شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان

فردوسی
چنین گفت پرمایه دهقان پیر سخن هرچ زو بشنوی یادگیر
که از نامداران با فر و داد ز مردان جنگی به فر ونژاد
چوخاقان چینی نبود از مهان گذشته ز کسری بگرد جهان
همان تا لب رود جیحون ز چین برو خواندندی بداد آفرین
سپهدار با لشکر و گنج و تاج بگلزریون بودزان روی چاج
سخنهای کسری به گرد جهان پراگنده شد درمیان مهان
به مردی و دانایی و فرهی بزرگی وآیین شاهنشهی
خردمند خاقان بدان روزگار همی دوستی جست با شهریار
یکی چند بنشست با رای زن همه نامداران شدند انجمن
بدان دوستی را همی جای جست همان از رد و موبدان رای جست
یکی هدیه آراست پس بی شمار همه یاد کرد از در شهریار
ز اسبان چینی و دیبای چین ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین
طرایف که باشد به چین اندرون بیاراست از هر دری برهیون
ز دینار چینی ز بهر نثار به گنجور فرمود تا سی هزار
بیاورد و با هدیه ها یار کرد دگر را همه بار دینار کرد
سخنگوی مردی بجست از مهان خردمند و گردیده گرد جهان
بفرمود تا پیش اوشد دبیر ز خاقان یکی نامه ای برحریر
نبشتند برسان ارژنگ چین سوی شاه با صد هزار آفرین
گذر مرد را سوی هیتال بود همه ره پر از تیغ و کوپال بود
ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه کشیده رده پیش هیتال شاه
گوی غاتفر نام سالارشان به جنگ اندورن نامبردارشان
چو آگه شد از کار خاقان چین وزان هدیهٔ شهریار زمین
ز لشکر جهاندیده گان را بخواند سخن سر به سر پیش ایشان براند
چنین گفت باسرکشان غاتفر که مارا بدآمد ز اختر به سر
اگر شاه ایران و خاقان چین بسازند وز دل کنند آفرین
هراسست زین دوستی بهر ما برین روی ویران شود شهرما
بباید یکی تاختن ساختن جهان از فرستاده پرداختن
زلشکر یکی نامور برگزید سرافراز جنگی چنانچون سزید
بتاراج داد آن همه خواسته هیونان واسبان آراسته
فرستاده را سر بریدند پست ز ترکان چینی سواری نجست
چوآگاهی آمد به خاقان چین دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
سپه را ز قجغارباشی براند به چین وختن نامداری نماند
ز خویشان ارجاسب وافراسیاب نپرداخت یک تن به آرام و خواب
برفتند یکسر به گلزریون همه سر پر از خشم و دل پر زخون
سپهدار خاقان چین سنجه بود همی به آسمان بر زد از خاک دود
ز جوش سواران به چاچ اندرون چو خون شد به رنگ آب گلزریون
چو آگاه شد غاتفر زان سخن که خاقان چینی چه افگند بن
سپاهی ز هیتالیان برگزید که گشت آفتاب ازجهان ناپدید
زبلخ وز شگنان و آموی و زم سلیح وسپه خواست و گنج درم
ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد سپاهی برآمد زهرسوی گرد
ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ بجوشید لشکر چو مور و ملخ
چو بگذشت خاقان برود برک توگفتی همی تیغ بارد فلک
سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ سیه گشت خورشید چون پر چرغ
ز بس نیزه وتیغهای بنفش درفشیدن گونه گونه درفش
به خارا پر از گرد وکوپال بود که لشکرگه شاه هیتال بود
بشد غاتفر با سپاهی چو کوه ز هیتال گرد آور دیده گروه
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه ز تنگی ببستند بر باد راه
درخشیدن تیغهای سران گراییدن گرزهای گران
توگفتی که آهن زبان داردی هوا گرز را ترجمان داردی
یکی باد برخاست و گردی سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
کشانی وسغدی شدند انجمن پر از آب رو کودک و مرد وزن
که تا چون بود کارآن رزمگاه کرا بردهد گردش هور وماه
یکی هفته آن لشکر جنگجوی بروی اندر آورده بودند روی
به هر جای برتوده ای کشته بود ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود
ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ توگفتی همی سنگ بارد ز میغ
نهان شد بگرد اندرون آفتاب پر از خاک شد چشم پران عقاب
بهشتم سوی غاتفر گشت گرد سیه شد جهان چوشب لاژورد
شکست اندر آمد به هیتالیان شکستی که بستنش تا سالیان
ندیدند وهرکس کزیشان بماند به دل در همی نام یزدان بخواند
پراگنده بر هر سویی خسته بود همه مرز پرکشته وبسته بود
همی این بدان آن بدین گفت جنگ ندیدیم هرگز چنین با درنگ
همانا نه مردم بدند آن سپاه نشایست کردن بدیشان نگاه
به چهره همه دیو بودند و دد به دل دور ز اندیشه نیک و بد
ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ توگفتی ندانند راه گریغ
همه چهرهٔ اژدها داشتند همه نیزه بر ابر بگذاشتند
همه چنگهاشان بسان پلنگ نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ
یکی زین ز اسبان نبرداشتند بخفتند و بر برف بگذاشتند
خورش بارگی راهمه خار بود سواری بخفتی دو بیدار بود
نداریم ما تاب خاقان چین گذر کرد باید به ایران زمین
گر ای دون که فرمان برد غاتفر ببندد به فرمان کسری کمر
سپارد بدو شهر هیتال را فرامش کند گرز و کوپال را
وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز گزینیم جنگاوری سرفراز
که اوشاد باشد بنوشین روان بدو دولت پیر گردد جوان
بگوید بدو کار خاقان چین جهانی بروبر کنند آفرین
که با فر و برزست و بخش و خرد همی راستی را خرد پرورد
نهادست بر قیصران باژ و ساو ندارند با او کسی زور و تاو
ز هیتالیان کودک و مرد وزن برین یک سخن برشدند انجمن
چغانی گوی بود فرخ نژاد جهانجوی پر دانش و بخش و داد
خردمند و نامش فغانیش بود که با گنج و با لشکر خویش بود
بزرگان هیتال وخاقان چین به شاهی برو خواندند آفرین
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ ز خاقان که شد نامدار سترگ
ز هیتال و گردان آن انجمن که آمد ز خاقان بریشان شکن
ز شاه چغانی که با بخت نو بیامد نشست از بر تخت نو
پراندیشه بنشست شاه جهان ز گفتار بیدار کارآگهان
به ایوان بیاراست جای نشست برفتند گردان خسروپرست
ابا موبد موبدان اردشیر چوشاپور وچون یزدگرد دبیر
همان بخردان نماینده راه نشستند یک سر بر تخت شاه
چنین گفت کسری که ای بخردان جهان گشته و کار دیده ردان
یکی آگهی یافتم ناپسند سخنهای ناخوب و ناسودمند
ز هیتال وز ترک وخاقان چین وزان مرزبانان توران زمین
بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ وز چین وز ترک و ختن
یکی هفته هیتال با ترک و چین ز اسبان نبرداشتند ایچ زین
به فرجام هیتال برگشته شد دو بهره مگر خسته و کشته شد
بدان نامداری که هیتال بود جهانی پر از گرز وکوپال بود
شگفتست کآمد بریشان شکست سپهبد مباد ایچ با رای پست
اگر غاتفر داشتی نام و رای نبردی سپهر آن سپه را ز جای
چوشد مرز هیتالیان پر ز شور بجستند از تخم بهرام گور
نو آیین یکی شاه بنشاندند به شاهی برو آفرین خواندند
نشستست خاقان بدان روی چاج سرافراز با لشگر و گنج تاج
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب جز از مرز ایران نبینند به خواب
ز پیروزی لشکر غاتفر همی برفرازد به خورشید سر
سزد گر نباشیم همداستان که خاقان نخواند چنین داستان
که تا آن زمین پادشاهی مراست که دارند ازو چینیان پشت راست
همه زیردستان از ایشان به رنج سپرده بدیشان زن و مرد و گنج
چه بینید یکسر کنون اندرین چه سازیم با ترک وخاقان چین
بزرگان داننده برخاستند همه پاسخش را بیاراستند
گرفتند یک سر برو آفرین که ای شاه نیک اختر و پاکدین
همه مرز هیتال آهرمنند دورویند واین مرز را دشمنند
بریشان سزد هرچ آید ز بد هم از شاه گفتار نیکو سزد
ازیشان اگر نیستی کین و درد جز از خون آن شاه آزادمرد
بکشتند پیروز را ناگهان چنان شهریاری چراغ جهان
مبادا که باشند یک روز شاد که هرگز نخیزد ز بیداد داد
چنینست بادافره دادگر همان بدکنش را بد آید به سر
ز خاقان اگر شاه راند سخن که دارد به دل کین و درد کهن
سزد گر ز خویشان افراسیاب بدآموز دارد دو دیده پرآب
دگر آنک پیروز شد دل گرفت اگر زو بترسی نباشد شگفت
ز هیتال وز لشکر غاتفر مکن یاد وتیمار ایشان مخور
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب زخاقان که بنشست ازان روی آب
به روشن روان کار ایشان بساز تویی درجهان شاه گردن فراز
فروغ از تو گیرد روان و خرد انوشه کسی کو روان پرورد
تو داناتری از بزرگ انجمن نبایدت فرزانه و رای زن
تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت که با فر و برزی و با رای و بخت
اگر شاه سوی خراسان شود ازین پادشاهی هراسان شود
هرآن گه که بینند بی شاه بوم زمان تا زمان لشکر آید ز روم
از ایرانیان باز خواهند کین نماند بروبوم ایران زمین
نه کس پای برخاک ایران نهاد نه زین پادشاهی ببد کرد یاد
اگر شاه را رای کینست وجنگ ازو رام گردد به دریا نهنگ
چو بشنید ز ایرانیان شهریار ز بزم وز پرخاش وز کارزار
کسی را نبد گرد رزم آرزوی به بزم و بناز اندرون کرده خوی
بدانست شاه جهان کدخدای که اندر دل بخردان چیست رای
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس کزو دارم اندر دو گیتی هراس
که ایشان نجستند جز خواب وخورد فراموش کردند گرد نبرد
شما را بر آسایش و بزمگاه گران شد چنینتان سر از رزمگاه
تن آسان شود هرک رنج آورد ز رنج تنش باز گنج آورد
به نیروی یزدان سرماه را بسیجیم یک سر همه راه را
به سوی خراسان کشم لشکری بخواهم سپاهی ز هرکشوری
جهان از بدان پاک بی خوکنم بداد ودهش کشوری نو کنم
همه نامداران فروماندند به پوزش برو آفرین خواندند
که ای شاه پیروز با فر و داد زمانه به دیدار توشاد باد
همه نامداران تو را بنده ایم به فرمان و رایت سرافگنده ایم
هرآنگه که فرمان دهد کارزار نبیند ز ما کاهلی شهریار
ازان پس چو بنشست با رای زن بزرگان وکسری شدند انجمن
همی بود ازین گونه تا ماه نو برآمد نشست از برگاه نو
تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد نهادند بر چادر لاژورد
بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه خروشی برآمد ز درگاه شاه
چو برزد سر از کوه رخشان چراغ زمین شد به کردار زرین جناغ
خروش آمد و نالهٔ گاو دم ببستند بر پیل رویینه خم
دمادم به لشکر گه آمد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه
بدرگاه شد یزدگرد دبیر ابا رای زن موبد اردشیر
نبشتند نامه به هر کشوری بهر نامداری و هرمهتری
که شد شاه با لشکر از بهر رزم شما کهتری را مسازید بزم
بفرمود نامه بخاقان چین فغانیش راهم بکرد آفرین
یکی لشکری از مداین براند که روی زمین جز بدریا نماند
زمین کوه تاکوه یک سر سپاه درفش جهاندار بر قلبگاه
یکی لشکری سوی گرگان کشید که گشت آفتاب از جهان ناپدید
بیاسود چندی ز بهر شکار همی گشت درکوه و در مرغزار
بسغد اندرون بود خاقان که شاه به گرگان همی رای زد با سپاه
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب شده سغد یکسر چو دریای آب
همی گفت خاقان سپاه مرا زمین برنتابد کلاه مرا
از ایدر سپه سوی ایران کشیم وز ایران به دشت دلیران کشیم
همه خاک ایران به چین آوریم همان تازیان را بدین آوریم
نمانم که کس تاج دارد نه تخت نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت
همی بود یک چند باگفت وگوی جهانجوی با لشکری جنگجوی
چنین تا بیامد ز شاه آگهی کز ایران بجنبید با فرهی
وزان به خت پیروزی و دستگاه ز دریا به دریا کشیده سپاه
بپیچید خاقان چو آگاه شد به رزم اندرون راه کوتاه شد
به اندیشه بنشست با رای زن بزرگان لشکر شدند انجمن
سپهدار خاقان به دستور گفت که این آگهی خوار نتوان نهفت
شنیدم که کسری به گرگان رسید همه روی کشور سپه گسترید
ندارد همانا ز ما آگاهی وگر تارک از رای دارد تهی
ز چین تا به جیحون سپاه منست جهان زیر فر کلاه منست
مرا پیش او رفت باید به جنگ بپوشد درم آتش نام وننگ
گماند کزو بگذری راه نیست و گر در زمانه جز او شاه نیست
بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی شوم با سواران چین پیش اوی
خردمند مردی به خاقان چین چنین گفت کای شهریار زمین
تو با شاه ایران مکن رزم یاد مده پادشاهی و لشکر به باد
ز شاهان نجوید کسی جای اوی مگر تیره باشد دل و رای اوی
که با فر او تخت را شاه نیست بدیدار او در فلک ماه نیست
همی باژ خواهد ز هند وز روم ز جایی که گنجست و آباد بوم
خداوند تاجست و زیبای تخت جهاندار و بیدار و پیروز بخت
چوبشنید خاقان ز موبد سخن یکی رای شایسته افگند بن
چنین گفت با کاردان راه جوی که این را چه بیند خردمند روی
دوکارست پیش اندرون ناگزیر که خامش نشاید بدن خیره خیر
که آن را به پایان جز از رنج نیست به از بر پراگندن گنج نیست
ز دینار پوشش نیاید نه خورد نه گستردنی روز ننگ و نبرد
بدو ایمنی باید و خوردنی همان پوشش و نغز گستردنی
هرآنکس که از بد هراسان شود درم خوار گیرد تن آسان شود
ز لشکر سخنگوی ده برگزید که دانند گفتار دانا شنید
یکی نامه بنبشت با آفرین سخندان چینی چو ار تنگ چین
برفت آن خرد یافته ده سوار نهان پرسخن تا درشهریار
به کسری چو برداشتند آگهی بیاراست ایوان شاهنشهی
بفرمود تا پرده برداشتند ز درگاهشان شاد بگذاشتند
برفتند هر ده برشهریار ابا نامه و هدیه و با نثار
جهاندار چون دید بنواختشان ز خاقان بپرسید و بنشاختشان
نهادند سر پیش او بر زمین بدادند پیغام خاقان چین
به چینی یکی نامه ای برحریر فرستاده بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت همه انجمن ماند اندر شگفت
سر نامه بود از نخست آفرین ز دادار بر شهریار زمین
دگر سر فرازی و گنج و سپاه سلیح وبزرگی نمودن به شاه
سه دیگر سخن آنک فغفور چین مراخواند اندر جهان آفرین
مرا داد بی آرزو دخترش نجویند جز رای من لشکرش
وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه فرستاد وهیتال بستد ز راه
بران کینه رفتم من از شهر چاج که بستانم از غاتفر گنج وتاج
بدان گونه رفتم ز گلزریون که شد لعلگون آب جیحون ز خون
چو آگاهی آمد به ماچین و چین بگوینده برخواندیم آفرین
ز پیروزی شاه ومردانگی خردمندی و شرم و فرزانگی
همه دوستی بودی اندرنهان که جوییم باشهریار جهان
چو آن نامه بشنید و گفتار اوی بزرگی ومردی وبازار اوی
فرستاده راجایگه ساختند ستودند بسیار و بنواختند
چو خوان ومی آراستی میگسار فرستاده راخواستی شهریار
ببودند یک ماه نزدیک شاه به ایوان بزم و به نخچیرگاه
یکی بارگه ساخت روزی به دشت ز گردسواران هوا تیره گشت
همه مرزبانان زرین کمر بلوچی و گیلی به زرین سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند پرستنده نزدیک شاه آمدند
چوسیصدز پیلان زرین ستام ببردند وشمشیر زرین نیام
درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت توگویی که زر اندر آهن سرشت
بدیبا بیاراسته پشت پیل بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل
زمین پرخروش وهوا پر ز جوش همی کر شد مردم تیزگوش
فرستادهٔ بردع وهند و روم ز هر شهریاری ز آباد بوم
ز دشت سواران نیزه گزار برفتند یک سر سوی شهریار
به چینی نمود آنک شاهی کراست ز خورشید تا پشت ماهی کراست
هوا پر شد از جوش گرد سوار زمین پرشد از آلت کار زار
به دشت اندر آورد گه ساختند سواران جنگی همی تاختند
به کوپال و تیغ و بتیر و کمان بگشتند گردنکشان یک زمان
همه دشت ژوپین زن و نیزه دار به یک سو پیاده به یک سو سوار
فرستاده گان را ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
شگفت آمد از لشکر و ساز اوی همان چهره و نام وآواز اوی
فرستادگان یک به دیگر به راز بگفتند کین شاه گردن فراز
هنر جوید وهیچ پیچد عنان به کردار پیکر نماید سنان
هنرگرد نمودی به ما شهریار ازو داشتی هر یکی یادگار
چو هریک برفتی برشاه خویش سخن داشتی یارهمراه خویش
بگفتی که چون شاه نوشین روان بدیده نبینند پیر و جوان
سخن هرچ گفتند اندر نهان بگفتند با شهریار جهان
به گنجور فرمود پس شهریار که آرد به دشت آلت کارزار
بیاورد خفتان وخود و زره بفرمود تا برگشاید گره
گشاده برون کرد زورآزمای نبرداشتی جوشن او زجای
همان خود و خفتان و کوپال اوی نبرداشتی جز بر و یال اوی
کمانکش نبودی به لشکر چنوی نه ازنامداران چنان جنگجوی
به آوردگه رفت چون پیل مست یکی گرزه گاو پیکر به دست
به زیر اندرون با رهٔ گامزن ز بالای او خیره شد انجمن
خروش آمد و ناله کرنای هم از پشت پیلان جرنگ درای
تبیره زنان پیش بردند سنج زمین آمد از سم اسبان به رنج
شهنشاه با خود و گبر و سنان چپ و راست گردان و پیچان عنان
فرستادگان خواندند آفرین یکایک نهادند سر بر زمین
به ایوان شد از دشت شاه جهان یکایک برفتند با اومهان
بفرمود تا پیش او شد دبیر ابا موبد موبدان اردشیر
به قرطاس برنامهٔ خسروی نویسنده بنوشت بر پهلوی
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست سرنامه کرد آفرین از نخست
بران دادگر کوسپهر آفرید بلندی وتندی و مهر آفرید
همه بنده گانیم و او پادشاست خرد برتوانایی او گواست
نفس جز به فرمان اونشمرد پی مور بی او زمین نسپرد
ازو خواستم تا مگر آفرین رساند ز ما سوی خاقان چین
نخست آنک گفتی ز هیتالیان کزان گونه بستند بد را میان
به بیداد برخیره خون ریختند به دام نهاده خود آویختند
اگر بد کنش زور دارد چو شیر نباید که باشد به یزدان دلیر
چوایشان گرفتند راه پلنگ تو پیروز گشتی برایشان به جنگ
و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه ز نیروی فغفور و تخت و کلاه
کسی کز بزرگی زند داستان نباشد خردمند همداستان
توتخت بزرگی ندیدی نه تاج شگفت آمدت لشکر و مرز چاج
چنین باکسی گفت باید که گنج نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج
بزرگان گیتی مرا دیده اند کسان کم ندیدند بشنیده اند
که دریای چین را ندارم به آب شود کوه از آرام من درشتاب
سراسر زمین زیر گنج منست کجا آب وخاکست رنج منست
سه دیگر کجا دوستی خواستی به پیوند ما دل بیاراستی
همی بزم جویی مرا نیست رزم نه خرد کسی رزم هرگز به بزم
و دیگر که با نامبردار مرد نجوید خردمند هرگز نبرد
بویژه که خود کرده باشد به جنگ گه رزم جستن نجوید درنگ
بسی دیده باشد گه کارزار نخواهد گه رزم آموزگار
دل خویش باید که درجنگ سخت چنان رام دارد که با تاج و تخت
تو را یار بادا جهان آفرین بماناد روشن کلاه و نگین
نهادند برنامه بر مهر شاه بیاراست آن خسروی تاج و گاه
برسم کیان خلعت آراستند فرستاده را پیش اوخواستند
ز پیغام هرچش به دل بود نیز به گفتار بر نامه بفزود نیز
بخوبی برفتند ز ایوان شاه ستایش کنان برگرفتند راه
رسیدند پس پیش خاقان چین سراسر زبانها پر از آفرین
جهاندیده خاقان بپردخت جای بیامد برتخت او رهنمای
فرستاده گان راهمه پیش خواند ز کسری فراوان سخنها براند
نخست ازهش و دانش و رای اوی ز گفتار و دیدار و بالای او
دگر گفت چندست با او سپاه ازیشان که دارد نگین و کلاه
ز داد وز بیداد وز کشورش هم از لشکر و گنج وز افسرش
فرستاده گویا زبان برگشاد همه دیدها پیش او کرد یاد
به خاقان چین گفت کای شهریار تواو را بدین زیردستی مدار
بدین روزگاری که ما نزد اوی ببودیم شادان دل و تازه روی
به ایوان رزم و به دشت شکار ندیدیم هرگز چنو شهریار
به بالای سروست و هم زور پیل به بخشندگی همچو دریای نیل
چو برگاه باشد سپهر وفاست به آورد گه هم نهنگ بلاست
اگر تیز گردد بغرد چو ابر از آواز او رام گردد هژبر
وگر می گسارد به آواز نرم همی دل ستاند به گفتار گرم
خجسته سرو شست بر گاه و تخت یکی بارور شاخ زیبا درخت
همه شهر ایران سپاه ویند پرستندگان کلاه ویند
چوسازد به دشت اندرون بارگاه نگنجد همی درجهان آن سپاه
همه گرزداران با زیب وفر همه پیشکاران به زرین کمر
ز پیل وز بالا و از تخت عاج ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج
کس آیین او رانداند شمار به گیتی جز از دادگر شهریار
اگر دشمنش کوه آهن شود برخشم اوچشم سوزن شود
هرآنکس که سیر آید از روزگار شود تیز وبا او کند کارزار
چوخاقان چین آن سخنها شنید بپژمرد وشد چون گل شنبلید
دلش زان سخنها بدو نیم شد وز اندیشه مغزش پر از بیم شد
پراندیشه بنشست با رای زن چنین گفت با نامدار انجمن
که ای بخردان روی این کارچیست پراندیشه وخسته ز آزار کیست
نباید که پیروز گشته به جنگ همه نامها بازگردد به ننگ
ز هرگونهٔ موبدان خواستند چپ و راست گفتند و آراستند
چنین گفت خاقان که اینست راه که مردم فرستیم نزدیک شاه
به اندیشه در کار پیشی کنیم بسازیم با شاه وخویشی کنیم
پس پرده ما بسی دخترست که برتارک بانوان افسرست
یکی را به نام شهنشه کنیم ز کار وی اندیشه کوته کنیم
چو پیوند سازیم با او به خون نباشد کس اورا به بد رهنمون
بدو نازش وسرفرازی بود وزو بگذری جنگ و بازی بود
ردان را پسند آمد این رای شاه به آواز گفتند کاین است راه
ز لشکر سه پرمایه را برگزید که گویند و دانند پاسخ شنید
درگنج دینار بگشاد و گفت که گوهر چرا باید اندر نهفت
اگر نام راباید و ننگ را وگر بخشش و رزم و آهنگ را
یکی هدیه ای ساخت کاندر جهان کسی آن ندید از کهان ومهان
دبیر جهاندیده را پیش خواند سخن هرچ بودش به دل در براند
نخست آفرین کرد برکردگار توانا ودانا و پروردگار
خداوند کیوان و خورشید وماه خداوند پیروزی ودستگاه
ز بنده نخواهد جز از راستی نجوید به داد اندرون کاستی
ازو باد برشاه ایران درود خداوند شمشیر و کوپال و خود
خداوند دانایی وتاج وتخت ز پیروزگر یافته کام و بخت
بداند جهاندار خسرونژاد خردمند با سنگ و فرهنگ و راد
که مردم به مردم بوند ارجمند اگر چند باشد بزرگ و بلند
فرستادگان خردمند من که بودند نزدیک پیوند من
ازان بارگه چون بدین بارگاه رسیدند وگفتند چندی ز شاه
ز داد وخردمندی و بخت اوی ز تاج و سرافرازی و تخت اوی
چنان آرزو خاست کز فر تو بباشیم در سایهٔ پرتو
گرامی تو راز خون دل چیز نیست هنرمند فرزند با دل یکیست
یکی پاک دامن که آهسته تر فزون تر بدیدار وشایسته تر
بخواهد ز من گر پسند آیدش همانا که این سودمند آیدش
نباشد جدا مرز ایران ز چین فزاید ز ما درجهان آفرین
پس اندر نبشتند چینی حریر ببردند با مهر پیش وزیر
سه مرد گرانمایه وچرب گوی گزین کرد خاقان ز خویشان اوی
برفتند زان بارگاه بلند به ایران به نزدیک شاه ارجمند
چو بشنید کسری بیاراست تاج نشست از بر خسروی تخت عاج
سه مرد گرانمایه و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند
سه بدره ز دینار چون سی هزار ببردند و کردند پیشش نثار
ز زرین و سیمین و دیبای چین درفشان تر ازآسمان بر زمین
فرستادگان را چو بنشاختند به چینی زبان آفرین ساختند
سزاوار ایشان یکی جایگاه همانگه بیاراست دستور شاه
بگشت اندرین نیز یک شب سپهر چو برزد سر از کوه تابنده مهر
نشست از برتخت پیروز شاه ز یاقوت بنهاد بر سر کلاه
بفرمود تاموبد و رای زن برفتند با نامدار انجمن
چنین گفت کان نامهٔ برحریر بیارند و بنهند پیش دبیر
همه نامداران نشستند گرد خرامان بر شاه شد یزدگرد
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند
ز بس خوبی و پوزش وآفرین که پیدا بد از گفت خاقان چین
همه سرفرازان پرهیزکار ستایش گرفتند برشهریار
که یزدان سپاس و بدویم پناه که ننشست یک شاه بر پیشگاه
به پیروزی و فرو اورند شاه بخوبی ونرمی و پیوند شاه
همه دشمنان پیش تو بنده اند وگر کهتری راسرافگنده اند
همه بیم زان لشکر چاج بود ز خاقان که با گنج و با تاج بود
به فر شهنشاه شد نیک خواه همی راه جوید به نزدیک شاه
هرآنکس که دارد ز گردان خرد تن آسانی و راستی پرورد
چودانست خاقان که او تاو شاه ندارد به پیوند او جست راه
نباید بدین کار کردن درنگ که کس را ز پیوند اونیست ننگ
ز چین تا بخارا سپاه ویند همه مهتران نیک خواه ویند
چو بشنید گفتار آن بخردان بزرگان و بیداردل موبدان
ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند
شهنشاه بسیار بنواختشان به نزدیکی تخت بنشاختشان
پیام جهاندار بگزاردند براسب سخن پای بفشاردند
چو بشنید شاه آن سخنهای گرم ز گردان چینی به آواز نرم
چنین داد پاسخ که خاقان چین بزرگست و با دانش وآفرین
به فرزند پیوند جوید همی رخ دوستی را بشوید همی
هرآنکس که دارد روانش خرد به چشم خرد کارها بنگرد
بسازیم و این رای فرخ نهیم سخن هرچ گفتست پاسخ دهیم
چنان باید اکنون که خاقان چین دل ماکند شاد بر به گزین
کسی را فرستم که دارد خرد شبستان او سر به سر بنگرد
یکی برگزیند که نامی ترست به خاقان چین برگرامی ترست
ببیند که تا چون بود مادرش بود از نژاد کیان گوهرش
چواین کرده باشد که کردیم یاد سخن را به پیوستگی داد داد
فرستادگان خواندند آفرین که از شاه شادست خاقان چین
که در پرده پوشیده رویان اوی ز دیدار آنکس نپوشند روی
شهنشاه بشنید ز ایشان سخن برو تازه شد روزگار کهن
نویسندهٔ نامه را پیش خواند ز خاقان فراوان سخنها براند
بفرمود تا نامه پاسخ نبشت گزینده سخنهای فرخ نبشت
نخست آفرین کرد بر کردگار جهاندار پیروز و پروردگار
به فرمان اویست گیتی به پای همویست بر نیک و بد رهنمای
کسی راکه خواهد کند ارجمند ز پستی برآرد به چرخ بلند
دگر مانده اندر بد روزگار چو نیکی نخواهد بدو کردگار
بهرنیکی از وی شناسم سپاس وگر بد کنم زو دل اندر هراس
نباید که جان باشد اندر تنم اگر بیم و امید از و برکنم
رسید این فرستادهٔ به آفرین ابا گرم گفتار خاقان چین
شنیدم ز پیوستگی هرچ گفت ز پاکان که او دارد اندر نهفت
مرا شاد شد دل زپیوند تو بویژه ز پوشیده فرزند تو
فرستادم اینک یکی هوشمند که دارد خرد جان او را ببند
بیاید بگوید همه راز من ز فرجام پیوند و آغاز من
همیشه تن و جانت پرشرم باد دلت شاد و پشتت به ما گرم باد
نویسنده چون خامه بیکار گشت بیاراست قرطاس واندر نوشت
همان چون سرشک قلم کرد خشک نهادند مهری بروبر ز مشک
برایشان یکی خلعت افگند شاه کزان ماند اندر شگفتی سپاه
گزین کرد کسری خردمند و راد کجا نام او بود مهران ستاد
ز ایرانیان نامور صد سوار سخنگوی و شایسته و نامدار
چنین گفت کسری به مهران ستاد که رو شاد و پیروز با مهر و داد
زبان وگمان بایدت چرب گوی خرد رهنمای ودل آزر مجوی
شبستان او را نگه کن نخست بد و نیک بایدکه دانی درست
به آرایش چهره و فر و زیب نباید که گیرندت اندر فریب
پس پردهٔ او بسی درخترست که با فر و بالا و با افسرست
پرستار زاده نیاید به کار اگر چند باشد پدر شهریار
نگر تا کدامست با شرم و داد به مادر که دارد ز خاتون نژاد
نبیره جهاندار فغفور چین ز پشت سپهدار خاقان چین
اگر گوهرتن بود با نژاد جهان زو شود شاد او نیز شاد
چوبشنید مهران ستاد این ز شاه بسی آفرین کرد بر تاج و گاه
برفت از بر گاه گیتی فروز به فرخنده فال و بخرداد روز
به خاقان چین آگهی شد که شاه فرستاده مهران ستاد و سپاه
چوآمد به نزدیک خاقان چین زمین را ببوسید و کرد آفرین
جهانجوی چون دید بنواختش یکی نامور جایگه ساختش
ازان کارخاقان پراندیشه گشت به سوی شبستان خاتون گذشت
سخنهای نوشین روان برگشاد ز گنج وز لشکر بسی کرد یاد
بدو گفت کین شاه نوشین روان جوانست و بیدار و دولت جوان
یکی دختری داد باید بدوی که ما را فزاید بدو آبروی
تو را در پس پرده یک دخترست کجا بر سر بانوان افسرست
مرا آرزویست از مهر اوی که دیده نبردارم از چهر اوی
چهارست نیز از پرستندگان پرستار و بیداردل بندگان
از ایشان یکی را سپارم بدوی برآسایم از جنگ وز گفت و گوی
بدو گفت خاتون که با رای تو نگیرد کس اندر جهان جای تو
برین گونه یک شب بپیمود خواب چنین تا برآمد ز کوه آفتاب
بیامد بدر گاه مهران ستاد برتخت او رفت و نامه بداد
چوآن نامه برخواند خاقان چین ز پیمان بخندید وز به گزین
کلید شبستان بدو داد و گفت برو تا کرا بینی اندر نهفت
پرستار با او بیامد چهار که خاقان بدیشان بدی استوار
چومهران ستاد آن سخنها شنید بیاورد با استواران کلید
درحجره بگشاد و اندر شدند پرستندگان داستانها زدند
که آن راکه اکنون تو بینی بداد ستاره ندیدست و خورشید و باد
شبستان بهشتی شد آراسته پر از ماه و خورشید و پرخواسته
پری چهره بر گاه بنشست پنج همه برسران تاج و در زیر گنج
مگر دخت خاتون که افسر نداشت همان یاره وطوق وگوهرنداشت
یکی جامهٔ کهنه بد بر برش کلاهی زمشک ایزدی بر سرش
ز گرده برخ برنگارش نبود جز آرایش کردگارش نبود
یکی سرو بد بر سرش ماه نو فروزان ز دیدار او گاه نو
چومهران ستاد اندرو بنگرید یکی را بدیدار چون او ندید
بدانست بینادل رای راد که دورند خاقان وخاتون ز داد
به دستار ودستان همی چشم اوی بپوشید وزان تازه شد خشم اوی
پرستنده را گفت نزدیک شاه فراوان بود یاره و تاج و گاه
من این را که بی تاج و آرایشست گزیدم که این اندر افزایشست
به رنج از پی به گزین آمدم نه از بهر دیبای چین آمدم
بدو گفت خاتون که ای مرد پیر نگویی همی یک سخن دلپذیر
تو آن را با فر و زیبست و رای دل فروز گشته رسیده به جای
به بالای سرو و برخ چون بهار بداند پرستیدن شهریار
همی کودکی نارسیده به جای برو برگزینی نه ای پاکرای
چنین پاسخ آورد مهران ستاد که خاقان اگر سر بپیچد ز داد
بداند که شاه جهان کدخدای بخواند مرا نیز ناپاک رای
من این را پسندم که بی تخت عاج ندارد ز بن یاره وطوق وتاج
اگر مهتران این نبینند رای چوفرمان بود باز گردم به جای
نگه کرد خاقان به گفتار اوی شگفت آمدش رای وکردار اوی
بدانست کان پیر پاکیزه مغز بزرگست و شاسیته کار نغز
خردمند بنشست با رای زن بپالود زایوان شاه انجمن
چو پردخته شد جایگاه نشست برفتند با زیج رومی بدست
ستاره شناسان و کندآوران هرآنکس که بودند ز ایشان سران
بفرمود تا هر کرا بود مهر بجستند یک سر شمار سپهر
همی کرد موبد به اختر نگاه زکردار خاقان و پیوند شاه
چنین گفت فرجام کای شهریار دلت را ببد هیچ رنجه مدار
که این کار جز بر بهی نگذرد ببد رای دشمن جهان نسپرد
چنینست راز سپهر بلند همان گردش اختر سودمند
کزین دخت خاقان وز پشت شاه بیاید یکی شاه زیبای گاه
برو شهریاران کنند آفرین همان پرهنر سرفرازان چین
چو بشنید خاقان دلش گشت خوش بخندید خاتون خورشیدفش
چو از چاره دلها بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند
بگفتند چیزی که بایست گفت ز فرزند خاتون که بد در نهفت
بپذرفت مهران ستاد از پدر به نام شهنشاه پیروزگر
میانجی بپذرفت خاقان به داد همان راکه دارد ز خاتون نژاد
پرستندگان با نثار آمدند به شادی بر شهریار آمدند
وزان پس یکی گنج آراسته بدو در ز هر گونه ای خواسته
ز دینار و ز گوهر و طوق و تاج همان مهر پیروزه و تخت عاج
یکی دیگر ازعود هندی به زر برو بافته چند گونه گهر
ابا هر یکی افسری شاهوار صد اسب و صد استر به زین و به بار
شتر بارکرده ز دیبای چین بیاراسته پشت اسبان به زین
چهل را ز دیبای زربفت گون کشیده زبر جد به زر اندرون
صد اشتر ز گستردنی بار کرد پرستنده سیصد پدیدار کرد
همی بود تاهرکسی برنشست برآیین چین با درفشی بدست
بفرمود خاقان پیروزبخت که بنهند برکوههٔ پیل تخت
برو بافته شوشهٔ سیم و زر به شوشه درون چند گونه گهر
درفشی درفشان به دیبای چین که پیدا نبودی ز دیبا زمین
به صد مردش از جای برداشتند ز هامون به گردون برافراشتند
ز دیبا بیاراست مهدی به زر به مهد اندرون نابسوده گهر
چو سیصد پرستار با ماهروی برفتند شادان دل و راه جوی
فرستاد فرزند را نزد شاه سپاهی همی رفت با او به راه
پرستنده پنجاه و خادم چهل برو برگذشتند شادان به دل
چوپردخته شد زان بیامد دبیر بیاورد مشک و گلاب وحریر
یکی نامه بنوشت ار تنگ وار پر آرایش و بوی و رنگ و نگار
نخستین ستود آفریننده را جهاندار و بیدار و بیننده را
که هرچیز کو سازد اندر بوش بران سو بود بندگان را روش
شهنشاه ایران مرا افسرست نه پیوند او از پی دخترست
که تامن شنیدستم از بخردان بزرگان و بیدار دل موبدان
ز فر و بزرگی و اورند شاه بجستم همی رای و پیوند شاه
که اندر جهان سر به سر دادگر جهاندار چون او نبندد کمر
به مردی و پیروزی و دستگاه به فر و بنیرو و تخت و کلاه
به رادی و دانش به رای وخرد ورا دین یزدان همی پرورد
فرستادم اینک جهان بین خویش سوی شاه کسری به آیین خویش
بفرموده ام تا بود بنده وار چوشاید پس پردهٔ شهریار
خردگیرد از فر و فرهنگ اوی بیاموزد آیین وآهنگ اوی
که بخت وخرد رهنمون تو باد بزرگی ودانش ستون تو باد
نهادند مهر از بر مشک چین فرستاده را داد و کرد آفرین
یکی خلعت از بهر مهران ستاد بیاراست کان کس ندارد به یاد
که دادی کسی از مهان جهان فرستاده را آشکار ونهان
همان نیز یارانش را هدیه داد ز دینار وز مشکشان کرد شاد
همی رفت با دختر وخواسته سواران و پیلان آراسته
چنین تا لب رود جیحون کشید به مژگان همی از دلش خون کشید
همی بود تا رود بگذاشتند ز خشکی بران روی برداشتند
ز جیحون دلی پر زخون بازگشت ز فرزند با درد انباز گشت
جو آگاهی آمد ز مهران ستاد همی هر کس آن مر ده را هدیه داد
یکایک همی خواندند آفرین ابرشاه ایران وسالار چین
دلی شاد با هدیه و با نثار همه مهربان و همه دوستار
ببستند آذین به شهر و به راه درم ریختند از بر تخت شاه
به آموی و راه بیابان مرو زمین بود یک سر چو پر تذرو
چنین تا به بسطام وگرگان رسید تو گفتی زمین آسمان را ندید
زآیین که بستند بر شهر و دشت براهی که لشکر همی برگذشت
وز ایران همه کودک و مرد و زن به راه بت چین شدند انجمن
ز بالا بر ایشان گهر ریختند به پی زعفران و درم بیختند
برآمیخته طشتهای خلوق جهان پرشد از نالهٔ کوس و بوق
همه یال اسبان پر از مشک ومی شکر با درم ریخته زیر پی
ز بس نالهٔ نای و چنگ و رباب نبد بر زمین جای آرام وخواب
چوآمد بت اندر شبستان شاه به مهد اندرون کرد کسری نگاه
یکی سرو دین از برش گرد ماه نهاده به مه بر ز عنبر کلاه
کلاهی به کردار مشکین زره ز گوهر کشیده گره برگره
گره بسته از تار و برتافته به افسون یک اندر دگر بافته
چو از غالیه برگل انگشتری همه زیر انگشتری مشتری
درو شاه نوشین روان خیره ماند برو نام یزدان فراوان بخواند
سزاوار او جای بگزید شاه بیاراستند از پی ماه گاه
چو آگاهی آمد به خاقان چین ز ایران و ز شاه ایران زمین
وزان شادمانی به فرزند اوی شدن شاد وخرم به پیوند اوی
بپردخت سغد وسمرقند وچاج به قجغار باشی فرستاد تاج
ازین شهرها چون برفت آن سپاه همی مرزبانان فرستاد شاه
جهان شد پر از داد نوشین روان بخفتند بردشت پیر و جوان
یکایک همی خواندند آفرین ز هر جای برشهریار زمین
همه دست برداشته به آسمان که ای کردگارمکان و زمان
تواین داد برشاه کسری بدار بگردان ز جانش بد روزگار
که از فر و اورند او در جهان بدی دور گشت آشکار و نهان
به نخجیر چون او به گرگان رسید گشاده کسی روی خاقان ندید
بشد خواب وخورد از سواران چین سواری نبرداشت از اسب زین
پراگنده شد ترک سیصد هزار به جایی نبد کوشش کارزار
کمانی نبایست کردن به زه نه که بد از ایدر نه چینی نه مه
بدین سان بود فر و برز کیان به نخچیر آهنگ شیر ژیان
که نام وی و اختر شاه بود که هم تخت و هم بخت همراه بود
وزان پس بزرگان شدند انجمن از آموی تا شهر چاچ و ختن
بگفتند کاین شهرهای فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ
ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد بسی بود ویران و آرام جغد
چغانی وسومان وختلان و بلخ شده روز بر هر کسی تار و تلخ
بخارا وخوارزم وآموی و زم بسی یاد دارمی با درد و غم
ز بیداد وز رنج افراسیاب کسی را نبد جای آرام وخواب
چوکیخسرو آمد برستیم از اوی جهانی برآسود از گفت وگوی
ازان پس چو ارجاسب شد زورمند شد این مرزها پر ز درد وگزند
از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ ندید ایچ ارجاسب جای درنگ
برآسود گیتی ز کردار اوی که هرگز مبادا فلک یاراوی
ازان پس چونرسی سپهدار شد همه شهرها پر ز تیمار شد
چوشاپور ارمزد بگرفت جای ندانست نرسی سرش را ز پای
جهان سوی داد آمد و ایمنی ز بد بسته شد دست آهرمنی
چوخاقان جهان بستد از یزدگرد ببد تیزدستی برآورد گرد
بیامد جهاندار بهرام گور ازو گشت خاقان پر از درد و شور
شد از داد او شهرها چون بهشت پراگنده شد کار ناخوب و زشت
به هنگام پیروز چون خوشنواز جهان کرد پر درد و گرم و گداز
مبادا فغانیش فرزند اوی مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی
جهاندار کسری کنون مرز ما بپذرفت و پرمایه شد ارز ما
بماناد تا جاودان این بر اوی جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی
که از وی زمین داد بیند کنون نبینیم رنج ونه ریزیم خون
ازان پس ز هیتال وترک وختن به گلزریون برشدند انجمن
به هر سو که بد موبدی کاردان ردی پاک وهشیار و بسیاردان
ز پیران هرآنکس که بد رای زن بروبر ز ترکان شدند انجمن
چنان رای دیدند یک سر سپاه که آیند با هدیه نزدیک شاه
چو نزدیک نوشین روان آمدند همه یک دل و یک زبان آمدند
چنان گشت ز انبوه درگاه شاه که بستند برمور و بر پشه راه
همه برنهادند سر برزمین همه شاه راخواندند آفرین
بگفتند کای شاه ما بنده ایم به فرمان تو در جهان زنده ایم
همه سرفرازیم با ساز جنگ به هامون بدریم چرم پلنگ
شهنشاه پذرفت ز ایشان نثار برستند پاک از بد روزگار
از ایشان فغانیش بد پیشرو سپاهی پسش جنگ سازان نو
ز گردان چو خشنود شد شهریار بیامد به درگاه سالار بار
بپرسید بسیار و بنواختشان بهر برزنی جایگه ساختشان
وزان پس شهنشاه یزدان پرست به خاک آمد از جایگاه نشست
ستایش همی کرد برکردگار که ای برتر از گردش روزگار
تودادی مرا فر وفرهنگ و رای تو باشی بهر نیکئی رهنمای
هر آنکس که یابد ز من آگهی ازین پس نجوید کلاه مهی
همه کهتری را بسازند کار ندارد کسی زهرهٔ کارزار
به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب چو من خفته باشم نجویند خواب
همه دام ودد پاسبان منند مهان جهان کهتران منند
کرا برگزینی تو او خوار نیست جهان را جز از تو جهاندار نیست
تو نیرو دهی تا مگر در جهان نخسبد ز من مور خسته روان
چنین پیش یزدان فراوان گریست نگر تا چنین درجهان شاه کیست
به تخت آمد از جایگه نماز ز گرگان برفتن گرفتند ساز
برآمد خروشیدن گاودم ز درگاه آواز رویینه خم
سپه برنشست و بنه برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
ز دینار و دیبا و تاج و کمر ز گنج درم هم ز در و گهر
ز اسبان و پوشیده رویان و تاج دگر مهد پیروزه و تخت عاج
نشستند بر زین پرستندگان بت آرای وهرگونه ای بندگان
فرستاد یکسر سوی طیسفون شبستان چینی به پیش اندرون
به فرخنده فال و به روز آسمان برفتند گرد اندرش خادمان
سرموبدان بود مهران ستاد بشد با شبستان خاقان نژاد
سوی طیسفون رفت گنج و بنه سپاهی نماند از یلان یک تنه
همه ویژه گردان آزداگان بیامد سوی آذرآبادگان
سپاهی بیامد ز هر کشوری ز گیلان و ز دیلمان لشکری
ز کوه بلوج و ز دشت سروچ گرازان برفتند گردان کوچ
همه پاک با هدیه و با نثار به پیش سراپردهٔ شهریار
بدان شهرشد شهریار بزرگ که ازمیش کوته کند چنگ گرگ
به فر جهاندار کسری سپهر دگرگونه تر شد به کین و به مهر
به شهری کجا برگذشتی سپاه نیازارد زان کشتمندی به راه
نجستی کسی ازکسی نان وآب بره بر بیاراستی جای خواب
برینسان همی گرد گیتی بگشت نگه کرد هرجای هامون و دشت
جهان دید یک سر پر از کشتمند در و دشت پرگاو و پرگوسفند
زمینی که آباد هرگز نبود بروبر ندیدند کشت و درود
نگه کرد کسری برومند یافت بهرخانه ای چند فرزند یافت
خمیده سر از بار شاخ درخت به فر جهاندار بیداربخت
به منزل رسیدند نزدیک شاه فرستادهٔ قیصر آمد به راه
ابا هدیه و جامه و سیم و زر ز دیبای رومی و چینی کمر
نثاری که پوشیده شد روی بوم چنان باژ هرگز نیامد ز روم
ز دینار پر کرده ده چرم گاو سه ساله فرستاده شد باژ و ساو
ز قیصر یکی نامه ای با نثار نبشته سوی نامور شهریار
فرستاده را پیش بنشاندند نگه کرد و نامه برو خواندند
بسی نرم پیغامها داده بود ز چیزی که پیشش فرستاده بود
کزین پس فزون تر فرستیم چیز که این ساو بد باژ بایست نیز
بپذرفت شاه آنک او دید رنج فرستاد یکسر همه سوی گنج
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب همی راند تا خان آذرگشسب
چو از دور جای پرستش بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
فرود آمد از اسب برسم بدست به زمزم همی گفت ولب را ببست
همان پیش آتش ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت
همه زر و گوهر فزونی که برد سراسر به گنجور آتش سپرد
پراگند بر موبدان سیم و زر همه جامه بخشیدشان با گهر
همه موبدان زو توانگر شدند نیایش کنان پیش آذر شدند
به زمزم همی خواندند آفرین بران دادگر شهریار زمین
و زانجا بیامد سوی طیسفون زمین شد ز لشکر که بیستون
ز بس خواسته کان پراگنده شد ز زر و درم کشور آگنده شد
وزان شهر سوی مداین کشید که آنجا بدی گنجها را کلید
گلستان چین با چهل اوستاد همی راند در پیش مهران ستاد
چو کسری بیامد برتخت خویش گرازان و انباز با بخت خویش
جهان چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز خوبی پر از خواسته
نشستند شاهان ز آویختن به هر جای بیداد و خون ریختن
جهان پرشد از فره ایزدی ببستند گفتی دو دست از بدی
ندانست کس غارت و تاختن دگر دست سوی بدی آختن
جهانی به فرمان شاه آمدند ز کژی و تاری به راه آمدند
کسی کو بره بر درم ریختی ازان خواسته دزد بگریختی
ز دیبا و دینار بر خشک و آب برخشنده روز و به هنگام خواب
بپیوست نامه به هر کشوری به هرنامداری و هر مهتری
ز بازارگانان ترک و ز چین ز سقلاب وهرکشوری همچنین
ز بس نافهٔ مشک و چینی پرند از آرایش روم وز بوی هند
شد ایران به کردار خرم بهشت همه خاک عنبر شد و زر خشت
جهانی به ایران نهادند روی بر آسوده از رنج وز گفت وگوی
گلابست گویی هوا را سرشک بر آسوده از رنج مرد و پزشک
ببارید برگل به هنگام نم نبد کشتورزی ز باران دژم
جهان گشت پرسبزه وچارپای در و دشت گل بود و بام سرای
همه رودها همچو دریا شده به پالیز گلبن ثریا شده
به ایران زبانها بیاموختند روانها بدانش برافروختند
ز بازارگانان هر مرز و بوم ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم
ستایش گرفتند بر رهنمای فزایش گرفت از گیا چارپای
هرآنکس که از دانش آگاه بود ز گویندگان بر در شاه بود
رد وموبد و بخردان ارجمند بداندیش ترسان ز بیم گزند
چوخورشید گیتی بیاراستی خروشی ز درگاه برخاستی
که ای زیردستان شاه جهان مدارید یک تن بد اندر نهان
هرآنکس که از کار دیده ست رنج نیابد به اندازهٔ رنج گنج
بگویند یکسر به سالار بار کز آنکس کند مزد او خواستار
وگر فام خواهی بیاید ز راه درم خواهد از مرد بی دستگاه
نباید که یابد تهیدست رنج که گنجور فامش بتوزد ز گنج
کسی کو کند در زن کس نگاه چوخصمش بیاید به درگاه شاه
نبیند مگر چاه ودار بلند که با دار تیرست و با چاه بند
وگر اسب یابند جایی یله که دهقان بدر بر کند زان گله
بریزند خونش بران کشتمند برد گوشت آنکس که یابد گزند
پیاده بماند سوارش ز اسب به پوزش رود نزد آذرگشسب
عرض بسترد نام دیوان اوی به پای اندر آرند ایوان اوی
گناهی نباشد کم و بیش ازین ز پستر بود آنک بد پیش ازین
نباشد بران شاه همداستان بدر بر نخواهد جز از راستان
هرآنکس که نپسندد این راه ما مبادا که باشد به درگاه ما
جهاندار یک روز بنشست شاد بزرگان داننده را بار داد
سخن گفت خندان و بگشاد چهر برتخت بنشست بوزرجمهر
یکی آفرین کرد برکردگار خداوند پیروز و پروردگار
چنین گفت کای داور تازه روی که بر تو نیابد سخن زشت گوی
خجسته شهنشاه پیروزگر جهاندار بادانش و با گهر
نبشتم سخن چند بر پهلوی ابر دفتر و کاغذ خسروی
سپردم به گنجور تا روزگار برآید بخواند مگر شهریار
بدیدم که این گنبد دیرساز نخواهد همی لب گشادن به راز
اگرمرد برخیزد از تخت بزم نهد برکف خویش جان را برزم
زمین را بپردازد از دشمنان شود ایمن از رنج آهرمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر بیابد سخنها همه دربدر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ کند گلشن و باغ و میدان و کاخ
نهد گنج و فرزند گرد آورد بسی روز برآرزو بشمرد
فر از آورد لشکر وخواسته شود کاخ و ایوانش آراسته
گر ای دون که درویش باشد به رنج فراز آرد از هر سویی نام و گنج
ز روی ریا هرچ گرد آورد ز صد سال بودنش برنگذرد
شود خاک وبی بر شود رنج اوی به دشمن بماند همه گنج اوی
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه
چو بشنید آن جستن و باد اوی ز گیتی نگیرد کسی یاد اوی
بدین کار چون بگذرد روزگار ازو نام نیکی بود یادگار
ز گیتی دوچیزیست جاوید بس دگر هرچ باشد نماند به کس
سخن گفتن نغز و کردار نیک نگردد کهن تا جهانست ریک
بدین سان بود گردش روزگار خنک مرد با شرم و پرهیزگار
مکن شهریارا گنه تا توان بویژه کزو شرم دارد روان
بی آزاری وسودمندی گزین که اینست فرهنگ آیین و دین
ز من یادگارست چندی سخن گمانم که هرگز نگردد کهن
چو بگشاد روشن دل شهریار فروان سخن کرد زو خواستار
بدو گفت فرخ کدامست مرد که دارد دلی شاد بی باد سرد
چنین گفت کانکو بود بیگناه نبردست آهرمن او راز راه
بپرسیدش از کژی و راه دیو ز راه جهاندار کیهان خدیو
بدو گفت فرمان یزدان بهیست که اندر دوگیتی ازو فرهیست
دربرتری راه آهرمنست که مرد پرستنده را دشمنست
خنک درجهان مرد پیمان منش که پاکی وشرمست پیرامنش
چوجانش تنش را نگهبان بود همه زندگانیش آسان بود
بماند بدو رادی و راستی نکوبد درکژی وکاستی
هران چیز کان بهره تن بود روانش پس از مرگ روشن بود
ازین هر دو چیزی ندارد دریغ که به هر نیامست گر به هر تیغ
کسی کو بود برخرد پادشا روان را ندارد به راه هوا
سخن نشنو ازمرد افزون منش که با جان روشن بود بدکنش
چوخستو بیاید به دیگر سرای هم ایدر پر از درد ماند به جای
کزین بگذری سفله آن را شناس که از پاک یزدان ندارد سپاس
دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن شود ز آرزوها ببندد دهن
همان بهر جانش که دانش بود نداند نه از دانشی بشنود
بپرسید کسری که از کهتران کرا باشد اندیشهٔ مهتران
چنین گفت کان کس که داناترست بهر آرزو بر تواناترست
کدامست دانا بدوشاه گفت که دانش بود مرد را درنهفت
چنین گفت کان کو به فرمان دیو نپردازد از راه کیهان خدیو
ده اند اهرمن هم به نیروی شیر که آرند جان وخرد را به زیر
بدو گفت کسری که ده دیو چیست کزیشان خرد را بباید گریست
چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین چو نمام و دوروی و ناپاک دین
دهم آنک از کس ندارد سپاس به نیکی وهم نیست یزدان شناس
بدو گفت ازین شوم ده باگزند کدامست آهرمن زورمند
چنین داد پاسخ به کسری که آز ستمکاره دیوی بود دیرساز
که اورا نبینند خشنود ایچ همه درفزونیش باشد بسیچ
نیاز آنک او را ز اندوه و درد همی کور بینند و رخساره زرد
کزین بگذری خسرو ادیو رشک یکی دردمندی بود بی پزشک
اگر در زمانه کسی بی گزند به تندی شود جان او دردمند
دگر ننگ دیوی بود با ستیز همیشه ببد کرده چنگال تیز
دگر دیو کینست پرخشم وجوش ز مردم بتابد گه خشم هوش
نه بخشایش آرد بروبر نه مهر دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر
دگر دیو نمام کو جز دروغ نداند نراند سخن با فروغ
بماند سخن چین ودوروی دیو بریده دل از بیم کیهان خدیو
میان دوتن کین وجنگ آورد بکوشد که پیوستگی بشکرد
دگر دیو بی دانش وناسپاس نباشد خردمند و نیکی شناس
به نزدیک او رای و شرم اندکیست به چشمش بدو نیک هردو یکیست
ز دانا بپرسید پس شهریار که چون دیو با دل کند کارزار
ببنده چه دادست کیهان خدیو که از کار کوته کند دست دیو
چنین داد پاسخ که دست خرد ز کردار آهرمنان بگذرد
خرد باد جان تو را رهنمون که راهی درازست پیش اندرون
ز شمشیر دیوان خرد جوشنست دل وجان داننده زو روشنست
گذشته سخن یاد دارد خرد به دانش روان را همی پرورد
وگر خود بود آنک خوانیم خیم که با او ندارد دل از دیو بیم
جهان خوش بود بردل نیک خوی نگردد بگرد در آرزوی
سخنهای باینده گویم کنون که دلرا به شادی بود رهنمون
همیشه خردمند و امیدوار نبیند جز از شادی روزگار
نیندیشد از کار بد یک زمان ره راست گیرد نگیرد کمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج نیازد نیارد تنش را به رنج
کسی کو به گنج و درم ننگرد همه روز او برخوشی بگذرد
دگر دین یزدان پرستست و بس به رنج و به گنج و به آزرم کس
ز فرمان یزدان نگردد سرش سرشت بدی نیست هم گوهرش
برین همنشانست پرهیز نیز که نفروشد او راه یزدان به چیز
بدو گفت زین ده کدامست شاه سوی نیکویها نماینده راه
چنین داد پاسخ که راه خرد ز هر دانشی بی گمان بگذرد
همان خوی نیکوکه مردم بدوی بماند همه ساله با آب روی
وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار
وزیشان امیدست آهسته تر برآسوده از رنج و شایسته تر
وزین گوهران آز دیدم به رنج که همواره سیری نیابد ز گنج
بدو گفت شاه از هنرها چه به که گردد بدو مرد جوینده مه
چنین داد پاسخ که هر کو ز راه نگردد بود با تنی بیگناه
بیابد ز گیتی همه کام ونام از انجام فرجام و آرام و کام
بپرسید ازو نامبردار گو کزین ده کدامین بود پیشرو
چنین داد پاسخ به آواز نرم سخنهای دانش به گفتار گرم
فزونی نجوید برین بر خرد خرد بی گمان برهنر بگذرد
وزان پس ز دانا بپرسید مه که فرهنگ مردم کدامست به
چنین داد پاسخ که دانش بهست خردمند خود برجهان برمهست
که دانا بلندی نیازد به گنج تن خویش را دور دارد ز رنج
ز نیروی خصمش بپرسید شاه که چون جست خواهی همی دستگاه
چنین داد پاسخ که کردار بد بود خصم روشن روان وخرد
ز دانا بپرسید پس دادگر که فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بی هنر زار وخوارست وسست به فرهنگ باشد روان تندرست
بدو گفت جان را زدودن بچیست هنرهای تن را ستودن بچیست
بگویم کنون گفتها سر به سر اگر یادگیری همه دربدر
خرد مرد را خلعت ایزدیست ز اندیشه دورست ودور از بدیست
هنرمند کز خویشتن درشگفت بماند هنر زو نباید گرفت
همان خوش منش مردم خویش دار نباشد به چشم خردمند خوار
اگر بخشش ودانش و رسم و داد خردمند گرد آورد با نژاد
بزرگی و افزونی و راستی همی گیرد از خوی بدکاستی
ازان پس بپرسید کسری ازوی که ای نامور مرد فرهنگ جوی
بزرگی به کوشش بود گر به بخت که یابد جهاندار ازو تاج وتخت
چنین داد پاسخ که بخت وهنر چنانند چون جفت با یکدیگر
چنان چون تن وجان که یارند وجفت تنومند پیدا و جان در نهفت
همان کالبد مرد را پوششست اگر بخت بیدار در کوششست
به کوشش نیاید بزرگی به جای مگر بخت نیکش بود رهنمای
و دیگر که گیتی فسانه ست و باد چو خوابی که بیننده دارد به یاد
چو بیدار گردد نبیند به چشم اگر نیکویی دید اگر درد وخشم
دگر پرسشی برگشاد از نهفت بدانا ستوده کدامست گفت
چنین داد پاسخ که شاهی که تخت بیاراید و زور یابد ز بخت
اگر دادگر باشد و نیک نام بیابد ز گفتار و کردار کام
بدو گفت کاندر جهان مستمند کدامست بدروز و ناسودمند
چنین داد پاسخ که درویش زشت که نه کام یابد نه خرم بهشت
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست که همواره از درد باید گریست
چنین داد پاسخ که داننده مرد که دارد ز کردار بد روی زرد
بپرسید ازو گفت خرسند کیست به بیشی ز چیز آرزومند کیست
چنین داد پاسخ که آنکس که مهر ندارد برین گرد گردان سپهر
بدو گفت ما را چه شایسته تر چنین گفت کان کس که آهسته تر
بپرسید ازو گفت آهسته کیست که بر تیز مردم بباید گریست
چنین داد پاسخ که از عیب جوی نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی
به نزدیک او شرم و آهستگی هنرمندی و رای و شایستگی
بپرسید ازو نامور شهریار که ازمردمان کیست امیدوار
چنین گفت کان کس که کوشاترست دوگوشش بدانش نیوشاترست
بپرسید ازو شهریار جهان از آگاهی نیک و بد در نهان
چنین داد پاسخ که از آگهی فراوان بود کژ ومغزش تهی
مگر آنک گفتند خاکست جای ندانم چه گویم ز دیگر سرای
بدو گفت کسری که آباد شهر کدامست و مازو چه داریم بهر
چنین داد پاسخ که آبادجای ز داد جهاندار باشد به پای
بپرسید کسری که بیدارتر پسندیده تر مرد وهشیارتر
به گیتی کدامست بامن بگوی که بفزاید از دانش آبروی
چنین داد پاسخ که دانای پیر که با آزمایش بود یادگیر
بدو گفت کسری که رامش کراست که دارد به شادی همی پشت راست
چنین داد پاسخ که هر کو زبیم بود ایمن و باشدش زر و سیم
بدو گفت ما را ستایش به چیست به نزدیک هرکس پسندیده کیست
چنین داد پاسخ که او را نیاز بپوشد همی رشک با ننگ و آز
همان رشک و کینش نباشد نهان پسندیده او باشد اندر جهان
ز مرد شکیبا بپرسید شاه که از صبر دارد به سر بر کلاه
چنین گفت کان کس که نومید گشت دل تیره رایش چوخورشید گشت
دگرآنک روزش بباید شمرد به کار بزرگ اندرون دست برد
بدو گفت غم دردل کیست بیش کز اندوه سیرآید از جان خویش
چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت بیفتاد و نومید گردد ز بخت
بپرسید ازو شهریار بلند که از ما که دارد دلی دردمند
چنین گفت کان کو خردمند نیست توانگر کش از بخت فرزند نیست
بپرسید شاه از دل مستمند نشسته به گرم اندرون بی گزند
بدو گفت با دانشی پارسا که گردد برو ابلهی پادشا
بپرسید نومیدتر کس کدام که دارد توانایی و نیک نام
چنین گفت کان کو ز کار بزرگ بیفتد بماند نژند وسترگ
بپرسید ازو شاه نوشین روان که ای مرد دانا و روشن روان
که دانی که بی نام وآرایشست که او از در مهر و بخشایشست
بدو گفت مرد فراوان گناه گنهکار درویش و بی دستگاه
بپرسید وگفتش که برگوی راست که تا از گذشته پشیمان کراست
چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ که بر سر نهد پادشا روز مرگ
پشیمان شود دل کند پرهراس که جانش به یزدان بود ناسپاس
ودیگر که کردار دارد بسی به نزدیک آن ناسپاسان کسی
بپرسید وگفت ای خرد یافته هنرها یک اندر دگر بافته
چه دانی کزو تن بود سودمند همان بر دل هر کسی ارجمند
چنین داد پاسخ که ناتندرست که دل را جز از شادمانی نجست
چو از درد روزی بسستی بود همه آرزو تندرستی بود
بپرسید و گفتش که از آرزوی چه بیشست پیداکن ای نیک خوی
بدو گفت چون سرفرازی بود همه آرزو بی نیازی بود
چو ازبی نیازی بود تندرست نباید جز از کام دل چیز جست
ازان پس چنین گفت با رهنمون که بردل چه اندیشه آید فزون
چنین داد پاسخ که ای را سه روی بسازد خردمند با راه جوی
یکی آنک اندیشد از روز بد مگر بی گنه برتنش بد رسد
بترسد ز کار فریبنده دوست که با مغز جان خواهد وخون وپوست
سه دیگر ز بیدادگر شهریار که بیگار بستاند از مرد کار
چه نیکو بود گردش روزگار خردیافته مرد آموزگار
جهان روشن وپادشا دادگر ز گردون نیابی فزون زین هنر
بپرسیدش از دین و از راستی کزو دور باشد بدو کاستی
بدو گفت شاها بدینی گرای کزو نگسلد یاد کرد خدای
همان دوری از کژی و راه دیو بترس از جهانبان و کیهان خدیو
به فرمان یزدان نهاده دو گوش وزیشان نباشد کسی با خروش
ازان پس بپرسیدش از پادشا که فرماروانست بر پارسا
کزایشان کدامست پیروزبخت که باشد به گیتی سزاوار تخت
چنین گفت کان کوبود دادگر خرد دارد و رای و شرم و هنر
بپرسیدش از دوستان کهن که باشند هم کوشه و یک سخن
چنین داد پاسخ که از مرد دوست جوانمردی وداد دادن نکوست
نخواهد به تو بد به آزرم کس به سختی بود یار و فریادرس
بدو گفت کسری کرا بیش دوست که با او یکی بود از مغز و پوست
چنین داد پاسخ که از نیک دل جدایی نخواهد جز از دل گسل
دگر آنکسی کو نوازنده تر نکوتر به کردار و سازنده تر
بپرسید دشمن کرا بیشتر که باشد بدو بر بداندیش تر
چنین داد پاسخ که برترمنش که باشد فروان بدو سرزنش
همان نیز کاو آز دارد درشت پرآژنگ رخساره و بسته مشت
بپرسید تا جاودان دوست کیست ز درد جدایی که خواهد گریست
چنین داد پاسخ که کردار نیک نخواهد جدا بودن از یار نیک
چه ماند بدو گفت جاوید چیز که آن چیز کمی نگیرد به نیز
چنین داد پاسخ که انباز مرد نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد
چنین گفت کین جان دانا بود که بر آرزوها توانا بود
بدو گفت شاه ای خداوند مهر چه باشد به پهنا فزون از سپهر
چنین گفت کان شاه بخشنده دست ودیگر دل مرد یزدان پرست
بپرسید وگفتا چه با زیب تر کزان برفرازد خردمند سر
چنین داد پاسخ که ای پادشا مده گنج هرگز بناپارسا
چو کردار با ناسپاسان کنی همی خشن خشک اندر آب افگنی
بدو گفت اندر چه چیزست رنج کزو کم شود مرد را آز گنج
بدو داد پاسخ که ای شهریار همیشه دلت باد چون نوبهار
پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج نخواهد تن و زندگانی و گنج
بپرسید وگفتش چه دیدی شگفت کزان برتر اندازه نتوان گرفت
چنین گفت با شاه بوزرجمهر که یک سر شگفتست کار سپهر
یکی مرد بینیم با دستگاه کلاهش رسیده بابر سیاه
که او دست چپ را نداند ز راست ز بخشش فزونی نداند نه کاست
یکی گردش آسمان بلند ستاره بگوید که چونست وچند
فلک رهنمونش به سختی بود همه بهر او شوربختی بود
گرانتر چه دانی بدو گفت شاه چنین داد پاسخ که سنگ گناه
بپرسید کز برتری کارها ز گفتارها هم ز کردارها
کدامست با ننگ و با سرزنش که باشد ورا هر کسی بدکنش
چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه ستیهیدن مردم بیگناه
توانگرکه تنگی کند درخورش دریغ آیدش پوشش و پرورش
زنانی که ایشان ندارند شرم بگفتن ندارند آواز نرم
همان نیک مردان که تندی کنند وگر تنگ دستان بلندی کنند
دروغ آنک بی رنگ و زشتست وخوار چه بر نابکار و چه بر شهریار
به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت که هم آشکارست و هم در نهفت
کزو مرد داننده جوشن کند روان را بدان چیز روشن کند
چنین داد پاسخ که کوشان بدین به گیتی نیابد جز از آفرین
دگر آنک دارد ز یزدان سپاس بود دانشی مرد نیکی شناس
بدو گفت کسری که کرده چه به چه ناکرده از شاه وز مرد مه
چه بهتر کزو باز داریم چنگ گرفته چه بهتر ز بهر درنگ
چه بهتر ز فرمودن وداشتن وگر مرد را خوار بگذاشتن
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم که از بیگناهان بخوابند چشم
دگر آنک بیدار داری روان بکوشی تو در کارها تا توان
فروهشته کین برگرفته امید بتابد روان زو به کردار شید
ز کار بزه چند یابی مزه بیفگن مزه دور باش از بزه
سپاس ازخداوند خورشید و ماه که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه
چو این کار دلگیرت آمد ببن ز شطرنج باید که رانی سخن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چنین گفت پرمایه دهقان پیر سخن هرچ زو بشنوی یادگیر

دهقان پیر و خردمند چنین گفت: هر سخنی که از او (راوی) می‌شنوی، پند بگیر و در خاطر نگه دار.

نکته ادبی: دهقان در متون حماسی به معنای کشاورز نیست، بلکه به معنای مالک بزرگ و حافظ تاریخ و سنت‌های ایران باستان است.

که از نامداران با فر و داد ز مردان جنگی به فر ونژاد

که از میان بزرگان با شکوه و دادگر، و مردان جنگ‌آوری که نژاد و فرّ پادشاهی دارند.

نکته ادبی: فر به معنای شکوه ایزدی و نژاد به معنای تبار و اصل و نسب است.

چوخاقان چینی نبود از مهان گذشته ز کسری بگرد جهان

چنان‌که خاقان چین در میان بزرگانِ جهان، برتر و فراتر از کسری (پادشاه ایران) بود.

نکته ادبی: کسری نامی است که اعراب و ایرانیان پس از اسلام برای پادشاهان ساسانی (خسرو) به کار می‌بردند.

همان تا لب رود جیحون ز چین برو خواندندی بداد آفرین

از چین تا لب رود جیحون، همه بر عدالت او آفرین می‌گفتند.

نکته ادبی: جیحون رودی است که مرز طبیعی میان ایران و توران را تشکیل می‌داد.

سپهدار با لشکر و گنج و تاج بگلزریون بودزان روی چاج

فرماندهی که با لشکر، گنج و تاج در گلزریون بود و از آن سمت بر چاچ حکمرانی می‌کرد.

نکته ادبی: گلزریون و چاچ از مکان‌های جغرافیایی آسیای مرکزی در جغرافیای اساطیری شاهنامه هستند.

سخنهای کسری به گرد جهان پراگنده شد درمیان مهان

سخنانِ (عدالت‌خواهی و بزرگی) کسری در سراسر جهان میان بزرگان پراکنده شد.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان و پادشاهان است.

به مردی و دانایی و فرهی بزرگی وآیین شاهنشهی

به دلیل مردانگی، دانایی، فرهیختگی و بزرگی در آیین پادشاهی، او را ستودند.

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش و خردمندی است.

خردمند خاقان بدان روزگار همی دوستی جست با شهریار

خاقانِ خردمندِ آن روزگار، در پیِ ایجاد دوستی با پادشاه ایران بود.

نکته ادبی: شهریار در اینجا استعاره از پادشاه ایران است.

یکی چند بنشست با رای زن همه نامداران شدند انجمن

مدتی با مشاوران و صاحب‌نظران به گفتگو نشست و همه بزرگان در آن انجمن گرد آمدند.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و کسی است که در امور سیاسی تدبیر می‌کند.

بدان دوستی را همی جای جست همان از رد و موبدان رای جست

برای آن دوستی به دنبال راه چاره بود و از بزرگان و موبدان نظر خواست.

نکته ادبی: رد به معنای پیشوا و موبد به معنای روحانی زرتشتی و مشاور دینی است.

یکی هدیه آراست پس بی شمار همه یاد کرد از در شهریار

سپس هدیه‌ای بی‌شمار آماده کرد و همه آنچه شایسته پادشاه بود را در نظر گرفت.

نکته ادبی: شهریار در اینجا مخاطب هدیه‌هاست.

ز اسبان چینی و دیبای چین ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین

از اسب‌های چینی و پارچه‌های گران‌بهای چین تا تخت و تاج و شمشیر و نگین‌های باارزش.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه ابریشمی بسیار گران‌بهاست.

طرایف که باشد به چین اندرون بیاراست از هر دری برهیون

تمام هدایای نایابِ چین را همراه با اشیاء قیمتی آماده کرد.

نکته ادبی: طرایف جمع طریفه به معنای چیزهای نوظهور و باارزش است.

ز دینار چینی ز بهر نثار به گنجور فرمود تا سی هزار

به گنجور دستور داد سی هزار دینار چینی برای پیشکش آماده کند.

نکته ادبی: نثار به معنای هدیه‌ای است که برای بزرگان می‌فرستند.

بیاورد و با هدیه ها یار کرد دگر را همه بار دینار کرد

همه را آورد و با آن هدایا ترکیب کرد و بقیه را هم به صورت پول نقد (دینار) آماده کرد.

نکته ادبی: بار دینار به معنای محموله‌ای از سکه‌های طلا است.

سخنگوی مردی بجست از مهان خردمند و گردیده گرد جهان

از میان بزرگان، مردی سخن‌دان و خردمند که جهان‌دیده بود را برای این مأموریت انتخاب کرد.

نکته ادبی: گردیده جهان کنایه از سفرکرده و باتجربه است.

بفرمود تا پیش اوشد دبیر ز خاقان یکی نامه ای برحریر

فرمان داد تا کاتب نزد او بیاید و نامه‌ای از خاقان بر روی پارچه حریر نوشتند.

نکته ادبی: دبیر به معنای کاتب و نویسنده نامه است.

نبشتند برسان ارژنگ چین سوی شاه با صد هزار آفرین

نامه‌ای به زیبایی نقاشی‌های ارژنگ چین، با هزاران درود برای پادشاه نوشتند.

نکته ادبی: ارژنگ کتاب نقاشی‌های مانی پیامبر است که در ادب فارسی مظهر زیبایی و نگارگری است.

گذر مرد را سوی هیتال بود همه ره پر از تیغ و کوپال بود

مسیر آن فرستاده از سرزمین هیتالیان می‌گذشت و تمام راه پر از سلاح و جنگجو بود.

نکته ادبی: هیتال (هپتالیان) قومی جنگجو در مرزهای شرقی ایران بودند.

ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه کشیده رده پیش هیتال شاه

سپاهی از سغد تا جیحون ردیف شده و در برابر شاه هیتالیان مستقر بودند.

نکته ادبی: سغد از مناطق تاریخی در آسیای مرکزی است.

گوی غاتفر نام سالارشان به جنگ اندورن نامبردارشان

نام سالار آن‌ها غاتفر بود که در میدان‌های جنگ بسیار مشهور بود.

نکته ادبی: غاتفر نام خاص سردار هیتالی است.

چو آگه شد از کار خاقان چین وزان هدیهٔ شهریار زمین

وقتی غاتفر از تصمیم خاقان چین و هدایای او برای پادشاه ایران آگاه شد.

نکته ادبی: شهریار زمین اشاره به پادشاه ایران است.

ز لشکر جهاندیده گان را بخواند سخن سر به سر پیش ایشان براند

لشکریانِ باتجربه را فراخواند و تمام ماجرا را برای آن‌ها بازگو کرد.

نکته ادبی: جهان‌دیدگان همان افراد سرد و گرم چشیده هستند.

چنین گفت باسرکشان غاتفر که مارا بدآمد ز اختر به سر

غاتفر به سران و جنگجویان گفت: سرنوشت ما بد رقم خورده است.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و سرنوشت است.

اگر شاه ایران و خاقان چین بسازند وز دل کنند آفرین

اگر پادشاه ایران و خاقان چین با هم متحد شوند و از ته دل با هم دوست شوند.

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای توافق کردن و هم‌پیمان شدن است.

هراسست زین دوستی بهر ما برین روی ویران شود شهرما

این دوستی برای ما خطرناک است و سرزمین ما به ویرانی کشیده خواهد شد.

نکته ادبی: شهر در زبان کهن گاه به معنای کشور یا قلمرو است.

بباید یکی تاختن ساختن جهان از فرستاده پرداختن

باید به آن‌ها حمله کنیم و جهان (منطقه) را از شر این فرستاده راحت کنیم.

نکته ادبی: پرداختن به معنای خالی کردن و دور کردن است.

زلشکر یکی نامور برگزید سرافراز جنگی چنانچون سزید

از میان سپاه، یک نفر جنگجوی نامدار و شایسته را انتخاب کرد.

نکته ادبی: چنانچون سزید یعنی به اندازه‌ای که شایستگی داشت.

بتاراج داد آن همه خواسته هیونان واسبان آراسته

به آن‌ها دستور داد تا تمام دارایی‌ها، شترها و اسب‌های آراسته را غارت کنند.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر است.

فرستاده را سر بریدند پست ز ترکان چینی سواری نجست

آن‌ها فرستاده را کشتند و هیچ‌کس از ترکان چینی جان سالم به در نبرد.

نکته ادبی: پست کشتن کنایه از نابود کردن و از میان برداشتن است.

چوآگاهی آمد به خاقان چین دلش گشت پر درد و سر پر ز کین

وقتی خبر این واقعه به خاقان چین رسید، از غم و خشم لبریز شد.

نکته ادبی: سر پر کینه داشتن کنایه از قصد انتقام است.

سپه را ز قجغارباشی براند به چین وختن نامداری نماند

لشکر را از قجغار به حرکت درآورد و دیگر هیچ نامداری در چین و ختن باقی نماند (همه را بسیج کرد).

نکته ادبی: ختن از شهرهای مشهور و باستانی در سرزمین چین است.

ز خویشان ارجاسب وافراسیاب نپرداخت یک تن به آرام و خواب

از خویشان ارجاسب و افراسیاب، کسی نماند که به استراحت و خواب بپردازد (همه بسیج شدند).

نکته ادبی: ارجاسب و افراسیاب نام‌های اساطیری توران‌زمین هستند.

برفتند یکسر به گلزریون همه سر پر از خشم و دل پر زخون

همه با خشم و دلی پر از خون‌خواهی به سمت گلزریون حرکت کردند.

نکته ادبی: دل پر خون استعاره از غم و خشم عمیق است.

سپهدار خاقان چین سنجه بود همی به آسمان بر زد از خاک دود

فرمانده خاقان چین بسیار با ابهت بود و گرد و غبار سپاهش تا آسمان بلند می‌شد.

نکته ادبی: دود در اینجا استعاره از گرد و غبار برخاسته از حرکت سپاه است.

ز جوش سواران به چاچ اندرون چو خون شد به رنگ آب گلزریون

از جوش و خروش سواران در چاچ، رنگ رود گلزریون به دلیل کثرت لشکر به رنگ خون درآمد.

نکته ادبی: این مبالغه برای نشان دادن عظمت لشکر است.

چو آگاه شد غاتفر زان سخن که خاقان چینی چه افگند بن

وقتی غاتفر آگاه شد که خاقان چین چه نقشه‌ای کشیده است.

نکته ادبی: افکندن بن کنایه از طرح‌ریزی یا آغاز کردن کار است.

سپاهی ز هیتالیان برگزید که گشت آفتاب ازجهان ناپدید

سپاهی از هیتالیان را انتخاب کرد که از کثرت آن‌ها خورشید دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: ناپدید شدن آفتاب اغراقی برای بیان تعداد زیاد لشکر است.

زبلخ وز شگنان و آموی و زم سلیح وسپه خواست و گنج درم

از بلخ، شگنان، آموی و زم، سلاح، سپاه و گنج طلب کرد.

نکته ادبی: این‌ها نام شهرهای خراسان بزرگ و ماوراءالنهر هستند.

ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد سپاهی برآمد زهرسوی گرد

از سومان، ترمذ و ویسه‌گرد، سپاهی از هر سو گرد آمد.

نکته ادبی: ترمذ از شهرهای تاریخی و مهم آن منطقه است.

ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ بجوشید لشکر چو مور و ملخ

از کوه و بیابان، لشکر همچون مور و ملخ (از کثرت) جوشید.

نکته ادبی: تشیبه به مور و ملخ کنایه از کثرت و انبوهی سربازان است.

چو بگذشت خاقان برود برک توگفتی همی تیغ بارد فلک

وقتی خاقان از رود برک گذشت، گویی از آسمان شمشیر می‌بارید.

نکته ادبی: تیغ باریدن کنایه از آمادگی کامل برای جنگ است.

سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ سیه گشت خورشید چون پر چرغ

سپاه را در مای و مرغ جمع کرد و خورشید از کثرت سپاهیان مانند پرِ پرنده سیاه شد.

نکته ادبی: چرغ نوعی پرنده شکاری است که پرهای تیره دارد.

ز بس نیزه وتیغهای بنفش درفشیدن گونه گونه درفش

از بس نیزه و شمشیرهای بنفش (جلا‌دار) وجود داشت، درفش‌ها به رنگ‌های گوناگون می‌درخشید.

نکته ادبی: اشاره به تنوع و شکوه تجهیزات جنگی.

به خارا پر از گرد وکوپال بود که لشکرگه شاه هیتال بود

منطقه خارا از گرد و غبار و گرز پر بود، زیرا محل استقرار سپاه شاه هیتال بود.

نکته ادبی: کوپال به معنای گرز است.

بشد غاتفر با سپاهی چو کوه ز هیتال گرد آور دیده گروه

غاتفر با سپاهی بزرگ مانند کوه آمد و جنگجویان هیتالی را گرد آورد.

نکته ادبی: سپاهی چو کوه تشبیهی برای بیان صلابت و بزرگی ارتش است.

چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه ز تنگی ببستند بر باد راه

وقتی از هر سو لشکرها به هم نزدیک شدند، از تنگی جا راه بر باد هم بسته شد.

نکته ادبی: بستن راه بر باد اغراقی است برای بیان ازدحام لشکریان.

درخشیدن تیغهای سران گراییدن گرزهای گران

درخشش شمشیر سران سپاه و حرکت گرزهای سنگین دیده می‌شد.

نکته ادبی: گرزهای گران نشان از قدرت بدنی جنگجویان دارد.

توگفتی که آهن زبان داردی هوا گرز را ترجمان داردی

گویی آهن (سلاح‌ها) زبان درآورده بود و هوا مترجمِ صدای گرزها شده بود.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای هیاهوی میدان نبرد و برخورد سلاح‌ها.

یکی باد برخاست و گردی سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه

باد تندی وزید و گرد و غبار سیاهی برخاست، به طوری که روشنایی خورشید و ماه پنهان شد.

نکته ادبی: توصیف فضای تیره و تاریک ناشی از گرد و غبار سپاه در حماسه‌ها رایج است.

کشانی وسغدی شدند انجمن پر از آب رو کودک و مرد وزن

مردمان کشانی و سغدی گرد هم آمدند و همگی، از کودک و زن و مرد، لبریز از نگرانی و ترس بودند.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای گرد آمدن و مجمع تشکیل دادن است. آبِ رو در اینجا کنایه از آبرو و هم کنایه از اشکِ چشم (ترس) است.

که تا چون بود کارآن رزمگاه کرا بردهد گردش هور وماه

همگی در این اندیشه بودند که سرانجامِ این میدان جنگ چه خواهد شد و چرخ گردون پیروزی را نصیب چه کسی خواهد کرد.

نکته ادبی: هور و ماه استعاره از گردش روزگار و تقدیر است.

یکی هفته آن لشکر جنگجوی بروی اندر آورده بودند روی

آن لشکرِ جنگجو یک هفته تمام درگیر نبردی سخت و مداوم بودند.

نکته ادبی: روی بر روی چیزی آوردن کنایه از مواجهه و درگیری مستقیم است.

به هر جای برتوده ای کشته بود ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود

در هر گوشه‌ای توده‌ای از کشته‌شدگان دیده می‌شد و خاک زمین از خونِ ریخته‌شده به رنگ سرخِ ارغوانی درآمده بود.

نکته ادبی: وسنک (یا خَسک) به معنای خاک و زمین است و ارغوان نماد رنگ خون.

ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ توگفتی همی سنگ بارد ز میغ

از انبوه نیزه‌ها، گرزها، کوپال‌ها و تیغ‌های برنده، گویی از ابرها به جای باران، سنگ می‌بارید.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است. تشبیه بارش سلاح به سنگ از ابر، نشانگر شدت و کثرت ادوات جنگی است.

نهان شد بگرد اندرون آفتاب پر از خاک شد چشم پران عقاب

بر اثر گرد و غبارِ نبرد، خورشید پنهان شد و چشمان عقاب‌های تیزبین نیز از غبارِ خاک کور شد.

نکته ادبی: عقاب نماد بینایی و تیزی دید است که در اینجا با غبار از کار افتاده است.

بهشتم سوی غاتفر گشت گرد سیه شد جهان چوشب لاژورد

گرد و غبار نبرد چنان بالا گرفت که برای غاتفر (فرمانده هیتالیان) جهان همچون شبِ لاجوردی رنگ، تاریک شد.

نکته ادبی: شب لاژورد استعاره‌ای زیبا برای شب‌های تاریک و تیره است.

شکست اندر آمد به هیتالیان شکستی که بستنش تا سالیان

شکستی سخت بر هیتالیان وارد آمد؛ شکستی چنان عمیق که تا سالیان دراز اثرش باقی ماند.

نکته ادبی: بستنش تا سالیان، کنایه از ماندگاری و فراموش‌ناشدنی بودنِ اثر شکست است.

ندیدند وهرکس کزیشان بماند به دل در همی نام یزدان بخواند

از آن همه لشکر، هر کس که جان سالم به در برد، در دل خود نام یزدان را به نیکی یاد می‌کرد.

نکته ادبی: خواندن نام یزدان به معنای دعا کردن یا یاد خدا افتادن در لحظه اضطرار است.

پراگنده بر هر سویی خسته بود همه مرز پرکشته وبسته بود

مجروحان و کشتگان در هر سو پراکنده بودند و تمام مرز و بوم پر از جسد و اسیر شده بود.

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح است.

همی این بدان آن بدین گفت جنگ ندیدیم هرگز چنین با درنگ

مردم با تعجب می‌گفتند که ما هرگز چنین جنگِ طولانی و با تأخیری ندیده بودیم.

نکته ادبی: با درنگ بودنِ جنگ اشاره به فرسایشی بودن و طولانی شدن آن است.

همانا نه مردم بدند آن سپاه نشایست کردن بدیشان نگاه

با خود می‌گفتند که آن‌ها (لشکر دشمن) انسان نبودند، چرا که نمی‌شد به چهره‌شان نگاه کرد.

نکته ادبی: نشایستن به معنای نتوانستن است.

به چهره همه دیو بودند و دد به دل دور ز اندیشه نیک و بد

ظاهرشان شبیه دیو و جانوران وحشی بود و در دل، بویی از اندیشه نیک و بد نبرده بودند.

نکته ادبی: دد به معنای حیوان وحشی و درنده است.

ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ توگفتی ندانند راه گریغ

در استفاده از ژوپین (نیزه کوچک) و نیزه و گرز و تیغ، چنان ماهر بودند که گویی راه گریزی باقی نمی‌گذاشتند.

نکته ادبی: ژوپین سلاحی پرتابی یا نیزه‌ای خاص است. گریغ به معنای گریز و فرار است.

همه چهرهٔ اژدها داشتند همه نیزه بر ابر بگذاشتند

چهره‌هایشان هیبت اژدها داشت و نیزه‌های بلندشان را تا آسمان برافراشته بودند.

نکته ادبی: اژدها در ادب حماسی نماد هیبت و ترس است.

همه چنگهاشان بسان پلنگ نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ

دست‌هایشان همچون چنگال پلنگ بود و گویی هرگز از جنگ و کشتار سیر نمی‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌رحمی و قدرت بدنی بالای دشمن.

یکی زین ز اسبان نبرداشتند بخفتند و بر برف بگذاشتند

حتی یک لحظه هم از اسب‌هایشان پیاده نشدند؛ بر روی همان اسب‌ها می‌خوابیدند و استراحت می‌کردند.

نکته ادبی: بر برف بگذاشتند کنایه از تحمل شرایط سختِ خواب در سرما است.

خورش بارگی راهمه خار بود سواری بخفتی دو بیدار بود

خوراک اسب‌ها خار بود و سواران چنان گوش‌به‌زنگ بودند که یکی می‌خوابید و دو نفر نگهبانی می‌دادند.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

نداریم ما تاب خاقان چین گذر کرد باید به ایران زمین

ما توان ایستادگی در برابر خاقان چین را نداریم و باید به سمت ایران پناه ببریم.

نکته ادبی: تاب داشتن به معنای توان و تحمل است.

گر ای دون که فرمان برد غاتفر ببندد به فرمان کسری کمر

اگر غاتفر فرمانبردار باشد، باید تحت فرمان کسری (پادشاه ایران) قرار گیرد.

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از آماده‌باش و اطاعت کردن است.

سپارد بدو شهر هیتال را فرامش کند گرز و کوپال را

باید سرزمین هیتال را به او بسپارد و دست از جنگ و ستیز بردارد.

نکته ادبی: کوپال نوعی گرز است.

وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز گزینیم جنگاوری سرفراز

وگرنه، خودمان از نسل خوشنواز، جنگاوری سرفراز و شایسته انتخاب خواهیم کرد.

نکته ادبی: تخمه به معنای نسل و نژاد است.

که اوشاد باشد بنوشین روان بدو دولت پیر گردد جوان

کسی را برگزینیم که دارای روانی شاد باشد و با حضورش دولتِ کهنِ ما دوباره جان بگیرد.

نکته ادبی: نوشین روان کنایه از پاک‌نهاد و خوش‌طینت است.

بگوید بدو کار خاقان چین جهانی بروبر کنند آفرین

او باید بتواند با خاقان چین مقابله کند تا جهانیان او را ستایش کنند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای ستایش و تحسین کردن است.

که با فر و برزست و بخش و خرد همی راستی را خرد پرورد

کسی که دارای شکوه، بزرگی، بخشندگی و خرد باشد و خرد او، او را به سمت راستی هدایت کند.

نکته ادبی: برز به معنای قد و قامت و شکوه است.

نهادست بر قیصران باژ و ساو ندارند با او کسی زور و تاو

او بر پادشاهان دیگر خراج و مالیات وضع کرده و هیچ‌کس توان مقابله با او را ندارد.

نکته ادبی: باژ و ساو به معنای مالیات و خراج است.

ز هیتالیان کودک و مرد وزن برین یک سخن برشدند انجمن

مردمان هیتال از کودک و زن و مرد، همگی بر این پیشنهاد هم‌نظر شدند.

نکته ادبی: انجمن شدن در اینجا به معنای هم‌رأی شدن است.

چغانی گوی بود فرخ نژاد جهانجوی پر دانش و بخش و داد

در آن میان مردی بود از نژاد خوب به نام چغانی، که خردمند و بخشنده و دادگر بود.

نکته ادبی: جهانجوی به معنای کسی که به دنبال کسب قدرت و نفوذ است.

خردمند و نامش فغانیش بود که با گنج و با لشکر خویش بود

مردی خردمند که نامش فغانیش بود و گنج و سپاهیان فراوانی در اختیار داشت.

نکته ادبی: فغانیش نام خاص است.

بزرگان هیتال وخاقان چین به شاهی برو خواندند آفرین

بزرگان هیتال و حتی برخی از سپاهیان خاقان، او را به عنوان شاه خود پذیرفتند و ستایش کردند.

نکته ادبی: خواندند آفرین در اینجا به معنای تایید پادشاهی اوست.

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ ز خاقان که شد نامدار سترگ

پس از این ماجراها، خبر به شاه بزرگ ایران رسید که خاقانِ چین، فردی قدرتمند و نامدار شده است.

نکته ادبی: شاه بزرگ اشاره به انوشیروان ساسانی است.

ز هیتال و گردان آن انجمن که آمد ز خاقان بریشان شکن

خبر شکست هیتالیان از سپاه خاقان نیز به گوش شاه رسید.

نکته ادبی: شکن در اینجا به معنای شکست است.

ز شاه چغانی که با بخت نو بیامد نشست از بر تخت نو

و همچنین خبر پادشاهی شاه چغانی (فغانیش) که با بخت جدید، بر تخت پادشاهی نشسته است.

نکته ادبی: تخت نو استعاره از آغاز حکومت جدید است.

پراندیشه بنشست شاه جهان ز گفتار بیدار کارآگهان

شاه جهان (کسری) پس از شنیدن اخبار از زبان کارآگاهانِ هوشیار، نگران و اندیشناک شد.

نکته ادبی: کارآگاه در متون قدیم به معنای فردِ دانا و مطلع از امور است.

به ایوان بیاراست جای نشست برفتند گردان خسروپرست

در ایوانِ خود جایگاه پادشاهی را آراست و بزرگانِ وفادار به شاه در آنجا حاضر شدند.

نکته ادبی: خسروپرست کسی است که به شاه وفادار است.

ابا موبد موبدان اردشیر چوشاپور وچون یزدگرد دبیر

به همراه موبد موبدان، اردشیر، و بزرگانِ دانایی همچون شاپور و یزدگردِ دبیر.

نکته ادبی: دبیر در دربار ساسانی عنوانی برای وزرا و منشیان ارشد است.

همان بخردان نماینده راه نشستند یک سر بر تخت شاه

آن خردمندان که راهنمای شاه بودند، همگی در اطراف تخت پادشاه نشستند.

نکته ادبی: بخردان به معنای صاحبان خرد و اندیشه است.

چنین گفت کسری که ای بخردان جهان گشته و کار دیده ردان

کسری به آنان گفت: ای خردمندان که جهان را دیده‌اید و تجربه‌های بسیاری اندوخته‌اید.

نکته ادبی: ردان به معنای پیشوایان و بزرگان است.

یکی آگهی یافتم ناپسند سخنهای ناخوب و ناسودمند

من خبری ناخوشایند و سخنانی بیهوده و زیان‌بار شنیده‌ام.

نکته ادبی: ناپسند و ناسودمند تقابل میان خبر بد و بیهوده بودن آن است.

ز هیتال وز ترک وخاقان چین وزان مرزبانان توران زمین

خبری درباره هیتال و ترک و خاقان چین و مرزبانانِ سرزمین توران.

نکته ادبی: توران نام سرزمین‌های شمال و شرق ایران در شاهنامه است.

بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ وز چین وز ترک و ختن

آن‌ها سپاهی بی‌کران از چاچ و چین و ترک و ختن گرد آورده‌اند.

نکته ادبی: چاچ و ختن از مناطق تحت نفوذ ترکان بوده است.

یکی هفته هیتال با ترک و چین ز اسبان نبرداشتند ایچ زین

یک هفته هیتالیان همراه با ترک و چین در حال جنگ بودند و حتی لحظه‌ای از اسب پیاده نشدند.

نکته ادبی: ایچ (هیچ) به معنای هیچ است.

به فرجام هیتال برگشته شد دو بهره مگر خسته و کشته شد

در پایان، هیتالیان شکست خوردند و دو سوم آنان کشته یا زخمی شدند.

نکته ادبی: دو بهره به معنای دو قسمت یا دو سوم است.

بدان نامداری که هیتال بود جهانی پر از گرز وکوپال بود

در حالی که آن هیتالیانِ نامدار، خود دارای سپاهی عظیم و پر از گرز و کوپال بودند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت نظامی هیتالیان پیش از شکست دارد.

شگفتست کآمد بریشان شکست سپهبد مباد ایچ با رای پست

عجیب است که آن‌ها شکست خوردند؛ یک سپهبد نباید هرگز در تدبیر و اندیشه ضعیف عمل کند.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

اگر غاتفر داشتی نام و رای نبردی سپهر آن سپه را ز جای

اگر غاتفر هوشیار و تدبیر می‌داشت، چرخِ گردون نمی‌توانست آن سپاه را از جای خود تکان دهد.

نکته ادبی: سپهر در اینجا به معنای روزگار و تقدیر است.

چوشد مرز هیتالیان پر ز شور بجستند از تخم بهرام گور

چون سرزمین هیتالیان دچار آشوب شد، به سراغ بازماندگان نسل بهرام گور رفتند.

نکته ادبی: بهرام گور از پادشاهان محبوب ساسانی است.

نو آیین یکی شاه بنشاندند به شاهی برو آفرین خواندند

و پادشاهی جدید و شایسته را بر تخت نشاندند و او را ستایش کردند.

نکته ادبی: نو آیین به معنای کسی است که روش و قاعده‌ای تازه دارد.

نشستست خاقان بدان روی چاج سرافراز با لشگر و گنج تاج

اکنون خاقان در آن سوی چاچ ساکن است، در حالی که سپاه و گنج و تاج بسیار دارد.

نکته ادبی: چاج (چاچ) شهری در ماوراءالنهر است.

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب جز از مرز ایران نبینند به خواب

آن‌ها چنان قدرتمند شده‌اند که جز به تصرف سرزمین ایران، به چیز دیگری فکر نمی‌کنند.

نکته ادبی: افراسیاب و ارجاسب نماد دشمنان تاریخی ایران هستند که در اینجا برای ترسیم خطر خاقان به کار رفته است.

ز پیروزی لشکر غاتفر همی برفرازد به خورشید سر

شکوهِ پیروزیِ سپاه غاتفر چنان عظیم است که گویی خورشید را سرافراز و بلندمرتبه کرده است.

نکته ادبی: برفراشتن سر به خورشید، کنایه از اوجِ افتخار و بزرگی است.

سزد گر نباشیم همداستان که خاقان نخواند چنین داستان

اگر خاقان چنین داستان و روایتی را نپذیرد، جای تعجب نیست و سزاوار است که ما با او هم‌رأی و هم‌داستان نباشیم.

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای موافقت و هم‌عقیده بودن است.

که تا آن زمین پادشاهی مراست که دارند ازو چینیان پشت راست

این سرزمینی که تحت سلطه‌ی من است، همانجایی است که چینیان از آنجا تکیه‌گاه و پشتِ گرمی داشتند.

نکته ادبی: پشت راست داشتن کنایه از تکیه‌گاه داشتن و امنیت است.

همه زیردستان از ایشان به رنج سپرده بدیشان زن و مرد و گنج

تمامِ زیردستان از دستِ آنان در رنج هستند و دارایی و خانواده و گنج‌های خود را به آنان سپرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سلطه‌ی ظالمانه و تصرفِ اموال مردم توسط بیگانگان.

چه بینید یکسر کنون اندرین چه سازیم با ترک وخاقان چین

حالا شما در این وضعیت چه می‌بینید و با این ترک‌ها و خاقانِ چین چه تدبیری باید اندیشید؟

نکته ادبی: پرسش برای تحریکِ ذهنِ بزرگان به پاسخ‌گویی و مشارکت در تصمیم‌گیری.

بزرگان داننده برخاستند همه پاسخش را بیاراستند

بزرگان و دانایان برخاستند و خود را برای دادنِ پاسخِ مناسب به شاه آماده کردند.

نکته ادبی: آراستنِ پاسخ، کنایه از تنظیمِ کلامی سنجیده و ادیبانه است.

گرفتند یک سر برو آفرین که ای شاه نیک اختر و پاکدین

همگی بر شاه آفرین گفتند و او را شاهی نیک‌بخت و دین‌دار خطاب کردند.

نکته ادبی: نیک‌اختر کنایه از خوش‌یمن و دارای طالعِ سعد است.

همه مرز هیتال آهرمنند دورویند واین مرز را دشمنند

تمامِ مردمِ مرز هیتال، مانند اهریمن‌اند؛ آن‌ها دورو و مکار بوده و دشمنِ این سرزمین محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: آهرمن (اهریمن) نمادِ شر و زشتی در فرهنگ ایرانی است.

بریشان سزد هرچ آید ز بد هم از شاه گفتار نیکو سزد

هر بدی که در حقِ آنان روا داشته شود، سزاوارشان است و از شاه نیز جز گفتار و رفتار نیک انتظار نمی‌رود.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ اخلاقیِ شاه با دشمنانِ بدسیرت.

ازیشان اگر نیستی کین و درد جز از خون آن شاه آزادمرد

اگر کینه و دردی از آنان در دلِ ما وجود دارد، تنها به خاطرِ خونِ آن شاهِ آزاده است.

نکته ادبی: ارجاع به دادخواهی برای خونِ پادشاهِ پیشین.

بکشتند پیروز را ناگهان چنان شهریاری چراغ جهان

آنان ناگهان پیروز را که همچون چراغی برای جهان بود، به قتل رساندند.

نکته ادبی: چراغ جهان استعاره از وجودِ نورانی و هدایتگرِ پادشاه است.

مبادا که باشند یک روز شاد که هرگز نخیزد ز بیداد داد

هرگز مباد که آنان روی خوشی ببینند، چرا که از بیدادگری هرگز عدالت زاده نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ کهنِ کاشتنِ بذرِ ظلم و درو کردنِ بدبختی.

چنینست بادافره دادگر همان بدکنش را بد آید به سر

کیفرِ دادگر چنین است که هرکس بداندیشی کند، سرانجام همان بدی به سرِ خود او بازگردد.

نکته ادبی: تأکید بر قانونِ بازتابِ اعمال و عدالتِ الهی.

ز خاقان اگر شاه راند سخن که دارد به دل کین و درد کهن

اگر شاه بخواهد درباره خاقان سخن بگوید، به این دلیل است که کینه‌ای دیرینه و دردی عمیق از او در دل دارد.

نکته ادبی: دردِ کهن کنایه از انتقامِ فراموش‌ناشدنی است.

سزد گر ز خویشان افراسیاب بدآموز دارد دو دیده پرآب

سزاوار است که از خویشاوندانِ افراسیاب که بدآموز و دشمنِ ما هستند، دوری کرد و آنان را سزاوارِ گریستن دانست.

نکته ادبی: اشاره به تبارِ دشمنان که ریشه‌ی شرارت دارند.

دگر آنک پیروز شد دل گرفت اگر زو بترسی نباشد شگفت

همچنین، اینکه پیروز به قدرت رسید و بر دل‌ها نفوذ کرد، اگر از او بیمناک باشی، جای شگفتی نیست.

نکته ادبی: اشاره به هیبت و نفوذِ پادشاهِ مقتدر.

ز هیتال وز لشکر غاتفر مکن یاد وتیمار ایشان مخور

از هیتال و لشکر غاتفر سخنی مگو و اندوهِ آنان را به دل راه مده.

نکته ادبی: توصیه به نترسیدن از دشمنِ ضعیف‌شده.

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب زخاقان که بنشست ازان روی آب

از خویشاوندانِ ارجاسب و افراسیاب و خاقانی که در آن سوی آب ساکن شده، یاد مکن.

نکته ادبی: نام بردن از دشمنانِ تاریخی برای تأکید بر هوشیاری.

به روشن روان کار ایشان بساز تویی درجهان شاه گردن فراز

با روانی روشن و خردمندانه امور آنان را حل و فصل کن، چرا که تو در جهان پادشاهی سرافراز هستی.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتِ خردمندان و شاهانِ نیک‌سیرت است.

فروغ از تو گیرد روان و خرد انوشه کسی کو روان پرورد

خرد و روان از تو فروغ می‌گیرند؛ خجسته و جاودان است کسی که روانِ خود را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: انوشه واژه‌ای پهلوی به معنای جاودان و خجسته است.

تو داناتری از بزرگ انجمن نبایدت فرزانه و رای زن

تو خود از این انجمنِ بزرگان داناتری و نیازی به راهنماییِ فرزانگان و مشاوران نداری.

نکته ادبی: مدحِ شاه به کمالِ عقل و خرد.

تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت که با فر و برزی و با رای و بخت

تاج و تخت در جهان شایسته‌ی توست، چرا که تو دارای شکوه، بزرگی، خرد و بختِ نیک هستی.

نکته ادبی: فر و برزی نمادِ شکوهِ پادشاهی و برتری است.

اگر شاه سوی خراسان شود ازین پادشاهی هراسان شود

اگر شاه به سوی خراسان لشکرکشی کند، دشمن از این قدرتِ پادشاهی هراسان خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ هیبتِ شاه بر دشمن.

هرآن گه که بینند بی شاه بوم زمان تا زمان لشکر آید ز روم

هرگاه سپاهیان ببینند که این سرزمین بی‌شاه مانده است، پیوسته از روم لشکر به سوی ما گسیل می‌دارند.

نکته ادبی: خطرِ نفوذِ دشمن در زمانِ خلاءِ قدرت.

از ایرانیان باز خواهند کین نماند بروبوم ایران زمین

آنان کینه‌ی خود را از ایرانیان باز خواهند خواست و دیگر اثری از سرزمینِ ایران باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به نابودیِ تمامیتِ ارضی.

نه کس پای برخاک ایران نهاد نه زین پادشاهی ببد کرد یاد

در آن صورت، نه کسی حرمتِ خاکِ ایران را نگاه می‌دارد و نه یادی از این پادشاهی باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ استقلالِ ملی.

اگر شاه را رای کینست وجنگ ازو رام گردد به دریا نهنگ

اگر شاه تصمیم به جنگ و انتقام بگیرد، نهنگِ دریا نیز در برابرِ قدرتِ او رام خواهد شد.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ شاه که حتی طبیعت را نیز مطیع می‌کند.

چو بشنید ز ایرانیان شهریار ز بزم وز پرخاش وز کارزار

وقتی پادشاه سخنانِ ایرانیان را درباره بزم و جنگ و کارزار شنید، پی به حال آنان برد.

نکته ادبی: اشاره به هوشیاریِ شاه در سنجشِ روحیه‌ی لشکریان.

کسی را نبد گرد رزم آرزوی به بزم و بناز اندرون کرده خوی

هیچ‌کس شوقِ جنگیدن نداشت و همگی به خوش‌گذرانی و ناز و نعمت عادت کرده بودند.

نکته ادبی: انتقاد از رفاه‌زدگی و زوالِ روحیه‌ی جنگاوری.

بدانست شاه جهان کدخدای که اندر دل بخردان چیست رای

شاهِ جهان و سرورِ مردم دریافت که در دلِ این خردمندان (بزرگان) چه می‌گذرد و چه تصمیمی دارند.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنایِ سرور و حاکمِ بزرگ است.

چنین داد پاسخ که یزدان سپاس کزو دارم اندر دو گیتی هراس

شاه چنین پاسخ داد که سپاسِ یزدان را که من از او در هر دو جهان بیم و امید دارم.

نکته ادبی: اشاره به اعتقادِ شاه به قدرتِ لایزالِ الهی.

که ایشان نجستند جز خواب وخورد فراموش کردند گرد نبرد

چرا که آنان هدفی جز خوردن و خوابیدن ندارند و میدانِ نبرد را به فراموشی سپرده‌اند.

نکته ادبی: نکوهشِ غفلت و دنیاپرستیِ بزرگان.

شما را بر آسایش و بزمگاه گران شد چنینتان سر از رزمگاه

شما که به آسایش و بزم عادت کرده‌اید، برایتان سخت است که به میدانِ جنگ و رزمگاه قدم بگذارید.

نکته ادبی: کنایه از سنگینیِ بارِ مسئولیتِ دفاع برای کسانی که رفاه‌طلب‌اند.

تن آسان شود هرک رنج آورد ز رنج تنش باز گنج آورد

کسی که رنج بکشد، آسوده می‌شود و این رنجِ جسمانی است که سرانجام گنج و دستاورد به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ میانِ سختی کشیدن و دستیابی به پیروزی.

به نیروی یزدان سرماه را بسیجیم یک سر همه راه را

با نیروی خداوند، من همه‌ی مسیرها را برای رسیدن به هدف هموار می‌کنم.

نکته ادبی: بسیج کردن به معنای آماده‌سازی و ساماندهی است.

به سوی خراسان کشم لشکری بخواهم سپاهی ز هرکشوری

به سوی خراسان لشکری می‌کشم و از تمامِ کشورها سپاهی برای نبرد گرد می‌آورم.

نکته ادبی: تصمیمِ قاطعِ شاه برای سرکوبِ دشمن.

جهان از بدان پاک بی خوکنم بداد ودهش کشوری نو کنم

جهان را از وجودِ بدان پاک می‌کنم و با داد و دهش، کشوری نو و آباد می‌سازم.

نکته ادبی: آرمانِ شاه برای برپاییِ عدل و زدودنِ شر.

همه نامداران فروماندند به پوزش برو آفرین خواندند

همه‌ی بزرگان از تصمیمِ قاطعِ شاه شگفت‌زده شدند و با پوزش‌خواهی، او را ستودند.

نکته ادبی: تغییرِ موضعِ بزرگان در برابرِ قاطعیتِ شاه.

که ای شاه پیروز با فر و داد زمانه به دیدار توشاد باد

گفتند: ای شاهِ پیروزمند که دارای شکوه و عدل هستی، زمانه همیشه به دیدارِ تو شادمان باشد.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای طولِ عمر و پیروزیِ شاه.

همه نامداران تو را بنده ایم به فرمان و رایت سرافگنده ایم

ما همگی بندگانِ تو هستیم و در برابرِ فرمان و اراده‌ی تو سر تعظیم فرود می‌آوریم.

نکته ادبی: سرافگنده بودن کنایه از نهایتِ فروتنی و اطاعت است.

هرآنگه که فرمان دهد کارزار نبیند ز ما کاهلی شهریار

هر زمان که فرمانِ جنگ بدهی، پادشاه از ما کوچک‌ترین سستی و کاهلی نخواهد دید.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری و آمادگیِ سپاهیان.

ازان پس چو بنشست با رای زن بزرگان وکسری شدند انجمن

پس از آن، هنگامی که شاه با مشاوران نشست، بزرگان و کسرایان انجمنی تشکیل دادند.

نکته ادبی: کسری عنوانی برای پادشاهانِ ساسانی و در اینجا به معنای بزرگانِ دربار است.

همی بود ازین گونه تا ماه نو برآمد نشست از برگاه نو

اوضاع به همین منوال گذشت تا ماهِ نو برآمد و شاه در جایگاهِ جدیدِ خود مستقر شد.

نکته ادبی: اشاره به گذشتِ زمان و تغییرِ فصولِ تصمیم‌گیری.

تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد نهادند بر چادر لاژورد

تو گویی جامی از یاقوتِ زرد را بر روی چادری لاجوردی و آبی قرار داده بودند.

نکته ادبی: تشبیهِ خورشیدِ تابان بر آسمانِ نیلگون به یاقوت بر چادرِ لاجوردی.

بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه خروشی برآمد ز درگاه شاه

هنگامی که چهره‌ی شاهِ ماه (زیبا) را دیدند، خروشی از دربارِ شاه برخاست.

نکته ادبی: شاهِ ماه کنایه از زیبایی و درخششِ چهره‌ی پادشاه است.

چو برزد سر از کوه رخشان چراغ زمین شد به کردار زرین جناغ

چون خورشیدِ تابان از کوه سر برآورد، زمین به مانندِ سپری زرین درخشید.

نکته ادبی: جناغ به معنای سپر یا پوششِ محافظ است.

خروش آمد و نالهٔ گاو دم ببستند بر پیل رویینه خم

صدایِ خروش و ناله‌ی شیپورهای جنگی بلند شد و بر روی فیل‌ها زره‌های آهنین بستند.

نکته ادبی: گاو دُم اشاره به نوعی شیپورِ جنگی با صدای بلند است.

دمادم به لشکر گه آمد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه

سپاهیان پی‌درپی به سمتِ لشکرگاه آمدند و با طبل‌زنی، راهیِ میدان شدند.

نکته ادبی: تبیره سازی برای حفظِ نظم و روحیه‌ی سپاه در حرکت است.

بدرگاه شد یزدگرد دبیر ابا رای زن موبد اردشیر

یزدگردِ دبیر به همراهِ موبد اردشیر که مشاورِ شاه بود، به دربار آمدند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ دیوان‌سالاری و مشاوره در نظامِ پادشاهی.

نبشتند نامه به هر کشوری بهر نامداری و هرمهتری

نامه‌هایی برای تمامِ کشورها و برای همه‌ی بزرگان و فرمانروایان نوشتند.

نکته ادبی: بسیجِ عمومیِ نیروها در سراسرِ قلمرو.

که شد شاه با لشکر از بهر رزم شما کهتری را مسازید بزم

اکنون که پادشاه با ارتش خود به قصد نبرد حرکت کرده است، شما که در جایگاه پایین‌تری قرار دارید، نباید به جشن و پایکوبی بپردازید و غفلت کنید.

نکته ادبی: کهتری در اینجا به معنای پست بودن مرتبه یا جایگاه سیاسی-نظامی است.

بفرمود نامه بخاقان چین فغانیش راهم بکرد آفرین

دستور داد تا نامه‌ای برای خاقان چین بنویسند و در آن نامه، فغانی (لقب یا نماینده خاقان) او را ستایش کرد و آفرین گفت.

نکته ادبی: فغانی می‌تواند اشاره به عنوانی برای فرمانروایان یا سفیری باشد که در دربار خاقان مقام داشته است.

یکی لشکری از مداین براند که روی زمین جز بدریا نماند

سپاهی عظیم از شهر مداین روانه کرد که گستردگی آن به حدی بود که تمام روی زمین را پوشاند و جز آب دریا، جایی برای دیدن نمانده بود.

نکته ادبی: مداین، پایتخت ساسانیان است که در اینجا نماد قدرت مرکزی ایران محسوب می‌شود.

زمین کوه تاکوه یک سر سپاه درفش جهاندار بر قلبگاه

تمام زمین از کوه تا کوه یکپارچه از لشکر پر شده بود و درفش و پرچم پادشاه در قلب و مرکز سپاه قرار داشت.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای مرکز یا میانه لشکر است که محل استقرار فرمانده کل بود.

یکی لشکری سوی گرگان کشید که گشت آفتاب از جهان ناپدید

سپاهی دیگر به سمت منطقه گرگان اعزام کرد که انبوهی سربازانش باعث شد خورشید از میان آن همه غبار و سپاه ناپدید شود.

نکته ادبی: آفتاب ناپدید شدن کنایه از کثرت و انبوهی سپاهیان است که مانع دیدن آسمان می‌شدند.

بیاسود چندی ز بهر شکار همی گشت درکوه و در مرغزار

مدتی در آن حوالی برای شکار توقف کرد و در کوه‌ها و دشت‌های سرسبز به گشت و گذار پرداخت.

نکته ادبی: مرغزار به معنای دشت پرعلف و سرسبز است.

بسغد اندرون بود خاقان که شاه به گرگان همی رای زد با سپاه

خاقان در سغد بود و پادشاه ایران در گرگان در حال اندیشیدن و طرح‌ریزی نقشه جنگ با سپاه خود بود.

نکته ادبی: سغد منطقه‌ای تاریخی در ماوراءالنهر است.

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب شده سغد یکسر چو دریای آب

با پیوستن خویشاوندان خاقان، یعنی ارجاسب و افراسیاب، سرزمین سغد به طور کامل از انبوه لشکریان مانند دریایی مواج شده بود.

نکته ادبی: افراسیاب و ارجاسب از دشمنان دیرینه و اساطیری ایران در شاهنامه هستند.

همی گفت خاقان سپاه مرا زمین برنتابد کلاه مرا

خاقان با غرور می‌گفت: زمین گنجایش این همه سپاه و شکوهِ کلاه و پادشاهی مرا ندارد.

نکته ادبی: برنتابیدن کنایه از عدم تحمل یا کوچک بودن زمین در برابر عظمت خیالی خاقان است.

از ایدر سپه سوی ایران کشیم وز ایران به دشت دلیران کشیم

خاقان گفت: از اینجا سپاه را به سمت ایران می‌بریم و از ایران به سوی سرزمین دلیران روانه می‌شویم.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای 'اینجا' است.

همه خاک ایران به چین آوریم همان تازیان را بدین آوریم

تمام خاک ایران را به تصرف چین درمی‌آوریم و همان عرب‌ها (تازیان) را نیز به آیین و فرمان خود درمی‌آوریم.

نکته ادبی: تازیان به اعراب گفته می‌شد که در متون حماسی اغلب در شمار سپاهیان یا متحدان طرفین بودند.

نمانم که کس تاج دارد نه تخت نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت

اجازه نمی‌دهم کسی در ایران تاج و تخت داشته باشد؛ نه اورنگ شاهی باقی خواهد ماند و نه اقبال و بختی برای کسی خواهد ماند.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

همی بود یک چند باگفت وگوی جهانجوی با لشکری جنگجوی

فرمانروای چین (جهانجوی) مدتی با سپاه جنگجوی خود به رجزخوانی و گفت و گو در این باره می‌پرداخت.

نکته ادبی: جهانجوی لقب پادشاهان مقتدر و جهان‌گشا است.

چنین تا بیامد ز شاه آگهی کز ایران بجنبید با فرهی

این سخنان ادامه داشت تا اینکه خبر رسید پادشاه ایران با شکوه و فر و بزرگی از ایران حرکت کرده است.

نکته ادبی: فرهی در اینجا به معنای شکوه، بزرگی و فرّ ایزدی است.

وزان به خت پیروزی و دستگاه ز دریا به دریا کشیده سپاه

آن شاه که از نظر پیروزی و امکانات در مرتبه‌ای بلند بود، لشکری از دریا تا دریا گسترده داشت.

نکته ادبی: از دریا به دریا کنایه از گستردگی بی‌نهایت و تسلط بر پهنه‌ای وسیع است.

بپیچید خاقان چو آگاه شد به رزم اندرون راه کوتاه شد

وقتی خاقان از ماجرا آگاه شد، دچار اضطراب و پریشانی گشت و احساس کرد که فاصله تا میدان نبرد بسیار کوتاه شده است.

نکته ادبی: بپیچید به معنای دچار پریشانی و اضطراب شدن است.

به اندیشه بنشست با رای زن بزرگان لشکر شدند انجمن

خاقان با مشاوران خود به فکر فرو رفت و بزرگان لشکر را برای همفکری گرد هم آورد.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و سیاست‌مدار است.

سپهدار خاقان به دستور گفت که این آگهی خوار نتوان نهفت

فرماندهِ خاقان به او گفت که این خبر بسیار مهم است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت و پنهان کرد.

نکته ادبی: خوار در اینجا به معنای بی‌اهمیت و آسان است.

شنیدم که کسری به گرگان رسید همه روی کشور سپه گسترید

شنیده‌ام که کسری (پادشاه ایران) به گرگان رسیده و تمام سرزمین را با سپاه خود پر کرده است.

نکته ادبی: کسری لقب عمومی شاهان ساسانی است.

ندارد همانا ز ما آگاهی وگر تارک از رای دارد تهی

یا او از قدرت ما خبر ندارد، و یا اینکه خودش خردمند نیست و از عقل و درایت تهی است.

نکته ادبی: تارک از رای تهی داشتن کنایه از بی‌خردی و نادانی است.

ز چین تا به جیحون سپاه منست جهان زیر فر کلاه منست

خاقان با غرور گفت: قلمرو من از چین تا رود جیحون است و تمام دنیا تحت فرمانروایی و قدرت من است.

نکته ادبی: فرّ کلاه کنایه از قدرت و پادشاهی است.

مرا پیش او رفت باید به جنگ بپوشد درم آتش نام وننگ

من باید به جنگ او بروم و در برابرش قد علم کنم تا آبرو و حیثیت خود را حفظ کنم.

نکته ادبی: آتشِ نام و ننگ کنایه از غیرت و حفظ آبرو در میدان جنگ است.

گماند کزو بگذری راه نیست و گر در زمانه جز او شاه نیست

شاید او گمان می‌کند که هیچ راهی جز عبور از او نیست و یا در این زمانه شاهی جز او وجود ندارد.

نکته ادبی: کنایه از خودبزرگ‌بینی پادشاه ایران در نگاه خاقان.

بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی شوم با سواران چین پیش اوی

اکنون که منِ جنگجو آگاه شدم، با سواران چینی به پیشواز او خواهم رفت.

نکته ادبی: پیش اوی به معنای به سوی او است.

خردمند مردی به خاقان چین چنین گفت کای شهریار زمین

مرد خردمندی به خاقان چین گفت: ای پادشاه زمین، گوش فرا ده.

نکته ادبی: شهریار زمین عنوان تشریفاتی پادشاهان است.

تو با شاه ایران مکن رزم یاد مده پادشاهی و لشکر به باد

تو فکر جنگ با شاه ایران را از سر بیرون کن و پادشاهی و سپاه خود را به باد فنا نده.

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از نابود کردن و از دست دادن است.

ز شاهان نجوید کسی جای اوی مگر تیره باشد دل و رای اوی

هیچ‌کس نباید به دنبال درگیری با چنین شاهی باشد، مگر کسی که عقل و درایت خود را از دست داده باشد.

نکته ادبی: تیره بودن دل و رای کنایه از نادانی و بی خردی است.

که با فر او تخت را شاه نیست بدیدار او در فلک ماه نیست

زیرا کسی شکوه و قدرت او را ندارد و در زیبایی و بلندیِ مقام، ماه هم در آسمان به پای او نمی‌رسد.

نکته ادبی: تخت و ماه نماد شکوه و زیبایی برتر هستند.

همی باژ خواهد ز هند وز روم ز جایی که گنجست و آباد بوم

او از تمام سرزمین‌های آباد و گنجینه‌ها، از هند تا روم، باج و خراج دریافت می‌کند.

نکته ادبی: باژ به معنای باج و خراج است.

خداوند تاجست و زیبای تخت جهاندار و بیدار و پیروز بخت

او پادشاهی است که صاحب تاج و تخت است و بسیار هوشمند و پیروزمند و بخت‌یار است.

نکته ادبی: جهاندار به معنای حاکم مقتدر است.

چوبشنید خاقان ز موبد سخن یکی رای شایسته افگند بن

خاقان وقتی سخن موبد (مرد خردمند) را شنید، تصمیم عاقلانه‌ای گرفت.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای خردمند و اندیشمند است.

چنین گفت با کاردان راه جوی که این را چه بیند خردمند روی

او از مشاور کاردان خود پرسید: مرد خردمند چه راه چاره‌ای برای این وضعیت می‌بیند؟

نکته ادبی: کار-دان به معنای مجرب و آزموده است.

دوکارست پیش اندرون ناگزیر که خامش نشاید بدن خیره خیر

او گفت دو راه بیشتر پیش رو نیست که ناگزیر است و نمی‌توان در این وضعیت سکوت کرد و بی‌تفاوت بود.

نکته ادبی: خیره خیر به معنای بی‌هدف و بیهوده است.

که آن را به پایان جز از رنج نیست به از بر پراگندن گنج نیست

راه اول جنگ است که سرانجامی جز رنج ندارد و بهتر از آن، بخشیدن و خرج کردن گنج است.

نکته ادبی: بر پراگندن گنج کنایه از سخاوت یا دیپلماسی از طریق ثروت است.

ز دینار پوشش نیاید نه خورد نه گستردنی روز ننگ و نبرد

پول و ثروت نه برای خوردن و پوشیدن است و نه برای پهن کردن در روز جنگ و نبرد به کار می‌آید.

نکته ادبی: پوشش و خورد در اینجا کنایه از لذت‌های دنیوی است.

بدو ایمنی باید و خوردنی همان پوشش و نغز گستردنی

انسان به امنیت، غذا و لباس مناسب و زندگی راحت نیاز دارد.

نکته ادبی: نغز گستردنی کنایه از زندگی مرفه و وسایل آسایش است.

هرآنکس که از بد هراسان شود درم خوار گیرد تن آسان شود

هرکسی که از سختی و بدی بترسد، بهتر است ثروت خود را فدای آسایش تن کند.

نکته ادبی: درم خوار گرفتن کنایه از اهمیت ندادن به ثروت در برابر امنیت جان است.

ز لشکر سخنگوی ده برگزید که دانند گفتار دانا شنید

خاقان ده نفر از سخنوران سپاه خود را انتخاب کرد که هم خوب سخن می‌گفتند و هم خوب گوش می‌کردند.

نکته ادبی: سخنگوی به معنای سفیر و دیپلمات است.

یکی نامه بنبشت با آفرین سخندان چینی چو ار تنگ چین

نامه‌ای پر از ستایش و آفرین نوشت؛ سخن‌دانی از چین که در بلاغت مانند ار تنگ چین بود.

نکته ادبی: ار تنگ چین نامی استعاری یا اشاره به یکی از بزرگان سخن‌دان چین.

برفت آن خرد یافته ده سوار نهان پرسخن تا درشهریار

آن ده سوار خردمند با نامه و هدایا و نثار به سوی پادشاه روانه شدند.

نکته ادبی: خردیافته به معنای عاقل و خردمند است.

به کسری چو برداشتند آگهی بیاراست ایوان شاهنشهی

وقتی خبر آمدن آن‌ها به کسری رسید، او ایوان پادشاهی را برای استقبال آراست.

نکته ادبی: ایوان شاهنشهی نماد شکوه و جلال دربار ایران است.

بفرمود تا پرده برداشتند ز درگاهشان شاد بگذاشتند

دستور داد پرده‌ها را کنار بزنند و اجازه داد که با شادی و احترام وارد درگاه شوند.

نکته ادبی: پرده برداشتن کنایه از اجازه ورود دادن و پذیرایی است.

برفتند هر ده برشهریار ابا نامه و هدیه و با نثار

آن ده نفر با نامه و هدایای ارزشمند به حضور پادشاه رفتند.

نکته ادبی: نثار به معنای هدایایی است که برای بزرگان می‌برند.

جهاندار چون دید بنواختشان ز خاقان بپرسید و بنشاختشان

پادشاه وقتی آنان را دید، با مهربانی برخورد کرد و از حال خاقان پرسید.

نکته ادبی: بنواختن به معنای محبت کردن و مورد احترام قرار دادن است.

نهادند سر پیش او بر زمین بدادند پیغام خاقان چین

آن‌ها سر تعظیم در برابر پادشاه فرود آوردند و پیام خاقان چین را رساندند.

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن نشانه احترام و تسلیم است.

به چینی یکی نامه ای برحریر فرستاده بنهاد پیش دبیر

نامه‌ای که روی پارچه‌ای از حریر نوشته شده بود، توسط فرستاده به دست دبیر پادشاه سپرده شد.

نکته ادبی: حریر نماد تجمل و ارزشمندی نامه در فرهنگ شرقی است.

دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت همه انجمن ماند اندر شگفت

دبیر شروع به خواندن نامه کرد و تمام حضار در مجلس از محتوای آن در شگفتی ماندند.

نکته ادبی: شگفت ماندن نشان از غیرمنتظره بودن پیام است.

سر نامه بود از نخست آفرین ز دادار بر شهریار زمین

ابتدای نامه با ستایش خداوند آغاز شده بود و سپس به ستایش پادشاه ایران پرداخته بود.

نکته ادبی: دادار به معنای خداوند و آفریدگار است.

دگر سر فرازی و گنج و سپاه سلیح وبزرگی نمودن به شاه

بخش دوم نامه درباره نشان دادنِ عظمت، گنج‌ها، سپاه و سلاح‌های خاقان به شاه بود.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

سه دیگر سخن آنک فغفور چین مراخواند اندر جهان آفرین

و نکته سوم نامه این بود که فغفور (خاقان) چین، مرا در جهان به عنوان پادشاهی بزرگ ستوده است.

نکته ادبی: فغفور لقب شاهان چین است که در متون ادبی ایران زیاد دیده می‌شود.

مرا داد بی آرزو دخترش نجویند جز رای من لشکرش

پادشاه دخترش را به عقد من درآورد و دیگر آرزویی ندارم، لشکریانش نیز جز رای و نظر من، دستور دیگری را نمی‌پذیرند.

نکته ادبی: واژه 'رای' به معنای تدبیر و اندیشه است.

وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه فرستاد وهیتال بستد ز راه

و آن هدایایی را که برای شاه فرستاده شده بود، گروه وهیتال در میانه راه غارت کردند.

نکته ادبی: وهیتال نام قومی است که در شاهنامه به دشمنی با ایران شناخته می‌شوند.

بران کینه رفتم من از شهر چاج که بستانم از غاتفر گنج وتاج

من برای گرفتن انتقام، به شهر چاج لشکر کشیدم تا گنج و تاج پادشاهی را از غاتفر بازپس بگیرم.

نکته ادبی: چاج و غاتفر مکان و شخصیتی تاریخی/اساطیری در متون حماسی هستند.

بدان گونه رفتم ز گلزریون که شد لعلگون آب جیحون ز خون

به چنان جنگی در گلزریون رفتم که آب رود جیحون از خون کشته‌شدگان به رنگ سرخ لعل درآمد.

نکته ادبی: استعاره از خونین شدن میدان نبرد و کثرت کشته‌ها.

چو آگاهی آمد به ماچین و چین بگوینده برخواندیم آفرین

زمانی که خبر این پیروزی به سرزمین‌های ماچین و چین رسید، ما را با نیکی و بزرگی یاد کردند.

نکته ادبی: ماچین و چین نماد سرزمین‌های دور و شرقی هستند.

ز پیروزی شاه ومردانگی خردمندی و شرم و فرزانگی

همه از پیروزی شاه و شجاعت، خردمندی، شرم و فرزانگی او سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: اشاره به صفات برجسته پادشاه که عامل پیروزی است.

همه دوستی بودی اندرنهان که جوییم باشهریار جهان

در باطن، همه به دنبال دوستی با شهریار جهان بودند.

نکته ادبی: نهان به معنای پنهان و باطن است.

چو آن نامه بشنید و گفتار اوی بزرگی ومردی وبازار اوی

وقتی فرستادگان، نامه و سخنان پادشاه و همچنین عظمت و مهارت‌های او را شنیدند و دیدند.

نکته ادبی: بازار در اینجا به معنای نمایش و عرضه توانمندی است.

فرستاده راجایگه ساختند ستودند بسیار و بنواختند

جایگاهی درخور برای فرستادگان تدارک دیدند و آنان را بسیار ستایش کرده و مورد نوازش قرار دادند.

نکته ادبی: نواختن به معنای لطف کردن و احترام گذاشتن است.

چو خوان ومی آراستی میگسار فرستاده راخواستی شهریار

هرگاه پادشاه بساط شراب و میگساری می‌آراست، فرستاده را نیز به مجلس خود فرا می‌خواند.

نکته ادبی: میگسار صفت کسی است که به بزم و شادی می‌پردازد.

ببودند یک ماه نزدیک شاه به ایوان بزم و به نخچیرگاه

آن‌ها یک ماه در نزدیکی شاه بودند و در ایوان بزم و شکارگاه او حضور داشتند.

نکته ادبی: نخچیرگاه محل شکار است.

یکی بارگه ساخت روزی به دشت ز گردسواران هوا تیره گشت

روزی در دشت میدان نمایشی بزرگ ترتیب داد که آسمان از غبار سواران تیره شد.

نکته ادبی: غبار نشان از کثرت سپاهیان دارد.

همه مرزبانان زرین کمر بلوچی و گیلی به زرین سپر

همه مرزبانان با کمرهای زرین و بلوچی‌ها و گیلی‌ها با سپرهای طلا در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به اقوام مختلف ایرانی در سپاه.

سراسر بدان بارگاه آمدند پرستنده نزدیک شاه آمدند

همه آن‌ها به میدان آمدند و در کنار شاه به خدمت ایستادند.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتگزار است.

چوسیصدز پیلان زرین ستام ببردند وشمشیر زرین نیام

سیصد فیل با تزیینات زرین آوردند و شمشیرهایی با غلاف طلا به همراه داشتند.

نکته ادبی: ستام به معنای افسار و ساز و برگ اسب یا فیل است.

درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت توگویی که زر اندر آهن سرشت

درخشش تیغ‌ها و نیزه‌ها چنان بود که گویی طلا را در آهن ذوب کرده‌اند.

نکته ادبی: توصیف زیبایی و شکوه جنگ‌افزارها.

بدیبا بیاراسته پشت پیل بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل

پشت فیل‌ها را با دیبا پوشانده بودند و تخت‌های فیروزه‌ای به رنگ نیل بر آن‌ها قرار داشت.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه ابریشمی گرانبهاست.

زمین پرخروش وهوا پر ز جوش همی کر شد مردم تیزگوش

زمین پر از خروش و آسمان از همهمه پر بود، چنان که گوش‌های تیز نیز کر می‌شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف شکوه رژه.

فرستادهٔ بردع وهند و روم ز هر شهریاری ز آباد بوم

فرستادگانی از بردع، هند، روم و از هر سرزمین آبادی در آنجا جمع بودند.

نکته ادبی: بردع نام شهری در اران است.

ز دشت سواران نیزه گزار برفتند یک سر سوی شهریار

سواران نیزه‌دار همگی از دشت به سوی پادشاه حرکت کردند.

نکته ادبی: نیزه گزار کنایه از جنگاور بودن است.

به چینی نمود آنک شاهی کراست ز خورشید تا پشت ماهی کراست

به چینی‌ها نشان داد که پادشاهی و قدرت از خورشید تا قعر دریا متعلق به کیست.

نکته ادبی: پشت ماهی اشاره به اسطوره‌ای است که زمین روی شاخ گاو یا پشت ماهی قرار دارد.

هوا پر شد از جوش گرد سوار زمین پرشد از آلت کار زار

آسمان از غبار سواران و زمین از تجهیزات جنگی پر شد.

نکته ادبی: تضاد و تقابل آسمان و زمین در توصیف شکوه.

به دشت اندر آورد گه ساختند سواران جنگی همی تاختند

میدان جنگی در دشت ساختند و سواران جنگجو به تاخت و تاز پرداختند.

نکته ادبی: گه ساختن کنایه از آماده‌سازی میدان است.

به کوپال و تیغ و بتیر و کمان بگشتند گردنکشان یک زمان

سواران قدرتمند مدتی با گرز، تیغ، تیر و کمان به مبارزه نمایشی پرداختند.

نکته ادبی: گردنکشان صفت دلاوران است.

همه دشت ژوپین زن و نیزه دار به یک سو پیاده به یک سو سوار

تمام دشت پر از نیزه‌داران بود؛ گروهی پیاده و گروهی سوار.

نکته ادبی: توصیف آرایش نظامی.

فرستاده گان را ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری

فرستادگان از هر کشور و هر نامداری در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگ‌منشی و سروری است.

شگفت آمد از لشکر و ساز اوی همان چهره و نام وآواز اوی

همه از قدرت لشکر، ساز و برگ، چهره و آوازه شاه شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: آوازه به معنای شهرت و آوازه نیک است.

فرستادگان یک به دیگر به راز بگفتند کین شاه گردن فراز

فرستادگان مخفیانه با یکدیگر می‌گفتند که این پادشاه دلاور.

نکته ادبی: گردن‌فراز کنایه از سرافرازی و قدرت است.

هنر جوید وهیچ پیچد عنان به کردار پیکر نماید سنان

هنرنمایی می‌کند و هرگز عقب‌نشینی نمی‌کند و مانند پیکره‌ای استوار، نیزه‌اش ثابت است.

نکته ادبی: عنان پیچیدن کنایه از ترس و عقب‌نشینی است.

هنرگرد نمودی به ما شهریار ازو داشتی هر یکی یادگار

شاه هر بار هنری جدید به ما نشان داد و هر یک از ما یادگاری از او در ذهن داریم.

نکته ادبی: یادگار در اینجا به معنای خاطره ماندگار از اقتدار شاه است.

چو هریک برفتی برشاه خویش سخن داشتی یارهمراه خویش

هرگاه هر کدام از آن‌ها نزد شاه خود بازمی‌گشتند، سخن او را همراه داشتند.

نکته ادبی: سخن داشتی یارهمراه خویش کنایه از اینکه یاد شاه همواره با آن‌ها بود.

بگفتی که چون شاه نوشین روان بدیده نبینند پیر و جوان

می‌گفتند که مانند شاه نوشین‌روان، هیچ پیر و جوانی در دنیا ندیده است.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقب انوشیروان به معنای دارای روان شیرین و دلپذیر است.

سخن هرچ گفتند اندر نهان بگفتند با شهریار جهان

هر سخنی که در خفا می‌گفتند، آن را برای پادشاه جهان بازگو کردند.

نکته ادبی: شهریار جهان عنوان احترام‌آمیز برای پادشاه است.

به گنجور فرمود پس شهریار که آرد به دشت آلت کارزار

سپس پادشاه به گنجور خود دستور داد که تجهیزات جنگی را به دشت بیاورد.

نکته ادبی: گنجور کسی است که مسئول گنجینه و انبار است.

بیاورد خفتان وخود و زره بفرمود تا برگشاید گره

خفتان، کلاه‌خود و زره را آورد و فرمان داد تا گره‌های آن باز شود.

نکته ادبی: خفتان لباسی جنگی است که زیر زره می‌پوشند.

گشاده برون کرد زورآزمای نبرداشتی جوشن او زجای

آن شاه زورآزمای، زره را که باز کرد، هیچ‌کس نتوانست آن را از جایش بلند کند.

نکته ادبی: کنایه از سنگینی زره و قدرت بدنی شاه.

همان خود و خفتان و کوپال اوی نبرداشتی جز بر و یال اوی

آن کلاه‌خود و زره و گرز چنان سنگین بود که تنها بر شانه‌های او قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: یال در اینجا کنایه از شانه و بازوی ستبر شاه است.

کمانکش نبودی به لشکر چنوی نه ازنامداران چنان جنگجوی

در تمام لشکر هیچ کمان‌داری و هیچ جنگجوی نامداری مانند او نبود.

نکته ادبی: کمانکش صفت جنگجوی ماهر است.

به آوردگه رفت چون پیل مست یکی گرزه گاو پیکر به دست

مانند پیلی مست به میدان نبرد رفت و گرز گاوسر را در دست داشت.

نکته ادبی: گرز گاوپیکر نماد قدرت در شاهنامه است.

به زیر اندرون با رهٔ گامزن ز بالای او خیره شد انجمن

هنگامی که سوار بر اسب گام‌زن شد، تمام جمعیت از قدرت و هیبت او حیرت‌زده شدند.

نکته ادبی: خیره شدن کنایه از حیرت و بهت‌زدگی است.

خروش آمد و ناله کرنای هم از پشت پیلان جرنگ درای

صدای شیپور و ناله کرنا برخاست و صدای جرس از پشت فیل‌ها به گوش رسید.

نکته ادبی: کرنا و درای سازهای جنگی هستند.

تبیره زنان پیش بردند سنج زمین آمد از سم اسبان به رنج

طبل‌زنان پیش رفتند و سم اسبان زمین را لرزاند.

نکته ادبی: تبیره همان طبل جنگی است.

شهنشاه با خود و گبر و سنان چپ و راست گردان و پیچان عنان

شاهنشاه با تجهیزات کامل، به چپ و راست می‌چرخید و اسب را می‌راند.

نکته ادبی: گبر به معنای زره و محافظ تن است.

فرستادگان خواندند آفرین یکایک نهادند سر بر زمین

فرستادگان او را ستایش کردند و یکایک سر بر خاک نهادند.

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن کنایه از نهایت احترام و کرنش است.

به ایوان شد از دشت شاه جهان یکایک برفتند با اومهان

شاه از دشت به سمت ایوان رفت و بزرگان نیز همراه او رفتند.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان است.

بفرمود تا پیش او شد دبیر ابا موبد موبدان اردشیر

دستور داد تا دبیر همراه با موبد موبدان (اردشیر) نزد او بیایند.

نکته ادبی: موبد موبدان پیشوای دینی زرتشتیان است.

به قرطاس برنامهٔ خسروی نویسنده بنوشت بر پهلوی

روی کاغذ (قرطاس) نامه‌ای خسروی نوشت و دبیر آن را به خط پهلوی نگاشت.

نکته ادبی: قرطاس واژه‌ای کهن به معنای کاغذ است.

قلم چون دو رخ را به عنبر بشست سرنامه کرد آفرین از نخست

قلم که دو رخِ کاغذ را با عنبر سیاه کرد، ابتدا نام خدا را بر پیشانی نامه نوشت.

نکته ادبی: تشبیه نگارش به شستن رخ با عنبر.

بران دادگر کوسپهر آفرید بلندی وتندی و مهر آفرید

ستایش آن خدایی که آسمان و بلندای آن و تندی و مهر را آفرید.

نکته ادبی: سپهر استعاره از آسمان و جهان است.

همه بنده گانیم و او پادشاست خرد برتوانایی او گواست

همه ما بندگان او هستیم و او پادشاه است و خرد انسان، گواه توانایی اوست.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی خالق در فرهنگ پادشاهی باستانی.

نفس جز به فرمان اونشمرد پی مور بی او زمین نسپرد

هیچ نفسی بدون اذن و اراده خداوند از سینه برنمی‌آید و هیچ مورچه‌ای در زمین گام برنمی‌دارد مگر آنکه به فرمان او باشد.

نکته ادبی: اشاره به توحید و قدرت مطلقه الهی در جهان‌بینی حماسی.

ازو خواستم تا مگر آفرین رساند ز ما سوی خاقان چین

از درگاه او خواستم تا پیام مرا به گوش پادشاه چین برساند.

نکته ادبی: 'ماسوی' در اینجا به معنای غیر و اشاره به طرف مقابل (خاقان) است.

نخست آنک گفتی ز هیتالیان کزان گونه بستند بد را میان

نخست آنکه از هیتالیان گفتی و اینکه چگونه با شرارت و ستم کمر بستند.

نکته ادبی: 'هیتالیان' اشاره به قوم هیاطله یا هپتالیان است که از دشمنان تاریخی ایران بودند.

به بیداد برخیره خون ریختند به دام نهاده خود آویختند

آن‌ها با ستمگری خون‌های بی‌گناه ریختند و سرانجام خود در دامی که برای دیگران پهن کرده بودند، گرفتار شدند.

نکته ادبی: 'برخیره' به معنای بی‌هوده و بی‌دلیل است.

اگر بد کنش زور دارد چو شیر نباید که باشد به یزدان دلیر

اگر فرد بدکاری مانند شیر زور و قدرت دارد، نباید در برابر خدا گستاخی و سرکشی کند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه قدرت دنیوی نباید باعث غرور در برابر حق شود.

چوایشان گرفتند راه پلنگ تو پیروز گشتی برایشان به جنگ

چون آن‌ها راه درندگی (پلنگ) را در پیش گرفتند، تو در جنگ بر آن‌ها پیروز شدی.

نکته ادبی: استفاده از 'راه پلنگ' استعاره از درندگی و بی‌رحمی است.

و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه ز نیروی فغفور و تخت و کلاه

دیگر آنکه از گنج و سپاه خود سخن گفتی و از نیروی فغفور و تخت و کلاه او دم زدی.

نکته ادبی: 'فغفور' عنوان پادشاهان چین است.

کسی کز بزرگی زند داستان نباشد خردمند همداستان

کسی که از بزرگی و عظمت خود داستان‌سرایی می‌کند، فردی خردمند نیست که با او هم‌داستان و هم‌سخن شد.

نکته ادبی: در متون کهن، لاف زدن نشانه کم‌خردی تلقی می‌شد.

توتخت بزرگی ندیدی نه تاج شگفت آمدت لشکر و مرز چاج

تو که تخت و تاج بزرگ ندیده‌ای، لشکر و مرز چاج برایت عجیب و شگفت‌آور جلوه کرده است.

نکته ادبی: 'چاج' نام شهری در ماوراءالنهر که کنایه از دوردستی و ناآشنایی است.

چنین باکسی گفت باید که گنج نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج

به کسی که این‌گونه سخن می‌گوید باید گفت که چنین شخصی گنج و سپاه و جنگ و رنج واقعی را ندیده است.

نکته ادبی: تضاد میان ادعای کاذب و واقعیت.

بزرگان گیتی مرا دیده اند کسان کم ندیدند بشنیده اند

بزرگان جهان مرا دیده‌اند و کسانی که مرا ندیده‌اند، آوازه و شهرت مرا شنیده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر شهرت و اقتدار بی‌نیاز از توضیح.

که دریای چین را ندارم به آب شود کوه از آرام من درشتاب

من چنان قدرتی دارم که دریای چین در برابر آن حکم آب ناچیزی دارد و کوه‌ها از صلابت و آرامش من به لرزه می‌افتند.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن شکوه پادشاه.

سراسر زمین زیر گنج منست کجا آب وخاکست رنج منست

تمام زمین تحت فرمان و گنجور من است و هر جا که آب و خاکی هست، حاصل دسترنج و تدبیر من است.

نکته ادبی: تعبیر استعاری از گستره قلمرو پادشاه.

سه دیگر کجا دوستی خواستی به پیوند ما دل بیاراستی

سوم اینکه خواهان دوستی با من شدی و می‌خواستی با پیوند دوستی دلت را روشن کنی.

نکته ادبی: 'پیوند' در اینجا به معنای دوستی و اتحاد سیاسی است.

همی بزم جویی مرا نیست رزم نه خرد کسی رزم هرگز به بزم

تو به دنبال بزم و شادی هستی، اما من اهل رزم هستم و خردمند هرگز در هنگام بزم به فکر رزم نیست.

نکته ادبی: تضاد میان بزم و رزم در ادبیات فارسی.

و دیگر که با نامبردار مرد نجوید خردمند هرگز نبرد

دیگر آنکه انسان خردمند هرگز با مردی نامدار و بزرگ، سرِ جنگ و ستیز ندارد.

نکته ادبی: اشاره به رعایت آداب دیپلماتیک و شناخت جایگاه طرفین.

بویژه که خود کرده باشد به جنگ گه رزم جستن نجوید درنگ

به ویژه وقتی که آن مرد نامدار خودش اهل جنگ باشد و در هنگام نبرد، درنگ و تعللی نکند.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از جنگ با حریف قدرتمند.

بسی دیده باشد گه کارزار نخواهد گه رزم آموزگار

کسی که در میدان‌های جنگ بسیار تجربه کسب کرده، در هنگام کارزار نیازی به آموزگار ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ورزیدگی و تجربه نظامی شاه.

دل خویش باید که درجنگ سخت چنان رام دارد که با تاج و تخت

آدمی باید دل خود را در جنگ‌های سخت چنان کنترل و رام کند که گویی بر تخت پادشاهی نشسته است.

نکته ادبی: توصیه به خونسردی و تسلط بر نفس در بحران‌ها.

تو را یار بادا جهان آفرین بماناد روشن کلاه و نگین

خداوند جهان یاری‌رسانت باشد و تاج و تخت تو همواره درخشان و برقرار بماند.

نکته ادبی: پایان‌بندی کلام با لحنی خیرخواهانه اما مقتدرانه.

نهادند برنامه بر مهر شاه بیاراست آن خسروی تاج و گاه

نامه را بر اساس خواست و مهر شاه آماده کردند و تاج و تخت شاهانه را با شکوه آراستند.

نکته ادبی: توصیف مقدمات دیپلماتیک.

برسم کیان خلعت آراستند فرستاده را پیش اوخواستند

بر طبق آیین کیانی خلعت‌ها را آماده کردند و فرستاده را برای دریافت پاسخ فراخواندند.

نکته ادبی: 'برسم کیان' اشاره به سنت‌های اصیل پادشاهی ایران.

ز پیغام هرچش به دل بود نیز به گفتار بر نامه بفزود نیز

آنچه را که از پیغام در دل داشتند، بر آنچه در نامه نوشته شده بود، با زبان افزودند و بیان کردند.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت پیغام شفاهی در کنار مکتوب.

بخوبی برفتند ز ایوان شاه ستایش کنان برگرفتند راه

با احترام و شکوه از کاخ شاه خارج شدند و در حالی که او را ستایش می‌کردند، راه خود را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: توصیف ادب و تکریم در دربار.

رسیدند پس پیش خاقان چین سراسر زبانها پر از آفرین

سپس نزد خاقان چین رسیدند و زبانشان یک‌سره پر از ستایش پادشاه ایران بود.

نکته ادبی: تأثیرگذاری شخصیت شاه بر فرستادگان.

جهاندیده خاقان بپردخت جای بیامد برتخت او رهنمای

خاقان چین که تجربه‌دار بود، مجلس را خلوت کرد و راهنما (سفیر) نزد تخت او آمد.

نکته ادبی: 'جهاندیده' صفت پادشاهان کهن و با تجربه.

فرستاده گان راهمه پیش خواند ز کسری فراوان سخنها براند

همه فرستادگان را نزد خود خواند و درباره پادشاه ایران (کسری) سخنان بسیاری پرسید.

نکته ادبی: 'کسری' عنوان ساسانیان و در اینجا انوشیروان است.

نخست ازهش و دانش و رای اوی ز گفتار و دیدار و بالای او

نخست درباره خرد و دانش و سیاست او، و سپس درباره لحن کلام و ظاهر و قد و بالای او پرسید.

نکته ادبی: کنجکاوی درباره ویژگی‌های شخصی پادشاه ایران.

دگر گفت چندست با او سپاه ازیشان که دارد نگین و کلاه

دیگر پرسید که سپاه او چند است و از میان آن‌ها چه کسی صاحب تاج و کلاه (پادشاهی) است.

نکته ادبی: پرسش از کمیت و کیفیت نیروها.

ز داد وز بیداد وز کشورش هم از لشکر و گنج وز افسرش

از دادگری یا ستمگری او، از وضعیت کشور، و از ارتش و گنج و تاج و تختش پرسید.

نکته ادبی: شمارش معیارهای قدرت پادشاهی در عهد باستان.

فرستاده گویا زبان برگشاد همه دیدها پیش او کرد یاد

فرستاده که زبان‌دان و گویا بود، لب به سخن گشود و هر آنچه دیده بود برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: 'گویا' به معنای فصیح و سخنور است.

به خاقان چین گفت کای شهریار تواو را بدین زیردستی مدار

به خاقان چین گفت ای پادشاه، هرگز تصور نکن که او فردی زیردست و فرمان‌بردار است.

نکته ادبی: هشدار سفیر به خاقان درباره اشتباه در تحلیل قدرت شاه ایران.

بدین روزگاری که ما نزد اوی ببودیم شادان دل و تازه روی

در این مدت که ما نزد او بودیم، با دلی شاد و چهره‌ای گشاده و تازه با ما برخورد کرد.

نکته ادبی: توصیف اخلاق اجتماعی شاه.

به ایوان رزم و به دشت شکار ندیدیم هرگز چنو شهریار

چه در کاخ هنگام رزم و چه در دشت هنگام شکار، هرگز شهریاری مانند او ندیده‌ایم.

نکته ادبی: تأکید بر جامعیت شخصیت پادشاه.

به بالای سروست و هم زور پیل به بخشندگی همچو دریای نیل

او از نظر قد و قامت مانند سرو بلند است و از نظر قدرت مانند فیل و در بخشندگی چون دریای نیل است.

نکته ادبی: تشبیهات حماسی برای توصیف زیبایی و قدرت.

چو برگاه باشد سپهر وفاست به آورد گه هم نهنگ بلاست

وقتی بر تخت می‌نشیند نماد وفاداری است و در میدان نبرد، نهنگ خطرناکی است.

نکته ادبی: تضاد در رفتار شاه (آرامش در تخت و خشم در رزم).

اگر تیز گردد بغرد چو ابر از آواز او رام گردد هژبر

اگر خشمگین شود چون ابر می‌غرد و از آواز مهیب او، شیر جنگل هم رام می‌شود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن هیبت شاه.

وگر می گسارد به آواز نرم همی دل ستاند به گفتار گرم

و اگر می بنوشد، با صدایی نرم و گفتاری گرم، دل اطرافیان را تسخیر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به توانایی شاه در جذب قلب‌ها.

خجسته سرو شست بر گاه و تخت یکی بارور شاخ زیبا درخت

آن سرو خجسته وقتی بر تخت نشست، مانند شاخه‌ای پربار از درختی زیبا جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: توصیف شکوه بصری شاه.

همه شهر ایران سپاه ویند پرستندگان کلاه ویند

تمام شهر ایران سپاه او هستند و همه مطیع و فرمان‌بردار دستورات او می‌باشند.

نکته ادبی: وحدت ملی حول محور پادشاه.

چوسازد به دشت اندرون بارگاه نگنجد همی درجهان آن سپاه

وقتی در دشت برای او بارگاه می‌سازند، آن‌قدر سپاه زیاد است که در جهان نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اغراق در کثرت سپاهیان.

همه گرزداران با زیب وفر همه پیشکاران به زرین کمر

همه گرزداران با شکوه و آراستگی، و همه خدمتکاران با کمربندهای زرین حضور دارند.

نکته ادبی: توصیف تجمل و انضباط نظامی.

ز پیل وز بالا و از تخت عاج ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج

از فیل‌های جنگی و تخت‌های عاج گرفته تا اورنگ و بازوبند و طوق و تاج، همه چیز برای او مهیاست.

نکته ادبی: نمادهای ثروت و قدرت پادشاهی.

کس آیین او رانداند شمار به گیتی جز از دادگر شهریار

هیچ‌کس جز آن پادشاه دادگر، آیین و رسوم او را در جهان نمی‌داند.

نکته ادبی: تأکید بر منحصر به فرد بودن تمدن شاه.

اگر دشمنش کوه آهن شود برخشم اوچشم سوزن شود

اگر دشمن او کوهی از آهن شود، در برابر خشم او همچون چشم سوزن کوچک و حقیر می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره برای قدرت ویرانگر خشم پادشاه.

هرآنکس که سیر آید از روزگار شود تیز وبا او کند کارزار

هر کس که از زندگی سیر شود، به سوی او می‌آید و با او وارد جنگ می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه جنگ با شاه ایران مساوی با مرگ است.

چوخاقان چین آن سخنها شنید بپژمرد وشد چون گل شنبلید

وقتی خاقان چین آن سخنان را شنید، پژمرده شد و چهره‌اش همچون گل شنبلید زرد گشت.

نکته ادبی: 'شنبلید' نوعی گل که به زردی می‌گراید.

دلش زان سخنها بدو نیم شد وز اندیشه مغزش پر از بیم شد

دلش از شنیدن آن سخنان دو نیم شد و از شدت اندیشه و ترس، مغزش پر از بیم گردید.

نکته ادبی: توصیف فروپاشی روانی خاقان.

پراندیشه بنشست با رای زن چنین گفت با نامدار انجمن

با نگرانی و در حال اندیشه با مشاوران نشست و با انجمن بزرگان چنین گفت.

نکته ادبی: 'رای‌زن' همان مشاور یا وزیر است.

که ای بخردان روی این کارچیست پراندیشه وخسته ز آزار کیست

که ای خردمندان، راه چاره این کار چیست؟ چه کسی به اندازه من نگران و از این آزار دردمند است؟

نکته ادبی: خاقان در پی مشورت برای خروج از بحران.

نباید که پیروز گشته به جنگ همه نامها بازگردد به ننگ

شایسته نیست که پس از پیروزی در جنگ، نتیجه کار به ننگ و بدنامی ختم شود.

نکته ادبی: تضاد میان «پیروز» و «ننگ» برای نشان دادن بیهودگی جنگ‌های بی‌فرجام است.

ز هرگونهٔ موبدان خواستند چپ و راست گفتند و آراستند

از موبدان و خردمندان خواستند تا در این مورد مشاوره کنند و آن‌ها از هر سو جوانب کار را سنجیدند.

نکته ادبی: «موبد» در اینجا به معنای مشاوران و دانایانِ دین و آیین است.

چنین گفت خاقان که اینست راه که مردم فرستیم نزدیک شاه

خاقان این‌گونه پیشنهاد داد که راه چاره این است: گروهی را به سوی پادشاه ایران بفرستیم.

نکته ادبی: «خاقان» لقبی است که در متون حماسی برای فرمانروایان ترک و چین به کار می‌رود.

به اندیشه در کار پیشی کنیم بسازیم با شاه وخویشی کنیم

بیایید در این کار پیش‌دستی کنیم و با پادشاه ایران، پیوند خویشاوندی برقرار کنیم.

نکته ادبی: «خویشی کردن» کنایه از وصلت و پیوند خانوادگی است.

پس پرده ما بسی دخترست که برتارک بانوان افسرست

ما دختران بسیاری در حرمسرا داریم که هر یک چون زیوری بر سرِ بانوانِ دیگر می‌درخشند.

نکته ادبی: «تارک» به معنای فرق سر است و در اینجا استعاره از برتری و سروری است.

یکی را به نام شهنشه کنیم ز کار وی اندیشه کوته کنیم

یکی از آن‌ها را به همسری شاه درمی‌آوریم تا دغدغه و اندیشه‌ی جنگ از ذهن ما بیرون رود.

نکته ادبی: «کوته کردن اندیشه» کنایه از آسودگی خیال و پایان دادن به نگرانی است.

چو پیوند سازیم با او به خون نباشد کس اورا به بد رهنمون

وقتی با او پیوند خونی و خانوادگی برقرار کنیم، دیگر کسی به او پیشنهاد بدی علیه ما نخواهد داد.

نکته ادبی: «پیوند به خون» اشاره به وصلت و قرابت خانوادگی است که در فرهنگ باستان مانع جنگ بود.

بدو نازش وسرفرازی بود وزو بگذری جنگ و بازی بود

در این صورت، هم افتخار و بزرگی نصیب ما می‌شود و هم جنگ و درگیری جای خود را به دوستی می‌دهد.

نکته ادبی: «نازش و سرفرازی» معادل افتخار و عزت است.

ردان را پسند آمد این رای شاه به آواز گفتند کاین است راه

بزرگان و سرداران این نظر شاه را پسندیدند و با صدای بلند گفتند که این بهترین راه است.

نکته ادبی: «ردان» جمع راد، به معنای جوانمردان و بزرگان است.

ز لشکر سه پرمایه را برگزید که گویند و دانند پاسخ شنید

سه تن از افراد لایق و برجسته لشکر را برگزید که هم سخنور بودند و هم پاسخِ پرسش‌ها را می‌دانستند.

نکته ادبی: «پرمایه» به معنای باارزش و لایق است.

درگنج دینار بگشاد و گفت که گوهر چرا باید اندر نهفت

خزانه دینار را گشود و گفت: چرا باید گنج را پنهان کرد (وقتی برای صلح به کار می‌آید).

نکته ادبی: «گوهر» در اینجا کنایه از دارایی و ثروتِ ارزشمند است.

اگر نام راباید و ننگ را وگر بخشش و رزم و آهنگ را

چه برای کسب نام و دفع ننگ باشد، و چه برای بخشش و آماده‌سازی لشکر برای رزم.

نکته ادبی: بیانِ دوگانهِ هدف (صلح یا جنگ) که نشان‌دهنده تدبیرِ شاه است.

یکی هدیه ای ساخت کاندر جهان کسی آن ندید از کهان ومهان

هدیه‌ای فراهم کرد که در جهان، نظیری برای آن نبود و کوچک و بزرگ ندیده بودند.

نکته ادبی: «کهان و مهان» تضاد برای نشان دادن فراگیریِ شگفتیِ هدیه است.

دبیر جهاندیده را پیش خواند سخن هرچ بودش به دل در براند

دبیرِ باتجربه و کهنه‌کار را پیش خواند و هرچه در دل داشت به او گفت تا بنویسد.

نکته ادبی: «دبیر» در نظام اداری قدیم، کاتب و منشیِ مخصوص شاه بود.

نخست آفرین کرد برکردگار توانا ودانا و پروردگار

نخست نامه را با ستایش پروردگار آغاز کرد؛ همان خدایی که توانا، دانا و پرورنده جهانیان است.

نکته ادبی: آغازِ نامه‌ها به نام خدا، سنتی دیرینه در ادبیاتِ پیش و پس از اسلام بوده است.

خداوند کیوان و خورشید وماه خداوند پیروزی ودستگاه

خدایی که فرمانروای کیوان، خورشید و ماه است و صاحبِ پیروزی و قدرت و دستگاه حکومت است.

نکته ادبی: اشاره به نجوم کهن و قدرتِ مطلقِ پروردگار بر افلاک.

ز بنده نخواهد جز از راستی نجوید به داد اندرون کاستی

خداوند از بنده خود چیزی جز راستی نمی‌خواهد و درِ عدل و داد، کاستی و نقص را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت به عنوان رکنِ اصلیِ الهی.

ازو باد برشاه ایران درود خداوند شمشیر و کوپال و خود

از طرف ما بر شاه ایران درود باد؛ همان فرمانروایی که صاحب شمشیر، گرز و کلاهخود است.

نکته ادبی: «کوپال» (گرز) و «خود» (کلاه‌خود) ابزارهای جنگیِ نمادین برای قدرتِ شاه هستند.

خداوند دانایی وتاج وتخت ز پیروزگر یافته کام و بخت

صاحبِ دانایی، تخت و تاج؛ کسی که به واسطه پیروزی‌هایش، بخت و اقبالِ نیک یافته است.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای قدرت برای ادای احترام.

بداند جهاندار خسرونژاد خردمند با سنگ و فرهنگ و راد

پادشاهِ جهاندارِ اصیل‌زاده که خردمند است و اهل دانش و فرهنگ و بخشش است، باید بداند که...

نکته ادبی: توصیفِ ویژگی‌های آرمانیِ یک شاه در نگاهِ دیپلماتیک.

که مردم به مردم بوند ارجمند اگر چند باشد بزرگ و بلند

ارزشِ انسان‌ها به انسانیت آن‌هاست، حتی اگر مقام و منزلتِ بلندی داشته باشند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ جوهرِ انسانی بر مقامِ ظاهری.

فرستادگان خردمند من که بودند نزدیک پیوند من

این فرستادگانِ خردمندِ من که بسیار به من نزدیک و مورد اعتماد هستند، را فرستادم.

نکته ادبی: تأکید بر اعتمادِ خاقان به نمایندگانش.

ازان بارگه چون بدین بارگاه رسیدند وگفتند چندی ز شاه

آن‌ها از دربارِ ما به دربارِ شما آمدند و سخنانی در وصف و ستایش شاه گفتند.

نکته ادبی: «بارگه» و «بارگاه» مترادفِ جایگاهِ حضورِ پادشاه است.

ز داد وخردمندی و بخت اوی ز تاج و سرافرازی و تخت اوی

از عدالت، خرد، بخت، تاج و شکوهِ او تعریف کردند.

نکته ادبی: برشمردنِ خصلت‌های ستودنیِ شاه به عنوانِ بخشی از آدابِ دیپلماتیک.

چنان آرزو خاست کز فر تو بباشیم در سایهٔ پرتو

اشتیاقی پدید آمد که ما زیر سایه و فروغِ وجودِ تو باشیم.

نکته ادبی: «پرتو» استعاره از حمایت و لطفِ پادشاه است.

گرامی تو راز خون دل چیز نیست هنرمند فرزند با دل یکیست

دادنِ دختر برای تو زیان نیست؛ فرزندِ هنرور، پاره‌ی تنِ انسان است.

نکته ادبی: اشاره به ارزشمندیِ فرزند در فرهنگِ ایرانی.

یکی پاک دامن که آهسته تر فزون تر بدیدار وشایسته تر

دختری پاک‌دامن که بسیار متین، زیبا و شایسته‌تر از دیگران است.

نکته ادبی: توصیفِ صفاتِ آرمانیِ عروس.

بخواهد ز من گر پسند آیدش همانا که این سودمند آیدش

اگر پسندِ شما باشد، از من او را بخواهید؛ همانا این ازدواج برای شما سودمند است.

نکته ادبی: پیشنهادِ متواضعانه اما مقتدرانه.

نباشد جدا مرز ایران ز چین فزاید ز ما درجهان آفرین

آنگاه مرزهای ایران و چین جدا نخواهد بود و این پیوند، تحسینِ جهانیان را برمی‌انگیزد.

نکته ادبی: آرزویِ صلح و یگانگیِ سیاسی.

پس اندر نبشتند چینی حریر ببردند با مهر پیش وزیر

سپس نامه را بر حریرِ چینی نوشتند و با مهر و موم نزدِ وزیر بردند.

نکته ادبی: اشاره به ظرافت‌های ارسالِ نامه در قدیم.

سه مرد گرانمایه وچرب گوی گزین کرد خاقان ز خویشان اوی

خاقان سه مرد ارزشمند و خوش‌سخن از میانِ خویشانِ خود برگزید.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ سخنوری در مأموریت‌های دیپلماتیک.

برفتند زان بارگاه بلند به ایران به نزدیک شاه ارجمند

آن‌ها از آن دربارِ باشکوه حرکت کردند و به سوی شاهِ بزرگِ ایران رفتند.

نکته ادبی: توصیفِ سفرِ هیئتِ دیپلماتیک.

چو بشنید کسری بیاراست تاج نشست از بر خسروی تخت عاج

وقتی کسری (شاه) شنید، خود را آراست و تاج بر سر نهاد و بر تختِ عاج نشست.

نکته ادبی: «کسری» لقبِ پادشاهان ساسانی است.

سه مرد گرانمایه و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند

سه مردِ باارزش و هوشمند به نزدیکِ تختِ بلندِ پادشاه رسیدند.

نکته ادبی: تکرارِ وصفِ فرستادگان برای تأکید بر هوشمندیِ آن‌ها.

سه بدره ز دینار چون سی هزار ببردند و کردند پیشش نثار

سه کیسه دینار که مجموعاً سی هزار بود، با خود آوردند و پیشکش کردند.

نکته ادبی: «بدره» کیسه حاوی سکه‌های طلا یا نقره است.

ز زرین و سیمین و دیبای چین درفشان تر ازآسمان بر زمین

از طلا و نقره و پارچه‌های ابریشمینِ چین که درخشان‌تر از آسمان بر زمین می‌تابید.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیز برای نمایشِ شکوهِ هدایا.

فرستادگان را چو بنشاختند به چینی زبان آفرین ساختند

وقتی فرستادگان را گرامی داشتند، به زبانِ چینی آن‌ها را ستایش کردند.

نکته ادبی: اشاره به تبادلِ فرهنگی و احترام به زبانِ مهمان.

سزاوار ایشان یکی جایگاه همانگه بیاراست دستور شاه

وزیرِ شاه بلافاصله جایگاهی درخور و شایسته برای آنان آماده کرد.

نکته ادبی: «دستور» در اینجا به معنای وزیر است.

بگشت اندرین نیز یک شب سپهر چو برزد سر از کوه تابنده مهر

یک شب گذشت و سپیده صبح با طلوع خورشید از پشت کوه سر برآورد.

نکته ادبی: توصیفِ شاعرانه گذشتِ زمان.

نشست از برتخت پیروز شاه ز یاقوت بنهاد بر سر کلاه

پادشاه پیروزمند بر تخت نشست و کلاهی یاقوت‌نشان بر سر نهاد.

نکته ادبی: نمادِ شکوه و اقتدارِ پادشاهی.

بفرمود تاموبد و رای زن برفتند با نامدار انجمن

دستور داد تا موبدان و مشاوران با جمعی از بزرگان حاضر شوند.

نکته ادبی: «رای‌زن» همان مشاور است.

چنین گفت کان نامهٔ برحریر بیارند و بنهند پیش دبیر

گفت آن نامه را که روی حریر نوشته شده، بیاورند و نزدِ دبیر قرار دهند تا بخواند.

نکته ادبی: رویه اداریِ خواندنِ نامه‌ها در دربار.

همه نامداران نشستند گرد خرامان بر شاه شد یزدگرد

همه بزرگان گرد هم نشستند و یزدگرد در حالی که با وقار حرکت می‌کرد، به سوی شاه رفت.

نکته ادبی: «خرامان» به معنای با وقار و آرام راه رفتن است.

چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند

وقتی نامه را نزد شاه ایران خواندند، همه انجمن در شگفتی فرو رفتند.

نکته ادبی: شگفتیِ جمع از متنِ سنجیده و محترمانه نامه.

ز بس خوبی و پوزش وآفرین که پیدا بد از گفت خاقان چین

به خاطرِ آن همه نیکی، پوزش‌خواهی و ستایشی که در سخنانِ خاقانِ چین آشکار بود.

نکته ادبی: «پوزش» به معنای عذرخواهی یا فروتنی است.

همه سرفرازان پرهیزکار ستایش گرفتند برشهریار

همه بزرگانِ پرهیزکار، شروع به ستایشِ پادشاه کردند.

نکته ادبی: تأکید بر پرهیزکاریِ بزرگانِ دربار.

که یزدان سپاس و بدویم پناه که ننشست یک شاه بر پیشگاه

گفتند: سپاس خدای را و به او پناه می‌بریم که تا کنون هیچ شاهی به این پایه ننشسته بود.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ بی‌مانندِ پادشاه در نظرِ درباریان.

به پیروزی و فرو اورند شاه بخوبی ونرمی و پیوند شاه

شاهی که با پیروزی و شکوه، و با نرمی و مهربانی و ایجادِ پیوند، حکومت می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ هوشمندانه میان قدرتِ پیروزی و نرمیِ دیپلماتیک.

همه دشمنان پیش تو بنده اند وگر کهتری راسرافگنده اند

همه دشمنان پیش تو بنده شده‌اند و هر کس که فروتر از تو بود، سر تسلیم فرود آورده است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ هژمونیکِ ایران در منطقه.

همه بیم زان لشکر چاج بود ز خاقان که با گنج و با تاج بود

همه ترسِ ما از لشکرِ چین و خاقانی بود که صاحبِ گنج و تاج و تخت بود.

نکته ادبی: بیانِ علتِ نگرانیِ پیشین که با دیپلماسی حل شد.

به فر شهنشاه شد نیک خواه همی راه جوید به نزدیک شاه

آن شخص با بهره‌مندی از فروغ و شکوه شاهنشاهی، لایق و شایسته شد و اکنون در پی راهی است تا به پادشاه نزدیک شود.

نکته ادبی: واژه «فر» در اینجا به معنای شکوه و جلال شاهی است که در متون حماسی نماد تایید ایزدی است.

هرآنکس که دارد ز گردان خرد تن آسانی و راستی پرورد

هر کسی که از موهبت خردِ گردان (آسمانی) بهره‌مند باشد، پیوسته آرامش و راستی را در زندگی خود تقویت می‌کند.

نکته ادبی: «گردان خرد» استعاره از خردی است که از چرخش روزگار و آسمان حاصل می‌شود و به کمال رسیده است.

چودانست خاقان که او تاو شاه ندارد به پیوند او جست راه

هنگامی که خاقانِ چین آگاه شد که او (فرستاده) برترینِ شاهان است، راهی جز پیوند با او نجست.

نکته ادبی: «تاو» در اینجا به معنای تابش، فروغ و در مقام استعاره، نماد شکوه و برتری است.

نباید بدین کار کردن درنگ که کس را ز پیوند اونیست ننگ

در انجام این کار نباید سستی کرد، زیرا برای هیچ‌کس ننگ نیست که با چنین پادشاهی پیوند خویشاوندی برقرار کند.

نکته ادبی: «درنگ» به معنای تأمل و تعلل است و در این سیاق به معنای سرعت بخشیدن به امر خیر است.

ز چین تا بخارا سپاه ویند همه مهتران نیک خواه ویند

از چین تا بخارا، همه سپاهیان و بزرگان، خواستارِ پیوند با تو (شاه) هستند و نیت‌های نیکی برایت دارند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی نفوذ معنوی پادشاه دارد که از مرزهای جغرافیایی فراتر رفته است.

چو بشنید گفتار آن بخردان بزرگان و بیداردل موبدان

چون سخنان آن فرستادگانِ خردمند و بزرگانِ بیداردل را شنید...

نکته ادبی: «بیداردل» کنایه از افراد آگاه، هوشیار و بصیر است.

ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند

بیگانگان را از ایوان (مجلس) بیرون کردند و فرستاده را با احترام پیش روی پادشاه نشاندند.

نکته ادبی: «ایوان بپرداختند» کنایه از خلوت کردن مجلس برای محرمانه ماندن گفت‌وگو است.

شهنشاه بسیار بنواختشان به نزدیکی تخت بنشاختشان

شاهنشاه آن‌ها را بسیار گرامی داشت و در نزدیکی تخت پادشاهی برایشان جایگاه ویژه قرار داد.

نکته ادبی: «بنواختن» به معنای محبت و دلجویی کردن است.

پیام جهاندار بگزاردند براسب سخن پای بفشاردند

آن‌ها پیامِ پادشاهِ (چین) را رساندند و در راهِ سخن‌وری، نهایتِ سعی و تلاش خود را به کار بستند.

نکته ادبی: «اسب سخن» استعاره از روانی و فصاحت در گفتار است.

چو بشنید شاه آن سخنهای گرم ز گردان چینی به آواز نرم

هنگامی که شاه آن سخنانِ پرشور و گرم را از سوی دلاورانِ چینی با لحنی ملایم شنید...

نکته ادبی: «سخن‌های گرم» کنایه از سخنان گیرا، محبت‌آمیز و تاثیرگذار است.

چنین داد پاسخ که خاقان چین بزرگست و با دانش وآفرین

چنین پاسخ داد که خاقانِ چین، پادشاهی بزرگ است و دارای دانش و ستایش‌نامه‌های بسیار.

نکته ادبی: «آفرین» در اینجا به معنای ستایش و ثنایِ شایسته است.

به فرزند پیوند جوید همی رخ دوستی را بشوید همی

او (خاقان) همواره در پی پیوندِ خویشاوندی است و می‌خواهد کدورت‌ها را از چهره دوستی پاک کند.

نکته ادبی: «رخ دوستی را بشوید» استعاره از زدودن غبارِ کینه و کدورت از روابط است.

هرآنکس که دارد روانش خرد به چشم خرد کارها بنگرد

هر کسی که عقل و خرد در نهادش باشد، تمام امور را با دیده بصیرت و سنجش خردمندانه می‌نگرد.

نکته ادبی: «روانش خرد دارد» کنایه از انسان خردمند و عاقل است.

بسازیم و این رای فرخ نهیم سخن هرچ گفتست پاسخ دهیم

ما این امر را سامان می‌دهیم و این تصمیم فرخنده را اتخاذ می‌کنیم و به هرچه که او گفته است، پاسخِ شایسته می‌دهیم.

نکته ادبی: «رای نهادن» به معنای تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی است.

چنان باید اکنون که خاقان چین دل ماکند شاد بر به گزین

اکنون باید چنان عمل کنیم که خاقانِ چین، دلش از انتخابِ نیکِ ما شاد شود.

نکته ادبی: «به‌گزین» به معنای انتخابِ بهترین و شایسته‌ترین گزینه است.

کسی را فرستم که دارد خرد شبستان او سر به سر بنگرد

کسی را می‌فرستم که دارای خرد است تا حرم‌سرایِ او را با دقت و جزئیات بررسی کند.

نکته ادبی: «شبستان» در ادبیات کلاسیک به بخش اختصاصی زنان در کاخ گفته می‌شود.

یکی برگزیند که نامی ترست به خاقان چین برگرامی ترست

کسی را برمی‌گزینم که نام‌آورتر است و نزدِ خاقانِ چین ارج و قربِ بیشتری دارد.

نکته ادبی: «نامی» به معنای مشهور و صاحب‌نام است.

ببیند که تا چون بود مادرش بود از نژاد کیان گوهرش

او بررسی می‌کند که مادرِ آن دختر کیست و آیا از نژادِ شاهانِ کیانی است یا خیر.

نکته ادبی: «نژاد کیان» اشاره به پادشاهان اسطوره‌ای و کهن ایران دارد که نماد اصالت هستند.

چواین کرده باشد که کردیم یاد سخن را به پیوستگی داد داد

هنگامی که این کاری را که ذکر کردیم انجام داد، آنگاه سخن را به سرانجامِ درست و پیوستگیِ منطقی می‌رساند.

نکته ادبی: «دادِ سخن دادن» به معنایِ کامل و رسا ادا کردنِ حقِ مطلب است.

فرستادگان خواندند آفرین که از شاه شادست خاقان چین

فرستادگان (خاقان) تحسین کردند، چرا که خاقانِ چین از لطفِ شاه شادمان بود.

نکته ادبی: «آفرین خواندن» در اینجا به معنای ستایش کردنِ تدبیر شاه است.

که در پرده پوشیده رویان اوی ز دیدار آنکس نپوشند روی

زیرا در حرم‌سرایِ او، دخترانی پرده‌نشین هستند که از دیدِ نامحرمان روی خود را می‌پوشانند.

نکته ادبی: «پرده‌نشین» و «پوشیده‌روی» کنایه از حیا، عفت و نجابت بانوانِ اشرافی است.

شهنشاه بشنید ز ایشان سخن برو تازه شد روزگار کهن

شاهنشاه سخن آن‌ها را شنید و با این گفت‌وگو، ایامِ کهن و خاطراتِ گذشته برایش تازه شد.

نکته ادبی: «روزگار کهن» استعاره از یادآوریِ سنت‌هایِ باستانی و پیوندهای قدیمی است.

نویسندهٔ نامه را پیش خواند ز خاقان فراوان سخنها براند

دبیرِ نامه را فراخواند و سخنانِ بسیاری را درباره خاقان بیان کرد.

نکته ادبی: «نویسنده» در متون کهن به کاتب و دبیرِ دربار گفته می‌شد.

بفرمود تا نامه پاسخ نبشت گزینده سخنهای فرخ نبشت

دستور داد تا پاسخِ نامه را بنویسند و واژگانی گزیده و فرخنده در آن درج کنند.

نکته ادبی: «گزینده سخن» به معنای سخنانِ انتخاب‌شده، فصیح و فاخر است.

نخست آفرین کرد بر کردگار جهاندار پیروز و پروردگار

نخست با ستایشِ خداوندِ آفریننده آغاز کرد؛ همان خدایی که پادشاهِ پیروز و پروردگارِ جهان است.

نکته ادبی: مطلعِ نامه‌های قدیمی همواره با نیایشِ خداوند آغاز می‌شده است.

به فرمان اویست گیتی به پای همویست بر نیک و بد رهنمای

جهان به فرمانِ او پایدار است و اوست که راهنمایِ انسان در نیکی و بدی است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ توحید و قدرتِ مطلقِ پروردگار در نظمِ کیهانی.

کسی راکه خواهد کند ارجمند ز پستی برآرد به چرخ بلند

هر کس را که بخواهد ارجمند می‌کند و از جایگاهِ پایین به اوجِ آسمان و بلندایِ عزت می‌رساند.

نکته ادبی: «چرخ بلند» نماد آسمان و کنایه از مقام و مرتبتِ رفیع است.

دگر مانده اندر بد روزگار چو نیکی نخواهد بدو کردگار

و کسی که خداوند نیکی‌اش را نخواهد، در روزگارِ بد و سختی‌ها گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی و وابستگیِ سرنوشتِ انسان به مشیت الهی.

بهرنیکی از وی شناسم سپاس وگر بد کنم زو دل اندر هراس

برای هر نیکی که از جانبِ اوست سپاس‌گزارم و اگر خطایی کنم، از او در هراس هستم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شکر و هراس، نشان‌دهنده احترام و ترسِ آمیخته با عشق به ذاتِ الهی است.

نباید که جان باشد اندر تنم اگر بیم و امید از و برکنم

اگر امید و بیمِ من از خداوند نباشد، زندگی در تنِ من ارزشی ندارد و نمی‌خواهم زنده باشم.

نکته ادبی: «بیم و امید» آرایه تضاد است و بیانگرِ تعادل در ایمانِ مؤمن است.

رسید این فرستادهٔ به آفرین ابا گرم گفتار خاقان چین

این فرستاده با آفرین و ستایش و با سخنانِ گرمِ خاقانِ چین نزدِ ما رسید.

نکته ادبی: «آفرین» در اینجا به معنایِ پیامِ تحیت و درود است.

شنیدم ز پیوستگی هرچ گفت ز پاکان که او دارد اندر نهفت

هرچه درباره پیوندِ خویشاوندی گفت و از زنانِ پاک‌دامنی که در نهان دارد، شنیدم.

نکته ادبی: «در نهان داشتن» اشاره به حریم خصوصی و حرم‌سرایِ پادشاه است.

مرا شاد شد دل زپیوند تو بویژه ز پوشیده فرزند تو

دلِ من از این پیوند با تو شاد شد، به‌ویژه از [سخن گفتن درباره] فرزندِ پوشیده (محجوبِ) تو.

نکته ادبی: «فرزندِ پوشیده» استعاره از دختری است که در حجب و حیا پرورش یافته است.

فرستادم اینک یکی هوشمند که دارد خرد جان او را ببند

اکنون کسی را هوشمند و دانا فرستادم که خرد، مهارِ جانِ او را در دست دارد (و از سرِ خرد عمل می‌کند).

نکته ادبی: «جان را به بند داشتن» کنایه از کنترل بر نفس و داشتنِ خویشتن‌داری است.

بیاید بگوید همه راز من ز فرجام پیوند و آغاز من

او می‌آید تا تمامِ رازهایِ مرا، از آغاز تا انجامِ این پیوند، برایت بازگو کند.

نکته ادبی: «فرجام» به معنایِ پایان و عاقبتِ کار است.

همیشه تن و جانت پرشرم باد دلت شاد و پشتت به ما گرم باد

همیشه تن و جانت سرشار از حیا باشد و دلت شاد و [قدرتِ] پشتِ تو به ما گرم باشد.

نکته ادبی: «پشت کسی گرم بودن» کنایه از داشتنِ حمایت و پشتیبانیِ نیرومند است.

نویسنده چون خامه بیکار گشت بیاراست قرطاس واندر نوشت

وقتی نویسنده قلم را به دست گرفت و از نوشتنِ آن پیامِ شفاهی فارغ شد، کاغذ را آراست و در آن پاسخ را نوشت.

نکته ادبی: «خامه» همان قلمِ نی است که در گذشته برای نوشتن استفاده می‌شد.

همان چون سرشک قلم کرد خشک نهادند مهری بروبر ز مشک

همان‌طور که قلم را با اشکِ [مرکب] خشک کرد، مهری از مشک (مومِ معطر) بر آن نهادند.

نکته ادبی: «سرشک» در اینجا استعاره از مرکب است که قلم آن را بر کاغذ می‌چکاند.

برایشان یکی خلعت افگند شاه کزان ماند اندر شگفتی سپاه

شاه برایِ آن‌ها خلعت (لباس فاخر) بخشید که تمامِ سپاهیان از [ارزشِ] آن در شگفت ماندند.

نکته ادبی: «خلعت» پوشاکی بود که پادشاه به عنوان هدیه و نشانِ افتخار به دیگران می‌بخشید.

گزین کرد کسری خردمند و راد کجا نام او بود مهران ستاد

کسری (انوشیروان) از میانِ خردمندان و جوانمردان، کسی را به نام «مهران ستاد» برگزید.

نکته ادبی: «راد» به معنای جوانمرد، بخشنده و صاحب‌ِ فضیلت است.

ز ایرانیان نامور صد سوار سخنگوی و شایسته و نامدار

صد سوارِ نام‌دارِ ایرانی که سخن‌سنج و شایسته بودند، همراه او گسیل کرد.

نکته ادبی: «نامور» به معنایِ مشهور و موردِ احترام است.

چنین گفت کسری به مهران ستاد که رو شاد و پیروز با مهر و داد

کسری به مهران ستاد گفت: شاد و پیروز باش و با مهر و عدل [به راه خود] برو.

نکته ادبی: تأکید بر «داد» و «مهر» که نمادِ حکمرانیِ عادلانه است.

زبان وگمان بایدت چرب گوی خرد رهنمای ودل آزر مجوی

باید زبانی چرب و نرم داشته باشی، عقل راهنمای تو باشد و به دنبالِ آزارِ دلِ کسی نباشی.

نکته ادبی: «چرب‌گوی» کنایه از فصاحت و شیرین‌زبانی در مذاکراتِ سیاسی است.

شبستان او را نگه کن نخست بد و نیک بایدکه دانی درست

نخست حرم‌سرایِ او را با دقت زیر نظر بگیر، چرا که باید تفاوتِ بد و نیک را به‌درستی تشخیص دهی.

نکته ادبی: «درست دانستن» به معنای شناختِ صحیح و بدونِ خطا است.

به آرایش چهره و فر و زیب نباید که گیرندت اندر فریب

مبادا که آرایشِ صورت و شکوهِ ظاهری، تو را فریب دهد.

نکته ادبی: هشدار درباره اینکه ظاهرِ فریبنده نباید جایگزینِ شناختِ باطنی شود.

پس پردهٔ او بسی درخترست که با فر و بالا و با افسرست

در پسِ پرده‌یِ او دخترانِ بسیاری هستند که دارای شکوه، قد و قامت و تاج و افسرند.

نکته ادبی: «پرده» در اینجا کنایه از حریمِ امنِ خانواده است.

پرستار زاده نیاید به کار اگر چند باشد پدر شهریار

فرزندِ یک پرستار (کنیز) شایسته [همسریِ شاه] نیست، حتی اگر پدرش پادشاه باشد.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ اصالتِ مادر و نژاد در ازدواج‌هایِ سلطنتی.

نگر تا کدامست با شرم و داد به مادر که دارد ز خاتون نژاد

مراقب باش که کدام‌یک با حیا و دادگستری است و مادری از نژادِ خاتون‌ها و بزرگان دارد.

نکته ادبی: «خاتون» عنوانِ احترام‌آمیز برای زنانِ اشرافِ ترک و چینی در آن دوره بوده است.

نبیره جهاندار فغفور چین ز پشت سپهدار خاقان چین

[او باید] نواده‌یِ جهاندار (خاقان) و از تبارِ سپهدار و خاقانِ چین باشد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ هم‌ترازیِ خونی و طبقاتی میانِ دو خانواده سلطنتی.

اگر گوهرتن بود با نژاد جهان زو شود شاد او نیز شاد

اگر گوهرِ وجودیِ شخص با تبارِ اصیل همراه باشد، جهان از چنین پیوندی به شادمانی می‌رسد و او نیز شاد خواهد بود.

نکته ادبی: تأکید بر همنشینیِ «گوهر» (ذات و تربیت) و «نژاد» (اصل و نسب) در تعریفِ کمالِ انسانی.

چوبشنید مهران ستاد این ز شاه بسی آفرین کرد بر تاج و گاه

مهران ستاد چون سخن شاه را شنید، بسیار او را ستایش کرد و بر مقام و پادشاهی‌اش درود فرستاد.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از پادشاهی و سلطنت است.

برفت از بر گاه گیتی فروز به فرخنده فال و بخرداد روز

مهران ستاد در روزی فرخنده و با طالعی نیک، از پایتختِ جهان‌فروزِ شاه، عازم سفر شد.

نکته ادبی: گیتی فروز صفتی برای دربار یا پایتخت شاه است و بخرداد روز نام روزی در تقویم باستانی است.

به خاقان چین آگهی شد که شاه فرستاده مهران ستاد و سپاه

به خاقان چین خبر رسید که شاه، مهران ستاد را همراه با لشکریان به سوی او فرستاده است.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاهان چین و ترک در متون کلاسیک است.

چوآمد به نزدیک خاقان چین زمین را ببوسید و کرد آفرین

وقتی مهران ستاد به نزدیکی خاقان چین رسید، در برابر او زمین را بوسید و برایش آرزوی نیک کرد.

نکته ادبی: بوسیدن زمین در ادبیات حماسی، نشانه‌ی نهایت احترام و ادبِ دیپلماتیک است.

جهانجوی چون دید بنواختش یکی نامور جایگه ساختش

خاقان چون او را دید، با گرمی از او استقبال کرد و جایگاهی درخور و نامدار برایش مهیا ساخت.

نکته ادبی: بنواختن به معنای پذیرایی کردن و مهربانی کردن است.

ازان کارخاقان پراندیشه گشت به سوی شبستان خاتون گذشت

خاقان پس از آن دیدار، دچار اندیشه شد و نزد خاتون (همسرش) در شبستان رفت تا با او مشورت کند.

نکته ادبی: شبستان به معنای حرم‌سرا و بخش خصوصی کاخ است.

سخنهای نوشین روان برگشاد ز گنج وز لشکر بسی کرد یاد

سخنان نوشین‌روان را بازگو کرد و از گنجینه‌ها و لشکر او یاد کرد.

نکته ادبی: نوشین‌روان صفت پادشاه ساسانی (انوشیروان) به معنای کسی است که روانی شیرین دارد.

بدو گفت کین شاه نوشین روان جوانست و بیدار و دولت جوان

به خاتون گفت که این پادشاه (انوشیروان) جوان است و هوشیار، و حکومتش نیز تازه و در حال بالندگی است.

نکته ادبی: دولت جوان کنایه از حکومتی است که در آغازِ شکوفایی و قدرت خود قرار دارد.

یکی دختری داد باید بدوی که ما را فزاید بدو آبروی

باید دختری به همسری او دهیم تا به واسطه‌ی این وصلت، عزت و آبروی ما افزون شود.

نکته ادبی: بدوی شکل کهنِ به او است.

تو را در پس پرده یک دخترست کجا بر سر بانوان افسرست

تو در حرم‌سرای خود دختری داری که در میان تمام زنان و بانوان، سرآمد و برتر است.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج و استعاره از برتری و سروری است.

مرا آرزویست از مهر اوی که دیده نبردارم از چهر اوی

من چنان مشتاقِ مهرِ او هستم که نمی‌توانم چشم از چهره‌اش بردارم.

نکته ادبی: آرزو در اینجا به معنای اشتیاق شدید است.

چهارست نیز از پرستندگان پرستار و بیداردل بندگان

چهار پرستار نیز همراه او هستند که خدمت‌گزارانی بیدار و هشیارند.

نکته ادبی: بیداردل در اینجا به معنای هوشیار و کاردان است.

از ایشان یکی را سپارم بدوی برآسایم از جنگ وز گفت و گوی

یکی از ایشان را به مهران ستاد می‌سپارم تا از جنگ و گفت‌گو رها شوم و آرام گیرم.

نکته ادبی: خاقان قصد دارد با این کار، صلح سیاسی برقرار کند.

بدو گفت خاتون که با رای تو نگیرد کس اندر جهان جای تو

خاتون به او گفت که هیچ‌کس در جهان نمی‌تواند جایگاهِ رأی و اندیشه‌ی تو را بگیرد (و تو از همه برتری).

نکته ادبی: رأی در اینجا به معنای تدبیر و اندیشه است.

برین گونه یک شب بپیمود خواب چنین تا برآمد ز کوه آفتاب

آن شب به همین گفتگو گذشت تا اینکه صبح از پشت کوه‌ها آفتاب سر برآورد.

نکته ادبی: بپیمود خواب کنایه از سپری شدنِ زمانِ شب است.

بیامد بدر گاه مهران ستاد برتخت او رفت و نامه بداد

مهران ستاد به درگاه خاقان آمد و خاقان به نزد او رفت و نامه‌ی شاه را به او داد.

نکته ادبی: تخت در اینجا محل اقامت یا دربار است.

چوآن نامه برخواند خاقان چین ز پیمان بخندید وز به گزین

وقتی خاقان نامه را خواند، از هوشمندی و انتخابِ دقیقِ شاه، لبخندی زد.

نکته ادبی: به گزین اشاره به دقت شاه در انتخاب فرستاده و هدفش دارد.

کلید شبستان بدو داد و گفت برو تا کرا بینی اندر نهفت

کلید حرم‌سرا را به او داد و گفت برو و ببین در خلوتگاه چه کسی را می‌یابی.

نکته ادبی: نهفت در اینجا به معنای مکان پوشیده و خلوت است.

پرستار با او بیامد چهار که خاقان بدیشان بدی استوار

چهار پرستار نیز همراه او آمدند که خاقان به آن‌ها اعتماد کامل داشت.

نکته ادبی: استوار به معنای مورد اعتماد و وفادار است.

چومهران ستاد آن سخنها شنید بیاورد با استواران کلید

وقتی مهران ستاد آن سخنان را شنید، کلید را از آن افرادِ مطمئن گرفت.

نکته ادبی: استواران به معنای معتمدان است.

درحجره بگشاد و اندر شدند پرستندگان داستانها زدند

درِ اتاق را گشود و داخل شدند، پرستاران شروع به گفتن داستان‌ها و صحبت‌های گوناگون کردند.

نکته ادبی: داستان زدن کنایه از صحبت کردن و وقت‌گذرانی با کلام است.

که آن راکه اکنون تو بینی بداد ستاره ندیدست و خورشید و باد

پرستاران گفتند: دختری که اکنون می‌بینی، چنان زیباست که نه ستاره و نه خورشید و نه باد (هیچ‌کدام) مانندش را ندیده‌اند.

نکته ادبی: این مبالغه برای ستایشِ زیباییِ دخترانِ دربار است.

شبستان بهشتی شد آراسته پر از ماه و خورشید و پرخواسته

حرم‌سرا مانند بهشت آراسته بود و پر از دختران زیبا و جواهرات گران‌بها بود.

نکته ادبی: ماه و خورشید استعاره از دختران زیباروی است.

پری چهره بر گاه بنشست پنج همه برسران تاج و در زیر گنج

پنج دخترِ پری‌چهره بر تخت نشستند که همگی بر سرشان تاج و در نزدیکی‌شان گنجینه‌ها بود.

نکته ادبی: پری‌چهره کنایه از بسیار زیباست.

مگر دخت خاتون که افسر نداشت همان یاره وطوق وگوهرنداشت

مگر دخترِ خاتون که هیچ تاج و زیورآلات و گوهری بر خود نداشت.

نکته ادبی: یاره و طوق انواع زیورآلات برای دست و گردن هستند.

یکی جامهٔ کهنه بد بر برش کلاهی زمشک ایزدی بر سرش

تنها یک جامه‌ی کهنه بر تن داشت و کلاهی از جنس مشکِ ایزدی (بسیار خوش‌بو و گران‌بها) بر سر نهاده بود.

نکته ادبی: مشک ایزدی اشاره به نفاست و اصالت دارد.

ز گرده برخ برنگارش نبود جز آرایش کردگارش نبود

بر چهره‌اش هیچ آرایشی نداشت، چرا که جز آرایشِ خدادادی، چیزی بر آن نبود.

نکته ادبی: گرده رخ استعاره از صفحه صورت است.

یکی سرو بد بر سرش ماه نو فروزان ز دیدار او گاه نو

او مانند سروی بود که چهره‌اش چون ماه نو می‌درخشید و آن مکان را روشن کرده بود.

نکته ادبی: سرو استعاره از قامت بلند و موزون است.

چومهران ستاد اندرو بنگرید یکی را بدیدار چون او ندید

وقتی مهران ستاد به او نگاه کرد، کسی را به زیبایی او ندید.

نکته ادبی: اندر نگریستن به معنای دقیق دیدن و مشاهده کردن است.

بدانست بینادل رای راد که دورند خاقان وخاتون ز داد

آن مردِ بینادل و خردمند دانست که خاقان و خاتون از مسیرِ راستی و انصاف به دور هستند (و قصد فریب دارند).

نکته ادبی: رای راد به معنای اندیشمندِ بخشنده و بزرگ‌منش است.

به دستار ودستان همی چشم اوی بپوشید وزان تازه شد خشم اوی

او چشمش را به ترفندها و دستار (پوشش‌های ظاهری) دوخت و خشمش از این نیرنگ تازه شد.

نکته ادبی: دستان در ادبیات حماسی به معنای فریب و نیرنگ است.

پرستنده را گفت نزدیک شاه فراوان بود یاره و تاج و گاه

به پرستار گفت: در دربارِ پادشاه، فراوان زیورآلات و تاج و تخت وجود دارد.

نکته ادبی: یاره و تاج نماد تجملات هستند.

من این را که بی تاج و آرایشست گزیدم که این اندر افزایشست

من این دختر را که بدون آرایش و تاج است انتخاب کردم، زیرا اوست که مایه‌ی افزونی و برکت است.

نکته ادبی: افزایش در اینجا به معنای رشد و سعادت است.

به رنج از پی به گزین آمدم نه از بهر دیبای چین آمدم

من برایِ انتخابِ بهترینِ آن‌ها آمدم، نه اینکه به دنبالِ پارچه‌های گران‌بهایِ چین (و ظواهر) باشم.

نکته ادبی: دیبای چین کنایه از کالاهای لوکس و ظواهر مادی است.

بدو گفت خاتون که ای مرد پیر نگویی همی یک سخن دلپذیر

خاتون به او گفت: ای پیرمرد، سخنی دلپذیر و منطقی نمی‌گویی.

نکته ادبی: مرد پیر در اینجا احترام به سن و خردمندی مهران ستاد است.

تو آن را با فر و زیبست و رای دل فروز گشته رسیده به جای

تو آن دختری را انتخاب می‌کنی که دارای شکوه و زیبایی است (اشاره به دختران آرایش‌شده)، اما این دختری که برگزیدی چنین نیست.

نکته ادبی: به جای رسیدن کنایه از کمال و بلوغ است.

به بالای سرو و برخ چون بهار بداند پرستیدن شهریار

شهریار باید دختری را انتخاب کند که قامتی چون سرو و چهره‌ای چون بهار داشته باشد.

نکته ادبی: چهره چون بهار استعاره از طراوت و شادابی است.

همی کودکی نارسیده به جای برو برگزینی نه ای پاکرای

تو دخترِ کودکی که هنوز به کمال نرسیده است را انتخاب می‌کنی؛ تو خردمند نیستی.

نکته ادبی: پاک‌رای به معنای اندیشمندِ درست‌کردار است.

چنین پاسخ آورد مهران ستاد که خاقان اگر سر بپیچد ز داد

مهران ستاد پاسخ داد: اگر خاقان بخواهد از عدالت و راستی منحرف شود...

نکته ادبی: سر پیچیدن از داد کنایه از عدول از عدالت و انصاف است.

بداند که شاه جهان کدخدای بخواند مرا نیز ناپاک رای

بداند که شاه جهان (انوشیروان) مرا نیز فردی بی‌تدبیر و نادان خواهد خواند.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنای پادشاه یا رئیس کشور است.

من این را پسندم که بی تخت عاج ندارد ز بن یاره وطوق وتاج

من این دختر را می‌پسندم که حتی بدون تخت عاج و زیورآلات، اصالت دارد.

نکته ادبی: تخت عاج نماد اشرافیت است.

اگر مهتران این نبینند رای چوفرمان بود باز گردم به جای

اگر بزرگان این نظر را نمی‌پسندند، اگر دستور دهند، من بازمی‌گردم.

نکته ادبی: بازگشتن به جای کنایه از انصراف از مأموریت است.

نگه کرد خاقان به گفتار اوی شگفت آمدش رای وکردار اوی

خاقان به سخنان او نگریست و از رأی و رفتارِ او در شگفت شد.

نکته ادبی: شگفت آمدن نشان از تحسینِ هوشِ مهران ستاد است.

بدانست کان پیر پاکیزه مغز بزرگست و شاسیته کار نغز

دانست که آن پیرِ پاک‌سرشت، بزرگ‌منش است و شایسته‌ی انجامِ این کارِ حساس.

نکته ادبی: پاکیزه‌مغز استعاره از خردمند و روشن‌بین است.

خردمند بنشست با رای زن بپالود زایوان شاه انجمن

خاقانِ خردمند با مشاوران نشست و انجمن را از کاخ شاه خلوت کرد.

نکته ادبی: پالودن به معنای تصفیه کردن و خالی کردن است.

چو پردخته شد جایگاه نشست برفتند با زیج رومی بدست

وقتی مکانِ نشست خالی شد، با کتاب‌های زیج رومی (نجوم) آمدند.

نکته ادبی: زیج کتابی است که در آن جداول حرکت ستارگان ثبت شده است.

ستاره شناسان و کندآوران هرآنکس که بودند ز ایشان سران

ستاره‌شناسان و دانشمندان و هر کسی که در آن علوم سرآمد بود، حاضر شدند.

نکته ادبی: کندآوران به معنای دانشمندان و ماهر در علوم است.

بفرمود تا هر کرا بود مهر بجستند یک سر شمار سپهر

خاقان دستور داد تا هر کس که اهلِ این کار است، تمام محاسباتِ آسمان (طالع) را بررسی کنند.

نکته ادبی: شمار سپهر کنایه از محاسبات اخترشناسی است.

همی کرد موبد به اختر نگاه زکردار خاقان و پیوند شاه

موبد (روحانی زرتشتی) به ستارگان نگاه کرد تا احوال خاقان و پیوندِ شاه را بسنجد.

نکته ادبی: موبد در شاهنامه معمولاً نقش مشاور دینی و دانای کل را دارد.

چنین گفت فرجام کای شهریار دلت را ببد هیچ رنجه مدار

در پایان گفت: ای پادشاه، دلت را هیچ نگران مدار (چون طالع نیک است).

نکته ادبی: فرجام به معنای عاقبت و نتیجه است.

که این کار جز بر بهی نگذرد ببد رای دشمن جهان نسپرد

این کار جز به نیکی پایان نخواهد یافت و دشمنِ بدخواه، راه به جایی نخواهد برد.

نکته ادبی: واژه 'بهی' به معنای نیکی و خوبی است و 'ببد' در اینجا اشاره به بدی و شرارت دارد.

چنینست راز سپهر بلند همان گردش اختر سودمند

گردش آسمان بلند و حرکت ستاره‌های سودمند، چنین تقدیر کرده است.

نکته ادبی: 'سپهر' استعاره از آسمان و گردش ایام است که بر سرنوشت آدمی تأثیر دارد.

کزین دخت خاقان وز پشت شاه بیاید یکی شاه زیبای گاه

که از این دختر خاقان و از نطفه شاه، پادشاهی شایسته و زیبا بر تخت سلطنت خواهد نشست.

نکته ادبی: 'گاه' در اینجا به معنای تخت پادشاهی است.

برو شهریاران کنند آفرین همان پرهنر سرفرازان چین

همه پادشاهان و بزرگان هنرمند چین، او را تحسین خواهند کرد.

نکته ادبی: 'سرفرازان' استعاره از بزرگان و سرآمدان قوم است.

چو بشنید خاقان دلش گشت خوش بخندید خاتون خورشیدفش

وقتی خاقان این را شنید، دلش شاد شد و خاتون (ملکه) که چهره‌ای درخشان چون خورشید داشت، خندید.

نکته ادبی: 'خورشیدفش' به معنای مانند خورشید درخشان است و صفت خاتون است.

چو از چاره دلها بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند

وقتی از چاره‌جویی و برنامه‌ریزی فارغ شدند، فرستاده شاه را پیش خود نشاندند.

نکته ادبی: 'بپرداختند' در اینجا به معنی تمام کردن و فارغ شدن از کار است.

بگفتند چیزی که بایست گفت ز فرزند خاتون که بد در نهفت

آنچه را که لازم بود درباره دختر خاتون که پنهان مانده بود، به زبان آوردند.

نکته ادبی: 'نهفت' به معنای پنهان و پوشیده است.

بپذرفت مهران ستاد از پدر به نام شهنشاه پیروزگر

مهران ستاد، پیام و مأموریت را از پدر (خاقان) به نام شاهنشاه پیروز، پذیرفت.

نکته ادبی: 'مهران ستاد' نام شخصیت سفیر است و 'پیروزگر' صفت شاه است.

میانجی بپذرفت خاقان به داد همان راکه دارد ز خاتون نژاد

خاقان نیز با دادگری، میانجی‌گری او را برای کسی که از نژاد خاتون بود، پذیرفت.

نکته ادبی: 'به داد' در اینجا به معنای با انصاف و عدالت است.

پرستندگان با نثار آمدند به شادی بر شهریار آمدند

خدمتکاران با هدایا آمدند و با شادی نزد شهریار رسیدند.

نکته ادبی: 'نثار' به معنای هدایا و چیزی است که در راه بزرگداشت کسی تقدیم می‌شود.

وزان پس یکی گنج آراسته بدو در ز هر گونه ای خواسته

سپس گنجینه‌ای آراسته فراهم کردند که در آن انواع ثروت‌ها بود.

نکته ادبی: 'خواسته' در متون کهن به معنای مال، دارایی و ثروت است.

ز دینار و ز گوهر و طوق و تاج همان مهر پیروزه و تخت عاج

از سکه‌های طلا، جواهرات، طوق‌ها، تاج‌ها، مهرهای فیروزه‌ای و تخت‌های عاج.

نکته ادبی: 'پیروزه' همان فیروزه است و 'عاج' استخوان دندان فیل است.

یکی دیگر ازعود هندی به زر برو بافته چند گونه گهر

یکی دیگر از هدایا، عود هندی بود که با طلا و جواهرات گوناگون تزیین شده بود.

نکته ادبی: 'عود هندی' نوعی چوب خوشبو و گران‌بها در قدیم بوده است.

ابا هر یکی افسری شاهوار صد اسب و صد استر به زین و به بار

همراه با هر هدیه شاهانه، صد اسب و صد استر با زین و برگ کامل فرستادند.

نکته ادبی: 'افسر' به معنای تاج و 'شاهوار' به معنای در خورِ شاه است.

شتر بارکرده ز دیبای چین بیاراسته پشت اسبان به زین

شترها با پارچه‌های دیبای چین بارگیری شدند و پشت اسب‌ها با زین‌های فاخر آراسته گشت.

نکته ادبی: 'دیبا' نوعی پارچه ابریشمی بسیار گران‌بهاست.

چهل را ز دیبای زربفت گون کشیده زبر جد به زر اندرون

چهل شتر از پارچه‌های زربفت، که درون آن‌ها با زمرد تزیین شده بود.

نکته ادبی: 'زبرجد' سنگی سبز رنگ و گران‌بها است.

صد اشتر ز گستردنی بار کرد پرستنده سیصد پدیدار کرد

صد شتر را با فرش‌ها بار کردند و سیصد خدمتکار را آماده ساختند.

نکته ادبی: 'پرستنده' به معنای خادم و خدمتکار است.

همی بود تاهرکسی برنشست برآیین چین با درفشی بدست

تا زمانی که هرکس بر مرکب خود نشست، بر طبق آیین چین با درفشی در دست آماده شدند.

نکته ادبی: 'درفش' به معنای پرچم است.

بفرمود خاقان پیروزبخت که بنهند برکوههٔ پیل تخت

خاقان پیروزمند دستور داد که تخت را بر کوهان فیل قرار دهند.

نکته ادبی: 'کوهه' بخش برآمده پشت فیل است.

برو بافته شوشهٔ سیم و زر به شوشه درون چند گونه گهر

بر روی آن (تخت)، رشته‌هایی از طلا و نقره بافته شده و در میان آن‌ها جواهرات جای گرفته بود.

نکته ادبی: 'شوشه' به قطعات کوچک طلا یا نقره گفته می‌شود.

درفشی درفشان به دیبای چین که پیدا نبودی ز دیبا زمین

پرچمی درخشان از دیبای چین بود که پارچه آن چنان بود که زمین از زیر آن پیدا نبود.

نکته ادبی: 'درفشان' صفت درفش به معنی تابان و درخشان است.

به صد مردش از جای برداشتند ز هامون به گردون برافراشتند

آن را با قدرت صد مرد از زمین بلند کردند و از دشت به سمت آسمان برافراشتند.

نکته ادبی: 'هامون' به معنای دشت و زمین صاف است.

ز دیبا بیاراست مهدی به زر به مهد اندرون نابسوده گهر

مهد (جایگاه عروس) را با دیبا و طلا آراستند و درون آن جواهراتی که دست‌نخورده بود قرار دادند.

نکته ادبی: 'نابسوده' به معنای دست‌نخورده و نو است.

چو سیصد پرستار با ماهروی برفتند شادان دل و راه جوی

وقتی سیصد خدمتکار زیباروی آماده شدند، با دلی شاد و امیدوار راه افتادند.

نکته ادبی: 'ماهروی' استعاره از زیبایی چهره است.

فرستاد فرزند را نزد شاه سپاهی همی رفت با او به راه

فرزند را نزد شاه فرستاد و سپاهی نیز او را در این مسیر همراهی کرد.

نکته ادبی: 'فرزند' در اینجا اشاره به دختر خاقان دارد.

پرستنده پنجاه و خادم چهل برو برگذشتند شادان به دل

پنجاه خدمتکار و چهل خادم همراه او بودند و با دلی شاد از راه گذشتند.

نکته ادبی: تعداد دقیق همراهان نشان از اهمیت کاروان است.

چوپردخته شد زان بیامد دبیر بیاورد مشک و گلاب وحریر

وقتی از کارها فارغ شدند، دبیر آمد و مشک و گلاب و پارچه حریر آورد.

نکته ادبی: 'پردخته' یعنی از کار پرداختن یا فارغ شدن.

یکی نامه بنوشت ار تنگ وار پر آرایش و بوی و رنگ و نگار

نامه‌ای به غایت زیبا، آراسته و معطر نوشت.

نکته ادبی: 'ار تنگ وار' به معنای بسیار آراسته و دقیق است.

نخستین ستود آفریننده را جهاندار و بیدار و بیننده را

ابتدا آفریننده جهان را ستایش کرد که همه‌چیز را می‌بیند و بیدار است.

نکته ادبی: 'جهاندار' صفت خداوند به معنای مالک هستی است.

که هرچیز کو سازد اندر بوش بران سو بود بندگان را روش

که هر چه او در جهان پدید می‌آورد، بندگان باید از آن تبعیت کنند.

نکته ادبی: 'روش' در اینجا به معنای راه و رسم و طریقت است.

شهنشاه ایران مرا افسرست نه پیوند او از پی دخترست

پادشاه ایران برای من مانند تاج بر سر است و این پیوند فقط به خاطر دختر نیست.

نکته ادبی: 'افسر' نماد شکوه و اعتبار است.

که تامن شنیدستم از بخردان بزرگان و بیدار دل موبدان

چرا که آنچه از خردمندان، بزرگان و موبدان بیدار دل شنیده‌ام، همین است.

نکته ادبی: 'بخردان' جمع خردمند است.

ز فر و بزرگی و اورند شاه بجستم همی رای و پیوند شاه

به خاطر فر و بزرگی شاه، من جویای پیوند با او شدم.

نکته ادبی: 'اورند' به معنای شکوه و جلال است.

که اندر جهان سر به سر دادگر جهاندار چون او نبندد کمر

چرا که در تمام جهان، دادگر و جهان‌داری مانند او وجود ندارد.

نکته ادبی: 'بند کمر' کنایه از آماده شدن برای کار بزرگ یا داشتن قدرت است.

به مردی و پیروزی و دستگاه به فر و بنیرو و تخت و کلاه

در مردانگی، پیروزی، شکوه، نیرو و تخت و کلاه (پادشاهی) بی‌همتاست.

نکته ادبی: 'دستگاه' به معنای شوکت و دارایی است.

به رادی و دانش به رای وخرد ورا دین یزدان همی پرورد

در بخشندگی، دانش، تدبیر و خرد، دین یزدان او را یاری می‌دهد.

نکته ادبی: 'رادی' به معنای جوانمردی و بخشندگی است.

فرستادم اینک جهان بین خویش سوی شاه کسری به آیین خویش

اکنون جهان‌بین (دختر) خود را طبق آیین خویش نزد شاه ایران فرستادم.

نکته ادبی: 'جهان‌بین' در اینجا لقب یا وصفی برای دختر به معنای کسی است که دنیا را دیده و خردمند است.

بفرموده ام تا بود بنده وار چوشاید پس پردهٔ شهریار

دستور داده‌ام که بنده او باشد و همان‌طور که شایسته است در پس پرده (حریم) او بماند.

نکته ادبی: 'پس پرده' کنایه از حریم حرمسرا و جایگاه زنان بلندمرتبه است.

خردگیرد از فر و فرهنگ اوی بیاموزد آیین وآهنگ اوی

از شکوه و فرهنگ او خرد بیاموزد و روش و آیین او را یاد بگیرد.

نکته ادبی: 'فرهنگ' در قدیم به معنای دانش و آداب تربیت است.

که بخت وخرد رهنمون تو باد بزرگی ودانش ستون تو باد

که بخت و خرد راهنمای تو باشد و بزرگی و دانش تکیه‌گاه تو گردد.

نکته ادبی: 'ستون' استعاره از تکیه‌گاه و قوام‌بخش است.

نهادند مهر از بر مشک چین فرستاده را داد و کرد آفرین

نامه را با مشک چین مهر کردند و به فرستاده دادند و برایش دعا کردند.

نکته ادبی: 'مهر کردن' در قدیم با موم و مشک بوده است.

یکی خلعت از بهر مهران ستاد بیاراست کان کس ندارد به یاد

خلعتی فاخر برای مهران ستاد مهیا کردند که نظیرش را کسی ندیده بود.

نکته ادبی: 'خلعت' لباس یا هدیه‌ای است که بزرگان به نشانه احترام به زیردستان می‌دهند.

که دادی کسی از مهان جهان فرستاده را آشکار ونهان

چیزی که هیچ‌یک از بزرگان جهان تاکنون به فرستاده‌ای نداده بودند.

نکته ادبی: 'مهان' جمع مه و بزرگ است.

همان نیز یارانش را هدیه داد ز دینار وز مشکشان کرد شاد

به یاران او نیز هدایایی از دینار و مشک دادند و آن‌ها را شاد کردند.

نکته ادبی: 'دینار' سکه طلا است.

همی رفت با دختر وخواسته سواران و پیلان آراسته

کاروان با دختر، اموال و سواران و پیلان آراسته به راه افتاد.

نکته ادبی: توصیفات نشان‌دهنده عظمت کاروان عروسی است.

چنین تا لب رود جیحون کشید به مژگان همی از دلش خون کشید

چون به لب رود جیحون رسیدند، از شدت دوری و غم، اشک خونین ریخت.

نکته ادبی: 'جیحون' رودی بزرگ و مرز تاریخی بوده است. 'خون کشیدن' کنایه از گریه شدید است.

همی بود تا رود بگذاشتند ز خشکی بران روی برداشتند

زمانی آنجا ماندند تا از رود گذشتند و از خشکی آن سو حرکت کردند.

نکته ادبی: 'بگذاشتند' در اینجا به معنی عبور کردن است.

ز جیحون دلی پر زخون بازگشت ز فرزند با درد انباز گشت

خاقان از جیحون با دلی خونین بازگشت و در غم دوری فرزند شریک شد.

نکته ادبی: 'انباز' به معنای شریک و هم‌سهم است.

جو آگاهی آمد ز مهران ستاد همی هر کس آن مر ده را هدیه داد

وقتی خبر موفقیت مهران ستاد رسید، همه به او هدیه دادند.

نکته ادبی: 'مرد' در اینجا به معنای مهران ستاد است.

یکایک همی خواندند آفرین ابرشاه ایران وسالار چین

همه یک‌صدا برای شاه ایران و سالار چین دعای خیر کردند.

نکته ادبی: 'آفرین' در اینجا به معنای دعا و ستایش است.

دلی شاد با هدیه و با نثار همه مهربان و همه دوستار

مردم با دلی پر از شادی و با در دست داشتن هدایا و نثار به پیشواز آمدند و در رفتار با یکدیگر، تنها مهربانی و دوستی دیده می‌شد.

نکته ادبی: نثار به معنای آنچه بر سر کسی می‌ریزند (زر یا گل) است.

ببستند آذین به شهر و به راه درم ریختند از بر تخت شاه

شهر و راه‌ها را با زیبایی‌های بسیار آراستند و بر فراز تخت شاه، سکه‌های طلا و نقره به عنوان هدیه ریختند.

نکته ادبی: آذین بستن کنایه از تزیین کردن برای جشن است.

به آموی و راه بیابان مرو زمین بود یک سر چو پر تذرو

از آموی تا راه بیابان، زمین چنان با طلا و هدایا پوشیده شده بود که گویی پرهای تذرو (پرنده‌ای زیبا) در همه جا گسترده شده است.

نکته ادبی: تشبیه زمین به پر تذرو نشان‌دهنده رنگارنگی و زیبایی حاصل از ریختن زر و سیم است.

چنین تا به بسطام وگرگان رسید تو گفتی زمین آسمان را ندید

این وضعیت تا بسطام و گرگان ادامه داشت و چنان غباری از جمعیت و شور و شوق برخاسته بود که گویی زمین، آسمان را در خود پنهان کرده است.

نکته ادبی: اشاره به غبار ناشی از حرکت سپاه و جمعیت که مانع دیدن آسمان می‌شد.

زآیین که بستند بر شهر و دشت براهی که لشکر همی برگذشت

به دلیل تزییناتی که برای شهر و دشت صورت گرفته بود و همچنین مسیر حرکت لشکر، راهی بسیار باشکوه مهیا شده بود.

نکته ادبی: آیین در اینجا به معنای رسم و تزیین است.

وز ایران همه کودک و مرد و زن به راه بت چین شدند انجمن

از همه جای ایران، کودک و پیر و جوان گرد هم آمدند تا به استقبال عروس چینی بروند.

نکته ادبی: بت چین استعاره از دختر خاقان چین است که به زیبایی شهرت داشت.

ز بالا بر ایشان گهر ریختند به پی زعفران و درم بیختند

از بالا بر سر جمعیت گوهر می‌ریختند و زیر پای آنان زعفران و سکه‌های طلا و نقره می‌پاشیدند.

نکته ادبی: پاشیدن زعفران و زر نشان‌دهنده نهایت ثروت و شادی است.

برآمیخته طشتهای خلوق جهان پرشد از نالهٔ کوس و بوق

تشت‌های پر از عطر و مواد خوشبو همه جا در هم آمیخته بود و صدای کوس و بوق‌های جنگی (که برای جشن به صدا درآمده بودند) جهان را پر کرده بود.

نکته ادبی: خلوق نوعی عطر و ماده خوشبو است.

همه یال اسبان پر از مشک ومی شکر با درم ریخته زیر پی

یال اسبان به مشک و می آغشته بود و زیر پای اسب‌ها، شکر و سکه‌های زر ریخته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به فراوانی نعمت و اسراف در شادی.

ز بس نالهٔ نای و چنگ و رباب نبد بر زمین جای آرام وخواب

از بس که صدای نی و چنگ و رباب بلند بود، بر روی زمین جایی برای آرامش و خواب یافت نمی‌شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت شور و هیجان جشن.

چوآمد بت اندر شبستان شاه به مهد اندرون کرد کسری نگاه

هنگامی که عروس (بت چین) به شبستان شاه وارد شد، انوشیروان به مهد (جایگاه) او نگاه کرد.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از زن بسیار زیباست.

یکی سرو دین از برش گرد ماه نهاده به مه بر ز عنبر کلاه

سروی زیبا (عروس) همچون ماه درخشان، بر سر داشت و کلاهی عنبرین بر سرِ ماهِ رخسارش گذاشته بود.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و بلندی قد است.

کلاهی به کردار مشکین زره ز گوهر کشیده گره برگره

کلاهی داشت که همچون زرهی مشکین بود و از گوهرها، گره بر گره بر آن بسته بودند.

نکته ادبی: توصیف دقیق زینت‌آلات سر عروس.

گره بسته از تار و برتافته به افسون یک اندر دگر بافته

تارها را با مهارت و هنرمندی، مانند جادو در هم بافته بودند.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای ظرافت و هنرِ حیرت‌انگیز است.

چو از غالیه برگل انگشتری همه زیر انگشتری مشتری

وقتی انگشتری بر گونه گلگون او نشست، گویی ستاره مشتری در زیر آن قرار گرفت.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی چهره و درخشش زیورآلات.

درو شاه نوشین روان خیره ماند برو نام یزدان فراوان بخواند

شاه انوشیروان از دیدن او خیره ماند و به شکرانه این زیبایی و پیوند، نام یزدان را بسیار بر زبان آورد.

نکته ادبی: نوشین روان لقب انوشیروان به معنای روان جاویدان است.

سزاوار او جای بگزید شاه بیاراستند از پی ماه گاه

شاه جایگاه شایسته‌ای برای او برگزید و تخت و بارگاه را برای حضور این ماه روی زیبا آراست.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت و جایگاه شاهی است.

چو آگاهی آمد به خاقان چین ز ایران و ز شاه ایران زمین

وقتی خبر این ازدواج و پیوند به خاقان چین رسید، او از این اتحاد با شاه ایران بسیار خشنود شد.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاهان چین است.

وزان شادمانی به فرزند اوی شدن شاد وخرم به پیوند اوی

خاقان از این شادمانی و پیوند فرزندش با شاه ایران، بسیار خرم و خوشحال شد.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای پیوند زناشویی است.

بپردخت سغد وسمرقند وچاج به قجغار باشی فرستاد تاج

او سغد، سمرقند و چاچ را به عنوان پیشکش بخشید و به قجغار فرستاد تا تاج او را بفرستند.

نکته ادبی: اشاره به رسم اهدای شهرهای مرزی به عنوان بخشی از جهیزیه یا پیشکش سیاسی.

ازین شهرها چون برفت آن سپاه همی مرزبانان فرستاد شاه

هنگامی که سپاه از این شهرها گذشت، شاه برای محافظت از آن مناطق، مرزبانانی گماشت.

نکته ادبی: مرزبانان فرماندهان نظامی مناطق مرزی بودند.

جهان شد پر از داد نوشین روان بخفتند بردشت پیر و جوان

جهان پر از داد و عدلِ انوشیروان شد و مردم در امنیت و آرامش در دشت‌ها خوابیدند.

نکته ادبی: خوابیدن در دشت کنایه از امنیت کامل است (عدم نیاز به پناهگاه).

یکایک همی خواندند آفرین ز هر جای برشهریار زمین

همه مردم از هر جا برای این شاهنشاه، آفرین و دعا می‌خواندند.

نکته ادبی: آفرین خواندن برای شاه، نشان‌دهنده رضایت مردم از حاکم است.

همه دست برداشته به آسمان که ای کردگارمکان و زمان

همه دست به سوی آسمان برداشته و از پروردگار مکان و زمان دعا می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به نیایش جمعی مردم برای بقای شاه دادگر.

تواین داد برشاه کسری بدار بگردان ز جانش بد روزگار

که خدایا این عدل و داد را برای شاه کسری (انوشیروان) حفظ کن و روزگار بد را از جانش دور بگردان.

نکته ادبی: کسری عربی‌شده واژه خسرو است.

که از فر و اورند او در جهان بدی دور گشت آشکار و نهان

چرا که با شکوه و قدرت او، بدی‌ها در جهان چه آشکار و چه پنهان از میان رفته است.

نکته ادبی: فر و اورند به معنای شکوه و ابهت پادشاهی است.

به نخجیر چون او به گرگان رسید گشاده کسی روی خاقان ندید

در زمان شکار، وقتی او به گرگان رسید، هیچ‌کس روی خاقان چین را ندید (به دلیل قدرت نظامی و شکوه او).

نکته ادبی: اشاره به هیبت پادشاه و عدم دسترسی به او.

بشد خواب وخورد از سواران چین سواری نبرداشت از اسب زین

سواران چینی چنان گوش به فرمان بودند که حتی برای خواب و خوراک از اسب پیاده نمی‌شدند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده انضباط نظامی و آمادگی رزم.

پراگنده شد ترک سیصد هزار به جایی نبد کوشش کارزار

سیصد هزار سوار ترک پراکنده بودند و هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد که فکر جنگ و کوشش به سر داشته باشد.

نکته ادبی: ترک در شاهنامه معمولاً به قبایل آسیای مرکزی اطلاق می‌شود.

کمانی نبایست کردن به زه نه که بد از ایدر نه چینی نه مه

کسی جرئت نداشت کمانی زه کند، چرا که نه از چینی‌ها و نه از دیگران، کسی توان مقابله نداشت.

نکته ادبی: زه کردن کمان کنایه از آماده شدن برای جنگ است.

بدین سان بود فر و برز کیان به نخچیر آهنگ شیر ژیان

این چنین بود شکوه و ابهت کیانیان که در هنگام شکار، مانند شیر ژیان خروش داشتند.

نکته ادبی: کیان به پادشاهان اساطیری ایران گفته می‌شود.

که نام وی و اختر شاه بود که هم تخت و هم بخت همراه بود

چرا که نام او و ستاره بختش با هم هماهنگ بود و تخت و اقبال پادشاهی با او همراه بود.

نکته ادبی: اشاره به خوش‌اقبالی و پادشاهی موفق.

وزان پس بزرگان شدند انجمن از آموی تا شهر چاچ و ختن

پس از آن، بزرگان از آموی تا شهر چاچ و ختن گرد هم آمدند.

نکته ادبی: ذکر جغرافیای ایران‌زمین در دوران باستان.

بگفتند کاین شهرهای فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ

آن‌ها گفتند که این شهرهای پهناور که پر از باغ و ایوان و کاخ است، نیازمند تدبیر است.

نکته ادبی: اشاره به عمران و آبادی سرزمین‌ها.

ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد بسی بود ویران و آرام جغد

از چاچ و سغد تا سمرقند، بسیاری از این شهرها ویران شده بود و جغدها در آن لانه کرده بودند.

نکته ادبی: جغد نماد ویرانی و متروکه بودن است.

چغانی وسومان وختلان و بلخ شده روز بر هر کسی تار و تلخ

شهر‌های چغانی، سومان، ختلان و بلخ، بر اثر جنگ‌ها برای مردم تاریک و تلخ شده بود.

نکته ادبی: تار و تلخ استعاره از دوران سختی و اندوه است.

بخارا وخوارزم وآموی و زم بسی یاد دارمی با درد و غم

بخارا، خوارزم، آموی و زم نیز نام‌هایی بودند که یادآوری‌شان همراه با درد و غم بود.

نکته ادبی: اشاره به آسیب‌های جنگ‌های پیشین به این شهرها.

ز بیداد وز رنج افراسیاب کسی را نبد جای آرام وخواب

به خاطر بیداد و رنجی که افراسیاب بر آن‌ها تحمیل کرده بود، هیچ‌کس جای آرامش نداشت.

نکته ادبی: افراسیاب نماد دشمن بداندیش و ستمکار در شاهنامه است.

چوکیخسرو آمد برستیم از اوی جهانی برآسود از گفت وگوی

وقتی کیخسرو به پادشاهی رسید، از شر او رها شدیم و جهانیان از کشمکش‌ها آسودند.

نکته ادبی: کیخسرو پادشاه عادل و فاتح جنگ‌هاست.

ازان پس چو ارجاسب شد زورمند شد این مرزها پر ز درد وگزند

پس از آن چون ارجاسب زورمند شد، این مرزها دوباره پر از درد و رنج گشت.

نکته ادبی: ارجاسب دشمن ایران و پادشاه تورانی بود.

از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ ندید ایچ ارجاسب جای درنگ

هنگامی که گشتاسب به جنگ با ایران آمد، ارجاسب در برابر او تاب نیاورد و فرصتی برای درنگ نداشت.

نکته ادبی: اشاره به نبردهای تاریخی.

برآسود گیتی ز کردار اوی که هرگز مبادا فلک یاراوی

گیتی از کردار نیک او آرام گرفت، خداوند یاری‌گر کسی مباد که بخواهد در برابر او بایستد.

نکته ادبی: نفرین شاعر به دشمنان عدل.

ازان پس چونرسی سپهدار شد همه شهرها پر ز تیمار شد

پس از آن وقتی نرسی سپهدار شد، شهرها دوباره پر از اندوه و نگرانی شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غصه است.

چوشاپور ارمزد بگرفت جای ندانست نرسی سرش را ز پای

زمانی که شاپور جای هرمز را گرفت، نرسی اوضاع را درک نمی‌کرد و سرگشته بود.

نکته ادبی: اشاره به تغییرات حاکمان و آشوب‌های سیاسی.

جهان سوی داد آمد و ایمنی ز بد بسته شد دست آهرمنی

جهان دوباره به سوی داد و ایمنی رفت و دست اهریمن (بدی) از کارها کوتاه شد.

نکته ادبی: آهرمنی استعاره از شر و ستم است.

چوخاقان جهان بستد از یزدگرد ببد تیزدستی برآورد گرد

وقتی خاقان جهان را از یزدگرد گرفت، با تندی و خشونت در آنجا غوغا و گرد و خاک به پا کرد.

نکته ادبی: آوردن گرد کنایه از جنگ و آشوب است.

بیامد جهاندار بهرام گور ازو گشت خاقان پر از درد و شور

بهرام گور، آن پادشاه جهان‌دار آمد و خاقان از دست او پر از درد و شکست شد.

نکته ادبی: بهرام گور از پادشاهان قدرتمند ساسانی است.

شد از داد او شهرها چون بهشت پراگنده شد کار ناخوب و زشت

به برکت دادگری او، شهرها همچون بهشت شدند و کارهای زشت و ناخوب از میان رفت.

نکته ادبی: اشاره به عمران و عدالت بهرام گور.

به هنگام پیروز چون خوشنواز جهان کرد پر درد و گرم و گداز

به هنگام پادشاهی پیروز (قباد یا یکی از اسلاف)، جهان پر از درد و سختی و آتش گداز شد.

نکته ادبی: اشاره به دوران آشوب و فقر.

مبادا فغانیش فرزند اوی مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی

مبادا که فرزند او فغانی (ناله) سر دهد و تخت و اورند (شکوه) پادشاهی‌اش از دست برود.

نکته ادبی: فغانی به معنای فریاد و ناله است.

جهاندار کسری کنون مرز ما بپذرفت و پرمایه شد ارز ما

انوشیروان، پادشاه جهان، اکنون مرزهای ما را تحت حمایت و قلمرو خود گرفت و ارزش و اعتبار سرزمین ما افزون شد.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه و صاحب‌اختیارِ جهان است. پرمایه شدن ارز به معنای افزایش اعتبار و شکوه است.

بماناد تا جاودان این بر اوی جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی

امید که این پادشاهی برای همیشه پایدار بماند، چرا که سرنوشت جهان به سلامتی و پایداری او گره خورده است.

نکته ادبی: تشبیه جهان به تن و پادشاه به سر، نشان‌دهنده اهمیت حیاتی وجود شاه برای بقای نظام هستی است.

که از وی زمین داد بیند کنون نبینیم رنج ونه ریزیم خون

چرا که اکنون به برکت وجود او، عدل و داد در زمین جاری است و ما دیگر رنجی نمی‌کشیم و خونی ریخته نمی‌شود.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و انصاف است.

ازان پس ز هیتال وترک وختن به گلزریون برشدند انجمن

پس از آن، بزرگان هیتال، ترک و ختن در ناحیه گلزریون گرد هم آمدند.

نکته ادبی: گلزریون نام مکانی در نواحی شمالی ایران‌زمین است.

به هر سو که بد موبدی کاردان ردی پاک وهشیار و بسیاردان

در هر سو از این سرزمین‌ها، بزرگان و دانایانی پاک‌نهاد، هشیار و بسیار آگاه حضور داشتند.

نکته ادبی: رد به معنای پیشوا، عالم و دانای قوم است.

ز پیران هرآنکس که بد رای زن بروبر ز ترکان شدند انجمن

تمام پیران و خردمندانی که اهل مشورت بودند، بر سرِ چگونگی برخورد با ترکان هم‌فکر شدند.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و صاحب‌نظر است.

چنان رای دیدند یک سر سپاه که آیند با هدیه نزدیک شاه

تمامی سپاهیان به این نتیجه رسیدند که باید با پیشکش و هدایا به نزد شاه ایران بروند.

نکته ادبی: رای دیدن به معنای تصمیم گرفتن و به نتیجه رسیدن است.

چو نزدیک نوشین روان آمدند همه یک دل و یک زبان آمدند

هنگامی که به نزد انوشیروان رسیدند، همگی یک‌دل و هم‌زبان با یکدیگر متحد بودند.

نکته ادبی: نوشین‌روان نام دیگر انوشیروان به معنای دارای روان شیرین و دلپذیر است.

چنان گشت ز انبوه درگاه شاه که بستند برمور و بر پشه راه

ازدحام جمعیت در درگاه شاه به قدری بود که راه عبور حتی برای مورچه و پشه نیز بسته شده بود.

نکته ادبی: این بیت اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شکوه و بزرگی درگاه شاه است.

همه برنهادند سر برزمین همه شاه راخواندند آفرین

همه در برابر شاه بر زمین افتادند و سر تعظیم فرود آوردند و او را ستایش کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای دعا کردن برای موفقیت و سلامتی کسی است.

بگفتند کای شاه ما بنده ایم به فرمان تو در جهان زنده ایم

گفتند: ای پادشاه، ما بندگان تو هستیم و بقای ما در این جهان به فرمان و خواست تو بستگی دارد.

نکته ادبی: اشاره به استیلای قدرت انوشیروان بر اقوام دیگر دارد.

همه سرفرازیم با ساز جنگ به هامون بدریم چرم پلنگ

ما سرافراز هستیم و با ساز و برگ جنگی، آماده‌ایم که در دشت و بیابان، پوست پلنگ (کنایه از دلیری در جنگ) را پاره کنیم.

نکته ادبی: دریدن چرم پلنگ کنایه از شجاعت و مهارت جنگی است.

شهنشاه پذرفت ز ایشان نثار برستند پاک از بد روزگار

پادشاه هدایای آنان را پذیرفت و آنان به این واسطه از گزند روزگار و جنگ در امان ماندند.

نکته ادبی: بد روزگار به معنای سختی‌ها و فجایع جنگ است.

از ایشان فغانیش بد پیشرو سپاهی پسش جنگ سازان نو

از میان آنان شخصی به نام فغان، پیش‌رو و رهبر بود و سپاهی تازه‌نفس و جنگجو در پی او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: فغانی نام یا لقب یکی از سران ترکان است.

ز گردان چو خشنود شد شهریار بیامد به درگاه سالار بار

وقتی پادشاه از جنگجویان راضی شد، نزد سالار بار (مسئول تشریفات دربار) رفت.

نکته ادبی: سالار بار به معنای مسئول پذیرایی و اجازه ورود به دربار است.

بپرسید بسیار و بنواختشان بهر برزنی جایگه ساختشان

از آنان بسیار جویا شد و به آن‌ها لطف و محبت کرد و برای هر گروه جایگاهی مناسب در نظر گرفت.

نکته ادبی: نواختن به معنای دلجویی و نوازش کردن است.

وزان پس شهنشاه یزدان پرست به خاک آمد از جایگاه نشست

سپس آن پادشاه یزدان‌پرست، از تخت برخاست و برای عبادت بر خاک افتاد.

نکته ادبی: یزدان‌پرست صفتِ بارز انوشیروان در شاهنامه است.

ستایش همی کرد برکردگار که ای برتر از گردش روزگار

او پروردگار را ستایش کرد و گفت: ای خدایی که از چرخش روزگار و گذر زمان برتری.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از گذشت زمان و تغییرات طبیعت است.

تودادی مرا فر وفرهنگ و رای تو باشی بهر نیکئی رهنمای

تو به من فر (شکوه ایزدی)، فرهنگ و خرد عطا کردی و تویی که در هر کار نیکی راهنمای من هستی.

نکته ادبی: فَر یکی از مفاهیم کلیدی ایران باستان به معنای موهبت و شکوه الهی است.

هر آنکس که یابد ز من آگهی ازین پس نجوید کلاه مهی

هرکس که خبر قدرت و عدالت مرا بشنود، دیگر در پی کسب مقام پادشاهی و تاج نخواهد بود.

نکته ادبی: کلاه مهی کنایه از تاج پادشاهی و قدرت است.

همه کهتری را بسازند کار ندارد کسی زهرهٔ کارزار

همه کارها را به صورت مسالمت‌آمیز انجام می‌دهند و دیگر کسی جرئت و قصد جنگ‌افروزی ندارد.

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرئت و دلیری داشتن است.

به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب چو من خفته باشم نجویند خواب

در کوه‌ها پرندگان و در آب‌ها ماهیان، حتی زمانی که من در خواب باشم، از امنیت من آسوده‌خاطرند و نیازی به ترس ندارند.

نکته ادبی: مبالغه در برقراری امنیت سراسری در دوران پادشاه.

همه دام ودد پاسبان منند مهان جهان کهتران منند

همه حیوانات وحشی و اهلی محافظان من هستند و بزرگان جهان، در برابر من فروتن و کوچک شمرده می‌شوند.

نکته ادبی: دام و دد به معنای حیوانات اهلی و وحشی است.

کرا برگزینی تو او خوار نیست جهان را جز از تو جهاندار نیست

هر کسی که تو او را برگزینی، خوار و ذلیل نخواهد بود و در جهان، فرمانروایی جز تو وجود ندارد.

نکته ادبی: اعتراف به قدرت خداوند به عنوان حاکم حقیقی جهان.

تو نیرو دهی تا مگر در جهان نخسبد ز من مور خسته روان

تو به من نیرو بده تا در جهان چنان عدالتی برقرار کنم که حتی مورچه‌ای از من آسیب نبیند.

نکته ادبی: خسته روان به معنای رنجیده و آزرده‌خاطر است.

چنین پیش یزدان فراوان گریست نگر تا چنین درجهان شاه کیست

پادشاه در پیشگاه خدا چنین گریست؛ بنگر که در جهان چه پادشاه باخدایی وجود داشته است.

نکته ادبی: خطاب به خواننده برای تأمل در تقوای شاه.

به تخت آمد از جایگه نماز ز گرگان برفتن گرفتند ساز

شاه از جایگاه نیایش برخاست و دستور حرکت سپاه به سوی گرگان صادر شد.

نکته ادبی: نماز در اینجا به معنای عبادت و نیایش است.

برآمد خروشیدن گاودم ز درگاه آواز رویینه خم

صدای بوق‌های جنگی (گاودم) و طبل‌های بزرگ فلزی (رویینه خم) بلند شد.

نکته ادبی: گاودم و رویینه خم، از ابزارهای موسیقی حماسی و جنگی بوده‌اند.

سپه برنشست و بنه برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

سپاهیان سوار شدند و بار و بنه را بستند و شاه یزدان‌پرست را یاد کردند.

نکته ادبی: نیکی‌دهش به معنای خدایِ بخشنده نیکی است.

ز دینار و دیبا و تاج و کمر ز گنج درم هم ز در و گهر

هدایایی از طلا، دیبا (پارچه ابریشمی گران‌بها)، تاج، کمر، گنجینه‌های نقره و جواهرات گران‌بها گرد آمد.

نکته ادبی: درم به معنای سکه نقره است.

ز اسبان و پوشیده رویان و تاج دگر مهد پیروزه و تخت عاج

اسب‌ها، کنیزان پوشیده‌روی، تاج، مهد (گهواره/تخت روان) فیروزه‌ای و تخت عاج آماده شد.

نکته ادبی: پوشیده‌روی به معنای زنان نجیب و پوشیده است.

نشستند بر زین پرستندگان بت آرای وهرگونه ای بندگان

پرستندگان و خدمتکاران، که در آراستن و انجام امور مهارت داشتند، آماده حرکت شدند.

نکته ادبی: بت‌آرای کنایه از کسی است که در زیبایی‌بخشی مهارت دارد.

فرستاد یکسر سوی طیسفون شبستان چینی به پیش اندرون

شاه همه این اموال و خدم و حشم را به سوی تیسفون فرستاد و خاندان خاقان را پیشاپیش آنان راهی کرد.

نکته ادبی: طیسفون همان تیسفون، پایتخت ساسانیان است.

به فرخنده فال و به روز آسمان برفتند گرد اندرش خادمان

در روزی مبارک و با اقبالی بلند، خادمان در اطراف شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: فرخنده فال به معنای دارای بخت خوش است.

سرموبدان بود مهران ستاد بشد با شبستان خاقان نژاد

مهران ستاد که بزرگ موبدان بود، همراه با خانواده خاقان راهی شد.

نکته ادبی: مهران ستاد نام یکی از شخصیت‌های مهم و سیاستمدار در شاهنامه است.

سوی طیسفون رفت گنج و بنه سپاهی نماند از یلان یک تنه

گنج و بنه به سوی تیسفون رفت و دیگر هیچ پهلوانی در لشکر باقی نماند.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوانان است.

همه ویژه گردان آزداگان بیامد سوی آذرآبادگان

تمامی پهلوانان ویژه و آزادگان سپاه، به سوی آذربایجان حرکت کردند.

نکته ادبی: آذرآبادگان نام کهن آذربایجان است.

سپاهی بیامد ز هر کشوری ز گیلان و ز دیلمان لشکری

سپاهی از همه سرزمین‌ها، از جمله گیلان و دیلمان به سوی او آمدند.

نکته ادبی: اشاره به یکپارچگی ایران در دوران انوشیروان.

ز کوه بلوج و ز دشت سروچ گرازان برفتند گردان کوچ

پهلوانانِ کوچ‌نشین، از کوه‌های بلوچستان و دشت‌های سروچ، با غرور به سوی شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامان و با غرور حرکت کردن است.

همه پاک با هدیه و با نثار به پیش سراپردهٔ شهریار

همه آن‌ها با هدایا و نثار برای تقدیم به شاه، به جلوی سراپرده (خیمه) او آمدند.

نکته ادبی: سراپرده خیمه بزرگ شاهی است.

بدان شهرشد شهریار بزرگ که ازمیش کوته کند چنگ گرگ

شاه بزرگ به شهری رفت که در آن عدالت به قدری است که گرگ جرات حمله به میش را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به امنیت و رفاه ناشی از عدالت شاه.

به فر جهاندار کسری سپهر دگرگونه تر شد به کین و به مهر

به برکت پادشاهی انوشیروان، چرخ روزگار هم در محبت و هم در کینه‌ورزی تغییر کرد.

نکته ادبی: تغییرات مثبت در جهان به دلیل شکوه شاه.

به شهری کجا برگذشتی سپاه نیازارد زان کشتمندی به راه

در هر شهری که سپاه شاه از آن عبور می‌کرد، به هیچ کشاورزی در راه آسیب نمی‌رسید.

نکته ادبی: کشتمند به معنای کشاورز است.

نجستی کسی ازکسی نان وآب بره بر بیاراستی جای خواب

هیچ‌کس نیازی نداشت که از دیگری نان و آب بگیرد و برای سپاهیان در راه، محل استراحت آماده می‌کردند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده آبادانی و بی‌نیازی مردم در آن دوره.

برینسان همی گرد گیتی بگشت نگه کرد هرجای هامون و دشت

پادشاه به همین ترتیب به گشت و گذار در جهان پرداخت و همه دشت‌ها و صحراها را زیر نظر گرفت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین‌های هموار است.

جهان دید یک سر پر از کشتمند در و دشت پرگاو و پرگوسفند

دید که تمام جهان پر از کشاورز است و دشت و بیابان پر از گاو و گوسفند شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از رفاه اقتصادی و کشاورزی.

زمینی که آباد هرگز نبود بروبر ندیدند کشت و درود

زمینی که پیش از این آباد نبود، اکنون به جایی تبدیل شده که در آن زراعت و برداشت محصول انجام می‌شود.

نکته ادبی: کشت و درود کنایه از کشاورزی و زراعت است.

نگه کرد کسری برومند یافت بهرخانه ای چند فرزند یافت

انوشیروان با دقت نگریست و سرزمین را آباد دید و در هر خانه‌ای فرزندان بسیاری مشاهده کرد.

نکته ادبی: برومند در اینجا کنایه از آبادانی و حاصلخیزی است.

خمیده سر از بار شاخ درخت به فر جهاندار بیداربخت

شاخه درختان از سنگینی بار میوه خم شده بود؛ این‌ها همه از شکوه پادشاه بخت‌یار بود.

نکته ادبی: تصویری استعاری از فراوانی نعمت و محصولات کشاورزی.

به منزل رسیدند نزدیک شاه فرستادهٔ قیصر آمد به راه

وقتی به منزلگاه رسیدند، فرستاده قیصر روم در راه به آن‌ها ملحق شد.

نکته ادبی: قیصر عنوان پادشاهان روم باستان است.

ابا هدیه و جامه و سیم و زر ز دیبای رومی و چینی کمر

به همراه هدایا، لباس‌های گران‌بها و سکه‌های طلا و نقره؛ از جمله پارچه‌های دیبای رومی و کمربندهای چینی.

نکته ادبی: واژه «سیم و زر» کنایه از مال و ثروت است و «دیبا» پارچه‌ای ابریشمی و فاخر.

نثاری که پوشیده شد روی بوم چنان باژ هرگز نیامد ز روم

هدایایی که به عنوان پیشکش بر روی زمین گسترده شد، چنان باج و خراجِ ارزشمندی بود که تا آن زمان از سوی روم فرستاده نشده بود.

نکته ادبی: «باژ» در متون کهن به معنای باج و خراج است.

ز دینار پر کرده ده چرم گاو سه ساله فرستاده شد باژ و ساو

ده پوست گاو مملو از سکه‌های طلا فرستاده شد؛ این مقدار، خراج و مالیاتِ سه ساله بود که تقدیم شد.

نکته ادبی: «ساو» واژه‌ای پهلوی و هم‌معنای باژ (خراج) است.

ز قیصر یکی نامه ای با نثار نبشته سوی نامور شهریار

قیصر نامه‌ای به همراه این هدایا برای پادشاه نامدار، انوشیروان، نوشت.

نکته ادبی: «نثار» در اینجا به معنای پیشکش و هدیه است.

فرستاده را پیش بنشاندند نگه کرد و نامه برو خواندند

فرستاده‌ی قیصر را به حضور پذیرفتند؛ پادشاه به هدایا نگریست و نامه را برایش خواندند.

نکته ادبی: ساختار جملات بیانگر تشریفات دربار ساسانی است.

بسی نرم پیغامها داده بود ز چیزی که پیشش فرستاده بود

در آن نامه، پیام‌های بسیار نرم و آشتی‌جویانه‌ای درباره هدایایی که فرستاده بود، نوشته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به دیپلماسی دوستانه میان دو امپراتوری.

کزین پس فزون تر فرستیم چیز که این ساو بد باژ بایست نیز

با این مضمون که از این پس هدایای بیشتری خواهیم فرستاد، زیرا این باج و خراج، امری شایسته و لازم بود.

نکته ادبی: «بایست» به معنای ضرورت و شایستگی است.

بپذرفت شاه آنک او دید رنج فرستاد یکسر همه سوی گنج

شاه، رنجی که قیصر برای تهیه این هدایا کشیده بود را پذیرفت و همگی را بی‌درنگ به خزانه فرستاد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ثروت خزانه، متعلق به دولت است نه شخص پادشاه.

وزان تخت شاه اندر آمد به اسب همی راند تا خان آذرگشسب

سپس شاه از تخت به زیر آمد، سوار بر اسب شد و به سوی آتشکده آذرگشسب حرکت کرد.

نکته ادبی: «آذرگشسب» یکی از سه آتشکده مقدس و بسیار مهم در دوره ساسانی است.

چو از دور جای پرستش بدید شد از آب دیده رخش ناپدید

وقتی از دور جایگاه عبادت را دید، از شدت اشکِ شوق، چشمانش تار شد و دیگر چیزی نمی‌دید.

نکته ادبی: توصیفِ خشوعِ پادشاه در برابر امر قدسی.

فرود آمد از اسب برسم بدست به زمزم همی گفت ولب را ببست

از اسب پیاده شد، «برسم» در دست گرفت و در کنار زمزم، لب به نیایش و دعا گشود.

نکته ادبی: «برسم» شاخه‌هایی از گیاه است که موبدان در مراسم دینی به دست می‌گیرند.

همان پیش آتش ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت

همان‌جا در برابر آتش، ستایش خداوندِ آفریننده جهان را آغاز کرد.

نکته ادبی: اشاره به یکتاپرستی یا ستایش یزدان در فرهنگ زرتشتی.

همه زر و گوهر فزونی که برد سراسر به گنجور آتش سپرد

تمام زر و گوهرهای اضافه‌ای که (از روم) آورده شده بود، همگی را به خزانه‌دار آتشکده سپرد.

نکته ادبی: وقف اموال به امور دینی و خیریه.

پراگند بر موبدان سیم و زر همه جامه بخشیدشان با گهر

سیم و زر را میان موبدان تقسیم کرد و تمام جامه‌ها و جواهرات را به آن‌ها بخشید.

نکته ادبی: «موبدان» روحانیون زرتشتی هستند.

همه موبدان زو توانگر شدند نیایش کنان پیش آذر شدند

همه موبدان با هدایای او ثروتمند شدند و با دعا و نیایش به سوی آتش رفتند.

نکته ادبی: اشاره به برکتِ حاصل از بخشش پادشاه.

به زمزم همی خواندند آفرین بران دادگر شهریار زمین

در کنار زمزم برای آن پادشاه دادگرِ زمین، دعای خیر و آفرین می‌گفتند.

نکته ادبی: «دادگر» صفتی است که بر عدالتِ انوشیروان دلالت دارد.

و زانجا بیامد سوی طیسفون زمین شد ز لشکر که بیستون

سپس از آنجا به سوی تیسفون حرکت کرد؛ لشکر او چنان پرشمار بود که گویی کوه بیستون حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن قدرت و عظمت سپاه.

ز بس خواسته کان پراگنده شد ز زر و درم کشور آگنده شد

از بس ثروت و دارایی پراکنده و بخشیده شد، کشور از طلا و سکه پر شد.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ مالی و بهبود وضعیت اقتصادی.

وزان شهر سوی مداین کشید که آنجا بدی گنجها را کلید

از آن شهر به سوی مداین رفت که کلیدِ تمامی گنجینه‌ها در آنجا بود.

نکته ادبی: «مداین» پایتخت ساسانیان و کانون قدرت سیاسی است.

گلستان چین با چهل اوستاد همی راند در پیش مهران ستاد

استادانِ ماهرِ چینی را با گلستان‌های چین و همراه با مهران ستاد به پیش می‌برد.

نکته ادبی: «مهران ستاد» از مشاوران و سرداران بزرگ انوشیروان است.

چو کسری بیامد برتخت خویش گرازان و انباز با بخت خویش

چون کسری (انوشیروان) بر تخت خود نشست، به همراه بخت و اقبال بلند خویش خرامان و سربلند بود.

نکته ادبی: «کسری» لقب انوشیروان و پادشاهان ساسانی است.

جهان چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز خوبی پر از خواسته

دنیا به دلیل دادگری و نیکیِ او به بهشتی پر از ثروت و رفاه تبدیل شد.

نکته ادبی: توصیفِ آرمان‌شهر (اوتوپیا) در شاهنامه.

نشستند شاهان ز آویختن به هر جای بیداد و خون ریختن

پادشاهان دیگر از نزاع و خون‌ریزی دست کشیدند و (در صلح و آرامش) نشستند.

نکته ادبی: تاثیرِ صلحِ پایدار بر امنیتِ جهانی.

جهان پرشد از فره ایزدی ببستند گفتی دو دست از بدی

جهان سرشار از فره ایزدی شد و گویی دستِ پلیدی‌ها بسته شد.

نکته ادبی: «فره ایزدی» نوری الهی که بر پادشاهان مشروع می‌تابد.

ندانست کس غارت و تاختن دگر دست سوی بدی آختن

کسی دیگر معنای غارت و تاخت و تاز را نمی‌دانست و کسی به سمت شرارت نمی‌رفت.

نکته ادبی: توصیف امنیت مطلق در جامعه.

جهانی به فرمان شاه آمدند ز کژی و تاری به راه آمدند

جهانیان فرمانبردار شاه شدند و از گمراهی و تاریکی به راه راست بازگشتند.

نکته ادبی: «کژی» در برابر «راستی» (از مفاهیم بنیادین اخلاق زرتشتی).

کسی کو بره بر درم ریختی ازان خواسته دزد بگریختی

اگر کسی کیسه پول خود را بر سر راه می‌ریخت، دزد از ترسِ امنیتِ موجود، از آن مال دوری می‌کرد.

نکته ادبی: مثالی برای امنیتِ راه‌ها در دوره انوشیروان.

ز دیبا و دینار بر خشک و آب برخشنده روز و به هنگام خواب

همه‌جا، در خشکی و دریا، چه در روز روشن و چه در هنگام خواب، امنیت و آسایش برقرار بود.

نکته ادبی: تداومِ امنیت در تمامی زمان‌ها و مکان‌ها.

بپیوست نامه به هر کشوری به هرنامداری و هر مهتری

شاه به تمام کشورها و بزرگان و نامداران نامه فرستاد.

نکته ادبی: گسترشِ قدرت و نفوذِ سیاسی.

ز بازارگانان ترک و ز چین ز سقلاب وهرکشوری همچنین

از بازرگانان ترک و چین و سقلاب و سایر کشورها دعوت کرد (تا به ایران بیایند).

نکته ادبی: «سقلاب» نام اقوام اسلاو در منابع کهن است.

ز بس نافهٔ مشک و چینی پرند از آرایش روم وز بوی هند

از نافه مشک و پارچه‌های چینی، و آرایش رومی و عطرهای هندی (بازارها پر شد).

نکته ادبی: اشاره به شکوفایی تجارت جاده ابریشم.

شد ایران به کردار خرم بهشت همه خاک عنبر شد و زر خشت

ایران مانند بهشت خرم شد؛ خاک آن چون عنبر خوش‌بو و خشت‌های خانه‌ها از طلا گردید.

نکته ادبی: کنایه از وفور نعمت و ثروت.

جهانی به ایران نهادند روی بر آسوده از رنج وز گفت وگوی

جهانیان رو به سوی ایران آوردند و از رنج و گفت‌وگوهای بیهوده آسوده شدند.

نکته ادبی: ایران به عنوان کانون تمدن و امنیت.

گلابست گویی هوا را سرشک بر آسوده از رنج مرد و پزشک

هوا چنان لطیف است که گویی گلاب می‌بارد؛ مردم و حتی پزشکان از رنج و بیماری آسوده‌اند.

نکته ادبی: تأثیر سلامتِ جامعه بر کاهشِ نیاز به درمان.

ببارید برگل به هنگام نم نبد کشتورزی ز باران دژم

هنگام بارندگی، باران به موقع بر گل‌ها می‌بارید و کشاورزان از کم‌آبی دژم (غمگین) نبودند.

نکته ادبی: همسویی طبیعت با عدالتِ پادشاه.

جهان گشت پرسبزه وچارپای در و دشت گل بود و بام سرای

دنیا پر از سبزه و چارپایان شد؛ در و دشت و بام خانه‌ها پر از گل گردید.

نکته ادبی: تصویری از آبادانی همه‌جانبه.

همه رودها همچو دریا شده به پالیز گلبن ثریا شده

رودها همچون دریا پرآب شدند و در باغ‌ها بوته‌های گل چون ستاره ثریا درخشان گشتند.

نکته ادبی: تشبیه گل‌ها به ستاره ثریا برای نشان دادن زیبایی.

به ایران زبانها بیاموختند روانها بدانش برافروختند

در ایران علم و دانش آموختند و جان‌ها با نورِ دانایی روشن شد.

نکته ادبی: اهمیتِ دانش‌گستری در فرهنگ ساسانی.

ز بازارگانان هر مرز و بوم ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم

بازرگانان از هر مرز و بوم، از ترک و چین و سقلاب و روم به ایران آمدند.

نکته ادبی: ایران به عنوان مرکزِ مبادلات بین‌المللی.

ستایش گرفتند بر رهنمای فزایش گرفت از گیا چارپای

همه بر آن رهنمای (شاه) درود فرستادند و به دلیل وفورِ گیاه، دام‌هایشان فزونی یافت.

نکته ادبی: رابطه مستقیم میان عدالت شاه و برکتِ طبیعت.

هرآنکس که از دانش آگاه بود ز گویندگان بر در شاه بود

هر کس که از دانش بهره‌ای داشت، در درگاه شاه حضور داشت.

نکته ادبی: حمایت از دانشمندان و حکما.

رد وموبد و بخردان ارجمند بداندیش ترسان ز بیم گزند

رادان، موبدان، خردمندان ارجمند جایگاه داشتند و بداندیشان از ترس کیفر بیمناک بودند.

نکته ادبی: «راد» به معنای جوانمرد و بخشنده است.

چوخورشید گیتی بیاراستی خروشی ز درگاه برخاستی

چون خورشید (شاه) گیتی را آراست، فریادی از درگاه برخاست.

نکته ادبی: اشاره به اعلامِ دادخواهی و قانون.

که ای زیردستان شاه جهان مدارید یک تن بد اندر نهان

که ای زیردستانِ شاه جهان، هیچ‌کس نباید بدی را در نهان پیشه کند.

نکته ادبی: تاکید بر نظارتِ اخلاقی و قانونی.

هرآنکس که از کار دیده ست رنج نیابد به اندازهٔ رنج گنج

هر کس که از کار کردن رنج کشیده است، نباید پاداشش کمتر از اندازه رنجش باشد.

نکته ادبی: اصلِ رعایت حق‌الزحمه و عدالت در دستمزد.

بگویند یکسر به سالار بار کز آنکس کند مزد او خواستار

همگی به سالار بار (مسئول دربار) بگویند تا حق آن فرد را از کسی که ستم کرده، بستاند.

نکته ادبی: «سالار بار» مقامِ مسئولِ امورِ دربار.

وگر فام خواهی بیاید ز راه درم خواهد از مرد بی دستگاه

اگر کسی (طلبکار) حقش را بخواهد، و بدهکارِ بی‌پول باشد (و نتواند بپردازد).

نکته ادبی: طرح یک مسئله حقوقی برای حمایت از ناتوانان.

نباید که یابد تهیدست رنج که گنجور فامش بتوزد ز گنج

نباید فرد تهیدست (طلبکار) رنج بکشد، بلکه خزانه‌دار شاه باید حق او را از گنج بپردازد.

نکته ادبی: تعهد دولت به جبرانِ خسارتِ ضعیفان.

کسی کو کند در زن کس نگاه چوخصمش بیاید به درگاه شاه

اگر کسی چشم ناپاک به ناموس دیگری بدوزد، وقتی که شاکی به درگاه شاه بیاید.

نکته ادبی: اشاره به مجازاتِ جرایم اخلاقی.

نبیند مگر چاه ودار بلند که با دار تیرست و با چاه بند

آن شخص گناهکار جز چاه (حبس) و دار (مجازات) چیزی نمی‌بیند، که با دار مرگ و با چاه بند و گرفتاری همراه است.

نکته ادبی: قاطعیت در اجرای عدالت و مجازات متجاوزان.

وگر اسب یابند جایی یله که دهقان بدر بر کند زان گله

اگر اسبی را در جایی رها یابند که به کشتزار دهقان خسارت وارد کرده باشد،

نکته ادبی: واژه «یله» در زبان کهن به معنای رها و آزاد است.

بریزند خونش بران کشتمند برد گوشت آنکس که یابد گزند

کشاورز حق دارد خون آن اسب را بریزد و صاحب اسب نیز باید خسارت وارده را پرداخت کند.

نکته ادبی: «کشتمند» ترکیبی است از کشت و مند (به معنای کشتزار).

پیاده بماند سوارش ز اسب به پوزش رود نزد آذرگشسب

اگر سوار پیاده بماند (اسبش کشته شود)، باید با خضوع و برای پوزش‌خواهی به درگاه آتشکده آذرگشسب برود.

نکته ادبی: «آذرگشسب» نام یکی از سه آتشکده بزرگ و مقدس در ایران باستان است.

عرض بسترد نام دیوان اوی به پای اندر آرند ایوان اوی

نام او از دیوان (دفتر) ثبت نام‌ها پاک می‌شود و او را با خفت و خواری از جایگاهش پایین می‌آورند.

نکته ادبی: «عرض بسترد» کنایه از خط کشیدن روی نام و ابطال اعتبار است.

گناهی نباشد کم و بیش ازین ز پستر بود آنک بد پیش ازین

مجازاتی کمتر یا بیشتر از این برای چنین خطایی در کار نیست و کسانی که پیش‌تر از این مرتکب خطا شدند نیز همین حکم را داشتند.

نکته ادبی: تأکید بر تساوی مجازات و استمرار قانون.

نباشد بران شاه همداستان بدر بر نخواهد جز از راستان

شاه با متخلف هم‌سخن نمی‌شود، زیرا شاه جز راستان و درستکاران را به حضور نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: «همداستان» به معنای موافق و هم‌رأی است.

هرآنکس که نپسندد این راه ما مبادا که باشد به درگاه ما

هر کس که این شیوه و روش ما (عدالت‌خواهی) را نپسندد، شایسته حضور در درگاه ما نیست.

نکته ادبی: استفاده از «ما» در اینجا برای بیان قدرت و شکوه پادشاهی است.

جهاندار یک روز بنشست شاد بزرگان داننده را بار داد

شاهِ جهان‌دار روزی با دلی شاد نشست و به بزرگانِ خردمند اجازه ورود و گفتگو داد.

نکته ادبی: «بار دادن» اصطلاحی است برای اجازه ورود به مجلس رسمی شاه.

سخن گفت خندان و بگشاد چهر برتخت بنشست بوزرجمهر

بزرگمهر بر تخت نشست، خندان بود و چهره‌ای گشاده داشت و سخن گفتن را آغاز کرد.

نکته ادبی: بزرگمهر نمادِ خرد و تدبیر در ادبیات فارسی است.

یکی آفرین کرد برکردگار خداوند پیروز و پروردگار

او ابتدا پروردگارِ پیروزمند و یگانه را ستایش کرد.

نکته ادبی: «آفرین» در اینجا به معنای دعا و نیایش است.

چنین گفت کای داور تازه روی که بر تو نیابد سخن زشت گوی

بزرگمهر چنین گفت که ای پروردگاری که چهره‌ات (لطفت) تازه و امیدبخش است و هیچ بدگویی نمی‌تواند بر تو خرده بگیرد.

نکته ادبی: «داور تازه روی» استعاره از خداوند رحمان و بخشاینده است.

خجسته شهنشاه پیروزگر جهاندار بادانش و با گهر

او شاهنشاهِ پیروزمند، خردمند و اصیل را ستود.

نکته ادبی: «گهر» در اینجا به معنای اصالت خانوادگی و ذات نیک است.

نبشتم سخن چند بر پهلوی ابر دفتر و کاغذ خسروی

بزرگمهر گفت: سخنانی چند به زبان پهلوی بر دفتر و کاغذ شاهانه نگاشتم.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ ثبتِ حکمت و پند در متون پهلوی.

سپردم به گنجور تا روزگار برآید بخواند مگر شهریار

آن را به مسئول گنجینه سپردم تا روزی پادشاه آن را بخواند.

نکته ادبی: «گنجور» همان مسئول خزانه‌دار است.

بدیدم که این گنبد دیرساز نخواهد همی لب گشادن به راز

بزرگمهر گفت که دریافتم این آسمانِ کهن‌سال، رازهایش را به راحتی برملا نمی‌کند.

نکته ادبی: «گنبد دیرساز» استعاره از چرخِ گردون و فلک است.

اگرمرد برخیزد از تخت بزم نهد برکف خویش جان را برزم

اگر انسان از بزم و آسایش برخیزد و جانش را در راه نبرد (کارزار) بگذارد،

نکته ادبی: «برزم» به معنای در میدان نبرد است.

زمین را بپردازد از دشمنان شود ایمن از رنج آهرمنان

زمین را از دشمنان پاک می‌کند و از شرّ اهریمنان ایمن می‌ماند.

نکته ادبی: «آهرمنان» نماد نیروهای شر و پلیدی است.

شود پادشا بر جهان سر به سر بیابد سخنها همه دربدر

پادشاه بر سراسر جهان مسلط می‌شود و به همه حقایق دست می‌یابد.

نکته ادبی: «دربدر» در اینجا به معنایِ کامل و از همه سو است.

شود دستگاهش چو خواهد فراخ کند گلشن و باغ و میدان و کاخ

وقتی بخواهد ثروتش فراوان می‌شود و می‌تواند گلشن، باغ و کاخ بسازد.

نکته ادبی: نمایشِ شکوه و رفاهِ دنیوی.

نهد گنج و فرزند گرد آورد بسی روز برآرزو بشمرد

گنج جمع می‌کند، فرزند می‌آورد و روزگارش را طبق آرزوهایش سپری می‌کند.

نکته ادبی: «برآرزو بشمرد» یعنی مطابق میل خود روزگار را گذراندن.

فر از آورد لشکر وخواسته شود کاخ و ایوانش آراسته

لشکر و ثروت می‌اندوزد و خانه‌اش را می‌آراید.

نکته ادبی: «فراز آوردن» به معنای گردآوری و جمع کردن است.

گر ای دون که درویش باشد به رنج فراز آرد از هر سویی نام و گنج

حتی اگر آدم دون‌مایه و درویشی هم باشد، از هر سو ثروت و نام گرد می‌آورد.

نکته ادبی: «دون» به معنای پست و حقیر است.

ز روی ریا هرچ گرد آورد ز صد سال بودنش برنگذرد

آنچه از روی ریا و تزویر جمع شده باشد، بیش از صد سال دوام نمی‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ مالِ حرام یا ناشی از تزویر.

شود خاک وبی بر شود رنج اوی به دشمن بماند همه گنج اوی

همه آن مال و ثروت به خاک تبدیل شده و رنجش بیهوده می‌شود و گنجش به دست دشمن می‌افتد.

نکته ادبی: «بی‌بر» کنایه از بی‌ثمر بودنِ کار است.

نه فرزند ماند نه تخت و کلاه نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه

نه فرزند می‌ماند و نه تخت و پادشاهی و نه گنج و سپاه.

نکته ادبی: تصویری از نهایتِ پوچیِ دلبستگی‌های مادی در مواجهه با مرگ.

چو بشنید آن جستن و باد اوی ز گیتی نگیرد کسی یاد اوی

وقتی آن (آدم ثروتمند) بمیرد، کسی از او یاد خیر نخواهد کرد.

نکته ادبی: «باد اوی» کنایه از بی‌ارزش شدنِ وجود او پس از مرگ است.

بدین کار چون بگذرد روزگار ازو نام نیکی بود یادگار

اگر در این دنیا، انسان نیک‌نامی از خود باقی بگذارد، این نام یادگاری برای او خواهد بود.

نکته ادبی: تقابل میان ثروتِ فناپذیر و نامِ نیکِ ماندگار.

ز گیتی دوچیزیست جاوید بس دگر هرچ باشد نماند به کس

از جهان فقط دو چیز به جا می‌ماند و بقیه هر چه باشد برای کسی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «جاوید بس» یعنی همین دو مورد برای جاودانگی کافی است.

سخن گفتن نغز و کردار نیک نگردد کهن تا جهانست ریک

سخنِ نغز (حکیمانه) و کردارِ نیک؛ این دو تا زمانی که جهان پابرجاست، کهنه نمی‌شوند.

نکته ادبی: «ریک» در اینجا به معنای شن و ریگ است، استعاره از بی‌شماری یا سختیِ جهان.

بدین سان بود گردش روزگار خنک مرد با شرم و پرهیزگار

روزگار چنین می‌چرخد؛ خوشا به حال مردی که شرم و پرهیزکاری دارد.

نکته ادبی: «خنک» به معنای خوشا به حالِ است.

مکن شهریارا گنه تا توان بویژه کزو شرم دارد روان

ای پادشاه، تا می‌توانی گناه نکن، به‌ویژه کاری که روانِ تو از آن شرمسار می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر وجدانِ اخلاقی.

بی آزاری وسودمندی گزین که اینست فرهنگ آیین و دین

آزار نرساندن و سودمند بودن را انتخاب کن، که این آیینِ خردمندی و دین‌داری است.

نکته ادبی: توصیه به اخلاقِ اجتماعی.

ز من یادگارست چندی سخن گمانم که هرگز نگردد کهن

این سخنانی که از من به یادگار می‌ماند، گمان ندارم که هرگز کهنه شود.

نکته ادبی: اعتماد به نفسِ شاعر یا گوینده به ماندگاریِ حکمت.

چو بگشاد روشن دل شهریار فروان سخن کرد زو خواستار

چون دلِ پادشاه روشن شد، سخنان بسیاری از بزرگمهر خواست.

نکته ادبی: «روشن دل» کنایه از بصیرت و آمادگیِ ذهنی است.

بدو گفت فرخ کدامست مرد که دارد دلی شاد بی باد سرد

پادشاه از او پرسید: خوشبخت‌ترین مرد کیست که دلی شاد و فارغ از اندوه دارد؟

نکته ادبی: «باد سرد» کنایه از آهِ حسرت و اندوه است.

چنین گفت کانکو بود بیگناه نبردست آهرمن او راز راه

بزرگمهر پاسخ داد: کسی که بی‌گناه است و اهریمن نتوانسته او را از راه راست منحرف کند.

نکته ادبی: شخصیت‌پردازیِ اخلاقی برای خوشبختی.

بپرسیدش از کژی و راه دیو ز راه جهاندار کیهان خدیو

پادشاه از کژی و وسوسه‌های اهریمنی پرسید.

نکته ادبی: «جهاندار کیهان خدیو» صفاتِ با عظمتِ پادشاه است.

بدو گفت فرمان یزدان بهیست که اندر دوگیتی ازو فرهیست

بزرگمهر گفت: فرمانِ یزدان نیک است و در هر دو جهان شکوه از آن است.

نکته ادبی: «فرهی» به معنای شکوه و فره‌مندی است.

دربرتری راه آهرمنست که مرد پرستنده را دشمنست

اما در مقابل، راهِ اهریمن است که دشمنِ انسانِ پرستنده است.

نکته ادبی: تضاد میانِ راهِ یزدان و اهریمن.

خنک درجهان مرد پیمان منش که پاکی وشرمست پیرامنش

خوشا به حال مردی که پیمان‌شناس است و پاکی و شرم، پیرامونِ او را فرا گرفته است.

نکته ادبی: «پیمان‌منش» کسی است که به عهد و پیمان خود وفادار است.

چوجانش تنش را نگهبان بود همه زندگانیش آسان بود

اگر جانش نگهبانِ تنش باشد (خرد بر غریزه غلبه کند)، تمامِ زندگی‌اش آسان و گوارا خواهد بود.

نکته ادبی: نکته عرفانی/اخلاقی در مورد تسلطِ روح بر بدن.

بماند بدو رادی و راستی نکوبد درکژی وکاستی

بخشش و راستی با او می‌ماند و به کژی و کاستی روی نمی‌آورد.

نکته ادبی: «رادی» به معنای بخشندگی و جوانمردی است.

هران چیز کان بهره تن بود روانش پس از مرگ روشن بود

هر چیزی که در دنیا بهره‌ی تن باشد، در پس از مرگ برای روانش روشنایی به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به تبدیلِ داراییِ مادی به نورِ معنوی در آخرت.

ازین هر دو چیزی ندارد دریغ که به هر نیامست گر به هر تیغ

او از هر دو (بخشندگی و راستی) دریغ نمی‌کند، همان‌طور که شمشیر را نمی‌توان از نیام جدا کرد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن جدایی‌ناپذیریِ صفات نیک.

کسی کو بود برخرد پادشا روان را ندارد به راه هوا

کسی که بر خردِ خود فرمانرواست، روانِ خویش را اسیرِ هوی و هوس نمی‌کند.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای هوس و خواسته‌های نفسانی است.

سخن نشنو ازمرد افزون منش که با جان روشن بود بدکنش

از مردی که خودخواه و بلندپروازِ بی‌جا است، سخن مپذیر؛ چرا که با وجودِ ظاهرِ آراسته، باطنی پلید دارد.

نکته ادبی: «افزون‌منش» به معنای متکبر و جاه‌طلب است.

چوخستو بیاید به دیگر سرای هم ایدر پر از درد ماند به جای

اگر چنین کسی (بدکُنِش) به سرای دیگر رود، در همین دنیا نیز در رنج و عذاب است.

نکته ادبی: اشاره به رنجِ درونیِ افرادِ فاسد.

کزین بگذری سفله آن را شناس که از پاک یزدان ندارد سپاس

بدان که انسانِ فرومایه کسی است که از یزدانِ پاک سپاسگزاری نمی‌کند.

نکته ادبی: «سفله» به معنای انسان پست و بی‌ارزش است.

دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن شود ز آرزوها ببندد دهن

او فقط در پیِ بهره‌ی تن است و از آرزوهای دنیوی دهانش بسته می‌شود (حرص می‌ورزد).

نکته ادبی: کنایه از حرصِ دنیا.

همان بهر جانش که دانش بود نداند نه از دانشی بشنود

همان دانشی که بهره‌ی جانش است را نمی‌داند و از هیچ خردمندی هم چیزی نمی‌شنود.

نکته ادبی: اشاره به جهلِ مرکبِ انسان‌های مادی‌گرا.

بپرسید کسری که از کهتران کرا باشد اندیشهٔ مهتران

کسری پرسید که در میان زیردستان، چه کسی شایستگی آن را دارد که به اندیشه‌ها و دغدغه‌های بزرگان و سروران بپردازد؟

نکته ادبی: کهتران و مهتران تقابل معنایی آشکاری دارند؛ کهتر به معنای زیردست و مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

چنین گفت کان کس که داناترست بهر آرزو بر تواناترست

پاسخ داد که آن کسی که از همه داناتر است، در رسیدن به هر آرزو و هدفی، تواناتر و موفق‌تر است.

نکته ادبی: بهر آرزو در اینجا به معنای برای دست‌یابی به هر خواسته‌ای است.

کدامست دانا بدوشاه گفت که دانش بود مرد را درنهفت

شاه پرسید آن دانایی که دانشِ خود را در نهان و درون خویش حفظ می‌کند، چه کسی است؟

نکته ادبی: درنهفت به معنای پنهان و پوشیده است که اشاره به خردمندی دارد که دانش خود را به رخ نمی‌کشد.

چنین گفت کان کو به فرمان دیو نپردازد از راه کیهان خدیو

پاسخ داد که دانا کسی است که فرمان‌بردارِ وسوسه‌های شیطانی نمی‌شود و از راهِ فرمان‌روای جهان (خداوند) منحرف نمی‌گردد.

نکته ادبی: کیهان خدیو به معنای خداوندِ جهان است که در اینجا به عنوان مرجع اطاعت آورده شده است.

ده اند اهرمن هم به نیروی شیر که آرند جان وخرد را به زیر

ده دیو هستند که همانند شیر نیرومندند و می‌کوشند جان و خرد آدمی را به اسارت و شکست بکشانند.

نکته ادبی: تشبیه دیوها به شیر، نشان‌دهنده قدرت و خطرناک بودن وسوسه‌های درونی است.

بدو گفت کسری که ده دیو چیست کزیشان خرد را بباید گریست

شاه بدو گفت که این ده دیو چیستند که خردمند با شناخت آن‌ها باید بر حالِ خود بگریست؟

نکته ادبی: باید گریست به معنای جای دریغ و افسوس داشتن است.

چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند با زور و گردن فراز

پاسخ داد که آز و نیاز، دو دیو بسیار نیرومند و گردن‌کش هستند.

نکته ادبی: گردن فراز کنایه از سرکشی و غرور است.

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین چو نمام و دوروی و ناپاک دین

دیگر دیوها خشم و رشک و ننگ و کینه‌توزی هستند، همراه با سخن‌چینی، دورویی و بی‌دینی.

نکته ادبی: نمام در اینجا به معنای سخن‌چین است.

دهم آنک از کس ندارد سپاس به نیکی وهم نیست یزدان شناس

دیو دهم کسی است که از مردم سپاسگزاری نمی‌کند و به نیکی‌های خداوند نیز بی‌توجه است.

نکته ادبی: ناسپاس در اینجا به هر دو معنای کفران نعمت الهی و قدرناشناسی نسبت به خلق به کار رفته است.

بدو گفت ازین شوم ده باگزند کدامست آهرمن زورمند

شاه از او پرسید که از میان این ده دیوِ زیان‌بار، کدام‌یک نیرومندتر و خطرناک‌تر است؟

نکته ادبی: آهرمن در ادبیات پهلوی نماد شر و بدی مطلق است.

چنین داد پاسخ به کسری که آز ستمکاره دیوی بود دیرساز

پاسخ داد که آز، دیوی ستمکار است که دیرینه و ریشه‌دار است.

نکته ادبی: دیرساز صفتِ آز است که نشان‌دهنده همراهی همیشگی آن با آدمی است.

که اورا نبینند خشنود ایچ همه درفزونیش باشد بسیچ

دیو آز هرگز خشنود نمی‌شود و همواره در تلاش برای به دست آوردنِ بیشتر است.

نکته ادبی: بسیچ به معنای کوشش و آماده‌سازی برای انجام کار است.

نیاز آنک او را ز اندوه و درد همی کور بینند و رخساره زرد

دیو نیاز، کسی است که از اندوه و درد، کور و ناتوان شده و رخسارِ زردی دارد.

نکته ادبی: رخساره زرد کنایه از بیماری و رنجِ ناشی از فقر یا خواسته‌های برآورده‌نشده است.

کزین بگذری خسرو ادیو رشک یکی دردمندی بود بی پزشک

ای پادشاه، اگر از این‌ها بگذری، رشک (حسادت) دردی است که هیچ پزشکی درمانش نمی‌کند.

نکته ادبی: دردمندی بی‌‌پزشک کنایه از ناعلاج بودن بیماری حسادت است.

اگر در زمانه کسی بی گزند به تندی شود جان او دردمند

اگر در این دنیا کسی از هر جهت سالم و بی‌گزند باشد، باز هم حسادت جان او را آزار می‌دهد.

نکته ادبی: تندی در اینجا به معنای خشم و هیجان ناشی از حسادت است.

دگر ننگ دیوی بود با ستیز همیشه ببد کرده چنگال تیز

دیگر دیو، ننگ است که با ستیزه‌جویی همراه است و همواره آماده انجام کارهای زشت است.

نکته ادبی: چنگال تیز داشتن استعاره از آمادگی برای آسیب‌رساندن است.

دگر دیو کینست پرخشم وجوش ز مردم بتابد گه خشم هوش

دیو کینه، پر از خشم و جوشش است و هنگام خشم، عقل و هوش را از سرِ مردم می‌پراند.

نکته ادبی: تعبیر تپیدن هوش، کنایه از زوال عقل هنگام غضب است.

نه بخشایش آرد بروبر نه مهر دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر

این دیو نه ترحمی می‌آورد و نه مهری دارد؛ موجودی بدخواه و بدشگون با چهره‌ای درهم‌کشیده است.

نکته ادبی: دژآگاه به معنای بداندیش و پرآژنگ به معنای پرچین‌وچروک و اخمو است.

دگر دیو نمام کو جز دروغ نداند نراند سخن با فروغ

دیو دیگر سخن‌چین است که جز دروغ نمی‌شناسد و کلامش هیچ فروغ و حقیقتی ندارد.

نکته ادبی: فروغ در اینجا استعاره از روشناییِ حقیقت است.

بماند سخن چین ودوروی دیو بریده دل از بیم کیهان خدیو

دیو سخن‌چین و دورو، کسی است که دلش از ترسِ پروردگار جهان بریده است.

نکته ادبی: بریده دل کنایه از بی‌باکی در گناه و نداشتنِ خوفِ الهی است.

میان دوتن کین وجنگ آورد بکوشد که پیوستگی بشکرد

این دیو میان دو نفر کینه و جنگ می‌اندازد و می‌کوشد پیوند و دوستی میان آن‌ها را قطع کند.

نکته ادبی: شکستن پیوند، استعاره از تفرقه است.

دگر دیو بی دانش وناسپاس نباشد خردمند و نیکی شناس

دیگر دیو، جهل و ناسپاسی است که هیچ‌گونه خرد و شناختِ نیکی در او نیست.

نکته ادبی: بی‌دانش در اینجا به معنای نادانیِ اخلاقی است.

به نزدیک او رای و شرم اندکیست به چشمش بدو نیک هردو یکیست

نزد او عقل و شرم بسیار کم‌رنگ است و در چشمش خوب و بد هیچ تفاوتی با هم ندارند.

نکته ادبی: یکی بودن بد و نیک، نشانه فقدانِ تمیز و بصیرت اخلاقی است.

ز دانا بپرسید پس شهریار که چون دیو با دل کند کارزار

شهریار از دانا پرسید که چگونه آدمی می‌تواند با این دیوها به مبارزه برخیزد؟

نکته ادبی: کارزار استعاره از پیکار فکری و اخلاقی با وسوسه‌هاست.

ببنده چه دادست کیهان خدیو که از کار کوته کند دست دیو

خداوندِ جهان چه چیزی به انسان عطا کرده که دست دیوان را از کارها کوتاه کند؟

نکته ادبی: دست کسی را کوتاه کردن، کنایه از بازداشتن او از عمل است.

چنین داد پاسخ که دست خرد ز کردار آهرمنان بگذرد

پاسخ داد که نیروی خرد، از اعمال تمام دیوان فراتر می‌رود و بر آن‌ها پیروز می‌شود.

نکته ادبی: دست خرد استعاره از قدرتِ تصمیم‌گیری و آگاهی است.

خرد باد جان تو را رهنمون که راهی درازست پیش اندرون

خرد باید راهنمای جان تو باشد، چرا که مسیر زندگی، راهی طولانی و پرفراز و نشیب است.

نکته ادبی: راه دراز کنایه از مسیرِ زندگی و عمرِ انسان است.

ز شمشیر دیوان خرد جوشنست دل وجان داننده زو روشنست

خرد همچون جوشنی در برابر شمشیر دیوان است که جان و دلِ خردمند را روشن نگه می‌دارد.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و ابزار دفاعی است.

گذشته سخن یاد دارد خرد به دانش روان را همی پرورد

خرد، تجربیات گذشته را به یاد می‌آورد و با دانش‌افزایی، روان انسان را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: پروردنِ روان به معنای تعالیِ روحی است.

وگر خود بود آنک خوانیم خیم که با او ندارد دل از دیو بیم

و اگر کسی خوی نیکو داشته باشد، دلش دیگر از گزند دیوان هراسی نخواهد داشت.

نکته ادبی: خیم در اینجا به معنای خوی، سرشت و عادت نیکو است.

جهان خوش بود بردل نیک خوی نگردد بگرد در آرزوی

جهان برای دلی که نیکی‌خواه است، خوشایند است و چنین کسی در پی آز و طمع نمی‌گردد.

نکته ادبی: بگرد در آمدن کنایه از جستجو کردن و غرق شدن در کاری است.

سخنهای باینده گویم کنون که دلرا به شادی بود رهنمون

سخنانی مفید و شایسته می‌گویم که راهنمای دل به سوی شادی و آرامش باشد.

نکته ادبی: باینده به معنای بایسته، شایسته و مفید است.

همیشه خردمند و امیدوار نبیند جز از شادی روزگار

انسان خردمند و امیدوار، همواره در زندگی چیزی جز شادی و کامیابی نمی‌بیند.

نکته ادبی: تعبیر روزگار، اشاره به گذر عمر و وقایع زندگی دارد.

نیندیشد از کار بد یک زمان ره راست گیرد نگیرد کمان

خردمند حتی لحظه‌ای به فکر کار بد نیست؛ او راه راست را در پیش می‌گیرد و به دنبال ستیز و خشونت نمی‌رود.

نکته ادبی: نگیرد کمان، کنایه از دوری از خشونت و جنگ‌طلبی است.

دگر هر که خشنود باشد به گنج نیازد نیارد تنش را به رنج

کسی که به دارایی خود قانع است، تن و روانش را گرفتار رنج و زحمتِ بیهوده نمی‌کند.

نکته ادبی: نیازد به معنای دست دراز کردن و طمع ورزیدن است.

کسی کو به گنج و درم ننگرد همه روز او برخوشی بگذرد

کسی که چشم طمع به ثروت و مال دیگران ندارد، همه عمرش را در آرامش و خوشی می‌گذراند.

نکته ادبی: ننگرد کنایه از بی‌توجهی و طمع‌نورزی است.

دگر دین یزدان پرستست و بس به رنج و به گنج و به آزرم کس

علاوه بر این، دین‌داری و پرستش یزدان نیز در همه حال (سختی و خوشی) ضروری است.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و شرم است که در اینجا به معنای رعایت ادب و حرمت نسبت به مردم است.

ز فرمان یزدان نگردد سرش سرشت بدی نیست هم گوهرش

کسی که از فرمان الهی سرپیچی نمی‌کند، ذات و گوهر وجودش آلوده به بدی نیست.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ذات و نهادِ درونی انسان است.

برین همنشانست پرهیز نیز که نفروشد او راه یزدان به چیز

در این میان، پرهیزگاری نیز بسیار مهم است؛ کسی که راه خدا را به هیچ بهای دنیوی نمی‌فروشد.

نکته ادبی: فروختن در اینجا به معنای واگذاری یا معامله کردن است.

بدو گفت زین ده کدامست شاه سوی نیکویها نماینده راه

شاه از او پرسید که از میان این ده صفت، کدام‌یک سرآمد و راهنمای اصلی به سوی نیکی‌هاست؟

نکته ادبی: شاه در اینجا به مفهومِ بهترین و برترین ویژگی است.

چنین داد پاسخ که راه خرد ز هر دانشی بی گمان بگذرد

پاسخ داد که راه خرد، از هر دانش دیگری برتر است و تردیدی در آن نیست.

نکته ادبی: بی‌گمان به معنای قطعی و یقینی است.

همان خوی نیکوکه مردم بدوی بماند همه ساله با آب روی

همچنین خوی نیکو که باعث می‌شود انسان همیشه با آبرو و عزت میان مردم بماند.

نکته ادبی: آبِ روی استعاره از آبرو و اعتبار اجتماعی است.

وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار

در میان این ویژگی‌ها، قانع بودن به زندگی (تن‌خشنودی) را ارزشمندترین گوهر دیدم.

نکته ادبی: تن‌خشنودی به معنای رضایت داشتن از داشته‌های خود و آرامش جسم و جان است.

وزیشان امیدست آهسته تر برآسوده از رنج و شایسته تر

آن‌هایی که قناعت پیشه می‌کنند، آرام‌ترند و از رنجِ دنیا رهاتر و برای سعادت شایسته‌ترند.

نکته ادبی: آهسته‌تر کنایه از متین بودن و شتاب نداشتن در امور دنیاست.

وزین گوهران آز دیدم به رنج که همواره سیری نیابد ز گنج

از میان این‌ها، آز را عامل رنج یافتم، چرا که صاحبِ آن هرگز از مال دنیا سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: سیری نیافتن از گنج، نمادِ پوچیِ طمع است.

بدو گفت شاه از هنرها چه به که گردد بدو مرد جوینده مه

شاه پرسید که چه هنری از همه بهتر است که باعث بزرگی و ارتقای مقام آدمی می‌شود؟

نکته ادبی: جوینده مه کنایه از کسی است که در پی کمال و مقام والای انسانی است.

چنین داد پاسخ که هر کو ز راه نگردد بود با تنی بیگناه

پاسخ داد هر کس که از راهِ درست منحرف نشود، وجودی پاک و بی‌گناه خواهد داشت.

نکته ادبی: بی‌گناه به معنای پیراسته از آلودگی‌های اخلاقی است.

بیابد ز گیتی همه کام ونام از انجام فرجام و آرام و کام

چنین فردی به تمام کامروایی‌ها، نام نیک و آرامشِ پایانی دست می‌یابد.

نکته ادبی: فرجام به معنای عاقبتِ کار است.

بپرسید ازو نامبردار گو کزین ده کدامین بود پیشرو

آن دانایِ سخن‌ور از او پرسید که از میان این ده صفت، کدام‌یک پیشرو و سرآمد است؟

نکته ادبی: نام‌بردار گو کنایه از سخن‌گویِ مشهور و دانشمند است.

چنین داد پاسخ به آواز نرم سخنهای دانش به گفتار گرم

پاسخ داد که با آوازی نرم و لحنی گرم، سخنانِ حکمت‌آموز را آغاز کرد.

نکته ادبی: به آواز نرم و گفتار گرم، نشان‌دهنده شیوه بیانِ یک حکیم است که با آرامش و نفوذ سخن می‌گوید.

فزونی نجوید برین بر خرد خرد بی گمان برهنر بگذرد

هیچ‌چیز بالاتر از خرد نیست؛ بی‌شک خرد از هنر (مهارت و دانش) نیز برتر است.

نکته ادبی: واژه 'هنر' در اینجا به معنای دانش و مهارت‌های اکتسابی است.

وزان پس ز دانا بپرسید مه که فرهنگ مردم کدامست به

سپس پادشاه از آن دانای خردمند پرسید که فرهنگ و تربیت انسانی در چه چیزی نهفته است؟

نکته ادبی: مه در اینجا به معنای بزرگ و پادشاه است.

چنین داد پاسخ که دانش بهست خردمند خود برجهان برمهست

بزرگمهر پاسخ داد که دانش از هر چیزی برتر است و انسان خردمند بر جهان تسلط دارد.

نکته ادبی: ترکیب 'بر جهان برمه است' به معنای تسلط داشتن و فرمانروایی بر امور دنیاست.

که دانا بلندی نیازد به گنج تن خویش را دور دارد ز رنج

زیرا انسان دانا برای رسیدن به ثروت و مقام، خود را به رنج و سختی نمی‌افکند.

نکته ادبی: بلندی نیازد به گنج کنایه از حریص نبودن برای مال دنیاست.

ز نیروی خصمش بپرسید شاه که چون جست خواهی همی دستگاه

سپس شاه درباره نیروی دشمن از او پرسید که چگونه می‌توانی بر دشمن چیره شوی؟

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای قدرت و ساز و برگ است.

چنین داد پاسخ که کردار بد بود خصم روشن روان وخرد

بزرگمهر گفت: کردار بد، بزرگترین دشمن برای روانِ پاک و خرد انسان است.

نکته ادبی: روشن‌روان استعاره از انسان پاک‌نهاد و آگاه است.

ز دانا بپرسید پس دادگر که فرهنگ بهتر بود گر گهر

آن شاه دادگر پرسید که آیا فرهنگ و دانش بهتر است یا گوهر (اصالت و نژاد).

نکته ادبی: گوهر به معنای تبار و نژاد پاک است.

چنین داد پاسخ بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

بزرگمهر به او پاسخ داد که فرهنگ از نژاد و گوهر برتر است.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا صفت برای بزرگمهر است (راهنما).

گهر بی هنر زار وخوارست وسست به فرهنگ باشد روان تندرست

زیرا گوهر بدون دانش و هنر، بی‌ارزش و خوار است و تنها با فرهنگ است که روح انسان تندرست و متعالی می‌ماند.

نکته ادبی: سست به معنای بی‌مقدار و ناپایدار است.

بدو گفت جان را زدودن بچیست هنرهای تن را ستودن بچیست

شاه پرسید: راه پاک کردن جان و ستودن هنرهای تن چیست؟

نکته ادبی: زدودن در اینجا به معنای صیقل دادن و پیرایش روح است.

بگویم کنون گفتها سر به سر اگر یادگیری همه دربدر

بزرگمهر گفت: اگر سخنانم را از ابتدا تا انتها به خوبی بیاموزی، همه را برایت بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: دربدر به معنای کامل و از آغاز تا پایان است.

خرد مرد را خلعت ایزدیست ز اندیشه دورست ودور از بدیست

خرد، هدیه‌ای الهی است که به انسان داده شده و با اندیشه‌های پلید و بدی‌ها فاصله بسیار دارد.

نکته ادبی: خلعت ایزدی استعاره از عطیه الهی بودن خرد است.

هنرمند کز خویشتن درشگفت بماند هنر زو نباید گرفت

انسان هنرمندی که به خود می‌بالد و دچار غرور می‌شود، هنرش ارزش ندارد و باید از او فاصله گرفت.

نکته ادبی: در شگفت ماندن در اینجا به معنای مغرور شدن به خویش است.

همان خوش منش مردم خویش دار نباشد به چشم خردمند خوار

همچنین با مردم خود مهربان و خوش‌منش باش تا در چشم خردمندان، فردی کوچک و حقیر نباشی.

نکته ادبی: خویش‌دار به معنای مدارا کننده با نزدیکان است.

اگر بخشش ودانش و رسم و داد خردمند گرد آورد با نژاد

اگر خردمند، بخشندگی، دانش، رسم‌ومعرفت و دادگری را با اصالت خانوادگی همراه کند، به کمال می‌رسد.

نکته ادبی: نژاد در اینجا به معنای اصالت خانوادگی است.

بزرگی و افزونی و راستی همی گیرد از خوی بدکاستی

بزرگی و راستی، با دوری از خوی‌های ناپسند به دست می‌آید.

نکته ادبی: کاستی در اینجا به معنای کاهش دادن و زدودن خوی‌های بد است.

ازان پس بپرسید کسری ازوی که ای نامور مرد فرهنگ جوی

پس از آن، کسری (انوشیروان) از او پرسید ای مردِ فرهنگ‌دوست و نامدار:

نکته ادبی: کسری لقب پادشاهان ساسانی است.

بزرگی به کوشش بود گر به بخت که یابد جهاندار ازو تاج وتخت

بزرگی انسان حاصل تلاش و کوشش است یا نتیجه بخت و اقبال، که به واسطه آن پادشاه به تاج‌وتخت می‌رسد؟

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه است.

چنین داد پاسخ که بخت وهنر چنانند چون جفت با یکدیگر

پاسخ داد که بخت و هنر (تلاش)، مانند زوجی هستند که همیشه با یکدیگر همراهند.

نکته ادبی: جفت کنایه از همراهی و پیوستگی است.

چنان چون تن وجان که یارند وجفت تنومند پیدا و جان در نهفت

همانند تن و جان که با هم دوست و همراه هستند؛ تن دیده می‌شود و جان در نهان است.

نکته ادبی: تمثیل تن و جان برای توضیح رابطه بخت و هنر به کار رفته است.

همان کالبد مرد را پوششست اگر بخت بیدار در کوششست

کالبد مرد، پوشش اوست و اگر بخت بیدار باشد، در سایه تلاش و کوشش به موفقیت می‌رسد.

نکته ادبی: بخت بیدار استعاره از اقبال و شانس مساعد است.

به کوشش نیاید بزرگی به جای مگر بخت نیکش بود رهنمای

بزرگی تنها با کوشش به دست نمی‌آید، مگر اینکه بخت نیک نیز راهنمای انسان باشد.

نکته ادبی: تکیه کلام بر ضرورت همراهی اسباب ظاهری و اقبال است.

و دیگر که گیتی فسانه ست و باد چو خوابی که بیننده دارد به یاد

و دیگر اینکه زندگی در این دنیا، همچون داستان و بادی زودگذر است، مانند خوابی که بیننده آن را در یاد دارد.

نکته ادبی: فسانه به معنای افسانه و امر ناپایدار است.

چو بیدار گردد نبیند به چشم اگر نیکویی دید اگر درد وخشم

وقتی انسان از خواب بیدار می‌شود، دیگر آن رویا (چه نیکو باشد و چه دردناک) را به چشم نمی‌بیند.

نکته ادبی: این تمثیل برای بیان ناپایداری دنیا به کار رفته است.

دگر پرسشی برگشاد از نهفت بدانا ستوده کدامست گفت

پرسش دیگری از نهان مطرح کرد که ستوده‌ترین شاه کیست؟

نکته ادبی: نهفت در اینجا به معنای امر پوشیده و راز است.

چنین داد پاسخ که شاهی که تخت بیاراید و زور یابد ز بخت

پاسخ داد که پادشاهی که تختش را بیاراید و با بخت، زور و توانمندی کسب کند.

نکته ادبی: تخت آراستن کنایه از شکوه و اقتدار است.

اگر دادگر باشد و نیک نام بیابد ز گفتار و کردار کام

اگر دادگر باشد و نیک‌نام، از گفتار و کردار خویش به هدف و کام می‌رسد.

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل است.

بدو گفت کاندر جهان مستمند کدامست بدروز و ناسودمند

شاه پرسید: در این جهان، مستمندترین و بدروزترین فرد کیست؟

نکته ادبی: مستمند در اینجا به معنای درمانده و بیچاره است.

چنین داد پاسخ که درویش زشت که نه کام یابد نه خرم بهشت

پاسخ داد که انسان تهیدستِ زشت‌خوی، که نه به کام دنیوی می‌رسد و نه از بهشت بهره‌ای دارد.

نکته ادبی: خرم بهشت استعاره از رستگاری اخروی است.

بپرسید و گفتا که بدبخت کیست که همواره از درد باید گریست

پرسید که بدبخت‌ترین فرد که باید همواره از درد گریه کند، کیست؟

نکته ادبی: بدبخت در اینجا کسی است که دچار ندامت و حزن است.

چنین داد پاسخ که داننده مرد که دارد ز کردار بد روی زرد

پاسخ داد که انسان دانایی است که به خاطر کردار بدش، شرمگین و روسیاه است.

نکته ادبی: روی زرد استعاره از شرمندگی و ناتوانی است.

بپرسید ازو گفت خرسند کیست به بیشی ز چیز آرزومند کیست

پرسید خرسندترین فرد کیست و چه کسی از بیش‌طلبی و آرزوی مال رهاست؟

نکته ادبی: بیشی به معنای مال و ثروت زیاد است.

چنین داد پاسخ که آنکس که مهر ندارد برین گرد گردان سپهر

پاسخ داد: کسی که دلبسته و شیفته این روزگار ناپایدار نیست.

نکته ادبی: گرد گردان سپهر استعاره از تغییرات پیاپی زمانه است.

بدو گفت ما را چه شایسته تر چنین گفت کان کس که آهسته تر

پرسید چه خصلتی برای ما شایسته‌تر است؟ پاسخ داد: کسی که آهسته‌تر (صبورتر) است.

نکته ادبی: آهسته به معنای صبور، بردبار و باوقار است.

بپرسید ازو گفت آهسته کیست که بر تیز مردم بباید گریست

پرسید فرد آهسته و صبور کیست؟ و چرا باید برای افراد تندرو گریست؟

نکته ادبی: تیز مردم کنایه از افراد عجول و شتاب‌زده است.

چنین داد پاسخ که از عیب جوی نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی

پاسخ داد: کسی که از عیب‌جویان دوری می‌کند و وارد گفت‌وگوهای بیهوده نمی‌شود.

نکته ادبی: سر پیچیدن کنایه از دوری کردن و بی‌توجهی است.

به نزدیک او شرم و آهستگی هنرمندی و رای و شایستگی

نزد او، شرم، بردباری، هنرمندی، خرد و شایستگی ارزشمند است.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

بپرسید ازو نامور شهریار که ازمردمان کیست امیدوار

شهریار نامدار پرسید که از میان مردمان، چه کسی امیدوار است؟

نکته ادبی: امیدوار در اینجا به معنای کسی است که انتظار خیر دارد.

چنین گفت کان کس که کوشاترست دوگوشش بدانش نیوشاترست

گفت کسی که کوشاتر است و گوش‌هایش برای شنیدن دانش مشتاق‌تر است.

نکته ادبی: نیوشاتر به معنای شنونده و گوش‌دهنده است.

بپرسید ازو شهریار جهان از آگاهی نیک و بد در نهان

پادشاه از او درباره آگاهی از رازهای پنهان نیک و بد پرسید.

نکته ادبی: نهان به معنای عالم غیب یا رازهای درونی است.

چنین داد پاسخ که از آگهی فراوان بود کژ ومغزش تهی

پاسخ داد که در مورد این آگاهی‌ها، بسیاری از ادعاها کج‌فهمی و تهی‌مغزی است.

نکته ادبی: مغزش تهی کنایه از نادانی و بی‌پایه بودن است.

مگر آنک گفتند خاکست جای ندانم چه گویم ز دیگر سرای

مگر اینکه بگویند جایگاه نهایی خاک است؛ در مورد دنیای دیگر چیزی نمی‌دانم که بگویم.

نکته ادبی: دیگر سرای به معنای عالم پس از مرگ است.

بدو گفت کسری که آباد شهر کدامست و مازو چه داریم بهر

کسری پرسید که شهر آباد کدام است و ما چه بهره‌ای از آن داریم؟

نکته ادبی: آباد شهر استعاره از کشوری است که در امنیت و رفاه است.

چنین داد پاسخ که آبادجای ز داد جهاندار باشد به پای

پاسخ داد که آبادی هر جایگاه، مرهون عدالت حاکم و پادشاه است.

نکته ادبی: به پای بودن کنایه از برقراری و استمرار آبادانی است.

بپرسید کسری که بیدارتر پسندیده تر مرد وهشیارتر

پرسید بیدارترین، پسندیده‌ترین و هوشیارترین مرد کیست؟

نکته ادبی: بیدار در ادبیات عرفانی به معنای کسی است که از غفلت رسته است.

به گیتی کدامست بامن بگوی که بفزاید از دانش آبروی

در این دنیا چه کسی است که با دانش، آبروی خود را می‌افزاید؟

نکته ادبی: آبرو به معنای حیثیت و اعتبار اجتماعی است.

چنین داد پاسخ که دانای پیر که با آزمایش بود یادگیر

پاسخ داد که دانای کهنسالی است که با تکیه بر تجربه، می‌آموزد و به یاد می‌سپارد.

نکته ادبی: آزمایش در اینجا به معنای تجربه زیسته است.

بدو گفت کسری که رامش کراست که دارد به شادی همی پشت راست

پرسید چه کسی در آرامش است و چه کسی پشتش به شادی گرم است؟

نکته ادبی: رامش به معنای آسایش و آرامش خاطر است.

چنین داد پاسخ که هر کو زبیم بود ایمن و باشدش زر و سیم

پاسخ داد: کسی که از ترس ایمن است و دارایی کافی دارد.

نکته ادبی: زر و سیم کنایه از ثروت و بی‌نیازی مالی است.

بدو گفت ما را ستایش به چیست به نزدیک هرکس پسندیده کیست

شاه پرسید: شایستگیِ ستایش در چیست و چه کسی نزد همه پسندیده است؟

نکته ادبی: ستایش به معنای تحسین و برتری است.

چنین داد پاسخ که او را نیاز بپوشد همی رشک با ننگ و آز

آن دانای بزرگ در پاسخ پادشاه گفت که شخصی که نیاز و حاجتی دارد، باید با پنهان کردن آن، از آشکار شدن خواری و طمع خود جلوگیری کند تا آبرویش حفظ شود.

نکته ادبی: همی در اینجا نشانه استمرار است و واژه نیاز به معنای حاجت و فقر است.

همان رشک و کینش نباشد نهان پسندیده او باشد اندر جهان

همچنین کینه و رشک ورزیدن نیز نباید پنهان بماند و اگر کسی آشکارا با این صفات ناپسند مبارزه کند یا آن‌ها را ابراز نکند، در نظر مردم پسندیده‌تر و باوقارتر است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد مفهومی میان پنهان بودن و پسندیدگی رفتار.

ز مرد شکیبا بپرسید شاه که از صبر دارد به سر بر کلاه

سپس پادشاه از مرد شکیبا که به واسطه صبر و بردباری‌اش به کمال و پادشاهیِ بر نفس دست یافته بود، سوالاتی پرسید.

نکته ادبی: کلاه به سر داشتن کنایه از بزرگی و سروری است.

چنین گفت کان کس که نومید گشت دل تیره رایش چوخورشید گشت

مرد حکیم پاسخ داد که آن کسی که از دنیا نومید و دلسرد می‌شود، در واقع بینش تاریکش به سوی روشنایی و درک حقیقت تغییر مسیر می‌دهد.

نکته ادبی: تشبیه تیره رای (اندیشه تاریک) به خورشید استعاره از روشن‌بینی و بصیرت است.

دگرآنک روزش بباید شمرد به کار بزرگ اندرون دست برد

همچنین گفت کسی که ارزش روزگار خود را می‌شناسد و عمرش را بیهوده تلف نمی‌کند، باید به کارهای بزرگ و ارزشمند همت بگمارد.

نکته ادبی: دست بردن به کار کنایه از آغاز کردن و همت گماردن است.

بدو گفت غم دردل کیست بیش کز اندوه سیرآید از جان خویش

پادشاه پرسید چه کسی از همه در دل اندوهگین‌تر است، به طوری که از زندگی خود خسته و سیر شده است؟

نکته ادبی: سیر آمدن از جان کنایه از بیزاری از زندگی است.

چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت بیفتاد و نومید گردد ز بخت

حکیم پاسخ داد که آن کسی که از مقام و جایگاه خود سقوط کرده و به اقبال و بخت خویش ناامید شده است، بیشترین رنج را می‌کشد.

نکته ادبی: بخت در ادبیات کهن به معنای شانس و تقدیر است.

بپرسید ازو شهریار بلند که از ما که دارد دلی دردمند

پادشاه عالی‌مقام پرسید که در میان ما چه کسی دلی دردمند و نگران دارد؟

نکته ادبی: شهریار بلند صفت فاعلی برای پادشاه است.

چنین گفت کان کو خردمند نیست توانگر کش از بخت فرزند نیست

خردمند گفت آن کسی که از نعمت عقل و دانش بی‌بهره است و همچنین کسی که با وجود ثروتمند بودن، فرزندی ندارد که میراث‌دار او باشد، دردمند است.

نکته ادبی: توانگر کنایه از ثروتمند است.

بپرسید شاه از دل مستمند نشسته به گرم اندرون بی گزند

پادشاه از او پرسید که چه کسی با وجود مصائب و مشکلات، با آرامش و بدون هیچ آسیبی در دنیا زندگی می‌کند؟

نکته ادبی: دل مستمند به معنای دل نیازمند و دردمند است.

بدو گفت با دانشی پارسا که گردد برو ابلهی پادشا

مرد دانایِ پاک‌نهاد به او پاسخ داد که تنها کسی که نادانی بر وجودش حاکم شده و کنترلش را در دست گرفته است، از آرامش دور است (و آنکه خردمند است آسوده است).

نکته ادبی: پارسا به معنای پرهیزکار و پاک‌دامن است.

بپرسید نومیدتر کس کدام که دارد توانایی و نیک نام

پادشاه پرسید که ناامیدترین فرد در میان مردم، با وجود داشتن توانایی و نام نیک، کیست؟

نکته ادبی: نومیدتر صفت تفضیلی به معنای ناامیدترین است.

چنین گفت کان کو ز کار بزرگ بیفتد بماند نژند وسترگ

حکیم پاسخ داد کسی که از انجام کارهای بزرگ و مسئولیت‌های مهم بازمانده و در نتیجه افسرده و ناتوان شده است.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و در اینجا اشاره به عظمت کار است.

بپرسید ازو شاه نوشین روان که ای مرد دانا و روشن روان

پادشاه انوشیروان که روشن‌ضمیر بود، از او پرسید ای مرد دانا و آگاه.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقب انوشیروان ساسانی است.

که دانی که بی نام وآرایشست که او از در مهر و بخشایشست

می‌دانی چه کسی از نظر اخلاقی بی‌نام و نشان و فاقد آراستگی انسانی است و از مهربانی و بخشش بی‌بهره است؟

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای فضایل اخلاقی است.

بدو گفت مرد فراوان گناه گنهکار درویش و بی دستگاه

او پاسخ داد که گنهکارِ فقیر و ناتوانی که در گناه غرق شده، فرومایه‌ترین فرد است.

نکته ادبی: بی‌دستگاه کنایه از ناتوانی و نداشتن ابزار قدرت است.

بپرسید وگفتش که برگوی راست که تا از گذشته پشیمان کراست

پادشاه پرسید راستش را بگو که چه کسی از کارهای گذشته‌اش پشیمان است؟

نکته ادبی: برگوی راست کنایه از صداقت در پاسخ است.

چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ که بر سر نهد پادشا روز مرگ

پاسخ داد کسی که در هنگام مرگ، بار سنگین پادشاهی و مسئولیت‌ها بر سرش فشار می‌آورد (و در این لحظه وحشت‌زده است).

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود است که در اینجا استعاره از بار گناه یا مسئولیت پادشاهی است.

پشیمان شود دل کند پرهراس که جانش به یزدان بود ناسپاس

چنین کسی در لحظه مرگ دلش پر از هراس می‌شود، چرا که جانش نسبت به پروردگار ناسپاس بوده است.

نکته ادبی: ایزد و یزدان هر دو به معنای خداوند است.

ودیگر که کردار دارد بسی به نزدیک آن ناسپاسان کسی

و همچنین کسی که کارهای ناشایست بسیاری انجام داده و در نزد افراد ناسپاس، همراه و هم‌دست بوده است.

نکته ادبی: کردار در اینجا اشاره به اعمال منفی دارد.

بپرسید وگفت ای خرد یافته هنرها یک اندر دگر بافته

پادشاه گفت ای کسی که خرد را به کمال یافته‌ای و هنرها را در وجود خود جمع کرده‌ای.

نکته ادبی: بافته کنایه از پیوستگی و هماهنگی فضایل در وجود فرد است.

چه دانی کزو تن بود سودمند همان بر دل هر کسی ارجمند

چه چیزی را می‌شناسی که برای تن سودمند و برای دل هر انسانی عزیز و ارزشمند باشد؟

نکته ادبی: ارجمند به معنای عزیز و گرانبها است.

چنین داد پاسخ که ناتندرست که دل را جز از شادمانی نجست

پاسخ داد که انسان بیمار و ناتوان، که همیشه در آرزوی شادمانی و سلامت است.

نکته ادبی: ناتندرست به معنای بیمار است.

چو از درد روزی بسستی بود همه آرزو تندرستی بود

وقتی که فردی به دلیل بیماری و درد دچار ضعف است، تمام آرزویش بازگشت به تندرستی است.

نکته ادبی: سستی کنایه از ضعف جسمانی ناشی از بیماری است.

بپرسید و گفتش که از آرزوی چه بیشست پیداکن ای نیک خوی

پادشاه پرسید ای نیک‌خوی، بگو که بزرگ‌ترین آرزوی انسان چیست؟

نکته ادبی: نیک‌خوی صفت کسی است که اخلاق نیکو دارد.

بدو گفت چون سرفرازی بود همه آرزو بی نیازی بود

به او گفت هنگامی که انسان به جایگاه عالی و بزرگی می‌رسد، تنها آرزویش بی‌نیازی از دیگران است.

نکته ادبی: سرفرازی کنایه از مقام و بزرگی است.

چو ازبی نیازی بود تندرست نباید جز از کام دل چیز جست

چون انسان از بی‌نیازی به تندرستی می‌رسد، دیگر جز رسیدن به خواسته‌های قلبی‌اش به چیز دیگری نمی‌اندیشد.

نکته ادبی: کام دل کنایه از آرزوهای مطلوب است.

ازان پس چنین گفت با رهنمون که بردل چه اندیشه آید فزون

پس از آن، پادشاه از آن راهنمای دانا پرسید که چه فکری بیش از همه بر دل انسان چیره می‌شود؟

نکته ادبی: رهنمون لقب کسی است که راهنمایی می‌کند.

چنین داد پاسخ که ای را سه روی بسازد خردمند با راه جوی

پاسخ داد ای پادشاه، فرد خردمند باید سه نکته مهم را همیشه در نظر داشته باشد.

نکته ادبی: راه جوی به معنای حقیقت‌طلب و طالب راه راست است.

یکی آنک اندیشد از روز بد مگر بی گنه برتنش بد رسد

یکی آنکه از سختی‌های روزگار بترسد و مراقب باشد تا بی‌گناه دچار گرفتاری نشود.

نکته ادبی: روز بد کنایه از بدشانسی و مصیبت است.

بترسد ز کار فریبنده دوست که با مغز جان خواهد وخون وپوست

دوم اینکه از دوست فریبکار که ظاهری مهربان دارد اما در باطن قصد جان و هستی او را دارد، برحذر باشد.

نکته ادبی: خون و پوست کنایه از نابودی کامل و گرفتن هستی است.

سه دیگر ز بیدادگر شهریار که بیگار بستاند از مرد کار

سوم اینکه از پادشاه ستمکار که بدون مزد و با زور از مردم کار می‌کشد، بترسد.

نکته ادبی: بیگار به معنای کار بدون مزد و اجباری است.

چه نیکو بود گردش روزگار خردیافته مرد آموزگار

چه زیباست گردش روزگار برای مرد دانشمندی که آموزگار دیگران است.

نکته ادبی: گردش روزگار استعاره از تغییرات تقدیر است.

جهان روشن وپادشا دادگر ز گردون نیابی فزون زین هنر

اگر دنیا روشن و پادشاه دادگر باشد، از این بالاتر هنری در جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و سرنوشت است.

بپرسیدش از دین و از راستی کزو دور باشد بدو کاستی

پادشاه از او درباره دین و راستی که مایه دوری از نقص و کاستی است، پرسید.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و نقصان است.

بدو گفت شاها بدینی گرای کزو نگسلد یاد کرد خدای

به او گفت ای شاه، به دینی روی آور که در آن یاد خداوند هرگز فراموش نشود.

نکته ادبی: نگسلد به معنای قطع نشدن است.

همان دوری از کژی و راه دیو بترس از جهانبان و کیهان خدیو

همچنین از کژی و راه شیطان دوری کن و از آفریدگار جهان و فرمانروای هستی بترس.

نکته ادبی: کیهان خدیو لقبی برای خداوند به معنای پادشاه جهان است.

به فرمان یزدان نهاده دو گوش وزیشان نباشد کسی با خروش

به فرمان یزدان گوش فرا ده و از کسانی باش که در برابر او سرکش نیستند.

نکته ادبی: خروش در اینجا به معنای سرکشی و نافرمانی است.

ازان پس بپرسیدش از پادشا که فرماروانست بر پارسا

سپس از او درباره ویژگی‌های پادشاهی که بر افراد پارسا فرمانروایی می‌کند، پرسید.

نکته ادبی: فرماروان به معنای فرمانروا است.

کزایشان کدامست پیروزبخت که باشد به گیتی سزاوار تخت

پرسید کدام‌یک از آنان پیروزمندترند و شایستگی تکیه زدن بر تخت پادشاهی را دارند؟

نکته ادبی: پیروزبخت به معنای کسی است که اقبال بلند دارد.

چنین گفت کان کوبود دادگر خرد دارد و رای و شرم و هنر

پاسخ داد آن کسی که دادگر باشد و از خرد، بینش، شرم و هنر برخوردار باشد.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

بپرسیدش از دوستان کهن که باشند هم کوشه و یک سخن

پادشاه از او درباره دوستان قدیمی پرسید که هم‌نشین و هم‌فکر هستند.

نکته ادبی: هم‌کوشه کنایه از هم‌نشین و نزدیک است.

چنین داد پاسخ که از مرد دوست جوانمردی وداد دادن نکوست

پاسخ داد که در دوستی، جوانمردی و انصاف و عدالت ورزیدن بهترین کار است.

نکته ادبی: داد دادن کنایه از انصاف و عدالت است.

نخواهد به تو بد به آزرم کس به سختی بود یار و فریادرس

دوست واقعی برای تو بدی نمی‌خواهد و در سختی‌ها یاور و فریادرس توست.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و احترام است.

بدو گفت کسری کرا بیش دوست که با او یکی بود از مغز و پوست

کسری پرسید چه کسی بیشتر از همه دوست‌داشتنی است و با تو از نظر عقلی و وجودی یکی است؟

نکته ادبی: کسری لقب انوشیروان ساسانی است.

چنین داد پاسخ که از نیک دل جدایی نخواهد جز از دل گسل

پاسخ داد کسی که دلش پاک است و جز با مرگ (گسستن دل از تن) از تو جدا نمی‌شود.

نکته ادبی: دل‌گسل استعاره از مرگ است.

دگر آنکسی کو نوازنده تر نکوتر به کردار و سازنده تر

دیگری آن کسی است که نوازنده و مهربان‌تر است و در کردار و ساختن زندگی بهتر عمل می‌کند.

نکته ادبی: نوازنده به معنای مهربان و دلسوز است.

بپرسید دشمن کرا بیشتر که باشد بدو بر بداندیش تر

پادشاه پرسید چه کسی دشمن‌تر است و بیشتر بداندیشی می‌کند؟

نکته ادبی: بداندیش به معنای بدخواه است.

چنین داد پاسخ که برترمنش که باشد فروان بدو سرزنش

پاسخ داد کسی که منش و غرور بالایی دارد و دیگران را زیاد سرزنش می‌کند.

نکته ادبی: برترمنش به معنای کسی است که خود را برتر می‌بیند (متکبر).

همان نیز کاو آز دارد درشت پرآژنگ رخساره و بسته مشت

و همچنین کسی که آز و طمع زیادی دارد، چهره‌اش درهم‌کشیده و مشتش در برابر بخشش بسته است.

نکته ادبی: پرآژنگ کنایه از چهره عبوس و اخمو است.

بپرسید تا جاودان دوست کیست ز درد جدایی که خواهد گریست

بپرس که در این جهانِ گذرا، دوستِ حقیقی و همیشگی کیست؟ و آن کسی که در هنگامِ جدایی و مرگ، برای انسان سوگواری می‌کند و دلتنگ می‌شود، چه کسی است؟

نکته ادبی: جاودان در اینجا به معنایِ ماندگار است و گریستن استعاره از غمِ دوری است.

چنین داد پاسخ که کردار نیک نخواهد جدا بودن از یار نیک

بزرگمهر پاسخ داد: کردار و رفتارِ شایسته، یگانه رفیقی است که هیچ‌گاه از انسانِ نیک‌سیرت جدا نخواهد شد.

نکته ادبی: یار نیک در اینجا به معنایِ انسانِ دارایِ فضیلت و منشِ انسانی است.

چه ماند بدو گفت جاوید چیز که آن چیز کمی نگیرد به نیز

شاه دوباره پرسید: در این دنیا چه چیزی است که همیشگی و پایدار است و به هیچ‌وجه از ارزش و اعتبارش کاسته نمی‌شود؟

نکته ادبی: به نیز در زبانِ کهن به معنایِ به هیچ‌وجه و در هیچ حالتی است.

چنین داد پاسخ که انباز مرد نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد

پاسخ داد: آن چیزی که انباز و همراهِ آدمی است (جان یا کردار)، نه کم می‌شود، نه از بین می‌رود و نه از رنج‌ها هراسی دارد.

نکته ادبی: انباز در اینجا به معنایِ همدم و همراهِ درونی است.

چنین گفت کین جان دانا بود که بر آرزوها توانا بود

سپس گفت: آن پدیده، جانِ دانا و خردمند است که قدرتِ تحقق بخشیدن به آرزوها و خواسته‌ها را دارد.

نکته ادبی: توانا بودنِ جان اشاره به نیرویِ عقل دارد که می‌تواند بر هواهایِ نفسانی چیره شود.

بدو گفت شاه ای خداوند مهر چه باشد به پهنا فزون از سپهر

شاه از او پرسید: ای کسی که صاحبِ معرفت و خرد هستی، چه چیزی وجود دارد که از پهنه آسمان‌ها نیز وسیع‌تر و بزرگ‌تر است؟

نکته ادبی: خداوندِ مهر در اینجا ترکیبِ عطفی به معنای صاحبِ محبت و شفقت است.

چنین گفت کان شاه بخشنده دست ودیگر دل مرد یزدان پرست

بزرگمهر پاسخ داد: آن دو چیز، یکی دستِ بخشنده و سخاوتمندِ پادشاه است و دیگری قلبِ انسانی که خداشناس و دین‌دار است.

نکته ادبی: یزدان‌پرست اشاره به مؤمنِ حقیقی و عارف دارد.

بپرسید وگفتا چه با زیب تر کزان برفرازد خردمند سر

شاه پرسید: چه ویژگی‌ای ارزشمندتر است که انسانِ خردمند به‌خاطرِ داشتنِ آن، سربلند می‌شود؟

نکته ادبی: بافراشتنِ سر کنایه از افتخار و سربلندی و عزتِ نفس است.

چنین داد پاسخ که ای پادشا مده گنج هرگز بناپارسا

پاسخ داد: ای پادشاه، هرگز ثروت و گنجِ خود را به فردِ ناشایست و نااهل نبخش.

نکته ادبی: ناپارسا به معنایِ کسی است که تقوا و خویشتن‌داری ندارد.

چو کردار با ناسپاسان کنی همی خشن خشک اندر آب افگنی

اگر به افرادِ ناسپاس نیکی کنی، مانندِ آن است که تلاش کنی با آب، خشکی (و آتشِ حرصِ آن‌ها) را خاموش کنی که بی‌فایده است.

نکته ادبی: خشنِ خشک استعاره از تندی و ناسپاسیِ نااهلان است.

بدو گفت اندر چه چیزست رنج کزو کم شود مرد را آز گنج

شاه پرسید: چه چیزی باعثِ رنج و زحمت است و باعث می‌شود که ثروتِ آدمی کم شود؟

نکته ادبی: آزِ گنج کنایه از طمعِ بیش‌از‌حد و انباشتِ ثروت است.

بدو داد پاسخ که ای شهریار همیشه دلت باد چون نوبهار

بزرگمهر پاسخ داد: ای پادشاه، امیدوارم دلِ تو همیشه مانندِ فصلِ بهار، شاداب و بی‌دغدغه باشد.

نکته ادبی: نو بهار نمادِ طراوت، سرسبزی و خوشحالی است.

پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج نخواهد تن و زندگانی و گنج

کسی که فرمان‌بردارِ پادشاهِ بدخو و ظالم است، از رنج و ناراحتی، دیگر به زندگی و ثروتِ خود نیز علاقه‌ای نخواهد داشت.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا به معنایِ خادم و رعیت است.

بپرسید وگفتش چه دیدی شگفت کزان برتر اندازه نتوان گرفت

شاه پرسید: چه شگفتیِ بزرگی در جهان دیده‌ای که نمی‌توان حدی برای آن قائل شد؟

نکته ادبی: شگفت در اینجا به معنایِ امرِ عجیب و مبهوت‌کننده است.

چنین گفت با شاه بوزرجمهر که یک سر شگفتست کار سپهر

بزرگمهر به شاه گفت: حقیقت این است که تمامِ گردشِ روزگار و چرخِ فلک، حیرت‌انگیز و پر از شگفتی است.

نکته ادبی: سپهر کنایه از سرنوشت و گردونِ گردان است.

یکی مرد بینیم با دستگاه کلاهش رسیده بابر سیاه

می‌بینیم فردی را که صاحبِ قدرت و جاه و جلال است و به چنان مقامی رسیده که سرش به ابرها می‌ساید (بسیار بلندپایه است).

نکته ادبی: کلاهش رسیده بابر سیاه کنایه از رسیدن به اوجِ اقتدار و ثروت است.

که او دست چپ را نداند ز راست ز بخشش فزونی نداند نه کاست

در عین حال، او آن‌قدر نادان است که فرقِ چپ و راستِ خود را نمی‌داند و هیچ درکی از بخشش، فزونی یا کاهشِ دارایی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به فردی که بدونِ دانش به جایگاهِ بالا رسیده است.

یکی گردش آسمان بلند ستاره بگوید که چونست وچند

و از سوی دیگر، گردشِ آسمان چنان است که حتی ستاره‌شناسان نیز نمی‌توانند به درستیِ تقدیر و تغییراتِ آن پی ببرند.

نکته ادبی: ستاره کنایه از علمِ نجوم و پیش‌گویی است.

فلک رهنمونش به سختی بود همه بهر او شوربختی بود

چرخِ فلک همواره با او سرِ ناسازگاری دارد و گویا سرنوشتِ او را با بدبختی گره زده است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نقشِ عاملِ اصلی در شوربختی را دارد.

گرانتر چه دانی بدو گفت شاه چنین داد پاسخ که سنگ گناه

شاه پرسید: چه چیزی سنگین‌تر از همه چیز است؟ بزرگمهر پاسخ داد: بارِ سنگینِ گناه.

نکته ادبی: سنگِ گناه استعاره از فشارِ روانی و اخرویِ اعمالِ ناپسند است.

بپرسید کز برتری کارها ز گفتارها هم ز کردارها

شاه پرسید: در میانِ کارها، گفتارها و رفتارها، کدام یک ننگ‌آورتر است؟

نکته ادبی: برتری در اینجا به معنایِ برجستگیِ صفت است.

کدامست با ننگ و با سرزنش که باشد ورا هر کسی بدکنش

کدام رفتار است که باعثِ سرزنش می‌شود و باعث می‌شود همگان فرد را دارایِ خویِ ناپسند بدانند؟

نکته ادبی: بدکنش یعنی کسی که اعمالِ زشت انجام می‌دهد.

چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه ستیهیدن مردم بیگناه

بزرگمهر پاسخ داد: زشتیِ عملِ پادشاه در ستیزه‌جویی با انسانِ بی‌گناه است.

نکته ادبی: زفتی به معنایِ خشونت، درشتی و بی‌رحمی است.

توانگرکه تنگی کند درخورش دریغ آیدش پوشش و پرورش

همچنین، انسانِ ثروتمندی که در خرج کردن برایِ آسایشِ خود و دیگران خساست می‌کند و از پوشش و پرورشِ خود نیز دریغ دارد.

نکته ادبی: تنگی کردن کنایه از خسیس بودن است.

زنانی که ایشان ندارند شرم بگفتن ندارند آواز نرم

زنانی که شرم و حیا ندارند و هنگامِ سخن گفتن، صدایِ خود را بلند و نامحترمانه می‌کنند.

نکته ادبی: آوازِ نرم کنایه از سخنِ سنجیده و باادب است.

همان نیک مردان که تندی کنند وگر تنگ دستان بلندی کنند

همچنین مردانِ نیک‌سیرتی که تندی می‌کنند و یا افرادِ کم‌بضاعت که سعی می‌کنند ادایِ بزرگان را درآورند.

نکته ادبی: بلندی کردن در اینجا به معنایِ ادعایِ جایگاهِ بالاتر از توانِ خود است.

دروغ آنک بی رنگ و زشتست وخوار چه بر نابکار و چه بر شهریار

و دروغ گفتن که عملی بی‌ارزش و زشت است، چه از سویِ فردِ معمولی و چه از سویِ پادشاه سر بزند.

نکته ادبی: بی‌رنگ کنایه از بی‌ارزش و بی‌اصالت بودن است.

به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت که هم آشکارست و هم در نهفت

در این جهان، چه چیزی از نیکی وجود دارد که هم آشکار است و هم در نهان به کار می‌آید؟

نکته ادبی: نهفت به معنایِ پنهان و درونی است.

کزو مرد داننده جوشن کند روان را بدان چیز روشن کند

چیزی که انسانِ دانا آن را مانندِ زرهی برایِ خود می‌سازد و جانش را به وسیله آن روشن می‌کند.

نکته ادبی: جوشن ساختن کنایه از محافظتِ خویش در برابرِ بدی‌ها با سلاحِ نیکی است.

چنین داد پاسخ که کوشان بدین به گیتی نیابد جز از آفرین

بزرگمهر پاسخ داد: کسی که در این راه (نیکی) تلاش کند، در دنیا جز ستایش و آفرین، چیزی دریافت نخواهد کرد.

نکته ادبی: کوشان به معنایِ تلاش‌کننده است.

دگر آنک دارد ز یزدان سپاس بود دانشی مرد نیکی شناس

دیگری آن است که سپاس‌گزارِ خداوند باشد؛ چنین فردی انسانی دانا و نیک‌شناس است.

نکته ادبی: یزدان‌شناس بودنِ ریشه در شکرگزاری دارد.

بدو گفت کسری که کرده چه به چه ناکرده از شاه وز مرد مه

کسری پرسید: چه کاری خوب است که انجام دهیم و چه کاری است که حتی شاه و بزرگان نیز نباید انجام دهند؟

نکته ادبی: مردِ مه یعنی مردِ بزرگ و صاحبِ جاه.

چه بهتر کزو باز داریم چنگ گرفته چه بهتر ز بهر درنگ

از چه چیزی باید دوری کنیم و چه چیزی را برایِ لحظاتی درنگ و تأمل، نگه داریم؟

نکته ادبی: چنگ بازداشتن کنایه از دست کشیدن و رها کردن است.

چه بهتر ز فرمودن وداشتن وگر مرد را خوار بگذاشتن

چه چیزی بهتر است که به آن فرمان دهیم و آن را حفظ کنیم، یا چه کسی را بهتر است که خوار بشماریم و رها کنیم؟

نکته ادبی: فرمودن و داشتنِ اشاره به مدیریتِ امور و حفظِ ارزش‌هاست.

به پاسخ نگه داشتن گفت خشم که از بیگناهان بخوابند چشم

بزرگمهر پاسخ داد: بهتر است خشم را کنترل کنی، به‌گونه‌ای که به بی‌گناهان آسیب نرسد.

نکته ادبی: خوابیدنِ چشم کنایه از غفلت و نادیده گرفتنِ حقیقت است.

دگر آنک بیدار داری روان بکوشی تو در کارها تا توان

همچنین لازم است ذهنت را بیدار و هوشیار نگه داری و در تمامِ کارها تا حدِ توان تلاش کنی.

نکته ادبی: روان بیدار داشتن یعنی آگاهی و هوشیاریِ عقلانی.

فروهشته کین برگرفته امید بتابد روان زو به کردار شید

کینه را دور بریز و امیدواری را در خود زنده نگه دار تا جانت همچون خورشید درخشان شود.

نکته ادبی: شید به معنایِ خورشید و استعاره از درخششِ معنوی است.

ز کار بزه چند یابی مزه بیفگن مزه دور باش از بزه

از کارهایِ گناه‌آلود چه لذتی می‌بری؟ آن لذتِ زودگذر را رها کن و از گناه فاصله بگیر.

نکته ادبی: مزه در اینجا استعاره از لذت‌هایِ دنیویِ بی‌ارزش است.

سپاس ازخداوند خورشید و ماه که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه

خداوندِ خورشید و ماه را سپاس می‌گویم که از این گفت‌وگویِ دشوار با بزرگمهر و شاه، به سلامت بیرون آمدم.

نکته ادبی: رستم در اینجا به معنایِ نجات یافتم و خلاص شدم است.

چو این کار دلگیرت آمد ببن ز شطرنج باید که رانی سخن

چون این مطالبِ عمیق و دلگیر برایت تمام شد، اکنون وقتِ آن است که درباره شطرنج سخن بگویی.

نکته ادبی: دلگیر در اینجا به معنایِ سنگین و تأمل‌برانگیز است.