شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۴ - داستان مهبود با زروان

فردوسی
چنین گفت موبد که بر تخت عاج چو کسری کسی نیز ننهاد تاج
به بزم و برزم و به پرهیز وداد چنو کس ندارد ز شاهان به یاد
ز دانندگان دانش آموختی دلش را بدانش برافروختی
خور وخواب با موبدان داشتی همی سر به دانش برافراشتی
برو چون روا شد به چیزی سخن تو ز آموختن هیچ سستی مکن
نباید که گویی که دانا شدم به هر آرزو بر توانا شدم
چو این داستان بشنوی یادگیر ز گفتار گوینده دهقان پیر
بپرسیدم از روزگار کهن ز نوشین روان یاد کرد این سخن
که او را یکی پاک دستور بود که بیدار دل بود و گنجور بود
دلی پرخرد داشت و رای درست ز گیتی به جز نیکنامی نجست
که مهبود بدنام آن پاک مغز روان و دلش پر ز گفتار نغز
دو فرزند بودش چو خرم بهار همیشه پرستندهٔ شهریار
شهنشاه چون بزم آراستی و گر به رسم موبدی خواستی
نخوردی جز ازدست مهبود چیز هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز
خورش خانه در خان او داشتی تن خویش مهمان او داشتی
دو فرزند آن نامور پارسا خورش ساختندی بر پادشا
بزرگان ز مهبود بردند رشک همی ریختندی برخ بر سرشک
یکی نامور بود زروان به نام که او را بدی بر در شاه کام
کهن بود و هم حاجب شاه بود فروزندهٔ رسم درگاه بود
ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی همه ساله بودی پر از آبروی
همی ساختی تا سر پادشا کند تیز برکار آن پارسا
ببد گفت از ایشان ندید ایچ راه که کردی پرآزار زان جان شاه
خردمند زان بد نه آگاه بود که او را به درگاه بدخواه بود
ز گفتار و کردار آن شوخ مرد نشد هیچ مهبود را روی زرد
چنان بد که یک روز مردی جهود ز زروان درم خواست از بهر سود
شد آمد بیفزود در پیش اوی برآمیخت با جان بدکیش اوی
چو با حاجب شاه گستاخ شد پرستندهٔ خسروی کاخ شد
ز افسون سخن رفت روزی نهان ز درگاه وز شهریار جهان
ز نیرنگ وز تنبل و جادویی ز کردار کژی وز بدخویی
چو زروان به گفتار مرد جهود نگه کرد وزان سان سخنها شنود
برو راز بگشاد و گفت این سخن به جز پیش جان آشکارا مکن
یکی چاره باید تو را ساختن زمانه ز مهبود پرداختن
که او را بزرگی به جایی رسید که پای زمانه نخواهد کشید
ز گیتی ندارد کسی رابکس تو گویی که نوشین روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چیز خورشها نخواهد جهاندار نیز
شدست از نوازش چنان پرمنش که هزمان ببوسد فلک دامنش
چنین داد پاسخ به زروان جهود کزین داوری غم نباید فزود
چو برسم بخواهد جهاندار شاه خورشها ببین تا چه آید به راه
نگر تابود هیچ شیر اندروی پذیره شو وخوردنیها ببوی
همان بس که من شیر بینم ز دور نه مهبود بینی تو زنده نه پور
که گر زو خورد بی گمان روی و سنگ بریزد هم اندر زمان بی درنگ
نگه کرد زروان به گفتار اوی دلش تازه تر شد به دیدار اوی
نرفتی به درگاه بی آن جهود خور و شادی و کام بی او نبود
چنین تا برآمد برین چندگاه بد آموز پویان به درگاه شاه
دو فرزند مهبود هر بامداد خرامان شدندی برشاه راد
پس پردهٔ نامور کدخدای زنی بود پاکیزه و پاک رای
که چون شاه کسری خورش خواستی یکی خوان زرین بیاراستی
سه کاسه نهادی برو از گهر به دستار زربفت پوشیده سر
زدست دو فرزند آن ارجمند رسیدی به نزدیک شاه بلند
خورشها زشهد وز شیر و گلاب بخوردی وآراستی جای خواب
چنان بد که یک روز هر دو جوان ببردند خوان نزدنوشین روان
به سر برنهاده یکی پیشکار که بودی خورش نزد او استوار
چو خوان اندرآمد به ایوان شاه بدو کرد زروان حاجب نگاه
چنین گفت خندان به هر دو جوان که ای ایمن از شاه نوشین روان
یکی روی بنمای تا زین خورش که باشد همی شاه را پرورش
چه رنگست کاید همی بوی خوش یکی پرنیان چادر از وی بکش
جوان زان خورش زود بگشاد روی نگه کرد زروان ز دور اند روی
همیدون جهود اندرو بنگرید پس آمد چو رنگ خورشها بدید
چنین گفت زان پس به سالار بار که آمد درختی که کشتی به بار
ببردند خوان نزد نوشین روان خردمند و بیدار هر دو جوان
پس خوان همی رفت زروان چو گرد چنین گفت با شاه آزادمرد
که ای شاه نیک اختر و دادگر تو بی چاشنی دست خوردن مبر
که روی فلک بخت خندان تست جهان روشن از تخت و میدان تست
خورشگر بیامیخت با شیر زهر بداندیش را باد زین زهر بهر
چو بشنید زو شاه نوشین روان نگه کرد روشن به هر دوجوان
که خوالیگرش مام ایشان بدی خردمند و با کام ایشان بدی
جوانان ز پاکی وز راستی نوشتند بر پشت دست آستی
همان چون بخوردند از کاسه شیر توگویی بخستند هر دو به تیر
بخفتند برجای هر دو جوان بدادند جان پیش نوشین روان
چوشاه جهان اندران بنگرید برآشفت و شد چون گل شنبلید
بفرمود کز خان مهبود خاک برآرید وز کس مدارید باک
بر آن خاک باید بریدن سرش مه مهبود مانا مه خوالیگرش
به ایوان مهبود در کس نماند ز خویشان او درجهان بس نماند
به تاراج داد آن همه خواسته زن و کودک و گنج آراسته
رسیده از آن کار زروان به کام گهی کام دید اندر آن گاه نام
به نزدیک او شد جهود ارجمند برافراخت سر تا بابر بلند
بگشت اندرین نیز چندی سپهر درستی نهان کرده از شاه چهر
چنان بد که شاه جهان کدخدای به نخچیر گوران همی کرد رای
بفرمود تا اسب نخچیرگاه بسی بگذرانند در پیش شاه
ز اسبان که کسری همی بنگرید یکی را بران داغ مهبود دید
ازان تازی اسبان دلش برفروخت به مهبود بر جای مهرش بسوخت
فروریخت آب از دو دیده بدرد بسی داغ دل یاد مهبود کرد
چنین گفت کان مرد با جاه و رای ببردش چنان دیو ریمن ز جای
بدان دوستداری و آن راستی چرا زد روانش درکاستی
نداند جز از کردگار جهان ازان آشکارا درستی نهان
وزان جایگه سوی نخچیرگاه بیامد چنان داغ دل کینه خواه
ز هر کس بره برسخن خواستی ز گفتارها دل بیاراستی
سراینده بسیار همراه کرد به افسانه ها راه کوتاه کرد
دبیران و زروان و دستور شاه برفتند یک روز پویان به راه
سخن رفت چندی ز افسون و بند ز جادوی و آهرمن پرگزند
به موبد چنین گفت پس شهریار که دل رابه نیرنگ رنجه مدار
سخن جز به یزدان و از دین مگوی ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی
بدو گفت زروان انوشه بدی خرد را به گفتار توشه بدی
ز جادو سخن هرچ گویند هست نداند جز از مرد جادوپرست
اگر خوردنی دارد از شیر بهر پدیدار گرداند از دور زهر
چو بشنید نوشین روان این سخن برو تازه شد روزگار کهن
ز مهبود و هر دو پسر یاد کرد برآورد بر لب یکی باد سرد
به ز روان نگه کرد و خامش بماند سبک با ره گامزن را براند
روانش ز اندیشه پر دود بود که زروان بداندیش مهبود بود
همی گفت کین مرد ناسازگار ندانم چه کرد اندران روزگار
که مهبود بردست ماکشته شد چنان دوده را روز برگشته شد
مگر کردگار آشکارا کند دل و مغز ما را مدارا کند
که آلوده بینم همی زو سخن پر از دردم از روزگار کهن
همی رفت با دل پر از درد وغم پرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم
به منزل رسید آن زمان شهریار سراپرده زد بر لب جویبار
چو زروان بیامد به پرده سرای ز بیگانه پردخت کردند جای
ز جادو سخن رفت وز شهد و شیر بدو گفت شد این سخن دلپذیر
ز مهبود زان پس بپرسید شاه ز فرزند او تا چرا شد تباه
چو پاسخ ازو لرز لرزان شنید ز زروان گنهکاری آمد پدید
بدو گفت کسری سخن راست گوی مکن کژی و هیچ چاره مجوی
که کژی نیارد مگر کار بد دل نیک بد گردد از یار بد
سراسر سخن راست زروان بگفت نهفته پدید آورید از نهفت
گنه یک سر افگند سوی جهود تن خویش راکرد پر درد و دود
چو بشنید زو شهریار بلند هم اندر زمان پای کردش ببند
فرستاد نزد مشعبد جهود دواسبه سواری به کردار دود
چوآمد بدان بارگاه بلند بپرسید زو نرم شاه بلند
که این کار چون بود با من بگوی بدست دروغ ایچ منمای روی
جهود از جهاندار زنهار خواست که پیداکند راز نیرنگ راست
بگفت آنچ زروان بدو گفته بود سخن هرچ اندر نهان رفته بود
جهاندار بشنید خیره بماند رد و موبد و مرزبان را بخواند
دگر باره کرد آن سخن خواستار به پیش ردان دادگر شهریار
بفرمود پس تا دو دار بلند فروهشته از دار پیچان کمند
بزد مرد دژخیم پیش درش نظاره بروبر همه کشورش
به یک دار زروان و دیگر جهود کشنده برآهخت و تندی نمود
بباران سنگ و بباران تیر بدادند سرها به نیرنگ شیر
جهان را نباید سپردن ببد که بر بد گمان بی گمان بد رسد
ز خویشان مهبود چندی بجست کزیشان بیابد کسی تندرست
یکی دختری یافت پوشیده روی سه مرد گرانمایه و نیک خوی
همه گنج زروان بدیشان نمود دگر هرچ آن داشت مرد جهود
روانش ز مهبود بریان شدی شب تیره تا روز گریان بدی
ز یزدان همی خواستی زینهار همی ریختی خون دل برکنار
به درویش بخشید بسیار چیز زبانی پر از آفرین داشت نیز
که یزدان گناهش ببخشد مگر ستمگر نخواند ورا دادگر
کسی کو بود پاک و یزدان پرست نیازد به کردار بد هیچ دست
که گرچند بد کردن آسان بود به فرجام زو جان هراسان بود
اگر بد دل سنگ خارا شود نماند نهان آشکارا شود
وگر چند نرمست آواز تو گشاده شود زو همه راز تو
ندارد نگه راز مردم زبان همان به که نیکی کنی درجهان
چو بیرنج باشی و پاکیزه رای ازو بهره یابی به هر دو سرای
کنون کار زروان و مرد جهود سرآمد خرد را بباید ستود
اگر دادگر باشی و سرفراز نمانی و نامت بماند دراز
تن خویش را شاه بیدادگر جز از گور و نفرین نیارد به سر
اگر پیشه دارد دلت راستی چنان دان که گیتی بیاراستی
چه خواهی ستایش پس ازمرگ تو خرد باید این تاج و این ترگ تو
چنان کز پس مرگ نوشین روان ز گفتار من داد او شد جوان
ازان پس که گیتی بدوگشت راست جز از آفرین در بزرگی نخواست
بخفتند در دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش وگرگ
مهان کهتری را بیاراستند به دیهیم بر نام او خواستند
بیاسود گردن ز بند زره ز جوشن گشادند گردان گره
ز کوپال وخنجر بیاسود دوش جز آواز رامش نیامد به گوش
کسی را نبد با جهاندار تاو بپیوست با هرکسی باژ و ساو
جهاندار دشواری آسان گرفت همه ساز نخچیر و میدان گرفت
نشست اندر ایوان گوهرنگار همی رای زد با می ومیگسار
یکی شارستان کرد به آیین روم فزون از دو فرسنگ بالای بوم
بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ به یک دست رود و به یک دست راغ
چنان بد بروم اندرون پادشهر که کسری بپیمود و برداشت بهر
برآورد زو کاخهای بلند نبد نزد کس درجهان ناپسند
یکی کاخ کرد اندران شهریار بدو اندر ایوان گوهرنگار
همه شوشهٔ طاقها سیم و زر بزر اندرون چند گونه گهر
یکی گنبد از آبنوس وز عاج به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج
ز روم وز هند آنک استاد بود وز استاد خویشش هنر یاد بود
ز ایران وز کشور نیمروز همه کارداران گیتی فروز
همه گرد کرد اندران شارستان که هم شارستان بود و هم کارستان
اسیران که از بربر آورده بود ز روم وز هر جای کازرده بود
وزین هر یکی را یکی خانه کرد همه شارستان جای بیگانه کرد
چو از شهر یک سر بپرداختند بگرد اندرش روستا ساختند
بیاراست بر هر سویی کشتزار زمین برومند و هم میوه دار
ازین هریکی را یکی کار داد چوتنها بد از کارگر یار داد
یکی پیشه کار و دگر کشت ورز یکی آنک پیمود فرسنگ و مرز
چه بازارگان و چه یزدان پرست یکی سرفراز و دگر زیردست
بیاراست آن شارستان چون بهشت ندید اندرو چشم یک جای زشت
ورا سورستان کرد کسری به نام که درسور یابد جهاندار کام
جز از داد و آباد کردن جهان نبودش به دل آشکار و نهان
زمانه چو او را ز شاهی ببرد همه تاج دیگر کسی را سپرد
چنان دان که یک سر فریبست و بس بلندی وپستی نماند بکس
کنون جنگ خاقان و هیتال گیر چو رزم آیدت پیش کوپال گیر
چه گوید سخنگوی باآفرین ز شاه وز هیتال وخاقان چین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چنین گفت موبد که بر تخت عاج چو کسری کسی نیز ننهاد تاج

موبد (مشاور دینی) گفت که در زمانِ پادشاهیِ کسری، هیچ‌کس به پایگاه و شکوه او نرسید.

نکته ادبی: تخت عاج کنایه از اریکه سلطنت است.

به بزم و برزم و به پرهیز وداد چنو کس ندارد ز شاهان به یاد

کسی در بزم، رزم، پرهیزگاری و دادگری میان پادشاهان، همتای او نیست.

نکته ادبی: بزم و رزم تضاد و تقابل درونی دارند.

ز دانندگان دانش آموختی دلش را بدانش برافروختی

او از دانشمندان علم آموخت و با دانش‌اندوزی، درون خود را روشن ساخت.

نکته ادبی: برافروختن دل استعاره از کسب بینش و آگاهی است.

خور وخواب با موبدان داشتی همی سر به دانش برافراشتی

همواره با خردمندان همنشین بود و با تکیه بر دانش، قدر و منزلت خویش را بالا می‌برد.

نکته ادبی: سر برافراشتن کنایه از عزت و سربلندی است.

برو چون روا شد به چیزی سخن تو ز آموختن هیچ سستی مکن

هرگاه در موضوعی با تو سخنی گفته شد، در آموختن آن هیچ سستی و تنبلی به خرج مده.

نکته ادبی: سستی نکردن استعاره از جدیت در کسب دانش است.

نباید که گویی که دانا شدم به هر آرزو بر توانا شدم

هرگز گمان مبر که به کمالِ دانش رسیده‌ای و در هر آرزویی توانمند شده‌ای.

نکته ادبی: نهی از تکبر علمی.

چو این داستان بشنوی یادگیر ز گفتار گوینده دهقان پیر

وقتی این داستان را شنیدی، آن را از زبان گوینده‌ی دانای کهن (دهقان) به یاد بسپار.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای راوی داستان‌های باستانی است.

بپرسیدم از روزگار کهن ز نوشین روان یاد کرد این سخن

از تاریخ کهن پرسیدم و این حکایتِ انوشیروان را برایم بازگو کرد.

نکته ادبی: نوشین‌روان نام دیگر انوشیروان است.

که او را یکی پاک دستور بود که بیدار دل بود و گنجور بود

او وزیری پاک‌نهاد داشت که بیدار‌دل و امینِ گنجینه‌های او بود.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و گنجور به معنای خزانه‌دار است.

دلی پرخرد داشت و رای درست ز گیتی به جز نیکنامی نجست

او دلی سرشار از خرد و اندیشه‌ای درست داشت و در دنیا هدفی جز کسب نام نیک نداشت.

نکته ادبی: رای درست به معنای تدبیر صحیح است.

که مهبود بدنام آن پاک مغز روان و دلش پر ز گفتار نغز

نام آن وزیرِ پاک‌نهاد، مهبد بود که درون و ذهنش سرشار از سخنان حکمت‌آمیز بود.

نکته ادبی: نغز صفتِ سخن به معنای زیبا و حکمت‌آمیز است.

دو فرزند بودش چو خرم بهار همیشه پرستندهٔ شهریار

او دو پسر داشت که چون بهار خرم و شاداب بودند و همیشه در خدمت پادشاه بودند.

نکته ادبی: تشبیه فرزندان به بهار استعاره از طراوت و جوانی است.

شهنشاه چون بزم آراستی و گر به رسم موبدی خواستی

شاهنشاه هرگاه مجلس بزم می‌آراست یا طبق رسم موبدان، کاری داشت.

نکته ادبی: بزم‌آرایی کنایه از برگزاری میهمانی شاهانه است.

نخوردی جز ازدست مهبود چیز هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز

جز از دست مهبد غذا نمی‌خورد و از بابت دو فرزند او نیز کاملاً آسوده‌خاطر بود.

نکته ادبی: ایمن بودن کنایه از اعتماد کامل است.

خورش خانه در خان او داشتی تن خویش مهمان او داشتی

آشپزخانه در خانه‌ی مهبد بود و شاه گویی همواره مهمان او بود.

نکته ادبی: تکرارِ خانه برای تاکید بر اعتمادِ عمیق شاه است.

دو فرزند آن نامور پارسا خورش ساختندی بر پادشا

دو پسر آن وزیرِ بزرگوار، خوراک پادشاه را تهیه می‌کردند.

نکته ادبی: خورش ساختن کنایه از طبخ غذا است.

بزرگان ز مهبود بردند رشک همی ریختندی برخ بر سرشک

بزرگانِ دربار به مهبد رشک می‌بردند و از شدت حسادت اشک می‌ریختند.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

یکی نامور بود زروان به نام که او را بدی بر در شاه کام

فردی نامدار به نام زروان بود که در درگاه شاه صاحب‌اختیار بود.

نکته ادبی: کام داشتن کنایه از قدرت و نفوذ است.

کهن بود و هم حاجب شاه بود فروزندهٔ رسم درگاه بود

او پیر و حاجبِ شاه بود و درگاهِ پادشاه را با حضورش می‌آراست.

نکته ادبی: حاجب به معنای پرده‌دار و مسئول درگاه است.

ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی همه ساله بودی پر از آبروی

او همیشه به مهبد و دو فرزندِ سرافراز و آبرومندش حسادت می‌ورزید.

نکته ادبی: آبروی کنایه از عزت و جایگاه اجتماعی است.

همی ساختی تا سر پادشا کند تیز برکار آن پارسا

او دائماً در پی آن بود که شاه را نسبت به آن وزیرِ پارسا بدبین و خشمگین کند.

نکته ادبی: تیز کردن به معنای تحریک کردن است.

ببد گفت از ایشان ندید ایچ راه که کردی پرآزار زان جان شاه

اما از آن‌ها هیچ راهی برای ضربه زدن نیافت، چرا که آن‌ها بی‌آزار بودند.

نکته ادبی: ایچ راه کنایه از نبودن بهانه برای توطئه است.

خردمند زان بد نه آگاه بود که او را به درگاه بدخواه بود

آن مهبدِ خردمند بی‌خبر بود که در دربار دشمنی بدخواه دارد.

نکته ادبی: بدخواه کنایه از حاسد و دشمن پنهان است.

ز گفتار و کردار آن شوخ مرد نشد هیچ مهبود را روی زرد

با وجود تمامِ رفتارهای زشتِ آن مردِ بدخواه (زروان)، مهبد همچنان استوار و سربلند بود.

نکته ادبی: روی زرد شدن کنایه از ترس یا شکست خوردن است.

چنان بد که یک روز مردی جهود ز زروان درم خواست از بهر سود

روزی مردی جهود از زروان برای سودجویی، درخواستِ وام کرد.

نکته ادبی: جهود در متون کهن نام قوم یهود است.

شد آمد بیفزود در پیش اوی برآمیخت با جان بدکیش اوی

ارتباط آن‌ها بیشتر شد و زروان با آن مردِ بد‌سرشت آمیخته گشت.

نکته ادبی: بدکیش استعاره از فردی با عقاید یا اعمال ناپسند است.

چو با حاجب شاه گستاخ شد پرستندهٔ خسروی کاخ شد

وقتی با حاجب شاه صمیمی شد، به یکی از عواملِ دربار تبدیل گشت.

نکته ادبی: گستاخ شدن به معنای صمیمی و نزدیک شدن است.

ز افسون سخن رفت روزی نهان ز درگاه وز شهریار جهان

روزی پنهانی درباره‌ی درگاه و شهریار جهان، صحبت از افسون و جادو به میان آمد.

نکته ادبی: نهان به معنای پنهانی و سری است.

ز نیرنگ وز تنبل و جادویی ز کردار کژی وز بدخویی

صحبت از نیرنگ، تنبلی، جادوگری، کژی و بدخویی شد.

نکته ادبی: تنبل در اینجا به معنای سستی و بی‌عملی است.

چو زروان به گفتار مرد جهود نگه کرد وزان سان سخنها شنود

وقتی زروان به گفتارِ آن مردِ جهود گوش داد و سخنان او را شنید.

نکته ادبی: نگه کردن به معنای توجه کردن است.

برو راز بگشاد و گفت این سخن به جز پیش جان آشکارا مکن

راز خود را برایش فاش کرد و گفت که این سخن را جز پیشِ جانِ خود آشکار نکن.

نکته ادبی: جانِ خود کنایه از درون و باطن خود است.

یکی چاره باید تو را ساختن زمانه ز مهبود پرداختن

باید چاره‌ای بیندیشی و روزگارِ مهبد را به پایان برسانی.

نکته ادبی: پرداختن زمانه کنایه از کشتن و از میان برداشتن است.

که او را بزرگی به جایی رسید که پای زمانه نخواهد کشید

چرا که بزرگی او به جایی رسیده که گویی هیچ‌کس جلودارِ او نیست.

نکته ادبی: پای زمانه کشیدن کنایه از قدرتِ تغییر دادن سرنوشت است.

ز گیتی ندارد کسی رابکس تو گویی که نوشین روانست و بس

او چنان عزیز شده که انگار در این جهان، فقط انوشیروانِ شاه وجود دارد و او.

نکته ادبی: استعاره از نفوذ بی‌بدیل مهبد.

جز از دست فرزند مهبود چیز خورشها نخواهد جهاندار نیز

پادشاه جز از دستِ فرزندانِ مهبد، غذایی نمی‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به اعتماد مطلق شاه.

شدست از نوازش چنان پرمنش که هزمان ببوسد فلک دامنش

او چنان در نزد شاه عزیز شده که گویی آسمان نیز برای تواضع، دامن او را می‌بوسد.

نکته ادبی: مبالغه در اوج قدرت و محبوبیت مهبد.

چنین داد پاسخ به زروان جهود کزین داوری غم نباید فزود

آن مردِ جهود به زروان پاسخ داد که برای این کار نیازی به اندوه و نگرانی نیست.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای مشاجره یا تلاش برای حل معضل است.

چو برسم بخواهد جهاندار شاه خورشها ببین تا چه آید به راه

وقتی شاه می‌خواهد غذا بخورد، بنگر که چه غذایی برایش می‌آورند.

نکته ادبی: برسم به معنای آیین و رسوم شاهانه است.

نگر تابود هیچ شیر اندروی پذیره شو وخوردنیها ببوی

نگاه کن که آیا در آن سمی هست یا خیر؛ پیش‌دستی کن و غذاها را بو کن.

نکته ادبی: شیر کنایه از سم یا ماده‌ی مرگ‌آور است.

همان بس که من شیر بینم ز دور نه مهبود بینی تو زنده نه پور

همین که من از دور زهر را در غذا ببینم کافی است؛ آنگاه نه مهبد زنده می‌ماند و نه پسرانش.

نکته ادبی: پور به معنای فرزند است.

که گر زو خورد بی گمان روی و سنگ بریزد هم اندر زمان بی درنگ

چرا که اگر شاه از آن بخورد، بدون شک زهر مانند سنگ عمل کرده و بلافاصله جانش را می‌گیرد.

نکته ادبی: روی و سنگ استعاره از سختی و کشندگی سم است.

نگه کرد زروان به گفتار اوی دلش تازه تر شد به دیدار اوی

زروان به سخنان او نگریست و دلش از دیدارِ او شاد و تازه شد.

نکته ادبی: تازه شدن دل کنایه از امیدوار شدن است.

نرفتی به درگاه بی آن جهود خور و شادی و کام بی او نبود

دیگر بدون آن مردِ جهود به درگاه نمی‌رفت؛ بدون او هیچ شادی و کامی نداشت.

نکته ادبی: کام داشتن کنایه از لذت بردن است.

چنین تا برآمد برین چندگاه بد آموز پویان به درگاه شاه

بدین ترتیب مدتی گذشت و آن مردِ بدخواه (زروان) همچنان در پی توطئه بود.

نکته ادبی: بدآموز استعاره از بدخواه و توطئه‌گر است.

دو فرزند مهبود هر بامداد خرامان شدندی برشاه راد

دو فرزندِ مهبد، هر صبح خرامان نزد شاهِ بخشنده می‌رفتند.

نکته ادبی: شاهِ راد به معنای شاه بخشنده و جوانمرد است.

پس پردهٔ نامور کدخدای زنی بود پاکیزه و پاک رای

پشتِ پرده‌ی سرایِ مهبد، زنی پاکیزه و خردمند بود.

نکته ادبی: پاک‌رای صفتِ زن به معنای خردمند و درست‌اندیش است.

که چون شاه کسری خورش خواستی یکی خوان زرین بیاراستی

وقتی کسری درخواستِ غذا می‌کرد، او سفره‌ای زرین می‌آراست.

نکته ادبی: خوان زرین کنایه از شکوه سفره شاهی است.

سه کاسه نهادی برو از گهر به دستار زربفت پوشیده سر

سه کاسه پر از گوهر روی آن می‌نهاد و روی آن را با دستمال زربفت می‌پوشاند.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای گران‌بها و زرین‌باف است.

زدست دو فرزند آن ارجمند رسیدی به نزدیک شاه بلند

و آن غذا توسطِ دستانِ آن دو فرزندِ ارجمند، به نزدِ شاه می‌رسید.

نکته ادبی: شاه بلند استعاره از مقام رفیع پادشاه.

خورشها زشهد وز شیر و گلاب بخوردی وآراستی جای خواب

خوراک‌ها شامل شهد، شیر و گلاب بود و سپس جای خواب را آماده می‌کردند.

نکته ادبی: گلاب و شهد نماد خوراک‌های مطبوع و گران‌بها در دربار هستند.

چنان بد که یک روز هر دو جوان ببردند خوان نزدنوشین روان

چنین مقرر شد که روزی آن دو جوان، خوانی از غذا را نزد انوشیروان ببرند.

نکته ادبی: «نوشین‌روان» صفت فاعلی مرکب به معنای کسی است که روانی شیرین و گوارا دارد، لقب انوشیروان است.

به سر برنهاده یکی پیشکار که بودی خورش نزد او استوار

پیشکاری که مورد اعتماد بود، در حالی که سرپوشی بر ظرف غذا داشت، آن را حمل می‌کرد.

نکته ادبی: «خورش» در اینجا به معنای غذا و طعام است.

چو خوان اندرآمد به ایوان شاه بدو کرد زروان حاجب نگاه

هنگامی که غذا به ایوان شاه وارد شد، زروان (دشمن مهبود) با نگاهی کینه‌توزانه به آن نگریست.

نکته ادبی: «حاجب» به معنای پرده‌دار و نگهبان است.

چنین گفت خندان به هر دو جوان که ای ایمن از شاه نوشین روان

زروان در حالی که لبخندی بر لب داشت، به آن دو جوان گفت: ای کسانی که از شاهِ دادگر ایمن و آسوده‌خاطر هستید.

نکته ادبی: لبخند زروان در اینجا نشانه فریب و تزویر است.

یکی روی بنمای تا زین خورش که باشد همی شاه را پرورش

ظرف را نشان دهید تا ببینیم این چه غذایی است که قرار است شاه را پرورش دهد و از آن تغذیه کند.

نکته ادبی: «پرورش» در اینجا به معنای تغذیه و تقویت جسم است.

چه رنگست کاید همی بوی خوش یکی پرنیان چادر از وی بکش

این چه رنگی است که بوی خوشی از آن به مشام می‌رسد؟ چادرِ پرنیانی (ابریشمی) را از روی آن کنار بزنید.

نکته ادبی: «پرنیان» پارچه‌ای لطیف و ابریشمی است.

جوان زان خورش زود بگشاد روی نگه کرد زروان ز دور اند روی

جوان بی‌درنگ رویِ غذا را گشود و زروان از دور به آن نگاه کرد.

نکته ادبی: «اندر روی» اشاره به درون ظرف دارد.

همیدون جهود اندرو بنگرید پس آمد چو رنگ خورشها بدید

آن مرد یهودی نیز به آن نگریست و وقتی رنگِ غذا را دید (و مطمئن شد زهر در آن است)، پیش آمد.

نکته ادبی: حضور فرد یهودی در اینجا بر اساس روایات قدیمی، نماد ساحر یا دشمنی است که با زروان همدست شده.

چنین گفت زان پس به سالار بار که آمد درختی که کشتی به بار

سپس زروان به سالار بار (خادم شاه) گفت: اکنون درختی که کاشته بودیم (توطئه‌ای که طراحی کرده بودیم) به ثمر نشسته است.

نکته ادبی: «درختی که کشتی به بار آمد» کنایه از به نتیجه رسیدن توطئه است.

ببردند خوان نزد نوشین روان خردمند و بیدار هر دو جوان

آن دو جوانِ خردمند و هشیار، خوانِ غذا را به نزد شاه انوشیروان بردند.

نکته ادبی: تکرارِ توصیفِ جوانان به خردمندی، بر بی‌گناهی آنان تأکید دارد.

پس خوان همی رفت زروان چو گرد چنین گفت با شاه آزادمرد

پس از آن، زروان با سرعت همچون گردباد به سوی شاه رفت و با او سخن گفت.

نکته ادبی: «چو گرد» تشبیه به سرعت و شتاب است.

که ای شاه نیک اختر و دادگر تو بی چاشنی دست خوردن مبر

او به شاهِ دادگر گفت: ای شاهِ خوش‌اقبال، بدون چشیدن و امتحان کردن، دست به این غذا نبر.

نکته ادبی: این یک فریب بزرگ است تا شاه را مشکوک کند.

که روی فلک بخت خندان تست جهان روشن از تخت و میدان تست

چرا که درخششِ اقبالِ تو، همانند خورشید است و جهان به واسطه تخت و قدرت تو روشن است.

نکته ادبی: «روی فلک» کنایه از اقبال و بخت است.

خورشگر بیامیخت با شیر زهر بداندیش را باد زین زهر بهر

آشپز (زروان) زهر را با شیر آمیخته بود و می‌خواست که این زهر به کامِ دشمنِ او (مهبود و پسرانش) بنشیند.

نکته ادبی: «بداندیش» در اینجا مستقیماً به زروان اشاره دارد که قصد نابودی مهبود را دارد.

چو بشنید زو شاه نوشین روان نگه کرد روشن به هر دوجوان

چون شاه این سخن را شنید، با بصیرت به آن دو جوان نگریست.

نکته ادبی: «نگه کرد روشن» به معنای با دقت و درایت نگریستن است.

که خوالیگرش مام ایشان بدی خردمند و با کام ایشان بدی

چرا که مادرِ این دو جوان، آشپزِ شاه بود و آنان هم بسیار خردمند و مورد علاقه شاه بودند.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای خانواده مهبود.

جوانان ز پاکی وز راستی نوشتند بر پشت دست آستی

آن جوانان که پاک و راست‌گو بودند، مطلبی را بر پشتِ دست و آستین خود نوشته بودند (تا بی‌گناهی‌شان معلوم باشد).

نکته ادبی: «آستی» به معنای آستین است.

همان چون بخوردند از کاسه شیر توگویی بخستند هر دو به تیر

همان‌گاه که از کاسه شیر خوردند، گویی تیرِ مرگ به آنان اصابت کرد.

نکته ادبی: تشبیه به تیر خوردن برای نشان دادن مرگ ناگهانی و تأثیر سریع زهر.

بخفتند برجای هر دو جوان بدادند جان پیش نوشین روان

آن دو جوان در همان‌جا به خواب ابدی فرو رفتند و جان خود را در پیشگاه انوشیروان از دست دادند.

نکته ادبی: «بدادند جان» کنایه از مرگ است.

چوشاه جهان اندران بنگرید برآشفت و شد چون گل شنبلید

وقتی شاهِ جهان این صحنه را دید، از شدت خشم چهره‌اش همچون گلِ شنبلید (زرد یا سرخ از خشم) شد.

نکته ادبی: «گل شنبلید» (گل شنبلیله) به رنگ زرد است، تغییر رنگ چهره شاه از خشم.

بفرمود کز خان مهبود خاک برآرید وز کس مدارید باک

فرمان داد که خانه مهبود را ویران کنید و از کسی در این باره هراسی نداشته باشید.

نکته ادبی: «باک» به معنای ترس و پروا است.

بر آن خاک باید بریدن سرش مه مهبود مانا مه خوالیگرش

باید سرِ مهبود را که بزرگِ آشپزها و بزرگِ خانواده بود، از تن جدا کنید.

نکته ادبی: «مه» به معنای بزرگ است.

به ایوان مهبود در کس نماند ز خویشان او درجهان بس نماند

در خانه مهبود کسی باقی نماند و از خویشان او نیز دیگر کسی در جهان دیده نشد.

نکته ادبی: توصیف فاجعه‌بارِ قتل‌عام خانواده مهبود.

به تاراج داد آن همه خواسته زن و کودک و گنج آراسته

تمام دارایی، اموال، همسر، فرزندان و گنج‌های آراسته او را به تاراج بردند.

نکته ادبی: «خواسته» در فارسی کهن به معنای ثروت و اموال است.

رسیده از آن کار زروان به کام گهی کام دید اندر آن گاه نام

زروان به خواسته‌اش رسید و به کام دل دست یافت.

نکته ادبی: تضاد درونی؛ زروان به کام رسید اما به قیمت جنایتی بزرگ.

به نزدیک او شد جهود ارجمند برافراخت سر تا بابر بلند

آن مرد یهودیِ ارجمند نزد زروان آمد و سرِ خود را از غرور تا ابرها برافراشت.

نکته ادبی: «تا ابر بلند» اغراق در نشان دادن غرور و تکبر آنان است.

بگشت اندرین نیز چندی سپهر درستی نهان کرده از شاه چهر

مدتی از گردشِ سپهر گذشت و حقیقت همچنان از چشمانِ شاه پنهان بود.

نکته ادبی: «چهر» در اینجا به معنای چشم و صورت است.

چنان بد که شاه جهان کدخدای به نخچیر گوران همی کرد رای

چنین شد که روزی شاه تصمیم گرفت به شکارِ گورخر برود.

نکته ادبی: «نخچیر» به معنای شکار است.

بفرمود تا اسب نخچیرگاه بسی بگذرانند در پیش شاه

دستور داد اسب‌های مخصوص شکار را از پیشِ رویِ شاه عبور دهند.

نکته ادبی: «نخچیرگاه» محل شکار.

ز اسبان که کسری همی بنگرید یکی را بران داغ مهبود دید

از میان اسب‌هایی که شاه می‌نگریست، یکی را دید که داغِ مهبود بر روی آن بود.

نکته ادبی: «داغ» نشانی است که بر بدن حیوان می‌زدند تا صاحبش معلوم باشد.

ازان تازی اسبان دلش برفروخت به مهبود بر جای مهرش بسوخت

با دیدن آن اسب تازی، دلِ شاه برانگیخته شد و مهرِ مهبود دوباره در دلش زنده گشت.

نکته ادبی: «دلش برفروخت» استعاره از بیداری احساسات.

فروریخت آب از دو دیده بدرد بسی داغ دل یاد مهبود کرد

اشک از چشمانش سرازیر شد و با اندوه فراوان، یادِ مهبود را زنده کرد.

نکته ادبی: پشیمانی شاه که نقطه‌ی عطفی در داستان است.

چنین گفت کان مرد با جاه و رای ببردش چنان دیو ریمن ز جای

شاه گفت: آن مردِ باجاه و خردمند را آن دیوِ پلید (زروان) از راه به در برد و نابود کرد.

نکته ادبی: «دیو ریمن» استعاره از زروان است که پلید و بدطینت است.

بدان دوستداری و آن راستی چرا زد روانش درکاستی

با آن همه دوستی و درستی، چرا کارِ او به نابودی کشیده شد؟

نکته ادبی: پرسشی که نشان‌دهنده بیداریِ وجدان شاه است.

نداند جز از کردگار جهان ازان آشکارا درستی نهان

جز خدایِ جهان، کسی از آن حقیقتِ پنهان که با درستیِ آشکار همراه بود، آگاه نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حقیقتِ نهان، روزی آشکار می‌شود.

وزان جایگه سوی نخچیرگاه بیامد چنان داغ دل کینه خواه

شاه از آنجا به سوی شکارگاه رفت، در حالی که داغِ دل و میل به کینه‌خواهی در وجودش بود.

نکته ادبی: «کینه‌خواه» در اینجا یعنی کسی که به دنبال اجرای عدالت و انتقام از ظالم است.

ز هر کس بره برسخن خواستی ز گفتارها دل بیاراستی

از هر کسی پرس‌وجو می‌کرد و با شنیدن سخنان مختلف، دلِ خود را صیقل می‌داد تا حقیقت را بیابد.

نکته ادبی: «دل بیاراستی» یعنی با کسب آگاهی دل را روشن می‌کرد.

سراینده بسیار همراه کرد به افسانه ها راه کوتاه کرد

داستان‌سرایانِ بسیاری را همراه کرد تا با نقلِ افسانه‌ها، راهِ طولانی را برایش کوتاه کنند.

نکته ادبی: اشاره به عادت شاهان در گوش دادن به قصه برای سرگرمی.

دبیران و زروان و دستور شاه برفتند یک روز پویان به راه

دبیران، زروان و وزیرِ شاه، یک روز با شتاب در راه بودند.

نکته ادبی: «پویان» به معنای دوان و شتابان.

سخن رفت چندی ز افسون و بند ز جادوی و آهرمن پرگزند

سخنی از افسون، جادو و اهریمنِ پرآسیب میانشان در گرفت.

نکته ادبی: «آهرمن» نام دیگر شیطان در فرهنگ ایران باستان.

به موبد چنین گفت پس شهریار که دل رابه نیرنگ رنجه مدار

شاه به موبد گفت: دلت را با فکر کردن به جادو و نیرنگ رنجور مکن.

نکته ادبی: موبد، روحانی زرتشتی و مشاور شاه.

سخن جز به یزدان و از دین مگوی ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی

جز از یزدان و دین سخن مگو و به دنبالِ کشف شگفتی‌های جادو مباش.

نکته ادبی: تأکید بر دین‌داری و دوری از خرافات.

بدو گفت زروان انوشه بدی خرد را به گفتار توشه بدی

زروان به شاه گفت: ای شاهِ جاویدان، خردِ تو، توشه‌ی کلام است.

نکته ادبی: تلمیح به این که کلام شاه همواره خردمندانه است.

ز جادو سخن هرچ گویند هست نداند جز از مرد جادوپرست

هرچه درباره جادو می‌گویند حقیقت دارد و تنها جادوپرستان از آن آگاه‌اند.

نکته ادبی: زروان نادانسته خود را لو می‌دهد.

اگر خوردنی دارد از شیر بهر پدیدار گرداند از دور زهر

اگر غذایی دارای زهر باشد، جادوگر می‌تواند از دور آن را تشخیص دهد و آشکار سازد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم زروان به دانشِ جادو که باعث لو رفتنِ او می‌شود.

چو بشنید نوشین روان این سخن برو تازه شد روزگار کهن

چون نوشین‌روان این سخن را شنید، خاطراتِ قدیمی در ذهنش زنده و تازه شد.

نکته ادبی: «روزگار کهن» اشاره به واقعه قتل مهبود دارد.

ز مهبود و هر دو پسر یاد کرد برآورد بر لب یکی باد سرد

از مهبود و دو پسرش یاد کرد و آهی سرد از نهاد برآورد.

نکته ادبی: «باد سرد» کنایه از اندوه عمیق و حسرت است.

به ز روان نگه کرد و خامش بماند سبک با ره گامزن را براند

به زروان نگریست، سکوت کرد و به راه خود ادامه داد.

نکته ادبی: سکوت شاه نشانه تأمل و رسیدن به یقین درباره خیانت زروان است.

روانش ز اندیشه پر دود بود که زروان بداندیش مهبود بود

ذهن شاه پر از تردید و دود بود؛ چرا که دریافته بود زروان دشمنِ مهبود بوده است.

نکته ادبی: «پر دود» استعاره از ابهام و تیرگیِ فکر.

همی گفت کین مرد ناسازگار ندانم چه کرد اندران روزگار

همچنان با خود می‌اندیشید که این مردِ نااهل، در آن روزگار چه کارِ پلیدی انجام داده است.

نکته ادبی: «ناسازگار» به معنای مخالف و دشمن است.

که مهبود بردست ماکشته شد چنان دوده را روز برگشته شد

مهبود به دست ما کشته شد و همین کار موجب گردید که روزگارِ خوشِ خاندان او به تیرگی و بدبختی بدل شود.

نکته ادبی: واژه «دوده» در متون کهن به معنای دودمان، تبار و خاندان است.

مگر کردگار آشکارا کند دل و مغز ما را مدارا کند

مگر اینکه پروردگار خود حقیقت را آشکار سازد و به دل و عقل ما آرامش و هدایت ببخشد تا به حقیقت پی ببریم.

نکته ادبی: «مدارا» در اینجا به معنای نرمی، اصلاح و سامان‌دهی امور دل و مغز است.

که آلوده بینم همی زو سخن پر از دردم از روزگار کهن

زیرا از وقتی که حقیقتِ این ماجرا را آلوده به دروغ دیدم، از دست این روزگارِ کهن و پرنیرنگ، غمی بزرگ بر دلم نشسته است.

نکته ادبی: «همی زو» مخفف «همی از او» است که به ماجرای کشته شدن مهبود اشاره دارد.

همی رفت با دل پر از درد وغم پرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم

شهریار (انوشیروان) با دلی پر از غم و اندوه راه می‌پیمود؛ چهره‌اش از غصه پر از چین و چروک و چشمانش اشک‌آلود بود.

نکته ادبی: «آژنگ» در زبان فارسی کهن به معنای چین و چروک صورت در اثر اندوه است.

به منزل رسید آن زمان شهریار سراپرده زد بر لب جویبار

آن پادشاه در همان لحظه به اقامتگاه خود رسید و خیمه‌گاه (سراپرده) را در کنار رودخانه برپا کرد.

نکته ادبی: «سراپرده» به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

چو زروان بیامد به پرده سرای ز بیگانه پردخت کردند جای

زمانی که زروان به درون خیمه آمد، شاه دستور داد تا همه بیگانگان و افراد غیرِ دخیل از آنجا بیرون بروند تا مکان خلوت شود.

نکته ادبی: «پردخت کردند» یعنی خالی و پاکسازی کردند.

ز جادو سخن رفت وز شهد و شیر بدو گفت شد این سخن دلپذیر

سخن از جادوگری و مکر به میان آمد؛ پادشاه با زیرکی سخنانی گفت که زروان تصور کرد آن سخنان دلپذیر و در تأییدِ کار اوست.

نکته ادبی: «شهد و شیر» کنایه از سخنان فریبنده و نرمی است که برای به دام انداختن استفاده می‌شود.

ز مهبود زان پس بپرسید شاه ز فرزند او تا چرا شد تباه

پس از آن، شاه درباره مهبود و فرزندش پرسید که چرا و چگونه کارشان به تباهی و مرگ کشید.

نکته ادبی: «تباه» در اینجا به معنای نابودی و کشته شدن است.

چو پاسخ ازو لرز لرزان شنید ز زروان گنهکاری آمد پدید

وقتی پادشاه پاسخِ لرزان و همراه با ترسِ زروان را شنید، یقین پیدا کرد که زروان گناهکار است و در این جنایت دست دارد.

نکته ادبی: «لرز لرزان» تکرار واژه برای تأکید بر ترس و اضطراب شدید زروان است.

بدو گفت کسری سخن راست گوی مکن کژی و هیچ چاره مجوی

انوشیروان به او گفت: «ای مرد، حقیقت را بگو و از کژی و نیرنگ بپرهیز و به دنبال راهِ دررو نباش.»

نکته ادبی: «کسری» لقب پادشاهان ساسانی و در اینجا به معنای انوشیروان است.

که کژی نیارد مگر کار بد دل نیک بد گردد از یار بد

زیرا کژی و دروغ جز نتیجه بد به بار نمی‌آورد و انسان نیک‌سرشت نیز در اثر معاشرت با یار بد، فاسد می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان «نیک» و «بد» برای بیانِ تأثیر همنشین بر اخلاق انسان.

سراسر سخن راست زروان بگفت نهفته پدید آورید از نهفت

زروان که راهی جز اعتراف نداشت، تمام حقیقت را بازگو کرد و آنچه پنهان بود را آشکار ساخت.

نکته ادبی: «نهفت» اسم به معنای راز یا امر پنهان است.

گنه یک سر افگند سوی جهود تن خویش راکرد پر درد و دود

او تمام گناهان را به گردن آن مرد جهود انداخت و با این کار، خود را غرق در غم و ندامت کرد.

نکته ادبی: «درد و دود» کنایه از رنج، اندوه و پریشانی خاطر است.

چو بشنید زو شهریار بلند هم اندر زمان پای کردش ببند

چون شهریارِ بلندپایه این اعترافات را شنید، در همان لحظه دستور داد تا زروان را در بند کنند.

نکته ادبی: «شهریار بلند» اشاره به مقام والای پادشاه دارد.

فرستاد نزد مشعبد جهود دواسبه سواری به کردار دود

پادشاه بلافاصله سواری را با سرعتی همچون دود (بسیار تند) به سراغ آن مرد جهود فرستاد.

نکته ادبی: «دو اسبه» کنایه از نهایت سرعت در سفر و پیک‌رسانی است.

چوآمد بدان بارگاه بلند بپرسید زو نرم شاه بلند

وقتی آن جهود به بارگاهِ پادشاه آمد، شاه با لحنی آرام اما با اقتدار از او پرسش کرد.

نکته ادبی: «نرم شاه» توصیف پادشاهی است که با هوشمندی، برای بازجویی لحن آرام اختیار کرده است.

که این کار چون بود با من بگوی بدست دروغ ایچ منمای روی

شاه گفت: «به من بگو این ماجرا چگونه رخ داد و در برابر من به هیچ وجه دروغ نگو و به فکر فریب نباش.»

نکته ادبی: «ایچ» در فارسی کهن به معنای هیچ است.

جهود از جهاندار زنهار خواست که پیداکند راز نیرنگ راست

آن مرد جهود از شاه درخواست زنهار و امان کرد تا بتواند راز آن نیرنگ را آشکار کند.

نکته ادبی: «زنهار» به معنای امان خواستن و پناه جستن است.

بگفت آنچ زروان بدو گفته بود سخن هرچ اندر نهان رفته بود

سپس تمام آنچه را که زروان به او گفته بود و تمامیِ رازهای پنهانِ توطئه را بازگو کرد.

نکته ادبی: اشاره به اعترافاتِ ناشی از ترس و افشای همکاری در جنایت.

جهاندار بشنید خیره بماند رد و موبد و مرزبان را بخواند

پادشاه که حقیقت را شنید، حیرت‌زده ماند و فوراً تمام بزرگان، موبدان و مرزبانان کشور را فراخواند.

نکته ادبی: «رد» در زبان پهلوی به معنای رئیس، پیشوا و داور است.

دگر باره کرد آن سخن خواستار به پیش ردان دادگر شهریار

پادشاهِ دادگر برای بار دوم دستور داد تا در حضور بزرگان و داوران، آن ماجرا بازگو شود.

نکته ادبی: این کار برای رسمیت بخشیدن به قضاوت و ثبت حقیقت در تاریخ انجام شد.

بفرمود پس تا دو دار بلند فروهشته از دار پیچان کمند

سپس دستور داد تا دو چوبه‌ی دارِ بلند آماده کنند و طناب‌های پیچان را از آن آویزان نمایند.

نکته ادبی: «کمند» در اینجا به طناب دار اشاره دارد.

بزد مرد دژخیم پیش درش نظاره بروبر همه کشورش

جلاد (دژخیم) در برابرِ درگاه، کارِ خویش را انجام داد و تمام مردم کشور نظاره‌گر این صحنه بودند.

نکته ادبی: «دژخیم» به معنای قاتل و جلادِ گمارده شده از سوی شاه است.

به یک دار زروان و دیگر جهود کشنده برآهخت و تندی نمود

زروان و آن مرد جهود را بر بالای دار بردند و مأمورِ اجرای حکم با تندی و قاطعیت کار را به پایان رساند.

نکته ادبی: «برآهخت» به معنای کشیدن و به دار آویختن است.

بباران سنگ و بباران تیر بدادند سرها به نیرنگ شیر

سپس با بارشِ سنگ و تیر، جان از بدنشان گرفتند و بدین‌گونه سزایِ اعمالِ نیرنگ‌آمیزشان را دادند.

نکته ادبی: «نیرنگ شیر» کنایه از ترفندهای حیله‌گرانه و ناجوانمردانه آنان است.

جهان را نباید سپردن ببد که بر بد گمان بی گمان بد رسد

جهان را نباید به دستِ بدکاران سپرد؛ زیرا اگر کسی به بدی گمان داشته باشد، قطعاً بدی به او بازخواهد گشت.

نکته ادبی: اشاره به قانون کارما و بازگشتِ عملِ بد به عاملِ آن.

ز خویشان مهبود چندی بجست کزیشان بیابد کسی تندرست

پادشاه از میان خویشان و بازماندگان مهبود جستجو کرد تا ببیند آیا کسی از آن‌ها زنده و تندرست مانده است یا خیر.

نکته ادبی: «تندرست» کنایه از بازمانده‌ای سالم و بی‌گناه است.

یکی دختری یافت پوشیده روی سه مرد گرانمایه و نیک خوی

او دختری پوشیده و باحیا و سه مردِ بزرگوار و نیک‌سرشت از خاندان مهبود را یافت.

نکته ادبی: «پوشیده روی» کنایه از زنی باحیا و نجیب است.

همه گنج زروان بدیشان نمود دگر هرچ آن داشت مرد جهود

تمام گنجینه‌هایی که از زروان و آن مرد جهود مصادره شده بود، به بازماندگان مهبود بخشید.

نکته ادبی: این کار شاه در جهت جبران خسارتِ خانواده مظلوم است.

روانش ز مهبود بریان شدی شب تیره تا روز گریان بدی

با این حال، روانِ بازماندگان از یادِ مهبود می‌سوخت و شب و روز را با گریه و زاری سپری می‌کردند.

نکته ادبی: «بریان شدی» استعاره از سوختن دل از شدت غم است.

ز یزدان همی خواستی زینهار همی ریختی خون دل برکنار

آنان همواره از درگاه یزدان برای مهبود طلبِ آمرزش می‌کردند و اشکِ حسرت از چشمانشان جاری بود.

نکته ادبی: «خون دل» کنایه از اندوهِ عمیق و جانکاه است.

به درویش بخشید بسیار چیز زبانی پر از آفرین داشت نیز

به درویشان و نیازمندان بسیار بخشش کرد و همواره زبانی گویا برای ستایشِ یزدان داشت.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای ستایش و دعای خیر است.

که یزدان گناهش ببخشد مگر ستمگر نخواند ورا دادگر

آنان می‌گفتند امیدواریم که یزدان گناهِ مهبود را ببخشد و او را در شمارِ ستمگران قرار ندهد و دادگرش بخواند.

نکته ادبی: اشاره به باورِ مذهبیِ بخششِ الهی برای روحِ درگذشتگان.

کسی کو بود پاک و یزدان پرست نیازد به کردار بد هیچ دست

کسی که پاک‌سرشت و خداپرست باشد، هرگز دست خود را به کردارِ بد و زشت آلوده نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر رابطه مستقیم ایمان و عملِ نیک.

که گرچند بد کردن آسان بود به فرجام زو جان هراسان بود

زیرا اگرچه انجام کارِ بد در ظاهر آسان به نظر می‌رسد، اما عاقبتِ آن باعثِ ترس و پشیمانیِ جانِ آدمی می‌شود.

نکته ادبی: «فرجام» به معنای عاقبت و پایان کار است.

اگر بد دل سنگ خارا شود نماند نهان آشکارا شود

اگرچه قلبِ بدکار همچون سنگ خارا سخت شود، اما بدیِ او پنهان نمی‌ماند و سرانجام آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: «سنگ خارا» نمادِ سختی و نفوذناپذیری است.

وگر چند نرمست آواز تو گشاده شود زو همه راز تو

و اگرچه صدای تو نرم و فریبنده باشد، اما از همان راه، تمام رازهای پنهانی‌ات فاش خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه زبانِ چرب‌نرم، عاقبت حقیقت را لو می‌دهد.

ندارد نگه راز مردم زبان همان به که نیکی کنی درجهان

زبانِ انسان رازهای او را حفظ نمی‌کند؛ بنابراین بهترین کار این است که در جهان فقط نیکی کنی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه زبانِ خودِ فرد، فاش‌کننده اسرارِ اوست.

چو بیرنج باشی و پاکیزه رای ازو بهره یابی به هر دو سرای

اگر بی‌رنج و زحمتِ دیگران زندگی کنی و پاک‌رأی باشی، در هر دو جهان (دنیا و آخرت) بهره‌مند خواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به سعادت اخروی و دنیوی در پرتو عمل نیک.

کنون کار زروان و مرد جهود سرآمد خرد را بباید ستود

اکنون داستان زروان و آن مرد جهود به پایان رسید؛ پس باید خرد و اندیشه درست را ستایش کرد.

نکته ادبی: اشاره به نتیجه‌گیری عقلانی از داستان.

اگر دادگر باشی و سرفراز نمانی و نامت بماند دراز

اگر دادگر باشی و سرافراز زندگی کنی، خودِ تو خواهی رفت اما نام نیکت تا ابد باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: تأکید بر بقایِ نام نیکِ انسانِ عادل.

تن خویش را شاه بیدادگر جز از گور و نفرین نیارد به سر

شاهِ بیدادگر جز گورِ تاریک و نفرینِ مردم، چیزی برای خود باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «نام نیک» و «نفرین».

اگر پیشه دارد دلت راستی چنان دان که گیتی بیاراستی

اگر پیشه و روشِ دلِ تو راستی باشد، چنان بدان که تمام جهان را با کردارِ خود آراسته‌ای.

نکته ادبی: «گیتی» در اینجا به معنای جهانِ پیرامون است که با عدل فرد، اصلاح می‌شود.

چه خواهی ستایش پس ازمرگ تو خرد باید این تاج و این ترگ تو

بعد از مرگ، ستایشِ مردم به چه کارِ تو می‌آید؟ تو باید در زمانِ حیات به خرد مسلح باشی که این تاج و کلاهِ پادشاهی، همگی ناپایدارند.

نکته ادبی: «ترگ» به معنای کلاه‌خود و نمادِ قدرتِ نظامی است.

چنان کز پس مرگ نوشین روان ز گفتار من داد او شد جوان

همان‌طور که بعد از مرگِ نوشین‌روان (انوشیروان)، دادگریِ او به واسطه سخنان من دوباره زنده و تازه شد.

نکته ادبی: «نوشین‌روان» لقب معروف انوشیروان ساسانی است.

ازان پس که گیتی بدوگشت راست جز از آفرین در بزرگی نخواست

پس از آنکه جهان به واسطه دادگریِ او سامان یافت، جز ستایشِ مردم، چیز دیگری را برای بزرگی نخواست.

نکته ادبی: «آفرین» در اینجا به معنای ستایش و نیایش برای پادشاه است.

بخفتند در دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش وگرگ

در دورانِ عدلِ او، چنان امنیتی برقرار بود که گویی میش و گرگ در کنار هم بر سرِ آبشخور می‌آمدند (کنایه از امنیت کامل و رفعِ تضاد).

نکته ادبی: این تمثیلِ مشهورِ عدالت، نشان‌دهنده امنیتِ مطلقِ اجتماعی است.

مهان کهتری را بیاراستند به دیهیم بر نام او خواستند

بزرگان، افرادِ فرودست را یاری کردند و به واسطه نیکی، نامِ آنان را بر تاج و تختِ خویش نشاندند.

نکته ادبی: «دیهیم» به معنای تاجِ پادشاهی است.

بیاسود گردن ز بند زره ز جوشن گشادند گردان گره

گردن‌ها از بندِ زره آسوده شد و جنگجویان گرهِ جوشن‌های خود را گشودند (کنایه از پایانِ جنگ و آغازِ آرامش).

نکته ادبی: «جوشن» نوعی زره و لباسِ جنگی است.

ز کوپال وخنجر بیاسود دوش جز آواز رامش نیامد به گوش

دوش‌ها از سنگینیِ گرز و خنجر رهایی یافتند و در کشور جز نوای موسیقی و شادی چیزی به گوش نرسید.

نکته ادبی: «کوپال» به معنای گرزِ آهنین است.

کسی را نبد با جهاندار تاو بپیوست با هرکسی باژ و ساو

هیچ‌کس توان مقابله با پادشاه جهان را نداشت و همگان ناچار بودند خراج و مالیات خود را بپردازند و مطیع او باشند.

نکته ادبی: تاو به معنای طاقت و توان است. باژ و ساو هر دو به معنای خراج، مالیات و باج هستند که نشان‌دهنده اقتدار سیاسی پادشاه است.

جهاندار دشواری آسان گرفت همه ساز نخچیر و میدان گرفت

پادشاه امور دشوار را به آسانی فیصله می‌داد و تمام همت خود را صرف شکار و برگزاری میدان‌های رزم و تمرینات نظامی می‌کرد.

نکته ادبی: ساز نخچیر و میدان به معنای فراهم کردن اسباب شکار و مهیا کردن میدان جنگ و رژه است که نشان‌دهنده روحیه سلحشوری پادشاه است.

نشست اندر ایوان گوهرنگار همی رای زد با می ومیگسار

پادشاه در ایوان زرین و باشکوه خود نشست و همراه با باده‌گساری، به مشورت و تدبیر امور مملکتی پرداخت.

نکته ادبی: ایوان گوهرنگار استعاره از کاخی مجلل و مزین به جواهرات است. بزم و رای زدن نشان‌دهنده درآمیختن تفریح و سیاست در دربار است.

یکی شارستان کرد به آیین روم فزون از دو فرسنگ بالای بوم

شهری ساخت که معماری آن به شیوه رومیان بود و مساحت آن بیش از دو فرسنگ وسعت داشت.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر یا بخش اصلی و مسکونی شهر است. بالای بوم به معنای پهنا و مساحت زمین است.

بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ به یک دست رود و به یک دست راغ

درون آن شهر، کاخ‌ها، ایوان‌ها و باغ‌های زیبایی قرار داشت که در یک طرف آن رودخانه و در طرف دیگر مرغزار و طبیعت سرسبز بود.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه‌ی کوه یا مرغزار سبز است. این توصیف نشان‌دهنده مهندسی دقیق فضای سبز شهری است.

چنان بد بروم اندرون پادشهر که کسری بپیمود و برداشت بهر

شهر را چنان با تدبیر در رومیان ساخت که گویی پادشاه (کسری) تمام جوانب آن را با دقت اندازه گرفته و مدیریت کرده بود.

نکته ادبی: کسری لقب عمومی پادشاهان ساسانی است. پیمودن به معنای اندازه‌گیری و مدیریت کردن است.

برآورد زو کاخهای بلند نبد نزد کس درجهان ناپسند

کاخ‌های بسیار بلندی در آن برآورد که در تمام دنیا کسی نبود که زیبایی و استحکام آن را نپسندد و ایرادی بر آن بگیرد.

نکته ادبی: برآوردن در اینجا به معنای بنا کردن و ساختن است.

یکی کاخ کرد اندران شهریار بدو اندر ایوان گوهرنگار

آن پادشاه کاخی در آن شهر بنا کرد که در درونش ایوانی با تزیینات گوهرنشان قرار داشت.

نکته ادبی: تکرار صفت گوهرنگار برای تاکید بر تجمل و ثروت کاخ است.

همه شوشهٔ طاقها سیم و زر بزر اندرون چند گونه گهر

تمام سقف‌ها و تاق‌های آن شهر با طلا و نقره تزیین شده بود و در دل آن‌ها جواهرات گوناگون به کار رفته بود.

نکته ادبی: شوشه به معنای قطعات کوچک فلزات گرانبها یا ریزه‌کاری‌های تزیینی است.

یکی گنبد از آبنوس وز عاج به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج

گنبد کاخ را از چوب آبنوس و عاج ساختند و در تزیین آن از چوب‌های گرانبهای پیلسته و شیز و ساج استفاده کردند.

نکته ادبی: شیز و ساج و آبنوس نام چوب‌های بسیار سخت و گرانبهایی هستند که در معماری فاخر قدیم کاربرد داشته‌اند.

ز روم وز هند آنک استاد بود وز استاد خویشش هنر یاد بود

هر استادکاری که در روم و هند بود و هنری را از استاد خود آموخته بود، در آنجا گرد آمد.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از نیروی کار متخصص بین‌المللی برای اجرای پروژه‌های ملی.

ز ایران وز کشور نیمروز همه کارداران گیتی فروز

از ایران و سرزمین‌های جنوبی (یمن/هند)، تمام کارگزاران و متخصصانی که در جهان شهرت داشتند، فراخوانده شدند.

نکته ادبی: کشور نیمروز به معنای سرزمین‌های جنوبی است. گیتی‌فروز به معنای کسانی که دنیا را با هنرشان روشن می‌کنند.

همه گرد کرد اندران شارستان که هم شارستان بود و هم کارستان

همه این هنرمندان را در آن شهر گرد آورد؛ به طوری که آنجا هم شهر بود و هم کارگاه بزرگ هنری.

نکته ادبی: کارستان به معنای محل کار و کارگاه تولیدی است.

اسیران که از بربر آورده بود ز روم وز هر جای کازرده بود

اسیرانی را که از سرزمین بربر و روم و هر جای دیگری شکست داده و آورده بود، در آنجا جمع کرد.

نکته ادبی: کازرده به معنای آزرده‌خاطر، شکست‌خورده یا مجروح است.

وزین هر یکی را یکی خانه کرد همه شارستان جای بیگانه کرد

برای هر یک از آن‌ها خانه‌ای ساخت و تمام آن شهر را به اقامتگاهی برای بیگانگان و اسیران تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به سیاست اسکان و به کارگیری نیروی کار اسیران جنگی در پروژه‌های عمرانی.

چو از شهر یک سر بپرداختند بگرد اندرش روستا ساختند

وقتی که کار ساختن شهر به پایان رسید، در اطراف آن روستاها و آبادی‌هایی بنا کردند.

نکته ادبی: بپرداختند در اینجا به معنای تمام کردن کار است.

بیاراست بر هر سویی کشتزار زمین برومند و هم میوه دار

در هر طرف شهر، زمین‌های کشاورزی و باغ‌های میوه ایجاد کرد تا زمین‌ها آباد و پرمحصول شوند.

نکته ادبی: برومند به معنای بارور و پرثمر است.

ازین هریکی را یکی کار داد چوتنها بد از کارگر یار داد

به هر کدام از آن‌ها کاری سپرد و اگر کسی تنها بود، به او یاری داد تا در کارش موفق شود.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده عدالت و حمایت اجتماعی پادشاه از کارگران است.

یکی پیشه کار و دگر کشت ورز یکی آنک پیمود فرسنگ و مرز

گروهی پیشه‌ور و گروهی کشاورز شدند و گروهی دیگر مسئولیت اندازه‌گیری فرسنگ‌ها و مرزها را بر عهده گرفتند.

نکته ادبی: پیشه کار به معنای صنعتگر و کشت‌ورز به معنای کشاورز است.

چه بازارگان و چه یزدان پرست یکی سرفراز و دگر زیردست

چه بازرگان و چه دین‌دار، چه بلندمرتبه و چه زیردست، هر کدام وظیفه‌ای داشتند.

نکته ادبی: یزدان‌پرست در اینجا به معنای زاهدان و موبدان است که نشان‌دهنده توجه به امور دینی در کنار امور مادی است.

بیاراست آن شارستان چون بهشت ندید اندرو چشم یک جای زشت

آن شهر را چنان زیبا آراست که همچون بهشت شد و چشم هیچ‌کس در آنجا منظره زشت و ناخوشایندی نمی‌دید.

نکته ادبی: تشبیه شهر به بهشت، اغراقی برای نشان دادن کمال نظم و زیبایی در شهرسازی است.

ورا سورستان کرد کسری به نام که درسور یابد جهاندار کام

کسری آن شهر را سورستان نامید، زیرا در آن شهر است که پادشاه به کام و آرزوی خود می‌رسد.

نکته ادبی: سورستان وجه تسمیه شهر است و در اینجا با معنای شادی و خوشی نیز پیوند دارد.

جز از داد و آباد کردن جهان نبودش به دل آشکار و نهان

جز برقراری عدالت و آباد کردن جهان، هیچ هدف دیگری در دل و ذهن او نه پنهان و نه آشکار وجود نداشت.

نکته ادبی: داد در شاهنامه به معنای عدالت و قانون است.

زمانه چو او را ز شاهی ببرد همه تاج دیگر کسی را سپرد

هنگامی که روزگار او را از پادشاهی ساقط کرد (مرگش فرا رسید)، تاج و تخت به دست دیگری سپرده شد.

نکته ادبی: زمانه به معنای روزگار یا مرگ است که نمادی از جبر و تغییر ناگزیر است.

چنان دان که یک سر فریبست و بس بلندی وپستی نماند بکس

بدان که تمام این‌ها فریبی بیش نیست و بلندی و پستی مقام، برای هیچ‌کس در این جهان ماندگار نیست.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از لحن حماسی به لحن حکمی و پندآموز تغییر جهت داده است.

کنون جنگ خاقان و هیتال گیر چو رزم آیدت پیش کوپال گیر

اکنون آماده جنگ با خاقان و هیتالیان باش، که وقتی رزم به پیش آمد، باید سلاح (گرز) به دست بگیری.

نکته ادبی: کوپال همان گرز است که از نمادهای اصلی جنگاوران در شاهنامه است.

چه گوید سخنگوی باآفرین ز شاه وز هیتال وخاقان چین

سخنور (شاعر) با آفرین و ستایش، درباره شاه و نبرد با هیتالیان و خاقان چین چه می‌گوید؟

نکته ادبی: این بیت گویی دریچه‌ای به آینده داستان و بازگشت به روایت جنگ‌های حماسی است.