداری (چون خودت دانا هستی).

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده احترام مشاور به جایگاه پادشاه است.

گر از من همی بازجویی سخن به جنگ برادر درشتی مکن

اگر از من نظر می‌خواهی، می‌گویم که با برادر خود در جنگ سخت‌گیری و دشمنی نکن.

نکته ادبی: درشتی به معنای رفتار خشن و تند است.

فرستاده ای تیز نزدیک اوی سرافراز با دانش و نرم گوی

فرستاده‌ای تیزهوش و زیرک را به نزد او بفرست که دانا و خوش‌سخن باشد.

نکته ادبی: نرم‌گوی صفتِ فرستاده‌ای است که با کلام ملایم سعی در صلح دارد.

بباید فرستاد و دادن پیام بگردد مگر او ازین جنگ رام

باید او را بفرستی و پیام صلح بدهی، شاید او از این جنگ منصرف و رام شود.

نکته ادبی: رام شدن به معنای آرام شدن و پذیرش صلح است.

بدو ده همه گنج نابرده رنج تو جان برادر گزین کن ز گنج

تمام گنجی را که بدون رنج به دست آورده‌ای به او بده و در مقابل، جان برادرت را انتخاب کن.

نکته ادبی: گنج نابرده رنج کنایه از ثروت موروثی و فراوان است.

چو باشد تو را تاج و انگشتری به دینار با او مکن داوری

چون تو صاحب تاج و انگشتری (قدرت) هستی، بر سر پول و ثروت با او درگیر نشو.

نکته ادبی: انگشتری نماد امضا و حاکمیت پادشاه است.

نگه کردم از گردش آسمان بدین زودی او را سرآید زمان

من با نگاه به گردش آسمان متوجه شدم که زمان مرگ او به زودی فرا می‌رسد.

نکته ادبی: گردش آسمان اشاره به علم نجوم و احکام نجومی دارد که سرنوشت را تعیین می‌کند.

ز گردنده هفت اختر اندر سپهر یکی را ندیدم بدو رای ومهر

از میان هفت سیاره آسمان، هیچ‌کدام را ندیدم که به او روی خوش نشان دهند.

نکته ادبی: هفت اختر اشاره به سیارات هفت‌گانه در نجوم قدیم دارد.

تبه گردد او هم بدین دشت جنگ نباید گرفتن خود این کار تنگ

او در همین دشت جنگ کشته خواهد شد، پس نباید کار را بر خود سخت کنی.

نکته ادبی: تنگ گرفتن کنایه از سخت‌گیری و فشار آوردن است.

مگر مهر شاهی و تخت و کلاه بدان تات بد دل نخواند سپاه

شاید تاج و تخت را به او ببخشی تا سپاهیان تو را بددل و ظالم نخوانند.

نکته ادبی: بددل به معنای بدطینت و بی‌رحم است.

دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج بده تا نباشد روانش به رنج

دیگر هر چه از اسب و گنج می‌خواهد به او بده تا جانش به رنج و سختی نیفتد.

نکته ادبی: روانش به رنج نباشد کنایه از آرامش روح و ذهن است.

تو گر شهریاری و نیک اختری به کار سپهری تواناتری

تو که پادشاه هستی و طالع نیکی داری، در کار سیاست و کشورداری توانمندتر از این‌ها هستی.

نکته ادبی: نیک‌اختر کنایه از خوش‌اقبالی و داشتن طالع سعد است.

ز فرزانه بشنید شاه این سخن دگر باره رای نوافگند بن

شاه از فرزانه این سخن را شنید و بار دیگر تصمیمی تازه برای صلح گرفت.

نکته ادبی: رای نوافگند بن کنایه از تجدیدنظر و گرفتن تصمیم جدید است.

ز درد برادر پر از آب روی گزین کرد نیک اختری چرب گوی

گو که از درد جدایی و جنگ با برادر بسیار اندوهگین بود، فردی خردمند، نیک‌اختر و خوش‌سخن را برگزید تا پیامی برای طلخند ببرد.

نکته ادبی: ترکیب 'آب روی' کنایه از شرم، حیا یا در اینجا اندوه و تأثر است.

بدوگفت گو پیش طلخند شو بگویش که پر درد و رنجست گو

به فرستاده گفت: نزد طلخند برو و به او بگو که من از این وضعیت جنگی بسیار در رنج و عذابم.

نکته ادبی: استفاده از 'گو' به عنوان نام خاص در مقابل 'گفتن' که تکرار فعل است، ایهام زیبایی ایجاد کرده است.

ازین گردش رزم و این کارزار همی خواهد از داور کردگار

به او بگو که من از این آشوب و درگیری که میان ما پیش آمده، از خداوند متعال و داور دادگر درخواست می‌کنم که این وضعیت را پایان دهد.

نکته ادبی: داور کردگار صفتی برای خداوند است که بر عدالت او دلالت دارد.

که گرداند اندر دلت هوش ومهر به تابی ز جنگ برادر توچهر

خداوند مهر و خرد را در دل تو بیدار کند تا از فکر جنگ با برادرت منصرف شوی و روی خوش نشان دهی.

نکته ادبی: تابیدن چهر کنایه از روی گرداندن و بازگشتن از یک تصمیم است.

به فرزانه ای کو به نزدیک تست فروزندهٔ جان تاریک تست

با آن دانای فرزانه‌ای که در کنار توست و نوربخشِ جانِ ناآگاه و تاریک توست، مشورت کن.

نکته ادبی: فروزنده جان تاریک استعاره از خرد و آگاهی است که جهل را از بین می‌برد.

بپرس از شمار ده و دو و هفت که چون خواهد این کار بیداد رفت

از او درباره محاسبات اخترشناسی (ده و دو و هفت) بپرس که این ستم و بیداد سرانجامش به کجا خواهد کشید.

نکته ادبی: ده و دو و هفت اشاره به دوازده برج و هفت سیاره در نجوم قدیم دارد.

اگر چند تندی و کنداوری هم از گردش چرخ برنگذری

اگرچه تو بسیار تندخو و جنگجو هستی، بدان که نمی‌توانی از تقدیر و چرخش روزگار فرار کنی.

نکته ادبی: گردش چرخ استعاره از تقدیر محتوم و ناگزیر است.

همه گرد بر گرد ما دشمنست جهانی پر از مردم ریمنست

اطراف ما را دشمنان احاطه کرده‌اند و این جهان پر از بداندیشان و مردمان ناپاک است.

نکته ادبی: ریمن در زبان پهلوی به معنای ناپاک و پلید است.

همان شاه کشمیر وفغفور چین که تنگست از ایشان به ما بر زمین

علاوه بر ما، شاه کشمیر و فغفور چین هم هستند که وجودشان بر این زمین برای ما تنگنا ایجاد کرده است.

نکته ادبی: فغفور لقب پادشاهان چین است.

نکوهیده باشیم ازین هر دو روی هم از نامداران پرخاشجوی

اگر ما بجنگیم، در نزد هر دو گروه دشمن و در نزد بزرگان جنگجو، خوار و نکوهیده خواهیم شد.

نکته ادبی: هر دو روی کنایه از هم در برابر دشمنان و هم در برابر قضاوت تاریخ و نامداران است.

که گویند کز بهر تخت وکلاه چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه

چرا که خواهند گفت این دو برادر برای به دست آوردن تخت و تاج، چرا با یکدیگر جنگیدند؟

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد سلطنت و پادشاهی است.

به گوهر مگر هم نژاده نیند همان از گهر پاکزاده نیند

شاید دیگران بگویند که این دو از نژاد اصیل نیستند که این‌گونه بی‌خردانه با هم می‌جنگند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای نژاد و اصالت خانوادگی است.

ز لشکر گر آیی به نزدیک من درفشان کنی جان تاریک من

اگر از سپاه خود دست بکشی و نزد من بیایی، جانِ تاریک و ناآگاه مرا با حضور خود روشن و درخشان خواهی کرد.

نکته ادبی: درفشان کردن کنایه از روشن کردن و مایه سرور شدن است.

ز دینار و دیبا و از اسب و گنج ببخشم نمانم که مانی به رنج

من آنقدر ثروت، پارچه گران‌بها، اسب و گنج به تو می‌بخشم که هرگز در رنج و فقر نمانی.

نکته ادبی: دینار و دیبا نمادهای ثروت و رفاه هستند.

هم از دست من کشور و مهر و تاج بیابی همان یاره و تخت عاج

علاوه بر این‌ها، کشور و قدرت و تاج و تخت و زیورآلات پادشاهی را نیز با تو شریک می‌شوم.

نکته ادبی: یاره به معنای دستبند و زیور بازو است که نشان قدرت پادشاهی بود.

زمهر برادر تو را ننگ نیست مگر آرزویت جز از جنگ نیست

آیا شرم نمی‌کنی که با برادرت بجنگی؟ مگر آرزویی جز جنگ داری؟

نکته ادبی: ننگ نیست پرسشی انکاری است که بر شرم‌آور بودن جنگ دلالت دارد.

اگر پند من سر به سر نشنوی به فرجام زین بد پشیمان شوی

اگر پند و اندرز مرا از ابتدا تا انتها نپذیری، عاقبت از این کار خود سخت پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: سر به سر استعاره از پذیرش کامل و بدون استثنای پند است.

فرستاده آمد چو باد دمان به نزدیک طلخند تیره روان

فرستاده مانند باد تند و سریع، خود را به طلخندِ تیره‌دل و لجباز رساند.

نکته ادبی: تیره روان استعاره از کسی است که خردش توسط خشم یا جهل پوشیده شده است.

بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز

آنچه از شاه شنیده بود را به دقت گفت و حتی از نزد خود، وعده‌های شاهی و گنج‌های بسیار را نیز به آن افزود.

نکته ادبی: بفزود نیز اشاره به این دارد که فرستاده برای صلح‌جویی، بزرگنمایی کرده است.

چو بشنید طلخند گفتار اوی خردمندی و رای و دیدار اوی

وقتی طلخند سخنان گو، خردمندی او و پیشنهادهایش را شنید، واکنش نشان داد.

نکته ادبی: رای و دیدار اشاره به خرد و بینش سیاسی گو دارد.

ازان کآسمان را دگر بود راز بگفت برادر نیامد فراز

اما چون تقدیر آسمانی چیز دیگری بود و زمان سرآمدنِ روزگارشان نزدیک شده بود، سخن صلح‌آمیز برادر به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: فراز نیامد کنایه از به مقصود نرسیدن و شکست خوردنِ طرح است.

چنین داد پاسخ که گو رابگوی که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی

طلخند پاسخ داد: به گو بگو که تو همیشه جز فریب و چاره‌جوییِ دروغین، چیزی در چنته نداری.

نکته ادبی: چاره‌جو در اینجا به معنای مکار و فریبکار است.

بریده زوانت بشمشیر بد تنت سوخته ز آتش هیربد

تو به خاطر نیرنگ‌هایت سزاوار مجازات هستی و تن تو باید در آتش خشم و داوری بسوزد.

نکته ادبی: هیربد در متن‌های کهن به معنای آموزگار یا روحانی است، اما در اینجا استعاره از مجازات یا آتش خشم و قضاوت است.

شنیدم همه خام گفتار تو نبینم جزا ز چاره بازار تو

من تمام سخنان خام و بی‌پایه تو را شنیدم، اما در پسِ آن‌ها جز بازاری از فریب و حیله چیزی نمی‌بینم.

نکته ادبی: خام گفتار توصیف تحقیرآمیز سخنان گو است.

چگونه دهی گنج و شاهی بمن توخود کیستی زین بزرگ انجمن

تو اصلاً کی هستی که می‌خواهی به من گنج و پادشاهی ببخشی؟ تو در این انجمنِ بزرگان جایگاهی نداری.

نکته ادبی: بزرگ انجمن اشاره به جایگاه طبقاتی و شأن پادشاهی دارد.

توانایی و گنج و شاهی مراست ز خورشید تا آب و ماهی مراست

همه قدرت و ثروت و پادشاهی متعلق به من است؛ تمام جهان از خورشید تا اعماق آب‌ها در اختیار من است.

نکته ادبی: خورشید تا آب و ماهی کنایه از گستره جهان و زمین و زمان است.

همانا زمانت فراز آمدست کت اندیشه های دراز آمدست

به گمانم عمر تو به پایان رسیده است که چنین خیال‌های دور و دراز و بلندپروازانه‌ای در سر داری.

نکته ادبی: زمانت فراز آمدست کنایه از مرگ و پایان عمر است.

سپاه ایستاده چنین بر دومیل ز آورد مردان و پیکار پیل

لشکریان من دو میل گسترده شده‌اند و برای نبرد پیلان و مردان جنگجو آماده‌اند.

نکته ادبی: دو میل اشاره به گستردگی و عظمت ارتش دارد.

بیارای لشکر فراز آر جنگ به رزم آمدی چیست رای درنگ

لشکرت را آماده کن و جنگ را آغاز کن؛ اگر برای نبرد آمده‌ای، چرا درنگ می‌کنی؟

نکته ادبی: رای درنگ کنایه از سستی و ترس است.

چنان بینی اکنون ز من دستبرد که روزت ستاره بباید شمرد

به زودی چنان شکست سختی از من خواهی خورد که مجبور می‌شوی روزگار خود را بشماری (یعنی به پایان عمر فکر کنی).

نکته ادبی: دستبرد به معنای حمله و پیروزی در جنگ است.

ندانی جز افسون و بند و فریب چودیدی که آمد بپیشت نشیب

تو جز افسون و فریب چیزی نمی‌دانی، مخصوصاً حالا که دیدی کار تو به بن‌بست رسیده است.

نکته ادبی: نشیب به معنای پایین رفتن یا بدبختی و شکست است.

ازاندیشه ای دور و ز تاج و تخت نخواند تو را دانشی نیکبخت

کسی که دوراندیش نیست و به فکر تاج و تخت است، هیچ خردمندی او را نیکبخت نمی‌نامد.

نکته ادبی: دانشی کنایه از انسان خردمند و عالم است.

فرستاده آمد سری پر ز باد همه پاسخ پادشا کرد یاد

فرستاده که از سخنان طلخند خشمگین و مغرور شده بود، تمام پاسخ‌های او را به خاطر سپرد تا به شاه بگوید.

نکته ادبی: سری پر ز باد کنایه از غرور و خشم است.

چنین تا شب تیره بنمود روی فرستاده آمد همی زین بدوی

وقتی شب فرارسید، فرستاده بازگشت و همه وقایع را برای گو شرح داد.

نکته ادبی: شب تیره بنمود روی کنایه از فرارسیدن تاریکی است.

فرود آمدند اندران رزمگاه یکی کنده کندند پیش سپاه

هر دو سپاه در میدان نبرد فرود آمدند و در مقابل یکدیگر خندقی حفر کردند.

نکته ادبی: کنده کندند اشاره به تاکتیک‌های نظامی آن زمان برای دفاع است.

طلایه همی گشت بر گرد دشت بدین گونه تارامش اندر گذشت

گروه‌های پیشرو و دیدبان‌ها گرد دشت می‌گشتند و بدین ترتیب شب به پایان رسید و آرامش موقتی گذشت.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و جاسوسان نظامی است.

چوبرزد سر از برج شیرآفتاب زمین شد بکردار دریای آب

وقتی خورشید از برج شیر طلوع کرد، نور آن بر زمین چنان تابید که گویی زمین دریایی از آب است.

نکته ادبی: برج شیر استعاره از طلوع خورشید و گرمای تابستان است.

یکی چادر آورد خورشید زرد بگسترد برکشور لاژورد

خورشید درخشان، چادری زرین بر روی کشور لاجوردیِ آسمان گسترد.

نکته ادبی: کشور لاژورد استعاره از آسمان آبی است.

برآمد خروشیدن کرنای هم آواز کوس از دو پرده سرای

صدای شیپورها و طبل‌های جنگی از دو طرف میدان نبرد بلند شد.

نکته ادبی: کرنای و کوس آلات موسیقی حماسی برای آغاز جنگ هستند.

درفش دو شاه نوآمد به دید سپه میمنه میسره برکشید

درفش‌های دو پادشاه نمایان شد و سپاهیان در جناح راست و چپ صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: میمنه و میسره اصطلاحات نظامی برای جناحین سپاه هستند.

دو شاه سرافراز در قلبگاه دو دستور فرزانه درپیش شاه

دو پادشاه سرافراز در مرکز لشکر قرار گرفتند و وزرای خردمند نیز در کنار آنان بودند.

نکته ادبی: قلبگاه مرکز سپاه است که شاه در آن قرار می‌گیرد.

به فرزانهٔ خویش فرمود گو که گوید به آواز با پیشرو

گو به وزیر خردمند خود دستور داد تا با صدای بلند پیام او را به سپاهیان طلخند برساند.

نکته ادبی: پیشرو به معنای سپاهیان طلخند یا طلایه‌داران اوست.

که بر پای دارید یکسر درفش کشیده همه تیغهای بنفش

گفت: همگی درفش‌ها را برافراشته نگه دارید و شمشیرهای خود را آماده کنید.

نکته ادبی: تیغ‌های بنفش کنایه از تیغ‌های تیز و صیقلی است.

یکی ازیلان پیش منهید پای نباید که جنبد پیاده ز جای

هیچ‌کس از دلاوران نباید قدمی جلو بگذارد و هیچ سربازی نباید از جای خود حرکت کند.

نکته ادبی: ازیلان به معنای دلاوران و مردان جنگی است.

که هرکس تندی کند روز جنگ نباشد خردمند یا مرد سنگ

زیرا هر کس که در روز جنگ تندی و بی‌صبری کند، خردمند نیست و مردِ میدانِ نبرد محسوب نمی‌شود.

نکته ادبی: مرد سنگ کنایه از استواری و پایداری در جنگ است.

ببینم که طلخند با این سپاه چگونه خرامد به آوردگاه

ببینم طلخند با این سپاهی که دارد، چگونه می‌خواهد وارد میدان نبرد شود.

نکته ادبی: آوردگاه میدان جنگ است.

نباشد جز از رای یزدان پاک ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

همه چیز در دست خداوند است، از خورشید آسمان تا زمین تیره، همه تحت اراده او هستند.

نکته ادبی: یزدان پاک اشاره به قدرت مطلق خداوند در تقدیرات است.

ز پند آزمودیم وز مهر چند نبود ایچ ازین پندها سودمند

ما بسیار پند و اندرز دادیم و تلاش کردیم با مهر و دوستی کار را تمام کنیم، اما هیچ‌کدام سودمند نبود.

نکته ادبی: آزمودیم کنایه از امتحان کردن روش‌های مختلف برای صلح است.

گر ایدون که پیروز گردد سپاه مرا بردهد گردش هور و ماه

اگر سپاه من در این نبرد پیروز شد، آن را نتیجه خواست خدا و تقدیر آسمانی می‌دانم.

نکته ادبی: گردش هور و ماه استعاره از تقدیر و سرنوشت است.

مریزید خون از پی خواسته که یابید خود گنج آراسته

برای مال و ثروت، خون یکدیگر را نریزید، چرا که گنج و ثروت خود به خود به دست می‌آید.

نکته ادبی: گنج آراسته کنایه از ثروتی است که لایق پادشاهی است.

وگر نامداری بود زین سپاه که اسب افگند تیز برقلبگاه

اگر از این سپاه، فرد نامداری وجود دارد که بتواند با اسب خود به قلب لشکر دشمن حمله کند، این دستور را اجرا کند.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای قلب یا مرکز سپاه است که در ادبیات حماسی جایگاه فرمانده است.

چو طلخند را یابد اندر نبرد نباید که بر وی فشانند گرد

هنگامی که در میدان نبرد به طلخند رسیدید، نباید به او آسیب برسانید یا او را خوار کنید.

نکته ادبی: فشاندن گرد بر کسی، کنایه از تحقیر کردن یا شکست خوردن اوست.

نیایش کنان پیش پیل ژیان بباید شدن تنگ بسته میان

باید در حالی که کمر همت را محکم بسته‌اید، با دعا و نیایش به سوی پیل جنگی (که نماد قدرت است) پیش بروید.

نکته ادبی: تنگ بسته میان، کنایه از آمادگی کامل برای انجام کاری دشوار است.

خروشی برآمد که فرمان کنیم ز رای توآرایش جان کنیم

فریادی برآمد که ما فرمان تو را اطاعت می‌کنیم و با پیروی از نظر تو، جان خود را می‌آراییم و مجهز می‌شویم.

نکته ادبی: آرایش جان کنایه از آماده کردن و مجهز شدن است.

وزان روی طلخند پیش سپاه چنین گفت با پاسبانان گاه

از آن سو، طلخند نیز در برابر سپاه خود، این‌گونه با محافظان جایگاه و تخت خود سخن گفت.

نکته ادبی: پاسبانان گاه به معنای محافظان تخت پادشاهی یا فرماندهی است.

گر ایدون که باشیم پیروزگر دهد گردش اختر نیک بر

اگر ما در این جنگ پیروز شویم، این پیروزی به دلیل خوش‌اقبالی و گردش روزگار است.

نکته ادبی: گردش اختر، اشاره به باورهای کهن نجومی مبنی بر تاثیر ستارگان بر سرنوشت دارد.

همه تیغها کینه رابر کشیم به یزدان پناهیم و دم در کشیم

همه شمشیرها را برای انتقام بیرون بکشیم، به خداوند پناه ببریم و نفس خود را حبس کنیم (برای حمله نهایی تمرکز کنیم).

نکته ادبی: دم در کشیدن، کنایه از آمادگی نهایی و تمرکز شدید برای حمله است.

چو یابید گو را نبایدش کشت نه با اوسخن نیز گفتن درشت

زمانی که آن جوانمرد (گو) را پیدا کردید، نباید او را بکشید و نه حتی با او به تندی سخن بگویید.

نکته ادبی: گو در اینجا نام یکی از برادران است که به معنای جوانمرد نیز هست و ایهام دارد.

بگیریدش از پشت آن پیل مست به پیش من آرید بسته دو دست

او را از پشت آن پیل جنگی بگیرید و با دستان بسته به پیشگاه من بیاورید.

نکته ادبی: پیل مست، استعاره از پیل جنگی نیرومند است.

همانگه خروشیدن کرنای برآمد زدهلیز پرده سرای

همان لحظه صدای کرنا از جایگاه فرماندهی برخاست.

نکته ادبی: کرنا ساز بادی بزرگی است که برای اعلان جنگ یا پیروزی نواخته می‌شد.

همه کوه و دریا پر آواز گشت توگفتی سپهر روان بازگشت

تمام کوه و دشت از صدای آن پر شد، گویی آسمانِ در حال حرکت، دوباره به چرخش درآمد.

نکته ادبی: سپهر روان، اشاره به افلاک متحرک در باورهای کیهان‌شناسی قدیم دارد.

ز بس نعره و چاک چاک تبر ندانست کس پای گیتی ز سر

از شدت فریادها و صدای برخورد تبرها، هیچ‌کس نمی‌توانست تشخیص دهد که اوضاع از چه قرار است.

نکته ادبی: ندانستن پای از سر، کنایه از آشفتگی و سردرگمی شدید است.

ز رخشنده پیکان و پر عقاب همی دامن اندر کشید آفتاب

به دلیل انبوهیِ پیکان‌های درخشان و پرهای عقاب (بر تیرها)، خورشید از دید پنهان شد.

نکته ادبی: دامن اندر کشید آفتاب، استعاره از غروب یا پنهان شدن خورشید در اثر تیرگیِ ناشی از باران تیرهاست.

زمین شد به کردار دریای خون در ودشت بد زیرخون اندرون

زمین مانند دریایی از خون شد و دشت و بیابان غرق در خون بود.

نکته ادبی: به کردار، به معنای مانند و به شکلِ است.

دو پیل ژیان شاهزاده دو شاه براندند هر دو ز قلب سپاه

دو شاهزاده که هر کدام سوار بر پیل جنگی بودند، هر دو از قلب سپاه به سوی یکدیگر تاختند.

نکته ادبی: پیل ژیان، به معنای فیل خشمگین و پرخاشگر است.

برآمد خروشی ز طلخند وگو که از باد ژوپین من دور شو

طلخند و گو فریادی برآوردند که از تیر و نیزه من دور شو.

نکته ادبی: ژوپین به معنای نیزه کوچک است.

به جنگ برادر مکن دست پیش نگه دار ز آواز من جای خویش

به جنگ با برادرت اقدام نکن و از صدای من بترس و جایگاه خود را حفظ کن.

نکته ادبی: دست پیش کردن، کنایه از آغاز جنگ یا اقدام به حمله است.

همی این بدان گفت وآن هم بدین چودریای خون شد سراسر زمین

این یکی با آن یکی سخن می‌گفت و در همین حین، سراسر زمین از خون جاری شد.

نکته ادبی: دریای خون، اغراق در توصیف کثرت خون‌های ریخته شده است.

یلانی که بودند خنجر گزار بگشتند پیرامن کارزار

دلاورانی که خنجر به دست بودند، گرداگرد میدان نبرد جمع شدند.

نکته ادبی: خنجر گزار به معنای کسی است که خنجر را به کار می‌برد و جنگجو است.

ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوی همی خون و مغز اندر آمد به جوی

از زخم‌هایی که آن دو شاه جنگجو بر هم زدند، خون و مغز به جوی روان تبدیل شد.

نکته ادبی: پرخاشجوی، صفت برای کسی است که به دنبال ستیز است.

برین گونه تا خور ز گنبد بگشت وز اندازه آویزش اندرگذشت

این وضع تا زمانی که خورشید از آسمان گذشت و شدت جنگ از حد معمول فراتر رفت، ادامه داشت.

نکته ادبی: گنبد، استعاره از آسمان است.

خروش آمد از دشت و آواز گو که ای جنگسازان و گردان نو

فریادی از دشت برخاست که ای جنگجویان و دلاوران تازه‌نفس، گوش کنید.

نکته ادبی: گردان نو، به معنای رزمندگان جوان یا تازه‌وارد است.

هرآنکس که خواهد زما زینهار مدارید ازو کینه در کارزدار

هر کسی که از ما امان (زینهار) می‌خواهد، از او کینه به دل نگیرید و با او نجنگید.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای امان خواستن و تسلیم شدن است.

بدان تا برادر بترسد ز جنگ چوتنها بماند نسازد درنگ

تا برادر بترسد و تسلیم شود، چرا که اگر تنها بماند، دیگر درنگ نخواهد کرد.

نکته ادبی: درنگ نکردن در اینجا به معنای ناچار به تسلیم شدن است.

بسی خواستند از یلان زینهار بسی کشته شد در دم کار زار

بسیاری از جنگجویان درخواست امان کردند و بسیاری نیز در میدان نبرد کشته شدند.

نکته ادبی: دم کارزار، به معنای لحظه نبرد است.

چو طلخند بر پیل تنها بماند گو او را به آواز چندی بخواند

هنگامی که طلخند بر روی پیل تنها ماند، گو او را با فریاد چند بار فراخواند.

نکته ادبی: تنها ماندن در اینجا نشانه شکست و بی‌یاور بودن است.

که رو ای برادر به ایوان خویش نگه کن به ایوان و دیوان خویش

که ای برادر، به خانه و کاشانه خود بازگرد و به امور حکومتی خویش بپرداز.

نکته ادبی: ایوان و دیوان، نماد دستگاه حکومت و کاخ پادشاهی است.

نیابی همانا بسی زنده تن از آن تیغزن نامدار انجمن

مطمئناً تو دیگر از آن نام‌آوران و شمشیرزنان سپاه خود، کسی را زنده نخواهی یافت.

نکته ادبی: انجمن، اشاره به لشکر و یاران طلخند است.

همه خوب کاری ز یزدان شاس وزو دار تا زنده باشی سپاس

همه این اتفاقات خوب را از جانب خداوند بدان و تا زمانی که زنده‌ای، سپاس‌گزار او باش.

نکته ادبی: خوب کاری، به معنای تقدیر نیک یا اتفاقات خوب است.

که زنده برفتی توازپیش جنگ نه هنگام رایست و روز درنگ

که تو جان سالم از جنگ به در بردی، اکنون زمانِ تعلل و وقت‌کشی نیست.

نکته ادبی: رای، در اینجا به معنای اندیشه و نقشه کشیدن است.

چوبشنید طلخند آواز اوی شد از ننگ پیچان و پر آب روی

طلخند وقتی سخن او را شنید، از خجالت و شرم، صورتش سرخ شد و اشکش جاری گشت.

نکته ادبی: پیچان شدن، کنایه از آشفتگی و ناراحتی شدید است.

به مرغ آمد از دشت آوردگاه فراز آمدندش زهر سو سپاه

او از میدان نبرد بیرون رفت و سپاهیانش از هر سو به گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: به مرغ آمد، کنایه از ترک میدان یا شکست است.

در گنج بگشاد و روزی بداد سپاهش شد آباد و با کام وشاد

گو درِ گنجینه را گشود و پاداش داد، سپاهش ثروتمند و شادمان شدند.

نکته ادبی: آباد شدن سپاه با دینار، کنایه از راضی کردن و پاداش دادن به آنان است.

سزاوار خلعت هر آنکس که دید بیاراست او را چنانچون سزید

به هر کسی که شایسته بود خلعت داد و آن‌گونه که سزاوار بود، او را آراست.

نکته ادبی: خلعت، لباس گران‌بهایی است که پادشاهان به عنوان پاداش به زیردستان می‌بخشیدند.

به دینار چون لشکر آباد گشت دل جنگجوی از غم آزادگشت

وقتی سپاه با پول و ثروت راضی شد، دل جنگجویان از غم رهایی یافت.

نکته ادبی: آزادگشتن دل از غم، کنایه از آسودگی خاطر است.

پیامی فرستاد نزدیک گو که ای تخت را چون بپالیز خو

پیامی برای گو فرستاد که ای کسی که تخت پادشاهی را مانند باغی برای خود چیدی (تصاحب کردی).

نکته ادبی: پالیز خو، کنایه از این است که او تخت را ارث پدری خود می‌داند.

برآنی که از من شدی بی گزند دلت را به زنار افسون مبند

خیال می‌کنی که چون به من آسیب نزدی (امان دادی)، کار بزرگی کردی؟ دلت را به این خوش‌خیالی‌ها نبند.

نکته ادبی: زنار افسون، استعاره از فریب و خیال باطل است.

به آتش شوی ناگهان سوخته روان آژده چشمها دوخته

به زودی در آتشِ خشم من خواهی سوخت، با چشمان دوخته و روانی پریشان.

نکته ادبی: آتش، نماد جنگ و نابودی است.

چو بشنید گو آن پیام درشت دلش راز مهر برادر بشست

وقتی گو آن پیام تند را شنید، مهر برادری را از دل بیرون کرد.

نکته ادبی: دل شستن، کنایه از قطع امید یا پایان دادن به احساسات قبلی است.

دلش زان سخن گشت اندوهگین به فرزانه گفت این شگفتی ببین

دلش از آن سخن اندوهگین شد و به مشاور فرزانه خود گفت که این شگفتی را ببین.

نکته ادبی: فرزانه، به معنای دانای کل و مشاور خردمند است.

بدوگفت فرزانه کای شهریار تویی از پدر تخت را یادگار

فرزانه به او گفت: ای پادشاه، تو یادگار تخت و تاج از پدر هستی.

نکته ادبی: تخت یادگار، کنایه از وارث مشروع پادشاهی است.

ز دانش پژوهان تو داناتری هم از تاجداران تواناتری

تو از همه دانش‌پژوهان داناتری و از همه شاهانِ دیگر نیز تواناتری.

نکته ادبی: تاجداران، نماد پادشاهان است.

مرا این درستست و گفتم بشاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه

من این نکته را به یقین می‌دانم و به شاه گفتم، به گواه خورشید و ماه.

نکته ادبی: گردنده خورشید و تابنده ماه، اشاره به سوگند خوردن به کیهان است.

که این نامور تا نگردد هلاک بگردد چو مار اندرین تیره خاک

که این فرد نامدار (طلخند) تا نابود نشود، مانند مار در این خاک تیره می‌پیچد و آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: مار، نماد دشمنی و حیله‌گری است.

به پاسخ تو با او درشتی مگوی بپیوند و آزرم او را بجوی

در پاسخ به او تندی نکن، بلکه با او مهربان باش و احترامش را نگه دار.

نکته ادبی: آزرم، به معنای شرم و حیا و احترام است.

اگر جنگ سازد بسازیم جنگ که او با شتابست و ما با درنگ

اگر او جنگ را آغاز کرد، ما هم می‌جنگیم، چرا که او عجول است و ما صبور.

نکته ادبی: با شتاب و با درنگ، تضاد میان عجله طلخند و صبر گو را نشان می‌دهد.

سپهبد فرستاده را پیش خواند به خوبی فراوان سخنها براند

گو فرستاده او را احضار کرد و به خوبی با او سخن گفت.

نکته ادبی: فراوان سخن راندن، به معنای صحبت کردن و ابلاغ پیام است.

بدوگفت رو با برادر بگوی که چندین درشتی و تندی مجوی

به او گفت نزد برادرم برو و بگو که این همه تندی و خشونت را کنار بگذار.

نکته ادبی: درشتی و تندی، صفات ناپسند برای یک پادشاه است.

درشتی نه زیباست با شهریار پدرنامور بود و تو نامدار

تندی کردن در شأن یک پادشاه نیست؛ پدرت نامدار بود و تو نیز فردی شناخته‌شده هستی.

نکته ادبی: شهریار، واژه‌ای اصیل برای پادشاه است.

مرا این درستست کز پند من تو دوری نجویی ز پیوند من

این را یقین دارم که اگر به پند من گوش کنی، از پیوند برادری دور نخواهی شد.

نکته ادبی: پیوند، کنایه از رابطه خویشاوندی و دوستی است.

ولیکن مرا ز آنک هست آرزوی که تو نامور باشی و نامجوی

از آنجا که من آرزو دارم که تو در میان مردم نام‌دار و جویای آوازه باشی، این سخن را می‌گویم.

نکته ادبی: نام‌جو: کسی که در پی کسب نام و آوازه است.

بگویم همه آنچ اندر دلست سخنها که جانم برو مایلست

هر آنچه در دلم نهفته است و جانم به آن تمایل دارد، برایت بی‌پرده بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: مایل‌ست: به معنای گرایش داشتن یا دلبسته بودن.

تو را سر بپیچد ز دستور بد زآسانی و رای وراه خرد

اگر تو از دستور و راهنمایی‌های بد دوری کنی، به راه آسانی و خرد دست خواهی یافت.

نکته ادبی: سر پیچیدن: کنایه از نافرمانی کردن یا روی برگرداندن از چیزی.

مگوی ای برادر سخن جز بداد که گیتی سراسر فسونست و باد

ای برادر، سخنی جز از روی عدالت و داد بر زبان نیاور، چرا که این جهان فریبنده و همچون باد ناپایدار است.

نکته ادبی: فسون و باد: استعاره از بی‌ارزش بودن و ناپایداری امور دنیوی.

سوی راستی یاز تا هرچ هست ز گنج ومردان خسروپرست

به سوی راستی و دادگر پیش برو تا هر آنچه از گنج و مردان پیروِ پادشاه در اختیار دارم، به تو ببخشم.

نکته ادبی: خسروپرست: کسی که مطیع و پرستنده پادشاه است.

فرستم همه سر به سر پیش تو ببیند روان بداندیش تو

همه آنچه دارم را پیشکش تو می‌کنم تا روان بداندیش تو (با دیدن این همه لطف) به آرامش برسد و از کینه‌توزی دست بردارد.

نکته ادبی: روان بداندیش: کنایه از ذهن و ضمیر کسی که در پی شرارت است.

که اندر دل من جز از داد نیست مباد آنک از جان تو شاد نیست

در دل من چیزی جز عدل و داد وجود ندارد؛ مبادا کاری کنی که از جان تو شاد نباشم (و موجب مرگت شوم).

نکته ادبی: شاد نبودن از جان کسی: کنایه از آرزوی مرگ برای کسی یا ناخرسندی عمیق که به تنبیه منجر شود.

برینست رایم که دادم پیام اگر بشنود مهتر خویش کام

رای و تصمیم من این است که پیامم را به تو برسانم، اگر تو به عنوان بزرگ و مهتر، حرف دل مرا بشنوی.

نکته ادبی: مهتر: بزرگ، رئیس، پادشاه.

ور ایدون که رایت جز از جنگ نیست به خوبی و پیوندت آهنگ نیست

اما اگر تصمیم تو فقط جنگ است و هیچ تمایلی به دوستی و صلح نداری، بدان که...

نکته ادبی: آهنگ: قصد و نیت.

بسازم کنون جنگ را لشکری که باید سپاه مرا کشوری

من لشکری برای جنگ آماده می‌کنم، چرا که سپاه من نیازمند یک سرزمین و قلمرو برای نبرد است.

نکته ادبی: ساختن: به معنای آماده کردن و آراستن.

ازین مرز آباد ما بگذریم سپه را همه پیش دریا بریم

از این سرزمین آبادمان عبور می‌کنیم و سپاه را به سمت دریا می‌بریم.

نکته ادبی: مرز: در اینجا به معنای سرزمین و قلمرو است.

یکی کنده سازیم گرد سپاه برین جنگجویان ببندیم راه

اطراف سپاه خندقی حفر می‌کنیم تا راه را بر این جنگجویان ببندیم و آن‌ها را محاصره کنیم.

نکته ادبی: کنده: خندق و گودالی که برای حفاظت یا محاصره حفر می‌شود.

ز دریا بکنده در آب افگنیم سراسر سر اندر شتاب افگنیم

آب دریا را به درون خندق هدایت می‌کنیم و با شتاب و سرعت بسیار، وارد نبرد می‌شویم.

نکته ادبی: سر اندر شتاب افکندن: کنایه از با عجله و تندی وارد عملیات شدن.

بدان تا هرآنکس که بیند شکست ز کنده نباشد ورا راه جست

تا هر کس که در میدان نبرد شکست بخورد، راهی برای فرار از میان خندق نداشته باشد.

نکته ادبی: راه جستن: راه یافتن و گریختن.

ز ماهرک پیروز گردد به جنگ بریزیم خون اندرین جای تنگ

اگر ما در این جنگ پیروز شویم، خون دشمنان را در این جای تنگ و محصور می‌ریزیم.

نکته ادبی: جای تنگ: استعاره از میدان نبرد که راه گریزی از آن نیست.

سپه را همه دستگیر آوریم مبادا که شمشیر و تیر آوریم

تمام سپاه دشمن را دستگیر می‌کنیم و سعی می‌کنیم کار به استفاده از شمشیر و تیر نکشد.

نکته ادبی: دستگیر آوردن: اسیر کردن.

فرستاده برگشت و آمد چو باد بروبر سخنهای گو کرد یاد

فرستاده بازگشت و به سرعت خود را رساند و همه سخنان گاو را برای طلخند بازگو کرد.

نکته ادبی: چو باد آمدن: کنایه از سرعت بسیار در حرکت.

چوطلخند بشنید گفتار گو ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو

وقتی طلخند سخنان فرستاده را شنید، بزرگان لشکر را فراخواند.

نکته ادبی: گو: در اینجا به معنای فرستاده یا سخنگو است.

بفرمود تا پیش او خواندند سزاوار هر جای بنشاندند

دستور داد همه پیش او بیایند و هر کس را در جایگاه مناسب خودش نشاند.

نکته ادبی: سزاوار: متناسب با مقام و شأن افراد.

همه پاسخ گو بدیشان بگفت همه رازها برگشاد از نهفت

همه پاسخ‌های گاو را برای آنان بازگو کرد و رازهای نهفته را آشکار ساخت.

نکته ادبی: نهفت: نهان، راز.

به لشکر چنین گفت کین جنگ نو به دریا که اندیشه کردست گو

به لشکر گفت که گاو درباره این جنگ جدید و نبرد در دریا، اندیشه‌هایی دارد.

نکته ادبی: اندیشه کردست گو: اشاره به نقشه‌های گاو برای استفاده از دریا و خندق.

چه بینید واین را چه رای آوریم که اندیشه او به جای آوریم

شما چه فکر می‌کنید و چه نظری دارید که بتوانیم با نقشه او مقابله کنیم؟

نکته ادبی: به جای آوردن اندیشه: خنثی کردن نقشه و فکر حریف.

اگر بود خواهید با من یکی نپیچید سر را ز داد اندکی

اگر می‌خواهید با من متحد باشید، ذره‌ای از راه و رسم جوانمردی سرپیچی نکنید.

نکته ادبی: داد: در اینجا به معنای حق، انصاف و راستی است.

اگر جنگ جویم چه دریا چه کوه چو در جنگ لشکر بود هم گروه

اگر من به دنبال جنگ باشم، چه در دریا و چه در کوهستان با شما هستم، چرا که لشکر در جنگ باید یک‌دل باشد.

نکته ادبی: هم‌گروه: متحد و هم‌دست.

اگر یار باشید با من به جنگ از آواز روبه نترسد پلنگ

اگر در جنگ با من یار باشید، پلنگ از صدای روباه نمی‌ترسد (یعنی ما از تهدیدهای گاو نمی‌هراسیم).

نکته ادبی: تمثیل پلنگ و روباه برای نشان دادن شجاعت در برابر ترساندن دشمن.

هر آنکس که جویند نام بزرگ ز گیتی بیابند کام بزرگ

هر کس که به دنبال شهرت و بزرگی است، در این جهان به کام و آرزوی بزرگ خود می‌رسد.

نکته ادبی: نام بزرگ: شهرت و افتخار.

جهانجوی اگر کشته گردد به نام به از زنده دشمن بدو شادکام

برای کسی که به دنبال افتخار است، کشته شدن در راهِ نام، بهتر از زنده ماندن در حالتی است که دشمن از شکست او شاد باشد.

نکته ادبی: جهانجوی: کسی که در پی کسب مقام و قدرت در دنیاست.

هر آنکس که درجنگ تندی کند همی از پی سودمندی کند

هر کس که در جنگ دلاوری و تندی می‌کند، در واقع برای رسیدن به سود و پیروزی تلاش می‌کند.

نکته ادبی: تندی کردن: دلاوری و شتاب در جنگ.

بیابید چندان ز من خواسته پرستنده و اسب آراسته

اگر با من باشید، از جانب من به ثروت، خدمتکاران و اسبان آراسته دست خواهید یافت.

نکته ادبی: خواسته: ثروت و دارایی.

ز کشمیر تا پیش دریای چین به هر شهر برماکنند آفرین

از کشمیر تا کرانه‌های دریای چین، همه مردم ما را ستایش خواهند کرد.

نکته ادبی: آفرین کردن: ستودن و دعا کردن.

ببخشم همه شهرها بر سپاه چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه

زمانی که فرمانروایی و تخت و تاج به دست من بیفتد، تمام آن شهرها را به سپاهیانم می‌بخشم.

نکته ادبی: تاج و گاه: کنایه از پادشاهی و سلطنت.

بپاسخ همه مهتران پیش اوی یکایک نهادند برخاک روی

تمام بزرگان در پاسخ به او، یک‌به‌یک صورت بر خاک نهادند (و اعلام وفاداری کردند).

نکته ادبی: بر خاک نهادن روی: نشانه تسلیم و فرمانبرداری و احترام.

که ما نام جوییم و تو شهریار ببینی کنون گردش روزگار

گفتند که ما به دنبال نام و شهرت هستیم و تو شهریار ما هستی، اکنون گردش روزگار را خواهی دید.

نکته ادبی: گردش روزگار: کنایه از تغییرات سرنوشت.

ز درگاه طلخند برشد خروش ز لشکر همه کشور آمد بجوش

از درگاه طلخند فریاد و هیاهو برخاست و تمام کشور از شور و هیجان جنگ به جوش آمد.

نکته ادبی: بجوش آمدن: کنایه از التهاب و آشفتگی ناشی از هیجان.

سپه را همه سوی دریا کشید وزان پس سپاه گوآمد پدید

سپاه را به سوی دریا کشیدند و پس از آن سپاهِ گاو نیز ظاهر شد.

نکته ادبی: پدید آمدن: آشکار شدن.

برابر فرود آمدند آن دو شاه که بوند با یکدگر کینه خواه

آن دو شاه که با یکدیگر کینه‌توز بودند، برابر یکدیگر مستقر شدند.

نکته ادبی: کینه‌خواه: دشمن و طالب انتقام.

بگرد اندرون کنده ای ساختند چوشد ژرف آب اندر انداختند

در اطراف خود خندقی ساختند و چون عمیق شد، آب را به درون آن هدایت کردند.

نکته ادبی: ژرف: عمیق.

دو لشکر برابر کشیدند صف سواران همه بر لب آورده کف

دو لشکر صف‌آرایی کردند و اسب‌سواران از شدت هیجان و خشم، کف بر لب داشتند.

نکته ادبی: کف بر لب آوردن: کنایه از شدت خشم و اشتیاق شدید برای جنگ.

بیاراست با میسره میمنه کشیدند نزدیک دریا بنه

میسره و میمنه (جناح‌های چپ و راست) را آراستند و بار و بنه را نزدیک دریا مستقر کردند.

نکته ادبی: میسره و میمنه: اصطلاحات نظامی برای جناح‌های سپاه.

دو شاه گرانمایه پر درد و کین نهادند برپشت پیلان دو زین

آن دو شاهِ گرانمایه، پر از درد و کینه، زین بر پشت پیلان نهادند.

نکته ادبی: پیلان: فیل‌ها که در جنگ‌های باستانی برای سواری شاهان استفاده می‌شد.

به قلب اندرون ساخته جای خویش شده هر یکی لشکر آرای خویش

هر دو شاه جایگاه خود را در قلب سپاه ساختند و هر کدام به آرایش و هدایت لشکر خود پرداختند.

نکته ادبی: قلب: مرکز لشکر.

زمین قار شد آسمان شد بنفش ز بس نیزه و پرنیانی درفش

زمین تیره گشت و آسمان از فراوانی نیزه‌ها و درفش‌های پارچه‌ای رنگارنگ، به رنگ بنفش درآمد.

نکته ادبی: پرنیانی درفش: پرچم‌های ابریشمی زیبا.

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس ز نالیدن بوق وآوای کوس

هوا از گرد و غبار سپاه سیاه شد و صدای شیپورها و طبل‌ها همه‌جا را فرا گرفت.

نکته ادبی: آبنوس: چوب سیاه رنگ؛ استعاره از سیاهی هوا بر اثر گرد و خاک.

تو گفتی که دریا بجوشد همی نهنگ اندرو خون خروشد همی

تو گفتی که دریا دارد می‌جوشد و نهنگ‌ها در آن از شدت خون، خروشان شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه دریا به جوشش خون از شدت کثرت کشته‌شدگان.

ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ ز دریا برآمد یکی تیره میغ

از ضربات تبرزین و گرز و شمشیر، ابری تیره از سطح دریا بلند شد.

نکته ادبی: میغ: ابر.

چو بر چرخ خورشید دامن کشید چنان شد که کس نیز کس را ندید

وقتی خورشید در آسمان پنهان شد (غروب کرد)، چنان وضعیتی پیش آمد که هیچ‌کس دیگری را نمی‌دید.

نکته ادبی: دامن کشیدن خورشید: کنایه از غروب کردن.

توگفتی هوا تیغ بارد همی بخاک اندرون لاله کارد همی

گویی که آسمان شمشیر می‌بارد و در خاکِ زمین، لاله (خون) می‌کارد.

نکته ادبی: کاشتن لاله در خاک: استعاره از ریختن خون شهیدان در میدان جنگ.

ز افگنده گیتی بران گونه گشت که کرکس نیارست برسرگذشت

زمین چنان از کشته‌ها پر شد که حتی کرکس هم نمی‌توانست بر فراز آن پرواز کند.

نکته ادبی: مبالغه در انبوهی اجساد که راه آسمان را برای پرندگان بسته است.

گروهی بکنده درون پر ز خون دگر سر بریده فگنده نگون

گروهی درون خندق پر از خون بودند و سرهای بریده‌شده‌ای نیز واژگون بر زمین افتاده بود.

نکته ادبی: نگون: سرنگون و واژگون.

ز دریا همی خاست از باد موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج

از وزش باد، موج در دریا برمی‌خاست و سپاهیان گروه گروه به میدان می‌آمدند.

نکته ادبی: فوج فوج: دسته دسته و گروه گروه.

همه دشت مغز و جگر بود و دل همه نعل اسبان ز خون پر ز گل

تمام دشت پوشیده از اعضای بدن و جگر و دل‌های تکه‌تکه شده بود و نعل اسب‌ها از شدت خون‌ریزی، همچون گل‌های سرخ شده بود.

نکته ادبی: استعاره از کثرت کشتگان و سرخی خون که دشت را پوشانده است.

نگه کرد طلخند از پشت پیل زمین دید برسان دریای نیل

گو از بالای فیل به میدان جنگ نگاه کرد و زمین را همچون دریایی از خون دید.

نکته ادبی: تشبیه میدان نبرد خونین به دریای نیل که استعاره‌ای از فراوانی و عمق خون است.

همه باد بر سوی طلخند گشت به راه و به آب آرزومند گشت

همه چیز علیه طلخند تغییر کرد و او در میانه میدان، تشنه آب و در آرزوی یافتن راهی برای خروج شد.

نکته ادبی: واژه «باد» در اینجا استعاره از اقبال و بخت است که از طلخند روی برگردانده.

ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز نه آرام دید و نه راه گریز

او از گزند باد و تابش خورشید و ضربات شمشیر، نه آرامشی یافت و نه راهی برای فرار پیدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به محاصره کامل و ناامیدی مطلق در میدان جنگ.

بران زین زرین بخفت و بمرد همه کشور هند گو راسپرد

طلخند بر روی زین اسب زرینش جان سپرد و کشور هند را به دیگری سپرد.

نکته ادبی: بیان کنایی از مرگِ بی حاصل پادشاه در اوجِ جنگ.

ببیشی نهادست مردم دو چشم ز کمی بود دل پر از درد وخشم

مردم تنها به زیاده‌خواهی چشم دوخته‌اند؛ در حالی که از کمی و نقصانِ عمر و داشته‌ها، دلشان پر از درد و خشم است.

نکته ادبی: تضاد میان «بیشی» (فزونی) و «کمی» (کاستی) برای نشان دادن طمع انسانی.

نه آن ماند ای مرد دانا نه این ز گیتی همه شادمانی گزین

ای مرد دانا، نه این دنیا و نه آن مقامِ دنیوی برای کسی باقی نمی‌ماند، پس شادی را در زندگی پیشه کن.

نکته ادبی: دعوت به دیدگاهِ اخلاقی و اپیکوری (لذت‌جویی معقول) در مواجهه با ناپایداری دنیا.

اگر چند بفزاید از رنج گنج همان گنج گیتی نیرزد به رنج

حتی اگر ثروت و گنج با رنج و سختی بسیار به دست آید، آن گنج ارزشِ رنجِ کشیده شده را ندارد.

نکته ادبی: حکمتِ عامیانه در بابِ بی‌ارزش بودنِ ثروتِ حاصل از رنجِ بی‌حاصل.

زقلب سپه چون نگه کرد گو ندید آن درفش سپهدار نو

وقتی گو (پادشاه) از قلبِ سپاه نگاه کرد، درفشِ مخصوصِ طلخند را ندید.

نکته ادبی: استفاده از «گو» به عنوان نام خاص پادشاه پیروز.

سواری فرستاد تا پشت پیل بگردد بجوید همه میل میل

سواری را فرستاد تا به سراغ فیلِ طلخند برود و همه‌جا را جستجو کند.

نکته ادبی: «میل» در اینجا به معنای مسافت و هم به معنای جستجوی دقیق و اشتیاق است.

ببیند که آن لعل رخشان درفش کزو بود روی سواران بنفش

برود ببیند که آیا آن درفشِ درخشان که دیدنش لرزه بر اندامِ سواران می‌انداخت، هنوز پابرجاست یا خیر.

نکته ادبی: توصیف قدرتِ نمادینِ درفش در میدان نبرد.

کجاشد که بنشست جوش نبرد مگر چشم من تیره گون شد ز گرد

پرسید: کجا رفت؟ مگر چشم من از شدت گرد و غبار تیره شده که او را نمی‌بینم؟

نکته ادبی: بیانِ تردید و ناباوریِ شاه از غیبت برادر.

سوار آمد و سر به سر بنگرید درفش سرنامداران ندید

سوار بازگشت و همه‌جا را به‌دقت نگریست، اما درفشِ آن فرمانده بزرگ را ندید.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیتِ فقدان.

همه قلب گه دید پر گفت و گوی سواران کشور همه شاه جوی

قلبِ لشکر را پر از همهمه و آشوب دید که سربازان همگی پیِ پادشاه خود می‌گشتند.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ سپاهِ بی‌سردار.

فرستاده برگشت و آمد چو باد سخنها همه پیش او کرد یاد

فرستاده با سرعتِ باد بازگشت و آنچه دیده بود را برای شاه بازگو کرد.

نکته ادبی: تشبیه سرعتِ پیک به باد.

سپهبد فرود آمد از پشت پیل پیاده همی رفت گریان دو میل

سپهبد (گو) از فیل پیاده شد و دو میل راه را گریان طی کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فروتنی و شدتِ غم پادشاه.

بیامد چوطلخند را مرده دید دل لشکر از درد پژمرده دید

وقتی به بالین طلخند آمد و او را مرده دید، دلِ لشکر از غم پژمرده شد.

نکته ادبی: تاثیرِ عاطفی مرگِ یک سردار بر کل سپاه.

سراپای او سر به سر بنگرید به جایی برو پوست خسته ندید

سر تا پای بدن او را نگاه کرد، اما حتی خراشی بر پوستش ندید.

نکته ادبی: تأکید بر مرگِ غیرجنگی و ناگهانی طلخند.

خروشان همه گوشت بازو بکند نشست از برش سوگوار و نژند

گو با فریاد و زاری، بازوهای خود را از شدت غم چنگ زد و در کنارِ جسدِ او با اندوه نشست.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های سوگواری کهن (کندنِ گوشتِ بازو یا خراشیدن بدن).

همی گفت زار ای نبرده جوان برفتی پر از درد و خسته روان

با زاری می‌گفت: ای جوانِ دلاور، چه دردناک از میان ما رفتی.

نکته ادبی: استفاده از واژه «نبرده» به معنای جنگاور.

تو راگردش اختر بد بکشت وگرنه نزد بر تو بادی درشت

تقدیرِ بد تو را کشت، وگرنه هیچ آسیبی به تو نمی‌رسید.

نکته ادبی: باور به گردشِ اختران و تقدیر (جبرگرایی در حماسه).

بپیچید ز آموزگاران سرت تو رفتی ومسکین دل مادرت

از نصایحِ آموزگاران سرپیچی کردی و رفتی، و مادر بیچاره‌ات را در غم تنها گذاشتی.

نکته ادبی: اشاره به لجاجتِ طلخند در برابر پندهای پیشین.

بخوبی بسی راندم با تو پند نیامد تو را پند من سودمند

من تو را بسیار پند دادم، اما هیچ‌کدام برای تو سودی نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌اثریِ نصیحت در برابر تقدیر.

چو فرزانه گو بد آنجا رسید جهان جوی طلخند را مرده دید

وقتی آن فرزانه (خردمند) به آنجا رسید، طلخند را در میان لشکر مرده دید.

نکته ادبی: ورودِ عنصرِ خرد برای مهارِ احساسات.

برادرش گریان و پر درد گشت خروش سواران بران پهن دشت

برادرش (گو) گریان شد و فریادِ سواران در آن دشت بزرگ پیچید.

نکته ادبی: انتقالِ اندوه از فرد به جمع.

خروشان بغلتید در پیش گو همی گفت زار ای جهان دار نو

گو با خروش بر زمین غلتید و در برابر جسدِ برادر می‌گفت: ای پادشاهِ جدید (کنایه از اینکه تو لایق پادشاهی بودی).

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاهِ بلندِ طلخند در چشمِ برادر.

ازان پس بیاراست فرزانه پند بگو گفت کای شهریار بلند

سپس آن فرزانه لب به سخن گشود و گفت: ای پادشاهِ بلندمرتبه.

نکته ادبی: شروعِ خطابه خردمندانه.

ازین زاری و سوگواری چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود

از این زاری و سوگواری چه سودی عاید می‌شود؟ این حادثه مقدر بود و باید رخ می‌داد.

نکته ادبی: دعوت به تسلیم در برابر قضای الهی.

سپاس از جهان آفرینت یکیست که طلخند بر دست تو کشته نیست

شکر خدا را که طلخند به دست تو کشته نشد (یعنی این ننگ برای تو باقی نماند).

نکته ادبی: تسکینِ وجدانِ پادشاه.

همه بودنی گفته بودم به شاه ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه

من تمامِ حوادثِ مقدر را بر اساسِ ستاره‌شناسی (کیوان، بهرام و...) به تو گفته بودم.

نکته ادبی: اشاره به علمِ نجوم و احکامِ نجومی در فرهنگِ کهن.

که چندان به پیچید برزم این جوان که برخویشتن بر سر آرد زمان

که این جوان چنان در جنگ دچارِ اضطراب و پیچیدگی می‌شود که عمرِ خود را به پایان می‌رساند.

نکته ادبی: تفسیرِ نجومی از مرگِ طلخند.

کنون کار طلخند چون بادگشت بنادانی و تیزی اندر گذشت

اکنون کارِ طلخند به پایان رسید؛ او بر اثر نادانی و تندی و شتاب‌زدگی از میان رفت.

نکته ادبی: نقدِ رفتارهای نسنجیده قهرمان.

سپاهست چندان پر از درد و خشم سراسر همه برتو دارند چشم

سپاهیانِ تو اکنون پر از اندوه و خشم هستند و چشم‌انتظارِ رفتارِ تو هستند.

نکته ادبی: یادآوری مسئولیتِ سیاسی شاه.

بیارام و ما را تو آرام ده خرد را به آرام دل کام ده

آرام باش و به ما نیز آرامش ببخش؛ با رفتارِ خردمندانه و آرام، سپاه را مدیریت کن.

نکته ادبی: اولویتِ مصلحتِ عمومی بر احساساتِ فردی.

که چون پادشا را ببیند سپاه پر از درد و گریان پیاده به راه

چرا که وقتی سپاه، پادشاهِ خود را گریان و پیاده و سوگوار ببیند،

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ بحرانی برای یک ارتش.

بکاهدش نزد سپاه آبروی فرومایه گستاخ گردد بروی

آبرو و اقتدارِ او نزد لشکر می‌ریزد و فرومایگان نسبت به او گستاخ می‌شوند.

نکته ادبی: تحلیلِ جامعه‌شناختیِ قدرت.

به کردار جام گلابست شاه که از گرد یکباره گردد تباه

شاه به مانندِ جامِ گلاب است که اگر ذره‌ای گرد بر آن بنشیند، تباه و بدبو می‌شود (عظمتِ شاه در ظرافتِ آن است).

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به جام گلاب (نمادِ قداست و آسیب‌پذیری).

ز دانا خردمند بشنید پند خروشی ز لشکر برآمد بلند

شاه پندِ آن خردمند را شنید و ناله‌ی بلندی از سپاه برآمد.

نکته ادبی: تأثیر کلامِ خردمند.

که آن لشکر اکنون جدا نیست زین همه آفرین باد بر آن و این

سپاهیان گفتند: اکنون این لشکر و آن لشکر یکی است و آفرین بر هر دو باد.

نکته ادبی: نمادِ اتحاد و پایانِ خصومت.

همه پاک در زینهار منید وزین بر منش یادگار منید

همه شما اکنون در پناهِ من هستید و از این پس یادگارِ من خواهید بود.

نکته ادبی: بخشش و مروتِ پادشاه.

ازان پس چو دانندگان را بخواند به مژگان بسی خون دل برفشاند

پس از آن، بزرگان و دانایان را فراخواند و در غمِ برادر، خونِ دل بر مژگان فشاند.

نکته ادبی: کنایه از گریستنِ بسیار.

ز پند آنچ طلخند را داده بود بدیاشن بگفت آنچ ازو هم شنود

نصیحت‌هایی که به طلخند کرده بود را برای دانایان بازگو کرد.

نکته ادبی: ثبتِ درس‌های اخلاقی برای آیندگان.

یکی تخت تابوت کردش ز عاج ز زر و ز پیروزه و خوب ساج

تختی تابوتی از عاج و زر و فیروزه و چوب ساج برایش ساخت.

نکته ادبی: توصیفِ تجملاتِ دفنِ شاهانه.

بپوشید رویش به چینی پرند شد آن نامور نامبردار هند

جسد را در پارچه‌ای از پرندِ چینی پیچید و آن نامورِ هند از میان رفت.

نکته ادبی: تأکید بر بزرگی و نام‌آوریِ مقتول.

بدبق و بقیر و بکافور و مشک سرتنگ تابوت کردند خشک

با موادِ نگهدارنده (بقیر، کافور، مشک) بدن را مومیایی کردند تا خشک بماند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های تدفین باستانی.

وزان جایگه تیز لشکر براند به راه و به منزل فراوان نماند

لشکر را به سرعت از آنجا حرکت داد و در راه درنگ نکرد.

نکته ادبی: حرکتِ رو به جلو.

چو شاهان گزیدند جای نبرد بشد مادر از خواب و آرام و خورد

وقتی شاهان جایگاهِ نبرد را انتخاب کردند، مادر (از شدتِ دلهره) خواب و خوراک را رها کرد.

نکته ادبی: تغییرِ مکانِ روایت به جایگاهِ مادر.

همیشه بره دیدبان داشتی به تلخی همی روز بگذاشتی

همیشه دیدبانی را برای خبرگیری می‌گماشت و روزها را به تلخی می‌گذراند.

نکته ادبی: انتظارِ مضطربانه.

چوازراه برخاست گرد سپاه نگه کرد بینادل از دیده گاه

وقتی گرد و غبارِ سپاه از راه برخاست، دیده‌بان از دور نگاه کرد.

نکته ادبی: آغازِ صحنه بازگشتِ خبر.

همی دیده بان بنگرید از دو میل که بیند مگر تاج طلخند و پیل

دیده‌بان از فاصله دو میلی نگاه می‌کرد تا شاید تاجِ طلخند یا فیلِ او را ببیند.

نکته ادبی: اشتیاقِ آمیخته با ترسِ دیده‌بان.

ز بالا درفش گو آمد پدید همه روی کشور سپه گسترید

پرچم «گو» از دور نمایان شد و تمامی سپاه در پهنه کشور پراکنده شدند.

نکته ادبی: «گو» در اینجا نام خاص یکی از برادران است.

نیامد پدید از میان سپاه سواری برافگند از دیده گاه

اما از میان سپاه، سواری دیده نشد؛ چرا که او از مرکب و از جایگاه دیده‌بانی فرو افتاده بود.

نکته ادبی: کنایه از کشته شدن و از دست رفتن جان.

که لشکر گذر کرد زین روی کوه گو وهرک بودند با او گروه

لشکر از این سوی کوه عبور کرد، در حالی که «گو» و همراهانش در آنجا بودند.

نکته ادبی: اشاره به جابه‌جایی نیروها پس از پایان نبرد.

نه طلخند پیدا نه پیل و درفش نه آن نامداران زرینه کفش

نه طلخند پیدا بود و نه پیل و درفش او؛ و نه از آن نامدارانِ چکمه‌پوش خبری بود.

نکته ادبی: «زرینه کفش» کنایه از بزرگان و اشراف نظامی است.

ز مژگان فروریخت خون مادرش فراوان به دیوار بر زد سرش

خون از چشمان مادرِ سوگوار جاری شد و از شدت اندوه، سر خود را بر دیوار می‌کوبید.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز از شدت مصیبت و بی‌قراری مادر.

ازان پس چوآمد به مام آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی

پس از آن، وقتی به مادر خبر رسید که آن فروغِ پادشاهی خاموش و تیره گشته است.

نکته ادبی: «تیره شد فر شاهنشهی» استعاره از مرگ و زوال قدرت است.

جهاندار طلخند بر زین بمرد سرگاه شاهی بگو در سپرد

طلخندِ جهان‌دار بر زینِ اسب جان سپرد و جایگاه پادشاهی را به «گو» واگذار کرد.

نکته ادبی: اشاره به مرگِ ناگهانی طلخند در میدان جنگ.

همی جامه زد چاک و رخ را بکند به گنجور گنج آتش اندر فگند

مادر از غم، جامه درید و صورت خویش را خراشید و در خزانه گنج‌های فرزندش آتش افکند.

نکته ادبی: بیانگرِ واکنش‌های آیینی و سنتی در برابر سوگ‌های بزرگ.

به ایوان او شد دمان مادرش به خون اندرون غرقه گشته سرش

مادر با حالتی خشمگین و پرشور به سوی جایگاه او رفت؛ در حالی که سرِ بی‌جانش در خون غوطه‌ور بود.

نکته ادبی: «دمان» به معنای خشمگین و شتابان است.

همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت ازان پس بلند آتشی برفروخت

او همه کاخ و نشانه‌های بزرگی طلخند را به آتش کشید و سپس آتشی بزرگ برافروخت.

نکته ادبی: اشاره به سنت خودسوزی در برخی آیین‌های کهن هندی.

که سوزد تن خویش به آیین هند ازان سوگ پیداکند دین هند

تا بر اساس آیینِ هندی، خود را در آتش بسوزاند و با این کار، سوگواریِ خویش را طبق رسوم دینِ هند به جای آورد.

نکته ادبی: اشاره به آیین «ساتی» (خودسوزی همسر یا مادر پس از مرگ عزیز).

چو از مادر آگاهی آمد بگو برانگیخت آن بارهٔ تیزرو

وقتی «گو» از وضعیتِ مادر آگاه شد، اسب تیزروی خود را برانگیخت و به سوی او تاخت.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسب است.

بیامد ورا تنگ در بر گرفت پر از خون مژه خواهش اندر گرفت

نزد مادر آمد و او را محکم در آغوش گرفت، در حالی که چشمانش از خون و اشک پر بود.

نکته ادبی: توصیفِ همدلی و اندوهِ مشترک برادر بازمانده.

بدو گفت کای مهربان گوش دار که ما بیگناهیم زین کارزار

به مادر گفت: ای مهربان، آرام باش و بدان که ما در این کارزار بی‌گناهیم.

نکته ادبی: «گوش دار» به معنای شنیدن و تأمل کردن است.

نه من کشتم او را نه یاران من نه گردی گمان برد زین انجمن

نه من او را کشتم و نه یارانم؛ و هیچ دلاوری از این گروه، گمانِ بدی به ما ندارد.

نکته ادبی: «گرد» به معنای پهلوان و دلاور است.

که خود پیش او دم توان زد درشت ورا گردش اختر بد بکشت

کسی جرئت نداشت که در حضور او سخنِ درشتی بگوید؛ مرگِ او تنها به دستِ گردشِ روزگار رقم خورد.

نکته ادبی: اعتقاد به تقدیر و جبرِ زمانه در مرگ.

بدو گفت مادر که ای بدکنش ز چرخ بلند آیدت سرزنش

مادر به او گفت: ای بدرفتار، آسمانِ بلند تو را به خاطر این گناه سرزنش خواهد کرد.

نکته ادبی: «بدکنش» به معنای کسی است که کردار ناپسندی دارد.

برادر کشی از پی تاج و تخت نخواند تو را نیکدل نیکبخت

هیچ انسانِ نیک‌نهادی، کسی را که به خاطر رسیدن به تاج و تخت، برادرکشی کرده است، نیکبخت نمی‌داند.

نکته ادبی: توبیخِ مادر بر اساس اخلاقیات و قضاوتِ عمومی.

چنین داد پاسخ که ای مهربان نشاید که برمن شوی بدگمان

«گو» پاسخ داد: ای مهربان، سزاوار نیست که به من بدگمان شوی.

نکته ادبی: «بدگمان» به معنای سوءظن داشتن است.

بیارام تا گردش روزمگاه نمایم تو را کار شاه و سپاه

آرام بگیر تا زمانِ مناسب فرا برسد؛ آنگاه چگونگیِ رخدادِ کارِ شاه و سپاه را برایت آشکار خواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به طرحی که گیو برای بازسازی نبرد دارد.

که یارست شد پیش او رزمجوی کرا بود در سر خود این گفت وگوی

چه کسی می‌توانست به جنگِ او برود و چه کسی چنین ادعایی در سر داشت؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری برای اثباتِ عدمِ ستیزِ مستقیم گیو.

به دادار کو داد ومهر آفرید شب و روز و گردان سپهر آفرید

سوگند به آن آفریدگار که مهر و محبت را آفرید و شب و روز و سپهرِ گردان را پدید آورد.

نکته ادبی: استفاده از سوگند برای اثبات صداقت.

کزین پس نبیند مرا مهر و گاه نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه

که پس از این، دیگر مهری به تخت و کلاه و اسب و گرز نخواهم داشت.

نکته ادبی: انزجار از قدرت دنیوی برای اثبات پاکی نیت.

مگر کین سخن آشکارا کنم ز تندی دلت پرمداراکنم

مگر اینکه این ماجرا را آشکار کنم و دلِ آکنده از خشم تو را به آرامش برسانم.

نکته ادبی: «پرمدارا» به معنای تسکین‌دهنده و آرام‌بخش است.

که او را بدست کسی بد زمان که مردم رهایی نیابد ازان

مرگ او به دست کسی بود که هیچ‌کس را از چنگال او رهایی نیست.

نکته ادبی: اشاره به اجلِ محتوم.

که یابد به گیتی رهایی ز مرگ وگر جان بپوشد به پولاد ترگ

چه کسی در این جهان از مرگ رهایی می‌یابد؟ حتی اگر جانش را در زره پولادین پنهان کند.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانی در برابر مرگ با استفاده از استعاره‌ی زره (ترگ).

چنان شمع رخشان فرو پژمرد بگیت کسی یک نفس نشمرد

همانند شمعی فروزان که خاموش می‌شود، او نیز در این جهان یک لحظه بیشتر عمر نکرد.

نکته ادبی: تشبیه زندگی به شمع.

وگر چون نمایم نگردی تو رام به دادار دارنده کوراست کام

و اگر با این نمایشِ نبرد، تو قانع نشدی، سوگند به آفریدگاری که همه کارها به دست اوست.

نکته ادبی: تأکید مجدد بر صداقت.

که پیشت به آتش بر خویش را بسوزم ز بهر بداندیش را

که در برابر تو، خودم را به آتش خواهم افکند تا به خاطرِ آن‌هایی که گمانِ بد دارند، بسوزم.

نکته ادبی: آمادگی برای اثبات حقیقت به قیمت جان.

چو بشنید مادر سخنهای گو دریغ آمدش برز و بالای گو

وقتی مادر سخنان «گو» را شنید، دلش برای قامت و جایگاه او سوخت و اندوهگین شد.

نکته ادبی: تغییرِ موضع مادر به دلیل صداقتِ کلامِ گیو.

بدو گفت مادر که بنمای راه که چون مرد بر پیل طلخند شاه

مادر به او گفت: پس راه را به من نشان بده که چگونه آن شاه (طلخند) بر روی پیل جان داد.

نکته ادبی: درخواست برای شفاف‌سازی ابعادِ مرگِ فرزند.

مگر بر من این آشکارا شود پر آتش دلم پرمدارا شود

شاید با این کار، حقیقت بر من آشکار شود و دلم از آتشِ خشم و تردید رهایی یابد.

نکته ادبی: آرزوی رسیدن به آرامش روحی.

پر از در شد گو بایوان خویش جهاندیده فرزانه را خواند پیش

«گو» پر از درد به کاخ خود رفت و آن مردِ دانا و باتجربه را فراخواند.

نکته ادبی: «جهاندیده فرزانه» نمادِ خرد و تدبیر است.

بگفت آنچ با مادرش رفته بود ز مادر که برآتش آشفته بود

آنچه را که میان او و مادرش گذشته بود و اینکه مادرش به خاطرِ مرگ فرزند، چقدر پریشان بود، برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: خلاصه کردنِ دغدغه‌های قلبی به مشاور.

نشستند هر دو بهم رای زن گو و مرد فرزانه بی انجمن

هر دو، یعنی «گو» و آن مردِ دانا، بدون حضورِ دیگران نشستند و به رایزنی پرداختند.

نکته ادبی: تأکید بر سری بودنِ گفت‌وگو.

بدو گفت فرزانه کای نیکخوی نگردد بما راست این آرزوی

آن مرد دانا به او گفت: ای نیک‌خوی، این خواسته ما به سادگی عملی نخواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ بازسازیِ دقیقِ یک واقعه تاریخی.

ز هر سو بخوانیم برنا و پیر کجا نامداری بود تیزویر

باید از هر سو، جوانان و پیرانِ تیزهوش و نامدار را فرا بخوانیم.

نکته ادبی: «تیزویر» به معنای باهوش و زیرک است.

ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای وزان تیزویران جوینده رای

از کشمیر و دنبر و مرغ و مای، و از آن باهوشانِ جست‌وجوگرِ حقیقت.

نکته ادبی: اشاره به گستره جغرافیایی که به دنبال دانشمندان بودند.

ز دریا و از کنده وزرمگاه بگوییم با مرد جوینده راه

از دریا و کنده و میدان نبرد، با مردانی که جوینده‌ی راه هستند، سخن خواهیم گفت.

نکته ادبی: تلاش برای گردآوری متخصصانِ فن.

سواران بهر سو پراگند گو بجایی که بد موبدی پیشرو

«گو» سواران را به هر سو فرستاد تا هرجا موبدی (دانشمندی) پیشرو و دانا هست، بیابند.

نکته ادبی: «موبد» در اینجا به معنای دانا و عالم است.

سراسر بدرگاه شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند

آن‌ها همگی به درگاهِ شاه آمدند و در آن بارگاهِ پرآوازه حاضر شدند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ مجلسِ رایزنی.

جهاندار بنشست با موبدان بزرگان دانادل و بخردان

پادشاه (گو) با موبدان و بزرگانِ دانشمند و خردمند به نشست و گفت‌وگو پرداخت.

نکته ادبی: مشورت با نخبگان برای حل مسئله.

صفت کرد فرزانه آن رزمگاه که چون رفت پیکار جنگ وسپاه

آن مردِ دانا، میدانِ جنگ را توصیف کرد که چگونه جنگ و سپاه در آنجا به نبرد پرداختند.

نکته ادبی: شروع فرایندِ بازسازیِ ذهنیِ جنگ.

ز دریا و از کنده و آبگیر یکایک بگفتند با تیزویر

از دریا و کنده و آبگیر، همگی را برای آن تیزهوشان بازگو کردند.

نکته ادبی: جزئیاتِ جغرافیاییِ محلِ نبرد.

نخفتند زایشان یکی تیره شب نه بر یکدگر برگشادند لب

آن‌ها یک شبِ تاریک را نخوابیدند و لب به سخن نگشودند، بلکه در اندیشه بودند.

نکته ادبی: توصیفِ عمقِ تفکر و جدیتِ دانشمندان.

ز میدان چو برخاست آواز کوس جهاندیدگان خواستند آبنوس

زمانی که صدای کوسِ جنگ از میدان برخاست، خردمندان، چوبِ آبنوس طلب کردند.

نکته ادبی: آغازِ ساختِ قطعاتِ بازی شطرنج.

یکی تخت کردند از چارسوی دومرد گرانمایه و نیکخوی

تختی (صفحه‌ای) از چهار سو ساختند و دو مردِ گران‌مایه و نیک‌خوی آن را آماده کردند.

نکته ادبی: توصیفِ ساختِ صفحه شطرنج.

همانند آن کنده و رزمگاه بروی اندر آورده روی سپاه

مانند همان میدانِ جنگ و آن محلِ نبرد، سپاه را بر روی آن آرایش دادند.

نکته ادبی: شبیه‌سازیِ آرایشِ نظامیِ واقعی در بازی.

بران تخت صدخانه کرده نگار صفی کرد او لشکر کارزار

بر روی آن تخت، صد خانه نقش کردند و صفِ لشکرِ کارزار را بر آن چیدند.

نکته ادبی: اشاره به خانه‌های شطرنج و چینشِ مهره‌ها.

پس آنگه دولشکر زساج و زعاج دو شاه سرافراز با پیل وتاج

سپس دو لشکر از چوبِ ساج و عاج ساختند؛ دو شاهِ سرافراز با پیل‌ها در میدان قرار گرفتند.

نکته ادبی: پایانِ اختراعِ شطرنج به عنوانِ ابزاری برای بازخوانیِ واقعه.

پیاده بدید اندرو با سوار همه کرده آرایش کارزار

پیاده‌نظام و سواره‌نظام را در کنار هم در میدان دیدم که برای نبرد تمام‌عیار آماده شده و آرایش نظامی گرفته بودند.

نکته ادبی: «اندرو» مخفف «در آن» و «کارزار» به معنای میدان جنگ است.

ز اسبان و پیلان و دستور شاه مبارز که اسب افگند بر سپاه

از اسب‌ها، فیل‌ها و دستور (وزیر) شاه گرفته تا آن جنگجویی که اسبش را به دل سپاه دشمن می‌راند، همه مهیای کار بودند.

نکته ادبی: «دستور» در متون کهن به معنای وزیر یا مشاور ارشد پادشاه است.

همه کرده پیکر به آیین جنگ یک تیز وجنبان یکی با درنگ

پیکره مهره‌ها را طبق قواعد جنگ آراستند؛ برخی تند و تیز حرکت می‌کردند و برخی دیگر با تأمل و درنگ.

نکته ادبی: اشاره به ماهیت حرکتی مهره‌های مختلف در بازی شطرنج.

بیاراسته شاه قلب سپاه ز یک دست فرزانهٔ نیک خواه

شاه را در قلب سپاه مستقر کردند و در یک سوی او، وزیرِ خردمند و نیک‌خواه را قرار دادند.

نکته ادبی: «قلب سپاه» استعاره از مرکز میدان نبرد است.

ابر دست شاه از دو رویه دو پیل ز پیلان شده گرد همرنگ نیل

در دو طرفِ شاه، دو فیل نهادند که از کثرت و انبوهی‌شان، گرد و غبار میدان به رنگ نیل (تیره) درآمده بود.

نکته ادبی: «نیل» رنگ آبی بسیار تیره یا سیاه است که در اینجا برای توصیف رنگِ گرد و غبارِ ناشی از هجوم لشکریان به کار رفته است.

دو اشتر بر پیل کرده به پای نشانده برایشان دو پاکیزه رای

بر روی فیل‌ها، دو شتر (نماد رخ یا ارابه) قرار دادند و بر پشت آن‌ها دو فردِ پاکیزه‌رای و خردمند نشاندند.

نکته ادبی: در ساختار شطرنج قدیم، این مهره‌ها جایگاه استراتژیک مهمی داشتند.

به زیر شتر در دو اسب و دو مرد که پرخاش جویند روز نبرد

در زیرِ شتر (در جایگاه پایین‌تر)، دو اسب و دو مردِ جنگی قرار دادند که همواره در پیِ درگیری و پرخاش در میدان نبرد بودند.

نکته ادبی: «پرخاش‌جو» کنایه از جنگ‌طلبی و شجاعت است.

مبارز دو رخ بر دو روی دوصف ز خون جگر بر لب آورده کف

دو مهره جنگجو (رخ یا فیل) را در دو سوی دو صف مقابل قرار دادند که از شدت خشم، بر لب‌هایشان کفِ خونین نشسته بود.

نکته ادبی: «خون جگر بر لب آوردن» کنایه از خشم و غضبِ شدید در هنگام نبرد است.

پیاده برفتی ز پیش و ز پس کجا بود در جنگ فریادرس

پیاده‌نظام در پیش و پسِ لشکریان قرار داشتند و در هنگام نبرد، یاری‌رسانِ اصلی بودند.

نکته ادبی: «فریادرس» در اینجا به معنای نیروی کمکی و پشتیبان است.

چو بگذاشتی تا سر آوردگاه نشستی چو فرزانه بر دست شاه

هنگامی که مهره وزیر از جایگاه اصلی‌اش در میدان خارج می‌شد، مانند یک خردمند در کنار شاه می‌نشست و مراقب او بود.

نکته ادبی: توصیفِ نحوه حرکتِ مهره فرزین (وزیر) در شطرنج.

همان نیزه فرزانه یک خانه بیش نرفتی نبودی ازین شاه پیش

آن وزیرِ خردمند، تنها یک خانه حرکت می‌کرد و هرگز از حریم شاه فراتر نمی‌رفت.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت حرکت مهره فرزین در نسخه قدیمی شطرنج.

سه خانه برفتی سرافراز پیل بدیدی همه رزم گه از دو میل

فیلِ سرافراز نیز سه خانه حرکت می‌کرد و از آن فاصله دور، تمام میدان نبرد را زیر نظر داشت.

نکته ادبی: توصیفِ گستره حرکت فیل در بازی شطرنج.

سه خانه برفتی شتر همچنان برآورد گه بر دمان و دنان

شتر (رخ) نیز همچون فیل سه خانه پیش می‌رفت و با خروش و هیاهو، میدان را بر حریف تنگ می‌کرد.

نکته ادبی: «دمان و دنان» به معنای خروشنده و با غلغله است.

نرفتی کسی پیش رخ کینه خواه همی تاختی او همه رزمگاه

هیچ‌کس نمی‌توانست سد راه آن مهره جنگ‌طلب شود و او آزادانه در تمام میدان نبرد می‌تاخت.

نکته ادبی: «رخ» به دلیل توانایی حرکت در مسیر مستقیم، مهره‌ای مقتدر به شمار می‌رفت.

همی راند هر یک به میدان خویش برفتن نکردی کسی کم و بیش

هر مهره‌ای در مسیر و میدان خاص خود حرکت می‌کرد و هیچ‌کس از حدود تعیین‌شده خود پا فراتر نمی‌گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به قانون‌مندیِ حرکت مهره‌ها در بازی شطرنج.

چو دیدی کسی شاه را در نبرد به آواز گفتی که شاها بگرد

هرگاه کسی شاه را در معرض خطر (کیش) می‌دید، با صدای بلند به او هشدار می‌داد که راهی برای فرار بیابد.

نکته ادبی: «شاها بگرد» کنایه از اعلام وضعیت «کیش» است.

ازان پس ببستند بر شاه راه رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه

پس از آن، راهِ فرار را بر شاه بستند؛ با استفاده از رخ، اسب، وزیر، فیل و سایر پیادگان، او را در محاصره کامل درآوردند.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه «مات شدن» یا همان کیش و مات که راه خروجی برای شاه باقی نمی‌ماند.

نگه کرد شاه اندران چارسوی سپه دید افگنده چین در بروی

شاه به چهار سوی خود نگریست و سپاه دشمن را دید که با چهره‌ای درهم‌کشیده و خشمگین، او را محاصره کرده‌اند.

نکته ادبی: «چین در بروی افگنده» کنایه از خشم و آمادگی برای حمله است.

ز اسب و ز کنده بر و بسته راه چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه

راه شاه از هر سو، چه اسب و چه سایر مهره‌ها، بسته شده بود و سپاه دشمن از چپ و راست و پیش و پس، او را احاطه کرده بود.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ کیشِ دائمی که در آن راهی برای نجات نیست.

شد از رنج وز تشنگی شاه مات چنین یافت از چرخ گردان برات

شاه از رنج و تشنگیِ این محاصره، شکست خورد (مات شد) و این‌گونه، سرنوشتِ رقم‌خورده از سوی روزگار را دریافت کرد.

نکته ادبی: «مات» در شطرنج به معنای درماندگی و شکست نهایی است.

ز شطرنج طلخند بد آرزوی گوآن شاه آزاده و نیکخوی

آرزوی بازی شطرنج از طلخند (شاه مقتول) نشأت گرفت؛ همان شاه آزاده و خوش‌خوی.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره ابداع شطرنج برای بازسازی نبرد طلخند.

همی کرد مادر ببازی نگاه پر از خون دل از بهر طلخند شاه

مادرش پیوسته به بازی شطرنج می‌نگریست و از یادآوری سرنوشت فرزندش، خونِ دل می‌خورد.

نکته ادبی: «خون دل خوردن» کنایه از غم و اندوه جانکاه است.

نشسته شب و روز پر درد وخشم ببازی شطرنج داده دو چشم

او شب و روز، پر از درد و خشم، بر جای می‌نشست و تمام توجه و دیدگانش را به صفحه شطرنج دوخته بود.

نکته ادبی: اشاره به غرق شدن مادر در بازی برای تسکین درد.

همه کام و رایش به شطرنج بود ز طلخند جانش پر از رنج بود

تمام فکر و خواسته‌اش در شطرنج خلاصه شده بود، چرا که جانش از رنجِ مرگ طلخند لبریز بود.

نکته ادبی: «کام و رای» به معنای خواست و فکر است.

همیشه همی ریخت خونین سرشک بران درد شطرنج بودش پزشک

همواره اشک‌های خونین می‌ریخت و آن دردِ عمیق، تنها با نگریستن به شطرنج تسکین می‌یافت.

نکته ادبی: «سرشک» به معنای اشک و «پزشک» در اینجا به معنای درمان‌گر یا مایه تسلا است.

بدین گونه بد تاچمان و چران چنین تا سر آمد بروبر زمان

او بدین شیوه روزگار می‌گذراند و با اندوهی خروشان می‌زیست تا اینکه عمرش به پایان رسید.

نکته ادبی: «چمان و چران» در اینجا وصف حالِ کسی است که به آرامی و با اندوه گام برمی‌دارد.

سرآمد کنون برمن این داستان چنان هم که بشنیدم ازباستان

داستانی که از گذشتگان شنیده بودم، اکنون به پایان رسید.

نکته ادبی: «باستان» به معنای گذشتگان و نیاکان است.